رمان تلخ مثه عسل3
پایش درد گرفت خواست جیغ بکشد ولی وقتی یادش امد که نباید هیچ کس از رفتن او خبردار شود ساکت شد و ارام در حالی که پایش درد میکرد به سمت ماشینش رفت.ماشین را روشن کرد و از پارکینگ بیرون امد درست 10 دقیقه تا شروع جلسه مانده بود که عسل به دفتر رسید و سریع سوار اسانسور شده و به طبقه ی دوم رفت جلوی در اتاق اقای پارسا اندکی صبر کرد و بعد در را به صدا در اورد و بعد از شنیدن صدای اقای پارسا که میگفت:بفرمایید وارد شد با وارد شدن عسل همه سر ها به طرف او چرخید و او که از رفتار دیروز پدرش شرمنده بود با صدایی که فقط خودش توانست بشنود سلام داد و به طرف صندلی ای که خالی بود رفت
اقای پارسا گفت:خب مثل این که همه اومدند میتونیم شروع کنیم اول از همه میریم سراغ اصل مطلب خب خانوم مهرسا شما دیروز گفتین پدرتون با کار کردند شما مخالفت میکنه مگر این که ازدواج کنین
عسل جواب داد:بله همینطوره
-:خب الان از دست ما چه کاری بر میاد؟؟؟
اقای هراتی (تصویر بردار)که تا ان زمان ساکت بود گفت:مشکلی نیست براش شوهر گیر میاریم توافقی ازدواج می کنند
عسل گفت:اخه یه مشکل دیگه هم هست خب اون وقت شوهر از کجا گیر بیاریم؟
-:اون که دیگه کاری نداره با یکی از بچه های گروه حرف هر کدوم که مجرده باهات ازدواج توافقی میکنه بچه ها موافقین
همه گفتند:بله
عسل گفت:اخه کی؟؟
و این بار اقای پارسا گفت:بچه ها هر کی مجرده بگه اسمش رو بنویسیم یکی یکی بررسی کنیم ببینیم کی با اخلاقیات این خانوم کنار میاد؟؟؟
بعد از 5 دقیقه که همه ی اسامی ها را نوشتند بقیه ی کار را به خود عسل واگذار کردند که خودش فرد مورد نظر را انتخاب کند و ان شخص هم با او به توافق برسد عسل یکی دو نفر را رد کرد و گفت:من نمیدونم باید چی کار کنم خواهش میکنم کمکم کنید من کی رو انتخاب کنم اخه؟؟اینا هر کدوم یا ازدواج کردن یا نامزد دارن یا هم میخوان برن خواستگاری (سپس با کنایه به صندلی تکیه داد و گفت:)خدا رو شکر همتون خوشبختین
اقای هراتی خندید و گفت:بین ما یه بدبختم پیدا میشه اشتباه میکنین عسل خانوم اینجا یه نفر بدبختِ
-:کی هست؟؟
-:شایان
در همین حال ناگهان اب میوه به گلوی اقای پارسا پرید و به سرفه افتاد عسل با نگاهی به اقای پارسا برگشت و با حالت استفهام امیزی گفت:شایان؟؟؟
و به دنبالش جرعه ای از اب میوه اش را خورد اقای هراتی گفت:بله شایان
عسل گفت:حالا ایشون کی هستن؟؟؟؟
-:اقای شایان پارسا
عسل یکه خورد و قیافه ی اقای پارسا هم از عصبانیت سرخ شده بود اقای پارسا گفت:من؟؟عمرا اگه بخوام با این خانوم ازدواج توافقی بکنم
عسل گفت:هه فکر کردین من خیلی دوست دارم با شما ازدواج کنم؟؟
اقای هراتی که از بحث ان دو تا عصبانی شده بود گفت:بابا ازدواج توافقی دیگه خواهشا قبول کنید این فیلم دیگه اخراشه خرابش نکنید
اقای پارسا با اکراه پذیرفت و از عسل شماره ی پدرش را گرفت و قرار شد تا شب به خانه ی ان ها زنگ بزندو اجازه ی خواستگاری را از پدر عسل بگیرد و عسل هم بعد از پایان جلسه سوار ماشینش شد و به خانه برگشت.
نظر....