اقای پارسا با من من و کمی ترس گفت:لازن نکرده گفتم بریم
عسل با نگاهی ملتمسانه به گروه و اقای پارسا ناچار به دنبال پدرش راهی شد اقای پارسا ناچار رو به گروه گفت:بچه ها جمع کنین بریم
***

در خانه عسل با دلخوری و عصبانیت به سمت پله ها رفت تا به اتاقش برود و از غر غر ها و سر کوفت های پدرش فرار کند اما پدرش با خشونت تمام مچ دستش را گرفت و با خشونت تمام فشار دادعسل گفت:آی...آی...ولم کن بابا دردم گرفت
-:دیگه حق نداری بری سر کار اینم هزارمین بار
عسل با عصبانیت و سریع مچش را از دست پدرش ازاد کرد و گفت:بابا من دیگه بچه نیستم بفهمین....
-:هر وقت شوهر کردی هر غلطی که خواستی بکن
عسل با گریه به سوی اتاقش شتافت و در را محکم به هم کوبید و خود را روی تخت ولو کرد و شروع به گریه کرد.
پس از مدتی گریه کردن که هنوز گریه کردنش تمام نشده بود موبایلش زنگ زد و عسل بی هوا بدون این که به صفحه ی گوشی نگاه کند گوشی را برداشت و گریه کنان جواب داد
اقای پارسا گفت:این چه برنامه ای بود پدرتون امروز پیاده کرند؟هیچ میدونین چه قدر کار عقب افتاد؟چرا جواب نمیدی هیچ میدونین چه قدر شخصیت من زیر سوال رفت؟
عسل در حالی که گریه اش شدیدتر میشد گفت:شرمنده
اقای پارسا با صدایی امیخته با تردید و با صدایی بسیار اهسته تر از قبل گفت:ببخشید انگار اشتباه شده معذرت میخوام خانوم مهرسا؟؟؟؟
و عسل که سعی میکرد گریه ی خود را کنترل کند گفت:بله عسلم اقای پارسا
اقای پارسا دوباره گر گرفت و گفت:حیف که اواسط فیلمِ و گرنه میدونستم چی کارتون کنم اصلا مشکل پدر شما چیه؟؟
-:مخالف کار کردن منِ
-:پس چه جوری میشه این باباتون رو راضی کرد؟؟؟
-:گفته باید ازدواج کنم شاید بعد اون بشه کمی مکث کرد و گفت:از کجا معلوم که طرف بذاره بعدشم از کجا پسر پیدا کنم که با شرایط من سازگار باشه؟؟؟؟
اقای پارسا با ملایمتی بیشتر که سعی میکرد او را تسلی دهد گفت:اگه میتونین فردا ساعت 11 بیاین دفتر که با مشکل شما با بچه ها بحث بشه
-:سعی میکنم بیام
-:روز خوبی داشته باشین تا بعد....
بدون منتظر ماندن گوشی را قطع کرد و عسل نفسی از روی اسودگی کشید و پتو را روی سرش کشید
***

چشمانش را باز کرد در حالت خواب و بیداری چشمانش را روی ساعت چرخاند ساعت 10 صبح بود که صدای خروج ماشین پدرش را شنید و اتفاقات دیروز یادش افتاد یک لحظه یاد قرارش با اقای پارسا افتاد و سیخ روی تخت نشست که ناگهان چشمش به سینی صبحانه که روی میز ارایش قرار داشت افتاد با وحشت بلند شد و مستقیم به طرف در رفته و دستیگره ی ان را چرخاند ولی در باز نشد اوچند بار این کار را تکرار کرد ولی نشد و بالاخره تسلیم شد نا امید برگشت روی تخت نشست که ناگهان فکری به سرش رسید تراس! تراس بهترین راه فرار بود برای همین زود بلند شد و حوله اش را برداشت و به حمام رفت تا دوش بگیرد بعد از این که دوش گرفت زود اماده شد و چند لقمه صبحانه خورد تا ضعف نکند بعد در حالی که چسبی را به دهنش می بست تا موقع افتادن از تراس جیغ نکشد به طرف تراس رفت در تراس را گشود و خود را به طبقه پایین پرت کرد.