ملودی زندگی من قسمت 26
ملینا از تو اتاقش داد زد:
ملینا:ملودی سی دی البوم جدید بابک جهانبخش و ندیدی؟پیداش نمیکنم.
نه خیر.این دختر ادم نمیشه! جزومو محکم بستم و از تخت پاشدم.با قدمای بلند خودمو به اتاقش رسوندم.پشت میز تحریرش نشسته بود و کتابشو بی حوصله ورق میزد و همراهش اهنگ گوش میداد اونم با صدای بلند.
با عصبانیت لب تابشو بستم و گفتم:
_ادم با اهنگ درس میخونه؟مجبوری تا اخر ولومُ زیاد کنی که فریاد بزنی؟هان؟
چشم غره ای رفت و گفت:
ملینا:آره من میتونم.بعدشم من درس نمیخوندم،فقط یه نگاهی بهش انداختم.خب اگه کم میکردم حسَم میپرید.
دست به سینه شدم و دهن کجی کردم.
_آخی!...حسم میپرید! چه حرفا! بشین درستو بخون سر به هوا شدیا.من اومدم اینجوری شدی یا تو این یکسال همینجوری تنبلی میکردی یا شایدم به خاطر مهبده؟!
ملینا:نخیرم.من درسامو مثل همیشه میخونم و دانشجو نمونه ایَم!
لبخند پرغروری زدم و گفتم:
_ خواهر منی دیگه!
و سمت اتاق خودم رفتم.صدای ایش کشدار ملینا رو شنیدم.تا رفتم تو اتاق پقی زدم زیر خنده.به خودم به ملینا...
دیگه حس خوندن نداشتم.دوربین و از کشو میز توالتم بیرون اوردم.کاورشو در اوردم و روشنش کردم.خودمو انداختم رو تخت و مشغول دیدن عکسا شدم.با دیدنشون لبخند رو لبام نشست.یک عکس از من،سولماز،عطیه و ملینا در حال برف بازی بود که با صدای مامان برگشتیم طرفش و در حال خنده ازمون عکس گرفته بود.بعد از عکسای خانوادگی وارد لیست عکسای کانادا شدم.آیدینِ خل و چل موقع درست کردن کیک سر رسیده بود و با دوربینش از من که سر و صورتم شکلاتی بود و با جدیت مشغول درست کردن بودم عکس گرفته بود.آروم خندیدم.اخی دلم براش تنگ شد.برای مهربونی و شیطنتاش...وقتی عکسا رو جلو زدم لبخند از رو لبام محو شد..بغض راه گلومو بست..اشک تو چشام جمع شد..لب پایینمو به دندون گرفتم که بغضم نترکه!عکس های ارشام تو صفحه خودنمایی میکرد...صورت جدی و خوش فرمش...چشماش...چشمای نافذش از تو عکس برق میزد...چشماش برق عجیبی داشت...تو چشماش غر ور موج میزد..عاشق استایلش بودم...عاشق لبخند پرغرور و مهربونش...چشمای خوش حالت و خوشرنگش...صدای گرم و مردونه ش...خنده های شیرینش...پهنای اغوش گرمش...دلم برای قیافه عصا قورت داده ش تنگ شده...مخصوصا خودش...!
قلبم با اوردن اسمش تو ذهنم و یادش فشرده شد...یا چشمای اشکی به چهره ی جذابش خیره شدم.رو عکسش دست کشیدم.همون عکسی که تو خونه ش بود و قرار بود روزی به سولماز نشون بدم...
* دلم سوخت واسه احساسی که پای تو هدر کردم
دلم سوخت که تو بودی و اما با تنهایی سر کردم*
با اینکه تو این مدت ازش دور بودم و سعی در فراموشی خاطرات گذشته کردم اما هنوز که هنوزه نتونستم اسمش،یادش و حضورش که مدتی باهاش سر کردم و عشقی که تو قلبم کاشتم فراموش کنم و از علاقه ام نسبت بهش کم کنم...!
* دلم سوخت واسه قلبی که عاشقونه دست تو دادم
واسه عمری که سوزوندیم ولی باز نرفتی از یادم*
حداقل با خودم عهد بستم که بهش فکر نکنم و علاقه ای که بهش داشتم رو از ذهنم،قلبم پاک کنم...
*دلم سوخت...
دلـــــَم، سوخت *
اما کو گوش شنوا! قلب من گوشی برای شنیدن نداره...حداقل پیش من!
* ای دل دیگه تنها باش و بسوز
دیگه چشمو به در ندوز
آخه اون دیگه پیشت نمی یاد *
چرا انقدر اهنگ این روزا شبیه حال منه؟وصف حال و روز منه؟ هی...
با صدای اهنگی که از بیرون اومد بغضم ترکید و اشکام از چشمام جوشیدن و صورتمو خیس کردن...
* رفتش دیگه فکر چشاش نباش
دنبال خنده هاش نباش
اون دلش دیگه تورو نمی خواد *
با عصبانیت در و با شدت باز کردم و رفتم سمت اتاق ملینا.اشکامو پاک کردم و دستگیره رو پایین کشیدم اما باز نشد.با مشت به در کوبیدم.احساس کردم بدنم داره اتیش میگیره...
* توی خواب و خیالم هنو دستاتو می گیرم
میدونم که نمی یای ، ولی من برات می میرم*
ملینا در و باز کرد و با بهت بهم نگاه کرد...دوباره اشکای مزاحم صورتمو پوشوند....
*همه احساس و قلبم ، تو دستای تو گیره
میخوام رهاشم از تو ، عشقت از دلم نمیره
عشقت از دلم نمیره*
حرکاتم دست خودم نبود...ملینا هی میگفت چی شده اما جوابی نداشتم که بدم...
* دلم سوخت واسه قلبی که عاشقونه دست تو دادم
واسه عمری که سوزوندیم ، ولی نرفتی از یادم
دلم سوخت
دلم سوخت
دلم سوخت *
ملینا رو کنار زدم و وارد اتاقش شدم.
* ای دل دیگه تنها باش و بسوز
دیگه چشمو به در ندوز
آخه اون دیگه پیشت نمی یاد
رفتش ، دیگه فکر چشاش نباش
دنبال خنده هاش نباش ، اون دلش دیگه تورو نمی خواد
ای دل دیدی تنهات گذاشت و رفت
توی غم هات گذاشت و رفت
آره دوست نداشت و رفت
رفتش اما عکساش کنارمه
فقط تنهایی یارمه ، ببین توی صدام غمه...*
موزیک و قطع کردم و فلش و بدون کات کردن در اوردم.جلو دهنمو گرفتم و بدو به سمت اتاقم هجوم بردم و در رو از پشت قفل کردم...اصلا به صدای ملینا گوش نکردم...به حرفاش و التماس کردناش که در و باز کنم توجهی نکردم...اهنگش حالمو دگرگون کرد...حال خرابمو بدتر کرد...با خشم و بدون کنترل دستامو رو میز کشیدم و وسایل رو میزمو با یه حرکت به زمین انداختم...خوبه که مامان نبود...بابا و نرگس خانوم نبودن...به ضربه هایی که به در میخورد و به زار زدن ملینا توجه نکردم..یعنی نخواستم بشنوم...چرا حالا باید یادش زنده بشه؟...چرا حالا باید همه چیز تداعی بشه و خاطرات مثل فیلم از جلو چشمام بگذرن؟...چرا خدا؟...چرا بعد از 25 سال باید طعم سختی های زندگی رو بکشم؟...چرا حالا؟...پاهام توانی نداشتن...رو زمین زانو زدم و نشستم...اجازه دادم بغضم از گلوم رها بشه و بیرون بیاد...با تمام وجود زار زدم...گریه کردم...از خدا کمک خواستم...خواستم که فراموشش کنم...خواستم که دیگه نذاره بهش فکر کنم...خواستم که کمک کنه دوباره ملودی بشه ملودی!...خواستم که منو به یاد داشته باشه.... پاهامو تو شکمم فرو بردم و سرمو رو زانوهام گذاشتم و همه بغض و کینه هامو با گریه خالی کردم... کمکم
کن خدا...
نظر فراموش نشه...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۳۰ ساعت 19:0 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|