نظر یادتون نره عزیزان!
*********


قهوه ام و آوردن برش داشتم و با تکون دادن سرم تشکر کردم در حالی که

نگاه خیره ام روش بود جرعه ی تلخی نوشیدم بیرون باد شدیدی میوزید

 - شمارم و از کجا آوردین ؟؟؟؟
با صدام سرش و آورد بالا بهم نگاه کرد - از

یه دوست گرفتم پوزخندی زدم و گفتم : چه جالب اونوقت اسم این دوست ؟؟؟؟

چیزی نگفت -  به کسی علاقه دارید ؟؟؟؟ شوکه شدم معلوم بود خیلی

به خودش فشار آورده تا این حرف و بزنه - به شما چه جناب اشتراک من و

شما فقط تو دانشگاه ربطی نمیبینم که در مورد این مسائل به شما توضیح

بدم ..... - خانوم سالاری من منظوری نداشتم فقط ...
از جام بلند شدم و

کیفم و برداشتم - شمارم و پاک کنید دوست ندارم دست هرکسی باشه

اجازه ی حرف زدن بهش ندادم و خارج شدم سوار ماشین شدم و حرکت

کردم بغض بدی تو گلوم نشسته بود بغضی که داشت آزارم میداد میخواست

سرباز کنه ولی من نمیخواستم صدای برف پاک کن ها اعصابم و لحظه به

لحظه متشنج تر میکرد با هر بار بالا و پایین شدن خاطره ای و شروع میکرد و

پایان میداد نتونستم در برابر سیلاب اشکام مقاومت کنم صورتم و با

ضرباتشون صیقل میدادن ولی مگه من چقدر توان داشتم منم یه دختر بودم

مثل تمامی دخترهای دیگه مثل همه ی آدم ها فقط دل شکسته بودم فقط

رنج کشیده بودم فقط تنها بودم ...

 چرا چرا من باید خودم و عذاب میدادم

باید میپذیرفتم عشق اون فقط یه شوخی بود یه شوخی شیرین هرچند

کوتاه ولی شیرین بود تموم شده بود باید میپذیرفتم دیگه همه چیز مثل

قبل نبود از اولشم هیچی نبود از اولشم من در زندگی اون هیچ نقشی

 نداشتم داشتم ؟؟؟

 نه نداشتم پس چرا تو تمام این سالها به تمام

خواستگارام جواب منفی میدادم جوابش و میدوستم قلب من مدتها بود کخ پر

بود و مدتها بود که دیگه جایی نداشت ولی بس بود تا کی من باید واسه یه

عشق یک طرفه عذاب میکشیدم و اون آزادانه زندگی میکرد بسم بود همه

چی بس بود اگه من نمیتونستم عاشق همسر آیندم باشم حداقل

میتونستم دوسش داشته باشم ولی واقعا میتونستم ؟؟؟؟

در خونه رو باز کردم و با سر خودم و پرت کردم لبخندی زدم و گفتم : منم باید

این آرزو رو به گور ببرم که بیام تو خونه بوی غذا بیاد لباسام و بایه تی شرت

فیروزه ای و شلوارک سفید عوض کردم موهای زیتونی - طلایی ام و به

صورت شل پشت سرم بستم وارد آشپزخونه شدم عجیب هوس کرفس

کرده بودم دست به کار شدم دوساعتی کار داشت ولی خوب به نتیجه اش

میرزید ............... در زودپز و بستم و خودم رو مبل خنک چرمی دراز کشیدم

با صدای تلفن از جام بلند شدم

- بله بفرمایید ؟؟؟

- سلام عزیزم چطوری ؟؟ خوبی دخترم ؟؟

- اااا ؟؟ سلام نرگس جون مرسی ممنون من خوبم شما خوب هستید ؟؟

عموجان خوب هستن ؟؟؟

- همه خوبن دخترم راستش باهات حرف داشتم وقت داری یه سر بیام

پیشت ؟؟؟

تو فکر رفتم -
آره نرگس جون من وقتم آزاد ولی میخواید من بیام ؟؟؟؟؟

- نه گلم اینطوری راحت ترم

- خیلی خوب پس شام در خدمتتون باشم

- نمیخوام زحمت باشم

- نه چه زحمتی غذا آماده است خودمم از تنهایی غذا خوردن خسته شدم

خوشحالم میکنید

- باشه گلم پس من تا نیم ساعت دیگه اونجام

- منتظرتونم فعلا خداحافظ

- خداحافظ

صدای بوق ممتد تلفن بهم فهموند تلفن قطع شده گوشی رو سرجاش

گذاشتم و رو مبل نشستم نمیدونستم باهام چیکار داره عجیب مشتاق

شده بودم رفتم تو اتاق نگاهی به خودم انداختم از لحاظ ظاهر تغییری

نداشتم هنوزم همون دختری بودم که زیباییش توجه خیلی هار و جلب میکرد

ولی فقط قیافم همون بود بیخیال شدم و به سمت کمد رفتم درش و باز

کردم جین سرمه ای تیره با لباس بنفش رنگ زیبایی ازش بیرون کشیدم

لباسام و عوض کردم و موهام و برس کشیدم و دورم ریختم به زدن یه برق

لب اکتفا کردم و از اتاق خارج شدم خونه مرتب بود غذارو کشیدم و با

سلیقه ی خودم رو میز سالن چیدم مخلفات غذارو هم رو میز گذاشتم

و منتظر نشستم با صدای آیفون از جام پریدم و در و باز کردم در خونه رو هم

باز کردم و منتظر شدم صدای قدمایی که میومد مال یه نفر نبود وقتی رسید

پشت سرش خانمی میانسالی همسن نرگس جون بود داشت با لبخند

بهم نگاه میکرد با نرگس جون سلام و احوال پرسی گرمی کردم و به خانم

هم سلام کردم و خوشامد گفتم نرگس جون دستش و گذاشت پشت

کمرم و با اشاره به خانم گفت : تابان جان نیلا جان خواهرم هستن راست

میگفت شباهت زیادی داشتن خلاصه لباساشون و عوض کردن و همه گی

پشت میز نشستیم و شروع کردیم مدام تعریف میکردن ولی خودم هیچی

از غذا نفهمیدم مدام نگاهم رو نیلا بود نمیدونستم چرا نرگس جون نگفته

بود تنها نمیاد ظروف و جمع کردم و تو سینک گذاشتم چایی ریختم و بردم

تو پذیرایی تمام مدت با لبخند مهربانی زل زده بود روم نشستم روبه روشون

طره ای از موهام و که اومده بود تو صورتم و پشت گوشم زدم و گفتم :

نرگس جون مثل با من امری داشتین ؟؟؟ لبخندی زد و گفت : راستش نیلا

باهات صحبت داره نه من نگاه متعجبم و به سمت نیلا گردوندم اونم به من

نگاه میکرد - بفرمایید میشنوم صدای محکم و رسایی داشت میخورد ده


سالی از نرگس جون بزرگتر باشه پس شصت سال و داشت - چند سالته

دخترم ؟؟؟؟ شک داشتم ندونه ولی با لبخند گفتم : بیست و سه بلند شد

از جاشبلند شد و اومد طرفم منم از جام بلند شدم دستاش و رو شونم

گذاشت توصورتم خیره شد و گفت: سه سال از سهیل کوچکتری اونوقت

استادشی ؟؟؟ وااا خوب چه ربطی داشت جوابی ندادم به زدن لبخندی که

هیچ معنایی نداشت اکتفا کردم - حاضری عروس من بشی دخترم

؟؟؟؟؟خیلی جا نخوردم بعد از اون روز توی کافی شاپ منتظر همچین روزی

بودم خودبه خود گونه هام رنگ گرفتن - ولی من ..... دستش و گذاشت رو

لبم و گفت : الان جواب نمیخوام الان ازت هیچی نمیخوام یک هفته روش

فکر کن همه ی جوانب و بسنج بعد بهم جواب بده اولین دختری هستی که

باعث شدی سهیلم به فکر ازدواج بیفته اومدم ببینم چه آش دهنسوزی

هستی که اسمت ورد زبونش دیدم نه حق داره جوابی رو که میدی از ته

دلت بده همدیگر و بغل کردیم تو بغل نرگس جون فرو رفتم زیر گوشم گفت :

سهیل پسر آقایی رو این موضوع خوب فکر کن عزیزم - حتما نرگس جون

باهاشون خداحافظی کردم و رفتن روتخت دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم به

خودم فکر کردم به پندار فکر کردم به سهیل فکر کردم پسر به نسبت معقولی

بود و کمی بی پروا از لحاظ قیافه قیافه ی خوبی داشت چشم و ابرو مشکی

موهای حالت دار مشکی و لب و بینی متناسب باید زندگی میکردم امیری

مورد خوبی بود جای فکر داشت ولی مگه من میتونستم پندار و فراموش

کنم ؟؟؟؟ باید میتونستم به خاطر خودم ساعدم و رو پیشونیم گذاشتم و

چشمام و بستم و گرمی قطره اشکی رو رو گونم حس کردم سرم و تو

بالشتم فروبردم سعی کردم بیخیال هرچی فکر و خیال یه خواب راحت بکنم

یه خوابی که توش پندار و عشق و اشک و آه جایی نداشته باشه ....



ادامه دارد...



نظر دادن کاری نداره که!