خوب اینم ادامه داستان

خوشتون نیومد باجدیت تمام بگین ناراحت نمیشم

من که هما نیستم

اینم رمان اولمه

بازم ممنون از نظراتون




اما ادامه داستان رو اگه خونده باشین فهمیدین که الناز کشته  شد اما...


رضا:امیر یعنی تو این همه مدت فکر میکردی الناز مرده؟! ولی من فکر میکنم زندس اطمینان کامل ندارم ولی دیدم که زندس!

امیر  هم خنده اش گرفته بود هم تعجب کرده بودو باورش نمیشداما با صدای لرزون گفت:رضا داری راستشو میگی؟ یعنی الناز زنده بوده این همه مدت و من خبر نداشتم!؟ولی تو از کجا فهمیدی!!!!!!!

رضا هم که میخواست امیر خوشحال تر بشه گفت:آره خوب اگه یادت باشه قبلا  عکس الناز رو به من نشون داده بودی، منم به طور اتفاقی عکس اونو تو یکی از مجله های ترکیه ای دیدم یعنی هیچ فرقی با اون عکس که دیده بودم نداشت حتی اسمش هم الناز بود!

امیر-هم که از تعجب شاخ در اورده بود گفت:اگه زنده باشه که عالـــیه ولی چند سوال برام پیش اومده!

یکی این هرچی گشتن جنازه اون رو هم پیدا نکرد؛ حتی اگه هم زنده باشه واسم سوال ترکیه چیکار میکنه!!!!!!!!!

رضا هم گفت:واسه منم سوال بود و یه معما ایجاد شد که باید با کمک هم بتونیم این معما رو حل کنیم.

امیر داشت از هیجان میمردکه الناز زندس گفت:باشه من که پایه ام خیلی منو خوشحال اگه راست گفته باشی.

فقط رضا اگه میشه اون مجله رو بدی ببینم؟!

خوب بریم خونه ما اونجا هست نشونت میدم.

امیر ورضا هم رفتن سوار تاکسی بشن که...-----

********

(امیر از خوشحالی تو پوست خودش نمیگنجید به خاطر همین اصلا تو حال خودش نبود که یه ماشین که پرسرعت داشت رد میشد به طور عجیب ودرد ناکی به امیر زد!)

رضا هم که شوکه شد رفت طرف امیر با ناراحتی گفت: دوست من چی شد آخه چرا اینطوری شد...

بعد سریع به اورژانس تماس گرفت که بیان؛ولی نتونست تحمل کنه سریع خودش یه تاکسی گرفت و اونو به نزدیک ترین بیمارستان برد.

وقتی به بیمارستان رسیدن پرستارگفت:خیلی شانس آوردین که به موقع رسوندینش،شما چه نسبتی باهاش دارین؟!

رضا هم با چشمان ناراحت گفت:من دوستش هستم پدر ومادرش هم سال ها پیش فوت کردن،حالا چه کمکی از دست من بر میاد؟

پرستارهم گفت:فقط  هرچه سریع تر برین و این دارو ها که بهتون میدم رو تهیه کنین.

رضاهم سریع رفت و دارو ها رو گرفت وتحویلشون داد.....

بعدچند ساعت منتظر موندن دکتر اومدش وبا چهره ای نسبتا خوشحال گفت:خوشبختانه خطر رفع شد آسیب جزیی به مغزش وارد شده ،اما خطر اصلی رفع شد با این همه باید  تحت مراقبت باشه تا بهتر بشه.

ولی ممکنه وقتی بهوش بیاد حافظش رو از دست بده!

رضا  هم با تعجب وبغض گفت:یعنی تمام حافظشو؟!!!!!!!!!؟؟

---بله ممکنه باید منتظر بود ودعا کرد تا بهوش بیاد----

رضا هم که خیلی امیر رو دوست منتظر موندوبراش دعا میکرد:یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء،یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء،یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء.



بعد از چند روز....

امیر بهوش اومد رضا هم رفت به ملاقاتش  خوشبختانه رضا رو میشناخت اما باید میدید الناز رو هم فراموش کرده؟!

رضا شاخ گلی رو روی تخت امیر گزوشت  وابرویی بالا انداخت وگفت:سلام منو شناختی؟!!؟؟!!

امیر هم سریع گفت:مگه میشه تورو نشناسم رضا دوست به این خوبی دارم،اصلا مگه غیر تو کسی رو دارم که بخام نشناسمت.(اینجا چه نتیجه ای میگیریم)....



ادامه دارد...


(فکر نکنین داستان تکراریه در ادامه داستان اتفاقات عجیبی برایشون میفته که داستان رو به سمته غمگین پیش مبره،درضمن اتفاقات عجیب دیگه  درپیشه که امیر ،الناز رو فراموش کرده ولی طی این اتفاقات تازه میفهمه کی بوده)



اگه خوشتون نیومد بازم به خوبی خودتون ببخشین

دیگه اولین رمان همین میشه دیگه


نظر فراموش نشه