رمان نی نی های جلف 4
اتابک خان یه جوری که همه بشنون گفت:ما امشب هم به خاطر دور هم بودن و دیدن دوباره هم جمع شدیم هم برای کار دیگه ای!!!
دیگه همه تون میدونید خدا بهم توفیق داد و کوچکترین نوه ام هم بیست سالش شد و رسم خانواده ما اون رو هم شامل شد .....بعد منو مخاطب کرد و گفت:تارا جان شما که از خونه ای که بارت گرفتم راضی هستی؟
خونه؟؟پس کار بابابزرگ بوده؟؟
من:البته ........عالی و کامله ........ممنون
بابابزرگ:خوشحالم که راضی هستی ...اما شما میدونید که اروین هم خدمتش تموم شده و از قضا شهری که تارا درس میخونه دانشگاه قبول شده......اروین هم مثل نوه های خودم و مثل طاها میمونه برام(ایول بابابزرگ جون این یعنی این که اون سه تا رو جزو نوه هاش نمیدونه)حالا هم میخوام براش یه قدم بردارم و بگم بیاد پیش تارا زندگی کنه......نظر شما چیه؟؟
بابا:همون طور که خودت گفتی اقاجون اروین هم جای طاهاست برا ما ما که موافقیم..........
تو دلم یه عالم رخت ریخته بودن و با وایتکس میشستنشون.......نه با یه چیز دیگه.......به اروین زیر چشمی نگاه کردم اون هم حالش بهتراز من نبود بالاخره یه عمر دشمن هم بودیم حالا باید بریم............نه نه .....
اروین پسر خوبی بود اما اعصاب خورد کن و مغرور بود ..........حوصله اینو نداشتم........باورم نمیشد اتابک خانی که همیشه ازادی فکر و عمل به ما داده بود حالا داشت مارو مجبور میکرد کاری رو کنیم که خودش بهتر از ما میدونست دوست نداریم
اروین زیر لبی گفت:تارا خانوم ....موافقی که اعتراض نمیکنی؟؟
میخواست حرصمو دراره که مثلا یه حرفی بزنم که من هم زیر لبی گفتم:تو چی ؟؟تو موافقی که ساکتی؟؟
اروین:میدونم نه تو دلت میخواد نه من ....پس بهتره تا قطعی نشده به بابابزرگت یه چی بگی!!
من:حالا شد بابابزرگ من.....اتابک خان شما بود که تا چند دقیقه پیش.......من روم نمیشه تو بگو
اروین:من هم حرف نمیزنم.....ولی بچرخ تا بچرخیم تارا خانوم
خلاصه اون شب قطعی شد که اروین بامن بیاد و همون شب هم وسایل هاشو مرتب کرد و با ماشین خودش دنبالم راه افتاد تا اپارتمان رشت!!!
اروین پدر و مادر نداشت ....یعنی داشت ها ولی فوت شده بودن و بابا بزرگ که خیلی با پدرش صمیمی بوده اینو میاره و پر و بال بهش میده....میشه اروین فروزش.......گویا پدر و مادر اروین مسیحی بودن و چون مادر اتابک خان هم مسیحی بوده یه جوری به این پسر دلبسته میشه!!
حالا چه جوری؟؟الله اعلم
رسیدیم و پیاده شدیم از اون جا بود که تازه دعواهامون شروع شد...
من:خسته ام میرم بخوابم
اروین:من کجا باید بخوابم؟؟
من:میخوای برم رو زمین بخوابم تا اقا بیان رو تخت من؟؟
اروین:میگم بیا یه کاری کنیم؟؟
من:چه کاری مثلا؟؟
اروین:مثلا این که با ........هم...
حرفشو بریدم و گفتم:لال میشی یا با اردنگی پرتت کنم بیرون
اروین:مگه به خودت اطمینان نداری......
خدایا حالا چیکار کنم؟؟
من:من رفتم تو هم رو مبل بخواب
اروین:رو این مبل های کوچولو که نمیشه....یه جای بزرگ میخوام مثل تخت دونفره توی اتاقت!!
من:چت شده جن گرفتت؟؟؟
اروین:نه......میخواستم ببینم چه میکنی
من:اگه دیدی برم بخوابم؟؟
اروین:پس برای من هم یه پتو و بالشت بذار رو مبل بخوابم
رفتم و براش ارد هاشو اوردم و شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاقو درو بستم و سرم به بالشت نرسیده خوابیدم...........
*********
صبح قبل از این که اروین بلند شه رفتم سرکار و مثل همیشه عصر خسته و کوفته برگشتم
که صدای اروین رفت هوا:چرا در رو رو من قفل کرده بودی
هاها
من:طبق عادت همیشه ام بود .....حالا مگه چی شده؟؟
اروین:چی شده؟؟اولین روز رو نرفتم دانشگاه
من:فدای سرم......از فردا میری جناب مهندس........
اروین دستاشو از خشم مشت کرد و گفت :باشه خانوم دکتر........بهم میرسیم
و من فقط یه پوزخند بهش هدیه دادم تا داغ دلشو بیشتر کنم!!!
اما صبح روز بعد در رو دیگه نبستم وشاداب و خندون رفتم بیمارستان ....روز های پررکاری بود ........نزدیک های ساعت هشت بود که دکتر سهرابی رفت و من و یکی از دختر های پرستار که اسمش هلما بود نشستیم تو پاویونو و باهم صحبت کردیم یه ذره که گذشت باخودم گفتم که بازی کنیم
من:هلما پایه ای بازی کنیم؟؟
هلما:اره عزیزم........پایه پایه ام
من:نقطه بازی کنیم
هلما یه باشه گفت و توی یه برگه شروع کرد به نقطه گذاشتن........کارش که تموم شد بازی ما شروع شد
من:چیکار میکنی هلما شهرک میسازی یا خونه؟؟
هلما:دیگه دیگه .....وام گرفتم ..........وام مسکن و شهرسازی
پنج تا خونه به اسم هلما بودو دو دونه به اسم من(بازی رو که خدا رو شکر بلدین همون که بین نقطه ها خط میکشن مربع که بسته شد یه خونه درست میکنن و اسمشونو مینویسن)
هلما:مثل اینکه پیجت میکنن
من:هی حواس منو پرت کن ..خودت هی خونه دار شو
هلما:به جان خودم دارن پیجت میکنن
من از جام بلند شدم و تیز تر گوش دادم:خانوم دکتر محمدی به اورژانس!!
سریع از پاویون زدم بیرونو رفتم تو بخش اورژانس خانوم فرهادپور تا منو دید گفت که یه زائو با وضع وخیمی تو فلان اتاقه و من هم به سرعت باد خودمو رسوندم.........اینقدر اتاق شلوغ بود که من هم نمیتونستم نفس بکشمو و زنده بمونم چه برسه به اون بچه ای که تو اون شیمک کوچولوئه.........
با یه صدای جدی و رسا گفتم:»چه خبره اینجا؟؟
میدونم خیلی کمه !!
شما هم لطف کنید + و تشکر و نقد بزارید
راستی قراره تا قبل باز شدن مدارس رمان رو تموم کنم
اما یه خبر خوب براتون دارم
تو دوران مدرسه که من اصلا نمیتونم توی قسمت رمان فعالیت کنم
اما برای تعطیلات بعدی یه برنامه هایی دارم
با یه رمان قشنگ دیگه درخدمتتون هستم که خیلی پخته تر از این رمان و خاله باز ی عاشقونه است
امیدوارم اون هم مورد استقبالتون قرار بگیره
حالا تا تعطیلات بعدی که احتمالا یا عیده یا تابستون بعدی
اما ما رو یه وقت فراموش نکنید
اگر قطعی شد اسم و جلدش رو هم میذارم توی پست های بعدی
که خودتونو اماده کنید برای خوندن یکی از بهترین رمان های زندگیتون
خانومی که مشخص بود مادر زائوهه گفت:خانوم دکتر دستم به دامنت.......دخترم داره از دست میره.....مانیام داره میره
خانومه خیلی برام اشنا بود اما...............
من:چشم ....من تمام سعی ام رو میکنم و وظیفه ام رو به نحو احسنت انجام میدم.....شما هم دغاکنید و هرچه زود تر اینجا رو خلوت
چند تا پرستار هم ریختن داخلو بستگان مریضو بیرون کردن همون موقع قامت بردیا توی در مشخص شد.........
بردیا:چی شده مامان حال مانیا خوب نیست؟؟
من :به سلامتی دارید دایی میشید ........تبریک میگم
بردیا:خانوم داره از دست میره بیمارتون ایستادید دارید تبریک میگید
میگم بعضی ها لیاقت ندارن میگید نه
من یه چند قدم رفتم جلو و گفتم:به احترام مادرتون ساکت میمونم ....ولی شما هم حرمت خودتونو نگه دارید ......من به اندازه ای که باید کارمو بلدم اقای دکتر....الان هم منتظرم پرستار ها مریضو به اتاق عمل منتقل کنن
من هنوز مریضو معاینه نکرده بودم وقتی دور و برش خلوت شد با یه نگاه فهمیدم که...........
من:سونوگرافی کردید؟؟
بردیا و مامانش :بله
من:تشخیص دکتر چی بود؟؟
بردیا:خانوم دکتر میتونم تنهایی باهاتون صحبت کنم؟؟
من:البته .........بفرمایید
هردو از اتاق خارج شدیم و به اتاق کناری رفتیم که فعلا حکم انباری رو داشت
بردیا:راستش دکتر میگفت شرایط خواهرتون پذیرای بچه نیست بچه خیلی جسه ی بزرگی داره و .........احتمال......احتمال خطر زیاده
من:فقط همینو گفت؟؟این خانومی که من میبینم وضعش از اونی که شما میگی خیلی بدتره ......رک و بدون رودربایسی بهتون بگم..........یا بچه یا مادرش!!باید یکی رو نگه دارم .....سلامت اون یکی باخداست
بردیا محکم زد رو میز و گفت:شما دکتری وظیفه اتو انجام بده.....اگر بفهمم این حرفا رو به مادرم گفتی .........
با خونسردی گردنمو کج کردم و گفتم :مثلا چه اتفاقی میوفته؟؟ببین اقا بار اخرت باشه صداتونو توی بیمارستان و اون هم برای من میبرید بالا.......درسته که دکترم اما نعوذوبالله خدا که نیستم........شما اگر دکتر بودید اول به نزدیکترین کستون که خواهرتونه باید میرسیدید و وضعشو درک میکردید........این بچه نباید رشد میکرد خطر ناک بود
بردیا صداشو برد بالا:تو چه میدونی که داری درمورد زندگی ما حرف میزنی.......کی گفته من بهش توجه نداشتم..........
منتظر بقیه حرفاش نشدم و با کمال بی ادبی راهمو کشیدمو رفتم
من:پرستار نوروزی بیمار هرچه زود تر به اتاق عمل منتقل بشه
مادر بردیا:خانوم دکتر ........تورو خدا بهم راستشو بگید دخترم زنده میمونه .....والله ما هم سه تا زایمان داشتیم این فقط اینقدر درد داشت وشکمش کبود میشد......توروخدا دکتر سالم میمونه؟؟
من یه نگاه بهش کردم یه خانوم قد بلند و فوق العاده زیبا که توی یه چادر سیاه مخفی بود ...........دلم سوخت...
من:باید دعا کرد !!
دکتر سهرابی همون موقع رسید مثل اینکه بهش زنگ زده بودند.........با دیدن مریض اب پاکی رو ریخت رو دست همه و اعلام کرد که ما فقط یکی رو میتونیم سالم از اتاق عمل بیرون بیاریم و با توافق همه اون یه نفر مانیا خانوم بود..........
هر دو اماده شدیم .......بردیا نگران بود و مادرش از الان عذا گرفته بود زیر لبی بهش گفتم:حاج خانوم دعا کنید........تمام سعی ام رو میکنم زنده بیارمشون
بعد هم به اتفاق دکتر وارد اتاق عمل شدیم....
دکتر سهرابی:خانوم محمدی !!این عمل به عهده شما ........من به خاطر چشمام نمیتونم کاری کنم و فقط نظارت میکنم...........موفق باشید
عادت به اعتراض نداشتم و بدون این که لب از لب وا کنم و جیزی بگم کارمو شروع کردم
دکتر دلارام که متخصص بیهوشی بود کارشو انجام داد و یه گوشه ایستاد حالا نوبت من بود به دست هام که توی ستکش پوشده بودن نگاهی انداختم.......بسم اللهی گفتم وبا کارد زیر شکم رو پاره کردم .....جنین بلند نفس میکشید و مرتب عضله ها بالا و پایین میرفتن........اینگار میخواست بگه منم میخوام بیام تو دنیای شما..........
دلم نیومد راه تنفسی شو ببرم ........اگر اینکارو میکردم راحت تر عمل انجام میشد و مادر سهی و سالم از اتاق بیرون میرفت اما ......اما بدون بچه
مثل بقیه زایمان ها کارمو پیش میبردم چند دقیقه گذشته وبد که تنفس مانیا کند شد ضربانش ایستاد
و پشتبندش صدای دکتر سهرابی:خانوم محمدی!!حواستون هست؟؟
من:بله دکتر........نگران نباشید !!خودتون گفتید عمل دست من باشه
سهرابی:البته ولی ابروی بیمارستان درمیونه.........ما گفتیم یکیشون زنده نمیمونه نه هردو
من:من با اجازتون تصمیم دارم هردو زنده بمونن
دکتر دیگه چیزی نگفت ....لبهام از پشت ماسک ابی رنگ دم به دقیقه میجنبید و اسم انواع امپول ها رو به زبون میووردم اگر تنفس ماد رکم تر میشد قلبش کم تر کار میکرد و اون موقع راحت میتونستم جنین رو سالم به دنیا بیارم......چشمام بین مانیتور و بیمار در حرکت بود .......نبض کم شد ......خیلی کم شد........حالا وقتش بود بسم الله گفتم و جنینو بیرون اوردم ضربان کم تر شد و صدای گریه بچه فضا رو پر کرد............ضربان در نوسان بود ..........رو به سقوط
یکی از پرستار ها نوزاد رو برد .......حالا نوبت مادر بود ........دکتر سهرابی نگران به طرفم اومد:حالا میخوای چیکار کنی؟؟تو اونو انتخاب کردی و حالا این از دست میره........
بدون توجه به حرفش فقط داشتم فکر میکردم .........باید چیکار کنم که ضربان برگرده .........اهان........
من:دکتر سهرابی میشه به جای من شکم رو بخیه بزنید؟؟
دکتر سهرابی:میخوای چیکار کنی تارا؟؟داره میمیره بخیه میخواد چیکار؟؟
من:نمیمیره دکتر و پشت سرش اسم یه امپول قوی کاهش دهنده ضربان رو گفتم
میدونستم تا چند دقیقه دیگه چی میشه اما فقط دعا میکردم که اونی که من میخوام بشه این امپول شوک خاصی به قلب وارد میکرد و به نظرم تو اون شرایط برعکس عمل میکرد..........امپول تزریق شد
ضربان خیلی کم شد .........جیغ مانیتور ها اتاق رو پر کرد..........باید تا ده ثانیه دیگه عمل کنه
سهرابی:داری میکشیش تو که دختر؟؟میدونستی نمیتونی بهش شوک بدی الان از دست میره
اما من بی اعتنا مطمئن بودم درسهایی که خوندم درست عمل میکنن........بدون توجه به موقعیت شمارش معکوس رو میخوندم ده ثانیه
نه ثانیه
هشت
هفت
شش
پنج
سه(ایوای چهار یادم رفت)
چهار
سه
دو
یک رو نگفته ضربان برگشت ..........در حالت عادی........صدای جیغم سالن رو پرکرد:خدایا شکرت
دکتر سهرابی بغلم کرد و دونه دونه پرستارا تبریک میگفتن
از اتاق بیرون رفتیم:
مادر بردیا:چی شد دکتر؟؟
من:دخترتون سالمه................ چند قدم جلو رفتم و برگشتم و گفتم:راستی یادم رفت مادر بزرگ شدنتونو تبریک بگم ............
بردیا چشماش چهار تا شد
مادرش گریه میکرد و گفت :دخترم تا عمر دارم مدیونتم
دکتر سهرابی:کار این دختر تو اتاق عمل دیدنی بود ..........واقعا دستای ماهری داره.....مطمئنا اگر من بودم نمیتونستم این کا رو بکنم..........زندگی دخترتون و بچه اشو مدیون این دخترید
من:اگر شما نبودید که این اتفاق نمیافتاد دکتر سهرابی ....شما استاد مایید
یه ذره دیگه هم فک زدیم و بعد خسته برگشتم توی پاویون.....
توی راهرو همه هی تعظیم میکردند و میگفتن خسته نباشید و شما افتخار بیمارستانیدو از این چرت و پرت ها
خسته افتادم روی صندلی پاویون ساعت نزدیک 11 نیمه شب بود
که همون خانومه –مادر مانیا و بردیا- وارد پاویون شد البته با یه دسته گل و یه جعبه شیرینی ....
من به احترانش از جام بلند شدم و جلو رفتم که خودش خم شد تا دستم رو ببوسه اما با مقاومت من روبرو شد :خواهش میکنم.....اینکارا چیه وظیفه بود...
مادر بردیا اشک هاشو با گوشه چادرش پاک کرد و گفت:بیا دخترم.....ناقابله
دسته گل و جعبه شیرینی رو گذاشت رو میز و رفت
من مونده بودم اون موقع شب این گل ها و شیرینی رو از کجا گیر اورده بودند
روی دسته گل ها یه کارت بود.....روش نوشته بود:تقدیم به ناجی خواهرم....از طرف خانواده رنجبر
پس از طرف بردیا بود؟؟راستی چه طور تاحالا من فامیل اینو نمیدونستم
واقعا جای تعجب داشت .....یه ذره که گذشت با یه بدن خسته سوارماشین شدم و رفتم خونه....زنگ رو زدم.....دیندین......دیندین.....د کجایی؟؟
اروین:اومدم بابا .....
در باز شد و من با اخم گفتم:چرا در رو وا نمیکنی؟؟
اروین:داشتم درس میخوندم.....باقشلار(ببخشید )
اروم اروم رفتم تو.....و پشت سرم اروین در رو بست و گفت:با این گل و شیرینی اومدی خواستگاری من؟؟
من:شتر در خواب بیند پنبه دانه.....مال یکی از مریض هاست برای تشکر اورده
اروین:واقعا؟؟دستش درد نکنه....حداقل امشبو با این شیرینی ها از گشنگی نمیمیریم
داشت طعنه میزد پسره ی پرو
من:چرا زنگ نمیزنی از بیرون بیارن
اروین:اخه مزاجم با فست فود و غذای بیرون نمیسازه
من:مزاجتم عین خودته.......با هیچ کی نمیسازه
بیچاره یه ان دلم براش سوخت سربازی که غذای درست و حسابی نداشته حالا بعد دوسال هم اومده اینجا و گشنه شب و روز میکنه
روی مبل ولو شدم و گفتم:اروین !!بیا یه کاری کنیم....از این به بعد یه روز در میون اشپزی کنیم
اروین:تو که از صبح میری بیمارستان تا شب........چیزی نمیخوری
من:تو که فقط صبح رو میری دانشگاه بقیه اشو خونه ای ...صبح ها هم میری نونوایی سر کوچه نون تازه میخوام......من همون صبح غذا رو میذارم تا شب هم بخوریم......یه روز تو یه روز من......خوبه؟؟
اروین:اره ......
من:اره و اجر پاره بگو بله!!!
اروین:با اجازه بزرگتر ها بله.....حالا شیرینی ها رو بده بیاد که از گشنگی مردم
من:از افریقا فرار کردی.....گرسنگان افریقایی مثل تو نیستن بخدا......بیابخورش
اون میخورد و من چشمام سنگین تر میشد تا این که همون جا رو مبل خوابم برد!!
اروین:تارا .......خانوم دکتر!!پاشید به فرمایشتتون نون تازه اوردم....(با زانوش یه ضربه بهم زد و گفت)پاشو ناهار درست کن......
من:هوووو....چه مرگته؟؟بذار بخوابم امروز تو درست کن....
اروین:نکنه ناهار هوس نیمرو کردی که میخوای من درست کنم....من که بلد نیستم میخوام بایستم بالا سرت یاد بگیرم
من:من هم بلد نیستم....برو میخوام بکپم
اروین:د پاشو دختره ی چش سفید!!!بیا بریم صبحونه بخوریم.....ناهار نخواستیم بابا
تا شنیدم صبحونه عین جت پاشدم....لباس های بیمارستان تو تنم بود ....همه چروک و به هم ریخته!!
اول یه دوش گرفتم تا اروین صبحونه رو حاضر کنه بعد هم تند تند صبحونه خوردم و تشکر کردم تا اون صبحونه اشو دو لپی میلمبوند من هم یه قیمه ذاشتم رو گازو بهش گفتم یه یه ساعت دیگه خاموشش کنه و رفتم....البته اروین همچنان داشت صبحونه میخورد
تا وارد بیمارستان شدم دوباره تعظیم ها شروع شد .....شده بودم تارای قهرمان....این ملت هم جوکی بودن واسه خودشون
رفتم تو پاویون و لباس هام رو عوض کردم و بعد از احوال پرسی با هلما دوتایی رفتیم تو پخش خانوم فرهاد پور گفت که رییس بیمارستان کارم داره
با هلما تا پشت در اتاقش رفتیم و از اون جا به بعد رو من تنهایی جلو رفتم
من:سلام
رییس یه مرد خپلو بود اما مسن و مهربون
مهربون جوابمو داد و خواست که بشینم
اقای ریاحی(رییس بیمارستان):خبر کار دیشبت به گوشم رسید....دکتر سهرابی میگفت دستشو از پشت بستی
من:ایشون لطف دارن
ریاحی:حالا ازت یه خواسته دارم
من:بفرمایین....
ریاحی:من خودم استاد دانشگاه هستم....ازت میخوام که همراه گذروندن طرحت رشته ات رو ادامه بدی تا به امید خدا تخصصت رو بگیری و اگر تا اون موقع زنده بودم قول میدم همین جا استخدامت کنم.....
من:منظورتون اینه که تخصص زنان بگیرم.......اما من مامایی رو به عشق بچه های کوچولو خوندم نمیخوام تو مسیر بزرگسالان منحرف بشم
ریاحی دستی به صورتش کشید و گفت:خوب میتونی تو شاخه ی بیماری های نوزادان تخصص بگیری....
من:واقعا همچین رشته ای وجود داره....؟؟
ریاحی:زیر شاخه پزشکی اطفاله اما فکر کنم بتونی به عنوان یه ماما بخونیش
من:واقعا ممنونم استاد حتما .....از کی بیام دانشکده؟؟
ریاحی:از فردا ان شالله!!
من:خیلی ممنون.........
ریاحی:به سلامت دخترم
این یعنی پاشو برو از اتاق بیرون دیگه باهات کاری ندارم
وقتی رفتم بیرون با چشمای منتظر هلما روبرو شدم.....براش خلاصه وار گفتم و اون دو برابر من خوشحال شد
داشتیم دو نفری به سمت بخش رراه میرفتیم که موبایل من زنگ خورد
من:الو
اروین:سلام ....
من:سلام
اروین:من امشب با بچه های دانشگاهم یه ذره دیر میام .....
من:خوب دیر بیا....به من چه
اروین:زنگ زدم که یه وقت نگران نشی یا نترسی
من:دو تاش با گروه خونیم نمیسازه
اروین:برم دیگه....خداحافظ
وقطع کرد......ما اینقدر پرو بودیم و مغرور که حال هم رو نمیپرسیدیم!!
حالا نیاد چه بهتر راحت ترم
اون روز زود تر از روزهای گذشته کارم تموم شد یه عمل هم بیشتر نداشتیم که خود دکتر سهرابی انجامش داد نزدیک 9 شب بود که اول هلما رو رسوندم خونه اشون و بعد هم خودم رفتم خونه....با کلیدی که برای خودم ساخته بودم در رو باز کردم.....خونه غرق در تاریکی بود ....چراغ ها رو روشن کردم و نشستم جلوی تلویزیون........
صدا های جور واجور میومد... ادم ترسویی نبودما.... اونقدر هم به اروین وابسته نبودم که بگم به خاطر نبودش نگران شدم......اما واقعا صدا میومد......گاهی صدای حرف زدن.....گاهی صدای اسباب و اثاثیه.......گاهی تلق و تلوق.......بی رودر بایسی بگم ترسیده بودم عین چی!!!
زنگ زدم به اروین ور نمیداشت میخواست اذیت کنه........دوباره زنگ زدم برای بار دهم زنگ زدم ولی باز بر نداشت.......اون شب هیچ کس تو ساختمون نبود
.
فقط من تو ساختمون بودم........اروین هم نبود ..... در ها و پنجره ها رو قفل کردم و یهو یاد بردیا افتادم دویدم به سمت واحدش...... ولی اون هم خونه نبود....برگشتم توی واحد صداها بیشتر شد تا این که یکی در خونه رو زد ...ضربان قلبم عین قلب گنجشک سریع بود از چشمی در نگاه کردم که دیدم اروینه
از دستش عصبی بودم اما تو اون لحظه نه غرور بود نه کینه های بچگی نه چیز دیگه فقط ترس من بود که توی وجودم احساس میشد.....در رو که باز کرد با تمام وجودم پریدم بغلشو گریه کردم
مدام میگفت اروم باش تارا چرا گریه میکنی
اما من خیلی ترسیده بودم خودم هم نمیدونستم چرا اینطوری شدم
توی چهار چوب در واحد با موهای پریشون بغلش کرده بودم که یهو بردیا از پله ها اومد بالا و مارو دید........اول یه نگاهی به سر تا پامون انداخت بعد قرمز شد و رفت تو واحدش.........
من تو بغل اروینم اون چرا قرمز شد؟؟
چه شیر تو شیر شد.........حالا این چی فکر میکنه
من:اروین...........!!اروین پاشو!!اروین!!
اروین:ها؟؟چیه نصفه شبی؟؟
من:یه صدایی میاد!!د پاشو دیگه
اروین با چشم های خمارش که از همیشه جذاب ترش میکرد سرجاش نشست و گفت:کدوم صدا؟؟خیالاتی شدی تارا!!
من:وا!!بهت میگم صدا میاد
اروین:از کجا؟؟
من:از خونه اقا شجاع .........اروین من دلم شور میزنه یه کاری کن
اروین:چیکار کنم نصفه شبی؟؟بلند شم بیام اتاقت بخوابم نترسی
من:من نمیترسم دلم شور میزنه
اروین:خوب بیام اتاقت دلت دیگه شور نزنه
من:رو زمین میخوابی ها!!
اروین:نه پس !!جدا فکر کردی میام رو تخت میخوابم
اینو گفت و با بالشت و پتوش بلند شد و یکراست رو زمین گرفت خوابید
اما من خوابم نمیبرد..........
اما خوب کم کم چشمام سنگین شد و دوباره همون خواب همیشگی رودیدم
همون جنگل مه الود که پر از صدای گریه بود
همون نوزادی که غرق خون بود و انگشتمو گاز گرفت
با جیغ از خواب بیدار شدم. هوا هنوز تاریک بود ...........
اروین:چی شده تارا؟؟مثل این که امشب قصد نداری بذاری بخوابم
من:شرمنده......خواب بدی دیدم
اروین:تو هم شنیدی ؟؟
من:چی رو ؟؟
اروین :یه صدایی اومد
من:پس بالاخره باور کردی یه صدایی میاد
اروین:شاید توهمات تو هم به من سرایت کرده
من:صدا ها زیاد تر شد.........گوش کن