رمان طراوت بهار7
صبح با چشمای پف کرده بیدار شدم وضع صورت متین هم بهتر از من نبود و این نشون می داد هیچکدوممون شب ارامی نداشتیم صبحانه ای که بی بی حاضر کرد بود و خوردیم خبری از بی بی نبود نمی دونم این پیرزن کجا ول کرده رفته متین یه ریز رو نروم بود هر 2 دقیقه یک بار می پرسید متین: بهار این تن بمیره دیشب عمدی نبود؟ متین من با چه زبانی باید ازت خواهش کنم قضیه دیشب و فراموش کنی متین چشماش و ریز کرد و لخند شیطنت امیزی زد و گفت:قضیه دیشب فراموشی نشدنیه متین خیلی....... متین:خیلی چی ملکه؟ هیچی متین:نه بگو جون من متین سر به سر من نزار لحنم انقدر جدی بود که متین خودشو جمع کرد و دیگه در مورد دیشب حرفی نزد یک ساعت بعد بی بی امد اقور بخیر بی بی جان کجا تشریف داشتی؟ بی بی:رفته بودم سر خاک یار بی وفام بی بی هر روز سر خاک شوهرش می رفت و باهاش تجدید پیمان می کرد از این کارش خوشم میامد با اینکه تو دوران جوانی بیوه شده بود اما با وجود خواستگارای خوب هم ازدواج نکرده بود به قول خودش بیوه بشی طلاق بگیری یا هر چیز دیگه ای هیچ وقت از فکر شوهر اولت بیرون نمیای.هر اغوشی را با اغوش اون مقایسه می کنی و ناخوداگاه به یادشی و این یعنی ظلم به ادمی که با تو ازدواج کرده تفکر بی بی درست نبود اما من قبولش داشتم به قول بی بی خدا یکی یار یکی یک بار ازدواج کن برای همیشه باهاش بمون یا با خود طرف یا با یادش بی بی مثل اینکه یه دفعه به یاد چیزی افتاده باشه گفت:هی ببینم شما دو تا بهم محرمید؟ منو متین در جا خشکمون زد و با بهت به یکدیگر نگاه کردیم بی بی:مگه زبونتون و اقا گرگه خورده متین:از حرف شما تعجب کردیم بی بی:واسه چی تعجب؟ بی بی جان چرا همچین فکری می کنید بی بی -اخه دیدم دیشب تو بغل همدیگه بودید شاخم در امد این از کجا دیده بود داشتم از خجالت فسیل میشدم متین:نه بی بی جون دیشب بهار خانم می خواستن برن اشپزخونه پاشون به تشک من گیر کرد این شد که افتادن.......ولی باور کنید ناخواسته بود بی بی عینکشو جابه جا کرد و گفت:اون ناخواسته افتاد تو بغل تو.تو چی؟تو هم ناخواسته سفت چسبیده بودیش (این بی بی ما روز روشن نه چشمش می دید نه گوشش درست می شنید نمی دونم تو اون تاریکی که من هیجا را ندیده بودم این چه جوری زوم کرده بوده رو ما) دیگه عملا دلم می خواست زمین دهن وا کنه و منو ببلعه متین هم که صورتش مثل لبو سرخ شده بود زد بیرون بی بی به خدا............. بی بی:می دونم دختر می دونم از همون لحظه که لپات رنگ به رنگ شد فهمیدم غیر عمد بوده پس چرا این حرفا رو زدی؟ بی بی در حالی که بی خیال به سمت اشپزخانه می رفت گفت:کوچکی که اینا را بفهمی خوب شما بگید تا بفهمم بی بی:دیدی چه جوری رنگ عوض کرد و زبونش بند امد؟ اهسته گفتم:اره خوب این یعنی دیشب واسه اون یه معنی داشته بی بی اونم دیشب منظوری نداشت فقط داشت شوخی می کرد پسر جماعت و که می شناسین بی بی-اره میشناسم واسه همینه که می گم جدی تر از شوخی بود.پدر سوخته چه دیه هم می خواست (وای این بی بی که مثل دوربین ما را زیر نظر داشته همچین با اب و تابم می گفت مثل اینکه داره فیلم تعریف می کنه) سرم و پایین انداختم بی بی دست زیر چانه ام برد و سرم و بالا اورد و گفت:پسر خوبیه دریابش (اخ من فدای اون طرز تفکر اروپایت بشم بی بی جونم) حرفی نزدم و منم مثل متین فرار را بر قرار ترجیح دادم و رفتم تو اتاقم
نمی دونستم چه مدت بود که مثل تازه عروسا توی اتاق خودمو حبس کردم فقط می دونستم روی بیرون رفتن و ندارم مونده بودم بی بی چه جوری اون وقت شب توی اون تاریکی مطلق ما رو دید میزده ای خدا .نمیری متین که هر چی میکشم از تو میکشم توی فکر خودم غرق بودم که بی بی صدام زد بی بی-بهار بهار از اتاق بیرون رفتم جانم بی بی؟ بی بی به گوشی متین که روی میز داشت زنگ می خورد اشاره کرد و گفت:بیا این ماس ماسک و ببر بده به اون کاکل به سر خودشو خفه کرد باشه بی بی:با ذوق نریا خودتو سنگین بگیر زیادم تحویلش نگیر این مردا را من می شناسم محلشون بدی پررو می شن بی بی باور کن متین اصلا واسه من مهم نیست اون فقط یه دوسته یه دوست ساده بی بی با لحنی که منو به تمسخر گرفته بود گفت:اره بی بی جون می دونم اخه ادم فقط تو بغل یه دوست ساده حالی به حالی میشه با اعتراض گفتم:بی بی انقدر این موضوع نا خواسته را به روم نیارین خجالت میکشم بی بی:باشه باشه بجنب قطع میشه ها درست بعد از این حرف بی بی صدای زنگ موبایل متین قطع شد اشاره کردم قطع شد اما دوباره زنگ خورد بی بی:مثل اینکه کارش خیلی فوریه بدو باشه با دو از خونه رفتم بیرون .تمام نیروی خودمو به کاربسته بودم تا به مانیتور موبایل نگاه نکنم اخه مگه من مفتش محله ام که حتما باید بدونم کیه هر چی بیشتر تلاش می کردم کمتر موفق می شدم واسه همین زیر چشی نگاهی به مانیتور انداختم با دیدن اسم از حرکت ایستادم المیرا زیبا چند بار اسم و خوندم یعنی واقعا انقدر زیباست که متین لقب زیبا را پسوند اسمش توی موبایلش سیو کنه اصلا این با متین چه نسبتی داره ؟ واسه چی بهش زنگ زده بود؟ یعنی از من خوشگل تر بود؟ اینا تمام فکرای بودن که در عرض یک ثانیه در ذهنم نقش بستن در کسری از ثانیه تصمیم گرفتم گوشی را جواب بدم این گل دختر هر کس که هست باید بفهمه متین صاحب داره دکمه پاسخ و زدم قبل از اینکه من بخوام حرفی بزنم صدای دختری در گوشی پچید اه متین بار صدومه که دارم بهت زنگ میزنم هیچ معلوم هست کجایی؟ المیرا-متین خان واسه اینکه جواب بدی باید زیر لفظی بدم؟؟؟؟ لحنش انقدر لوند بود که نگفته می بارید که دوست دخترشه سرفه ای کردم و گفتم:بله امرتون؟؟؟ المیرا:اوه خانم ببخشید من فکر کردم با موبایل اقای شایسته تماس گرفتم ولی مثل اینکه اشتباه گرفتم نخیر کاملا درست گرفتین المیرا جا خورد اما سریع خوشو جمع کرد و گفت:می تونم باهاشون صحبت کنم؟ اگه می تونستن پاسخگو شما باشن مطمئنا گوشیشون دست من نبود المیرا:بله ببخشید مزاحم شدم بعدا تماس می گیرم بگم کی زنگ زد؟ بگید المیرا میشناسه میشه خودتون و معرفی کنید تا منم بشناسم المیرا:لازمه که شما بشناسید البته المیرا با تردید پرسید:نامزدشین؟ شما از نامزدی ما خبر نداشتین؟؟؟؟؟ المیرا که مثلا می خواست جلوی من کم نیاره گفت:چرا چرا متین گفته بود تو دلم به ساده لوحی دختره خندیدم بد رو دست خورده بود المیرا:در هر صورت تبریک می گم مرسی خانم المیرا در حال که از صداش معلوم بود در حال انفجاره گفت:بیشتر از این مزاحم نمیشم مراحمید المیرا:فقط میشه یه پیام به متین بدین البته بفرمایید المیرا:بهش بگید دیگه با من تماس نگیره در حالی که از بهم زدن ارتباط متین با یک دختر دیگه سر مست بودم گفتم:حتما بهشون می گم لطف می کنید خداحافظ با خوشحال و شوخ طبعی گفتم:خدا یار و نگهدارتون دلم می خواست از المیرا زیبا بپرسم الان دقیقا کجات سوخت؟؟؟؟؟؟اما استغفرالله زیر لب گفتم و بی خیال شدم منم جدیدن بی تربیت شده بودما برگشتم که به سمتم کلبه برم اما چشمم روی قامت متین که به تنه ی درخت تکیه زده بود و بدون پلک زدن منو نگاه می کرد ثابت موند لبخند ژکوندی گوشه ی لبش بود تو دلم گفتم اخه خدا جون قربونت برم از دیشب تا حالا واسه من بدبخت بپا گذاشتی اون از بی بی که دیشب مچمون و گرفت اینم از این گل پسر که اد همین الان باید سر و کلش پیدا می شد و به مکالمه صمیمی من و المیرا جون گوش می داد لبخند متین پر رنگ تر شد گوشی را بهش پس دادم تو دلم گفتم:درد .رو اب بخندی مطمئنا اگه متین می فهمید به خاطر اون با المیرا اینجوری حرف زدم غروری واسم نمی موند و از بین رفتن غرورم مساوی بود با نابود شدنه شخصیتم متین لب باز کرد حرفی بزنه اما حرف نزدشو قطع کردم و گفتم: ببین اقای شایسته اگه شنیدی با المیرا اونجوری حرف زدم صرفا به خاطر خودش بود.دوست داشتم بهش بفهمونم ارزشش بیشتر از اونی که عروسک دست پسرای بشه که هیچ تعهدی بهش ندارن و ممکنه دفعه بعد که تماس گرفت نامزدشون تلفن و جواب بده پس خواهشا شایعه احساسی عشقی عاطفی نساز می دونی که اهل این حرفا نیستم متین:ولی حرکاتت غیر از این و نشون می ده کدوم حرکاتم؟ متین:همین که سعی داری همه را از اطراف من پراکنده کنی در حالی که از کنار متین رد می شدم و به سمت کلبه می رفتم گفتم:من با اطرافیان بهنام هم همین جوری بر خورد می کنم متین:خوب واضحه چون بهنام و هم دوست داری البته برادرانه با پاسخی که متین داد بر جا خشک شدم خوب شد پشتم بهش بود و متوجه رنگ به رنگ شدن صورتم نشد پس متین یه بوایی از احساس من برده بود.در خودم شکستم همیشه دوست داشتم اول دوست داشته بشم و بعد دوست بدارم واسه همین باید دید متین و عوض می کردم حق با تو .بهنام و دوست دارم اما تا به حال در قلب من به روی هیچ مذکری بجز بهنام و بابام باز نشده متین:ثابت کن زیر لب باشه گفتم سریع به سمت متین برگشتم و گوشیه موبایلش و از دستش کشیدم با شماره ای که المیرا تماس گرفته بود تماس گرفتم و صدا را روی پخش گذاشتم متین:می خوای چیکار کنی؟ جوابی ندادم صدای المیرا در گوشی پچید المیرا:مگه نامزدت بهت نگفت که من گفتم دیگه باهام تماس نگیری منم المیرا خانم المیرا با لحن سردی گفت:اوه بله بفرمایید راستش تماس گرفتم که بگم تمام حرفای که بهتون زدم شوخی محض بود متین خواهر زاده منه اطلاع دارید که خاله و خواهرزاده نمی تونن با هم نامزد بشن چشمای متین از حدقه بیرون زده بود المیرا درحالی که خوشحالی در صداش موج می زد گفت:نمی دونستم خاله ای به جوانی شما داره؟ خوب از حالا به بعد می دونید المیرا:ولی شوخی نابه جای بود دختره پررو کاری می کنه چهارتا ریچال بارش کنماااا به جا بودن یا نبودنشو من تشخیص می دم المیرا با لحن چاپلوسانه ای گفت:قصد ناراحت کردنتون و نداشتم خاله خانم خیلی خوب من حرفامو زدم اگه کاری ندارید قطع می کنم المیرا:نه سلام برسونید و به متین عزیز بگید با من تماس بگیره به چشمای متین خیره شدم و گفتم:حتما میگیره المیرا قطع کرد تلفن متین و سمتش گرفتم و گفتم:ثابت کردم و به سمت کلبه راه افتادم متین هنوز تو بهت بود درونم متلاطم بود اما مدام با خودم تکرار می کردم تو بهار شریفی هستی بهار شریفی محبت گدایی نمی کنه احساس گدایی نمی کنه بهار شریفی پا پیش نمیزاره....... خلاصه انقدر این جملات و تو ذهنم مرور کردم که سرگیجه گرفتم به طرف اتاقم رفتم و کمی استراحت کردم ساعت تقریبا 11 بود که با صدای تاق و توقی که از اشپزخونه میامد به اون سمت رفتم بی بی مشغول فراهم کردن نهار بود از خودم خجالت کشیدم بی بی با این سن باید واسه من نهار درست می کرد سمتش رفتم و خواهش کردم اجازه بده من اشپزی کنم (حالا اون وسط من قپی اضافه می امد یکی نیست بگه دختره اخه اشپزی بلدی که تز می دی؟) خدا را شکر بی بی قبول نکرد و فقط تهیه سالاد را به عهده من گذاشت داشتم کلما رو درشت درشت خورد می کردم که بی بی گفت:این چه وضعیی؟ شانه ای بالا انداختم و گفتم:چه وضعی؟ بی بی:اینقدر بزرگ بده؟؟؟؟؟ بی بی خندید و گفت:نه واسه شروع بد نیست شروع؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بی بی:اره بهار کم کم باید یاد بگیری فردا روز که شوهر کردی می خوای چیکار کنی؟؟؟؟ خدمتکار میگیرم بی بی:مرد از غذایی که زنش بپزه بیشتر لذت میبره مگه غذا با غذا فرق داره؟ بی بی:صد البته غذایی که با عشق پخته بشه طعم عشق می ده و غذایی که خدمتکار درست کنه طعم وظیفه .به نظر خودت کدومش خوشمزه تره؟ لبخندی زدم بی بی بازم مثل همیشه تونسته بود منو با جوابای بی نظیر خودش قانع کنه بی بی یادم داد کلم و کاهو را باید تا چه حد خورد کنم چه جوری گوجه فرنگی و خیار را قاچ کنم سس مخصوص سالاد و چه جوری درست کنم و خلاصه کلا چه جوری سالاد درست کنم بعد از اتمام کار نگاهی سرشار از رضایت به هنرنمایی مشترکمون کرد و گفت:با استعدادیااا دختر خندیدم و گفتم:نظر لطف شماست بی بی:راستی این کاکل به سر کجا غیبش زده ؟ نمی دونم بی بی:برو دنبالش نه بی بی اگه بخواد بیاد خودش میاد بی بی سر تکان داد و گفت این لجبازیت و از فک و فامیل بابت به ارث بردی بچه های که من تربیت کردم هیچکدوم لجباز نیستن
وقت نهار شد اما متین نیامد بی بی بی اصرار داشت دنبالش برم اما من زیر بار نمی رفتم ساعت 3 شده بود و بازم از متین خبری نشد دیگه واقعا دلم به شور افتاده بود یعنی کجا رفته اهسته جوری که بی بی متوجه نشه از در بیرون رفتم یه حسی بهم می گفت برم سمت ساحل اونجا پیداش می کنم تا ساحل راه زیادی نبود یعنی اصلا راهی نبود واسه همین سمت ساحل رفتم نرسیده به مقصد ایستادم از اینجا میشد کاملا ساحل و دید چشمی گرداندم و متین و پیدا کردم روی شن نشسته بود جوری که وقتی اب به ساحل بر می گرد کاملا خیسش کنه سر تا پا خیس بود سنگریزه ها ی کنار ساحل و بر می داشت و به دریا پرتاب می کرد نمی دونم شاید اونم مثل من دلش گرفته بود از دور بهش خیره شده بودم نمی دونم چرا تمام اتفاق های چند ماه گذشته را فراموش کرده بودم مگه متین همون پسری نبود که 6 ماه از زندگی محرومم کرده بود مگه متین همونی نبود که باعث شد بود مامان و بابا 6 ماه توی برزخ مرگ من زندگی کنن مگه همین پسر با بی احتیاطی خودش بلایی سرم نیاورده بود که 1 سال از درس و دانشگاه عقب بمونم واسه چی همه ی اینا را فراموش کرده بودم واسه چی به چشمم نمی امدن مگه من این بازی را واسه خرد کردن غرور اون شروع نکرده بودم پس واسه چی خودم داشتم تحقیر میشدم اخه عشق. اونم من بعیده واقعا بعیده مگه من همونی نبودم که می گفت هیچ مذکری ارزش دوست داشتن نداره الا بابا و برادر خودم قطره ای اشک از چشم چپم چکید .واسه سردرگمی خودم اشک ریختم دیگه تحمل نداشتم به سمت خونه برگشتم و با دو به سمت اتاقم رفتم جلوی اینه ایستادم به چهره خالی از شیطنت و بی طراوت خودم خیره شدم واقعا من همون بهار شریفی ام همونی که تمام دختره ارزو داشتن شخصیتی همچون اون داشته باشن چرا روزگار با من کل انداخته بود چرا می خواست خردم کنه مگه چه بدی به این کائنات کرده بودم چه ظلمی مرتکب شده بودم که تاوانش خرد شدنم باشه اما من نباید خرد بشم من خرد نمی شم حتی اگه به عشقم نرسم سرمو بالا دادم و سینه ام و ستبر کردم و زمزمه کردم :روزگارا که چنین سخت به من می گیری باخبر باش که پژمردن من اسان نیست قامت خمیده ی بی بی از تو اینه نمایان شد نمی دونم کی وارد شده بود و چند وقت بود که داشت اینجوری بهم زل می زد اصلا متوجه وروردش نشده بودم بی بی:بهارم کیو دیدی که صورتش از سیلی روزگار سرخ نشده باشه انقدر نیاز به حرف زدن و مشورت کردن داشتم که بی مقدمه گفتم:اما بی بی بازی کردن با شخصیت و غرور ادما جوانمردانه نیست من نمی خوام غرورم خرد شه نمی خوام بشکنم بی بی:بزار بشکنه این غروری که باعث شده تو به دیگران از بالا نگاه کنی بزار بشکنه غروری که باعث میشه خود برتر بین باشی بزار بشکنه بهار اونجوری شخصیتت دوست داشتنی تره بی بی نمی خوام کوچک شم نمی خوام حقیر شم بی بی_نه قشنگم نمی گم کوچک شو نمی گم تحقیر شو عزت نفست و حفظ کن احترام خودتو حفظ کن اما بقیه رو هم در کنار خودت ببین باور کن بقیه هم از این دنیا همون قدر سهم دارن که تو داری باور کن متین هم غرور داره اگه نمی خوای عزت نفست خرد شه با عزت نفس اون بازی نکن من هیچ وقت اینکا رو نکردم بی بی:وقتی اونو لایق عشق خودت نمی بینی داری تحقیرش می کنی مگه تو چی داری که اون نداره بی بی می خواست ادامه بده اما صدای متین که از سالن می امد مانعش شد متین:صاب خونه نیستین؟؟؟؟؟ بی بی:کاکل به سر الان میایم بی بی اهسته از جا بلند شد و گفت:بیا بریم نهار بخوریم هلاک شدیم از گرسنگی به سمت در رفت صداش زدم ارام برگشت مرسی بی بی بهم لبخندی زد و گفت:متین پسر خوبیه خیلی اذیتش نکنبی بی بیرون رفت منم سر و وضعم را درست کردم و واسه کمک بهش بیرون رفتم متین توی هال روی مبل لمیده بود و داشت تلوزیون نگاه می کرد متوجه ورود من نشده می خواستم نگاش نکنم ولی مگه میشد مثل وزق زل زدم بهش .سنگینی نگاهم و احساس کرد و با بلند کردن ناگهانی سرش غافلگیرم کرد به چشمام رنگ بی تفاوتی دادم متین چشمکی بهم زد منم سریع اخممو تو هم کردم نمی دونم کجای اخم من خنده داشت که اقا زد زیر خنده زیر لب دیونه ای گفتم که شنید متین با لحن خاصی گفت:کافر همه را به کیش خود پندارد بهش خیره شدم و با لحن خونسردی گفتم:به کیش من بودن سعادت می خواد که همه ندارن امدم از رو به روش رد شم و برم توی اشپزخانه که بی شرف پا شو جلوم گذاشت منم که ندیدمش با کله داشتم می خوردم زمین که دستش و حایلم کرد از ترس دستم و دور گردنش حلقه کردم البته فقط واسه چند ثانیه تا تعادلم را به دست بیارم همینکه تونستم تعادلم و حفظ کنم سریع پسش زدم و با خشم رو به روش ایستادم خدا را شکر که بی بی ندید گفتم:اینکارا یعنی چی؟؟؟؟؟ متین:کدوم کارا؟ همین دیگه متین:بد کردم کمک کردم نخوری زمین با خشم اما اهسته طوری که بی بی نشنوه گفتم:اره بد کردی تو پاتو از عمد جلوی من نگیر که بخورم زمین کمک کردن پیشکشت متین با لودگی اشاره به چهره عصبیم کرد و گفت:خشم اژدها با حرص گفتم:من با تو شوخی دارم خیلی خونسر جواب داد:نمی دونم داری؟؟؟ متین متین:جانم در حالی که از حرص نفس نفس می زدم گفتم:دوست داری حرص منو دراری؟ متین مثل پسر بچه ها مظلوم سرش را به علامت تایید تکون داد و گفت:اهوم دیگه داشتم از خشم منفجر میشدم سریع به اشپزخانه رفتم صدای خنده ی متین و از پشت سر شنیدم محل ندادم ترسیدم یکم دیگه باهاش یکی به دو کنم دست به یقه بشیم بی بی سفره را به دستم داد تا پهن کنم بیرون رفتم از اینکه اقا اونجوری روی مبل لمیده بود و منتظر حاضر شدن سفره بود تا بیاد و میل کنه زورم گرفت واسه همین گفتم:بجای اینکه لنگت و بدی هوا و تلوزیون نگاه کنی بیا کمک متین:تو خونه ما رسم نیست مرد دست به اینجور کارا بزنه این کارا مخصوص ضعیفه هاست ضعیفه توی و همجنسات متین:حرف من نیست که جوش میاری از قدیم به زن می گفتن ضعیفه به مرد می گفتن پهلوان برو یقه ی اونای رو بگیر که این چیزا رو باب کردن ولی خدایی بدم نگفتنااااا اونا نمی دونستن که اقا خروسای اینده ابرو بر می دارن و به جای قوقلی قو قو قدقد می کنن متین:جمع نبند همه اینجوری نیستن خوشحال شدم جواب کوبنده ای بهش داده بودم و پوزش و به خاک مالیدم تمام غذاهای رو که بی بی کشیده بود را رو سفره گذاشتم .اقا خروسه هم وقتی تمام و کمال سفره کشیده شد نشستن پای سفره و کوفت کردن بعد از اتمام غذا متین از بی بی خواهش کرد برای شام تدارکی نبینه و اجازه بده شام و بیرون بخوریم بی بی هم ذوق زده قبول کرد قرار شد عصر واسه گردش بیرون بریم کمی استراحت کردیم تقریبا ساعت 6 بود که عزم رفتن کردیم متین یه دست از لباسای که واسش از کالیفرنیا خریده بودم را پوشیده بود محشر خوشملش کرده بود انقدر که نزدیک بود بزنم به سیم اخر و بپرم بغلش و گونه هاشو ببوسم اما خودم و کنترل کردم تا جلف بازی در نیارم ولی دیگه نتونستم لبخندی که روی لبم نقش بسته بود و کاریش کنم متین که دید بهش خندیدم پررو شد و گفت:از تیپم ذوق کردی نه یه وقت فکر نکنی لباسای که تو واسم خریدی قشنگنا نه هیکل و قیافه ی اونی که پوشیدتشون زیباشون کردم تو از خودت تعریف نکنی کی تعریف کنه متین-المیرا تا دلت بخواد از من تعریف می کنه البته کسای دیگه هم هستنا اما خوب تو نمی شناسیشون مردیکه مزخرف همچین تعداد دوست دختراشا به رخ می کشه مثل اینکه هر کدومشون مدالین که از المپیک گرفته بدون اینکه عکس العملی نشون بدم به سمت ماشین رفتم. بی بی هم به ما پیوست و راهی باغ ملی شدیم باغ زیبای بود و البته واسه من خاطر انگیز بی بی اهسته راه می رفت واسه همین ما هم مجبور بودیم گامهامونو با اون تنظیم کنیم متین :بی بی خانم اگه خسته شدین بشینیم همینجا بی بی- خیر ببینی بشینیم دیگه نفسم بالا نمی اد من و متین هم از بی بی پیروی کردیم و طرفینش نشستیم بی بی:من پیرزنم شما چرا پا نمیشین بگردین بی بی من بیشتر از صد دفعه این اطراف و دیدم بی بی:خوب اینکه خیلی خوبه واسه چی؟؟؟؟ بی بی:پاشو این اطراف و به کاکل به سر هم نشون بده مگه من چشماشم خوب بره خودش می بینه دیگه بی بی رو به متین گفت:قدیما بزگترها هنوز یه امری نکرده بودن که جوانا اطاعت می کردن جوونای امروز یکی می گی صدتا جوابتو می دن متین با لحن چوپلوسانه ای گفت:بی بی جون پسرای امروزی هنوز هم مثل پسرای قدیمن این دختران که اتیش پاره شدن شیرین عسل بس کن متین:عرض نکردم بی بی اینم طرز حرف زدنشونه دلم می خواست کلشو بکنم اما حیف که مقدور نبود بی بی:پاشو دیگه بهار چشم بلند شدم متین هم پشت سرم امد یه ریز می خندید جوری که دیگه اختیار از کف دادم و گفتم:مرض چته تو؟؟؟؟؟ متین:قیافت دیدنیه متین امروز خوب داری متازونیا متین _من همیشه تاخت و تازم محشره خوب متین خان حالا که جیک جیک مستونته فکر زمستونتم باش متین بلند تر خندید و گفت:فرق نمی کنه من همواره جیک جیک مستونم خواهیم دید حال بهم زن چه کیفی هم می کرد با من کل بندازهبعد از یه بازدید مفصل از باغ ملی به یکی از رستوران های شیک شهر رفتیم متین بدون اینکه از ما بپرسه چندین نوع غذا سفارش داده بود جوری که من حدس زدم گنج پیدا کرده بی بی هم که یه ریز قربون صدقه ی دست و دلبازیش می رفت خلاصه شام و توی یک فضای صمیمی نوش جان کردیم تمام مدت داشتم به این فکر می کردم که چه جوری باید از خجالت این بچه پررو در بیام هر چی بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم اخر سرهم بدون نتیجه گیری مناسب به خواب رفتم نصفه های شب بود که احساس کردم تختم داره میلرزه اول فکر کردم توهم فانتزی زدم اما نه واقعا داشت می لرزید زمین داشت می لرزید ز...ل.........ز.......ل.....ه اره زلزله واقعا زلزله از زلزله وحشت داشتم سراسیمه بیرون دویدم به سالن رفتم متین بدون اینکه متوجه لرزش زمین بشه خوابیده بود.. با وحشت به سمت اتاق بی بی رفتم اونم بی خبر از دنیا خوابیده بود ..دوباره به سالن بر گشتم متین جواب نداد متین جواب نداد سمتش رفتم و اهسته تکانش دادم متین تو رو خدا چشماتو باز کن متین تو عالم خواب گفت:هوم متین تو روخدا پاشو متین با موهای ژولیده و چشمای خواب الود نشست متین:چه خبره بابا بهار بزار بخوابیم تو واقعا متوجه نمی شه زلزله متین که انگار تازه متوجه شده بود تمام حواسش و به لرزش زمین داد من می ترسم متین متین:نترس شدتش زیاد نیست یه زمین لرزه خفیفه اب دهنو قورت داد و گفتم:اما من می ترسم متین با لبخند گفت:از چی؟؟؟ به در و دیوارای اطراف نگاه کردم و گفتم:از اینکه اینجا بمیریم متین با لحن شوخی گفت:مرگ حقه بلاخره همه میمیرن متین تو رو خدا مسخره بازی در نیار من دارم سکته می کنم متین دستمو در دست گرفت و گفت:بهار شدتش کمه اما من .....من......می ترسم از شدت ترس قطره ای اشک از چشم چپم چکید(منم جدیدا دل نازک شده بودماااااا) متین منو در اغوش کشید موهامو نوازش کرد اغوشش اینبار فقط طعم امنیت داشت متین موهامو نوازش می کرد زمین لرزه قطع شد بی بی:اگه قرار باشه بمیری چه تو بغل متین باشی چه رو تخت خودت می میری از خودم وا رفتم یعنی واقعا بی بی بود داشتم از خجالت می مردم حتی روم نمی شد از اغوشش متین بیرون بیام خجالت می کشیدم چشم تو چشم بی بی شم این بی بی ما هم انگار سنسور تو بدن متین نسب کرده بود که تا منو لمس می کرد سر و کله اش پیدا میشد اب دهنمو قورت دادم سرمو از روی سینه متین بلند کردم موهامو پشت گوشم زدم و با سری به زیر انداخته بلند شدم متین:بی بی فکرشو می کردین بهار تا این حد خجالتی باشه بی بی:فدای این شرم دخترانه اش بشم من دو شب بیشتر نبود که خونه ی بی بی بودیم و هر دوشب مچ منو تو بغل متین گرفته بود باید یه توضیحی بهش می دادم بی بی باور کنید متین واسه من مثل بهنامه ....اون....اون فقط داشت ارومم می کرد بی بی:اون دفعه که اتفاقی بود ایندفعه که فقط داشته ارومت می کرده خدا داند بهانه دفعه بعدیتون چیه (مونده بودم که چرا متین بر خلاف دفعه قبل خجالت نکشید) متین:بی بی جون خودتون می دونید من بی تقصیرم من که تو اتاق این نمی رم این میاد بیرون حرصم گرفت از حرفش اتش گرفتم احساس کردم غرورم و شکست واسه همین با خشم گفتم: فکر می کنم قبلا هم بهت گفته بودم که در اون حدی نیستی که من واست له له بزنم متین با لحنی که معلوم بود عصبیه گفت:حد منو چی تعیین می کنه؟؟؟؟ثروت بابام؟؟؟؟ نه خیلی چیزای دیگه بجز ثروت.که من توی تو هیچ کدومو ندیدم بی بی:بهار بسه برو توی اتاقت متین:نه بی بی جون بزارید بگه.فکر می کنید تا حالا نگفته چرا صد دفعه با رفتارش گفته بزارید یه بارم به زبون بیاره متین سمت من امد و سینه به سینه ام ایستاد و گفت:من از همون روزی که بخاطر گناه غیر عمدم تاوانی به سنگینی شکستن غرورم خواستی فهمیدم تو و امثال تو لیاقت دوست داشته شدن را ندارید قبل از اینکه فرصت کنم جوابشو بدم متین از خونه زد بیرون اون موقع شب از خونه زد بیرون بی بی:زهرتو ریختی اروم شدی برو دنبالش نصفه شبی خطرناکه بره بیرون بدون مکث به دنبالش رفتم راستش خودمم دلم اروم نمی گرفت این موقع شب بیرون بره با خودم زمزمه کردم برو دنبالش برش گردون اما غرورتو قربانی نکن پشت سر متین از خانه بیرون رفتم وایسا متین جواب نداد مگه با تو نیستم می گم واسا متین با شدت برگشت و گفت:حرف دیگه ای مونده که نگفته باشی حرفی که ندونی نه.برگرد خونه واسه چی مثل بچه ها قهر می کنی و از خونه میزنی بیرون متین:دلیل این رفتار گستاخانه ات چیه؟؟؟؟ دلیل نمی خواد من از همتون بدم میاد(اره بدم میومد نه از متین از همه پسرا ی که پول بابام جذبشون می کرد تا من .می ترسیدم متینم از همونا باشه)همه شما مردا سر و ته یه کرباسین.گربه صفتیت. موزی هستین دنبال عشق نیستید هر هدفی دارید الا عشق خلاصه بگم احساستون فاسد ...........فاسد هنوز حرفم کامل از دهنم خارج نشده بود که متین با پشت دست زد توی دهنم اینو زدم تا یاد بگیری هر مزخرفی را به زبون نیاری شوکه شدم تا حالا سابقه نداشت کسی بخوابونه توی دهنم گرمای خونی را که از گوشه ی لبم جاری شده بود حس کردم اما حتی دست نبردم خون و پاک کنم به چشمای متین زل زده بودم متین تا خون گوشه ی لبم و دید چشماش و بست و نفسی را که در گلوش گیر کرده بود بیرون داد پشیمون بود اینو از چشماش میشد خوند هنوز بهش نگاه می کردم انگشت شصتشو واسه پاک کردن خون گوشه ی لبم جلو اورد با شدت دستش و پس زد به من دست نزن اشغال.من تا حالا از بابام تو دهنی نخوردم که از تو خوردم متین با لحن ملایم تر از قبل گفت:منم تا حالا از هیچ کس اینقدر تحقیر نشنیدم که از تو شنیدم دیگه نمی تونستم انجا بمونم گوشه ی لبم می سوخت به سمت خونه برگشتم به درک بزار هر قبرستونی می خواد بره بره متین واسه من مرد هنوز هیچی نشده دست روم بلند می کنه خدا می دونه اگه چیزی بشه می خواد چیکار کنه من اشتباه کردم هیچ مردی قابل اعتماد نیست هیچ استثنای وجود نداد بی بی توی هال نشسته بود بی توجه بهش دستم را گوشه ی لبم گذاشتم و به سمت اتاقم دویدم در را بستم توی اینه به لبم نگاه کردم بدجور خون می امد بشکنه دستش که اینجوری لبم و زخمی کرده بود با دستمال خونو پاک کردم از درد نالیدم بی بی امد توی اتاق بی بی جون به تنهایی نیاز دارم خواهش می کنم تنهام بزارین بی بی_چی بهش گفتی که این بلا را سرت اورده بی بی خواهش می کنم باشه من رفتم تمام مدت تا صبح داشتم به خودم و هر چی عشق لعنت می فرستادم عشقی که باعث بشه من تو دهنی بخورم و نمی خوام با خودم عهد کردم که فراموشش کنم باید فراموشش کنم متین لیاقت نداره هیچ مردی لیاقت نداره دم دمای صبح بود که خوابم برد ساعت 9 بی بی واسه صبحانه صدام زد بی بی:پاشو دیگه بهار اینجوری ضعف می کنی نمی خورم بی بی از بی بی اصرار و از من انکار بلاخره هم بی بی در حالی که زیر لب قر قر می کرد بیرون رفت ساعت 11 دوباره در اتاقم به صدا در امد بی بی گفتم نمی خورم هیچی نمی خورم در اتاق اهسته باز شد و متین سرش را از میان در بیرون آورد و گفت :اجازه هست نخیر برو بیرون متین:خواهش می کنم فقط چند لحظه سکوت کردم که نشانه رضایت بود متین وارد اتاق شد یک سینی پر از مواد غذایی همراهش بود بلند شدم و روی تخت نشستم متین هم سینی را روی میز قرار داد و امد و کنار تخت نشست نگاهی خیره به صورتم انداخت می دونستم داره به گوشه ی لبم که سیاه شده نگاه می کنه اهی کشید و گفت:دیشب کارم اشتباه بود من حق نداشتم دست روی تو بلند کنم اما توی این اشتباه تو هم بی تقصیر نبودی ساکت بودم متین:بهار بیا با هم صلح نامه امضا کنیم مثل همین چند وقت اخیر که باهم دوست بودیم به همدیگر توهین نمی کردیم نه من به تو نه تو به من .بهار بیا تمومش کنیم منو و تو که بچه دو ساله نیستیم که مدام با هم سر لج باشیم کارمون درست نیست این و هم من می دونم هم تو پس بیا بی خیال بچه بازی هامون بشیم و عاقلانه رفتار کنیم سکوت پس چرا ساکتی با لحن شوخی اضافه کرد:زیر لفظی می خوای بهار خانم حالا که زدی تو دهنم اتش بس بدیم؟؟!!!! متین با لحن بی نهایت مهربانه ای گفت:خانم خوشکله بد نیست ادم بعضی وقتا گذشت داشته باشه با لحن مظلومی گفتم:ببخشم که بازم این کارت و تکرار کنی متین:تو ببخش من قول می دم تکرار نشه قول؟؟؟؟؟ متین:قول باشه لبخند تمام صورتش را پر کرد و گفت:بهار دست طبیعتاگر از ابرها گوهربباردوگر از هر گلشن جوشدبهاری بهاری از تو زیبا تر نیارد نمی دونم چرا با اینکه می دونستم داره خرم می کنم بازم ذوق کردم واسه همین لبخندی زدم که باعث شد درد لبم شدت بگیره و اخی بگم متین:بشکنه دستم هنوز دردت می کنه سری به علامت تایید تکان دادم متین:می خوای بریم درمانگاه بریم درمانگاه که چی بشه دست گل تو رو نشون بدیم متین:تو که گفتی منو بخشیدی پس چرا دیگه به رخ می کشی به رخ نمی کشم یاداوری می کنم که دفعه دیگه دستتو کنترل کنی هرز نره متین:من قول دادم .این اتفاق دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه امیدوارم متین:حالا هم اول صبحانه اتو بخور و بعد به سلامتیه اشتی کنان پاشو بریم بیرون یه بستنی مهمون منی من با این قیافه بیرون بیا نیستم متین:چقدر سخت می گیری تو هم بابا یه چسب زخم بزن کنار لبت که مثلا زخم شده باشه بیرون منتظر باش میام متین داشت از اتاق خارج می شد در چارچوب در برگشت سمتم و گفت:بهار تو که انقدر مهربون و با گذشتی خوشت میاد خودتو سرد و یخ نشون بدی؟؟؟؟ اخمی کردم که یعنی دیگه زیادی پسر خاله نشو متین هم شانه ای بالا انداخت و گفت:خوشت میاد حتما از اتاق بیرون رفت دو لقمه ای صبحانه خوردم راستش خودمم باورم نمی شد به این سادگی متین را یخشیدم اخه من از اون ادمای بودم که کینه شتری داشتم اما دیشب تا حالا انقدر منتظر عذرخواهی متین بودم که به سادگی بخشیدمش راستش متین هم پر بی راه نمی گه منم بی تقصیر نبودم بلاخره هر ادمی در برابر اون همه تحقیر ری اکشن نشون می ده و متین هم مثل بقیه ادما. تمام عهد و پیمانی را که دیشب واسه فراموش کردن متین با خودم بسته بودم دود شد رفت هوا ولی بجاش با خودم عهد کردم دیگه به کسی توهین نکنم بل اخص متین مانتو شلواری زیبا پوشیدم و از در بیرون رفتم بی بی نبود حتما طبق معمول رفته سر خاک پدربزرگ از در کلبه زدم بیرون متین توی ماشین منتظرم بود جلو سوار شدم متین: بانو کجا عمر می کنن بریم نمی دونم هر جا رفتی رفتی متین:نمی دونمم شد جواب خوب چی بگم واقعا نظری ندارم متین:باشه انتخاب مکان با من با هم به یکی از کافی شاپ های کنار دریا رفتیم و روی میز و صندلی ای کنار دریا نشستیم متین دو تا بستینی بزرگ سفارش داد این خیلی بزرگه!!!!!!!!! متین:باید همه را بخوری شاید سرمای این التهاب زخمتو کم کنه زیر لب زمزمه کردم:پیش گیری بهتر از درمان اما مثل اینکه متین شنید(خدایی گوش اینم خیلی تیز بودااااااا) متین:متین نیش و کنایه نداشتیمااا اخ منظوری نداشتم از زبونم پرید متین: به چشمام خیره شد و گفت:چشمات شبیه این دریاست تعجب کردم .واسه اولین بار بود که داشت در مورد سیمای صورتم و چشمام حرفی میزد اما من به روی خودم نیاوردم و گفتم:رنگش؟؟؟؟ متین:نه تلاطمش معمولا می گن دریا ارامش بخش نه پر تلاطم از دید من پرتلاطم مثل چشمای تو در حالی که با بی خیالی بستنی در دهان می گذاشتم گفتم:حالا پر تلاطم خوبه یا بد؟؟!! متین:هیجان انگیزه حرفی نزدم بستنی را در فضای ارام که تنها سکوتش را امواج پر خروش دریا می شکست خوردیم متین:پایه ی قایق سواری هستی؟؟؟؟؟؟؟؟ هم پایه ام هم سه پایه ام هم چهار پایه ام متین:نه بابا گوش شیطان کر مثل اینکه اهل شوخی هم هستی در مواقع لازم کمی تا قسمتی متین:خیلی خوب پاشو بریم انجا قایق سواری با متین سمت ایسگاه قایق ها رفتیم متین قایقی اجاره کرد با کمک متین سوار شدم هر دومون رو به روی همدیگر نشسته بودیم قایق موتوری با سرعت حرکت می کرد هر چند ثانیه یک بار باید شالم و مرتب می کردم چون مدام از سرم می افتاد متین خیره خیره نگاه می کرد نگاش دیونم می کرد هنوز چشماش ازم رنجیده بود بابت حرفای فجیعی که دیشب زدم متین از من عذرخواهی کرد چه اشکالی داشت منم بابت کار اشتباهی که کرده بودم عذر خواهی می کردم اینکار از غرورم که کم نمی کرد هیچ به شخصیتم هم اضافه می کرد دو دل بودم بین گفتن و نگفتن اما در اخر دل و زدم به دریا و گفتم:متین متین چشم از دریا برداشت و به صورتم خیره شد اب دهنمو قورت دادم بابت .....بابت.......حرفای .......بدی ......بدی که دیشب زدم معذرت می خوام .من نباید به تو توهین می کردم متین:من اگه از دست تو برنجم فقط یکی دو ساعته بعد همه ظلمات و فراموش می کنم و واسم می شه همون رئیس کوچولو و لجباز خودم متین:وقتی می خندی صورتت با نمک میشه همیشه بخند نمی دونم چرا لبخندم عمیق تر شد متین هم طبق معمول با دیدن لبخند پر رنگ من پررو شد بلند شد که بیاد کنارم بشینه اما............. به خاطر سرعت زیاد قایق تا بلند شد تعادلش را از دست داد منم سریع به پیرهنش چنگ انداختم که مانع افتادنش بشم اما نتونستم یعنی زورم نرسید فقط تونستم شدت افتادنش و کم کنم متین افتاد توی دریا جیغ زدم واییییییی متین با استرس به دریا نگاه می کردم دیگه داشت اشکم در می امد که سر و کله اقا روی اب پیدا شد دستی توی موهاش که روی صورتش ریخته بود فرو کرد و انها را بالا زد با دیدن صورت من خندان فریاد زد:قش نکنی یه وقت رئیس کوچولو .چیزی که فت و فراونه راننده حرف مفت نزن.بیا این سمت ببینم متین:کدوم سمت؟ متین مسخره بازی در نیار بیا سوار قایق متین:چیه نگرانی؟؟؟؟!!!!!! متین میام اون پایین خفت می کنمااااااااااااا متین:می خوای زحمت تو رو کم کنم و خودم خودمو خفه کنم تا امدم حرفی بزنم متین دوباره رفت زیر اب با اضطراب به اب نگاه می کردم چه کله خری بود این دیگه اخه الان وقت شوخیه تابش شدید خورشید و گرمای هوا بد جور هوس شنا را به سر ادم می انداخت اما دیگه نه تو دریا اونم منطقه ممنوع بعد از چند لحظه که نفس کم اورد دوباره سر و کلش پیدا شد اخه دیوونه نهنگنی کوسه ای چیزی میاد می خوردتاااااا متین با همون لحن شوخ گفت:نگو تو رو خدا می ترسم اصلا به من چه انقدر بمون تا بلاخره خوراک کوسه ها بشی اتفاقا خوبه ثوابم می کنی اون بنده خدا ها هم گرسنه نمی مونن اینا را با حرص گفتم و دوباره سر جام توی قایق نشستم متین هم که دیگه دید زیادی آش و شور کرده جوری که دل و می زنه امد کنار قایق به کمک مردی که قایق و هدایت می کرد از اب بیرون امد مثل موش اب کشیده روبه روم ایستاد تو رو خدا نگاه سر لباسهای بی زبونی که اون همه پولشون و داده بودم چه بلایی اورده بود حالا خوبه ساعتش ضد اب بود متین در حالی که از سر تا پاش اب می چکید چشمکی زد و کنارم نشست قایق دوباره راه افتاد متین:رئیس کوچولوی ما چرا تو همه به لطف شوخیای بی مزه شما سر حال سرحالم متین:اووووووووه نگاه تو رو خدا چقدرم ترش کرده خوبه خودتم داری می گی شوخی به سمتش برگشتم و انگشت دستم و به نشانه ی تهدید جلوش گرفتم و گفتم:فقط یه بار دیگه یه بار دیگه از این شوخیای بی مزه با من بکن تا بهت نشون بدم دنیا دست کیه متین با پررویی تمام سرش و جلو اورد و بوسه ای اهسته و کوتاه به سر انگشتم که جلوش به نشانه ی تهدید گرفته بودم زد و گفت:دنیا که مهم نیست دست کیه مهم اینه که اختیار یه کارمند دست رئیسشه حس کردم اگه به زل زدن توی چشماش ادامه بدم دستم رو می شه واسه همین نفس عمیقی کشدم و سرم را به سمت دریا برگردوندم متین هم دیگه حرفی نزد به سمت ایستگاه قایق ها برگشتیم چون متین خیس اب بود ترجیح دادم خودم رانندگی کنم سوئیچ و ازش گرفتم و پشت رل نشستم تمام مدت از رانندگیم ایراد می گرفت چرا سیخ ترمز می کنی؟ اینجا تا 50 تا بیشتر مجاز نیست چرا 60 تا میری؟ چرا کمربند نمی بیندی؟ خلاصه تا رسیدیم یه ریز رو نرو من بود به کلبه بی بی رسیدیم وارد کلبه که شدیم بی بی روی مبل نشسته بود بی بی:اقور بخیر.همیشه به تفریح کجا تشریف داشتین؟ پشت سر من متین وارد شد بی بی با دیدن هیکل سر تا پا خیس متین گفت:رسم تهرانیا اینه که با لباس شنا می کنن زدیم زیر خنده متین:نه بی بی جون وقتی هوش و هواسی واسه ادم نمونه ادم از توی قایق تفریحی با لباس پرت می شه تو دریا بی بی :بدو لباستو عوض کن که سرما می خوری بی بی سرما تو این گرما بی بی:تابستان و زمستان نداره بدن ادم که دو هوا بشه ادم سرما می خوره متین با اجازه ای گفت و به سمت اتاقی رفت تا لباسش و تعویض کنه بی بی با کنایه به من گفت:نه به این شوری شور نه به اون بی نمکی همین شوری و بی نمکیا هست که زندگی را با نمک می کنه بی بی من سمت بی بی رفتم گونه اشو بوسیدم و راهم و به سمت اتاقم کج کردم بی بی:خدا کنه همیشه کبکت خروس بخونه بی هوا بدون اینکه ذره ای احتمال بدم شاید متین واسه تعویض لباس به اتاق من رفته در اتاق و باز کردم با دیدن هیبت متین وسط اتاقم جیغ کوتاهی زدم و سریع بیرون پریدم و در را بستم خدا را شکر فقط تی شرتش تنش نبود و بقیه لباساشو پوشیده بود بی بی:خوب دختر یه تقی یه توقی یه بوقی بلاخره یه چیز که طرف بدون تو تو راهی فکر نمی کردم رفته اینجا واسه تعویض اتاق بی بی_مگه اینجا چند تا اتاق داره خوب همین دوتا اتاق دیگه این اتاقم که سر راست تره نفس عمیقی کشیدم بی بی:نگاه نگاه چه لپاشم گل انداخته نا خوداگاه دستی به صورتم کشیدم و در کسری از ثانیه از جلوی بی بی غیب شدم و سمت روشویی رفتم تا شب تمام تلاشم کردم که از تیر رس نگاه متین دوری کنم موفق هم شدم حتی موقع شام سر درد را بهانه کردم و شام و توی اتاق خودم خوردم دلیل کارمو خودم هم نمی دونستم فقط اینو می دونستم که احتیاج دارم چند ساعت نبینمش تا بتونم به راحتی رفتارهای که این مدت ازش دیدم و هلاجی کنم تا شب یه ریز فکر کردم فکر فکر فکر تا جایی که حس کردم دیگه مخم سوراخ سوراخ شده بعد از زدن مسواک به اتاقم برگشتم و روی تخت درازکشیدم و چند لحظه بعد چشمام گرم شد نصفه شب با صدای سرفه های مردانه و خشک متین که از سالن می امد بیدار شدم معلوم بود حرف بی بی درست بوده و بدنش دو هواه شده اه از نهادم بلند شد اما دیگه محاله برم تو سالن و صحنه رمانتیک بسازم ذره ای از در اتاقم و باز کردم صدای اه و ناله متین می امد انقدر تند تند نفس می زد که صداشو منم می تونستم از این فاصله بشنوم این بی بی ماهم که داشت خواب هفت پادشاه را می دید حالا اگه منو متین برخوردی داشتیم تو سه شماره سر و کلش پیدا می شد رفتم و روی تختم دراز کشیدم پتو را روی سرم کشیدم تا صداش و نشنوم اما نمی شد یک ساعت دیگه را هم تحمل کردم اما بیشتر از اون را نتونستم دل و زدم به دریا و بیرون رفتم برخلاف تصورم که فکر می کردم متین بیداره و داره از درد میناله خوابه خواب بود توی خواب اه و ناله سر داده بود صورتش سرخ سرخ بود ترسیدم خیلی ترسیدم سریع چراغ و روشن کردم و به بالینش برگشتم کنارش نشستم و دستم را روی پیشونیش گذاشتم غیر نرمال داغ بود داشت تو تب می سوخت سوختن که چه عرض کنم اتش می گرفت صداش زدم متین متین بیدار شو چشماشو بی حال باز کرد متین حرفی بزن تو روخدا متین:اب بهار تشنمه سریع به سمت اشپزخانه رفتم و لیوانی اب براش اوردم کمکش کردم تا کمی بلند شه و راحت تر اب بخوره دستمو که به پشتش زدم خیس عرق بود خدایا چقدر ظالم بودم من این بیچاره صبح تا حالا داشته تو تب می سوخته اونوقت من به بهانه ی اینکه بی بی فکر بدی نکنه بیرون نمی امدم سریع به اشپزخانه برگشتم سطلی پر از اب کردم و یک دستمال تمیز پیدا کردم باید تبش را پایین می اوردم وگرنه تشنج می کرد دست پاچه شده بودم سریع به بالای سرش برگشتم دستمال و خیس کردم و رو پشونیش قرار دادم بدن متین به لرزه افتاد پتوش و روش کشیدم داشت هزیون می گفت: نه نه اون نامزد منه شما حق ندارین شوهرش بدین پول که خوشبختی نمی اره اما من ضمانت می دم خوشبختش کنم من خوشبختش می کنم خوشبختش می کنم صداش قطع شد تو بهت بودم داشت در مورد کی حرف میزد اما با فکر اینکه فقط داره هزیون میگه و هشیار نیست خودمو قانع کردم تبش پایین امد اما نه خیلی باید دستمال را روی شکمش می ذاشتم اینجوری تبش زودتر پایین می امد مردد بودم اما در اخر پتو را کنار زدم و تیشرتشو بالا دادم فقط قصد کمک داشتم دستمال خیس را روی شکمش گذاشتم از حق نگذریم بدنش مانکن صفت بود خوش فرم و خوش استیل زیر لب استغفراالله گفتم و چشم از عضلات مردانه اش برداشتم چندین دفعه دستمال رو روی شکمش گذاشتم کم کم دمای بدنش پایین امد اما همچنان بد جور سرفه می کرد تمام کشو ها ی خونه ی بی بی را واسه پیدا کردن قرص سرماخوردگی و استامینیفن زیر رو کردم و اخر سر هم توی کابینت های اشپزخونه پیدا کردم بدن متین خیلی ضعف داشت واسه همین یک لیوان شیر داغ و با عسل مخلوط کردم و با قرص ها و یک لیوان اب به سالن بردم صداش زدم چشم باز کرد لیوان شیر عسل و جلوش گرفتم و گفتم:اینو بخور ضعف داری متین در حالی که لیوان شیرعسل را از دستم می گرفت گفت:کی تا حالا بیداری؟ نمی خواستم منتی سرش بزار واسه دل خودم این شب بیداری را کشیده بودم نه واسه چاپلوسی متین به همین خاطر اهسته گفتم:تازه بیدار شدم متین لیوان شیر را سر کشید قرص ها را به دستش دادم اونا را هم خورد نگاهی پنجره کلبه انداختم تعجب کردم صبح شده بود انقدر درگیر تیمار داری از متین بودم که متوجه نشده بودم کی صبح شده متین روی تشک نشسته بود بلند شدم و بدون حرف به سمت اتاقم رفتم متین:بهار واسه همه ی زحمتای که دیشب تا حالا کشیدی واسه بی خوابی دیشبت ممنونم. حالم خوب نبود وگرنه نمی ذاشتم بی خواب بشی. فراموش نکردی که من دانشجوی پزشکی هستم .وظیفه ای که در اینده دارم نگهداری از بیمار متین:و خوش به حال من که دیشب همچین فرشته ای پرستارم بوده با حالت تهاجمی و البته شوخی دست به کمر زدم و گفتم:این همه درس خوندم پزشکی قبول شدم اونوقت تو بهم می گی پرستار متین لبخند خسته ای زد انقدر خسته و بیمار که دلم به درد امد می خوای بریم درمانگاه متین:با وجود خانم دکتری مثل تو درمانگاه بریم چیکار بی شوخی گفتم متین منم شوخی نکردم دکتر .حالا هم برو استراحت کن که پلکات از خستگی داره میفته رو هم باشه می رم چیزی خواستی صدام بزنم
متین با لبخندی منو بدرقه کرد
به اتاقم برگشتم اونقدر خسته بودم که تا چشم رو هم گذاشتم خوابم برد نمی دونم چند ساعت و تو خواب و رویا سپری کردم فقط می دونم با صدای بی بی از خواب بیدار شدم بی بی_بهار بهار مادر؟؟؟؟ چشمام و نیمه باز کردم و گفتم:بله بی بی جون بی بی:من دارم می رم مجلس روضه خونه ی خانم صیفی واسه متین آش درست کردم یک ساعت دیگه گرم کن واسش یادت نره ها بدجور سرما خورده ضعف می کنه با صدای خمار از خواب گفتم باشه بی بی_این باشه نه باشه درست و حسابی می دونستم تا درست جوابش و ندم دست بردار نیست واسه همین چشممو کاملا باز کردم و گفتم :باشه بی بی_افرین دخمرم این شد خداحافظ به سلامت بی بی رفت منم باز دراز کشیدم نمی خواستم بخوابم اما دوباره چشمام گرم شد ظهر از خواب پاشدم سر و وضعم و توی اینه مرتب کردم و طبق معمول محکم و با غرور به سمت بیرون قدم برداشتم جلوی در خشکم زد ایستادم متین پشت به منو و رو به قبله داشت نماز می خواند خیره خیره نگاش کردم نمی دونستم اهل نمازه اما مثل اینکه بود نمی دونم چم شد پاهام سست بود متین داشت سلام نمازش و می داد اهسته سمتش رفتم و بدون اینکه خودم بفهمم دارم چیکار می کنم دستم را روی شانه اش گذاشتم جا خورد اما به روی خودش نیاورد دستش را روی دستم که روی شانه اش بود گذاشت و بعد از چند لحظه با کشیدن دستم منو به کنار خودش راهنمایی کرد کنار سجاده اش نشستم قبول باشه متین_قبول حق توی دلم بهش غبطه خوردم چه قدر متین و خداش بهم نزدیکن خوش بحالش من حتی بلد نیستم با خدای خودم حرف بزنم به چهرش نگاه کردم به نظرم مظلوم تر و مهربان تر از همیشه بود چه ارامشی از خداش گرفته بود دلم به حال خودم سوخت من از خدام خیلی دور بودم نمی دونم چرا تازگیا دلم تا این حد نازک شده بود . دلم گرفت مثل روزای بارانی که دل ابرا می گیره و هوس گریه می کنن منم بی خودی باریدم این بارم فقط یه قطره اما گلوم بغض بدی داشت حالا باور می کردم حرفی را که می گفت:دل همه ی ادما خدایی کافیه یه تلنگر بخورن تا بدونن چقدر به خدا نیاز دارن اره به خدا نیاز داشتم بیشتر از همیشه و بیشتر از همه متین تا قطره اشکم و دید گفت:بازم که اسمون چشمات هوس باریدن داره صورتم و بین دستاش گرفت و با شصتش اشکم و پاک کرد با صدای بیمار و شوخی گفت:نبینم رئیس کوچولوی من گریه کنهااااا لحنش باعث شد بیشتر بغض کنم و چشمه ی اشکم بیش از بیش بجوشه حالا اختلاف و بین خودمو متین بیشتر از همیشه حس می کردم متین پسر با ایمانی بود که لیاقتش یه دختر با ایمان بود درست مثل خودش نه منی که حتی نماز خوندن و بلد نبودم متین:ااااااااا بهار هیچ معلوم هست چت شده؟؟؟؟ خودمم نمی دونستم چمه فقط می دونستم حالم خوب نیست دلم یه تکیه گاه می خواست یه نفر که بتونم بهش بگم در عین همه چیز داشتن تنهام تنهای تنها متین_بهار !!!!!!!!!! با صداش به خودم امدم اشکم و سریع پاک کردم زیر لب ببخشیدی گفتم و از کنارش مثل برق بلند شدم و به سمت اشپزخانه دویدم چند لحظه ایستادم تا زمان و مکان را درک کنم بعد از اون به سراغ اش بی بی رفتم تا گرمش کنم ربع ساعتی خودم را به گرم کردن غذای متین سرگرم کردم و بعد از گرم شدن غذا یک بشقاب کشیدم و به سالن بردم سفره ی کوچک انداختم و آش را روش قرار دادم همونطور که به سمت اتاقم می رفتم گفتم:غذات حاضره تا سرد نشده بخور به اتاقم پناه بردم گوی شیشه ای را که متین واسم خریده بود بیرون اوردم و اهسته کوکش کردم روی تخت دراز کشیدم و به گو نگاه کردم هنوز چند لحظه نگذشته بود که به در اتاقم دو ضربه خورد سریع گو رو زیر پتو قایم کردم و سیخ نشستم اما نه مثل اینکه خیلی هم سریع نبودم لبخند گوشه ی لب متین نشون می داد که گو رو دیده به روی خودم نیاوردم و گفتم:کلا هدف از در زدن اجازه گرفتنه من اجازه دادم که شما وارد شدی؟؟؟ متین:مزاحم خلوتت شدم فکر کن اره متین:خوب معذرت می خوام .امدم بگم مگه خودت غذا نمی خوری؟؟؟؟ نخیر من میل ندارم متین:خودتو لوس نکن بیا بیرون بی حال تر از اونیم که باهات بحث کنم دلم به حالش سوخت واقعا بی حال بود باشه تو برو من میام متین بیرون رفت اما در چهارچوب در چرخید و گفت:اون گو را اونجوری پرتاب نکن زیر پتو می شکنه هااااا از ما گفتن قبل از اینکه من چیزی بگم بیرون رفت
پشت سر متین بیرون رفتم سر سفره منتظر نشسته بود نگاهی به صورتش انداختم سرخ بود معلومه دوباره تب کرده متین تب داری؟!!! متین با چشمای خسته اش نگاهم کرد:نمی دونم دست دراز کردم تا پیشونیشو لمس کنم خودش هم سرش را جلو اورد تا کارم راحت تر بشه حدسم درست بود تب داشت تب داری.زود غذاتو بخور بریم درمانگاه متین:نمی خواد این آش و بخورم بهتر میشم با این قد بازیا تبت پایین نمی اد متین:خیلی خوب جوش نیار تو هم .می ریم بعد از نهار با هم راهی شدیم خودم پشت فرمان ماشین نشستم تا درمانگاه تخته گاز رفتم متین:بابا یواشتر بیمار گرامی لطفا سکوت را رعایت کن متین رو به اسمون گفت:ای خدا جونیمو دستت سپردم حتی تو این حال وخیمش هم دست از لودگی بر نمی داشت چند دقیقه ای را در سالن انتظار نشستیم تا بالاخره نوبتمون شد دکتر جوان با لبخند از من و متین استقبال کرد متین هی چشم و ابرو می امد که از دکتر بخوام بجای امپول پنسیلین انتی بیوتیک قوی تجویز کنه اما خودمو به نفهمی زده بودم و الکی شونه بالا می انداختم که یعنی متوجه نمی شم راجب چی حرف میزنی بلاخره انقدر خودمو به کوچه علی چپ زدم تا مسیو امپول و نوش جان کرد گوارای وجودش تا این باشه واسه من مچ گیری نکنه اه اه اه نی نی کوچولو از امپول می ترسی؟؟؟ متین:نخیر چندشم میشه با حالت مسخره ای گفتم:دروغ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ متین هم لبخند کوتاهی زد بساط شوخی و جمع کردم و گفتم:متین بهتری؟؟؟ متین:اره رئیس لبخندی به صورتش پاشیدم به خونه برگشتیم متین بعد از اون امپول حالش ساعت به ساعت بهتر می شد ساعت تقریبا 5 عصر بود که موبایل متین زنگ خورد گوش تیز کرده بودم ببینم کیه؟ متین :سلام استاد ....بله بله........حتما .......فرمودین ساعت چند؟......چشم حتما .....بی نهایت ممنونم........خدانگهدار چیزی از حرفاش سر در نیاوردم ولی مطمئن بودم طرف اونی نیست که فکر می کردم واسه همین یه نفس راحت کشیدم متین سمتم امد و گفت:نمی خوای بری کنار ساحل قدم بزنی؟ بدم نمی اد بلند شدیم و بعد از اطلاع دادن به بی بی به کنار دریا رفتیم در سکوت روی ساحل قدم می زدیم چقدر این سکوت دلنشین بود سکوتی که تنها صداش صدای نفس کشیدن مردی بود که حس می کردم احساسی بهش دارم بلاخره این متین بود که سکوت و شکست متین:بهار بله متین:اونی که داشتم تلفنی باهاش صحبت می کردم استاد راهنمام بود گفت جلسه توجیح طرحم فرداست ساعت 10 صبح خوب؟؟؟؟؟؟ متین:می شه امشب برگردیم.ببین اصلا دلم نمی خواد سفرتو خراب کنم اگه دوست داری بازم بمونی جلسه فردا را کنسل می کنم اگه کنسل کنی میفته واسه کیه؟؟؟؟ متین:احتمالا دو سه ماه دیگه متین به دهنم خیره شده بود فقط یک کلمه گفتم:بر می گردیم متین دستم و به لب نزدیک کرد و اهسته بوسه ای به نشانه ی تقدیر روش نشاند متین:خیلی خانمی اولین باری بود که انقدر از ته دل صفتی را بهم نسبت می داد بلند شدم که به کلبه برم و حاضر شم اما متین دستم و کشید و گفت:حالا زوده شب حرکت می کنیم بشین
کور از خدا چی می خواست دو تا چشم بینا متین از من چی می خواست؟می خواست پیش بشینم و این واسه من همون دو تا چشم بینایی بود که کور از خدا می خواست با کمال میل در کنارش با فاصله نشست سکوتمون و فقط صدای امواج دریا می شکست . در مورد طرح متین کنجکاو شده بودم واسه همین پرسیدم متین متین_جانم (اولین چیزی که توی این سفر دستگیرم شده بود این بود که متین در پاسخ همه این کلمه جانم و به کار می بره و نباید بهش دلخوش باشم) این طرحت راجب چیه؟؟؟؟ متین:راجب ساخت موتور هواپیمای جنگی خوب......... متین: و این که چه طوری و با چه فرمولی ساخته بشه که در مواقعی که از پایین بهش شلیک میشه احتمال اتش گرفتنش کمتر باشه.یه جور ایمن سازی چه روحیه جنگجوی داری متین با خند ه:واسه چی؟؟؟؟؟ خوب تو که این همه زحمت کشیدی تاپیک تحقیقتو هواپیمای مسافر بری قرار می دادی تا یه پروژه صلح امیز تحویل جامعه علمی بدی متین خندید و گفت:هواپیما جنگی که نساختم واسه ایمن سازیش طرح ریختم که اینم خودش به حفظ جون خلبانا کمک می کنه خوب حالا چقدر روی این طرحت کار کردی؟؟؟؟ متین:دو سالی میشه دو سال؟؟؟؟؟؟؟ متین واسه تایید حرفم سری تکون داد باریکلا. حالا جلسه فردا چه جور جلسه ای؟ متین:یه جلسه توجیه ی .باید ایده مو واسه اساتید دانشگاه شرح بدم.5 تا طرح هست که دارن بررسی می شن هر کدوم که تایید بشین فرستاده میشن واسه مسابقه بین المللی تحقیقات اجرایی که تو سوئیس قراره برگذار بشه جدی؟؟؟؟؟؟جالا جایزه مسابقه چیه؟ متین:هر طرحی که توی مسابقه سوئیس برنده بشه واسه اجرا تاییدش می کنن اون وقت کله گنده ها اروپا و اسیا و امریکا واسه خریدنش مزایده میزارن و خلاصه خوش بحال طراحش میشه اوه نه بابا جدی جدی؟ متین با لخند ملیحش گفت:اره خانمی جدی جدی حالا به طرحت امیدی هست؟ متین:نمی دونم فردا معلوم میشه .طرح من اخرین طرحی که بررسی میشه و قراره فردا عصر هم اساتید طرح برتر را معرفی کنن.واسم دعا کن بهار دعا های من برآورده نمی شن متین:اینجوری نگو خانمی من می دونم بر خلاف ظاهر سردت چه دل پاکی داری تو دعا کن می دونم که برآورده می شه لبخند مهربونی زدم و گفتم:حتما واست دعا می کنم. متین:بهار اگه فردا نرسم از این مسابقه جا می مونم و طرحم میفته واسه 2 ماه دیگه مسابقه مقاله برجسته داخلی قابل مقایسه با اون مسابقه بین المللی نیست اما به با تو بودن توی شمال می ارزه می خوای فردا نریم؟ معلومه که نه دیوونه.مگه شانس چند بار در خونه ادم و میزنه که اینجوری بهش لگد بزنی متین:پس از ته دل حاضری برگردیم؟ هم از ته دل می خوام برگردم و هم از ته دل می خوام فردا طرح تو تایید شه . متین با لخند بی نظیرش گفت:مرسی رئیس کوچولو.حوصله داری قدم بزنیم؟ اره بهتر از یه جا نشستنه با هم بلند شدیم شانه به شانه هم روی ساحل دریا قدم می زدیم .حالا واسم روشن شده بود متین شخصیته برجسته ی علمیه واین همه افتادگیش واسم عجیب بود اگه من موقعیت علمی اونو داشتم تمام شهر را خبر می کردم.همون کنکوری را که قبول شدم مجلس بزمی گرفتم که همه عالم و ادم فهمیدن من پزشکی قبول شدم . حالا به حرف بی بی رسیدم که می گفت درخت هر چی پر بارتر سر به زیر تر متین:تو فکری؟؟؟؟؟ اره متین:به چی فکر می کنی؟؟؟؟؟؟ به اینکه چرا تو مثله نابغه های دیگه عینک ته استکانی نمی زنی و ژولیده نمی گردی متین خندید و گفت:حالا کی گفته من نابغه ام!!!!!! حدس زدم .راستی بعد از تایید طرحت باید یه بزم مفصل راه بندازی متین:واسه چی؟؟؟؟ باید واسه موفقیتت جشن بگیری متین:بی خیال بابا .اولا که فردا احتمالش 1 به 5 که طرح من ببره .دوما حالا بر فرضم که موفق بشم من که مثل تو جیبم پر نیست ریخت و پاش کنم اما اگر تایید شه موفقیت فوق العاده ایی متین:حالا رقص قبل از عروسی نکنیم بزار اول تایید شه بعد راجب جشنش تصمیم می گیریم نیم ساعتی را قدم زدیم و در مورد درس و دانشگاه بحث کردیم متین مهربون بود و فخر فروشی نمی کرد منم کنایه نمی زدم واسه همین دقایقمون بی نظیر می گذشت بعد از پیاده روی به کلبه بی بی برگشتیم شرایط واسش توضیح دادیم و عزم رفتن کردیم ساعت 6 بود که فکری به سرم زد متین تو رو می رسونم فرودگاه با هواپیما برگرد خودم هم با ماشین میام متین:چشمم روشن دختر تنها را ول کنم وسط جاده و با هواپیما برگردم که چی بشه؟ تا فردا ساعت 10 کلی وقت دارم با هم برمی گردیم هر چی چونه زدم قبول نکرد واسه همین به پیشنهاد من زودتر راهی شدیم متین پشت رل نشسته بود .نمی دونم چرا به جای اون من استرس گرفته بودم .از ته دل از خدا خواستم کمکش کنه متین ساکت بود فکر کنم داشت رو سخنرانی فرداش تمرکز می کرد واسه همین منم سکوت کردم تا با حرف زدنم تمرکزش را بهم نزنم نرسیده به جاده کندوان ترافیک سنگینی بود نمی دونم چرا دلم گواه بد می داد یعنی چه خبره؟ متین با خونسردی:نمی دونم .حتما اتفاقی افتاده با شتاب از ماشین پیاده شدم تا تونل راه زیادی نبود خودمو به ورودی تونل رسوندم راسته که می گن از هرچی بترسی سرت میاد ورودی تونل را بسته بودن خودمو به مامور انتظامی رسوندم سرش شلوغ بود عده ی زیادی دورش جمع شده بودن و ازش سوال می پرسیدن همه را کنار زدم و بلند و رسا پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟؟؟؟؟؟ پلیس- داخل تونل تصادف زنجیره ای رخ داده اینه که فعلا تونل بستن کی باز میشه؟؟؟؟ پلیس-معلوم نیست معلوم نیست جواب من نشد .اینجا ایستادین تا واسه مردم معلوم کنید چند ساعت باید معتل شن پلیسه که بهش بر خورده بود گفت:وقتی معلوم نیست یعنی معلوم نیست عصبانی شدم اما خودم و کنترل کردم و حرفی نزدم به سمت ماشین برگشتم متین:چی شد؟؟؟؟ داخل تونل تصادفه تونل و بستن ومعلوم نیست کی باز می شه متین نفس عمیقی بیرون داد و با غمی که تو چشماش دو دو می زد گفت:شاید قسمتم نباشه که طرحم بررسی بشه با قسمت که نمی تونم بجنگم قسمت و ما ادما می سازیم وقتی بهت می گفتم با هواپیما برگرد لج کردی و گفتی نه .من فکر اینجا را می کردم متین :خیلی خوب اتفاقای که پیش امده .حالا هم باید منتظر بمونیم تو دلم خدا خدا می کردم تونل به موقع باز شه
نیم ساعتی گذشت اما تونل باز نشد غم و تو چشمای متین می دیدم اما اون به شدت سعی در بی تفاوت نشان دادن خودش داشت دلم براش اتش گرفت اگه به جلسه نمی رسید کم چیزی را از دست نمی داد یه جوری بهترین شانس زندگیش پر می کشید انقدر تو دلم خدا خدا کردم که خسته شدم و خوابم برد وقتی چشم باز کردم توی جاده بودیم بلند شدم و چشمامو با دست مالیدم فکر کردم خواب می بینم اما نه بیدار بودم هوا عمیقا تاریک بود متین لبخند به لب گفت:بیدار شدی؟ نه هنوز خوابم متین اخمی ساختگی کرد و گفت:تو چرا هر وقت از خواب بیدار می شی اون روت میاد بالا دستم را جلوی دهنم گذاشتم و خمیازه ای کشیدم و گفتم:سوالای بی نظیر تو همچین جوابا را هم می طلبه اخه تو که می بینی بیدار شدم بازم می پرسی متین حرفم و بی جواب گذاشت تو دلم گفتم:گوش شیطون کر چقدر اقا شده جواب نمی ده و کل نمی اندازه تونل کی باز شد؟ متین سرد گفت:نیم ساعت پیش ساعت چنده؟ متین:دو نیم با تعجب گفتم:دو نیم!!!!!!!!!!!!! متین جواب ندارد تو چته؟؟؟؟؟؟ متین:من چیزیم نیست اما مثل اینکه تو یه چیزیت میشه که از خواب بیدار نشده به ادم می پری خندیدم و گفتم:حالا دلخوری؟ متین -دلخوری من خنده داره؟ نه . ببخشید .اما قیافت که شده شبیه پسربچه های دلنازک خنده داره.خیلی خوب مهندس ببخشید حالا اخماتو باز کن متین در حالی که لبخند می زد گفت:تکرار نشه پررو نشو متین موسیقی ملایمی گذاشت و به رانندگی ادامه داد متین نگه دار من بشینم تو کمی استراحت کن تا صبح توپوق نزنی متین که معلوم بود هلاکه از خستگی بدون حرف ماشین و کناری نگه داشت و جاش و با من عوض کن متین-فقط اهسته بهار نترس گل پسر صندلی را کمی افقی کرد وچشماشو بست ضبط خاموش کردم تا راحت تره بخوابه اما گفت:بزار روشن باشه سکوت مطلق خواب الودت می کنه با این صدا می تونی بخوابی؟؟؟؟؟؟ اره خسته تر از اونیم که این صداها خواب و از سرم بپرونه باشه لحظه ای به سکوت گذشت فکر کردم خوابیده اما اشتباه می کردم چون صداش توی ماشین پیچید متین-بهار هوم متین:منو بخشیدی؟؟؟؟؟ واسه چی؟ متین بعد از سکوت نسبتا طولانی گفت:به خاطر تصادف شوکه شدم انتظار همچین سوالی را ازش نداشتم در واقع جوابی هم نداشتم واسه همین سکوت کردم متین:نمی خوای جواب بدی؟؟؟؟ بخواب متین صبح خواب می مونیااااا متین:بهار جوابت واسم خیلی مهمه.نمی دونم چرا حس می کنم اگه فردا طرحم رد شه تقاص اتفاقیه که واسه تو افتاد و من مقصرش بودم اما اگه منو بخشیده باشی با دلهره و ترس از چوب خدا به جلسه نمی رم بازم سکوت کردم.نمی دونستم .جواب سوالش و نمی دونستم واسه همین گفتم بخواب متین بخواب متین سرش را به سمت شیشه اتومبیل برگردوند و خوابید از ته دل از خدا خواستم متین فردا تقاص تصادفی را که با من کرد و نده و تسویه حساب ما بمونه واسه وقت و زمان خودش.زمانی که با سرنوشت هیچکدوممون بازی نشه.اون باید فردا پاداش زحمات دو سالش را می گرفت نه تنبیه اتفاق ناگهانی و چند ثانیه ایش را به چهرش نگاه کردم واقعا که صورت جذابی داشت ادمو میخ خودش می کرد هر کس دیگه ای جای اون بود و همچین بر و روی داشت به جای درس خوندن شب و روزش و توی خیابانا سپری می کرد هر چند متین هم خیلی به خودش سختی نمی داد ولی می دونست در کنار خوشی هاش باید ایندشم بسازه تا تهران خودم رانندگی کردم وقتی جلوی در خونشون ترمز کردم اهسته صداش زدم متین بیدار شد راست نشست متین:رسیدیم؟؟؟؟ اره .جلو در خونتونیم متین به کوچشون نگاهی انداخت و گفت:خوبه سپردم تخته گاز نیای باور کن اروم امدم متین:باورت دارم رئیس.میای تو؟ نه دیگه بر می گردم خونه متین به چشمام خیره شد و گفت:سفر به یاد موندنی بود امیدوارم موفقیت امروزت خوشی سفر و تکمیل کنه متین:واسم دعا می کنی؟ با لبخند ملیح و لحن ارومی گفتم:اره .......دعا می کنم متین از ماشین پیاده شد .سرش را از شیشه اتومبیل داخل کرد و گفت:بهار بخاطر همه چیز ممنون موفق باشی گفتم و پدال گاز را فشردم از اینه دیدم که متین هنوز ایستاده و دور شدن ماشین و نظاره می کنه.این سفر خیلی چیزا را واسم روشن کرد هم روی خوب متین و دیدم هم بد.هم طعم مهربون چشماشو چشیدم هم مزه تلخ تو دهنی خوردن ازشو حس کردم.اما با تمام این حرفا بازم دوسش داشتم دوست داشتنی که نمی دونستم از کی توی وجودم ریشه دوانده و هر روز درخت محبتش تنومند تر میشد واسم مهم نبود که متین یه نابغه است همون طور که مهم نبود از قشر متوسط جامعه است چیزی که واسم مهم بود فقط خودش بود تنها و تنها وجود خودش نمی دونستم متین راجب من چی فکر می کنه منم واسش یه عروسک بودم که دوست داشت چند روز تو ویترین مغازه اون بدرخشم تا همه بگن ببین متین همون عروسک قیمتی رو داره ها یا نه واسش معنی داشتم.زمان همه چیزو مشخص می کرد واسه همین خودمو سپردم به زمانداشتم برمی گشتم خونه که مغازه ی آش سبزی فروشی نظرم و جلب کرد.راستش اول صبح و شکم گرسنه بدجور هوس آش خریدن و به سرم انداخت ماشین و پارک کردم و پیاده شدم یک کاسه ی بزرگ اش خریدم و به سمت خونه حرکت کردم اهسته ماشین و در پارکینگ پارک کردم فقط مش باقر سرایدار خونه متوجه ورودم شد می دونستم الان تایم بیدار شدن مامان و باباست فقط خدا خدا می کردم صبحانه نخورده باشن در را که باز کردم سلام بلند بالایی دادم که نه تنها نظر مامان و بابا بلکه نظر خدمه خونه رو هم به خودم جلب کرد بابا رو به مامان گفت:این چهره واسه تو اشنا نیست؟ مامان چشم غره ای به بابا رفت و گفت:اذیت دخترم نکن ابروی واسه بابا بالا انداختم و به نشانه ی اینکه تحویل بگیر بابا:کشتی ما رو تو هم با این دخترت مامان سمتم و امد و در اغوش کشیدم مامان-همیشه به گردش مامان اما بعضی وقتا فکر دلتنگی ما هم باش اشاره ای به اش در دستم کردم و گفتم:من همیشه به یاد شمام .ببینین مامان زکیه را صدا زد و خواست اش و از دستم بگیره زکیه هم بعد از سلام و احوال پرسی اش و از دستم گرفت و به اشپزخانه برد بابا-ماشاالله خانم شدیا لبخندی زدم و گفتم:ای وای شما هم فهمیدین دیگه وقتشه بابا-امان از دست دخترای امروزی قدیما حرف شوهر می امد دخترا سرخ و سفید می شدن در حالی که جلو می رفتم و گونه ی بابا را می بوسیدم گفتم:اون مال قدیما بوده باباجونم مامان لبخندی زد و من بعد از گفتن با اجازه بابا مامان را ترک کردم تا واسه تعویض لباس به اتاق خودم برم بابا-مگه خودت نمی خوری؟ چرا لباس عوض کنم برمی گردم مامان:پس تا ما نرفتیم سرکارمون بیا چششششششششششم بالا رفتم از جلوی در اتاق بهنام که گذشتم هم هوس آزار به سرم زد هم اینکه دلم براش تنگ شده بود واسه همین لای در و باز کردم فداش شم چه خوابی هم بود رفتم کنارش دولا شدم و ارام گونه اشو بوسیدم تو دلم خندیدم و گفتم :حالا اگه مامان بود حتما یه چیزی بهم می گفت نگاهی به حاشیه ریش ریش روسری خودم انداختم و نگاهی به گوش بهنام در یک حرکت نا جوانمردانه ریش ریشای روسریم و توی گوش بهنام کردم بیچاره فکر می کرد مگسه هی با دستش پس می زد و هی من بیشتر اذیتش می کردم انقدر زیاده روی کردم تا بهنام فهمید چشم باز کرد با دیدن من گفت:الله اکبر این بهار تو خواب هم دست از سر کچله من بر نمی داره مگه کچل شدی اقا داداش؟ بهنام بهار خودتی یا روحته؟ خود خودمم بهنام بلند شد رو تخت نشست بهنام:مرض داری اول صبحی مزاحم خوابم می شی؟ در حالی که کمی دلخور شده بودم بلند شدم و قصد رفتن کردم و گفتم:به به چه استقبال گرمی از خواهرت کردی بهنام:قهر نکن گل و بلبل بیا بشین ببینم از بی بی ما چه خبر اوردی.هنوزم می خواد زنم بده یا نه؟ همیشه وقتی می خواست نازم و بکشه بجای بهار می گفت گل و بلبل نه بی بی هم فهمیده تو ادم نیستی اینه که دیگه پرونده زن پیدا کردن واسه تو رو بوسیده گذاشته کنار امدم از در برم بیرون که گفت:بهاری ناراحت شدی؟ نه خوشحالم. مشخص نیست؟ بهنام بلند شد و جلو امد صورتم و بوسید و گفت:دلم برات تنگ شده بود اه بهنام اول دست و صورتتو بشور بعد ابراز محبت کن بهنام –لیاقت نداری که خندیدم و گفتم:اش خریدم بیا پایین تا تازه و داغه بخوریم بهنام- گوش شیطان کر خانم شدی بودم .خبر نداشتی .تا من لباسامو عوض می کنم تو هم حاضر شو. بهنام:اوکی ابجی کوچولو به اتاقم رفتم .نفس عمیقی کشیدم.مش باقر چمدانمو به اتاق اورده بود .با نگاهی به چمدانم یاد سفر و با متین بودن افتادم .بی شک این سفر یکی از بهترین و خاطره انگیز ترین سفرهای زندگی محسوب می شد بعد از تعویض لباس پایین رفتم مامان و بابا قصد رفتن داشتن اما بهنام تازه پایین امده بود مامان می خواین برین؟؟ مامان-دیر امدی خوشکل مامان .من و بابات صبحانه خوردیم .اش خوشمزه ای بود دستت طلا. مامان گونه مو بوسید و رفت بابا هم بعد از یه خداحافظی جانانه که چند تا تراول ضمیمه اش بود رفت بهنام و منم صبحانه رو خوردیم خسته بودم خیلی خسته واسه همین برای استراحت به اتاق خودم رفتم.انقدر این چند روز بی خوابی کشیده بودم که هر چقدر هم می خوابیدم جبران نمی شد گرفتم تخت خوابیدم ساعت 4 عصر بود که با صدای زکیه بیدار شدم بلند شدم و روی تختم نشستم .چشم بندم و از روی چشم بالا دادم زکیه:خانم ...مهتاب خانم تماس گرفتن گفتن واسه شام میان دنبالتون با هم برید بیرون .خاله تونم تماس گرفتن باشه ممنون .ساعت چنده ؟ زکیه:4 از جا پریدم یعنی عصر شده بود؟یعنی الان معلوم شده طرح متین تایید شده یا نه؟ نمی دونم چرا یهو دلم ریخت به سمت گوشیم شیرجه زدم و شماره متین و گرفتم
شماره متین و گرفتم یه بوق......... دو بوق............سه بوق اما جواب نمی داد تلفونو که قطع کردم دیدم پیام دارم متین بود که نوشته بود سر جلسه ام کم کم دارن اعلام می کنن دعا کن نمی دونم چرا ضربان قلب من شدت گرفته بود.گوی که متین بهم هدیه داده بود و از چمدان در اوردم و روی تخت کنارم گذاشتم دراز کشیده بودم و بهش نگاه می کردم یعنی قرار بود چی بشه؟ نیم ساعت گذشت زنگ نزد یک ساعت گذشت زنگ نزد 3 ساعت گذشت اما.......... نمی خواستم بهش زنگ بزنم اخه چقدر من خودمو کوچک کنم پسره مثل بوزینه می مونه عقلش نمی رسه به من خبر بده اصلا به درک حالا تایید شده باشه چی به من می رسه نشده باشه چی ازم کم می شه گرچه داشتم از فضولی می مردم اما سر خودم و به رقصیدن و ور رفتن با لباسام گرم کرده بودم تا بهش فکر نکنم شب مهتاب امد دنبالم و بعد از کلی گله گذاری مبنی بر نبردنش به سفر منو به رستوران برد اصلا نمی شنیدم مهتاب داره چی میگه یعنی می شنیدمااا اما گوش نمی دادم حواسم جای دیگه ای بود هر دقیقه یک بار نگاهی به صفحه گوشیم می نداختم ببینم خبری نیست اما نه قصد زنگ زدن نداشت شصتم خبردار شد که طرحش تایید نشده و الان زانو غم بقل گرفته واسه همین یه پیام پر سوز و گداز براش فرستادم:بعد از هر شکست پیروزی است به پیروزی های بعدی امیدوار باش و نا امیدی به دلت راه نده واسش send کردم با مهتاب گرم گفتگو شدیم چند لحظه بعد از اینکه پیامم بهش رسید تماس گرفت ببخشیدی گفتم و از رستوران خارج شدم صدای مهتاب و که از پشت سر می گفت:مشکوک میزنیا را شنیدم متین:الو بهار دلم می خواست بگم بهار و کوفت الان باید زنگ بزنی اما جلوی خودمو گرفتم بله متین با صدای پر از شادی گفت:تایید شد بهار تایید شد بدون اینکه خودم بخوام جیغ کوتاهی از خوشحالی کشیدم و بالا پریدم متین یه دونه ای جلوی دهنمو گرفتم. وای چی از دهنم پریده بود.گند زدم متین:مخلص شما ایم رئیس حالا چه جوری ماست مالیش کنم .لعنت بر زبانی که بی موقع باز شود سرفه ای برای صاف کردن صدام کردم و گفتم:اقای شایسته تبریک می گم متین:چاکر شمایم خانم شریفی.راستی بهار جشنی که گفتی را باید راه بندازم ارزششو داره جدی؟؟؟؟؟مگه جایزه ای هم دادن؟؟؟؟؟؟ متین:همین که طرحم و می فرستن سوئیس خودش محشره اما خوب 2 ملیون وجه نقد هم بهم دادن .در ضمن فردا عصر هم ساعت 3 مراسم تجلیل از طرحمه توی سالن همایش دانشگاه متین مکثی کرد و ادامه داد:میای؟ با تعجب گفتم:من بیام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ متین:اگه دوست داری؟ فکر نکنم برسم متین که معلوم بود بهش برخورده گفت:نمی دونستم تا این حد سرت شلوغه بازم خرابکاری کردم بمیرم منم با این کلاس گذاشتنم تو دلم هر انچه فحش بلد بودم نثار خودم کردم واسه اینکه بحث و عوض کنم گفتم:کی می خوای جشن بگیری؟؟؟؟ متین خیلی سرد گفت-احتمالا 5 شنبه.من باید برم کاری نداری؟ نه خداحافظ گوشی را که قطع کردم بازم به خودم ناسزا گفتم لحن متین نشون می داد بد جور رنجیده با اعصابی خط خطی برگشتم پیش مهتاب
مهتاب تا تونست بهم تکه پراند و منم زیر سبیلی ردش کردم اخه حوصله کل انداختن نداشتم.بلاخره اونشب به پایان رسید و به خونه برگشتم.گرچه با مهتاب بودن واسم خیلی خوشایند بود اخه اون هم دختر عمه ام بود هم خواهرم بود هم دوستم اما خوب اون شب تو مود گردش نبودم و فقط واسه اینکه دلش نشکنه همراهیش کردم از بس توی تخت غلط زدم تمام دنده هام خرد و خاکشیر شد اخه یکی نبود بگه دختر مرض داشتی این عیش متین و با نیش زدنت خراب کردی نفس عمیقمو بیرون دادم.هر کاری کردم خوابم نبرد بلند شدم یکی از فیلمای هالیودی را که تازه سی دیش بیرون امده بود را گذاشتم و زل زدم به تلوزیون ولی چه فیلم دیدنی !!!!!!!!!!! شخصیت مرد داستان دختره را در اغوش می کشید من یادم به متین می افتاد که چه جوری تو شمال افتادم توبغلش...........پسره دختره را می بوسید من یادم به متین می افتاد که چه جوری توی سینما واسه خر کردنم دستم و بوسید.....با هم می رفتن گردش من به یاد اون روز دریا رفتنمون می افتاد خلاصه از اول تا اخر داستان تو ذهنم پسره متین بود و دختره من زندگی با خواب و خیال هم زیبا بودا خلاصه ساعت 5 صبح بود که خوابیدم......صبح ساعت 11 از خواب بیدار شده بودم ... این بی کاری هایه اخیر من و دانشگاه نرفتنم حسابی تنبلم کرده بود..... از زکیه خواستم وان حمام و اماده کنه اونم بی چون چرا کارش انجام داد و ربع ساعت بعد توی وان دراز کشیده بودم یک ساعتی را به ارامش گرفتن از اب گذراندم و ساعت 12:30 بیرون امدم .صبحانه امو خوردم و راهی ارایشگاه شدم رزیتا خانم با دیدنم سریع کارم و راه انداخت و ابرو هامو صفا داد.نگاهی تو اینه به خودم انداختم موهام بلند شده بود اما خیلی بهم ریخته بود واسه همین اونا را هم به دست هنرمند رزیتا سپردم .بلندی موهام تقریبا تا سر شانه هام می رسید.....به زنم به تخته رشد موهامم خوب بود....خلاصه مدلی بسیار زیبا و شیک به موهام داد که خودمم سر ذوق امدم جلوش و مدل زیبایی کوتاه کرده بود که بد جور به گردی صورتم می امد ساعت 2 بود که به خونه برگشتم به یاد تلفن دیشب متین افتاد گفته بود امروز ساعت 3 سالن همایش دانشگاه باید می رفتم من که خودم می دونستم حسم به متین چیه پس واسه احترام به اون که در واقع احترام به خودم و دل خودم بود باید می رفتم ....... بلند شدم حاضر شدم و قصد رفتن کردم لباس تقریبا رسمی پوشیدم مانتو بسیار زیبا و شیک مشکی با مقنعه ای مشکی که سفیدی صورتم و بد جور به رخ می کشید شلوار لی سیری هم به پا کردم جلوی موهامم که به لطف رزیتا جون حسابی محشر شده بود اونا رو هم بیرون از مقنعه تنظیم کردم مقدار کمی رژگونه و رژلب محوی زدم البته خیلی کم جعبه جواهراتم و باز کردم چشمم خورد به دستبندی که متین واسه تولدم خریده بود بر داشتم و به دستم انداختم بد جور رو دستم جلوه می کرد .استین مانتوم به سمت بالا تا خورده بود به خاطر همین دستبند روی دستم می درخشید.ساعت هم به دست چپم بستم و یک انگشتر بی نهایت زیبا را هم به انگشت دست راستم کردم .....تیپم کامل شده بود تو اینه نگاهی از سر رضایت به خودم انداختم و چشمکی به خودم زدم و زمزمه وار گفتم:متین خان اگه مردی حالا واسم ناز کنه و سرد جواب بده نگاهی به ساعت انداختم خاک بر سرم 3 بود .سریع به داخل حیاط پریدم و ماشین و بیرون اوردم تخت گاز به سمت دانشگاه می راندم خدا می دونه این دوربین های پلیس چقدر به خاطر سرعت غیر مجاز جریمه ام کردن ولی خوبیش این بود که بالاخره رسیدم با عجله ماشین و پارک کردم و به سمت سالن همایش دویدم نگاهی به ساعت انداختم 3:30 بود خدا کنه دیر نرسیده باشم برخلاف تصورم سالن همایش کیپ تا کیپ ادم بود از استاد گرفته تا دانشجو خودم و به داخل رساندم و در وسط جمعیت صندلی خالی یافتم خودمو به صندلی رساندم و جای گرفتم مدیر دانشگاه داشت صحبت می کرد ما اینجا جمع شدیم تا از زحمات دانشجوی برجسته جناب اقای شایسته تقدیر و تشکر کنیم................ دو دختری که کنارم نشسته بودن پچ پچ کردن :فدای این دانشجوی برجسته شما بشیم ما حالم به هم خورد خیلی خودمو کنترل کردم که بر نگردم و یه چیزی به این دوتا جلف بی سرو پا نگم .خلاصه بعد از سخنرانی کامل رئیس دانشگاه که دیگه تقریبا همه داشتن چرت می زدن بلاخره جناب رئیس راضی شد و از منبر پایین امد .به وضوح می شد نفس عمیقی را که تک تک حضار کشیدن و شنید بعد از جناب رئیس دوباره خانمی که نقش مجری صحنه را داشت روی سن امد پس از خوندن چند مطلب که مثل پیام بازرگانی وسط فیلما ضدحال بود با صدای رسا اعلام کرد: از جناب اقای مهندس متین شایسته دعوت می کنم که روی سن بیان و در مورد طرح بی نظیرشون مختصر توضیحی را به جمع ارائه بدن صدای دست و شوت بود که بلند شد دخترا واسه خود نمایی محکم تر دست می زدن من نمی دونم اینا چه جوری شریف قبول شده بودن اخه نخود مغزا به عقلشون نمی رسید که تو این سیل جمعیت شیرین بازیشون نمایان نمی شه؟ اکیپی که معلوم بود از دوستان صمیمی متینن یک صدا متین و صدا می زدن و به شوخی می گفتن:مهندس چرا سوخت جنگنده تموم شد؟ متین هم با اینکه تمام سعیشو می کرد که به مزه پرانی های دوستاش نخنده موفق نشد و لبخندی گوشه ی لبش نشست از ردیف اول که یه جورای جایگاه ویژه بود بلند شد و روی سن رفت دوستاشم که ول کن نبودن یه صدا داد میزدن :انشتین انشتین انشتین من نمی دونم این همایش انتظامات نداشت که اینا را ساکت کنه متین روی سن رفت میخش شدم .تیپ اسپرت بی نظیری داشت دختر کناریم به دوستش گفت:خدایی می بینی چه تخت سینه ای داره.ای خدا یعنی میشه روزی من به این سینه ستبر تکیه بدم دیگه جوش اوردم به سمت دخترا سر برگرداندم و گفتم:میشه ساکت شین دختره هیشی گفت و روش و برگردوند متین پشت تریبون قرار گرفت .بی دلیل لبخند روی لبام نقش بست متین با فروتنی تمام حرف میزد اونقدر دلنشین که تک تک دخترا وپسرا و اساتید بهش گوش جان سپرده بودن .چشماش بین جمعیت می چرخید به قسمتی که من نشسته بودم نگاهی انداخت اما منو ندید یه لحظه حس کردم نگاش از روی صورتم سر خورد اما هنوز چشماش تغییر مسیر نداده بودن که برگشت و به چشمام نگاه کرد .حتی حدس هم نمی زدم که از این فاصله ببینتم .......اما دید....... بهم زل زد........ تپش قلبم بالا زده بود متین واسه چند ثانیه سخنرانیش و قطع کرد ...........بعد از چند لحظه سرفه ای مصلحتی کرد و از لیوان اب کنار دستش چند جرعه نوشید و ادامه داد...........متین چشم ازم بر نمی داشت........اما بدیش اینجا بود که این دوتا جلف کنار دستیم حس می کردن متین داره به اونا نگاه می کنه وای می بینی من بهت گفتم شایسته از من خوشش می اد گفتی نه کارد می زدی به من خونم در نمی امد خلاصه متین سخنرانی را تمام کرد بازم صدای کف و سوت بالا رفت بعد از اتمام همایش سریع بیرون رفتم تازه پشت فرمان ماشینم نشسته بودم که صدای گوشیم بالا رفت:نگاهی به صفحه اش انداختم متین بود بازم ضربان قلبم بالا رفت..........نفس عمیقی کشیدم و خودمو کنترل کردم و دکمه پاسخ ار زدم
نظر یادتون نره!!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۹ ساعت 17:24 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|