قسمت ششم
امیدوارم خوشتون بیاد عزیزان

****

 متین دیگه تا اخر فیلم حرفی نزد بعد از اتمام فیلم بلند شدیم
و از سالن بیرون امدیم بی توجه به متین راه ماشین را در پیش گرفتــم و به سمت در راننده رفتم متین-بشین عقب خودم می رسونمت انگار نه انگار که این بشر حرفی زده باشه خودمو زدم به کر گوشی در را باز کردم متین با عصبانیت سمتم امد .دستمو کشید. در عقب و باز کرد و منو هل داد تو متین-نه مثل اینکه تو زبون خوش حالیت نمی شه عقب نشستم حوصله بحث کردن باهاشو نداشتم خودش هم پشت رل نشست و حرکت کرد متین در حالی که لحنش تغییر کرده بود و مهربونتر شده بود گفت:رئیس هنوز با من قهری؟ سکوت متین-بهار اشتی دیگه لحنش اب سردی بود که روی تمام تنفرم ریخته شد و اتش تنفرم سرگون شد یه لحظه جرقه ای در ذهنم زده شد شرط داره؟ متین از اینه نگاهی به من انداخت و گفت:چه شرطی؟ اینکه منم امشب با خودتون ببرین مجلس خواستگاری متین ناگهان زد رو ترمز و برگشت و گفت:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شانه بالا انداختم گفتم :منم ببر مجلس خواستگاری متین:که چی بشه؟ واسم جالبه دوست دارم ببینم چه جوریه متین:مگه تا بحال واسه بهنام نرفتین خواستگاری؟ نه بهنام مال این حرفا نیست متین:بهار شوخی می کنی نه مگه من با تو شوخی دارم متین:سرش خاروند و گفت:و اگه گفتن این خانم با شما چه نسبتی دارن چی بگیم؟ اولا که ما داریم می ریم خواستگاری پس ما باید سوال کنیم و اونا باید جواب بدن در ضمن اگه پرسیدن می گی از اشنایان دوستان چه می دونم یه چیزی می گی دیگه متین لبخندی زد و گفت:در نمونه ی خودت نادری خانم شریفی چیه خوب بابا دوست دارم مجلس خواستگاری ببینم متین در حال که راه می افتاد گفت:مگه تا حالا خواستگار نداشتی؟ اتفاقا بر خلاف تصورت کورور کورو خواستگار داشتم اما دوست دارم مجلس خواستگاری شما ها را هم ببینم
متین:مگه فرقی هــم داره؟ اره خیلی مثلا مطمئنم امشب عروس خانم چادره سفید رنگ میپوشه  میپوشه

و خودش چایی میاره در صورتی که تو خانواده ما دختر چادر نمی پوشه و خدمتکار چای میاره متین پوزخندی زد قبوله؟ متین:قبول ولی انجا بلبل نمی شی ها مگه لالم شاید یه جا لازم دیدم حرفی بزنم متین:حرف بزن اما کنایه نزن باشه متین به طرف خونه خودشون حرکت کرد و بعد از چند دقیقه رسیدیم خودمم از کاری که داشتم می کردم تعجب کرده بودم یعنی چی داشتم با متین میرفتم خواستگاری که چی بشه چی بگم خانم و اقای شایسته با دیدن من تعجب کردن اما نفهمیدم این متین مارمولک چی بهشون گفت که هر دو با ملایمت سمتم امدن و از حضورم ابراز خوشحالی کرد مهسان هم با دیدنم جا خورد اما سریع خودشو جمع و جور کرد همه حاضر اماده ایستاده بودیم و منتظر تشریف فرمایی جناب داماد شدیم دل تو دلم نبود می دونستم که انجا نمیرم تا باعث جوش خوردن این ازدواج بشم بلکه دارم میرم تا از عشقم محافظت کنم البته غیر مستقیم بعد از چند دقیقه معتلی مسیو تشریف فرما شدن عجب تیپی هم زده بود معلومه امشب واسش شب عزیزیه مامان و بابا و خواهرش لب به تحسینش باز کردن اما من چیزی نگفتم خانم و اقای شایسته زودتر حرکت کردن و از در بیرون رفتن متین گفت:مهسان من یادم رفته گل و شیرینی رو بیارم بپر از توی ماشین بیارشون مهسان بدون هیچ حرفی قبول کرد و به سمت ماشین رفت حالا من و متین تنها بودیم متین:تیپم دلچسبه نه؟ نه متین:از برق چشات معلومه اهسته و زیر لب گفتم:بابا خدای اعتماد به نفس راستی چی به بابا و مامانت گفتی که از حضور من ناراحت که نشدن هیچ خوشحال هم شدن متین با لبخندی حرص درار گفت:گفتم بهار خانم با خانواده گرامیشون درگیر شده از خونه زده بیرون ترسیدم ولش کنم تو خیابان کار دست خودش بده دلیل بهتر از این پیدا نکردی؟ متین:نه چیزی به ذهنم نرسید مهسان:داداش بجنب دیر شد متین:امدیم و بعد رو سمت من کرد و گفت:بفرمایید مادام
دوشا دوش متین از در خانه بیرون امدیم مهسان نگاهی به هر دوی ما انداخت که واسه منی که همجنسش بود معنی می داد اما به فهم متین نمی رسید متین:چی مهسان چرا اینجوری به ما زل زدی؟ مهسان نفس عمیقی کشید و خودش را جمع و جور کرد و در حالی که سبد گل را بالا می اورد گفت:این که طراوتشو از دست داده نمی تونستی چند تا گل سر حال بخری متین-سر حال بود اما... وسط حرفش پریدم و در حالی که سمت مهسان می رفتم و دسته گل را از دستش می قاپیدم و به راه خودم ادامه می دادم گفتم:از سرشون هم زیاده متین-بهار کنایه نداشتیما سعی می کنم به خاطر بسپارم مهسان خنده ای نمکی کرد و پشت سرم راه افتاد جلوی در خانم همسایه سنگینیه نگاهای خانم و اقای شایسته و مهسان را رو خودم حس می کردم منظورشون هم می فهمیدم می خواستن من دسته گل را بدم دست متین اما روشون نمی شد به زبان بیارن منم که مثلا از این رسومات اگاهی نداشتم به روی خودم نمی اوردم دلم نمی خواست متین به این دختره گل تقدیم کنه با سماجت گل را در دست داشتم خدا را شکر در زود باز شد و اون جو سنگین از بین رفت متین از پشت با پاش به پشت پام زد بر گشتم که اشاره کرد گل و به دستش بدم که خودمو زدم به نفهمی و گفتم:اه متین درست راه برو شلوارم کثیف شد. خیر سرت می خوایم واست زن بگیریم هنوز بلد نیستی درست راه بری سریع داخل پریدم و دسته گل را به دست دختر جوانی که در کنار زن و مردی مسن ایستاده بود دادم ظاهرا که عروس خانم ایشون بودن اصلا قابله مقایسه با من نبود همون دم در نگاهی خریدارانه از سر تا پا بهش انداختم دختره زیر نگاه من معذب بود اما مگه من ول کن بود متین با ارنجش اروم به پهلوم زد و گفت:بفرمایید بهار خانم به سمت سالن حرکت کردیم خونه ای تقریبا 200 متری و ساده بود روی مبل ها نشستیم متین در کنارم جای گرفت اهسته زیر گوشش زمزمه کردم:واسه چی اینجا نشستی عروس خانم ناراحت میشنا متین در حالی که به جمع لبخند میزد زیر لب گفت:برم اونور بشینم که تو تا می تونی جولان بدی .زهی خیال باطل همینجام تا کنترلت کنم منم زیر لب جواب دادم شتر در خواب بیند پنبه دانه عروس خانم به اتفاق خانواده گرامی تشریف فرما شدن و روی مبل رو به رومون نشستن دختره دقیقا مبل رو به روی متین را انتخاب کرد اقای شایسته مشغول احوال پرسی با خانواده توکل شد منم که کلیک کرده بودم رو رقیبم دختره افتضاح بد بود زیر این چادرش تاپ و دامنی پوشیده بود و هر لحظه برای جلب توجه متین این چادر را به بهانه مرتب کردن باز می کرد و واسه متین عرض اندام می کرد داشت حالمو بهم میزد منم پا روی پا انداخته بودم و به عادت همیشه اشرافی ماب نشسته بودم و نظاره گر عشوه های خانم بودم زیر لب جوری که متین بشنوه گفتم:بمیری متین با این سلیقت دارم بالا میارم متین هم اهسته گفت:چیه زورت میگیره.دیدی چه بدن سفیدی داره خاک بر سر چشم چرانت نشستی دیدش میزنی؟ احتیاج به دید زدن نداره تماشا واسه عموم ازاده مگه نمی بینیش مهسان که در طرف دیگر من نشسته بود سر در گوشم فرو کرد و گفت:بهار جان این دختره از نظره تو هم جلفه یا فقط به چشم من اینجوری میاد به نظر من مرز جلف و رد کرده بی حیاست مگه همسایتون نبود و نمی شناختینش؟ مهسان-چرا چند بار مامان تو کوچه دیده بودش اما اینجوری نبود خانم شایسته به پهلوی مهسان زد و چیزی اهسته بهش گفت مهسان هم باز برگشت سمت منو گفت:بهار جان مامان می گه پچ پچ نکنیم زشته راست میگن دختره ی پررو که در همون مجلس فهمیدم اسمش بیتاست رو به من گفت:خانم شایسته ایشون را معرفی نمی کنین تا اونجا که من اطلاع داشتم یک دختر بیشتر نداشتین خانم شایسته-بهار جان از اشنایان و دوستان نزدیک ما هستن بیتا-اهان متین سر در گوشم کرد و گفت:دیدی گفتم سوال پیش میاد که جنابعالی سر پیازی یا ته پیاز من رئیس پیازم بیتا:متین خان مثل اینکه خیلی هم با این خانم اشنا صمیمی هستین به جای متین من با لبخندی حرص درار گفتم:بیتا جون خوب نیست ادم تو مجلس خواستگاریش انقدر شیرین زبونی کنه مهسان از فشاره خنده داشت می ترکید فقط سرش را پایین انداخته بود تا کسی متوجه نشه متین هم که محکم کوبید به پهلوم زیر لب گفتم:بشکنه دستت پهلوم کبود کرد متین-بهتر تا تو باشی شیرین زبونی نکنی
خانم توکلی هنوز لب باز نکرده بود حرفی بزنه که به این باور رسیدم قدیمیا یه چیزی می دونستن که می گفتن:مادر رو ببین دخترو بگیر خانم توکلی که لب و لوچه اش را به طرز وحشتناکی ماتیک مالی کرده بود گفت:فقط خانم شایسته همین اول کار بگم که مهریه دختر من بالاست خانم شایسته که معلوم بود از این خانواده خوشش نیامده گفت:بزارین انشاالله اگه به انجا ها رسیدیم همون موقع راجبش بحث کنیم خانم توکلی-ولی می خوام همین اول کار بدونین که مهریه بیتای من 1390 تا سکه است نمی دونم چرا یه هوی از دهنم پرید:مگه می خواین معامله کنید که رو دخترتون قیمت می زارین خانم توکلی-بله؟!!!!!! گفتم مگه دارین معامله می کنین خانم شایسته واسه اینکه جو عوض شه و بیشتر منو و خانم توکلی به پر رو پای هم نپیچیم گفت : خوب بهتره متین جان و بیتا خانم با هم صحبتاشونو کنن اگه به توافق رسیدن اونوقت راجب مهریه حرف میزنیم اتیشم زدن اخه خانم شایسته راه بهتر از این نبود .امدی ما رو از چاله در اری انداختیمون تو چاه که متین با ظاهری کاملا جدی از جا بلند شد خانم توکلی:بیتا جان اقا داماد را راهنمایی کن اهسته گفتم: نه به دار نه به بار اسمش خاله موندگاره(اقای داماد) متین:از کجا اینقدر مطمئنی که نه به دار نه به باره متین مرگ خودم اگه از همین فاصله لب و لوچه خندون دختره رو ببینم فردا اخراجی متین:وای ترسیدم رئیس با بی خیالی گفتم:حااااااااالا خود دانی متین اهسته پشت سر بیتا راه افتاد و به اون قسمت حال رفتن و روی صندلی های رو به پنجره نشستن یه نگاه دقیق تر انداختم پنجره رو به حیاط باز می شد یه لحظه برق رضایت از فکری که در سر داشتم در چشمانم درخشید ببخشید خانم توکل من می تونم به حیاط برم اخه جو اینجا کمی سنگینه احتیاج به هوای آزاد دارم خانم توکل هم که اصلا تو باغ نبود گفت:البته بفرمایید مهسان می خواست همراهیم کنه که مانع شدم اخه واسه هوا خوری که نمی رفتم داشتم می رفتم فضولی خودمو به حیاط کوچک خانه توکل رساندم و اهسته اهسته به پنجره نزدیک شدم حالا صدای متین و بیتا را به وضوح می شنیدم بیتا:خوب متین خان می تونم بپرسم چی دارین می خونین؟ متین با صدای گیرا و دلنشینش جواب داد:مشغول تحصیل در مقطع کارشناسی ارشدم بیتا:جدی.چه رشته ای؟ متین:هوافضا بیتا:واقعا یعنی میشین فضانورد؟ نتونستم جلوی خندم و بگیرم و زدم زیر خنده اما خدا را شکر مثل اینکه اهسته بود و متوجه نشدن مشغول انجام کار نیک و منزه استراق سمع بودم که گوشیم زنگ خورد هول شدم سریع گذاشتمش رو سایلنت مهتاب بود(ای بمیری که وقت زنگ زدن و نمی دونی) بیتا:فکر کنم صدای زنگ گوشی بود متین در حالی که معلوم بود لبخند به لب داره گفت:چیزی نبود گوشی منه بیتا:اما فکر کنم از اونطرف بودا متین:مگه گربه های خونه شما موبایل دارن؟ بیتا:منظورتون چیه؟ متین:منظورم اینه که وقتی جز منو شما کسی دیگه ای اینجا نیست مطمئنا صدای زنگ موبایل مال یکی از ما دوتا ست .منم که دارم میگم مال من بود بیتا گفت:اصلا این موضوع را رها کنیم و به بحث خودمون بپردازیم متین:بله مبحث خودمون جذاب تره (وقتی تک تک موهای سرتو کندم و کچلت کردم یاد می گیری به چه موضوع هایی بگی جذاب) بیتا خنده ای شیطانی کرد و گفت:ناقلا دیگه واقعا واقعا داشتم بالا می آوردم بازم مباحث پیش پا افتاده را پیش کشیدن یه لحظه حس کردم یه کسی پشت سرمه فکر کردم مهسان واسه همین دست روی بینی گذاشتم و اشاره کردم چیزی نگه چند دقیقه گذشت که حس کردم یه چیزی به پام خورد برگشتم و از دیدن گربه ای که در چند میلی متری من ایستاده بود جیغ کوتاهی کشیدم(از بچگی از گربه بدم می امد نه اینکه فکر کنین می ترسما نه چندشم میشه) متین که معلوم بود از قبل می دونه من اونجام با شنیدن صدای جیغم در صدم ثانیه سرش را از پنجره بیرون کرد و گفت:چی شدی بهار؟ حالت دختر بچه های را گرفته بود که در حین ارتکاب جرم دستشون رو شده اهسته به متین نگاه کردم چشمکی زد که یعنی بی خیال واسه همین منم به روی خودم نیاوردم بیتا:به حرفای ما گوش می دادین؟ نخیر تا اون حد واسم ارزش نداشت که استراق سمع کنم بیتا:پس اینجا چیکار می کنین؟ با لبخند و لحن سردی تلفنم و بالا اوردم گفتم:می خواستم با دوستم تماس بگیرم بیتا:نمی دونم چرا حضور شما در مجلس امشب منو آزار میده آزرده خاطر شدن شما اصلا واسم من مهم نیست بیتا که گویی با همین یه مجلس خواستگاری صاحب و مالک متین شده گفت:متین تو نمی خوای چیزی بگی؟ متین:اره می خوام بگم که زیاد به بهار حساس نباشین .من و بهار به خاطر پروژه مشترکی که داریم بیشتر روز رو با هم سر می کنم اینه که اگه با این موضوع مشکلی دارین بهتره ما رفع زحمت کنیم بیتا که معلوم بود هول کرده گفت:نه نه نه اگه بحث فقط پروژه است که ایرادی نداره واسه عذاب این دختره گفتم:پروژهی تنها که نه ....بعضی اوقات واسه رفع خستگی با هم سینما و بام و پارک و تفریحم می ریم می دونین که همش کار روی پروژه هم کسالت باره مثلا همین دو ساعت پیش با هم سینما بودیم جای شما خالی خیلی هم خوش گذشت متین سعی داشت خنده اش و مهار کنه اما موفق نمی شد و اخر سر فقط تونست اونو به یک لبخند تبدیل کنه از بحث کردن من با بیتا لذت می برد بیتا که معلوم بود جوش اورده گفت:پس یک دفعه بفرمایید شما نامزدشی منم قراره بشم لولو سر خرمن با خونسردی گفتم:یه چیز تو همین مایه ها متین در حالی که به زور لبخندشو قورت می داد گفت:بهار خانم اگه تلفنت تمام شد برو تا ماهم به صحبتامون برسیم نه کار من تمام نشده شما مشغول باشین من با شما کاری نداره متین پوزخندی زد که یعنی خر خودتی اما من به روی خودم نیاوردم و منتظر شنیدن ادامه بحثشون شدم
بیتا با ناز و کرشمه سوال می پرسید و متین هم جواب می داد. دیگه بیشتر از این بیرون می موندم ملت شک می کردن واسه همین رفتم و در کنار مهسان جا گرفتم مهسان که مثل اینکه امشب یخش در مقابل من باز شد بود پرسید:چیزی دست گیرت شد؟ چه چیزی؟ مهسان-از صحبتاشون دیگه؟ مگه من به صحبتای اونا گوش میدادم!!!!!!!!! مهسان:نمی دادی؟ البته که نه مهسان لبخندی زد و گفت:باشه باور کردم این حالتش منو یاد حرف متین می انداخت که هر وقت حوصله بحث نداشت می گفت:باشه باور کردم نا خوداگاه لبخندی به روی مهسان زدم مهسان هم با لبخندی زیبا پاسخ گوی من بود 15 دقیقه بعد از من جناب متین و بیتا جون تشریف اوردن متین امد و در کنارم جای گرفت متین:فضول خانم امشب حسابی دفتر اعمالت و سیاه کردیا با کدوم گناه؟؟؟؟ با گناه کبیره ی استراق سمع اولا این گناه صیغره است نه کبیره در ضمن چی باعث شده تو وهم برت داره که من به گفت و گوی عاشقانه ات گوش می دادم متین:ااااا بچه پررو انکار می کنه.سنگه پا خودم مچتو گذفتم اقای شایسته لطفا رویاهاتو تو واقعیت تعریف نکن متین:تو که راست می گی البته خانم توکلی:مبارک اشالله اقا داماد؟ تو دلم گفتم مامانه هول تر از دختره است چه زود هم می خواد جوابو بگیره خانم شایسته که معلوم بود این مدتم واسه حفظ ظاهر اونجا نشست گفت:با اجازتون ما شرایط و سبک سنگین می کنیم بهتون خبر می دیم اقای شایسته هم با تایید حرف همسرش بلند شد و این غیر مستقیم یعنی دختره جلفتون بیخ ریش خودتون کرمم گرفته بود و هوس آزار به سرم زد واسه همین گذاشتم پشت سر همه برم بیرون تا زهرم را به این بیتای در نوع خود بی همتا بریزم اما متین مثل کنه چسبیده بود به منو ول نمی کرد برو دیگه متین منم الان میام متین ابروی به منظور نه بالا انداخت و گفت:می خوام شاهد هنرنمایت باشم باشه ببین و یاد بگیر خانم و اقای توکلی پشت سر اقا و خانم شایسته بیرون رفتن بیتای خول هم که هنوز منظور خانم شایسته خوب واسش جا نیفتاده بود ایستاده بود و واسه متین پشت چشم نازک می کرد و عشوه می ریخت صلاح دیدم روشنش کنم واسه همین نگاهی به میز انداختم دیدم جعبه شیرینی که متین خریده بود دست نزده و باز نشده روی میزه چشمام برق زد متین که تقریبا متوجه شده بود سرش را به منظور اینکه اینکار را نکنم به طرفین چرخاند اما من بی توجه به او جعبه شیرین را برداشتم و گفتم ببخش بیتا جون مثل اینکه قسمت نبود ما اینجا دهن خودمون و شیرین کنیم با اجازت من این جعبه شیرینی رو با خودم می برم واسه خواستگاریی که قراره فردا بریم لازم میشه خدا را چی دیدی شاید قسمتمون انجا بود صورت بیتا شده بود یه گوله اتش اما دل من خنک شده بود از مادر زاده نشده اونی که بخواد واسه عشق من عشوه بیاد متین با اینکه با کارم مخالف بود اما از لحن حرف زدنم با بیتا خندش گرفته بود و به شدت داشت خودشو کنترل می کرد راه افتادم و از خانه خارج شدم پشت سر منم متین بیرون امد مهسان که با خانواده شایسته از در خارج شده بود برگشت و با دیدن جعبه شیرینی دست من گفت:تو دیگه کی هستی متین:نمونه نادری از شریفی ها حقش بود دختره جلف متین:حالا واسه چی تو جوش اوردی؟ بدم میاد یه دختر خودشو تحقیر کنه حس می کنم همه ی ما دخترا رو هم داره با خودش تحقیر می کنه (خودم که از جملم چیزی نفهمیدم اما خوبیش این بود که متین دست به سر شد) خانم و اقای شایسته جلوی در منتظرمون بودن .مهسان جعبه شیرینی را از دستم گرفته و اهسته به درون ماشینم منتقل کرد تا خانم و اقای شایسته نبینن چون بی شک از پس گرفتن جعبه شیرینی ناراحت می شدن با خانم و اقای شایسته خداحافظی محترمانه ای کردم و از اینکه اجازه داده بودن تو همچین شبی همراهیشون کنم ابراز خوشحالی کردم خانم شایسته:اتفاقا بهترین اتفاق امشب همراهی تو با ما بود چون جوابای کوبنده ای به خانم توکلی دادی که دلم خنک شد قابل شما را نداشت خانم شایسته اهسته جوری که کسی جز خودم نشنوه در گوشم گفت:ولی گلم همیشه احترام بزرگتر از خودتو نگه دار هر چند که از نظر فهم و شعور از تو پایین تر باشه نمی دونم چرا اما نصیحت مادرانه خانم شایسته به دلم نشست و نا خود اگاه چشمی گفتم متین:بجنب بهار دیره امدم با مهسان خداحافظی گرمی کردم و راهی شدم توی ماشین نشستم باران بهاری ریز ریز می بارید متین:دیدی چه تکیه ای بود؟چطور دلت امد بپرونیش فکر می کردم از فروغ خوشت میاد لحن به تمسخر بود اما اقا کم نیاورد و گفت:بعضی رفتارای فروغم دوست داشتم اما خدایی این دختره خوشکل ناز و ادا می امد نه می دونستم متین این حرفا را از ته دل نمی زنه چون با شرایط خانوادگی که اون بزرگ شده بود باید از دخترای جلف مثل بیتا متنفر می بود اما نمی دونم چرا یه هو از حرفش دلم گرفت و با نگاه به پنجره اتومبیل اهسته زمزمه کردم نیا باران زمین جای قشنگی نیست من از جنس زمینم خوب می دانم که گل در عقد زنبور است اما یک طرف سودای بلبل یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست می دارد نیا باران پشیمان می شوی از امدن متین: بيا باران بشورازدل غبار تيرگي را حسد را کینه را بخل و ریا را بهار شوخی کردم از دختره هیچ خوشم نیامد اهسته در حال که هنوز به نمنم بارش بهاری نگاه می کردم گفتم:می دونم
متین با شیطنت گفت:از کجا می دونی؟مگه ذهن ادما را می خونی؟ اخه اون پسری که از بیتا خوشش بیاد هنوز از مادر زاده نشده متین:یعنی تا این حد بد بود بیشتر از این حد متین خندید از همون خنده هاش که منو دو روزه به دام انداخته بود منو به خونه رسوند و خودش برگشت بعد از اون شب تا یک هفته تقریبا زندگیم روی قلتک معمولی خودش افتاده بود فقط متین کمی رام شده بود و کمتر متلک بارم می کرد البته کمتر نه اصلا تا اینکه موعد سفر من به کالیفرنیا فرا رسید برای یک ماه.دوری از متین. دوری از زخم زبوناش.دوری از غرورش نمی دونم شایدم خوب بود حداقلش اینکه می تونم عشقم را در ترازوی عقل بسنجم و ببینم حسم به متین همون حسی که دختر دبیرستانی ها به راننده سرویسشون دارن یا نه عشقم قطره ای از دریای عشق لیلی و مجنون با اینکه از این دوری دلخور بودم و در ابتدا می خواستم نرم اما عقلم حکم رفتن داده بود و باید می رفتم روز قبل از پرواز با متین تماس گرفتم تا واسه خرید مایحتاج سفرم دنبالم بیاد اینبار بدون تاخیر رسید تیپی زد بود که باید بودین و می دیدن دختر خفه کن تا چشمم بهش افتاد گفتم: عجبی واسه یه بارم که شده ان تایم رسیدی متین:همیشه شعبان یه بارم رمضان خدا کنه این رمضان پایدار باشه با خنده سوار شدم متین ماشین و از خانه بیرون اورد به خیابان اصلی که رسیدیم گوشه ای نگه داشت و گفت:چون قراره واسه یک ماه از شرت خلاص شم این افتخار را نسیبت می کنم که امروز جلو بشینی جانم؟!!!!!!!!!!!! متین:از ذوق نشنیدی نه؟ یعنی تو فکر کردی تمام این مدت واسه عدم رضایت تو جلو ننشستم متین با لحن شوخ و شنگی گفت:مگه غیر از اینه؟ متین روز اخری حرص منو در نیار متین:خیلی خوب بابا بپر جلو دیگه نمی خوام همینجا راحتم متین به سمت صندلی عقب برگشت و گفت:نمیای؟ نه چشماشو ریز کرد و گفت:مطمئنی نمیای؟ حالا که فکر می کنم می بینم این روز اخری دلت و نشکنم قبل از اینکه جوابی از جانب متین بشنوم پایین پریدم و رفتم رو صندلی جلو نشستم متین زیر لب بچه پررویی گفت و پدال گاز را فشرد با خوردن لبم قصد داشتم مانع خندم بشم اما نمی شد دست بردم و پخش اتومبیل را روشن کردم یه پنجره با یه قفس یه حنجره بی هم نفس سهم من از بودن تو یه خاطرست همینو و بس (در واقع وصف حال منم همین بود من هیچ وقت نمی تونستم صاحب متین شم این مثل روز واسم روشن بود با این همه تفاوت و وجه اختلافی که بین ما بود تقریبا یک حقیقت غیر قابل انکار نرسیدن من به متین بود) متین صدای پخشو کم کرد و گفت:فردا ساعت چند پرواز داری؟ 5 صبح متین:میام دنبالت نمی خواد بابا می رسونتمون متین:با بهنام و مهتاب میرین با بهنام و مهتاب خانم می ریم متین لبخند به لب گفت:اوه ببخشید مهتاب خانم.حالا کجا بریم بریم فروشکاه.......... با متین به فروشگاه رفتیم و خریدای لازم و انجام دادم متین:هر کس از انجا سوغاتی می خره میاره اینجا تو از اینجا میبری من هر کس نیستم متین:اره تو در نوع خودت اعجوبه ای هستی تکرار نشدنی بعد از اتمام خرید متین گفت:می خوام امروز جشن بگیرم واسه چی؟ متین:به دلیل رهایی یک ماهه از دست تو با اینکه خیلی بهم بر خورد فقط گفتم:اهوم متین:پس بزن بریم کجا؟ متین:چرا گیج بازی در میاری؟بریم یه جا که من شیرینی رفتنت و بدم به خود من؟ متین:اره احمق متین:خودتی ملکه جوان با متین به یک رستوران شیک رفتیم و شام خوردیم خیلی بهم چسبید متینم با فروتنی تمام صورت حساب را تمام و کمال پرداخت از عمد غذا های گران قیمت سفارش داده بود که دیگه توبه کنه و واسه رهایی از دست من سور نده بعد از کمی پیاده روی به خونه برگشتیم می خواستم از اتوموبیل پیاده شم که متین دستم و گرفت و مانعم شد به سمتش برگشتم .گرمای دستش داشت دیونم می کرد اما لذت بخش بود حضورش بوی عطرش گرمای دستش همه و همه لذت بخش بود متین کادویی از داشپورت بیرون اورد (من نمی دونم این کی کادو توی داشپورت گذاشت که من ندیده بودم) و دستم داد مثل ادمای گیج گفتم مال منه متین با کنایه گفت:نه بده دختر همسایتون. نخیر می دم بیتا جون همسایه شما متین:خیلی خوب حالا ترش نکن شوخی کردم خوب سوال بی ربط می پرسی معلومه که مال تو به چه مناسبت؟ متین:بی مناسبت من بی مناسبت کادو قبول نمی کنم؟(اره جون خودم) متین در حالی که کادو را از دستم می گرفت گفت:خیلی خوب می دم به کسی که بی مناسبت هم قبول می کنه (منظورش بیتا بود) کادو را از دستش قاپیدم و گفتم:اینبار اشکال نداره میزارم به مناسبت کادوی قبل از سفر متین در حالی که بلند می خندید گفت:مبارکت باشه مرسی بعد از چند لحظه که خنده اش بند امد بازم جدی شد و گفت:سفر خوبی داشته باشی تو هم دوران رهایی خوبی داشته باشی می خواستم از ماشین پیاده شم اما هنوز دستم و در دست داشت دیگه چهره اش همون شادی و طراوت چند دقیقه قبل را نداشت به دستم که در دستش بود نگاه کردم و گفتم:اجازه می دی لبخندی زد و اهسته دستم و رها کرد و گفت:مواظب رئیس کوچولوی من باش لبخندی زدم و بدون هیچ حرفی پیاده شدم راستش اصلا زبونم بند امده بود متین هم پیاده شد سوئیچ ماشین را سمتم گرفت این مدت که نیستم ماشین پیشت باشه متین:ممنون لازم ندارم خودم یه مدل بالاترش و دارم می دونی که(منظورش پراید خودش بود) خندیدم و گفتم :در هر صورت اگه به اینم احتیاجی داشتی سوئیچ و میدم زیور هر وقت خواستی بیا ببرش متین:ممنون نفس عمیقی کشیدم و گفتم:شب بخیر متین:شب خوش متین رفت تا وقتی که از در خانه خارج بشه ایستاده بودم و نگاهش می کردم یه لحظه دلم سرتا سر غم شد بعد از سلام و احوالپرسی با مامان و بابا و بهنام به اتاقم رفتم قبل از تعویض لباس و بستن چمدان سفر کادوی متین و باز کردم گوی شیشه ای بود روی یک پایه داخل گوی دختر و پسری در کنار هم قرار داشتم و اطرافشان را ماده شفافی مثل اب احاطه کرد بود ذرات رنگی هم در ان بود با کوک کردن گوی صدای ارامش بخشی از ان ساطع می شد شاید در کل قیمت گوی 5 یا 6 هزارتومان بیشتر نبود اما واسه من بیشتر از این حرفا ارزش داشت بدجور این گو به دلم نشسته بود و دوسش داشتم شاید جزء معدود هدایای بود که ازش لذت برده بودم
یک ماه سفر به کالیفرنیا با تمام دلتنگی ها و بی قراری های من گذشت مهتاب هم دیگه از علاقه من باخبر شده بود فقط در عجب بود که چرا انقدر سریع (با اینکه می گفت از همون روزی که به عکاسی رفتیم یه بوایی برده بود) اما بازم نظرش این بود خیلی زوده حداقل واسه من دل سنگی زوده منم تنها جوابی که می تونستم بهش بدم این بود عشق دو دوتا چهارتا نیست یه آنه که توی یه لحظه ادمو می گیره در تمام طول سفر هر وسیله و لباس مردونه ای که می دیدم بی جهت واسه متین می خریدم شاید سوغاتیای که واسه متین خریده بود یک چمدان می شد .بهترین لباس ها .کفش های مارک دار .ادکلن های با برند معروف .خلاصه همه چیز روزایی اخر واسه خانواده خودمم خرید کردم البته مهسان و خانم شایسته هم از نظر لطف من دور نماندن بیشتر از اینکه از دیدن بنا های زیبا و رستوران ها کالیفرنیا لذت ببرم از خرید کردن واسه متین لذت می بردم چیزی که مسلم بود این بود که قرار نیست همه ی این سوغاتیا را بهش بدم چون اونجوری خیلی سریع دستم واسش رو می شد و این چیزی نبود که من بخوام بی معرفت حتی یه بارم باهام تماس نگرفت حالمو بپرسه قصد داشتم وقتی برگشتم اصلا بهش محل ندم اما مگه میشود سه شبنه به ایران برگشتیم در فرودگاه مهر اباد به محض پایین امدن از پله های هواپیما هوای تهران را با تمام الودگیاش به جان کشیدم و به سرفه افتادم بهنام:خفه کردی خودتو بابا مهتاب:خانم فکر می کنه داره هوای سواحل خزر را به جان می کشه حالیش نیست که الوده است جوابی بهشون ندادم و جلوتر از اون ها به راه افتادم واسه تحویل بار منتظر نموندم و داشتم به سمت در خروجی می رفتم تا بابا و مامان و زودتر ببینم(اره جون خودم فقط بابا مامان) بهنام:مگه خدمتکار باباتم بچه پررو.بیا این چمداناتو تحویل بگیر تو و مهتاب هستین دیگه بهنام:بهار نیای نمیارما .خود دانی می دونستم انقدر طبعش پلید هست که نیاره واسه همین برگشتم و منتظر چمدان هام موندم خود من به تنهایی 3 چمدان داشتم با دیدن اولین خدمه فرودگاه صداش زدم و چمدان ها را روی چرخ دستیش گذاشتم بهنام و مهتابم همین کار را کردن بیرون امدیم با دیدن مامان و بابا ذوق زده در اغوششون پریدم بار اولی نبود که واسه یک ماه به سفر رفته بود اما بار اولی بود که تا این حد دلتنگشون شده بودم بلاخره به خانه رسیدیم سگ سیاه خونمون متی جلو دوید و سرش را به پاهام مالید دستی به سرش کشیدم .با دیدن بهنام منو فراموش کرد و به سمت اون دوید بهنامم همون ابتدا قلاده خوشکلی که واسش خریده بود و در اورد و به گردنش انداخت متی هم هی خودشو واسه یهنام لوس می کرد مهتاب که هیچ وقت از این سگ خونه ما خوشش نمی امد گفت :ایشش بهنام ببرش کنار می خوام رد شم بهنام اشاره به متی کرد متی هم وایساد جلوی مهتاب و پارس کرد مهتاب:برو کنار تا نزدم دخلتو بیارما از اون طرف باغ سوتی زدم که یعنی متی برو کنار متی هم باز رفت کنار بهنام داخل رفتیم با زکیه و سکینه و زیور خوش بشی کردم و با حال زار به اتاقم رفتم اولین کاری که کردم سیم کارت ایرانم و روی گوشیم انداختم بعد به سمت حمام رفتم دوش گرفتم و به اتاقم برگشتم زکیه:صحت حمام خانم ممنون.مهتاب رفت؟ زکیه:اره خانم همین الان شوهر عمه تون امد دنبالش و بردش ( راستش فکر کنم مهتاب از زمانی که به دنیا امده بود بیشتر عمرش را در خانه ما گذرونده بود تا خانه خودشون بقوله بهنام بعضی وقتا می رفت خونه خودشون مهمونی) از فکرم خندم گرفت.تا عصر سوغاتیای اهلی خانه خودمون از مادر و پدرم گرفته تا خدمه را دادم بعد به اتاقم برگشتم چمدان هدایای متین را باز کردم تو فکر بود که الان کدومشو بهش بدم که چشمم به ساعت گران قیمتی که واسش خریده بودم افتاد مناسب ترین هدیه همین بود بیرون اوردم و بقیه سوغاتیاش و در کمدم قایم کردم واسه خانم شایسته یه لباس خیلی شیک و واسه مهسان یه کیف مارک خریده بودم یک پیراهن هم واسه اقای شایسته بزرگ همه را در پاکتی زیبا گذاشتم (البته به استثنای سوغاتی متین اون باید خصوصی می دادم ) ساعت 5 عصر بود که یه تیپ پسر خفه کن زدم و با اژانس راهی منزل شایسته شدم متین سه شنبه ها تا ساعت 3:30 کلاس داشت تا الان دیگه باید رسیده باشه خونه اشون دلم واسه یک ثانیه دیدنش پر می کشید گرچه قرارم با خودم این بود که بهش محل نزارم تا یاد بگیره باید تو این مدت باهام تماس می گرفت و احوالم و جویا می شد.
قلبم غوغا کرده بود و سر تا سر وجودم هیاهو بود حس می کردم از زیر پوست صورتم اتیش داره بیرون میزنه نمی دونم چرا ؟ تا حالا همچین احساسی را تجربه نکرده بودم به مقصد که رسیدم با آژانس حساب کردم و پیاده شدم جلوی در خونه اشون ایستادم تپش قلبم شدت گرفت با نفس عمیقی سعی کردم به خودم مسلط بشم که شدم زنگ خونه را به صدا در اوردم شازده در را به روم باز کرد از دیدنش خشکم زد تمام برنامه ریزی هام واسه کم محلی کردنش دود شد رفت هوا وقتی به خودم امدم که لبخند صورتمو پر کرده بود اینو از لبخندی که متین در پاسخم می زد فهمیدم صرفه ای کردم و سعی کردم لبخندم و جمع کنم تمام دلتنگی هام و به یاد اوردم و تو ذهنم تکرار کردم این همونیه که تو این یک ماه حتی یه بار هم باهات تماس نگرفت با یاد اوری شرایط و مکان خودمو جمع کردم و اخم را جایگزین لبخند کردم متین متوجه شد و سعی کرد با لحن شوخی جو را عوض کنه متین:سلام رئیس کوچولو صدامو صاف کردم و گفتم:خانم شایسته تشریف دارن؟ متین:اه بهار نرسیده شروع کردی خانم شایسته تشریف دارن؟ متین:اره هست بیا تو از جلو در کنار رفت و من داخل شدم بازم بوی زندگی سرمستم کرد متین:نه به اون لبخندت نه به این اخم و تخمت.ثبات شخصیتی نداریا؟ بدون اینکه جوابشو بدم راه افتادم اما مچ دستمو از عقب گرفت و مانعم شد با شدت منو بر گردوند گفت:این چه طرز رفتاره؟اونم بعد از یک ماه توقع داری بپرم بغلتو بگم: هانی دلم واست تنگ شده بود متین:همچین حرفی نزدم اما توقع جواب سلامم و دارم ول کن دستمو مامانت اینا می بینن زشت میشه متین: زشت این رفتار گستاخانه تو نه زشت بی معرفتی این یک ماه تو مهسان داخل حیاط پرید چیزی که بیشتر از حضور من واسش جالب توجه بود مچ دستم بود که در دست متین خودنمایی می کرد متین متوجه شد دستمو ول کرد مهسان با لبخند معنی داری گفت:سلام بهار جان سلام مهسان سمتم امد و با هم دست دادیم و بعد منو به داخل راهنمایی کرد جلوتر از متین من و مهسان وارد سالن شدیم خانم شایسته به استقبالم امد و در اغوشم کشید روی مبل نشستم .مهسان و مادرش واسه فراهم کردن اسباب پذیرایی به آشپزخونه ر فتن متین هم داخل امد روی مبل رو به روی من نشست و گفت:چه بی معرفتیی؟ جوابشو ندادم متین:خوب به جای لال شدن بگو ببینم چی کار کردم که تو تا این حد اتیشیی؟ سکوت متین:خانمی زبونتو لولو خورده؟ از لحنش خندم گرفت خیلی تلاش کردم نخندم اما نشد لبخند محوی زدم اما از نظر متین دور نماند متین:خوب بگو حوس آزار داری نخیر مردم آزار نیستم متین:مردم آزار نیستی اما متین آزار هستی خانم شایسته و مهسان با ظروف میوه و شیرینی وارد شدن بعد از کمی صحبت کردن و خوردن میوه و شیرینی سوغاتیاشون و دادم مهسان با ذوق گفت:این محشره مرسی بهار جون قابل تو رو نداره خانم شایسته:واقعا که خوش سلیقه ای اما ما راضی به زحمتت نبودیم متین که پاکت و برداشته بود و دنبال سوغاتی خودش می گشت پیراهنی که واسه اقای شایسته خرید بودم و بیرون آورد و گفت:این مال منه؟این که خیلی پیرمردیه.رفتی چشم بازارو درآوردیا مامان این کجاش خوش سلیقه است این واسه بابام خوبه نه من خندم گرفت و گفتم:این پیراهن مال جناب شایسته است متین:پس مال من کو؟ متاسفانه شما را فراموش کرده بودم متین لبخندی زد نمی دونم چرا لبخندش عصبی نبود فقط چشمکی زد و گفت:اشکال نداره فردا با هم میریم مرکز خرید همینجا جبران می کنی؟ (پسره پررو چه زود پسر خاله شده) خانم شایسته لبش را به دندان گزید و گفت:متین خجالت بکشه زشته مهسان:اره متین پررو شدیا اشکال نداره خانم شایسته من احساس پسر بچه ها را نسبت به هدیه گرفتن درک می کنم فقط نمی دونم چرا این دفعه پسرکوچولوی شما را فراموش کردم متین بلند خندید مهسان با کنایه گفت :وای متین چی شده؟ تا دیروز با یه بشکه عسلم نمی شد خوردت امروز خیلی سر خوشیا متین:خوب ادم باید هر روزش با روز قبلش فرق کنه نه؟ جای مهسان من پاسخ دادم و گفتم :نه بعد از کمی گفت و گو با خانواده شایسته اماده رفتن شدم از مهسان خواستم واسم اژانس بگیره که متین نذاشت اما من ماشین نیاوردم متین:این افتخار را بهت می دم که امروز سوار رخش من بشی نه بابا رستم می ترسم رخش رم کنه و وسط راه قالمون بذاره مهسان:نه تا اون حد هم قراضه نیست بلاخره قبول کردم و قرار شد متین با ماشین خودش منو برسونه مهسان و خانم شایسته واسه بدرقه ام تا جلوی در امدن متین هم جلوی در اماده به خدمت ایستاده بود و در جلوی اتومبیلش را واسم باز کرده بود الحق و والانصاف که ماشین من بیشتر به تیپ و قیافه متین می امد تا رخش خودش تو اون لحظه آرزوم این بود که این گل پسر و خیط کنم و برم عقب بشینم اما با نگاه کوتاهی که به صندلیه عقب انداختم فهمیدم آرزوم بر آورده نشدنیه صندلی عقب پر بود از کتاب و جزوه و مقاله واسه همین مثل یه دختر خوب روی صندلیه جلو جا گرفتم متین هم ماشین و دور زد و سوار شد تک بوقی واسه مادر و خواهرش زد و راه افتاد هنوز از سر پیچ کوچشون نپیچیده بودیم که چشمم به جمال بی همتای بیتا خانم روشن شد مونده بودم که چرا من تا این بشر را میبینم کودک درونم فعال میشد و حوس آزار به سرم میزد بیتا ارایش غلیظی داشت که بدجور با چادر سرش در تضاد بود خاک بر سر آبروی چادری جماعت و برده بود.تو اون لحظه جون می داد یه قاشق همراهم بود تا بکشم رو صورتش و پر بشه از کرم پودر اینجوری دوزاریش میفتاد که تا اون حد هم که فکر می کنه سفید نیست متین نگه دار متین:ولش کن تو رو خدا بهار نه جون من نگه دار متین در کنار خانم جلف توقف کرد صداش زدم:بیتا خانم بیتا با عشوه برگشت و گفت:بله؟؟؟؟؟؟؟ اگه جایی میرین برسونیمتون بیتا که معلوم بود از حرص داره منفجر میشه با کنایه گفت:نه مزاحم خلوتتون نمی شم واسه اینکه حرصش دراد خندیدم و گفتم:نه عزیزم من و متین داریم واسه شام میریم رستوران اینه که فرصت واسه خلوت زیاد داریم الان هم اگه دوست دارین می تونیم شما را برسونیم بیتا-نه در هر صورت ترجیح می دم نقش لولو سر خرمن و بازی نکنم به سمت متین برگشتم و گفتم:دیدی متین حق با من بود دوباره به سمت بیتا برگشتم و ادامه دادم:راستش من به متین گفتم که بیتا خانم اونقدر فهمیده هستند که مزاحم خلوت ما نشن اما متین اصرار داشت که تو در و همسایه ای زشته اگه شما را نرسونیم در هر صورت ممنونم از اینکه درک می کنین خدانگهدار شیشه را بالا کشیدم و متین راه افتاد قیافه بیتا دیدنی بود متین لپم محکم کشید و گفت:دلم واسه شیطونیات تنگ شده بود رئیس کوچولو نامرد انقدر محکم لپمو کشید که دردم گرفته بود دستم را روی صورتم گذاشتم متین:چیه؟دردت گرفت خانمی متین خان متین:جانم میشه یه لطفی کنی و سریع پسر خاله نشی متین بلند خندید و گفت:به چشم رئیس حالا چرا داری از این ور می ری؟ متین:مگه به بیتا نگفتی میریم شام بخوریم اره اما تو جدی نگیر فقط دوست داشتم حرص اونو در بیارم متین:اما من دوست ندارم رئیسم دروغگو بشه در ضمن می خوام شیرینیه بر گشتتم بدم خنده ام گرفت متین:از چی می خندی؟ اینکه بالاخره من نفهمیدم تو با نبود من حال می کنی یا با بودنم متین:هر دو من کشته مرده ی این جوابای صریح و واضحتم متین:تو لطف داری به همون رستوران رفتیم که متین قبل از رفتنم اونجا سور داده بود این بار رعایت جیبش و کردم و غذای گران قیمت سفارش ندادم متین -یه چیز جالب چی؟؟؟؟؟ اینکه قیمت غذای سفارشی تو مطابق با نیت و قصد من از سور دادن بالا و پایین میشه با بی تفاوتی در حال که سالاد می خوردم گفتم:جدی؟ متین-یعنی غیر عمده؟ اره کاملا اتفاقیه متین-تو که راست می گی شک به دلت راه نده تو فضای کاملا صمیمی شام رو خوردیم بعد از خوردن شام متین من و به خونه رسوند متین:اینم عمارت شما ملکه جوان دست در کیفم بردم و سوغاتیه متین و بیرون آوردم اینم سوغاتی شما مسیو متین:تو که منو فراموش کرده بودی من مثل تو بی معرفت نیستم متین لبخندی زد امدم در اتومبیل را باز کنم که نذاشت و گفت:نمی خوای ببینی خوشم میاد یا نه؟ به قول مامانت من سلیقه ام محشره متین-اما من ادم سخت پسندیم بمون ببین خوشم میاد یا نه باشه متین در جعبه را باز کرد از دیدن ساعت زیبا ذوق زده شد و گفت:این معرکه است دختر دیدی گفتم سلیقه ام حرف نداره متین دستم و بالا آورد و بوسه ای کوتاه روی آن نهاد تمام وجودم اتش گرفت مگه قرار نبود زود پسر خاله نشی؟ متین-فقط می خواستم با شیوه ی خودتون ازت تشکر کنم از عصبانیت گر گرفتم متین چی فکر می کرد.مقصر خودم بودم همون دفعه قبل هم که این کار را کرد باید باهاش بر خورد می کرد تا هوا برش نداره اما نمی دونم چرا اون بار زبونم بند امده بود.حالا این سوءتفاهم واسش پیش میاد که من با همه اینطوریم در حالی که اصلا اینطور نبود متین اولین مردی بود بعد از بهنام و بابا که من طعم بوسه اشو می چشیدم اون فکر می کرد اشراف هیچ حد و مرزی ندارن و هر جور دلشون بخواد رفتار می کنن در حالی که ما تو آزادی خودمون قانون داشتم با عصبانیت گفتم:این شیوه تشکر از ادمای بی بند و باره نه ما .همه اشراف بی بند و بار نیستن با حرص پیاده شدم و به سمت در خانه رفتم متین پیاده شد و گفت:منظوری نداشتم بهار
چندین با زنگ را فشردم تا بالاخره در باز شد بی توجه به متین که داشت صدام می زد داخل شدم و در را بستم
با دو پله های عمارتمون را بالا رفتم حتی نیم نگاهی به سالن نداختم ببینم کی نشسته راستش اصلا حالم خوب نبود حوصله خودمم نداشتم چه برسه به دیگری به اتاقم رسیدم و به پشت در تکیه زدم به تصویر خودم توی اینه نگاه کردم تصویرم مثل ادمای شکست خورده بود خیلی غیر ارادی زیر لب زمزمه کردم تو شاهکار خلقتی تحقیر را باور نکن قطره ای اشک از چشمام چکید فقط یک قطره هیچ وقت یاد ندارم که بیشتر از یک قطره تو مصیبتی اشک ریخته باشم ولی همین یه قطره نشون می داد بدجور شکستم کلا با اشک بیگانه بودم اینو همه می دونستن اگه حادثه ای زیادی متاثرم می کرد یک قطره اشک از چشم چپم می چکید اینم شده بود وجه تمایز من با دیگران از تو می شکستم اما اجازه نمی دادم دیگران شاهد شکستم باشن در اتاقم به صدا درامد سریع قطره اشکم را پاک کردم و در را باز کردم زکیه:سلام خانم اتفاقی افتاده؟ باید اتفاقی می افتاد زکیه-نه ولی..... زکیه ادامه نداد خودش می دونست که اگه نخوام راجب موضوعی حرف بزنم حرف نمی زنم واسه همین ساکت شد پاکتی به دستم داد و گفت اینو از دفتر هواپیمایی اوردن پاکت و گرفتم و ازش خواستم به سکینه بگه بیاد بالا قرار بود قبل از سفر خودم سکینه را بفرستم پا بوس امام رضا اما نشد یعنی بلیط گیر نیاوردم این شد که افتاد واسه حالا گوشیم مدام زنگ می خورد می دونستم کیه اما دوست نداشتم جواب بدم واسه همین بدون اینکه اس ام اسا را بخونم گوشی رو خاموش کردم بعد از چند دقیقه سکینه بالا امد سکینه-بله خانم پاکت را به دستش دادم و گفتم بلیط واسه سفر به امام رضا همونی که بهت قولشو داده بودم سکینه با شوق گفت:وای خانم فکر کردم فراموش کردین نه بلیط گیرم نیامد با تورمی ری اینجوری بهتره نگران این نیستم که اونجا گم بشی سکینه اشک تو چشماش جمع شد ادامه دادم:فردا اقای شایسته ساعت 9 میاد اینجا بهش بگو من گفتم:تو رو برسونه فرودگاه و برگرده سکینه:چشم خانم حتما بهشون می گم فردا ساعت 10:30 پرواز داری سفر خوبی داشته باشی سکینه:خانم نمی دونم چه جوری تشکر کنم احتیاجی به تشکر نیست فقط دعام کن سکینه:تمام عمر دعا گوتونم مرسی سکینه می خواست از در خارج بشه که صداش زدم سکینه سکینه:بله خانم؟؟؟؟ بلند شدم و به سمت کشوی میزم رفتم سه تراول 100 هزارتومانی در آوردم و گفتم:این پیشت باشه شاید بخوای سوغاتی بخری سکینه:نه خانم بیشتر از اینا از شما به ما رسیده دیگه شرمندم نکنید پول و تو دستش گذاشتم و لبخند زدم و گفتم:دوست ندارم ردش کنی سکینه با شرمندگی سرش پایین انداخت و بیرون رفت خودمو رو تخت انداختم و به سقف نگاه کردم نمی دونم تا چه حد در همون حال موندم تا چشمام گرم شد ساعت 1 بود که بیدار شدم گوشیم و روشن کردم دلم می خواست اس ام اسا را نخونده پاک کنم اما نشد اس ام اس 1 بهار به خدا منظوری نداشتم 2 حالا فهمیدم که برداشتم اشتباه بوده ببخش دیگه 3 بابا واسه یه اشتباه ادم و دار نمی زنن که تو چرا اینجوری می کنی گوشیمو رو پاتختی انداختم گوی را که متین بهم هدیه داد بود رو برداشتم کوکش کردم بازم اون صدای ارامش بخش در فضای اتاقم طنین انداز شد.این صدا حالمو عوض می کرد .به دختر و پسری که در گوی درکنار هم نشسته بودن خیره شدم نمی دونم چرا این گوی ارامم می کرد بازم صدای گوشیم بلند شد مثل این می موند که متین من و با این گوی اهدایش تسلیم خودش کرده بود و مجبورم می کرد کاری را که اون دوست داره انجام بدم واسه همین دکمه پاسخ را فشار دادم اما حرفی نزدم متین:بهار؟ سکوت متین:بهار خانم؟ سکوت متین:بهار چه جوری دلت میاد با من قهر کنی از اینکه تا این حد پر رو بود خندم گرفت متین:اینکه جواب تلفنم دادی یعنی بخشیدیم نه؟ نخیر متین:به به بالاخره ملکه جوان ما رو با صدای خودشون مسرور کردن جدی گفتم:حرفت بد بود متین متین:می دونم باور کن به خاطر حرفی که زدم صد بار به خودم لعنت فرستادم اما قول می دم تکرار نشه قول؟؟؟؟؟ متین:قول قول. حالا بگو از دستم دلخور نیستی باور کن تا نگی منو بخشیدی خوابم نمی بره تا این حد واست مهمه متین:ناراحت نکردن ادما همیشه واسه من مهم بودده خوب حالا بگو بخشیدی تا من فلک زده هم برم بخوابم هلاکم از خستگی برو بخواب متین:بگو بخشیدی بعد میرم بخشیدم متین نفس عمیقی کشید و گفت:مرسی رئیش کوچولو راحتم کردی تو دلم گفتم:خودمم راحت شدم متین:شبت پر ستاره رئیس شب تو هم متین:خداحافظ تلفن و که قطع کردم نفس عمیقی کشیدم راستش خودمم راحت شده بودم اگه امشب با متین حرف نمی زدم مطمئنا تا صبح نمی تونستم چشم رو هم بزارم تمام شب به این فکر می کردم که دوست دارم برم یه جایی که فقط من باشم و متین.متین باشه و من یه جایی که مجبور باشه تمام وقت زیر ذربین نگاهم راه بره غذا بخوره و کارای روزمره اش رو انجام بده دوری از متین و چشیده بودم و می دونستم فراموش کردنش محاله اما اگه قرار به دوست داشتنه باید خوب میشناختمش و می فهمیدم اون لیاقت تصاحب احساس بکر و دست نخورده منو داره یا نه .از عشق کور کورانه متنفر بودم متنفر.عشق اونی که قلب بگه اینه و عقل بگه زدی به هدف درسته بین من و متین فاصله بود اونم فاصله طبقاتی خیلی زیادی اما اگه اخلاقمون همدیگر را جذب می کرد می تونست در نوع خود یک نقطه ی مثبت باشه و شاید کفه ترازو را به نفع گره خوردن احساسمون می چربوند به هر حال شنیده بودم ادما را تو سفر بهتر میشه شناخت واسه همین دلم می گفت می خوام با متین برم سفر و عقلم می گفت :فکر بکریه من که از متین نمی ترسیدم اونم از من نمی ترسید پس رفتن به یک سفره دو نفره انقدراهم ترسناک نبود متین ادم قابل اعتمادی بود فقط یه مشکل وجود داشت من که نمی تونستم برم به بابا و مامان بگم می خوام با رانندم برم سفر دو نفره تا خوب بشناسمش و ببینم لیاقت احساس منو داره یا نه.پس باید چیکار می کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ذهنم جرقه زد به یاد بی بی جون مادر مادرم افتادم بنده خدا سالها بود که تنها رامسر زندگی می کرد زنی خود ساخته و متکی به خود که هیچ وقت نخواست سر بار دیگران بشه و بعد از فوت اقاجون هر چه بابا اصرار کرد حاضر نشد با ما زندگی کنه و همونجا ماند بهنام گفته بود که از قضیه تصادف من چیزی بهش نگفتن اخه بیماریه قلبی داشت و خبر در بستر مرگ افتادن دوردانه نوه اش از پا درش میاورد بهش گفته بودن رفتم خارج درس بخونم .بعد از اینکه بهوش امدم یکبار باهاش تماس گرفتم اما هنوز حضوری به دیدنش نرفته بود به این میگن یه تیر و دو نشان یک هفته سفر به رامسر به نیت سر زدن به بی بی جون و به قصد شناختن متین راستش دلم می خواست از این دو ماه اخر آزادی مطلقم حداکثر استفاده را کنم چون مهر ماه باید برمی گشتم سر درس و مشقم و مطمئنا تایمی واسه سفر کردن و گشت و گذار پیدا نمی کردم تلفن و برداشتم و با بابا تماس گرفتم بابا-به به دختر بابا .چطوری؟ سلاااااااااام بابا جون بابا-سلام به روی ماهت عجبی یادی از بابا کردی خجالتم ندین جناب شریفی کم سعادتی ادما که به رخ کشیدن نداره بابا:ای پدرسوخته زبون باز بگو ببینم چی می خوای سلامتیه پدرم بابا:و بعدش..... و بعد اینکه اگه بابا جونم اجازه بده می خوام برم دیدن بی بی جون بابا:خوب ددری شدی دختر باباها تو که هنوز 3 روز نیست از سفر برگشتی بازم می خوای بری سیاحت نه بابا جونم این دفعه می خوام برم زیارت.زیارت بی بی جون .خیلی وقت ندیدمش دو ماه دیگه هم که مشغول درس و دانشگاه میشم فرصت نمی کنم برم و احوالی از این پیرزن بپرسم و بعد با لحن مظلومی گفتم:بابا دلم واسه بی بی تنگ شده نه نیار دیگه بابا:از دست تو دخمل بابا.باشه به بهنام میگم ببرتت وای بابا بهنام نه از همینجا می خواد سرم غر بزنه تا اونجا بابا:خوب منم که در گیرم مامانتم که دانشگاست می خوای چیکار کنی؟با اتوبوس می ری؟؟؟؟؟؟؟ نه با ماشینم می رم راننده هم که دارم(اینو با لحن بی تفاوتی گفتم که بابا حساس نشه) بابا:به دست فرمان شایسته اعتباری نیست نه بابا تا اون حد هم که فکر می کنید ناشی نیست بابا:اگه تو تاییدش می کنی که حرفی نیست .حالا کی می خوای بری؟مهتاب هم می بری؟ (حالا هی من می خوام تنها برم هی این بابای ما یه مترسک واسمون می تراشه) اگه شما اجازه بدین امروز میرم .مهتاب هم نه شما که می دونین مهتاب و بهنام با سفر داخلی حال نمی کنن بابا:باشه فقط زود بر گرد دلم واست تنگ میشه به روی چشم پدر بابا:خوش بگذره خدا همراهت خداحافظ بابا از ذوق در پوست خودم نمی گنجیدم محشر شد با مامان تماس گرفتم و باهاش تلفنی خداحافظی کردم (کسی به رفتنم با متین اعتراضی نکرد اخه خوب منو می شناختن و از یه طرف تو این مدت شناختی هم از متین به دست آورده بودن و می دونستن که متین کبریت بی خطره) خلاصه با ذوق چمدان بستم و با متین تماس گرفتم متین به محض برداشتن گوشیش گفت:سلام رئیس کوچولو سلام کجایی؟ متین:پی اوامر ملکه.سکینه خانم و رسوندم و الان دارم بر می گردم خدمتتون پس زود بیا .(تلفنی نگفتم چون می دونستم دبه می کنه) متین:چیه نگران شدی نخیر.کار فوری واسم پیش امده بجنب متین:باشه امدم بعد از اینکه تلفن و قطع کردم به سراغ چمدان سوغاتیایی که واسه متین آورده بودم رفتم انقدر لباس بود که بتونه یک هفته را باهاشون سر کنه فقط باید یه دلیل واسه اهدا این لباساهای گران قیمت می تراشیدم مطمئنا نباید می فهمید همه ی اینا را از کالیفرنیا واسه خودش آوردم زکیه هر دو چمدان را به حیاط برد متین هم چند دقیقه بعد سر و کلش پیدا شد به مش باقر اشاره کردم که چمدان ها را در ماشین بزاره متین:چه خبره سفر می ری؟؟؟؟؟؟؟؟ واسه اینکه دستم رو نشه گفتم:نه مال مهتابه باید بهش برسونم متین نگاهی مشکوک به من کرد و مجددا پشت رل نشست با خدمه خداحافظی کردم و سوار شدم گل پسر هنوز نمی دونست چه خوابی واسش دیدم داشت می رفت سمت خونه مهتاب که گفتم:مسیرم عوض شد متین:بهار امروز مشکوک میزنیا واسه چی؟؟؟؟؟؟ متین:اون از تلفن زدنت و اینکه می پرسی کجا هستم این از چمدانا اینم از تغییر عقیده ناگهانیت نترس این معما هم حل میشه متین نفسی بیرون داد و گفت:باز دوباره تو شیطنتت گل کرد کوچولو .بگو ببینم کجا می خوای بری؟ (همچین میگه کوچولو که هر کس نفهمه فکر می کنه یه 15 سالی از من بزرگتره خونه پرش 5 سال بیشتر اختلاف سنی نداشتیما این بیماری خود مسن بینی داشت ) اقا بزرگ میرم رامسر متین:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میرم رامسر متین ماشین را گوشه ای نگه داشت و گفت:شوخیت گرفته؟ نه کاملا جدیم می خوام برم دیدن بی بی جونم متین: اهان یعنی ببرمت ترمینال؟؟؟؟ متین گیج میزنیا من دارم میگم برو رامسر تو می گی ببرمت ترمینال منظورت این نیست که می خوای همین الان من ببرمت رامسر لبخندی زدم و گفتم:چرا دقیقا منظورم همینه چه زود گرفتی متین:دیوانه خودتی متین:اخه من دانشگاه دارم نمی شه که حتما باید مثل بچه مثبتا تمام سکشنا حاضر باشی خوب یه هفته هم نرو قول می دم چرخ علمی مملکت با این یه هفته غیبت تو هم بچرخه متین:بهار من هنوز باورم نمی شه؟ فکر می کنم داری شوخی می کنی شوخی با تو اونم بعد از بر خورد دیشبت متین:تو که بخشیده بودی بخشیدم ولی یادم که می افته دلم می خواد خفت کنم متین با خنده گفت:نمی دونستم قاتلم هستی خوب حالا که فهمیدی راه بیفت متین : اخه من هیچی همرام نیست اشاره به چمدان کردم و گفتم:نگران اون نباش متین با بهت گفت:اخر منو دیوانه می کنی دختر حندیدم و زیر لب گفتم:مگه نیستی خدا را شکر نشنید متین با خانواده اش تماس گرفت و قضیه ی سفر را اطلاع داد و راه افتاد از شهر خارج شده بودیم که گفتم:متین بزن کنار متین:چی شده؟ بزن کنار بهت می گم متین ماشین را زد کنار.راستش اتوبان خلوت .جاده باز. بد جور وسوسه ام کرده بود که خودم رانندگی کنم واسه همین به سمت در راننده رفتم و در متین را باز کردم مسیو لطفا بپر رو صندلیه شاگرد متین:جانم؟؟؟؟؟؟؟؟ می خوام هنر نمایی کنم متین:می خوای رانندگی کنی؟ نه می خوام وسط جاده واست قر بدم متین:مسخرم کردی اخه پسمر خوب چو دانی و پرسی سوالت خطاست خوب معلومه که می خوام بشینم پشت فرمان متین لبخند حرص دراری زد و گفت:من حوصله فس فس کردن خانما را ندارم تو رو خدا بی خیال شو و برگرد سر جات بشین پیاده شو تا نشونت بدم متین پیاده شد و رفت روی صندلی کنار راننده نشست پشت فرمان نشستم و با گاز محکمی ماشین را از جا کندم سرعتم مدام بالا می رفت 100 120 150 200 تا جایی که صدای بوق خطر ماشین بلند شد متین:بهار بی خیال به کشتنمون می دیا با خنده گفتم:می ترسی؟؟؟؟؟؟؟ متین:از سرعت نه ولی از دست فرمون خانما چرا پس بشین تا نشونت بدم دست فرم نم حرف نداره و تو باید جلوم لنگ بندازی تمام شهامتم را جمع کرد و از بین دو ماشین رو به رو لایی کشیدم راستش دست به فرمون خوب بود اما تا حالا از این غلطا نکرده بود.مقصر متین بود که با حرفاش منو بدجور تحریک می کرد متین در حالی که معلوم بود کمی ترسیده گفت:خیلی خوب ..........خیلی خوب بهار باور کردم بزن کنار نه هنوز مونده متین:اخه کل خر الان پلیس ماشین و می خوابونه ای بی تربیت این چه طرز حرف زدن با یک مادام محترمه متین:خیلی خوب مادام تا نکشتیمون واسا ابروی بالا انداختم و گفتم نچ صدای ضبط را زیاد کردم متین صدای ضبط کم کرد و گفت:اخه نفهم این جوری که بجای رامسر میرسیم جهنم با خنده گفتم:ادم با رئیسش اینجوری حرف میزنه متین:بهار داریم می رسیم جاده چالوس نگه دار راستش خودمم از جاده چالوس می ترسیدم واسه همین نگه داشتم متین بر گشت سر جاش و منم کنار دستش جای گرفتم با سر خوشی پرسیدم:چه طور بود؟کفت برید نه متین نفس حبس شدش و بیرون داد و گفت:ای بدک نبود اخه بچه پررو تو که داشتی از ترس سکته می کردی حالا می گی بد نبود متین من؟؟؟؟؟؟؟؟؟..........خواب دیدی خیره بلند خندیدم جاده چالوس و رد کردیم و به تونل کندوان رسیدیم از بچگی عاشق این بودم که تو تونل فریاد بزنم .از انعکاس صدام خوشم می امد واسه همین به محض وروی به تونل شیشه را پایین داد و سرم را بیرون کردم و فریاد زدم همه چی ارومه.......ارومه .............ارومه............ارومه. قصه ها خوابیدن.....خوابیدن ...........خوابیدن......خوابیدن متین هم سر ذوق امد و شیشه طرف خودشو پایین داد و داد زد خدایا........خدایا..........خدایا.. . اتشه عشقم ......عشقم .....عشقم .... به جان زن..........به جان زن.....به جان زن این یعنی متین هنوز عاشق نشده .دلش می خواد عاشق باشه اما نیست نمی دونم باید خوشحال می بودم یا ناراحت اما در هر صورت از این بابت خیالم راحت شد که رقیبی در کار نیست متین صدای ضبط خیلی بلند کرد و در همون حال که فرمان را ول کرده بود با دستای مشت شدش مردونه می رقصید با صدای بلند با خواننده همراهی می کرد همه چی ارومه من چقدر خوشحالم پیشم هستی حالا به خودم می بالم تو به من دلبستی از چشات معلومه من چقدر خوشبختم همه چی ارومه جیغ زدم دیونه فرمان و بگیر متین دوباره فرمان و گرفت اما بازم با خواننده هم نوا بود بلند می خندیدم اینجا دیگه چشما تیز بقیه اشراف زادگان نبود که به سبک سری متهمم کنه تو اون لحظه بلند خندیدن گناه نبود منم عقده ی تمام این چند سالم و خالی کرد. از جو به وجود امده سر مست بودم اونقدر سر مست که منم با متین و خواننده هم نوا شدم تشنه چشماتم منو سیرابم کن منو با لالایی دوباره خوابم کن بگو این ارامش تا ابد پا برجاست حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست متین دستش را از روی دنده برداشت و دست منو در دست گرفت و در دست فشرد حساسیتی نشون ندادم دلم نمی خواست اون حال خوبمون و خراب کنم همه چیز ارومه من چقدر خوشحالم پیشم هستی حالا به خودم می بالم . .. اهنگ که تمام شد اهسته دستم و از دست متین بیرون کشیدم متین هم مخالفتی نکرد صدای ضبط را کم کردیم سعی کردیم با سکوتمون ارامش را به جو ماشین برگردونیم نزذیک روستای سیاه بیشه بودیم که متین ماشین و نگه داشت و پیاده شد با چشم دنبالش کردم به سمت دکه ی کنار خیابان رفت وقتی برگشت یک پلاستیک پر از هله هوله های جور واجور با خودش اورده بود اینهمه را می خوای بخوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟ متین:می خوایم بخوریم حرفشم نزن من که لب نمی زنم متین:چرا؟؟؟ اخه حوس نکردم صورتم بشه پر جوش متین:سخت نگیر تو هم پاکت پفک موتوری را باز کرد و یه دونش و جلو صورتم گرفت متین:بفرمایید رنگ نارنجی پفک اب از لب و لوچه ام آویزان کرده بودم اما داشتم سرسختانه مقاومت می کردم متین:می خوری یا نه؟ نه متین پفک و به صورتم نزدیک تر کرد دستش را کنار زدم و گفتم:اذیت نکن دیگه متین :پفک را در دهان خودش گذاشت و با ولع خورد دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم پاکت را از دستش گرفتم و شروع کردم به خوردن متین:بابا خودتو خفه کردی.نه به اون ناز و ادا نه به این دو لپی لمبوندنت با همون دهن پر گفتم:می خوری؟ متین:مگه واسه ما هم گذاشتی ؟ اره یدونه توشه متین پاکت و از دستم گرفت و یه دونه پفک و توی دهنش گذشت و بعد با نامردی تمام پاکت پفک را روی سرم تکاند و بلند بلند خندید خودمو به در بیشتر چسباندم که از دست متین در امان باشم اما متین به سمت صندلی من خم شده بود تا ته خرده پفک ها را روی سرم می ریخت اه متین چربه نکن متین با صدای بلند خندید ماشین را گوشه ای نگه داشت و به قیافه مظلومه من که دستم را حایل سرم کرده بودم خیره شد وقتی دیدم دیگه خرده پفکی توی پاکت نمونده که این اقا بخواد خالیش کنه رو سر من خیالم راحت شد و شروع کردم به تکاندن شالم متین همینجور محو تماشای حرکاتم بود دیگه چشماش شیطنت قبل و نداشت ملتهب بود یک لحظه اختیار از کف داد بازوی منو به شدت به سمت خودش کشید افتادم تو اغوشش لحظه ای منو در اغوش فشرد انقدر محکم که حس کردم بند بند وجودم داره از هم باز میشه بعد از مدتی سرم و عقب داد و دستش را زیر چونه ام برد و سرم را بالا گرفت نفس های داغش به صورتم می خورد خواستم داد بزنم بگم ولم کن اما صدایی از گلوم خارج نشد خواستم خودمو عقب بکشم اما توانش رو نداشتم مثل اینکه بدنم فلج شده بود اتش از گونه هام بیرون میامد متین ول کن نباد گستاخانه همون طوری که در اغوشم داشت به صورتم زل زده بود صورتش را به صورتم نزدیک کرد خیلی نزدیک به سمت گونه ام چرخید دستش را از دور بدنم آزاد کرد و صورتم را میان دو دست گرفت احساس کردم حرارت گونه ام الان دستهای متین را به اتش می کشه به خودم جرات دادم و به چشماش نگاه کردم حلقه ای اشک در چشماش نقش بسته بود دستام و روی مچ دستش گذاشتم و با فشاری که اوردم دستش از روی صورتم کنده شد چند لحظه چشمام و بستم و نفس عمیقی کشیدم هنوز مچ دستش در دست من بود با صدای خفه ای گفتم:دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن و مچ دستش را آزاد کردم متین که انگار تازه با حرف من به خودش امده بود سرش را زیر انداخت و گفت:ببخش دست خودم نبود و بعد سریع از ماشین پیاده شد من هنوز تو بهت بودم متین یهو چش شد من که کاری نکرده بودم این چرا حالش دگرگون شد اب دهنمو قورت دادم و رفتم رو صندلی عقب جای گرفتم تا انجا که میشد در صندلی فرو رفتم تا در تیر رس نگاه متین قرار نگیرم چشمام و بستم متین بعد از نیم ساعت بر گشت با ورودش بوی تلخ سیگار توی ماشین پیچید حرفی نزد و اهسته حرکت کرد منم ترجیح دادم فعلا چشمام بسته باشه با اینکه بیدار بودم چشم روی هم گذاشتم نمی دونم چه مدت به همون حالت گذاشت اما نزدیکای مرزن آباد بود که چشم باز کردم .این جو و دوست نداشتم من این سفر را برنامه ریزی کرده بودم تا متین و بهتر بشناسم مسلما قهر بودن با اون کاری را از پیش نمی برد و منو تو رسیدن به هدفم کمک نمی کرد واسه همین بلند شدم و راست سر جام نشستم نگاهی به متین انداختم فقط چشم و ابروش از درون اینه رو به روش معلوم بود هنوز اخم کرده بود با لحن شوخی گفتم:اقای شایسته نمی خوای به ما نهار بدی؟تلف شدم از گرسنگی متین-به غذا خوری بعدی که رسیدیم نگه می دارم (بازم رفت تو خودش) به سمت صندلی جلو خم شدم دستم را جلوی چشماش تکون دادم و گفتم:هی غرق نشی متین سرش را به طرفین چرخاند تا تمرکزش و بدست بیاره دوباره به حالت عادی نشستم متین:از دستم دلخوری؟ نه متین:اما.... نذاشتم حرف بزنه و وسط حرفش پریدم و گفتم:ببینم متین من همیشه عادت داشتم سیاه ببینم تا گرفتار سیاهی نشم به کسی اعتماد نمی کردم تا پس فرداش از کرده ی خودم پشیمون نشم.تو اولین نفری هستی که بهش اعتماد کردم اگه می بینی با تو تنها به این سفر امدم به این منظوره که بهت اعتماد کردم پس از حالا به بعد کاری نکن که پشیمون بشم قضیه چند دقیقه قبل و هم فراموش کردم بهتره تو هم فراموش کنی متین:بر خلاف چیزی که نشون می دی قلب مهربونی داری بازم جو مهربانانه دقایق پیش برگشت کنار یک غذا خوری نگه داشت رستوران شیکی نبود اما فضای دل انگیزی داشت زیاد هم شلوغ نبود با متین داخل شدیم روی یکی از تخت ها نشستیم مرد مسنی همراه با منو به ما نزدیک شد و منو را به دست متین داد متین نگاهی انداخت و گفت:بهار تو چی می خوری؟ هر چی خودت سفارش دادی بگو واسه منم بیارن متین رو به مرد کرد و گفت:دو پرس جوجه مرد:نداریم متین نگاهی مجدد به منو انداخت و گفت:خوب دو پرس قفقازی مرد:اونم نداریم متین با تردید به مرد نگاه کرد و گفت:کوبیده؟ مرد ابروی بالا انداخت به نشانه نه متین:برگ؟ مرد:نه متین:پس پدر من این چه منوی دست من دادی شما که هیچکدوم و ندارین (من اون وسط مرده بودم از خنده) مرد:خوب برار من چرا ناراحت میشی اینای که گفتی نداریم متین نگاهی به من که داشتم می خندیدم انداخت و لبخندی زد و رو به مرد گفت:پدر جون چی داری؟ مرد با دلخوری گفت:به من میاد پدر تو باشم لبخند متین پر رنگ تر شد و گفت:خوب برادر من خوبه مرد:حالا شد. خوب جوان فقط دیزی داریم بیارم؟ متین:خوب اینو زودتر می گفتی پدر من. همونو بیار مرد چپ چپ به متین نگاه کرد متین هم اصلاح کرد:برادر من مرد به سمت اشپزخانه رفت من از بس خندیده بودم صورتم سرخ سرخ شده بود متین:بهار دل درد می گیریا کمتر بخند سعی کردم خندم و جمع کنم برای لحظه ای موفق شدم اما دوباره زدم زیر خنده با صدای گوشیم دست از خندیدن برداشتم نگاهی به صفحه اش انداختم مهتاب بود ببخشدی گفتم و به خاطر اینکه اونجا انتن نمی داد از رستوران بیرون رفتم با مهتاب 15 دقیقه ای خوش و بش کردم اونم یه ریز گلگی می کرد که چرا با خودم نیاوردمش خلاصه بعد از کلی زبون ریختن قطع کرد داخل که رفتم سفره رو چیده بودن دو ظرف دیزی با ترشی و سبزی و البته پیاز بزرگ روی تخت نشستم متین:انقدر دیر امدی که یخ کرد به بخاری که از دیزی بلند می شد اشاره کردم و گفتم:این که هنوز مثل اب رو اتش داره قل قل می کنه متین خندید و گفت:نه منظورم این بود که خیلی لفتش دادی اهان ببخشید مهتاب بود ول نمی کرد شروع کردم با قاشق اهسته اهسته اب دیزی را خوردن متین بلند خندید:این چه طرز دیزی خوردن؟ مگه غذا خوردن هم طرز داره متین:هر غذایی نه اما دیزی اره من همیشه همین جوری اب گوشت و دیزی می خورم راستش تو برنامه غذاییم نان زیاد نیست اینه که نهار سعی می کنم از نان استفاده نکنم متین:اما دیزی فرق می کنه ظرف من را سمت خودش کشید و تلیت کرد بعد در حالی که مواد و می کوبید گفت:هر چیزی اصول داره بهار خانم تشکری کردم و شروع کردم به خوردن متین:و حالا پیاز نه تو رو خدا از بوش متنفرم متین:سر سمت اسمون کرد و گفت:خدایا همسفر بهتر از این جوجه ماشینی نبود نسیب من بد بخت کنی خندیدم و گفتم:خیلی خوب بزار بگم چاقو بیاره این پیازه را قاچ کنیم متین:قاچ کنیم؟؟؟؟ نکنه می خوای اینو هم یه جا بخوریم متین:نه اما اینو باید له کرد پیاز رو روی سفره گذاشت و محکم کوبید روی سرش پیاز از زیر دستش در رفت و چند متر اونطرف تر روی زمین افتاد خندید و گفتم:به تو می گن یه لات اماتور . اون ژست گرفتن به این عملکرد نمی امد جوجه لات متین بلند خندید و با لحن لات گونه ای گفت:لات چیه بابا؟من خودم یه پا قیصرم این نفله(اشاره کرد به پیاز)در رفت منم با همون لحن گفتم:رخصت پهلوان برم دخلشو بیارم متین خندید و گفت:ولی راستش و بخوای واسه اولین بارم بود که می خواستم پیاز بکوبم از اول هم معلوم بود تازه کاری متین خندید:بی خیال دیزیت و بخور یخ نکنه. نهار دوستانه ای را در کنار هم خوردیم و دوباره به اره افتادیمتا رامسر به موسیقی ملایمی که از ضبط ماشین پخش می شد گوش دادیم هر دومون تو فکر بودیم نمی دونم چرا حس می کردم اونم داره به چیزی فکر می کنه که من فکر می کنم به هر حال تا وقتی که به رامسر رسیدیم صدا از هیچکدوممون در نیامد با راهنمایی من به خونه بی بی رسیدیم خونه بی بی بر خلاف تمام ساختمان های اون ناحیه ویلایی نبود یک کلبه کوچک که جای در ورودی حصار چوبی داشت و بعد خانه ای کوچک در میان انبوهی از درختان پیدا می شد تقریبا می شد گفت مجاور دریا ست البته نه اونقدر که موج ها به خونه برسن اما خوب نزدیک بود از جلوی در ورودی صدای دریا می آمد.بعضی اوقات فکر می کردم چه طور این پیرزن از این سر و صدا و هیاهوی دریا کلافه نمی شه در عین ارامشی که به ادم می داد می تونست زجر اور هم باشه با ذوق از ماشین پایین پریدم و سمت حصارهای چوبی رفتم اما با صدای متین متوقف شدم متین:هی دختر صبر کن مثلا من مهمون توام واسا با هم بریم ایستادم تا متین بهم برسه از جلوی در فریاد زدم صاب خونه مهمون نمی خوای؟ بی بی سرش را از پنجره چوبی کلبه اش بیرون کرد و با دیدن من گفت:بهار مادر خودتی یا خواب نما شدم متین جوری که فقط من بشنوم اهسته و با لحن شوخی گفت:خود ناکسشه بی بی خانم چپ چپ نگاش کردم و سریع گفت:پوزش ملکه بی بی جون خود خودمم به چشمات شک نکن بی بی سریع بیرون امد از دیدنش دلم شکست چقدر شکسته شده بود کمرش خمیده تر شده بود و چین و چروکای صورتش عمیق تر سمتش رفتم و دستش و بوسیدم مثل همیشه بوی گلاب و گل محمدی می داد نفس عمیقی کشیدم عطر تنشو دوست داشتم از اغوشش که بیرون امدم دیدم چشماش خیسه نبینم اشکتو عشق من بی بی با صدای بغض الودی گفت:چند ماه پیش هر شب خواب بد واست می دیدم هر چی به این مامانت می گفتم گوشی را به تو بده باهات حرف بزنم دلم اروم بگیره می گفت رفتی خارج درس بخونی اما صداش غم داشت همین دلمو اتش می زد من فدای اون دلت بشم بی بی خانمی یه مدت نبودم شرمند ولی الان سر و مور و گنده در خدمتم بی بی خندید و اشاره به اندام اب رفتم کرد و گفت:اره چقدرم که گنده بی بی جونم چهار کیلو چربی که غصه خوردن نداره یه هفته ای بر می گرده بی بی که تازه متوجه متین شده بود نگاهی خریدارانه بهش انداخت و گفت:چشمم روشن بی خبر بی بیتم که شوهر کردی متین مودبانه سلام کرد من در پاسخ بی بی گفتم:نه بی بی جون شوهر چیه مگه مغز خر خوردم اقا شایسته از دوستانه بی بی با نگاه مشکوکی گفت:ادم با دوستان میاد سفر؟؟؟؟ متین:بی بی خانم من واسه چند وقت قراره راننده بها....خانم شریفی باشم بی بی عینکش را جا به جا کرد و گفت:که اینجور که اینجور بله همین جور بی بی:چیزی که شما تو اینه می بینید من تو خشت خام می بینم.پس منو مسخره نکنید بی بی جون مسخره چیه راستشو گفتم بی بی- رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون .بیاین بیاین بریم داخل بی بی جلو رفت .می خواستم پشت سرش وارد خونه بشم که متین از عقب دستمو گرفت تو دلم گفتم این باز جو گیر شد متین منو بر گردوند سرم را پایین انداخته بودم نمی دونم چرا حس می کردم گونه هام سرخ شده متین دست زیر چونه ام گذاشت و سرم را بالا آورد متین:ببینم رخسارت چه رنگی شده که بی بی خانمت همچین فکری کرد واسه اینکه ضایع نشم با خونسردی به چشماش زل زدم متین با لبخند و لحن شوخی گفت:منم بودم همچین فکری می کردم بچه پررو می خواست رو دست بزنه اما خبر نداشت که اگه این شب هفته من شب چهلم نه جناب شایسته اگه بی بی جونم فکری کرده به خاطر گونه های گل انداخته شما بوده نه صورت بی تفاوت من متین نا خوداگاه دستش را به سمت صورتش برد و گونه هاش و لمس کرد خندم گرفت چه زود خودشو لو داد خندیدم و گفتم:تو که از خودت مطمئن نیستی واسه چی به دیگران تهمت میزنی به داخل کلبه بی بی رفتم اما متین پشت سرم نیامد گوشه پرده را کنار زدم ببینم کجاست دیدمش داشت توی اینه کنار ماشین صورت خودشو نگاه می کرد الهی این چقدر به خودش شکه دیدم داشت میامد سمت کلبه واسه همین سریع پرده را انداختم و به اشپزخانه کمک بی بی رفتم چای و ریخته بود چایش مثل همیشه خوش رنگ و تازه دم بود سینی را به دستم داد بی بی:اینو ببره تا منم شیرینی را بیارم سینی چای را برداشتم و بیرون رفتم متین روی مبل نشسته بود سینی چای را رو به روش گرفتم متین:این چایی خوردن داره ها پس بخور چون این اتفاق تکرار نشدنیه متین:اخه بی ذوق اون بدبختی که می خواد بیاد تو رو بگیره به چیه تو دلخوش باشه با پررویی گفتم:به کمالاتم متین لپمو لپمو گرفت و محکم کشید و گفت:کمال جان بار اخرت باشه از پشت پنجره مردم و دید میزنیا ول کن لپمو کندی متین:بگو باشه انقدر درد داشتم که سریع گفتم:باشه باشه متین لپمو رها کرد (پس دیده بود از پشت پنجره زاغ سیاشو چوب می زنم) با وارد شد بی بی متین لبخندشو خورد و مودب نشست منم بحث و ادامه ندادم بحث و گفت و گو بر سر مسائل عادی و روزمره تا شب ادامه داشت بی بی حال مادر و پدر تا سبزی فروش محله را جویا می شد و منم ذکر سلامت می کردم ساعت تقریبا 9 بود که بعد از خوردن دست پخت بی نظیر بی بی متین عزم رفتن کرد کجا؟؟ متین:میرم هتل بی بی:مگه اینجا بهت بد میگذره کاکول به سر ؟ بی بی همیشه بهنام و کاکول به سر صدا میزد برام جالب بود که چرا متینم این شکلی صدا میزنه.راستش ادما سخت تو دل بی بی جا میشدن اما همین که مهر کسی به دلش نشست دیگه دنیا میشد ضد اون بی بی پشتش بود مثل اینکه متین هم خودشو تو دل بی بی جا کرده بود اخه بی بی بهنام و خیلی دوست داشت یه جور می پرستیدش همه یه طرف بهنام یه طرف البته منم که یکی یدونش بودم و بقول بهنام لوس و دیوانه اش خیلی دوست داشت متین:نه بی بی جون این چه حرفی هم صحبتی با شما واسه من مایه ی افتخاره ولی خوب درست نیست شب و اینجا بمونم متین راست می گفت درست نبود بمونه کلبه کوچکی که فقط دو خواب داشت با یه نگهبان پیر مثل بی بی که تا سر رو بالش می ذاشت بیهوش می شد بدجور موندنش بد بود اما بی بی مصرانه می خواست که متین بمونه دوست داشتم دهن باز کنم و بگم بی بی من فکر منم باش که یه ساعت دیگه که شما بیهوش شدی باید با این گوریل تنها سر کنم اینم که با کار امروزش نشون داد اونقدرا هم کبریت بی خطری نیست بلاخره بی بی پیروز شد و متین موند یه لحظه ترسیدم متین اهسته و با لحن شیطونی گفت:ای وای خانم شریفی چرا رنگتون شده مثل گچ متین خجالت نمی کشی این پیرزن یه چیزی می گه تو واقعا می خوای بمونی متین:اره می خوام بمونم تو چرا ناراحتی قرار نیست که تو اتاق پیش تو بخوابم .ملکه جوان تشریف میبرن پیش بی بی خانمشون منم تو اون یکی اتاق می خوابم کور خوندی من پیش بی بی بخواب نیستم صدای خور و پفش تا صبح دیونه ام می کنه متین:یعنی می خوای پیش من بخوابی؟ نخیر جنبعالی پیش بی بی می خوابی متین:قصد ندارم تن بابابزرگتو توی قبر بلرزونم نترس بابا بزرگ خدابیامرزم تا حالا فسیل شده متین بلند زد زیر خنده و گفت:خیلی وقیحی دختر وقیح تر از تو؟؟؟؟؟؟؟پاشو برو هتل ببینم متین:بهار وقتی می گی برو دلم می خواد بمونم بلاخره اون شب هر کاری کردم نتونستم متین و بیرون کنم موند اون توی سالن خوابید بی بی تو اتاق خودش منم توی اتاق اینوری موقع خواب اصرار داشتم بی بی سمعکشو در نیاره اما قبول نکرد میگفت اونجوری که خوابم نمی بره خدایا خودمو به تو سپردم رفتم تو اتاقم و در بستم اتاقای کلبه بی بی هم که کلید نداشت دلم می خواست خودمو خفه کنم نه چرا خودمو خفه کنم این متین و خفه می کنم خلاصه بعد از کلی این پهلو و اون پهلو شدن خوابیدم ساعت 3 بود که از خواب پریدم دهنم خشک شده بود نیاز شدیدی به اب داشتم اما پارچ اب تو اشپزخانه بود و واسه رسیدن از اشپزخانه هم باید از سالن می گذشتم جای که متین اونجا خواب بود خلاصه بی خیالش شدم از بی ابی که ادم نمیمیره تا ساعت 4 تحمل کردم اما نه انگار داشتم به دیار باقی می شتافتم بد رقم تشنه بودم جوری که گلوم هم می سوخت یا خدایی گفتم و بیرون رفتم کلبه تاریک بود تاریک تاریک اخه یکی نیست بگه بی بی من یه فانوسی یه چیزی تو این سالن میذاشتی واسه دلخوشی هم که شده سو سو کنه انقدر کلبه تاریک بود که حتی نمی دیدم متین کجا خوابیده تصمیم گرفتم از کناره دیوار دست بگیرم و حرکت کنم مطمئنا کنار دیوار که نخوابیده بود چشممو بستم و دلم و زدم به دریا و حرکت کردم تقریبا رسیده بود از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم چقدر خوب شد که با این گودزیلا بر خورد نکردم چندتا قدم اخر را سریع تر برداشتم اما یه لحظه احساس کردم پام گیر کرد و خوردم زمین اما نه انگار رو زمین نبودم اینو از صدای فریاد متین که گفت:اخ فهمیدم خدا منو بزنه افتاده بودم رو متین متین مطمئن بود منم یعنی نمی شد اشتباه گرفت اخه هیکل من با هیکل بی بی جون یکی بود !!!!!!!!!! اما اقا خودشو زده بود به خریت دستش را دور کمرم حلقه کرده بود و منو به خودش می فشرد و می گفت:الهی بمیرم بی بی جون اسیب که ندیدین زبونم بند امده بود متین:بی بی جون اگه فکر می کنی اینجا راحت تری همینجا بخوابااااا منو مثل پسرت بدون دستم و روی سینه ستبرش گذاشتم تا تکیه گاهی باشه واسه بلند شدنم اما حلقه دستشو تنگتر کرد متین مسخره بازی در نیار . ندیدمت .دستتو بکش می خوام پاشم متین:مطمئنی ندیدی؟ متین اون روی سگ منو بالا نیار متین:چه بد اخلاق نصفه شبی به من حمله کرده یه چیزیم بدهکار شدم.ای خدا می بینی چه زمونه ای شده دخترم دخترای قدیم با لحن جدی گفتم:متین خواهش می کنم .اینجوری معذبم متین:خیلی خوب اول دیه منو بده بعد پاشو دیه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! متین:اره دیگه شکم و کمرمو زدی داغون کردی خیلی خوب فردا نقدا می پردازم متین:نه همین حالا قبول بزار برم کیف پولمو بیارم متین:وجه نقد نمی خوام پس چی می خوای؟؟؟؟؟؟ متین صورتشو جلو اورد با دست صورتشو به عقب حول دادم و گفتم:قرار بود تکرار نشه متین دستش و از دور کمر شل کرد و گفت:باشه ببخشید بلند شدم متین هم بلند شد و روی تشکش نشست به طرف اشپزخانه رفتم و لیوان ابی پر کردم ای سرب داغ بخورم
 یکی نیست بگه حالا که افتادی روش تشنگیت رفع شد بعد از خوردن اب از کنارش رد می شدم که گفت:شب خوش ملکه جوان اهسته در حالی که صدام گرفته بود گفتم:شب تو هم
به اتاقم بر گشتم دیگه تا صبح نتونستم چشم رو هم بزارم



نظریادتون نره!!
رمان رمان رمان