سامیار

خوشحال بدون اینکه سوار اسانسور بشم تا طبقه ششم با پله ها رفتم.دست گل رو توی دستم فشار دادم و وارد مطب شدم.چراغا روشن بود ولی هیچکی تو مطب نبود.
اروم به سمت در اتاق الیکا رفتم.در اتاقش نیمه باز بود.اومدم در رو باز کنم که باصدایی که شنیدم دستم روی دستگیره موند.
الیکا با صدایی جدی گفت:اره،حتما میام و دوباره دوست دخترت میشم و باهم سامیار و ویدا رو دور میزنیم و میریم پی زندگی خودمون.
شکستم.صدای شکستنم کل مطب رو گرفت.ولی اون دوتا نشنیدن.کر بودن.
ارمان:اره عزیزم این بهترین راهه.چقدر خوش بگذرونیم.
الیکا:ولی بدون من مثل 15 سال پیش نیستم.
ارمان:میدونم.
اروم از در نیمه باز نگاه اتاق کردم.
ارمان اروم میز رو دور زد و روبه روی وایساد.دستش رو اورد بالا و اروم گذاشت روی گونه ی الیکا و اروم گونه اش رو نوازش کرد.جایی که فقط باید دستای من باشه.
دیگه نتونستم تحمل کنم.از مطب زدم بیرون و به سمت اسانسور رفتم.دکمه ی اسانسور رو زدم و منتظر شدم تا اسانسور بیاد.
باورم نمیشد.الیکا،داشت به من خیانت می کرد.شاید منو دوست نداشته باشه ولی حق نداره به من خیانت کنه.
در اسانسور باز شد و از اسانسور اومدم بیرون و از ساختمون زدم بیرون.همون جا دسته گل رو انداختم کنار جوب و سوار ماشینم شدم.
ماشین رو روشن کردم و با سرعت به سمت جایی نامعلوم روندم.
"الیکا:سامیار؟
-جانم؟
الیکا:به نظرت این دریا تا کجا ادامه داره؟
و بعد دستاش رو از هم باز کرد و سرش رو گرفت بالا و گفت:نگاه اسمون چقدر ابیه؟نگاه چقدر بزرگه؟
رفتم کنارش و وایساده ام و دستام رو کردم تو جیبم و نگاه دریا کردم و دنبال انتهایی درش گشتم.
الیکا سرش رو اورد پایین و مثل من نگاه دریا کرد.
اروم گفتم:الان چه حسی داره؟
الیکا:به نظرت چه حسی دارم؟
شونه هام رو انداختم بالا و گفتم:نمیدونم.من که تو نیستم.
الیکا:الان فقط گیجم
-گیج؟؟؟
الیکا:اره.چون نمیدونم این دریا به کجا ختم میشه.
و بعد ازم فاصله گرفت و رفت به سمت ویلا.نفسم رو بیرون کردم و نگاه دریا کردم.واقعا دریا تا کجا ادامه داره؟"
و الان من گیج بودم.نمی دونستم رابطه ی من و الیکا به کجا کشیده میشه؟همیشه فکر می کردم که زندگیمون به خوبی و خوشی ادامه پیدا می کنه.ولی الان.نمیدونم.
من نمی تونم الیکا رو ببخشم اون به من خیانت کرده.
*****
الیکا
خسته کلید رو انداختم توی در و در خونه رو باز کردم.در خونه رو بستم و کفشم رو در اوردم.
تا صدای در اومد دیانا دویید سمتم و بغلم کرد.موهاش رو اروم بوس کردم و در حالی کنار میزدمش تا رد بشم گفتم:سامیار کجاست دیانا؟
تا دیانا اومد جواب بده زینت از تو اشپزخونه گفت:اقا گفتن امشب نمیان خونه
الیکا اخمی کرد و گفت:یعنی چی نمیاد خونه؟
زینت:من بی خبرم
الیکا فوری گوشیم رو از توی کیفم در اوردم و به سمت اتاقمون رفتم و در همون حال شماره ی سامیار رو گرفتم.
وارد اتاق شدم و کیفم رو روی تخت انداختم.
-شماره ی مشترک مورد نظر در درسترس نمی باشد...
گوشی رو قطع کردم و شالم رو از روی سرم در اوردم.هیچ وقت نشده بود که سامیار بدون خبر به من شب رو خونه نباشه.و حالا هم که گوشیش رو جواب نمیداد.
شالم رو تا کردم و گذاشتم توی کمد و دکمه های مانتوم رو در اوردم.همون موقع دیانا وارد شد.
مانتوم رو در اوردم و گذاشتمش توی کمد.دیانا روی تخت نشست و گفت:مامان چرا بابا شب نمیاد؟
کش موهام رو در اوردم و گذاشتمش رو میز ارایش و گفتم:فکر کنم واسش کار پیش اومده.
دیانا:یعنی شب نمیاد؟
-مگه ندیدی زینت چی گفت.گفت شب نمیاد
دیانا در حالی که لب تخت نشسته بود و پاهاش رو تکون میداد گفت:ولی من دلم براش تنگ شده.
لباسام رو عوض کردم و رو به دیانا گفتم:دیانا سامیار کی رفت بیرون؟
دیانا:مگه نیومد پیش تو؟
گیج گفتم:من؟

دیانا:اره مامان.بابا گفت میخواد بیاد و تورو سوپرایز کنه
با تعجب گفتم:چی؟؟
دیانا:من چیز دیگه ای نمیدونم.اخه من که فضول نیستم.
فوری گوشیم رو از روی میز برداشتم و شماره ی سامیار رو گرفتم،بعد از کلی بوق خودش قطع شد.دوباره شمارش رو گرفتم و بازم جواب نداد.
کلافه گوشیم رو انداختم روی میزارایش و دستی کردم توی موهام و روی به دیانا گفتم:دیانا الان تام و جری داره ها؟
دیانا فوری از روی تخت بلند شد و به سمت در رفت تا تلویزیون نگاه کنه.
با رفتن دیانا روی صندلی پشت میز ارایش نشستم و نگاهی به گوشیم کردم.
نکنه حرفام رو با ارمان شنیده باشه؟نه،نه من به ارمان چیزی نگفتم که سامیار بخواد فکر بد کنه.
همون موقع صدای خودم توی سرم پبیچید." اره،حتما میام و دوباره دوست دخترت میشم و باهم سامیار و ویدا رو دور میزنیم و میریم پی زندگی خودمون."
با کف دستم زدم روی پیشونیم.نکنه این حرفم رو شنیده باشه؟
سرم رو بین دستام گرفتم.دیگه بدبخت شدم.نکنه فکر کرده که من بهش خیانت کردم؟
خسته از این فکرای الکی از جام بلند شدم و گوشیم رو توی دستم گرفتم و به سمت در اتاق رفتم.در اتاق رو باز کردم و به سمت هال رفتم.دیانا روی مبل نشسته بود و داشت تلویزیون نگاه می کرد.رفتم کنارش و روی مبل نشستم.
دیانا انگار نه انگار متوجه من شده باشه و داشت فیلمش رو نگاه می کرد.
گوشی رو گرفتم تو دستم و نگاش کردم.عکس خودم روی توی صفحه ی سیاش دیدم.گوشیم رو توی دستم تکون دادم و در همون حال عکس من جاش تغییر می کرد.
کلافه از این کار گوشی رو گذاشتم کنارم و نگاه دیانا کردم.داشت با شوق و ذوق نگاه صفحه ی تلویزیون می کرد.دوباره گوشیم رو برداشتم و دوباره شماره ی سامیار رو گرفتم.بعد از چند بوق قطع شد.
گوشی رو عصبی پرت کردم روی مبل.دیانا برگشت سمتم و گفت:مامان این کار خوبی نیست.
گوشیم رو برداشتم در حالی که به سمت اتاقمون می رفتم گفتم:تو لازم نیست دخالت کنی.
می دونستم لحنم خوب نیست،می دونستم خودم بهش اینو یاد داده بودم.ولی الان حوصله هیچ کسی رو نداشتم.
در اتاق رو بستم و بهش تکیه دادم و از همون جا نگاه عکس عروسیمون کردم.سامیار خوشحال بود و اینو میشد از برق نگاش فهمید.ولی من چی؟بی تفاوت داشتم نگاه سامیار می کردم.
چشمام رو بستم و بعد از چند دقیقه دوباره باز کردمشون.تکیه ام رو از در گرفتم و به سمت تخت خواب رفتم.روش تشستم و گوشیم رو گذاشتم کنار.
بالشت سامیار رو برداشتم و بغلش کردم و در همون حال نگاه گوشیم کردم تا شاید زنگ بزنه.و دوهمین حال روزای خوبی که باهاش داشتم جلوی چشمام جون گرفت.
روزی که سامیار سرازپا نمی شناخت واسه ی عروسیمون.
روزی که سامیار توی محضر اینقدر هول بود که یادش رفته بود حلقه رو بیاره.
روزایی که من واسه ی پایان نامه ام کار می کردم و سامیار با حوصله کنارم بود.
روزی که مدرک دکترام رو گرفتم و سامیار داشت با افتخار نگام می کرد.
روزایی که سامیار مثل یه تکیه گاه پیشم بود.
روزی که فهمید داره پدر میشه،هنوز نمی تونم اون برق نگاش رو فراموش کنم.
روزایی که من در دوران اخر بارداری بودم و حتی نمی تونستم از جام تکون بخورم و چقدر سامیار کنارم بود،تکیه گاهم بود یه همراه خوب.
روزی که دیانا رو توی بغلش گرفت و چه شوق و ذوقی داشت.
روزی که بعد از تولدم منو برد بالای کوه و باهم ستاره ها رو نگاه کردیم.

چقدر زود اون روزا گذشتن.
سامیار
اگه به تو نمی گفتم حرفامو
اگه بهت نمی گفتن چقدر دوست دارم
الان بودی
شاید اگه نمی فهمیدی اینو
که تورو زیاد از حد دوست دارم
الان بودی
مثل یه سایه همرات اومدم
مطمئن شم تو آرامشی
نمیدونستم خسته ات میکنم
یه روز
تورو اگه کمتر میدیدمت
اگه میزاشتم دلتنگم بشی
اینجا بودی کنارم
هنوز
بدون تو شبا پــُر از غم و سرماست
آره بدون تو ته راهمه ته دنیاست
بدون تو شبام پــُر از غم و آهه
اگه تنها بری می بینی آخرش اشتباهه
آره این گناهه

نگرانت میشدم نمی بینمت حتی چند ساعت
به بودن تو دلم عاشقونه کرده بود عادت
ولی فایده نداشت اون همه تلاش
تو رسیده بودی به آخراش
از خدا می خوام روزات بگذره خوشحال و راحت
از ته دلم! زندگی رو با عشق می خوام واست
باز خیس ِ چشام ولی نمی خوام دل تو بسوزه
دیگه برام

بدون تو شبا پــُر از غم و سرماست
آره بدون تو ته راهمه ته دنیاست
بدون تو شبام پــُر از غم و آهه
اگه تنها بری می بینی آخرش اشتباهه
آره این گناهه

خوشحال و راحت
عشق می خوام واست
خوشحال و راحت
عشق می خوام واست
خوشحال و راحت
عشق می خوام واست

سرم رو به پشتی ماشین تکیه دادم و نگاه بیرون کردم.اسمون پر بود از ستاره.ستاره ای که می درخشیدند.
چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم و دوباره چشمام رو باز کردم.
کل روزایی که با الیکا داشتم جلوی چشمام زنده شدن و مثل یه فیلم گذشتن.
روزی که به الیکا دست گل عروس رو دادم.روزی رو که توی اون لباس زیبای عروس مثل فرشته شده بود.
روزی که باهم رفته بودیم شمال و الیکا روی تحته سنگی نشسته بود و باد با موهاش و شالش بازی می کرد.
روزهایی که الیکا سخت درحال کار کردن روی پایان نامه اش بود.
روزی که الیکا با بهترین نمرها مدرک دکتراش رو گرفت و با غرور نگاه همه می کرد.
روزی رو که فهمیدم دارم پدر میشم و الیکا فقط با یه لبخند داشت نگاه من و خوشحالیام می کرد.
روزی که دیانا رو گرفتم توی بغلم و بعد دادمش بغل الیکا.حس خوب پدر و مادر شدن.
روزی که دیانا واسه اولین بار گفت مامان و اشکی که توی چشمای الیکا جمع شد.
روزهایی که دیانا دور خونه می دویید تا غذا نخوره و الیکا هم دنبالش می دویید.
روزی که الیکا رو به خاطر تولدش سوپرایز کردم و اون موقع برق خوشحالی رو توی چشماش دیدم.
روزهایی که خوب بودن و مثل برق میگزرن.روزهایی که الان فقط یه خاطرن.


ادامه دارد...


نظر یادتون نره!