متین-کجا باید برم
خونتون
متین-خونه ی ما؟!
اره.میخوام شخصا از خانم شایسته برای شرکت در جشن تولدم دعوت کنم
متین با شیطنت گفت:فقط خانم شایسته؟؟؟؟؟؟
نه خانواده شایسته
(توقع داشت بگم نه از تو هم خواهش می کنم جشن منو مزین کنی اما با جواب من دماغش حسابی جزغاله شد حقش بود تا مثل یخهای قطب شمال رفتار نکنه دلم خنک شد)
میتن دیگه حرفی نزد . کم کم به اشتباهم پی بردم و تو دلم خودمو نفرین می کردم که چرا به همین جسته گریخته حرف زدن متین بسنده نکردم و نطقشو کور کردم
متین ماشین را با مهارت تمام به داخل کوچه برد و جلو در خونه اشون پارک کرد
بی صدا پیاده شد و زنگ را به صدا در آورد
پیاده شدم و جلوی در خانه اشون شانه به شانه ی او ایستادم
در را مهسان باز کرد چادر سفیدی به سر انداخته بود و سلام اهسته اما با لطافتی داد
یه لحظه حالت پوشش و نحوه رفتارش منو به یاد دختران قدیمی ایرانی انداخت
بر خلاف او من رسا و بلند سلام دادم
مهسان از جلوی در کنار رفت تا من و بردارش وارد بشیم
از پله های کوچک خانه که وارد شدم نفس عمیقی کشیدم عطر زندگی داشت بوی غذای خانم شایسته در خانه پیچیده بود و با بوی نم باغچه ی تازه ابیاری شده در هم پیچیده بود اینجا یک خانه ی ایرانی بود خانه ای که پر از احساس و مهر بود خانه ای که حال و هوای مرا دگرگون می کرد
واقعا قصر ما واسه زندگی مناسب تر بود یا کلبه ی احساس خانواده شایسته؟؟؟؟
خانم شایسته به حیاط امد
متین چرا از بهار خانم دعوت نمی کنی بیان داخل
متین-کار دارن مامان باید برن
(بی شعور داره بیرونم می کنه حال اگه من سر پوزت نزنم ادم نیستم)
سلام خانم شایسته من کار خاصی ندارم واسه دیدن شما امده بودم اگه اجازه می دین بیام داخل
سلام بهار جان خوش امدی بفرمایین
در حالی که به داخل می رفتم اهسته به متین گفتم:دفعه بعد جای من حرف نزن تا اینجوری خفتت ندم
بار اولی بود که با این لحن باهاش حرف میزدم
داخل شدم و روی مبلی نشستم
یاد بار اولی که به این خونه امدم افتادم یاد دستای خون الود اون روز متین
ناخوداگاه سرم را به سمت متین که روی مبل دورتر از من نشسته بود چرخاندم و به دستش زل زدم تا بفهمم هنوز هم اثار اون روز روی دستش هست
متین از نگاهم متوجه جریان شد و با کنایه گفت:این دفعه کاری نکن که سرویس ظروف مامانمو باز ناقص کنم
جوابشو ندادم خانم متین با سینی شربت وارد شد سینی را مقابلم گرفت برداشتم و تشکری کردم خانم شایسته لیوانی هم به دردانه پسرش داد و برگشت روی مبل رو به روی من نشست
خ شایسته-مادر چطورن؟
خوب هستن سلام دارن خدمتتون
خانم شایسته داشت از احوالات تک تک خانواده ام می پرسید وقتی احوال پرسی تمام شد کنجکاو به چهره ام نگریست مطمئنا منتظر حرفای بود که واسه گفتنش شمال شهر تا مرکز شهر را طی کرده بودم
راستش خانم شایسته اینجام که بگم من قصد آزار خانواده شما را ندارم
متین اهسته گفت کاملا معلوم و مشخصه
خ شایسته-متین چرا وسط حرفشون می پری
متین-ببخشید مادر
با چهره دلخور به صورتش نگاه کوتاهی انداختم و سریع سرم را به سمت خانم شایسته بگرداندم
راستش امدم که شما را به جشن تولدم دعوت کنم دو روز دیگه است کارت را از کیفم در اوردم و گفتم:اینم کارت
خانم شایسته نگاهی همراه با لبخند به کارت انداخت و گفت:خیلی زیباست
ممنونم نظر لطفتون
متین از اون مسافت چشم تیز کرده بود تا عکس روی کارت رو ببینه ولی موفق نمی شد از یه طرف هم غرورش اجازه نمی داد که کارت را از مادرش بگیره و با خیال راحت نگاه کنه حرفی که مهسان زد کنجکاویشو بیشتر کرد
لباس شمالی چقدر بهتون میاد
لبخندی زدم و تشکر کردم متین دیگه طاقت نیاورد به بهانه ی گذاشتم لیوان خالیش در سینه ی رو به روی مادرش بلند شد و به خانم شایسته نزدیک شد
چشم و حواسش به کارت من بود داشت عکسم را زیر چشمی نگاه می کرد و دستش را به سمت سینی می برد که لیوان را در ان بزاره انقدر حواسش پرت بود که قبل از اینکه لیوان به سینی برسه رهایش کرد و لیوان به زمین افتاد و شکست به زور جلوی خندمو گرفته بودم
مهسان-متین کجایی ؟؟؟؟ لیوان و شکستی
متین-از دستم لیز خورد
اهسته گفتم اره جون عمت
اما نه مثل اینکه صدام بلند بود چون متین به سمتم برگشت و به چشمام زل زد
دیگه زیاد معتل نکردم و بعد از یک خداحافظی خانه را ترک کردم متین هم به من پیوست از در خانه که خارج شدیم گفتم:اینبار من مقصر ناقص شدن سری لیوان های مادرت نبودم
متین با اینکه تمام تلاشش را برای مخفی کردن لبخندش بکار گرفت اما موفق نشد و لبخندی کم رنگ زد نمی دونم چرا یهو احساس کردم دلم ریخت
سوار شدیم و به خیابان اصلی برگشتیم
متین-میری خونه؟
نه
متین-کجا برم؟
هر جا بجز خونه
متین-بله؟؟؟؟!!!!!
حوصلم سر رفته می خوام برم تفریح
متین-من فردا یه امتحان دشوار دارم اگه کاری نداری میرسونمت خونه و بر می گردم
(دلم نمی خواست به این زودی برگرده خونشون)
بی توجه به حرفش گفتم منو ببر یه جای خوش اب و هوا
متین با دلخوری گفت:بلد نیستم
اما من بلدم
ادرس پارک کوچک و دنجی را بهش دادم جایی که همیشه تنهایی می رفتم و متین اولین نفری بود که با من پا به این پارک می ذاشت اسم این پارک کوچولو را گذاشته بود پارک تنهایی واسه اینکه کلبه تنهایی من بود
متین ماشینو پارک کرد
پیاده شدم اون همچنان در ماشین نشسته بود
پیاده نمی شی؟؟؟؟
متین-نه شما به تفریحت برس من اینجا منتظر میمونم
تو دلم گفتم:(من که می دونم تو از چی می سوزی.اصلا به درک دلت می خواد بیا دلت نمی خواد نیا)
هر طور میلتونه
به داخل پارک قدم گذاشتم اهسته زیر درختان تنومند سرو و کاج راه می رفتم روی نیمکت همیشگیم نشستم
دو تا پسر بچه رو به روم مشغول بازی بودن که یه دفعه یکیشون خرد زمین دلم ریش شد سریع به سمتش رفتم از زمین بلندش کردم چون شلوارک پاش بود پاش زخم شده بود دستمال و چسب زخم از کیفم بیرون اوردم و پاشو اول تمیز کردم و بعد چسب زدم معلوم نبود مامان بی فکرش پسر 4 سالشو کجا ول کرده و رفته
پسره بد جور گریه می کردم یادم افتاد شکلات تو کیفم دارم یکی بیرون اوردم و دستش دادم دست نوازشی به سرش کشیدم و گفتم:خیلی خوب مرد که گریه نمی کنه
کم کم گریه اش بند امد
مامانت کجاست عزیزم؟
به چند نیمکت انور تر اشاره کرد زنی را دیدم که مجله به دست گرفته و سخت مشغوله خوندنه اونقدر سخت که متوجه زمین خردن پسرش نشده دست پسرک را گرفتم و سمت مامانش رفتم
رو به روش ایستادم سر بلند نکرد همین خشممو بیشتر کرد
ببخشید خانم مطلب این مجله قابل توجه تر از زمین خردن پسرتونه
زن سرش رو بالا گرفت وقتی دست پسرش را در دست من دید گفت:علی نگفتم با غریبه ها حرف نزن بیا اینور ببینم
همچین با خشونت دست پسره را کشید که بیشتر عصبانیم کرد واقعا به شما هم می گن مادر؟بچه ات زمین خرد و متوجه نشدی حالا هم به جای که نازشو بکشی سرش داد میزنی
خانمه که خیلی لات بود گفت:زمین خردن بچه من به شما ربطی نداره
به شما که ربط داره چرا توجه نمی کنین
گنده تر از دهنت حرف میزنی
حرفای من گنده تر از فهم شماست
زنیکه لات بهمم حمله کرد اصلا تصور هم نمی کردم تا این حد وحشی باشه
نمی تونستم هیچ واکنشی نشان بدم من اهل دعوا نبودم یقمو گرفته بود و با پا لگد زد تو شکمم انقدر محکم که دلم ضعف رفت
صدای متین را شنیدم-ولش کن ببینم و با دستای قدرتمندش یقه ی منو از چنگال این زن وحشی بیرون کشید پسر بچه داشت همین جور نگاه می کرد و اشک می ریخت دلم به حال اون بیشتر از خودم سوخت
متین بین منو زنه ایستاد
زنه با صدای کریهی گفت:چیه نامزدته؟
به شما ربطی نداره
اگه نامزدته ادمش کن که توی پارک یقه ی مردم و نگیر
من یقیه تو رو گرفتم یا تو یقه ی منو وحشی
من فحش دادم یا تو
فحش ندادم گفتم شعور داشته باش از بچت مراقبت کن
مگه مفتتش محلی
برات متاسفم
برای خودت متاسف باش
زنیکه با خشم دست پسرش را کشید و برد
متین به سمت من برگشت دستم را روی دلم گذاشته بودم و از درد به خودم می پیچیدم
متین-بیا اینجا بشین حالت بهتر بشه
اهسته به سمت نیمکت رفتم و روش جا گرفتم
متین-اسیب دیدی؟؟؟
نه
متین-واسه چی با این زنه دهن به دهن شدی
جوابشو ندادم
متین- با توام؟
سر بچه اش
متین-بچه اش؟؟؟؟؟؟
قضیه را واسش تعریف کردم

از درد به خودم می پیچیدم
میتن-می خوای ببرمت درمانگاه؟
انقدر دردم زیاد بود که بدون اینکه پاسخش را بدهم اشکم سرازیر شد نمی دونم چرا متین زل زده بود به چشمای اشکیم ناخوداگاه و در کسری از ثانیه منو در اغوشش کشید تعجب کرده بودم این چه کاری بود که متین انجام داد. بدم نمی امد که تو اغوشش باشم اما اخه اینجوری درست نبود یعنی موضوعیت نداشت متین رو چه حسابی اینکار رو کرد .عطر تلخ متین درد را از خاطرم ربوده بود تا حالا به هیچ مردی اجازه همچین جسارتی نداد بودم و گرمای تن هیچ کس را تجربه نکرده بودم اما این تجربه واسم شیرین بود نمی دونم وجود متین شیرینش کرده بود یا نه به خودی خود این حرکت شیرین هست حیران بودم از کار متین از شخصیت متین
متین در حال که مرا در اغوش گرفته بود گفت:اخه اون حواسش به بچش نیست تو چرا جوش میاری
خودم را عقب کشیدم
متین خودشو جمع کرد و صاف روی نیمکت پارک نشست
متین:ترسیدی پس کشیدی
نه نترسیدم اما کارت بی علت بود
متین-فقط می خواستم دردت تسکین پیدا کنه
نمی خواستم بحث ادامه پیدا کنه. نمی دونم چرا کمی خجالت می کشیدم
باشه قبول اما دفعه دیگه اینجوری ارومم نکن
متین که معلوم بود خیلی بهش بر خورده گفت:در اون حدی نیستی که بخوام واست له له بزنم
با صدای ارام که نماینگر درد شکمم بود گفتم:مواظب حرف زدنت باش
متین با خشم از روی نیمکت بلند شد دست درون جیبش کرد و سوئیچ را بیرون اورد و همون جا روی نیمکت گذاشت
متین-من هر جور دلم بخواد حرف می زنم و هر طور میلم بکشه رفتار می کنم شما ها بهتره خودتون به خونه برگردین چون من شدیدا سرم شلوغه
نگاهی بی احساس بهش انداختم نگاهم هیچ معنای خاصی نداشت چند لحظه همانطور ایستاده بود مثل اینکه منتظر بود من مانع رفتنش بشم اما من هیچی نگفتم سایلنت سایلنت بودم
متین به سمت در خروجی پارک رفت
تو دلم گفتم ادمم تا این حد بی معرفت می دونه من حالم خوب نیست نمی تونم رانندگی کنم اونوقت ولم کرد و رفت بمیری که هیچیت شبیه ادمی زاد نیست نه دلسوزوندنت و ارام کردنت نه قهر کردنت
دیگه بسم بود هر چی خیر سرم هوا خورده بودم
از پارک خارج شدم کلی سر چرخاندم تا ماشینم را پیدا کردم دلم بد رقم درد می کرد نکنه بلایی سرم امده باشه بهتر بود قبل از خونه رفتن یه سر به درمونگاه میزدم
اهسته پشت فرمان نشستم درد زجر اور بود نمی دونم زنه این همه قدرت را از کجا اورده بود ماشین را روشن کردم و راه افتادم همه چیز را دو تایی می دیدم سرم گیج می رفت واسه همین گوشه ی خیابان نگه داشتم شانس اوردم تصادف نکردم سرمو روی فرمان گذاشتم نمی دونم خوابم برد یا از هوش رفتم
مدتی را در عالم هپروت گذارندم نمی دونم چی شد که با حالی زار چشم باز کردم هنوز توی ماشین بودم هوا تاریک شده بود .وای خدای من یعنی از صبح تا حالا اینجا خوابیده بودم خواب که نه بیهوش شده بودم
گردنم به شدت درد می کردم و دلم از ضعف قش می رفت تا حالا حتما بهنام و مهتاب و مامان و بابا شهر را زیر پا گذاشته بودن .گوشیم را از کیف بیرون اوردم حدسم درست بود 50 تا میس کال داشتم
بهنام و مهتاب مرتب تماس گرفته بودن اما مهم تر از اون شماره متین بود که خودنمایی می کرد 10 بار زنگ زده بود
گوشی هنوز توی دستم بود که زنگ خرد متین بود می خواستم جواب ندم اما حس آزار دادن بد جور قلقلکم می کرد دکمه پاسخ را زدم اما بدون حرف نگه داشتم
متین با صدای مشوشی گفت-بهار غلط کردم تو رو به همه مقدسات حرف بزن و بگو سالمی
بازم سکوت کردم
متین-بهار قسمت می دم اذیت نکن تو رو خدا بگو خوبی ؟اصلا تو الان کجایی؟بگو خودم میام دنبالت
داشت دلم نرم می شد صدای پر از دلشوره متین بدجور داشت حس زنده بودن را در وجودم زنده می کرد اما بد سیرت نذاشت دو دقیقه توی حال خوش خودم دست و پا بزنم و همه چیز را خراب کرد
متین-اخه دختر من جواب خانواده تو رو چی بدم اگه بلایی سرت بیاد زندم نمی زارن
پس از ترس جونش دلشوره گرفته بود
حرصم گرفت بی عاطفه
تلفن را با خشم قطع کردم تا صدای منحوسشو نشنوم
بازم زنگ زد اما جواب ندادم
حال و روزم تعریفی نداشت درد دلم کم شده بود اما دل ضعفه گرفته بود صبح تا حالا چیزی نخورده بودم سنگ که نبودم به سمت یه رستورانی در همون حوالی رفتم و غذا سفارش دادم غذا را اهسته اهسته خوردم که باز دل درد نگیرم بعد از اتمام غذا به سمت ماشینم رفتم و نشستم اس ام اس داشتم متین بود باز کردم
به اندازه کافی تنبیه شدم جمع کن این مسخره بازی را دیگه
نه بابا خشن ترسیدم زهرم اب شد
تو دلم دو سه تا فحش بد بهش دادم و با مهتاب تماس گرفتم و خیالش را از بابت سالم بودنم راحت کردم .نیم ساعت بعد هم خونه بودم مامان و بابا کلی سرزنشم کردن اما خوب چیکار کنم دست خودم که نبود خوابم برد بعد از شنیدن کلی ناسزا از بهنام و مهتاب و کلی نصیحت از مامان و بابا راهی اتاق خوابم شدم دراز کشیدم بازم متین زنگ زد خبر از برگشتم به خونه نداشت
نمی دونستم کی اینو خبر کرده واسه همین بلافاصله بعد از اینکه مهتاب وارد اتاق شد ازش پرسیدم
کی به متین خبر داده؟
مهتاب-بهنام زنگ زد ازش پرسید کجایین که گفت از تو جدا شده و ازت خبر نداره.بهش زنگ بزن و خبر بده رسیدی بنده خدا اونم نگران بود
نمی خواد مهتاب
مهتاب- هر جور میلته بی حواس خواب الود
دراز کشیدیم من که صبح تا شب خواب بودم انتظار بیهوده ای بود اگه فکر می کردم الان خوابم میبره
لحظه لحظه اغوش متین را به یاد اوردم چه لذتی داشت .من بی جنبه بودم یا نه واقعا همچین حسی وجود داره
صبح به مهتاب گفتم به متین خبر بده که نمی خواد امروز و فردا بیاد و آزاده
نمی دونم چرا اما دلم نمی خواست باهاش رو به رو بشم این دو روز هر جا می خواستم برم با مهتاب می رفتم خیلی هم به هم خوش می گذشت دیگه چشمای تیز و نگاه نکته سنج متین نبود که زیرش احساس له شدن بهم دست بده
بلاخره روز تولدم فرا رسید از صبح توی خونه غوغا به پا بود چند خدمتکار برای کمک به سکینه و زکیه و زیور امده بودند و هر کدام مشغول کاری بودن منم از صبح مشغول رسیدگی به امور و حاضر شدن برای جشن بودم.

هر کس مشغول انجام کاری بود
زکیه و سکینه و زیور مدام از این سمت به اون سمت میرفتن و به کار کارگرای تازه وارد نظارت می کردن مهتاب از صبح داشت به خودش می رسید بهنامم دو ساعتی بود که توی حمام مشغول بود .نمی دونم این همه شور و شوق از چی نشئت می گرفت تمام مدت به حرکت ادمای اطرافم زل زده بودم و لذت می بردم.
بهنام از اتاقش بیرون امد نگاهی به صورتش انداختم سه تیغه که خوبه صد تیغه کرده بود یکی نمی فهمید فکر می کرد بند انداخته واسه همین با کنایه گفتم:می خواستی بگی ببرمت پش رزیتا جون بند بندازی
بهنامم با پررویی تام گفت:ایندفعه که گذشت اشالله دفعه بعد
مهتاب از بالا صدام زد
بهنامم-بلبل برو که احضار شدی
پله ها را بالا رفتم
مهتاب-بهار وان رو اماده کردم بیا برو یه دوش بگیره
تشکر کوتاهی کردم و راهی شدم
کمی از عطر مخصوصم در وان ریختم و وارد اب شدم چشمامو بستم و هیبت متین جلوم نقش بست نمی دونم این بشر از جونم چی می خواست ثانیه ای رهام نمی کرد
از صبح که بیدار شده بود یه حالی بودم این حالمو دوست نداشتم دلم نمی خواست احساسم به کسی گره بخوره دلم نمی خواست محتاج دیدن کسی باشم اما بودم بی اینکه خودم بخوام دلم برای یک ثانیه دیدنش پرپر می زد .دیگه مطمئن بودم یه چیزی این وسط هست از اول هم بود اما من می خواستم از بین ببرمش فراموشش کنم اما متین بهش دامن زده بود همون روزی که بی مهابا در اغوشم کشیده بود همون روزی که با نگرانی به اسم صدام زد
اون بود که هیزم به روی اتش درونم ریخت وجودم داشت می سوخت عذاب می کشیدم دیگه بعد از حس کردن گرمای تنش فراموش کردنش محال بود
متین یه چیزی داشت که من نداشتم البته نمی خوام خودم حقیر کنم اگه اون دانشجویی ارشد هوا فضا بود منم دانشجویی پزشکی بودم هر چند الا مرخصی بودم و دانشگاه نمی رفتم اما بلاخره که پاییز می امد و برمی گشتم سر درس و مشقم از لحاظ تحصیلات ازش چیزی کم نداشتم.
اما متین چشماش یه برق خاص داشت برقی که وجود منو می لرزوند و اتش به انبار کاه وجودم می زد.
گرمای تنش در مقابل تن یخ کرده من قدرتنمایی می کرد
اه واسه چی فکرش یه لحظه رهام نمی کنه
اب و باز کردم و سرم و زیرش گرفتم تا مستقیم به صورتم بخوره انقدر تو این حالت نگه داشتم که فکر متین از سرم بریزه اما مگر می شد
به هر جون کندنی بود بعد از 1 ساعت دوشم تمام شد و بیرون امد
مهتاب-عجبی دل کندی
لبخندی زدم و گفتم:منتظر بودی بیام
مهتاب-بله دوشیزه
در همون حالی که کرم می زدم گفتم:خوب بگو من می شنوم
مهتاب به سمت سینما خانگی رفت و سی دی در ان قرار داد و گقت کلیپ عکساتو اوردن
بر گشتم سمت tvعکاس عکسامو کلیپ وار ردیف کرده بود محشر بود انقدر لذت بردم که فکر متین که هیچ خود متینم از سرم
پر گرفت متین باید از خداش باشه صاحب این همه زیبایی بشه
تو دلم به خودم خندیدم و گفنتم:تو از خودت تعریف نکنی کی تعریف کنه؟
مهتاب-بهار امشبم همین لباس محلی و می پوشی
نه یکی دیگه گرفتم
مهتاب-ببینم
امشب می بینی
مهتاب-بد ذات
خندیدم از اون خنده های حرص درار
ساعت 3 بود که مامان گفت رزیتا جون (اریشگرم)امده
رزیتا وارد اتاقم شد بعداز سلام و احوال پرسی کوتاهی مشغول شد. به درخواستم من اول مهتاب و اماده کرد مهتاب بعد از ارایش صورتش بلند شد لباسش را بپوشه لباسش را ندیده بودم واسه همین با کنجکاوی به در نگاه می کردم بعد از مدتی با لباس شیری رنگ کوتاه و عروسکی وارد شد واقعا که ناز شده بود
چه بهت میاد
مهتاب- راست می گی؟
اره ماه شدی
رزیتا خانم-اره مهتاب جون زیبا شدی حالا بیا بشین زود موهاتو بپیچم که کارای بهار خانم مونده
مهتاب در حالی که روی صندلی می نشست گفت:اینو ول کنین منو خوشمل کن که رو دست مامانم نمونم.باور کن ایندفعه هم هنر دستت جواب نده محاله زیر دستت بشینم
لحن مهتاب پر از شوخی بود واسه همین رزیتا ناراحت نشد کارش که تمام شد گفت:قول قول که امشب می پری
مهتاب به حالت مسخره ای پشت چشمی نازک کرد و گفت:امیدوارم
هر سه زدیم زیر خنده
بهنام مهتاب را صدا زد مهتاب از در خارج شد و من خودم و سپردم به دستای رزیتا جون و تاکید کردم نمی خوام صورتم و گریم و این حرفا کنه گفتم یه ارایش فوق ساده و محو می خوام
رزیتا خانم گفت:خوب یه دفعه بگو فقط یه رژلب و بس
اره تو همین مایه ها
تو دلم گفتم عشقم اینجوری می پسنده
بار اولی بود که متین را با این عنوان ته دلم صدا می زدم اما خوب کار من که از کار گذشته بود و دل و دینم را توی دریای چشمای متین جا گذاشته بود واسه چی با خودم رو راست نباشم و دروغ بگم
اما یه اصل را باید همیشه رعایت می کردم اونم اینه که اعتراف باید اول از جانب اون باشه اگه از دوریش فسیلم بشم نباید لب از لب باز کنم و چیزی بگم
رزیتا خانم-تموم شد گلم پاشو لباستو بپوش
توی اینه نگاهی به خودم انداختم اریشم محو بود اما زیبایم و چند برابر کرده بود همون لباس مشکی که طرح ماشی داشت و بلند و عروسکی بود را پوشیدم دامن پف دارش بد جور مچ بود با کمر تنگ و چسبونش .به سمت رزیتا بر گشتم با حیرت نگاهم کرد و گفت:توی عمرم دختر به خوش لباسی تو ندیدم
لبخندی زدم و گفتم لطف دارین

موهام و مدل ایتالیای پیچید خیلی خوشمل شده بودم انقدر که توی اینه لبخندی به خودم زد با رزیتا حساب کردم و رفت گردنبندی زیبا به گردن انداختم که به خاطر دکلته بودن لباسم بد رقم خودنمایی می کرد دسبند و انگشتر و گوشواره هاشم به خودم اویختم
از قیافه خودم خوشم امد کفش پاشنه بلندی به پا کردم ساعت 8 بود و صدای ورود مهمانها را می شنیدم اما طبق هر سال تا تشریف فرمایی تمام مهمان ها بالا می موندم
مهتاب وارد شد و با دیدنم سخت در اغوش فشردم وگفت:ناز نازکم امشب می خوای چند نفر رو سکته بدی
خندیدم
دوست داشتم مهتاب بگه متین اینا امدن یا نه واسه همین دل و زدم به دریا و گفتم
مهتاب خانواده شایسته امدن؟
مهتاب-اگه منظورت از خانواده شایسته متین باید بگم بله با مادر و خواهر گرامیشون قدم رنجه فرمودن
نا خوداگاه لبخندی زدم که از چشمای تیز مهتاب پنهان نماند و گفت:حالا ذوق مرگ نشی
نمی دونم چرا لبخندم پر رنگ تر شد
نیم ساعت بعد همه مهمان ها جمع شدن زیور به هن اعلام کرد و من بیرون رفتم از پله ها اهسته پایین می امدم نگاه جمع به سمتم برگشت و همه با تحسین به من خیره شده بودن با لبخند اخرین پله ها را نیز طی کردم پایین امدم با تک تک مهمان ها خوش بش کردم
خانم شایسته جزء اخرین نفراتی بودن که جلو امدن
مهسان در حالی که لباس ساده ولی زیبایی پوشیده بود با لبخند دست سمتم دراز کرد و گفت:تبریک می گم
ممنونم
خانم شایسته هم به همین منوال
حرصم از متین گرفت که جلو نیامده بود
کم کم مجلس رقص و پای کوبیده گرم شده چراغای اون قسمت سالن که واسه رقص در نظر گرفته شده بود کم نور بود و همین باعث شده بود مهمان ها بیشتر احساس راحتی کنن گرچه به خودی خود هم راحت بودن
با اصرار مهتاب منم به جمع جوانان که مشغول رقصیدن بودم ملحق شدم با وسط رفتن من اون وسط بشدت شلوغ شد همه پاشده بودن و می رقصیدن
نور کم و دخترای پسرای رنگا برنگ جدا بودن قسمت نشست افراد مسن و پدر و مادر ها با شادمانکده جوانان جو و بیشتر از حد انتظار مطابق میل جوانان پیش می برد
در حال رقصیدن با مهتاب بودم که مهتاب جو زده روی برگردوند و با بهنام رقصید منم همون وسط واسه خودم قر می دادم اهنگ تند تر شد و شور وشوق جوانا بیشتر و حرکات تند تر
منم که خودم و زده بود به بی خیالی که به متین فکر نکنم مشغول رقصیدن با بردیا یکی از دوستان قدیمی و خانوادگیمون بود انقدر در شور و شوق غرق شده بودیم که باده نخورده مست بودیم
یه لحظه حس کردم دستی دور کمرم حلقه شد و منو به سمت خودش بر گردوند متین بود تقریبا من و به اغوش کشید و به چشمام زل زد
تعجب را میشد از چشمام خوند امدم لب باز کنم که گفت:هیسسسس
دستش را به سمت کمرم برد و به زیپ لباسم رساند
حالا متوجه شده بودم که زیپ لباسم در حین رقص و پای کوبی تقریبا یک چهارم پایین امده
متین سعی داشت بدون اینکه کسی متوجه شده زیپ را بالا بکشه اما زیپ لباسم بد جور گیر کرده بود
یه لحظه خدا را شکر کردم که نور سالن کم بوده و گرنه همه می دیدن و ابروی واسم نمی موند.حیران بودم که چه جوری متین از اون فاصله و توی تاریکی متوجه شده
توی اغوشش بودم حس می کردم حرارات تنش از اون بار هم بیشتر صدای ضربان قلبش دست کمی از قلب من نداشت تند تند نفس نفس می زد خودمم یه حالی شده بودم
بلاخره بعد از زور ازمایی زیاد متین زیپ لباسم کمی جابه جا شد اهسته ان را بالا کشید کارش که تموم شد
به چشماش خیره شدم اونم همینطور زل زد به چشمام
اب دهنم و قورت دادم و گفتم:ممنون
متین اهسته گفت:تولدت مبارک
فقط همین منو رها کرد و رفت سر جاش جای گرفت

یه لحظه از این همه توجه متین سرم سوت کشید متین تو این تاریکی چطور زیپ لباس منو دید در حالی که من خودم حسش نکرده بودم
چشمم را به سمتش چرخاندم
هنوز جای نگرفته بود که فروغ به سمتش رفت و دستش را گرفت بلندش کرد دیدن این صحنه واسم شکنجه بود من زنده باشم و فروغ با متین برقصه محاله
دل و زدم به دریا و رفتم سمتشون فروغ با ناز و عشوه رو به روی متین ایستاده بود در حالی که رو به متین و پشت به فروغ بینشون جا می گرفتم به متین خیره شدم و گفتم:ببخش فروغ جان ایشون مشغول اند
فروغ که معلوم بود بهش بر خورده گفت:مگه تلفنه که مشغوله
سرم را به سمت فروغ برگردوندم و گفتم:نخیر منظورم و درست نگرفتی منظورم این بود که ایشون خودشون شریک رقص دارن
فروغ اخمی ساختگی کرد و با اطمینان به خود گفت:بهتره اجازه بدی خود متین حرف بزنه
یه لحظه از اینکه متین ضایعم کنه بدنم مور مور شد اما با چشمای به قول مهتاب پسر کشم بهش زل زدم تا برق چشمام از هر گونه خطر احتمالی جلوگیری کنه
متین به چشمام زل زده بود سیاهی چشمش در دریای ابی چشمام وسعت گرفت چشماش برق می زد همون برقی که توی یه نگاه منو گرفته بود و به این حال روز انداخته بودم
متین از موقعیت سو استفاده کرد و دستش را به دور کمرم حلقه کرد منو در اغوش کشید و سرم را به سینه اش چسباند
متین- امشب ترجیح می دم ملکه رو دل شاد کنم
بچه پررو من دلشاد می شم یا تو بی ظرفیت
اینا رو بلند نگفتم چون می دونستم ضایع کردن متین مساوی با خرد شدن خودم جلوی فروغ
کمی ازش فاصله گرفتم که سریع منو با دستاش به وضعیت قبلی برگردوند
مطیعش بودم چون می خواستم فروغ قید عشق منو بزنه وگرنه محال بود به این زودی بهش اجازه همچین جسارتی بدم
به محضی که فروغ دمشو گذاشت روی کولشو زحمتو کم کرد ازش فاصله گرفتم اما همچنان دستان مرا در دست داشت
متین-یه پای خوب رقص و ازم گرفتی حالا باید تلافی کنی
همون طور که ازش رو می گرفتم گفتم:زهی خیال باطل
متین با شتاب برم گردوند و گفت:نگو که اینو پروندی که من بر گردم و مثل پیرمردا سر جام بشینم
دقیقا همین هدف را داشتم
متین با خنده ای که یعنی خر خودتی بهم خیره شد و بعد از چند ثانیه چشماش رنگ خواهش گرفت و گفت
فقط یه دور
حالت چشماش تسلیمم کرد واسه همین گفتم:فقط یه دور
با هم به وسط جمعیت رفتیم کسی حواسش به ما نبود هر کس به نوعی مشغول و سر گرم بود
متین نرم و اهسته دستم را گرفته بود با لطافت حرکت می کرد
از رقصیدن باهاش انقدر سر مست بودم که نگاهای خشمگین فروغ روم سنگینی نمی کرد
مدتی گذشت تا زبان باز کرد
متین-فکر نمی کردم بهار شریفی تا این حد زود رنج و قهر قهرو باشه
با اینکه می دونستم چه اتفاقی مد نظر متینه ولی خودمو زدم به کوچه علی چپ و گفتم:منظورتو نگرفتم
متین-لبخندی زد و گفت:کوچه علی چپ بن بسته دور بزن بیا بیرون
اخه اتفاقی نیافتاده بود که من قهر کنم
متین-جدی؟؟؟؟؟؟پس این دو روز مرخصی اجباری چی بود؟
حال کردم که با مرخصی حسابی حالشو گرفته بودم اما به روی خودم نیاوردم
مرخصی نشانه قهره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
متین-نه. مرخصی اجباری نشانه دلخوریه
فرض کن دلخورم می خوای عذرخواهی کنی؟
متین-به هیج عنوان
پس ادامه بحث بی فایده است
با این حرفم متین ساکت شد اما سکوتش زاید طولانی نشد و گفت:عکاست واقعا کارش محشره
با پررویی تام گفتم:سوژاش بی نظیره که کارش خوب در می آ د
متینم نامردی نکرد و گفت:اتفاقا واسه این گقتم کارش محشره که بی نظیر فتوشاپ می کنه
بی شعور حرصم و در اورد و نطقم و کور کرد
دیگه تا پایان اهنگ حرفی نزدم و اونم چیزی نگفت.رقص که تمام شد گفت:گرچه می دونم می گی واست زجراور بود اما با این حال باید بگم رقص لذت بخشی بود
نمی دونم چرا ناگهان صورتم و لبخندی محو پر کرد که از چشمه عقاب مانند متین دور نماند
متین-خوب خدا را شکر برق چشمات می گه به تو هم خوش گذشت
(یعنی چشمای منم برق داشت و خودم نمی دونستم)
لبخندم عمیق تر شد
متین-خوب دیگه من برم تا ذوق مرگ نشدی
یه دفعه نیشمو جمع کردم و گفتم:بازم تو بیداری رویا دیدی
و ازش جدا شدم .پروردگارا این بشر تا چه حد گستاخه

ازش فاصله گرفتم و سمت مهتاب رفتم دیگه بیشتر از این به متین چسبیدن جایز نبود از اول مهمانی که ما دو تا بی هیچ نسبتی تو بغل هم بودیم خدا بداند فردا چه حرفای واسم درارن این قوم ظالمین شکم پرست
به مهتاب که کنار میز میوه ایستاده بود رسیدم
موزی سمت گرفت که با لبخند ازش قبول کردم
مهتاب-خوب امشب با متین جیک جیک مستونتونها داشتین خاطرات زمستون را مرور می کردین
نخیر-جناب میتن امد جلو خواهش و تمنا و التماس که بیا و نیکی کن یه دور با من برقص منم هی می گفتم نه اما ترانه دلسوز و جانکاه نشکن دلمو به خدا اهم می گیر عاقبت دامنتو را سر داد این شد که ترسیدم واقعا اهش بگیرتم. حالا مهتاب تو چرا انقدر چشم و ابرو میای
مهتاب بازم ابرو بالا انداخت
دیوونه تو هم یه چیزیت میشه ها
لیوان شربت را از روی میز برداشتم و شروع کردم جرعه جرعه خوردن
مهتابم سرشو انداخته بود پایین و می خندید
متین-که من امدم خواهش و تمنا و التماس که یه دور با من برقصی ؟اره پینوکیو
شربت پرید به گلوم و به صرفه افتادم صدای خنده مهتاب بلند تر شد در همون حین چشم غره ای بهش رفتم متین دستمالی از جیب دراورد و سمتم گرفت
متین رو به مهتاب کرد و با اشاره به من با لحن شوخی گفت:می بینید مهتاب خانم حقیقتا که چوب خدا بی صداست
سرفه ام قطع نمی شد واسه همین متین نگاهی به من کرد و سری از روی تاسف به شوخی تکون داد و اضافه کرد:و اگه بزنه بی دواست
مهتاب-بیشتر از این خجالتش ندید
چشم غره ای به مهتاب رفتم که یعنی تو دیگه سکوت
مهتابم که اوضاع را بد رقم ناجور دید زد به چاک
بعد از چند سرفه ی متعدد کم کم حالم خوب شد
متین-این بشه عبرت دفعه دیگه دروغ نگی
من دروغ گفتم؟کی بود می گفت فقط یه دور
متین-کی بود که فروغ و پروند تا افتخار رقصیدن با من نسیب خودش شه
خیلی خودتو زیادی تحویل می گیری
متین لب باز کرد که جواب بده اما صدای بهنام که همه را فرامی خوند مانعش شد
بهنام-خوب خانم ها و اقایان نوبتی هم باشه بعد از این همه رقصیدن و پای کوبی کردن و ریخت و پاش(اشاره به میز شیرینی و میوه کرد)حالا نوبت شماهاست که خودی نشون بدین (اشاره کرد به میز کادو)
کسی از دست بهنام نمی رنجید همه می دونستن که داره شوخی می کنه و بلند بلند می خندیدن
بهنام رو به من گفت:پرنسس جوان افتخار همراهی می دین
با طمانیه به سمتش حرکت کردم و در کنارش در مقابل میز انبوه کادوه ها قرار گرفتم
اهسته گفتم:بهنام بی خیال تا صبح طول میکشه بخوای همه را باز کنی
بهنام سرش و برگردوند و اهسته توی گوشم گفت:تا سال دیگه هم طول بکشه باید باز کنیم این قسمت هیجانیه
دیگه جواب بهنام و ندادم وقتی می گفت یه اتفاق باید بیفته باید میافتاد
رو به جمع کردم و گفتم:حضور تک تک شما واسه من هدیه محسوب میشه و راضی به زحمت هیچ کدومتون نبودم(اره جون خودم از بچگی هر کس که کادوی مخالف میلم واسم می خرید باید تا ماهها کم محلی منو تحمل می کرد اما حالا دیگه واسه خودم بزرگ شده بودم)
همه واسم کف زدن و بهنام شروع به باز کردن هدایا کرد از انگشتر عقیق و گردنبند گرفته تا لباس شب و ... کادو داشتم .رنگا برنگ مدل به مدل
اخرین هدیه مال بابا و مامان بود همه چهار چشمی تماشا گر این بودن که جناب شریفی چی به دخترش هدیه می ده
بهنام پاکت و باز کرد و گفت:اوه مای گاد عاشقتم بابا
ههمین گفته بهنام حضار را کنجکاو تر کرد
بهنام -سه بلیط واسه سفر به کالیفرنیا واسه سه نفر:بهار و منو مهتاب به مدت یک ماه
مهتاب-دایی جون تک دونه ای دردونه ای یه دونه ای
همه حضار کف زدن نگاهم به سمت متین کشیده شد نمی دونم دوست داشتم اینجوری باشه یا واقعا اینجوری بود نگاهش رنگ غم گرفت خودمم دوست نداشتم به این سفر برم
بابا مامان و بوسیدم و تشکر کردم بهنام و مهتاب هم واسه تبریک مجدد تولد سمتم امد اهسته با لحن شوخی زیر گوششون گفتم:این که شد کادوی شما باید به بابا بگم من کادوی مشترک قبول نمی کنم
مهتاب-اخه بی شعور بی ما به تو خوش می گذشت؟
بهنام:استثنا این دفعه را با این نخود مغز(مهتاب)موافقم
مهتاب- اقا هندونه در نظر بگیر که قرار همسفرت شم کاری نکن سفر واست زهرمار شه
بهنام در حالی که به سمت دخترای فامیل می رفت گفت:برو بابا توهم
مهتاب-وای بهار. کالیفرنیا .یک ماه .چه شود
اوهم
مهتاب-فقط اوهم
چی بگم دیگه توقع داری این وسط بشکن و پشتک بزنم
مهتاب-اه تو چرا این قدر تلخی
مهتاب سر به سرم نزار
مهتاب درحالی که ازم جدا میشد گفت:من خلم که با تو حرف میزنم
نمی دونم چرا از میان کادوهای گران قیمتم گردنبند نقره اهدایی خانم شایسته را بیشتر دوست داشتم معلوم بود اگر زیاد پول پاش نرفته ولی جاش کلی سلیقه و وقت رفته.
انقدر از قضیه یک ماه سفر تو شک بودم که دیگه نفهمیدم کی مهمانها شام و خوردن و کی رفتن
حرکاتم مثل یه ربات مصنوعی بود
بعد از اتمام مهمانی مهتاب هم با خانوادش رفت و من تنها به اتاق بر گشتم یه دوش گرفتم مسواک زدم و لباس خوابم و پوشیدم که زکیه وارد اتاق شد
زکیه-خانم؟
بله
زکیه دو بسته کادو را جلوم گرفته و گفت:اینا مال شماست این بسته ابیه مال من و زیور و سکینه است
جلو رفتم و صورتشو بوسیدم
با خجالت گفت:ببخشید خانم به پای کادوهای که گرفتین نمیرسه
این حرفا چیه زکیه ارزش مادیش هر چقدر هم پایین باشه مهم نیست مهم اینه که بهم احترام گذاشتین واسم کادو خریدن مطمئن باش بیشتر از اون کادو ها دوسش دارم
زکیه لبخندی زد و گفت:خیلی ماهین خانم
خوب حالا بگو ببینم اون یکی مال کیه
زکیه-اهان این.اینو اقای شایسته دادن گفتن وقتی مهمونی تمام شد بهتون بدم
با حیرت به کادوی در دست زکیه نگاه کردم زمان و مکان از خاطرم پر کشید نفهمیدم کی زکیه رفت اما وقتی از بهت بیرون امدم نبود نمی تونین تصور کنین اولین هدیه ای که از متین می گرفتم چقدر برام دلچسب بود
کادو بسته بندی زیبای داشت درش را باز کردم یک کاغذ روش بود نوشته بود .ملکه زیبا تولدت مبارک
با دیدن دست بند تعجب کردم انقدر طلا و جواهر داشتم که با یه نگاه می تونستم تشخیص بدم طلاست
طلای سفید با مینکاری ابی محشر بود بی نظیر بود.می دونستم متین تمام حقوق این ماهشو که هفته پیش دادم باید واسه این کادو گذاشته باشه واسم خیلی ارزش داشت نمی دونستم هدف متین چی بود می خواسته به نحوی پولی را که از نظر خودش حقش نیست را برگردانه یا به نحوی ابراز احساست کنه واقعا نمی دونستم اما باز هم کادوش واسم عزیز بود به هر دلیلی که خریده بودش

شب با خیال پاک متین به خواب رفتم و صبح با رویای داشتنش چشم باز کردم
یعنی می شه ؟می شه منو متین با هم ما بشیم میشه من و متین را با هم جمع بست و زوج کرد این فکر حتی به نظر خودمم هم محال بود منیت منو متین سر به فلک کشیده بود نه من حاضر بودم نیم من شم نه اون پس جمع بسته نمی شدیم
بعد از شستن دست و صورتم گوشیمو برداشتم و به متین اس ام اس دادم و خواستم حوالی ساعت 4 بیاد دنبالم و منو به کتابفروشی ببره حالا که از درس و دانشگاه عقب مونده بودم نباید می ذاشتم تمام وقتم به بطالت تام بگذره
چند دقیقه بعد اس ام اس پاسخ متین رسید
شیرجه زدم رو تخت و گوشیمو به دست گرفتم و اس ام اس و باز کردم
متین-باشه
حرصم در امد بی ذوق نه سلامی نه علیکی نه کشکی نه ماستی فقط یه کلمه باشه
اونقدر عصبانی شدم که نمی دونم چی شد که اختیار از کف دادم و اس ام اس دادم
جمله ام خواهشی نبود که جواب دادی باشه کاملا دستوری بود و باید می گفتی چشم
متین جواب نداد و همین نشانه این بود که اتیش گرفته می خواستم اس بدم که شماره اتش نشانی 125 اگه سوختی زنگ بزن بیان نجاتت بدن اما می دونستم متین الان دانشگاهه و محاله جواب کل کلای منو بده واسه همین بی خیال شدم
نگاهی به میز انداختم جعبه کادوی زکیه و سکینه و زیور هنوز باز نشده روی میز بود دیشب انقدر با دیدن کادوی متین ذوق زده شده بودم که فراموش کردم کادوی ان ها را باز کنم .به سمت میز رفتم و کادو رو برداشتم و اهسته باز کردم شنل دست بافتی در ان خودنمایی می کرد خیلی زیبا بود خیلی. به شدت ذوق کردم و شنل را روی دوشم انداختم و مقابل اینه ایستادم واقعا که این سه نفر هنرمند بودن
واسه اینکه ازشون تشکری کرده باشم همون جور شنل به دوش پایین رفتم زکیه و سکینه با دیدنم برق شادی در چشمانشان برق زد اما چیزی نگفتن
بعد از میل کردن صبحانه که چه عرض کنم ظهرانه به سمت استخر رفتم تا تنی به اب بزنم .باید ماهیچه ها و عضلات بدنم را قوی می کردم انقدر شنا کردم که خسته و زار به خونه برگشتم
دیگه تا عصر استراحت کردم و به خودم و احساسم فکر می کردم
کی فکرشو می کرد بهار شریفی عاشق بشه مگه بهار دل داشت مگه احساس داشت اگه اره پس چرا این همه مدت بهش می گفتن دختر دل سنگی اگه نه پس چرا با دیدن متین زیر و رو می شد به راستی این عشق بود
هیچ وقت فکر نمی کردم عاشق شم همیشه عاشقی را یه درد بی درمان می دیدم یه نیازی که انسان را حقیر می کرد واقعا اینجوری بود واقعا الان عشق منو تحقیر کرده بود شاید اره شاید نه
نمی دونم چرا اما از روز اول دلم می خواست از متین متنفر باشم و سعی داشتم نهال تنفر را در دلم بکارم اما نمی شد هر چی سعی کردم نشد حالا دیگه ایمان داشتم که عشق و تنفر دو روی یک سکه اند و وای به روزی که سکه تنفر عشق رو کنه اون موقع است که می فهمی در قمار غرور تویی که بازنده ای
همیشه فکر می کردم عاشق شدن ذره ذره و گام به گامه اما اینجوری نبود حداقل واسه من نبود برق چشمای متین توی یک لحظه خاکسترم کرد
منکر این نیستم که عشق واسه هر کس مسیری را داره واسه بعضی ها در یک نگاه واسه بعضی بعد از ماها زندگی مشترک
نگاهم به سمت جعبه جواهراتم رفت ناخوداگاه درش را باز کردم دست بند متین بین اون همه جواهر خودنمایی می کرد با ذوق برش داشتم باید از متین تشکر می کردم اما مطمئن بودم با دیدنش این سنگر مهربانانه ام را رها می کن و علیه اش جبهه می گیرم پس بهتر بود که غیر مستقیم ازش تشکر می کردم
تصمیم گرفتم یک مانتو سفید کوتاه و اسین سرب بپوشم و دست بند را به دست بنداز اینجوری حتما متین دست بند را در دستم می دید و می فهمید از گرفتن هدیه اش خوشحال شدم
تصمیمم و عملی کردم و 15 دقیقه قبل از رسیدن متین اماده شدم اما اقا مجددا با 20 دقیقه تاخیر رسید
حالا هی من حال اینو نمی گیرم هی این پررو تر میشه و منو اینجا می کاره و سبز می کنه
به سمت حیاط رفتم مثل همیشه دست به سینه به ماشین تکیه داده بود
به چشمای هم زل زده بودیم اون منتظر بود من سلام کنم و من منتظر اون بودم
متین-سلام از کوچکتره
ادب از بزگتر تا الگو کوچکتر ها قرار بگیرن .سلام هم رسم ادبه
متین-یه سال بزرگتر شدی اما هنوزم همونجوری......
حرفش را ادامه نداد
هنوزم همونجوری چی؟
متین زیر لب استغفراالله گفت و سوار شد منم سوار شدم
متین-کجا می ری؟
کتاب فروشی
متین-نه بابا درست شنیدم کتاب فروشی؟
اره کتابفروشی تعجب داره؟
متین-مگه کتاب هم می خونی؟
نباید بخونم
متین-راستش فکر می کردم تمام وقتت را به ارایشگاه رفتن و سر زدن به مزون ها می گذرونی اینه که تایمی واسه مطالعه نداری
داشت تلافی اس ام اس پر سوز گدازی که براش فرستادم را می کرد دلم می خواست بگم من که می دونم از چی می سوزی اما چیزی نگفتم
نفسم را به شدت بیرون دادم و دیگه تا به کتابفروشی رسیدیدم لام تا کام حرف نزدم
جلو کتابفروشی پیاده شدم و داخل رفتم یک خروار کتاب گرفتم.بیشتر علمی و روانشناسی
وقتی برگشتم متین داشت با تلفن حرف می زد بی صدا درون ماشین قرار گرفتم و به مکالمه متین گوش دادم
متین-همین امشب؟
سکوت
متین-خوب شما باید زود تر به من خبر می دادین
سکوت
متین-اخه همچین موضوعی قابل فراموشه
سکوت
متین-خیلی خوب حالا کت شلوارم و دادین خشکشویی
متین-باشه باشه من گل و شیرینی می گیرم و سعی می کنم تا 2 ساعت دیگه خودمو برسونم
حرفای متین بو دار بود اما من سر از حرفاش در نیاوردم
مقداری از مسیر را که رفتیم جلوی شیرینی فروشی نگه داشت و گفت:چند لحظه من یه جعبه شیرینی می گیرم و زود بر می گردم
متین رفت و چند دقیقه دیگه بر گشت بعد از شیرینی فروشی به سمت گل فروشی حرکت کرد و بعد از کسب اجازه از من پیاده شد و سبد بزرگی از گل رز سرخ خرید
نه مثل اینکه اینجا خبرایی و من نمی دونم چه دسته گل خوشملی هم خریده
متین در ماشین جای گرفت سری به عقب چرخاند و گفت:میری خونه دیگه؟
واسه اینکه سر از کارش در ارم گفتم:چطور مگه ؟عجله داری
متین-راستش اره مامان واسه امشب قراره خواستگاری از دختر همسایمون را گذاشته این شد که باید زود برم و به مجلس خواستگاری برسم
(یه لحظه تو بهت رفتم متین می خواست بره خواستگاری دختر همسایشون پس من چی ؟پس اون همه نگرانی و توجه به من کشک بود)
با چهره ی به اصطلاح بی تفاوت گفتم:میرم سینما پردیس
متین -چی؟
همین که گفتم حرکت کن
(توی دلم گفتم اسمم بهار نیست اگه بزارم به مجلس خواستگاری امشب برسی جوجه فکولی)
متین تمام حرسشو سر پدال گاز خالی کرد و به سمت سینما حرکت کرد .سریع پایین پریدم و دوتا بلیط گرفتم
بریم داخل
متین-من نمی ام
بلیط را بالا اوردم با معصومیت نگاش کردم و گفتم:بلیط گرفتم
بلیط و محکم از دستم بیرون کشید و گفت:خیلی مسخره ای
بعد به سمت در ورودی حرکت کرد لبخندی بعد از پیروزی زدم و اهسته گفتم:ولی تو خیلی ماهی
پشت سرش رفتم در صندلی های انتهای سالن جا گرفتیم کنار هم نشسته بودیم پیش خودم داشتم فکر می کردم فیلم که 90 دقیقه بیشتر نیست بقیه اشو چیکار کنم به چه بهانه ای نگهش دارم
گوشی متین چراغش روشن وخاموش می شد معلوم بود از خونه باهاش تماس گرفتن
متین هم اهسته جواب داد و گفت:میام شماها اماده شید منم میام
متین واسه قانع کردم پا پیش گذاشت.
گرمای دستش را روی دستم حس کردم
چیزی نگفتم یعنی گرمای دستش زبانم را بند اورده بود متین دستم را در دست فشار داد و گفت:فیلم مورده پسنده؟
هیچی نفهمیده بودم هیچی حتی نمی دونستم راجبه چیه اما واسه اینکه ضایع نشم گفتم:اره محشره
متینم با تیزی گفت:خوب میشه بگی این تکه چی شد من متوجه نشدم
نمی دونستم چی بگم نگاهی به پرده انداختم و گفتم:خوب تصادف کردن دیگه
متین:کیا تصادف کردن؟
هیس می خوام ادامشو ببینم اخر فیلم واست تعریف می کنم
متین دستم را به صورتش نزدیک کرد نفس داغش به دستم می خورد قلبم به تاپ و توپ افتاده بود بوسه ای اهسته بر دستم زد بوسه اش نه طعم عشق می داد نه طعم هوس فقط مزه احترام می داد و البته خر کردن
متین:بزار برم بهار زشته
دستمو از دست متین بیرون کشیدم هنوز به من نگاه می کرد
پرده از اونطرفه
متین-این یعنی نه؟
یعنی وقتی ساعت کاریت تمام شد می تونی بری
متین پوزخندی زد و سرش را برگردوند.
پسر جلفی این طرفم نشسته بود بدجور سریش بود اما من محل نمی دادم دمه اخر گستاخی را به تمام رسوند و دستش را روی پام گذاشت که متین دید اتیش گرفت و محکم دست پسره را پس زد دست منو گرفت و بلندم کرد
متین-بریم بهار
پسره:کجا حالا در خدمت بودیم
متین با چشمای خشمگینش به پسر نگاهی کرد و دستم را کشید و بیرون برد
هی چته تو؟
متین خشمگین برگشت-چمه من؟مگه پسره ی اشغال رو ندیدی؟
خوب جامون را عوض می کردیم(تو اون لحظه به دیدن ادامه فیلم فکر نمی کردم به نگه داشتم متین فکر می کردم)
متین-نه مثل اینکه بدتم نمی امد .چرا باید بدت بیاد این چیزا واسه شما اشراف نشینا عادیه
بدون اینکه حرفی بزنم فقط به چشماش زل زدم
متین معذب شد سرش را پایین انداخت خودش هم از حرفی که زده بود خجالت می کشید
کم کم گرمای اشک را در حدقه ی چشمام احساس کردم اما اشک نریختم با صدای خفه ای گفتم:من دختر خیابانی نیستم
متین هنوز ساکت بود دیگه واسم مهم نبود که به خواستگاری می ره یا نه بدجور خنجر به شخصیتم زده بود
سوئیچ
متین-می خوای چیکار؟
گفتم سوئیچ
سوئیچ را از جیبش بیرون اورد و جلوم گرفت با خشم از دستش کشیدم و گفتم:حالا هر قبرستونی که دلت می خواد برو
متین-خودم می رسونمت بعد میرم
بی توجه به متین به سالن سینما بر گشتم نمی خواستم حرفش به کرسی بشینه سر جای قبلی متین نشستم که با اون پسره یه صندلی فاصله داشت و از این طرف هم یک دختر کنار دستم بود
چند لحظه بعد متین هم برگشت تعجب کردم اینکه جلز و ولز می کرد بره چی شد که برگشت متین روی صندلی قبلی من نشست و گفت:خودم بیرون اوردمت خودمم برت می گردونم
بی توجه بهش به پرده زل زده بودم
متین دستم را در دست گرفت و گفت:معذرت می خوام
دستم را از دستش بیرون کشیدم و چیزی نگفتم
متین-بهار ببخش دیگه
جوابشو ندادم گوشیش زنگ خورد اهسته جواب داد:مامان تماس بگیر بگو 2 ساعت دیر تر میایم
نه 9 شب که دیر نیست
نمی دونم یکارش کن دیگه من تا اونموقع گیرم
باشه خداحافظ
متین رو به من گفت:نمی خوای حرفی بزنی حداقل یه بد و بیراه بهم بگو
دختر کنار دستیم گفت:ببخشید اقا اگه می خواین صحبت کنید برید بیرون ما می خوای فیلم ببینیم
متین-ببخشید خانم



نظر یادتون نره!