باید این بساط رخت شویی را که تو دلم پهن شده بود و جمع می کردم چه معنی داشت متین ناز می کرد و من ناخوداگاه و از روی دلسوزی سر اینکه واسه خاطر من کتک خورده نازشو میکشیدم و حتما تو دلش به خودش افرین می گفت که دختر دلسنگی شهر که جواب سلام خیلی ها را نمی ده بهش زنگ میزنه و اون محل نمی زاره
دیگه نباید بیشتر از این شخصیت خودم را زیر پاهای این مرد خرد می کردم و نباید فراموش می کردم که من بهارم گرچه هنوزم می خوام که مطلوب مادرشم و چشمم به روی زیبایی های که مامان می گه هست و من نمی بینم بازشه اما حاضر نیستم شخصیتم پای مال خوب دیدنم شه
باید به فکر تدارک روز جشن باشم و مهم تر از همه فکر لباس
لباسهای که در جشن تولدم می پوشیدم مدتها مورد تقلید دخترهای دور و نزدیکی قرار می گرفت که یا عکسم را دیده بودن و یا در شب جشنم حضور داشتن امسال هم می خواستم ملکه آن شب باشم و در آسمان زیبایی ها بدرخشم حس زیبا بودن و درخشیدن حسی بود که هیچ وقت در من سرنگون نمی شد
امشب که متین امد باید سری به مزون های همیشگی ام بزنم و ببینم اوضاع از چه قرار لباس خاصی را که من می خوام دارن یا باید سفارش بدن واسم بیارن
تا عصر سر خودم را با کتاب و فیلم گرم کردم. هنگام ظهر چرت کوتاهی هم زدم تا خماری خواب از سرم بپره ساعت 7 شد اما از متین خبری نبود
بازم دلم شور زد اصلا انگار نه انگار تصمیم گرفتم متین را نادیده بگیرم
به دل خودم گفتم:صبح تا حالا یاسین تو گوش خر می خواندم مگه قرار نشد این بساط و جمع کنیم
لب خودمو گاز گرفتم این چه طرز حرف زدن بود درسته کسی نمی شنید اما خودم که میشنیدم ای دختر بد و بددهن این حرفا را از کی یاد گرفتی
ساعت شد 7:30 و متین نیامد.ضربان قلبم بالا رفته بود ای خدا اخر این میکیموز منو سکته می ده
کاسه صبرم دیگه داشت سریز می شد که صدای زکیه در گوشم پیچید
زکیه-خانم اقای شایسته امدن
بهش بگو منتظر بمونه تا حاضر شم
زکیه-چشم خانم
با رفتن زکیه نفس عمیقی از اعماق وجودم کشید.بلاخره امد.من یه حالی از این بگیرم که مرغای اسمون که خوبه موجودات فضایی هم به حالش گریه کنن
لباسم و اهسته اهسته پوشیدم این که منو یک ساعت کاشته بود حقشه چند دقیقه ای معتل بمونه
از پله ها ارام و با طمئنیه پایین امدم
بهنام-مورچه زیر پاتون له نشه سرکار خانم
دقیقا مواظب همینم که نکنه خدایی نکرده جفایی در حق این مخلوق کوچک بشه
بهنام-لوس بازی بسه فهمیدیم تو هم می تونی مثل بوقلمون راه بری بدو این بنده خدا منتظره
لبخندی زدم و گفتم اون حقشه یک ساعته منو کاشته
بهنام با لحن کشیده ای گفت -پس داری تلافی می کنی؟
تلافی؟؟؟؟؟نه این فقط دست گرمی بود حالا مونده تا تلافی
بهنام-بهار همین کارا را می کنی که شوهر گیرت نمیاد دیگه
من شوهر گیرم نمیاد؟حالا خوبه خودت گروه گروه خواستگارای منو جواب می کنی
بهنام- اه اه به اینا می گی خواستگار. خواستگار باید یه چیزای تو مایه های من باشه.چشمکی زد و گفت برو دیگه گناه داره
دارم میرم
بلاخره با سرعتی برابر با سرعت قدم های مورچه خودم را به دم در رساندم متین دست به سینه به ماشین تکیه داده بود نگاهم به سمت صورتش کشیده شد
خراش روی پیشانی و زخم کنار لبش به وضوح پیدا بود و این زخما قیافشو واسه منی که می دونستم این زخما نشانه ی حمایت از منه دوست داشتنی تر و زیباتر کرده بود .انقدر تحت تاثیر زخمهای صورتش قرار گرفته بودم که نزدیک بود اختیار از کف بدم و لبخندی به روش بزنم اما کور خونده از این خبرا نبود. صرفه ای مصلحتی صرفا جهت صاف کردن حنجره ام کردم و وگفتم:
گفته بودم چه ساعتی بیاین؟
متین-سلام
به سوالم جواب بده
متین-فکر می کنم رسم ادب این باشه که قبل از سوال کردن سلام کنین
جدی گفتم:بدون طفره رفتن به سوالم جواب بده؟
متین-7
گوشیم را از جیب بیرون آوردم و شماره 119(ساعت گویا)را گرفتم و روی اسپیکر زدم
ساعت20:05 ساعت 20:05
یک ساعت و پنج دقیقه تاخیر
متین-توی دانشگاه جلسه داشتم
مهم نیست چیکار داشتی و کجا بودی مهم اینه ساعتی که میگم باید اینجا حاضر باشی
متین بی توجه به سخنرانی پر جذبه من به سمت در راننده رفت نشست و ماشین را روشن کرد
چقدرم که این به حرف من گوش کرد باریکلا به این جذبه چقدر ماثر واقع شد
عصبی شدم واقعا عصبانی شدم.
در عقب و باز کردم و در صندلی عقب جای گرفتم
داشتم حرف میزدم
متین تک گازی به ماشین داد و اونو از خانه بیرون اورد
متین-چی تا این حد عصبانیت کرده؟
شسته روفته و بدون گوشه و کنایه گفتم:
تلفونای که دیشب جواب ندادی و این رفتار زشتت که امشب یک ساعت معتلم کردی
متین-دیشب زیاد حالم مساعد نبود که به تلفونم جواب بدم امروز هم جلسه بودم باید در مورد طرحم توضیح می دادم
می تونستی زنگ بزنی و دیر امدنتو خبر بدی؟
متین-انقدر سرم شلوغ بود که فراموش کردم
تا حدی لحن صحبت کردن و توضیح دادنش خسته بود که به یقین رسیدم نه دیشب خوابیده نه از صبح تا حالا فرصت استراحت پیدا کرده واسه همین این دفعه را بی خیال شدم وبا لحن آرام تری گفتم:دوست ندارم دیگه تکرار بشه
متین با لحن بامزه ای گفت: سعی می کنم اما اگه قرار باشه با هر بار دیر کردن من اینجوری توبیخم کنی همون زندان را به راننده تو بودن ترجیح می دم
خیلی خوب شما هم حالا دور بر ندار
متین خنده ای کرد و گفت:تو که این همه میترسی راننده و بادیگارد توپی مثل منو از دست بدی واسه چی دیگه عذاب می دی؟
پوزخندی زدم و گفتم:حرف رویاهاتو نزن.اصلا چی شده امروز شما بزله گو شدی؟
متین-دیدم من سیاه بخت که باید یه سالی را به این منوال بگذرانم .شما هم که دم به دقیقه خریدید و منو احضار می کنین اگه بخوام به همه ی حرکات و رفتارای شما فکر کنم دیونه میشم پس بهتره بی خیال رفتار شما بشم و خودمو به ندیدن و نشنیدن عادت بدم.از حالا به بعد هر چی می گی یه گوش من در دیگری دروازه
با اینکه متین حرفاشو در غالب شوخی زد اما من می خواستم یک بحث جدی راه بندازم و یکبار برای همیشه همه چیز را روشن کنم
گفتم :انقدرها هم که فکر می کنی رفتار و گفتار من بد نیست
متین-اره اتفاقا اونشب چند نفری ازت تعریف می کردن می گفتن:مغروره ولی خودخواه نیست .من که باور نکردم یعنی در بر خورد با من که کاملا عکس حرف اونا درباره شما صدق می کنه
بازم داشت تیشه به ریشه شخصیتم میزد
ببین اقای شایسته هیچ وقت هیچ وقت شخصیت منو هدف نگیر من اونجوری که تو فکر می کنی بد نیستم من سیاه نیستم چشماتو باز کن ببین تو رفتار تو چیه که من مجبور می کنه عکس العمل انجام بدم
متین-من کار اشتباهی انجام ندادم.در واقع در برابر شما مطمئنم کاری نکردم
جوری منو زیر چرخ اتوموبیلت له کردی که 6 ماه کما بودم اونوقت می گی کار اشتباهی نکردم؟
متین-اون یه حادثه غیر عمد بود
قبول دارم حادثه غیر عمد بود اما با سهل انگاری تو رخ داد اگه سرعتت کمتر بود شاید این اتفاق نمی افتد اما مسئله من این چیزا نیست بحثم سر اینه که تو حتی حاضر نشدی به خاطر سهل انگاریت یه عذرخواهی کنی
متین-تو خودتم از عذرخواهی متنفری اینو دیشب ثابت کردی حالا واسه چی منو بخاطر انجام ندادن کاری که خودت انجام نمی دی سرزنش می کنی؟
کار من اگه به هولناکی کار شما بود شک نکن که عذرخواهی می کردم
متین-این رفتارا از شخصیت تو امثال تو به دوره
*چرا انقدر دیدت نسبت به من و امثال من سیاهه؟

متین:من دیدم سیاه نیست افرادی رو که میبینم خودشون سیاه هستن!
کسایی که تو اطرافتن سیاه مطلق نیستن اما تو میخواهی فقط سیاه ببینی!یه چیزی رو خوب یادت باشه آقای شایسته اگر فقط تو ظلمات شب چشمات باز باشه و به تاریکی خو بگیری دیگه هیچ وقت نمیتونی روشنایی روز رو کامل ببینی همیشه چشمات از ترس سفیدی و نور نیمه بازه!
متین-پس شما هم دید باز و حرف های تحول گرایانه بلدید
نفس عمیقی کشیدم:من نه میخوام بحث به قوله شما تحول گرایانه کنم نه میخوام سردربیارم که در موردم چی فکر میکنید!هر آدمی مختاره اونطور که دوست داره در مورده دیگران فکر کنه !دیگه بسته به شناخت و فکرشه!من و شما رهگذریم آقای شایسته کارمون که به اتمام برسه از هم عبور میکنیم شاید دیگه هیچ وقت هم همدیگه رو نبینیم اما امیدوارم تا روزه اخری که با همیم بتونی شخصییت و وجود منو اونطوری که هست و واقعیت داره بشناسی و اگر شهامت داشتی مثل یه مرد اعتراف کنی که همه چی تنها به دیده سیاه تو محدود نمیشه!
میتونستم ناباوری و گیجی رو تو نگاهش به وضوح ببینم.شاید اصلا انتظاره این نوع صحبت کردن و برخورد رو از طرف من نداشت یا شاید فکر میکرد ما آدمای مرفه منطق و ذات آدمی نداریم.اما خودم خوشحال بودم که تونستم اونچه تو فکرم بود رو تو قالب حرفهای درست بهش بگم.اینکه همه رو با یه دید نبینه.میخواستم بفهمه هدفم به رخ کشیدن رفاه و ثروتم نبود هدفم تنبیه غروره زیادش در برابر اشتباهش بود.*
بقیه راه را سکوت در خود غرق کرد گرچه لحظات سنگین می گذشت اما حاضر بودم این سکوت را تحمل کنم به شرط اینکه با حرفای که شنیده کنار بیاد و باور کنه منم یه انسانم مثل تمام انسان های که در تاریکی شب و روشنایی روز از کنار دستش رد میشن منم یه ادمم حس دارم قلب دارم وجدان دارم .نمی گم بی نقصم اتفاقا پر نقصم به خاطر همینه که می خوام عوض شم می خوام بهتر شم اگه تا به حال از بالا میدیدم حالا بیام پایین تر شاید تابلوی نقاشی خدا از اون پایین زیبا تر باشه سبزتر باشه دریایی تر باشه خودمم غریق دریای فکر شده بودم و به خودم و حرفای که زدم و شنیدم فکر می کردم از اینکه کجای راه را دارم بی راه میرم که دیگری اینجوری راجبم قضاوت میکنه.
انقدر در فکر بودم که نفهمیدم کی رسیدیم
متین گوشه ای نگه داشت و گفت:اینجا منتظر میمونم
نمیای؟
متین-لازمه بیام؟
بدم نمی آد نظر بدی؟
متین-اگه مجبورم میام
در را باز کردم و در همون حین که پیاده میشدم گفتم مجبور نیستی
بدون اینکه منتظر پاسخش بمون پیاده شدم
هنوز به در مزون نرسیده بودم که متین خودش را به من رسوند
نظرت عوض شد؟
می بینی که عوض شده پس بهتره حرفی نزنی که به جبهه قبلی برگردم

وارد مزون شدیم خانم صادقی مسئول مزون با دیدن از پشت میزش بلند شد به سمتم امد احوال پرسی گرمی کرد
صادقی-واقعا از دیدار مجددتون خوشحالم نمی تونین تصور کنین چقدر از شنیدن ماجرای تصادفتون متاسف شدم و از شنیدن خبر بهبودتون مسرور
ممنون این لطف شما را به من می رسونه
صادقی نگاهی متعجب و البته خریدارانه به متین انداخت .از دیدن نگاه گنگش نزدیک بود کنترلم را از دست بدم و صدای انفجار خنده ام به هوا بره
اقای شایسته از دوستان خانوادگی من هستن
صادقی که حالا جواب معمای ذهنش را گرفته بود خندید و گفت:خوشبختم اقای شایسته
متین کوتاه و مختصر جواب داد:منم همینطور
خانم صادقی می تونم ژورنال مدل های جدید را ببینم
صادقی-البته بفرمایید از این سمت
با راهنمایی خانم صادقی به قسمت مورد نظر رفتیم روی مبلی نشستم و متین هم در کنار من نشست صادقی تبلتش را به دستم داد تا مدل ها را ببینم
مدل های مزون صادقی اکثرا به سبک امریکایی بود ساده و راسته اما دوست داشتم امثال لباس های در سبک انگلیسی یپوشم عروسکی و پر پف.متین هم معلوم بود زیاد از مدل لباس ها خوشش نیامده واسه همین تشکری مختصر از خانم صادقی کردیم و بیرون امدیم نمی دونم چرا متین یهو زد زیر خنده
به چی می خندی؟
متین-به مسئول مزونه
واسه چی؟
متین-از قیافش معلومه بود تا تو رو از دور دیده که داری به سمت مزونش میای زیر میزش بشکن میزده و می گفته:اخ جون امد اخ جون امد.اما تو هیچ لباسی ازش نگرفتی و حسابی بادشو کشیدی قیافش خنده دار بود
از تعبیر های متین خنده ام گرفت اما به لبخندی اکتفا کردم سوار ماشین شدیم
متین-حالا کجا برم
برو خیابان فرشته مزون خانم سعادت انجاست. لباساش اکثرا به سبک انگلیسی فکر می کنم مدلی که می خوام را می تونم انجا پیدا کنم
متین-مگه لباس های اصیل ایرانی خودمون چشه که شما حتما باید به سبک انگلیسی ها لباس بپوشید
خندیدم و گفتم:منظورت لباس های محلی ایرانه
متین-آره به نظر من لباس های شمالی محشرن
دامنه شلیته بلند و پر پف با لباسای بلند و رنگارنگ و کلاه ها و روسری های که کنارش حالتی مثل سکه دارن
متین-اره به نظر من تک اند
به نظر من هم تک اند اما مناسب جشن من نیستن
متین بی تفاوت گفت:هر جور دوست داری
به در مزون سعادت رسیدیم متین ماشین را پارک کرد و پیاده شدیم
با آسانسور به طبقه 5 رسیدیم
داخل مزون شدم منشی خانم سعادت به محض شناختنم به خانم سعادت خبر داد خانم سعادت هم با شتاب خودش را بیرون رسوند و گفت:سلام خانم شریفی عزیز.بهترین؟
بهترم خدا را شکر
سعادت-خدا را شکر. صبح مهتاب جون برای تهیه لباس جشن تولد شما تشریف آورده بودن شک نداشتم که امروز و فردا هم خودتون تشریف میارین.
لبخندی زدم
خانم سعادت با توضیحات فراوان و سر درد آورنده مشغول توضیح دادن در مورد لباس ها بود
خاص ترین لباس به نظر خودم یک لباس عروسکی و دکلته مشکلی بود که بسیار ظریف کاری روش شده بود و پارچه ماشی رنگ با طرحی خاص از روی دامن پفی تا قسمت دکلته لباس کشیده شده بود
از این خوشم امد اما متین حرفی نمی زد
این چطوره؟
خوبه .بد نیست
خانم سعادت-اختیار دارین اقا این یکی از بهترین لباس های طرح جدید ماست
همین را واسم بفرستید خانم سعادت
خانم سعادت-کی باید به دستتون برسه؟
اگه لطف کنید فردا صبح بفرستید ممنونتون میشم اخه باید به عکاسی برم
خان سعادت-حتما
فاکتور را لطف می کنین
خان سعادت-قابل شما را نداره
شما لطف دارین
خانم سعادت فاکتور را بدستم داد قیمت لباس 550 هزارتومان بود که با تراول پرداخت کردم
متین اهسته گفت:من زودتر میرم ماشین را از پارک بیرون میارم
باشه
وقتی متین رفت از خانم سعادت پرسیدم:خانم سعادت مزونی را سراغ دارین که لباس های اصیل ایرانی ترجیحا شمالی داشته باشن
خانم سعادت-البته عزیزم یکی از دوستانم طراح لباس های اصیل ایرانی است.لباس های ایرانی بخاطر رنگ های خیلی باز و مدلهای خاصی که دارن به نظر من بی نظیرن اما خوب جدیدا طرفدار های چندانی ندارم اما شک ندارم این لباس ها شما را فوق العاده زیبا می کنه
میشه ادرسشون را لطف کنین
خانم سعادت-چند لحظه منتظر بمون عزیزم
خانم سعادت رفت و چند لحظه بعد همراه با کارتی برگشت کارت را بدستم داد و گفت:نظر منو می خوای از این لباسها برای عکسات حتما استفاده کن
فقط اگه کسی از دوستان واسه تهیه لباس جشن اینجا امد بهشون چیزی نگین
مطمئن باشین خانم
تشکری کردم و با خداحافظی انجا را ترک کردم
سوار ماشین شدم
متین-برگردم خانه
اره کارم تمام شد فقط اگه میتونی فرداساعت 5 عصر بیا باید برم عکاسی
متین-باشه
متین منو به خانه رساند خودش رفت
یه راست به سمت اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم متین راست می گفت لباس اصیل ایرانی واقعا خاص بود عکسای محشری می تونستم با این لباسا بگیرم
فردا باید به عکاسی می رفتم تا عکاس مخصوصم چند مدل عکس بزرگ ازم بگیره تمام این عکسها را عکاس رو چوبهای نازک و محکمی می زد و قسمتهای اضافی را می تراشید تا قامت و هیکلم را دراه و از عکس ها بهاری مجازی بسازه این عکس ها پایه های داشتن که کمک می کرد بایستند و درست مثل این بود که من انجا ایستادم (مثل عکس های تبلیغاتی که در بانک ها بود )
از این عکسا حدود 20 تا هر سال تهیه می کردیم که از جلوی در ورودی حیاط تا در ساختمان قرار می گرفت.روی تک تک شیرینی ها کوچک و کیک تولد عکس من را هک می کردن .بریز و به پاش زیادی می شد اما خوب واسه نوه شریفی بزرگ این چیزا لازم بود
اول از همه با مهتاب تماس گرفتم
سلام مهتابی
مهتاب-سلام دختر دایی بی معرفت.راننده دار شدی ما را فراموش کردی؟
این حرفا چی من همیشه به یاد دختر عمه گلم هستم
مهتاب-خدا میشناسه جنس خرابتو.می دونستم امشب و فردا زنگ میزنی بلاخره یکی باید باشه این جشنتو راه بندازه
حالا خیلی هم واسه خودت هندونه نشکن.مهتاب بی شوخی فردا کلی کار دارم از صبح تشریف میاری اینجا
مهتاب-حالا واسه چی از صبح؟
پس از کی؟
مهتاب-همین حالا
با این حرف مهتاب در باز شد خانم در چهار چوب در ظاهر شدن
تو اینجایی
مهتاب-نه اونجام.خوب چشمات که می بینه جلوتم
کی امدی؟
مهتاب-اونموقع که راننده خوشکلت رسوندت توی سالن بودم اما اون چشمای باباقوریت منو به این بزرگی ندید
شوخی؟
مهتاب-نه جدی جدی.خوب حالا ول کن. این کوری تو موضوع جدیدی نیست بگو برنامه چیه؟
چند لحظه صبرکن فردا یه همراه هم داریم
مهتاب-کیه؟
همونطور که گوشی کنار تختم را بر می داشتم گفتم صبر کن
با اشپزخانه تماس گرفتم و خواستم زیور به اتاقم بیاد
زیور مستخدم شمالی ما بود مطمئنا اون می تونست توی انتخاب یک لباس اصیل و قدیمی و زیبای شمالی به من کمک کنه
زیور بالا امد در زد و وارد شد
زیور-بله خانم
زیور جان فردا حاضر شو با من و مهتاب به یه مزون لباس ایرانی بیا می خوام یه لباس شمالی تهیه کنم تو می تونی کمکم کنی
زیور لبخندی زد و گفت:وای خانم لباسای شمالی خیلی باید به شما بیاد
مرسی .فردا ساعت 10 میریم
زیور-خانم اشپزخونه چی؟
بسپار به سکینه و زکیه
برق شادی در چشماش نقش بست و گفت چشم خانم
مهتاب-می خوای لباس شمالی بپوشی؟
سرم را به علامت تایید حرفش تکان دادم
مهتاب-می دونی باید از کجا بخریم؟
اره آدرس گرفتم
مهتاب-خوبه.مثل اینکه امسال حسابی می خوای خاص باشی
ما اینیم دیگه
مهتاب از ساکی که همراه خودش آورده بود لباس راحتی در اورد و پوشید
چه خبره این همه وسیله کول کردی آوردی.مگه امدی مسافرت
مهتاب-با اجازت یه هفته مهمونتم اینا هم لباسهای مورد نیازمن به خانم سعادت هم گفتم لباسم و بفرسته اینجا
چه خوب(مهتاب رو دوست داشتم شاد بود و منو شاد می کرد)
مهتاب-راننده خوشمله فردا میاد دنبالمون
فردا صبح نه با ماشین تو میریم اما عصر واسه عکاسی میاد
مهتاب به شوخی گفت:من بنزین ندارم زنگ بزن خودش بیاد
دانشگاست نمیاد
مهتاب-حالا استثنا خودم میبرمت
بلند شو جمعش کن چه واسم کلاس میزاره.
مهتاب بلند خندید
مسواک زدیم و روی تخت خوابیدیم مهتاب طبق معمول سرش نرسیده به بالش خوابش برد اما من داشتم به اتفاق های که امروز افتاد و اتفاق های که ممکنه فردا بیفته فکر می کردم

صبح باز هم مثل همیشه با صدای زکیه از خواب ناز بیدار شدیم
مهتاب-ول کن تو هم زکیه به من چیکار داری برو بهار را بیدار کن
زکیه-خانم میز صبحانه اماده است
مهتاب-من بعد میخورم
_بلند شو دیگه مهتاب کلی کار داریم به برنامه هامون نمی رسیم ساعت دهه
مهتاب-هی من می گم نمیام اینجا هی شما میگین بیا کاری به کارت نداریم میزاریم بخوابی بابا این خونه شما هم که شبیه پادگانه
با غرغر های مهتاب از خواب بیدار شدیم لباس عوض کردیم
زکیه-خانم پدرتون گفتن به محضی که بیدار شدیین باهاشو تماس بگیرین
مهتاب دوباره به روی تخت بر گشت پتو رو روی سرش کشید و گفت:تا تو تلفن میزنی من یه چرت می خوابم
اه تو هم شورشو در آوردی مهتاب
مهتاب جوابی نداد
جون به جونش کنن این خصلت خرس گونه اش ازش جدا نمی شه
گوشیمو برداشتم با بابا تماس گرفتم
سلام بابا
بابا-به به ستاره سهیل کدوم کهکشانی که چشم ما به جمالت روشن نمی شه
ببخش بابا جون سرم شلوغ شده اینه که سعادت زیارتت و ندارم
بابا-ای پدر سوخته زبون باز
ممنون از تعریفتون.خوب من گوش به فرمانم فرمانده
بابا-زنگ زدم بگم همه چیز را برای اخر هفته حاضر کن دوست ندارم کم و کسری وجودداشته باشه امروزم دادم یه مقدار پول واسه تدارک مراسم ریختن توی حسابت
مرسی بابا
بابا-کارتا را سریع حاضر کن و بفرست.هر کس هم دوست داشتی دعوت کن اما در درجه اول اقوام نزدیک یادت نره به بهنام هم سپردم کمکت کنه. هر کاری داشتی بهش بگو
(چه حلال زاده بود اقا همین که بابا اسمش را آورد وارد اتاق شد)
چشم بابا
بابا-دوستای پدربزگ خد ا بیامرزت یادت نره توقع دارن
تو دلم گفتم اخه این پیر پاتالا را دعوت کنم که چی بشه تکنو برقصن
چشم بابا حتما دعوتشون می کنم
من قطع می کنم تو هم سریع برو دنبال کارات راستی اگه جواهرات خاصی بخری برو پیش مومنی اگه خودش هم نداشت سفارش میده واست بیارن هر چی نباشه اون اشناست هواتو داره
چشم میرم
خداحافظ
خدانگهدار
بهنام-بابا بود
اره
چی می گفت:راجب جشن صحبت می کرد
بهنام-اخ گفتی جشن ببین بهار این پیرمرد پیرزن ها را کلا کنسل کن 4 تا از این دوستای خوشکل مشکلتو دعوت کن بیان
اتفاقا بابا داشت تاکید می کرد که دوستای پدربزرگ را فراموش نکنیم
جدی می گی؟
اره بخدا
بهنام-اه اه من نمی ام
مهتاب-بهنام مجبوری بالای سر من حرف بزنی اتاق به این بزرگی برو انورتر حرف بزنین می خوام بخوابم
بهنام-هپلی مگه واسه خواب امدی اینجا
مهتاب- نه یادم رفته بود بارکشتونم
بهنام-خوب من که یادت اوردم حالا پاشو انجام وظیفه کن
مهتاب بالشم را سمت بهنام پرتاب کرد
مهتاب-بی شعور نفهم
بهنام-ای بی تربیت این حرفا را کجا یاد گرفتی؟چاله میدان؟
مهتاب-اره چاله میدان همون موقع که امده بودم تو رو برگردونم خونه یادت میاد
این دوتا ول کن نبودن واسه همین من پایین امدم
صبحانه من رو به اتمام بود که جنگ لفظی بهنام و مهتاب هم تمام شد و پایین امدن و پشت میز صبحانه نشستن
زکیه –خانم این لیست غذایی که مادرتون گفتن سفارش بدین
نگاهی اجمالی انداختم چندین نوع غذا بود از کباب بره گرفته تا جوجه و کوبیده و قفقازی و کوفته تبریزی و................
دسر هم که تا دلتون بخواد از همه چیز
لیست را به طرف بهنام گرفتم-سفارش غذا با تو. از رستوران پارسالی نگیر که غذاش اصلا خوب نبود
بهنام-پس از کجا بگیرم
من چه میدونم تو تمامه رستورانای شهر را زیر پا گذاشتی
بهنام-فکر کنم یه جای تاپ میشناسم باشه سفارش غذا با من
خیلی خوب مهتاب بلند شو بریم
اوکی مادام
مهتاب در حالی که لقمه اخر را در دهان میذاشت از روی صندلی بلند شد از عمد پای بهنام را لگد کرد
بهنام-هی مگه کوری
مهتاب-پاتو جمع کن
بهنام-مهتاب جوری حالتو میگیرم که تا شب بشینی گریه کنیا
مهتاب-مال این حرفا نیستی
بس می کنین یا نه
بچه ها ساکت شدن
زکیه زیور را صدا کن بگو حاضر شه بریم
اماده است خانم این زیور اماده اماده است.یعنی از دیشب که بهش گفتین واسه انتخاب لباس می خواین ببرینش انقدر ذوق کرده که از صبح سحر لباس پوشیده واماده رفتنه
لبخند زدم: بهش بگو بیاد
تو دلم گفتم حالا که خوشحاله باید روزش و تکمیل کنم و یه نهار خوب مهمونش کنم
زکیه ما نهار بر نمی گردی به زیورم بگو بیاد توی حیاط
زکیه-چشم خانم
به طرف حیاط رفتیم زیور هم مثل فرفره خودش را به ما رساند سوار زانتیای مهتاب شدیم و حرکت کردیم
به ادرسی که خانم سعادت داده بود سر زدیم خانم شفقت مدیر مسئول انجا بگرمی از ما استقبال کرد مثل اینکه خانم سعادت سفارشم را کرده بود
خانم شفقت مدلهای مختلفی را نشان داد که بعضی ها را زیور رد کرد بعضیها را مهتاب خودم از همه ی لباس ها خوشم امده بود تو دلم به این همه ذوق و سلیقه متین افرین گفتم اگه پشنهاد متین نبود مطمئنا الان اینجا نبودم
برق چشمای زیور که خوشحالی ازش میبارید تنها تابلوی جذابی بود که دلم می خواست تمام مدت بهش بنگرم
در اخر لباسی به رنگ قرمز نظر همه ی ما را جلب کرد .روسری محلی که روی لباس بود زمینه ای سفید با گل های بسیار ریز قزمز داشت خود لباس هم قرمز بود با دامنی شلیته و پرچین پیشانی بندی به رنگ طلایی که سکه سکه های از ان اویزان بود و روی پیشانی من میریخت جلوه لباس را هزار برابر کرده وقتی لباس را برای پرو پوشیدم لحظه ای همه بهت زده به من نگاه می کردن رنگ ابی چشمام در هاله ی سفید و قرمز روسری غوغا بود و سکه های طلایی رنگ زینت ده پیشانی سفیدم بودند
شفقت-محشره بی نظیره
مهتاب-فوق العاده شدی دختر
زیور-خانم خیلی بهتون میاد
ممنون .پس همین و بر میداریم
شفقت-الان میبرین یا بفرستم
می بریم چون عصر باید عکاسی باشیم
شفقت-الان فاکتور را میارم خدمتتون
نگاهی در اینه قدی نگاهی به خودم انداختم واقعا لباس زیبایی بود. کاش متین اینجا بود و نظر می داد
شفقت فاکتور را آورد-بفرمایید
قیمت لباس 600 هزارتومان بود با رضایت پرداخت کردم
شفقت-خانم شریفی خواهشی دارم
بفرمایید
شفقت-من هفته ی اینده شوی از لباس ایرانی ترتیب دادم و از بعضی طراحان معروف خارجی نیز دعوت کردم می خواستم بدونم افتخار میدین مدل ما بشین
نمی دونم
مهتاب-قبول کن دیگه
من فکرامو می کنم نهایتا تا پس فردا شب باهاتون تماس میگیرم
شفقت پشت کارتش شماره موبایلش رو نوشت و گفت:این شماره موبایل منه خوشحال میشم این افتخار را به ما بدین
کارت را گرفتم و بعد از خداحافظی از مزون بیرون زدیم
مهتاب-دختر تو معرکه ای
ممنون.مهتاب قبل از خونه به رستوران همیشگی برو نهار مهمون منید
زیور-خانم پس من را همین جاها پیاده کنید میرم خونه
من دارم مهتاب را به خاطر تو دعوت می کنم دوست دارم امروز نهار را با من باشی
زیور گونه هاش سرخ شد و گفت:اما خانم جسارته
وقتی من دعوتت کردم این حرفا دیگه بی مورده
نهار را در یک رستوران سنتی دور هم و در جو صمیمی خوردیم
احساس می کردم زیور کمی معذبه اما این حالتش زیاد طول نکشید و با حرفای مهتاب اونم به خنده افتاد
بعد از نهار به خونه برگشتیم .تازه ساعت 2 بود و تا امدن متین خیلی وقت مونده بود.حالا میفهمیدم واسه چی میگن انتظار سخته
گوشیم و برداشت روی مبل رو به باغ نشستم شماره متین را گرفتم اما قبل از اینکه برداره قطع کردم بهش چی بگم بگم بعد از اون حرفای دیروزت که از صدتا فحش بدتر بود حالا دلم برات تنگ شده نه درست نبود بهش زنگ بزنم
گوشی رو روی تخت پرت کردم
و بازم چشم به باغ دوختم .راس ساعت 5 متین امد از در ورودی دیدم که وارد شد ناخوداگاه و غیر ارادی لبم به خنده باز شد و قبل از اینکه زکیه صدام بزنه بیرون امدم وسط پله ها ایستادم و بلند گفتم:متین چند لحظه صبر کن الان میام
اخ چه گندی زده بود جلوی چشمای کنجکاوه مهتاب متین را با این شوق و ذوق به اسم صدا زده بودم اه گندش در امد بدتر از همه خود متین بود که الان دور بر می داشت
متین-چشم خانم شریفی توی حیاط منتظرم
مهتاب پله ها را بالا امد قبل از اینکه به من برسه خودم را به اتاق رساندم
مهتاب خودش را داخل انداخت ادای منو در اورد :متین صبر کن الان میام!!!!!!!!!!!!!!!!!!به به به می بینم که
حرفش و قطع کردم:شایعه ی بی مورد نساز سریع اماده شو که دیر میشه
مهتاب-دیر میشه یا دلت نمی اد منتظر بمونه
مهتاب!!!!
مهتاب-جان مهتاب.ببین بهار خیلی بی معرفتی اگه خبرای تو دلت باشه و به من نگی
به خدا خبری نیست
مهتاب-اگه به همین زودیا خبری شد بهم می گی؟
اخه بجز تو کیو دارم که براش درد و دل کنم
مهتاب صورتم و بوسید و گفتم:خودم چاکرتم
زود حاضر شو بریم
مهتاب-چشم مادام تا شما یه احوال پرسی کنین من امدم
پس من میرم پایین تو هم بیا
مهتاب-برو فدات شم از این بال بال زدنت کاملا معلومه که خبری نیست
مهتاب تو رو خدا ازین شوخیا جلوش نکنیا جنبه نداره
مهتاب-برو حواسم هست
لباس ها را برداشتم و پایین رفتم .ضربان قلبم انقدر تند میزد که حس کردم الان قلبم میفته جلوی پام.منم بی جنبه بودمو خبر نداشتما

متین مثل همیشه دست به سینه به ماشین تکیه داده بود.
این دفعه بر خلاف همیشه قبل از اینکه از خانه خارج بشم عینک افتابیم را به چشم زدم تا متین التهاب و شور را از چشمام نخونه بی شک انقدر باهوش بود که با یک نگاه می تونست از تلاطم درونم اگاه بشه
بیرون رفتم با دیدنم صاف ایستاد و لبخندی معنی دار زد
متین-اگه می دونستم تا این حد از ورودم خوشحال میشی زوتر میامدم
علیک سلام
متین لبخندش غلیظ تر شد و گفت:سلام
خوب حالا پاسخ به کنایتون
شمرده شمرده گفتم:شتر در خواب بیند پنبه دانه
متین-شما که راست می گی؟
شک نکن
جعبه لباس را به سمتش گرفتم و گفتم:دستم افتاد
متین بی توجه به دسته دراز شده من در عقب و باز کرد و گفت:اگه اذیتتون می کنه بزارینش اینجا
می خواستم بگم پس جنبعالی چیکاره ای اینجا اما حوصله اخم تخمش را نداشتم واسه همین مثل یک دختر خوب و حرف گوش کن بدون اعتراض جعبه را در ماشین گذاشتم
مهتاب- سلام عرض شد جناب شایسته
متین با شخصیت و سر به زیر گفت:سلام
تو دلم گفتم:اللهی بمیرم چقدرم که تو خجالتیی مارمولک . نگاه نگاه تو رو خدا چه جوری خودش را به موش مردگی زده.اگه تو اینی پس اون عمه ی من بود که پنج دقیقه ای چنان با فروغ مچ شده بود که باهاش دونفری می رقصید
مهتاب در حالی که از پله ها پایین می امد و در کنار من جا می گرفت گفت:مشتاق دیدار جناب شایسته.شرح فضایلتون را زیاد از بهار شنیدم
(ای گل بگیرن اون دهنتو مهتاب)
متین با تعجب به من زل زد و در همون حال گفت:ایشون لطف دارن
به محض اینکه متین از ما روی گرفت چنان محکم با ارنج به پهلوی مهتاب کوبیدم که صدای اخش بالا رفت
متین برگشت و گفت:اتفاقی افتاده؟
مهتاب-نه مگس نیشم زد
متین که ظاهرا متوجه برخورد من و مهتاب شده بود گفت:فکر کنم خر مگس بوده که چنین نیشش درد اوره
با حرصی که لوم داد گفتم:نخیر پروانه رو دستش نشست منتها ضریب تحمل درد مهتاب خیلی پایین
متین خندید و گفت:سوارشین بریم پروانه خانم
من عقب جای گرفتم اما مهتاب مثل ادم ندیدهها پرید جلو
من نمی دونم روزی که خدا داشت رو را تقسیم می کرد این مهتاب دزدکی چند جین رو گرفته که تا این حد پررو شده
از خانه که خارج شدیم به مهتاب اس ام اس دادم
گمشو بیا عقب بشین بچه پررو
مهتاب-اااا بی ادب
می دونستم مهتاب فقط می خواد حرص منو دراره و سر به سر من بزاره وگرنه اهل این حرفا نبود کلا هر پسری را به چشم برادری می دید
مهتاب دارم میگم پاشو بیا عقب
مهتاب-بگو دوسش داری تا بگم همین جا نگه داره بیام عقب
ندارم
مهتاب-پس ساکت بشین سر جات.به تو ربطی نداره
اینجوریه؟
مهتاب اینبار بدون اینکه اس ام اس بده بلند گفت:اره همین جوریه
متین-خانومها اگه من مزاحمم پیاده شم تا شما ها راحت و بدون اس ام اس بازی بتونید حرفتون را بزنید
مهتاب-این حرفا چیه شما مراحمید
متین از اینه جلو نگاهی به چهره اخم الود من انداخت و گفت:اما بعضیا اینجوری فکر نمی کنن
مهتاب-اون بعضیا غلط می کنن
مهتاب اگه ادامه بدی همینجا پیاده میشما
مهتاب-با تو نبودم که عزیزم چرا به خودت می گیری
جواب ندادم.دیگه هر چی مهتاب حرف زد جواب ندادم و مثل برج زهرمار سر جام نشستم
به عکاسی که رسیدیم زودتر از همه و بدون هیچ حرفی لباسم و برداشتم و پیاده شدم
خانم و اقای رشیدی از خبره ترین عکاسای شهر بودن
خانم رشیدی با دیدنم به استقبالم امد
خ رشیدی-سلام بهار جان
سلام
خ رشیدی-خیلی خوش امدین
ممنون
خ رشیدی-لباستو ببینم
سر جعبه را برداشتم دعا دعا می کردم متین وارد نشه دوست نداشتم قبل از اماده شدن عکسها لباس را ببینه
خ رشیدی- می خوای عکس محلی بگیره
اره می خواستم تنوعی بشه
خ رشیدی-خوب کاری کردی محشر میشه.بهار جان برو بالا لباستو بپوش و اماده شو
باشه
به طبقه بالا که اتاق عکس برداری بود رفتم
لباسم را عوض کرده بود که مهتاب امد
صحبتتون زیادی طول کشید
مهتاب-جدا؟
با اعتراض گفتم:مهتاب
مهتاب-جانم
داری اذیتم می کنی؟
مهتاب-اره
اونوقت چرا؟
مهتاب-واسه اینکه تو نسبت به متین بی اعتنای بی اعتنا هم نیستی اما به من نمی گی
به خدا خبری نیست.اگه خبری شد اول از همه به تو میگم
مهتاب به عادت بچگیمون انگشتشو جلو اورد و گفت:قول
انگشتم و به انگشتش گره زدم و گفتم :قول
مهتاب-حالا که دخمر خوبی شدی بیا تا صورت خوشملتو خوشمل تر کنم
مهتاب تو ارایش کردن حسابی وارد بود صورتم را محو کم ارایش کرد
مهتاب-خیلی ناز شدی
بودم
مهتاب-جمع کن خودتو جنبه داشته باش
زدم زیر خنده که اقا و خانم رشیدی وارد شد
اقای رشیدی:چیکار میکنین شماها
مهتاب-بهار داشت حاضر میشد
اقای رشیدی-حالا حاضری بهار خانم
کاملا
اقای رشیدی-خیلی خوبه
چندین عکس با ژست های مختلف و در حالت های متفاوت گرفتم . بعد از اتمام کار لباسم را تعویض کردم و به نزد خانم رشیدی برگشتم
خانم رشیدی عکس ها روی لپ تاپ مخصوصش ریخته بود
خ رشیدی-بهار جان بیا عکسای بزرگتو که می خوای از در ورودی تا سالن بزاری انتخاب کن
با مشورت مهتاب خواستیم عکسی را که در ان کمان به دست گرفتم و هدفی را نشانه رفتم و عکسی را که سبدی حصیریه پر از گل رز قرمز را به دست داشتم را بزرگ کنن چند عکس ایستاده ی دیگه هم بود که گفتم از مجموع 20 عکس بیشتر از اون دو حالت باشه و بقیه از اینا
عکس رو کارت دعوتم در حالتی بود که مانند زنان قدیمی در کنار سماور نشسته بود و قوری به دست چای در استکان های کمر باریک می ریختم.از این عکس خیلی خوشم امد واقعا زیبا بود.
قرار شد کارت دعوتها را هم خود اقای رشیدی درست کنه و فردا به دستم برسونه
نیم ساعتی منتظر ماندیم تا عکس که می خواستم روی تک تک شیرینی ها و کیک تولدم هک بشه اماده شه این یکی را در حالتی گرفتم که روی خز سفیدی نشسته بودم و دامنم دایره وار به دورم پهن شده بود
عکس نیم ساعته حاضر شد واقعا که بی نظیر بود.با متین تماس گرفم که به دنبالمان بیاید
به چند دقیقه نکشید که خودش را به ما رساند
عکس را به اون نشان ندادم دلم می خواست عکس العملش را وقتی کارت دعوت را به دستش می دم ببینم مطمئنا دیدنی بود
به قنادی رفتیم شیرینی ها را هم سفارش دادیم
همه چیز فوق العاده و رویایی بود.
یک لحظه به ادمای فکر کردم که در حسرت گرفتن یک جشن تولد کوچک هستن در حالی که من اینجوری ریخت و پاش می کردم دلم لرزید اما چیکار می تونستم کنم شرایط ادما با هم متفاوت بود اینجور تولد گرفتن اتفاقی روتین برای من محسوب می شد
شب خرد و خسته در کنار مهتاب دراز کشیدم و برخلاف همیشه سریع و راحت به خواب رفتم
خواب پر از خستگی
صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم یه کار انجام نشده داشتم که می خواستم قبل از فرا رسیدن تولدم و ورود به ورق تازه ای از زندگیم انجامش بدم عهدی را که فراموش کرده بودم اما دیشب خوابش را دیدم
(یادمه وقتی بیمارستان بودم عهد کردم اگه متین نتونه پولی را که می خوام جور کنه سکینه را بفرستم پا بوس امام رضا اما بکلی یادم رفته بود)
پایین رفتم سکینه از دیگر خدمه مسن تر بود به همین خاطر بیشتر به کارهای پخت و پز می رسید تا روفت و روب الحق و والانصاف دست پخت بی نظیری هم داشت
به سمت اشپزخانه راه کج کردم سکینه بیدار بود و داشت صبحانه را حاضر می کرد زیور هم در این کار همراهیش می کرد
سکینه چند لحظه بیا کتابخانه کارت دارم
تعجب کرد اول به خاطر اینکه تلفنی صداش نکردم و خودم شخصا دنبالش رفتم و دوم واسه اینکه می خواستم تنها با هاش صحبت کنم
کم کم رنگ چهره اش تغییر کرد دیگه اثری از تعجب نبود بیشتر دلهره داشت واسه اینکه به انتظارش پاسخ بدم گفتم:همین حالا بیا لطفا
سکینه-چشم خانم
به سمت کتابخانه رفتم و روی مبل نشستم سکینه جلو امد و گفت:در خدمتم خانم
سکینه جان می خواستم ببینم حال بدنیت واسه رفتن به یه سفر رو به راه
سکینه-چه سفری خانم؟
به سوالم جواب ندادی
سکینه-بله خانم الحمدالله و به لطف خانواده شما بد نیستم
خیلی خوب پس تا هفته اینده راهی زیارت می شی
سکینه-چی؟ زیارت؟
اره می خوام بفرستمت پا بوس امام رضا
سکینه در حالی که اشک تو چشمش حلقه زده بود گفت:جدی می گین خانم
از اینکه ذوق کرد ذوق کردم جلو رفتم و دستای رنجورش را در دست فشردم و با لبخند گفتم:معلومه که جدی می گم
خم شد که دستمو ببوسه اما نذاشتم
سکینه-خدا از خانمی کمت نکنه آرزوم را بر اورده کردی یه عمر مدیونتم
نه مدیون نیستی به جاش باید کلی واسم دعا کنی و از اقا بخوای تکلیف منو با خودم معلوم کنه
سکینه-دعا می کنم سپید بخت بشین دعا می کنم هر چی از خدا می خواین خدا بهتون بده
خیلی خوب سکینه حالا برو به کارت برس
سکینه چشمی گفت و دوباره راه اشپزخونه را پیش گرفت.
واقها چطور این همه مدت من نیاز و عشق به زیارت را در چشمای سکینه نخونده بودم
نفس عمیقی کشیدم و به مبل راحتی تکیه دادم و چشمام را بستم ارامشی که نگاه سکینه بهم هدیه داده بود انقدر واسم دلنشین بود که مدام برخوردم با او را در ذهن تکرار می کردم
نمی دونم چقدر در ان حالت بودم که صدای زکیه در فضا پیچید
زکیه-سلام خانم
سلام
زکیه-صبحانه حاضره در ضمن کارت دعوت ها تون هم از طرف اقای رشیدی رسید
بده ببینم
زکیه -دست مهتاب خانمه
خیلی خوب شما برو منم الان میام
زکیه-چشم خانم
بیرون رفتم پشت میز صبحانه نشستم و صبحانه را در فضای صمیمانه همراه پدر مادر بهنام و مهتاب خوردیم.تمام مدت تاپیک صحبتمون تولد من بود
بعد از خوردن صبحانه هر کس به سر کار خودش رفت منو مهتاب هم بالا رفتیم مهتاب کارت را نشانم داد خوب شده بود همون عکسی را که خواسته بودم روی کارتها زدن
حالا نوبت ارسال کارت واسه مهمان ها بود
مهتاب لیستی از اسامی و ادرس ها تهیه کرد و پایین رفت تا به کمک بهنام به پخش کردن کارتها بپردازن
گر چه این کار را مش باقر می تونست انجام بده اما بابا اصرار داشت این کار شخصا توسط یکی از افراد خانواده انجام .
یکی دو کارت را پیش خودم نگه داشتم تا مهمان های ویژه خودم را دعوت کنم
نیم ساعتی از رفتن بهنام و مهتاب می گذشت که سر و کله متین پیدا شد
زکیه-خانم اقای شایسته امدن
الان میام
لباس بیرون پوشیدم در واقع کار خاصی نداشتم دلم می خواست با متین بیشتر وقت بگذرونم گرچه می دونستم دارم در حقش ظلم می کنم و از درس و زندگی بازش کردم
شیک و اماده پایین رفتم متین با دیدنم تمام قامت ایستاد و گفت:سلام
سلام
متین-اماد ه این بریم؟
بله بریم
با هم بیرون امدیم از اینکه تا این حد رفتارش سرد بود و منو مجبور به سرد رفتار کردن می کرد حرصم در امده بود