رمان طراوت بهار3
نفس عمیقی کشیدم .به یاد دستای خون الود متین افتادم و اه از نهادم بلند شد .دلم براش سوخت بدجور دست خودش را برید کار درستی نکرد اما دست خودم نبود به نادیده انگاشته شدن عادت نداشتم تو هر جمعی که وارد می شدم همه منو به هم نشون می دادن و راجبم حرف میزدن هر کس تلاشی برای جلب رضایتم می کرد اما متین اینجوری نبود متین با همه فرق می کرد اخلاقش رفتارش حتی اخمش با همه فرق می کرد با چشماش ادم و جادو می کرد .جادوی که منو به میدان مبارزه با غرورش می کشید.سوار ماشینم شدم می دونستم که متین قبول می کنه یعنی راهی نداره مجبوره.اخمام تو هم گره خورد بود خودم با خودم درگیر بودم یه دلم می گفت من فقط قرار بود غرورش و خرد کنم اما با این کارم شخصیتش را له کردم اما یه دلم می گفت:خوب کاری کردی حقش بود در هر حال از کاری که کرده بودم راضی بودم باید مقدمه ای برای حضور متین فراهم می کردم اگه همینجوری می رفتم و می گفتم بابا راننده شخصی می خوام می گفت واسه چی ؟مگه خودت تا حالا رانندگی نمی کردی حالا چی شد که هوای راننده دار شدن به سرت زده خوب حقم داشت اگه اینجوری می گفت فکری به ذهنم رسید از اینه ماشین به عقب نگاه کردم کسی پشت سرم نبود کمربندم و بستم و محکم فرمان اتومبیل را به سمت جدول چرخاندم خرجش یه تعمیرگاه رفتن و یه رنگ کاری بود اما کار منو راه می انداخت به جدول برخورد کردم نه شدید اما خوب بود میشد بهش گفت تصادف کمربندم و باز کردم و از ماشین پایین پریدم مرده شورشو ببرن چه محکمه جلوی ماشین خیلی بهم نریخته بود یعنی نمی شد بگم در اثر این تصارف ترسیدم و دیگه تمایلی به رانندگی کردن ندارم کلافه سوار شدم و به سمت خانه راه افتادم سه کوچه مونده به خونه دیواری بتونی و محکم توجه ام را جلب کرد نگاهی انداختم تا دیوار خانه ی مردم نباشه که نبود دیوار یک باغ بود پایم را روی پدال گاز فشردم و ماشین را به دیوار کبوندم واسه اینکه خیالم راحت بشه دنده عقبی گرفتم و دوباره به دیوار کوبیدم جلوبندی ماشینم امد پایین پیاده شدم لبخندی از سر رضایت زدم و ماشین را گوشه ای پارک کردم دیگه این ماشین از ریخت و قیافه افتاده بود باید از بابا می خواستم اینو بفروشه و یه جدید واسم بخره گوشی موبایلم و در اوردم و با بهنام تماس گرفتم کمی ارتعاش به صدام دادم و گفتم:بهنام خودت را به من برسون تصادف کردم بهنام-چی؟کی؟حالت خوبه اره نگران نباش من خوبم فقط ماشینم داغون شده مردیکه زد و در رفت بهنام-ماشین فدای سرت خودت خوبی؟ اره بابا دارم می گم خوبم دیگه بهنام-کجایی تو؟ ادرس را به بهنام دادم بهنام-همونجا بمون امدم باشه گوشیم و قطع کردم و به سمت ماشین رفتم کیفم و در اوردم قطره استریل چشمی همیشه همراهم بود چند قطره در چشم خودم چکاندم و قیافه مادر مرده ها(البته دور از جون مادرم)به خودم گرفتم بهنام به 10 دقیقه نرسید که خودش را به من رسوند با دیدن چشمای خیسم بغلم کرد و گفت:چیزی نیست فدای سرت خودتو ناراحت نکن خوب شد که بلایی سر خودت نیامد.مگه من نگفتم هر جا خواستی بری به خودم بگو اخه تا کی هر روز مزاحم تو بشم لبخندی زد و گفت:خدا را شکر که خوبی مردم از دلشوره تا رسیدم واسه چی دلشوره وقتی من خودم بهت تلفن کردم یعنی حالم خوبه.روحم که باهات تماس نگرفت که اینجوری مثل گچ سفید شدی چشمام و بستم و به پشتی صندلی تکیه دادم تا بهنام سوالی ازم نپرسه و منم سوتی ندم به خونه که رسیدم مامان با دیدن ماشین نزدیک بود کپ کنه بمیرم من که اینقدر مامانم و اذیت کردم اما خوب اخه چاره ای نداشتم مامان سفت در اغوشم گرفت وقتی از سالم بودنم مطمئن شد اجازه ورود داد داخل شدم و به اتاق خودم رفتم تا استراحت کنم .تا چشم روی هم گذاشتم به دنیای شیرین خواب سفر کردم نمی دونم چقدر گذشت که با صدای کوبیده شدن در اتاقم بیدار شدم .بابا نگران وارد اتاق شد روی یکی از مبلها نشست و ماجرا را پرسید هیچی بابا یه پاترل بهم زد و در رفت بابا-در رفت؟ اره از ترس خسارت دادن فرار کرد اخه اون مقصر بود بابا-تو که خوبی؟ صبح تا حالا هزار بار گفتم خوبم اما بابا بابا-چی دخترم چیزی شده؟ بابا من دیگه می ترسم رانندگی کنم راستش بعد از این دو تصادف از ماشین می ترسم بابا-نترس دخرتم از فردا هر جا خواستی بری بهنام می رسونتت نمی شه همیشه مزاحم بهنام بشم که؟می شه؟ بابا-فکر بهتری داری؟ اره با اجازتون بابا-خوب؟ یه راننده بگیرم بابا گفت:فکرخوبی چرا به ذهن خودم نرسید لبخندی زدم و گفتم:چون فکر شما بیش از اندازه درگیره بابا جلو امد و صورتم و بوسید:خیلی خوب باید یه ادم مطمئن پیدا کنم خواستم بگم من خودم ادم مطمئن سراغ دارم اما گذاشتم واسه بعد می ترسیدم متین زنگ نزنه و بیشتر از این خیطم کنه.اگه متین زنگ نمی زد به اندازه کافی جلوی خودم خیط می شدم دیگه لازم نبود جلوی بابا اینا ضایع بشم و بهنام واسم دست بگیره ساعت 9 برای سرو شام پایین رفتم شامه با ارامش من در کنار خانواده یک ساعتی طول کشید به ساعت نگاه کردم و مثل برق از جا جهیدم ساعت 10:01 دقیقه بود و شاید متین تا حالا تماس گرفته باشه صورت مامان و بابا را با عجله بوسیدم مامان-چه خبره مگه؟چرا اینقدر عجله داری منتظر سریال محبوبم هستم الان شروع شده واقعا که در این مدت متین و ضایع کردنش هیجان انگیز ترین فیلم زندگیم بود فاصله سالن تا اتاق را دویدم از راه پله صدای زنگ خوردن گوشیم به گوش می رسید اما تا به اتاق رسیدم قطع شد.نفس نفس میزدم وای خدای من اگه دیگه زنگ نزنه چی؟من که محاله تماس بگیرم دو دقیقه گذشت تا صدای گوشیم بلند شد بدون فکر و سریع دکمه پاسخ را فشار دادم تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم باید میزاشتم چند زنگ بخوره حالا می فهمید منتظرش بودم اه بله بفرمایید؟ متین:خانم شریفی بله خودم هستم شما؟(من که می دونستم کیه اما دلم می خواست لینجوری نشان بدم که اصلا منتظرش نبودم) متین-شایسته هستم شایسته؟آه بله بفرمایید ببخشید بجا نیاوردم متین-امیدوارم همین طور که شما می گین باشه متوجه منظورتون نمیشم متین-منظوری نداشت تصمیمتون را گرفتین ؟ متین مکثی کرد و گفت:راه دیگه ای هم برام گذاشته بودین که انتخاب دیگه ای داشته باشم؟ البته اون 30 میلیون تومان متین- پیشنهاد جایگزینتون راقبول می کنم چون مجبورم.از ادمای مثل شما که مدعی مالکیت دنیا هستند بیشتر از این نمیشه توقع داشت حرفش را به روی خودم نیاوردم و گفتم:خیلی خوب اقای شایسته من برای بستن قرار داد شما باهاتون تماس می گیرم فعلا خدانگهدار بدون اینکه منتظر پاسخ اون بمونم گوشی را قطع کردم و خودم و روی تخت پرتاب کردم نمی دونم چرا اینقدر خوشحال بودم اخه شاهد اخلاق سگی متین بودن و دیدن اینکه هر روز برام قیافه بگیره چه چیز هیجان انگیزی داشت که تا این حد من را خوشحال کرده بود؟
صدای کوبیده شدن در باعث شد خودمو جمع وجور کنم روی تخت نشستم و گفتم:بفرمایید بهنام وارد شد بهنام-سلام بر بهترین تکترین ماه ترین اسمونی ترین ابجی خاکی خودم با صدای کش داری گفتم:فصل هندونه سر اااااامده بهنام-خدایا هیچ بنی بشری را به این بشر نیازمند نفرما با تکان سر موهام و از روی صورتم کنار زدم سرم و بلند کردم و گفتم:انشالله بهنام-خوب زنگ زدی؟ نخیر تماس نگرفتم بهنام در حالی که قیافش توهم رفت گفت:دسمون انداختی این همه ادم دوربرم هست مگه خولم تو رو دست بندازم بهنام-پس چی؟ پیچ پیچی بهنام-اذیت نکن بهار پاشو به این دختره یه زنگ بزن لبخندی زدم و گفتم:جوش نیار باشه همون طور که روی تخت نشسته بودم دست دراز کردم و از روی پاتختی موبایلم و برداشتم شماره نغمه دختر رئیس صنف مهندسی را گرفتم نغمه با عشوه همیشگیش گفت:الو سلام نغمه جان نغمه-به به چشمم روشن شمایی بهار خانم؟ با اجازتون نغمه-کم پیدایی؟خبری ازت نیست ؟ یه مدت نبودم نغمه-بازم رفته بودی سفر؟بزار حدس بزنم پاریس ؟تاانجا که یادم میاد عشق ایفل بودی نه عزیزم اصلا این دنیا نبودم خنده ای مستانه سر داد که حالم به هم خورد و ناخود اگاه لب و لوچه ام و کج کردم.بهنام هم از قیافه من خندید نغمه-شوخی می کنی بهار جان؟ نه عزیزم 8 ماه پیش تصادف کردم و تو کما بودم 2 ماهی میشه که حالم رو به بهبوده نغمه با صدای مثلا ناراحتی گفت:آه...متاسفم بی خبر بودم(من که می دونستم هیچ چیز بجز لغو برنامه ی سفر اروپا نغمه را ناراحت نمی کنه می خواستم بگم خودتی اما دیدم کار بهنام گیرشه) خواهش می کنم عزیزم....راستش یه زحمتی داشتم؟ نغمه:هر چیز که شما امر کنی رحمته نظر لطفت عزیزم بهنام زیر لب غرید:کمتر تعارف تیکه پاره کن برو سر اصل مطلب نغمه جان پدر هنوز مدیر صنف مهندسین هستن؟ نغمه-بله برادر من 4 سالی خارج از ایران مشغول تحصیل بوده الان برگشته و می خواد شرکتی راه بنداز اما مثل اینکه کارش توی صنف گیر کرده می خواستم ببینم پدر می تونن لطفی در حق ما کنن و کارش را راه بندازن نغمه-البته حتما من امشب باهاشون صحبت می کنم چشمکی به بهنام زدم و بهنامم بی توجه به این که من هنوز مشغول صحبتم پرید و صورتم و بوسید نغمه جان این نهایت لطف تو را می رسونه نغمه-می دونم که جبران می کنی.راستی از مهمانی های دوستانت چه خبر؟(منظورش را خوب گرفتم نغمه همیشه عاشق شرکت در مهمانی های دوستانه من بود و حالا توقع داشت پای ثابت مهمانی بشه) تازه از بیمارستان مرخص شدم و زیاد شرایطم واسه برگزاری مهمانی مناسب نبود اما تو فکرش هستم انشاالله به همین زودی زود دوستان را دور هم جمع می کنم نغمه-ما را فراموش نکنی؟ نه عزیزم حتما کارت دعوت برات می فرستم نغمه-مرسی عزیزم خوشحال شدم از اینکه باهات صحبت کردم.پس خبر از تو نغمه-باشه حتما خدانگهدار نغمه-سلام برسونین .خدانگهدار موبایل را به روی تخت پرتاب کردم و دو ابرویم رو بالا انداختم و گفتم:اینم از این بهنام-یه دونه ای تک دونه ای دور دونه ای لبخندی زدم و گفتم:می دونم بهنام از اتاق خارج شد و من به سمت روشویی درون اتاق رفتم تا مسواک بزنم .بعد از مسواک و استفاده از کرم های مخصوص شبم .لباس خواب پوشیدم و چشم بند مخصوص خواب رو به چشمم زدم و به درون تختخواب خزیدم وانقدر خسته بودم که خوابم برد صبح با صدای زکیه از خواب بیدار شدم زکیه-خانم صبحانه را توی تخت میل می کنین یا میان سر میز؟ بابا هنوز خانه است؟ زکیه-بله خانم سر میز صبحانه هستن با عجله از تخت بلند شدم باید با بابا صحبت می کردم و می گفتم راننده مورد نظر را پیدا کردم سریع لباس خوابم و عوض کردم و ابی به صورت زدم با حوله ای که زکیه به دستم داد صورتم و خشک کردم و به سمت پایین دویدم .امروز از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجم بابا مامان بهنام سر میز صبحانه بودن سلااااااااااااااام بر همگی بابا-سلامی بهاری بر زیباترین بهار صورت بابا و بعد مامان را بوسیدم و روی صندلی رو به روی بهنام نشستم زکیه مقداری چای در فنجانم ریخت و بشقابی از تخم مرغ رو به روم گذاشت بهنام خان چطورن؟ بهنام-مگه میشه خواهر خوبی مثل تو داشت و خوب نبود خدا کنه همیشه انقدر مهربان باشی بهنام خندید .مقداری صبحانه خوردم زیر چشمی به بابا نگاه می کردم بگم نگم بگم نگم دل و زدم به دریا و گفتم بابا راجب راننده ای که گفتم..... بابا حرفم و قطع کرد و گفت:امروز ترتیبشو می دم راستش بابا من یه ادم مطمئن پیدا کردم بابا-جدی؟؟؟؟؟ لبخندی تحویلش دادم و با سر حرفم و تایید کردم بابا-حالا کی هست؟ شجاعتم و در صدام ریختم و گفتم:متین شایسته همون که با ماشین بهم زد چای در گلوی مامان پرید مامان-کی؟ گفتم : شایسته مامان-اون که مهندس هوا فضاست چطوری میاد راننده تو بشه؟ بابا-گذشته از اون این اقا اگه راننده مطمئنی بود که به تو نمی زد و تو را 6 ماه رو تخت بیمارستان نمی انداخت؟ دقیقا چون با من تصادف کرده انتخابش کردم راستش این مرد بعد از آن تصادف هولناک از ترس تکرار نشدن آن ماجرا مطمئنا با دقت خیلی خیلی بیشتری رانندگی می کنه درست نمی گم؟ بابا فکری کرد و گفت:نظر تو اینه؟ اره بهنام ساکت و با لبخندی معنی دار در کنار لب نگاهم میکرد نمی دونستم منظورش چی؟ بابا-ولی فکر نمی کنم قبول کن من راضیش می کنم مامان-اخه گناه داره بدبخت مهندسه مامان جون مطمئن باش حقوقی که بهش می دیدم می تونه خیلی کمکش کنه بابا-خیلی خوب تو راننده نیاز داری پس انتخابش به عهده ی خودت پس با انتخابم موافقید بابا-من کلا با تو موافقم حقوقشو تایین کنید تا امروز باهاش قرار داد ببندم بابا-500 هزار تومان زیاد نیست؟ بابا-انقدر رفت و آمدای تو زیاده که فکر کنم 500 هزارتومان هم باید کم باشه قیافه ای مظلوم به خود گرفتم و گفتم:من که همش خونه ام صدای خنده ی همه بلند شد بابا از سر میز بلند شد زکیه کت را به دستش داد راستی ماشینم چی؟ بابا-دادم معتمد بفروشه قرار شد امروز یه کیا ریو مدل 2011 برات بخره سفید باشه لطفا بابا خندید و گفت حتما بهنام از این رو صداش در نمی امد که ماشین خودش یه فراری مشکی بود که از امارات وارد کرده بودن وگرنه انقدرا هم فروتن نبود که در مقابل تغییر اتومبیل من اعتراض نکنه بابا را با روی گشاده بدرقه کردم وقتی به سالن بر گشتم مامان به اتاقش رفته بود تا برای رفتن به دانشگاه اماده بشه بهنام نگاهی موذیانه به من کرد چیه تو هم؟چرا اینجوری نگام می کنی؟ بهنام-می خوای متین بشه راننده ات؟ اره بهنام با لبخند معنی داری گفت:و چرا؟؟ گفتم که بهنام-خودتی .من کلاغ رنگ می کنم جای طوطی می فروشم به مردم انوقت تو فسقل بچه می خوای منو رنگ کنی چرند نگو بهنام-مطمئنی چرنده؟ در حالی که به سمت پله ها می رفتم گفتم:شایعه عشقی نساز (روی شانه بر گشتم و گفتم)چون شما پسرا ارزش دوست داشتن ندارین بهنام-باور کنم؟ میل خودته به سمت اتاقم رفتم .گوشیم و از روی پاتختی برداشتم کتار پنجره بزرگ اتاقم ایستادم و همانطور که به باغ زیبایمان نگاه می کردم شماره متین را گرفتم
شماره متین را گرفتم .جواب نمی داد دیگه می خواستم تلفن را قطع کنم که صدای خواب الودش در گوشی پیچید متین-بله بفرمایید من راننده خوابالود نمی خوام متین-خواب نبودم باید به عرضتون برسونم که راننده دروغگو هم استخدام نمی کنم از سکوتش مشخص بود به شدت داره حرص می خوره و همین به من لذت می داد متین-امرتون خانم شریفی؟ خانم شریفی مادرم هستن من بهارم متین-من عادت ندارم خانمی را به اسم کوچک صدا بزنم یعنی به خواهرتون هم می گین خانم شایسته متین-مهسان خواهر منه همین دلیل موجهی می شه که به اسم کوچک صداش کنم راجب این موضوع بعدا با هم صحبت می کنیم .تماس گرفتم که بگم عصر راس ساعت 6 در کافی شاپ مهر منتظرتون هستم دیر نکنید لطفا چون هیچ چیز به اندازه بدقولی منو عصبی نمی کنه متین-و اگر عصبی بشید؟ بهتر نشم متین-ساعت 6 دانشگاهم لطفا بزارید واسه یه ساعت دیگه این من نیستم که باید کارهامو با دانشگاه شما مچ کنم شما باید دانشگاهتون را با برنامه های من هماهنگ کنید متین-تا حالا کسی بهتون گفته که... حرفش را قطع کردم:تا حالا کسی جرات نکرده به من چیزی بگه که خوشایندم نباشه به شما هم توصیه می کنم این کار رو نکنید متین-چی باعث میشه شما تا این حد از خودتون راضی باشین این که می دونم ادم بی نقص و کاملی هستم خودم را از خودم راضی نگه می داره متین-بهتون تبریک می گم اعتماد به نفستون غوغاست از کنایه غیر مستقیمتون ممنون.ساعت 6 منتظرتونم متین-اما... تلفن را قبل از اینکه حرفش را بشنوم قطع کردم بارانی زیبا می بارید بارانی بهاری کلا بهار را با باران بیشتر دوست داشتم همونطور که صورت خودم را وقتی گریه می کردم ستایش می کردم به قول دوستام وقتی گریه می کردم صورتم میشد مثل یه تکه ماه اما الان به هیچ وجه گریه ام نمی امد به سمت حمام اتاقم رفتم و در جکوزی تعبیه شد در حمام خستگی خودم را به در کردم اب روح و تنم را جان دوباره بخشید حوله ای سفید به دور خود پیچیدم و از حمام بیرون امد نگاهی به گوشیم انداختم 10 میس کال داشتم مطمئن بودم مهتابه اخه هیچکس مثل اون این همه گیر نبود با گوشیم باهاش تماس گرفتم اما مشغول بود.چند ضربه به در اتاق خورد و بهنام در چهار چوب در نمایان شد گوشیشو سمتم گرفت و گفت:بیا مهتابه گوشی اپلش را گرفتم الو سلام مهتاب-سلام و زهر مار سلام و زهر حلاحل اینقدر منو شرمنده کمالات خودت نکن مهتاب-مرض گرفته واسه همه اره واسه ماهم اره چی شده که باز تو جوش اوردی؟ مهتاب-حالا دیگه واسم کلاس می زاری و تلفنت و جواب نمی دی من غلط کنم واسه تو کلاس بزارم جکوزی بودم مهتاب-مگه کری مضمن گرفته بودی که نمی شنیدی این همه دارم زنگ میزنم رو سایلنت بود مهتاب-تو هم سایلنتی شدی؟راستی این بهنام راست می گه؟ (گوشی بهنام و گذاشتم رو اسپیکر و قرارش دادم روی میز تا بتونم کرم مخصوصم را به صورت بزنم) مگه چی می گه؟ مهتاب-می گه موج چشمای متین شایسته غرقت کرده بهنام بی خود کرد فکر می کنه منم مثل خودشم که تا مهسان و دید دل و دینشو باخت مهتاب-تا نباشد چیزکی بهنام نگوید چیزها.حالا این چیزک چی؟ بهنام به چرند گفتن عادت داره.چند روز پیش با ماشین یه تصادف کوچک کردم این شد که از بابا خواستم برام راننده بگیره بعد که فکر کردم دیدم کی بهتر از متین شایسته که یه بار تصادف سنگینی داشته و دیگه چشمش ترسیده مهتاب-برو خودتی.بگو کی بهتر از متین شایسته خوشمل خوشملا که هست مهندسم که هست اه اه اه نگو که حالم بد شد.حالا هیچ کس هم نه متین شایسته تبل تو خالی مهتاب-گربه دستش به گوشت نمی رسید می گفت پیف پیف بو می ده تو چرا امروز هر حرفی من می زنم با ضرب المثل جواب می دی مهتاب-چون مشغول مطالعه کتاب ضرب المثل های دل انگیز پارسی هستم مادام چی شده دست از سر رمان های عاشقانه برداشتن اند و گیر دادن به کتب امثال وحکم مهتاب-می خواستن فضولاشون و بشمارن که به سلامتی موفق شدن حالا چندتا بودیم؟ مهتاب-با تو میشین 5 نفر خندیدم مهتاب-بهار عصر میای با هم بریم خرید نه عصر کار دارم مهتاب-خیلی خوب پس یه وقت دیگه را هماهنگ کن بریم من مانتو بخرم باشه بهت خبر می دم مهتاب-فعلا خداحافظ زکیه واسه نهار صدام زد لباسم و تن کردم و به نزد مادر و برادر گلم رفتم ظهرتون بخیر مامان-صحت حمام ممنون مامان بهنام با کنایه گفت:رانندهتون و استخدام کردین؟ نه هنوز نهار را در کمال ارامش خوردیم و هر کس به اتاق خودش پناه برد تمام ظهر به این فکر می کردم که عصر چی بپوشم .اخر سر تصمیم گرفتم تیپ ابی بزنم.شلوار جین به اضافه ی مانتو ای خاص با رنگ خاص که بیشتر شبیه به ابی بود.از ساعت 5 مشغول رسیدگی به خدوم بودم همیشه موقع بیرون رفتن با وسواسی خاص خودم را اماده می کردم اما این باروسواسم بیشتر شده بود اخه یه جور رو کم کنی بود دیگه در حال حاضر ماشین که نداشتم اگر هم داشتم درست نبود بعد از اون نطق پر سوزی که راجب ترسم از رانندگی سرهم کردم خودم رانندگی می کردم واسه همین با اژانس تماس گرفتم تاکسی فرستاد راس ساعت 6 جلوی کافی شاپ مهر بودم داخل شدم و سر گرداندم گارسن های اونجا که همگی با ما اشنا بودن نزدم امدن و خوش امد گویی گفتن چشمی چرخاندم متین را دیدم بلوزی سفید همراه با شلوار جین پوشیده بود خیلی بهش می امد این پسر گرچه از خانواده متوسطی بود اما به شدت خوش تیپ می گشت. بدترین میز ممکن را انتخاب کرده بود و روی ان نشسته بود واقعا این قدر بد سلیقه بود یا می خواست حرص منو در بیاره از لباس پوشیدنش که معلوم بود ادم با سلیقه ای پس می خواست حرص منو در بیاره این کافی شاپ طبقه دومی داشت که ویژه مشتریان خاص بود از پله ها بالا رفتم و خواستم گارسن به متین اطلاع بده که در طبقه بالا منتظرش هستم
با تکبر و غرور همیشگیم از پله ها بالا رفتم و میزی را که گوشه ی کافی شاپ در کنار پنجره ای بزرگ بود انتخاب کردم .چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که متین مقابلم قرار گرفت. با دست به مبل رو به روم اشاره کردم بفرمایید لطفا متین-ممنون متین روی مبل نشست گارسن به ما پیوست گارسن-چی میل دارین خانم؟ قهوه ی ترک لطفا گارسن-و شما اقا؟ متین-یه لیوان اب لطفا همین متین-بله تعجب کردم که چیزی سفارش نداد اما اعتراضی نکردم متین-شما همیشه واسه بستن قرار داد طرفتون را به کافی شاپ دعوت می کنید (پسره ی پررو فکر کرده عاشق چشم و ابروشم که گفتم بیاد اینجا قرار داد ببندیم چه خودشم تحویل می گیره اصلا عددی نبود که به چشم من بیاد چه برسه به اینکه عاشقش بشم) واسه اینکه بسوزه گفتم:شما اولین خدمه ای هستین که من شخصا استخدام می کنم شاید در مورد افراد بعد از شما هم این روال صدق کنه از اینکه بهش گفتم خدمه اتش گرفت اما حقش بود متین-خوب بهتره بریم سر اصل موضوع البته گارسن قهوه من و اب متین را روی میز گذاشت و رفت اقای شایسته اینجام که بگم کار شما از فردا شروع میشه البته اگه ماشینم تا امشب به دستم برسه در غیر اینصورت باهاتون تماس می گیرم.حالا لطفا این را امضاء کنید برگه ای را به سمت متین هل دادم متین-واسه قبول پیشنهادتون یه شرط دارم لبخندی سرد به لب اوردم و گفتم:فکر می کنم این منم که باید شرط بزارم نه شما متین عصبی دستی به میان موهایش کشید و گفت:این کار نباید به تحصیل من ضربه بزنه این به من ربطی نداره متین عصبی مشتی به روی میز کوبید و گفت:دقیقا ربط داره شاید بزارم با شخصیتم بازی کنی اما نمیزارم ایندمون توی این بازیه مسخره شما ببازم (متین هدفمو از اینکارا فهمیده بود می دونست شخصیتش را هدف گرفتم باید خجالت می کشیدم اما این خصلت با من کاملا بیگانه بود)قیافه ی جدی به خودم گرفتم و گفتم:دفعه اخرتون باشه که صداتونو بالا می برید متین سکوت کرد و با چشماش به من خیره شد جادوی چشماش مجابم کرد خیلی خوب اقای شایسته من سعی می کنم برنامه کلاس ها و بیرون رفتنم و خلاف زمان دانشگاه شما تنظیم کنم البته تا جای که بتونم متین-ممنون میشم و برگه را بدون خوندن امضاء کرد توی دلم گفتم(چه بی فکر حالا شاید من چیز دیگه ای نوشته باشم یه زحمت به خودش نداد بخونه اینجور ادما حقشونه سرشون را کلاه بزارن) از فکر بیرون امدم و گفتم:و اما شرایط من.باید بگم از زبان کنایه و نیش دار متنفرم توی این مدت دلم نمی خواد حرف گزنده بشنوم اگه مشکلی با من یا کارای من داشتید رک بهم بگین .من خریدم یا بعضی از تفریحاتم زیادتر از حد معمول طول میکشه زیر لب قرقر کردن نداریم .توی این مدت قرار نیست همدیگر را آزار بدیم من اگه کسی پا روی دمم نزاره گاز نمی گیرم .متوجه شدید متین-بله مقداری از قهوه ام را سر کشیدم حقوق شما ماهی 500 هزارتومان است که خودم پرداخت می کنم متین-احتیاجی به حقوق نیست من در قبال پرداخت دیه دارم اینکار را می کنم تشخیص این نکته که لازم هست با نیست را بزارین به عهده ی من متین نفس عمیقی کشید و با حرص بیرون داد و بازم تمام وجود من از حرص خوردنش سرشار لذت شد خوب صحبتهای من تمام شد متین از سر جاش بلند شد و زیر لب گفت:خدانگهدار چند قدم که برداشت صدا زدم اقای شایسته فردا ساعت 8 منتظرتون هستم لطفا دیر نکنید ادرس منزل را هم اگه ندارید از مهسان خانم بگیرید برگشت و سرش را به نشانه فهمیدن تکان داد بعد از رفتنش لبخند به روی لبهایم جا خوش کرد خوشحال بودم از اینکه قرار یک سال با پسری سر و کله بزنم که با همه ی پسرای اطرافم فرق می کرد چاپ لوس نبود خود شیرینی نمی کرد اصلا به من توجهی نداشت کوهی از غرور بود در کل ادم جالبی بود قهوه ام را خوردم و از کافی شاپ بیرون زدم اژانس هنوز جلوی در منتظرم بود سوار شدم و به خانه برگشتم بجز خدمتکارها کسی در خانه نبود مامان که هنوز از دانشگاه بر نگشته بود بهنامم که تا تاسیس شرکتش ول می گشت الاف نباشه.یه راست به سمت اتاقم رفتم و با همان لباس های بیرون روی تخت پهن شدم کاش بابا ماشین و بیاره اینجوری فردا متین میاد.متین اولین پسری بود که فکر منو به خودش مشغول کرده بود البته نه اینکه احساسم با بی احساسی اون گره خورده باشه نه فقط دوست داشتم سر به سرش بزارم وحرصشو در بیارم حالا مونده بودم اگه ماشینم بیاد فردا کجا باید برم من که کاری نداشتم به یاد مهتاب افتادم اون می خواست خرید کنه اما نه مهتاب باشه که نمیشه سر به سر متین گذاشت اصلا فردا خودم میرم خرید اره باید کفش و کیف جدید بخرم از وقتی از کما برگشته بودم خرید نرفته بود اره فکر خوبیه فردا واسه خودم میرم خرید بلند شدم و لباس بیرونی را از تنم خارج کردم و لباس راحتی پوشیدم البته لباس راحتیهای منم انچنان فرقی با لباس شب نداشت پایین رفتم اما هنوز از مامان و بهنام خبری نبود با مهتاب تماس گرفتم و خواستم که پیشم بیاد خانهشون با خونه ما زیاد فاصله نداشت و خیالم راحت بود تا 10 دقیقه دیگه میرسه
زکیه خانم من میرم استخر مهتاب که امد بفرستش بیاد پایین زکیه-چشم خانم.راستی بهار خانم؟ بله زکیه یه موضوعی را می خواست بگه اما دو دل بود بین گفتن و نگفتن دست و پا میزد نمی دونم شاید از من خجالت می کشید اون همه هیجان و استرس ترغیبم کرد تا دستانش را در دست بفشارم و بگم:کاری از دست من واست بر می آد زکیه با تته پته گفت:خانم دیروز موقع گرد گیری بوفه ...کوزه ....کوزه سفالی از دستم لیز خورد و شکست روم نشد به خانم بگم ازشون خجالت می کشم خودشونم هنوز ندیدن زکیه مکثی کرد و گفت:خانم می دونم خیلی قیمتی بود و حقوق 3 ماهمم اندازه پول اون نمیشه اما زکیه النگویش را از دست در اورد و گفت:خانم اینو بگیرد بقیه اش هم از حقوقم کم کنید اما منو اخراج نکنین من به اینکار احتیاج دارم النگو را به دستم داد ازش گرفتم دستش را بالا اوردم و النگو را دستش کردم زکیه خانم هر شکستنی یه روز می شکنه خدا کنه دل ادم نشکنه گرچه می دونم اگه به مامانمم بگی چیزی نمی گه اما واسه اینکه انقدر خجات نکشی به مامان بگو از دست من افتاد بگو هوس کرده بودم از توی اون کوزه اب بخورم که از دستم افتاد و شکست زکیه-اما اما و اگر نداره دیگه قطره ای اشک در چشمان زکیه لغزید ممنون خانم انشاالله خدا حفظتون کنه لبخندی زدم و به سمت استخر راه افتادم چه قبل از تصادف و چه بعد از آن رفتارم در جمع گرچه مغرورانه بود اما همیشه با منطق و وقار همراه بود در همه ی موارد الا در موقع زیارت جناب متین شایسته نمی دونم چرا اما در حضور متین رفتارم رنگ خودپسندی می گرفت شاید اگه متین از روز اول جور دیگه ای با من رفتار می کرد قضیه فرق می کردم مایو پوشیدم و در عمق اب فرو رفتم بعد از تصادفم این اولین باری بود که شنا می کردم حرکاتم کند شده و نفس کم می اوردم مجبور بود بعد از هر چند دقیقه شنا دستم را به میله ی کناری استخر بگیرم و کمی استراحت کنم. در تنهایی خودم غرق بودم که سر و صدای مهتاب بلند شد مهتاب-سلام بر ماهی استخر خونه ی دایی جونم اینا.چطور مطوری دخمر دایی؟ خوب .خوبه خوب تو چطوری؟ مهتاب- خوب منم اگه قرار بود امشب ماشین جدید واسم بیارن و تا چند وقت دیگه صاحب یه راننده خوشکل و مامانی و تحصیل کرده می شدم خوب بودم این اخبار دقیق را از کدام سایت خبری دانلود می کنی؟ مهتاب-از سایت بهنام خبر دات کام.ولی خدایی توهم خوب رو غلطک شانسیا لبخندی زدم و گفتم:همه به اندازه هم شانس ندارن مهتاب-ای خدا یکم از شانس این بهار خر شانس به ما هم عطا کن. خدایی کی و دیدن ماشین با سرعت 100 بهش بزنه و کله اش و بکوبه به جدول اما بازم زنده بمونه با حرفای مهتاب به یاد روز تصادف افتادم دردی که از برخورد ماشین احساس کردم و گرمای خونی که از بدن بیرون میزد نا خوداگاه غمی بی اندازه وجودم را لرزاند و در کسری از زمان از متین متنفر شدم .مهتاب متوجه حال خرابم شد و گفت:ببخشید مثل اینکه زیاد روی کردم واسه اینکه خودمو نبازم لبخندی زدم و گفتم:ناراحت نشدم.نمی ای تو اب؟ مهتاب-چرا بزار از کمد مایو بردارم الان میام چند دقیقه بعد مهتاب مایو پوشیده به استخر بر گشت و در آب شیرجه زد . با هم مسابقه می دادیم و هربار من بازنده می شدم چه شنای قدرتی چه شنای سرعتی .این بیماری انقدر بدنم را ضعیف کرده بود که حتی مهتاب هم که شناگری حرفه ای نبود از من جلو می افتاد.فکر می کردم هر چیزی ساختم خراب شده بود و شدم یه کودک تازه متولد شده که باید همه چیز را از نو بسازه تقریبا 3 ساعتی را به شنا و خوشگذرانی با مهتاب گذراندم .مستخدم واسه شام صدایمان زد و اطلاع داد که پدر امده از استخر بیرون امدیم و حوله ای به دور خود پیچیدیم بعد از خشک شدن کامل لباسهایمان را پوشیدم و به طبقه بالا رفتیم پدر رو به روی تلوزیون روزنامه می خوند کلا معلوم نبود خبر نگاه می کنه یا خبر می خونه سلااااااااااام بر پدر مهربان مهتاب-سلام دایی بابا-سلام بر پریان زیبا.صحت استخر ممنون بابا بابا-خوب سوپرایز سوپرایز مهتاب- باز چه خبره دایی؟؟ بابا سوئیچی را از جیب در اورد و سمتم گرفت بابا-اینم ماشین شما از خوشحالی بال در اورد صورت بابا را بوسیدم و همراه مهتاب برای بازدید ماشین جدید به سمت حیاط رفتیم همونی بود که می خواستم سفید و شاسی بلند مهتاب-معرکه است دختر اره. خوبه .دوسش دارم بعد از یک بررسی کارشناسانه به خونه برگشتیم وپس از رسیدن بهنام و مامان در محفل گرم خانواده شام را خوردیم شب ساعت11 بهنام مهتاب را به خانه اشان برگرداند هرچه اصرار به ماندنش کردم بی فایده بود البته ته دلم خوشحال شدم چون اگه می ماند بی تردید در خرید فردا همراهیم می کرد و این چیزی نبود که من بخوام. چند بار می خواستم به متین زنگ بزنم و اطلاع بدم که ساعت 8 منتظرش هستم اما هر بار پشیمان شدم من که توی کافی شاپ گفتم 8 بیاد اگه حالا زنگ بزنم سوء تعبیر می شه به سمت روشوی اتاقم رفتم و مسواک زدم به تخت بر گشتم و به امید فردای زیبا چشم بستم و به خواب فرو رفتم صبح با صدای زکیه از خواب بیدار شدم زکیه-بهار خانم ساعت 8 چشم بندم را از چشم برداشتم و در رختخواب قلطی زدم خوب باشه زکیه بزار بخوابم زکیه-خانم اقای شایسته امدن میگن ساعت 8 با شما قرار دارن با یاد آوری حضور متین بلند شدم و سیخ روی تخت نشستم کی آمده؟ زکیه-همین الان حالا کجاست؟ زکیه-توی سالن منتظر شماست خیلی خوب بگو چند لحظه منتظر بشه آماده میشم و میام. زکیه رفت .از روی تخت پایین آمدم دست و صورتم را شستم و مسواک زدم لباس خوابم را عوض کردم و شلواری کتون به رنگ لیمویی همراه با مانتویی سفید پوشیدم از قفسه کفشام کفشی چرم بیرون اوردم و به پا کردم شالی ابریشمی به رنگ لیمویی ای به سر کردم و کیف پولی چرم به دست گرفتم صورتم و آرایش نکردم یعنی خوشم نمی آمد فقط رژی کمرنگ به لب زدم توی اینه نگاهی به خودم انداختم مثل همیشه اول صبحها گونه هام صورتی رنگ می شد و به صورتم جلوه ای خاص می داد لبخندی از سر رضایت به خودم زدم .از طلا و جواهر خوشم می امد دستبندی که به دست انداختم بد جور خودنمایی می کرد دیگه حاضر شده بودم نفسی عمیق کشیدم و راه افتادم نمی دونم چرا اینبار که از پله ها پایین رفتم ضربان قلبم به طور سرسام آور و غیر ارادی بالا رفته بود .دستم را به نرده های استیل گرفتم تا نکنه تعادلم را از دست بدم و وسط پله ها قل بخورم انوقت ابروی واسم نمی موند به هر سختی بود خودم را پایین رساندم متین روی مبل راحتی نشسته بود از سر تا پایش را از دیده گذراندم بلوزی کلاه دار و استین بلند پوشیده بود از جلو زیپ می خورد و به رنگ ابی کمرنگ و راه راه مدادی بود شلوار جین به همراه کفش اسپرت واقعا جذابش کرده بود جدا که این بشر خوش سلیقه بود مطمئنا تا آن لحظه منو دیده بود اما به روی خودش نمی آورد و وانمود می کرد در تیر رس نگاهش قرار ندارم.سرفه ی مصلحتی من اونو به خود آورد.جلوم بلند شد و سلام کرد سلام اقای شایسته.خیلی وقت منتظرید متین-15 دقیقه ای میشه قصور بنده را ببخشید دیر از خواب بیدار شدم متین-خواهش می کنم اگه مایلید بفرمایید سر میز صبحانه در غیر اینصورت(سوئیچ را سمتش گرفتم)ماشین را روشن کنید متین بدون هیچ حرفی سوئیچ را گرفت و رفت لبخندی زدم و شادمان بر سر میز صبحانه نشستم چند لقمه ای غذا خورد البته تنهایی مامان که دانشگاه بود بابا هم امروز زود رفته بود بهنامم هنوز خواب بود.از تنها سر میزنشستن متنفر بودم کلا در جمع بودن را دوست داشتم البته به غیر از زمانهایی که واقعا احساس می کردم به تنهایی نیاز دارم در آن شرایط هیچکس جرات نمی کرد دور و بر من افتابی بشه صلاح ندیدم متین بیشتر از این منتظر بمونه بیرون رفتم و دیدم با مش باقر مشغول صحبته اقای شایسته متین-بله بریم؟ متین بی هیچ حرفی سوار شد و منم در صندلی عقب جای گرفتم چقدر دوست داشتم جلو بشینم اما ترسیدم پیش خودش بگه چای نخورده پسر خاله شده متین ماشین را روشن کرد و با دنده عقب از پارک بیرون امد معلوم بود در رانندگی تبحر داره حالا اون روزی که به من زده چه مرگش بوده خدا داند یعنی می دونستم اما رساندن یه تحقیق به کمسیون پژوهشی انقدرا هم نمی تونست ذهن ادم را مشغول کنه که حضور یک انسان را وسط خیابان حس کنه سی دی از کیف بیرون اوردم و از پشت به سمت متین گرفتم میشه اینو توی دستگاه پخش بزاری متین بی هیچ حرفی سی دی را در پخش قرار داد اهنگ زیبایی از احسان خواجه امیری در ماشین طنین انداز شد از داخل اینه زیر نظرش داشتم می خواستم ببینم عکس العملش چیه لحظه ای قیافش حالت تعجب گرفت فکر کنم فکر نمی کرد با اهنگهای آرام و ملایم میانه ای داشته باشم اما بعد از آن غرق در اهنگ شد معلوم بود رفته تو حس چیزی نمی گفت منم چیزی نمی گفتم و این سکوت آزارم می داد بعد از چند دقیقه صداش را شنیدم متین-نگفتید کجا برم نمی دونم هر جا که فکر می کنین لباس شبهای مناسب داره(می دونستم اخه همیشه از یه مزون مشخص خرید می کردم اما اینبار دوست داشتم جاهای دیگه را هم ببینم شاید جاهای دیگه هم لباس زیبا داشته باشن و منو از این یکنواختی خلاص کنند چه اشکال داشت واسه یه بارم که شده از مرکز شهر خرید کنم) متین رو به روی پاساژ بزرگی نگه داشت قبلا اینجا امده بود اما فقط واسه تفریح نه خرید متین-فکر می کنم اینجا چیزی که می خواین را پیدا می کنین پیاده شدم اما متین هنوز پشت فرمان نشسته بود پیاده نمی شید؟؟؟؟؟؟؟؟ متین-نه شما خرید کنین من هم پایین تر منتظرتون می ایستم تنهایی خرید کنم؟ متین-منظورتون چیه تنهایی شما هم باید پیاده شید و منو همراهی کنین متین-من سر رشته ای توی خرید کردن ندارم می خواستم بگم اخه پینوکیو از سر و وضعت که معلومه اهل خریدی حالا واسه چی واسم کلاس میزاری اما نگفتم اقای شایسته من با این اطراف کاملا اشنایی ندارم(بازم دروغ گفتم توی این مدت حسابی دفترچه حساب اخرتم را سیاه کرده بودم) متین نفسش را پر سر و صدا بیرون داد و گفت :خیلی خوب صبر کنید پارک کنم میام توی دلم گفتم(برو بمیر چه خودشم تحویل می گیره از خدات باشه با من بیای خریدی حالا که من بهت افتخار دادم واسم اه می کشی) چند دقیقه بعد متین خودش را به من رسوند دوشا دوش هم حرکت می کردیم حتی با کفش پاشنه 5 سانتی هم قدم از متین کوتاه تر بود.جلوی ویترین مغازه ها ایستاده بودم و با دقت به اجناس نگاه می کردم متین بی توجه به من هر جا که می ایستادم می ایستاد و با نوک کفش به سرامیکای کف پاساژ می کوبید و سرش را پایین می انداخت اینکارش حرصم را در آورده بود . تمام پاساژ را گشتم اما چیزی به درد بخور پیدا نکردم این مغازه اخرین مغازه ای بود که سرک می کشید .از داخل ویترین لباسی مدی به رنگ مشکی دیدم که ازش خوشم امد خیلی غیر ارادی گفتم متین این خوبه؟ خودمم از اینکه به اسم صداش زده بودم دهنم وا موند نه اینکه تا حالا اسم هیچ پسری را صدا نزده باشم و همیشه جنس مخالف و به فامیل صدا کنم نه اصلا اینجور نبود اما متین فرق می کرد با توجه به غرورش و غرورم دوست داشتم اول اون با اسم صدام کنه خود متین هم تعجب کرده بود اما به روی خودش نیاورد متین-نمی دونم نمی دونم هم شد جواب متین-سلیقه ی من با شما خیلی تفاوت داره خوب فرض کن اینبار می خوام متفاوت لباس بخرم متین مثل اینکه خودشم بدش نمی امد نظر بده واسه همین گفت:به نظر من این افتضاحه چون کوتاست متین-نه در کل گفتم خوب توی این همه لباس به نظرم این از همه بهتر امد متین-به نظر من اون لباسه که دو مغازه قبل تر توی وترین گذاشته بود خیلی بهتره می خواستم بگم :تو که همش سرت پایین بود پس از کجا دیدی کلک اما پشیمون شدم ترسیدم حالا که یخش باز شد این حرف رو بزنم و دوباره بشه فریزر برگردیم ببینمش؟ متین-میل خودتونه راه افتادم داشتم مستقیم می رفتم که متین گفت :این مغازه برگشتم جلوی ویترین ایستادم کدام را می گی اون کرمه اون؟ اره خیلی از لباسه خوشم نیامد اما زشت بود نرم ببینمش داخل شدیم از فروشنده خواستم اون لباس را بیار لباسی راسته با پارچه ای لخت بود بیشتر لباس به رنگ کرم بود اما قسمت بالایی لباس با رنگ فسفری و قهوای طراحی شده بود البته بیشتر قهوه ای بود حالتی گردنی داشت تمام قفسه ی سینه ام تا زیر گردن کاملا پوشیده می شد اما دستام از شانه برهنه می ماند حالا که از نزدیک می دیدمش بد نبود فروشنده -خانم انتخاب همسرتون محشره این طرح یکی از جدیدترین طرح های ماست البته بگم روی تن خودشو نشون می ده متین سرخ و سفید شد منم گرچه درونم پر تلاطم بود اما خودم را ریلکس نشان دادم متین-ایشون همسر من نیستن فروشنده-عذر می خوام اخه خیلی بهم میاین اینه که حدس زدم همسرتون باشن متین با حالتی جدی گفت:خواهش می کنم خانم فروشنده جلفی که شنونده حرفای ما بود جلو امد و به پسر گفت به مشتریهای دیگه برسه تا خودش کار ما را راه بندازه .هم من هم متین هم اون همکار فروشنده اش متوجه شدیم منظورش از این جا به جای چیه داشت متین را با چشماش می خورد متین هم معذب بود اما چیزی نمی گفت با حرص لباس را برداشتم و به اتاق پرو رفتم لباس و که پوشیدم خودم هم تعجب کردم و در دل به سلیقه متین آفرین گفتم دلم می خواست اونم لباس و ببینه و نظرش را بگه .تو خانواده ای بزرگ شده بودم که حجاب انچنان اهمیتی نداشت بی بند و بار نمی گشتیم اما خوب خیلی هم حساسیت بخرج نمی دادیم اخه اطرافیان من هم همگی ادمهای تحصیل کرده و فهمیده بودن پسرای کوچه و خیابان نبودن که با چشمای هیزشون ادم و هدف قرار بدن متین هم که دیگه اقایی از وجناتش می بارید حالا نمی دونم از غرور زیاد بود یا تربیت خانوادگیش متین را صدا زدم اما گفت:اگه به نظر خودت مناسبه همین و بگیر متین هیچ وقت منو اول شخص صدا نمی زد مطمئنا این فروشنده انقدر رفته رو نروش که می خواد با اینکار از سر خودش بازش کنه واسه اینکه بهش کمک کنم گفتم:بدون نظر تو که نمی شه متین بلاجبار جلو امد در اتاق پرو رو کمی باز کردم .نگاهی به من انداخت و گفت:برازندتونه ممنون.فقط می خواستم از شر فروشنده نجاتت بدم متین-لطف بزرگی کردی لبخندی زدم و گفتم:جبران می کنی واسه اولین بار دیدم لبخندی کم رنگ و لحظه ای به چهره آورد و رفت لباس را در آوردم خیلی خوشم آمده بود خاص و زیبا بود فروشنده-پسندیدید خانم؟ البته مگه میشه نامزدم چیزی را انتخاب کنه و من نپسندم فروشنده با حالتی که کاملا مشخص بود جا خورده گفت:نامزدتون. پرسشگر به چهره متین نگاه کرد و گفت:مگه نگفتین همسرتون نیستن متین-گفتم همسرم نیستن نگفتم که نامزدم نیستن فروشنده دلخور شد واسه همین حتی یک قرون هم تخفیف نداد من که احتیاجی به تخفیفش نداشتم اما دوست داشتم واسه یک بار هم که شده تخفیف گرفتن را تجربه کنم اما روح پلید این زن نذاشت موفق بشم .از مغازه بیرون امدیم بلند زدم زیر خنده متین-ممنونم من از شما بابت لباس ممنونم متین ساکت بود نمی دونم چی تو ذهنش می گذشت واسه همین گفتم اقای شایسته فقط امیدوارم سوء تعبیر نشه اون حرفا را فقط واسه خلاص کردنتون از اون شرایط و یکمم چزوندن اون زن پرو زدم متین-مطمئن باشین اونقدرا هم بی جنبه نیستم و شک نکنین منم واسه باز کردن شر این زنه از سرم اونطوری جواب دادم و دوباره سکوت سوار ماشین شدیم متین دستگاه پخش را روشن کرد هنوز کمی حرکت نکرده بودیم که گوشیم زنگ خورد مهرنوش بود دختر همکار پدرم و یکی از دوستان من متین با شنیدن زنگ گوشی من پخش را خاموش کرد و من جواب دادم سلام مهرنوش جان سلام بهار جان خوبی عزیزم؟رفع کسالت شده؟ بهترم ممنون تماس گرفتم که بگم پس فردا شب یه جشن دوستانه گرفتم میای که (کمی واسش کلاس گذاشتم) راستش فردا شب گرفتارم وای بهار جون گرفتارم نداریم.مجلس بی تو صفایی نداره باشه عزیزم هر طوری شده خودم را می رسونم .خونه خودتون دیگه؟ اره عزیزم مامان و بابا رفتن لندن این شد که گفتم دوستان را دور هم جمع کنم راستی همراه یادت نره مجلس رقص داریما بدون همراه نمی شه؟؟؟؟؟؟ واسه تو چرا میشه مرسی عزیرم به امید دیدار به امید دیدار تلفن را قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم توی دلم گفتم:چه حس ششمی دارم من بلافاصله بعد از خرید لباس به جشن دعوت شدم اونقدر زیاد کفش داشتم که احتیاجی به خریدن کفش جدید نداشتم واسه همین به متین گفتم برگرده خونه ماشین را داخل پارک کرد روز اول گرچه دوستانه شروع شد اما با سکوت به انتها رسید متین سوئیچ را به سمتم گرفت پیشتون باشه اقای شایسته متین بدون حرفی سوئیچ را در جیبش قرار داد فردا شب جشن دعوتم ساعت 9 میرم شما هم با من میاین تا ساعت 1 برمگردونید اگه در طول روز خواستم جایی برم باهاتون تماس می گیرم. باشه فقط اگه اشکال نداشته باشه فردا شب میرسونمتون بعد میام دنبالتون هر جور راحتین متین-خدانگهدار متین پشت به من کرد که بره.زدم به سیم اخر و گفتم جناب شایسته؟ متین برگشت یه لحظه چشمام توی تله چشماش به دام افتاد تمرکزم را واسه ادامه صحبتم از دست دادم متین-منتظرم بله؟ متین-چی می خواستین بگین اها....ببینین اقای شایسته من از سکوت متنفرم یه جورای واسم شکنجه است عذابم میده واسه همین دلم می خواد فردا مثل امروز نباشه متین-متاسفم من رادیو پیام نیستم منظور؟؟؟؟؟ متین-روی من به عنوان هم صحبت حساب نکنین.هم اینکه زیاد اهل صحبت نیستم و هم اینکه فکر نمی کنم موضوع های مورد علاقه من به درد شما بخوره و از کجا تا این حد مطمئنید؟ متین-از انجا که شما و امثال شما را خوب میشناسم من و امثال من چه شکلی هستیم؟ متین ساکت به چشمام زل زد اختیار از کف دادم و گفتم:وقتی صحبت می کنی بدون طرف صحبتت کیه در ضمن من هم صحبتی با رادیو پیام را به شما ترجیح می دم متین-پس الان مشکلی ندارین؟ با حرص گفتم:نه خوب اگه حرفی نیست خدانگهدار
توی دلم گفتم:بری که بر نگردی
ادامه دارد ....