_خداحافظ.
از ماشین پیاده شدم و زنگ رو فشردم.جلوی چشمی ایفون رو با کف دست پوشوندم.
مامان:کاری داشتی به بابات زنگ بزن.
_باشه.برین.
در با صدای تقی باز شد.
بابا:مراقب خودت باش دخترم.
برگشتم سمتشون.
_چشــــــم.نگران نباشین.بچه که نیستیم!
مامان:باشه عزیزم.سلام برسون.
بابا تک بوقی زد و ماشین و به حرکت در اورد.
وارد شدم و در رو بستم.داشتم از حیاط رد میشدم که سولماز ُ کنار استخر دیدم.به اسمون خیره بود و خودشو بغل کرده بود و تو فکر بود.سمتش رفتم و اروم از پشت بغلش کردم.
سولماز:نکن قلقلکم میاد!
اخی.حتما فکر کرد من سیاوشم! اخ جون یه موقعیت خوب برای کرم ریزی!
سرمو خم کردم و گونشو بوسیدم.
سولماز:اه.ولم کن سیاوش حوصله ندارم!
و همزمان با گفتن حرفش برگشت سمتم.چشماش برق شادی گرفت و چشمای من برق شیطنت!
چشماش گرد شد و با تعجب نگاهم کرد.با لبخند شیطون و خبیثانه بهش نگاه کردم.
_سلام ترشیده!
و بدون فرصت به انجام حرکتی از سولماز، با دو دست به سینه ش ضربه زدم و تقریبا به عقب هولش دادم که باعث شد تلپی بیفته تو اب!
صدای جیغش بلند شد.
سولماز:ملو...ملودی میکشم...میکشمت...بذار بیام...بیرون...
به خاطر عمق زیاد استخر تو اب معلق بود و هی بالا و پایین میرفت و نمیتونست خوب حرف بزنه.
سرخوش خندیدم و دلمو گرفتم.بلند گفتم:
_چطوری عروس ترشیده؟اب تنی قبل عروسی هیلی میچسبه مخصوصا تکی!نه؟هوا هم که افتابی،جون میده واسه شنا.قشنگ فیض ببر از این موقعیت!
و دوباره خندیدم.
سولماز:درد! رو اب بخندی.
خودشو به سختی به لبه استخر کشوند و از پله هاش بالا اومد.اصلا از شنا کردن اون هم با لباس خوشش نمیومد.
با ناله و زاری و غرغرای الکی، با لباس که حالا رو بدنش سنگینی می کرد به سمتم اومد.دستاشو از هم باز کرد و به خودش نگاه کرد.
سولماز:دختره وحشی! ببین چیکار کردی.ناسلامتی فردا عروسیمه.فین فین کنان باید برم وسط مجلس؟
سرشو بلند کرد و غضبناک نگاهم کرد.
لبخند ژکوند و تند تند پلک زدم.
سولماز:خودت و خر کن!
_دلت میاد بهم بگی وحشی؟من به این آرومی! اشکالی نداره میشی سوژه سال!عروس خس خسو!
پشت سرش خندیدم.سولماز بِدو اومد دنبالم.جیغ خفیفی کشیدم و دور استخر دویدم.من بدو اون بدو!دیگه نفسم بریده بود.با اخرین توانی که داشتم سمت خونه دویدم و خودمو انداختم تو.
.
.
.
.
.
.
.سولماز:وایستا ببینم.خس خسو عمته زرافه!
بین خنده به سرفه افتادم.رو کاناپه دراز کشیدم و دستامو بالا بردم.
_من تسلیمم! جان سیا بهم کاری نداشته باش نمیخوام جوون مرگ بشم.اونوقت تیتر روزنامه ها میشه عروس قاتل در شهر!
سولماز خندید و رو مبل روبرویی اون سمت میز نشست و کوسن پرت کرد طرفم.
سولماز:گمشو!دیوونه.
تو هوا کوسن ُ گرفتم.به پهلو دراز کشیدم و دست زیر سر گذاشتم و بهش نگاه کردم.
_جبران اذیت کردنم بود.یادته که رفته بودیم تیراژه و من گفتم یه روزی بهت نشون میدم که...
سولماز:اوه اوه! اره یادم اومد.چه حافظه ای داری تو!
_ما اینیم دیگه!
سولماز:خودشیفته!
_از شوخی گذشته چرا حوصله نداری؟ اتفاقی افتاده؟خوبی؟استی سلامتو تو حیاط جا گذاشتی؟!
سولماز:سلام عزیزم.نه اتفاقی...
وسط حرفش پریدم و براش زبون در اوردم و لب پایینمو جلو دادم.
_زرافه هم خودتی!
سولماز خندید و سری تکون داد.
سولماز:باشه بابا.بیا منو بزن! قاطی داریا.یکدفعه حالت تهاجمی میگیری! کنترل کن خودتو دخترم.
_کوفت.باز گفتی دخترم که! ایشالا 3ماه دیگه بچه دار میشی عقده ت از بین میره!
سولماز همزمان دو کوسن به سمتم پرت کرد.جیغی کشیدم و خودمو جمع کردم که یهو افتادم زمین و کمرم ناقص شد!
از دردی که تو بدنم پیچید ناخود اگاه اخم کردم.سولماز سریع خودشو بهم رسوند و کمکم کرد بلند شم.
_ای خدا...ای...
سولماز:تو ادم نمیشی!
زانو و بازوهامو با دست فشردم و ماشاژ دادم.
_نظر لطفته عروس ترشیده!
دردی تو بازوم پیچید.سمت سولماز چرخیدم و به بازوم نگاه کردم.
بلند گفتم:
+آی! خره چرا اینطوری میکنی؟ نیشگون که نیست سوزن گاویه! وحشی منم یا تو؟ ای خدا دستم...مـامـــان!
سولماز تک خنده ای کرد و گونمو بوسید.
_شرمنده دست خودم نبود.خب معلومه تو!
خودمو تکونی دادم که مثل فنر از جاش پرید و رفت تو اشپزخونه.
سولماز:چای یا قهوه؟
_قهوه اسپرسو بدون شکر.
سولماز:امر دیگه؟
_فعلا همین.
آروم گفت:
سولماز:پررو!
_هوی عروس خانوم من کر نیستما!شنیدم چی گفتی.
سولماز: جان من بذار این یه امروز بی دردسر و با ارامش بگذره.
لبمو به حالت نمایشی گزیدم و گفتم:
_وای چه حرف بدی زدی!باشه بذار راجبش فکر کنم.
سینی با محتویات قهوه و بیسکوییت کنجدی روی میز گذاشت و نشست.
سولماز:خیلی رو داری به خدا!
_پس چی!
قهوه تو دستمو کمی بالا دادم و به جلو حرکت دادم و با خنده و شوخی گفتم:
_به سلامتی عروس ترشی لیته ای!میگما تا اخر عروسی مردم چطور بوی ترشیدگیتو تحمل میکنن؟
سولماز با حرص قهوه ُ روی میز گذاشت و گفت:
سولماز:خداروشکر که دارم ازدواج میکنم و از ترشیدگی در میام سرکار!
همونطور که بیسکوییت تو دهنم میذاشتم و میخوردم گفتم:
_به لطف سیاوش!
و باز شلیک کوسن و گله و غر زدنای سولماز از سر گرفته شد...





میبخشمت با عشق
میبخشمت با اشک
میسپارمت دست
این راه بی برگشت
میبخشمت وقتی
تو گریه گم میشی
با تو یکی میشم
وقتی که شب برگشت
تقدیر ما این بود
ای اخرین همدم
یک روزم شده یک عمر،دور از هم
مثل دو هم سلول دیوونه و گیجیم
ما تو حصار هم هرگز نمیگنجیم
میبخشمت تا شب
هم بغض و طوفان عشق
میبخشمت اما مثل یه بیگانه
پائیز این تقدیر
ای اخرین همدم
یک روزم شده یک عمر،دور از هم*




ادامه دارد...