جلوي اتاق به چار چوب در تكيه مي دم ..پيرزن مثل چوب افتاده تو جاشو و تكونم نمي خوره ...تا نگاش بهم مي افته .... اروم دستشو مياره بالا و برام تكونش مي ده ...مي فهمم چي مي خواد ..چشمامو مي بندم و .مي رم طرفش ...پتو رو از روش مي كشم ...دستشو مي گيرم و تو جاش نيم خيزه اش مي كنم ..پشتمو بهش مي كنم و دوتا دستشو مي گيرم و مي كشم رو دوشم ...خداروشكر انقدر لاغر پير هست كه زياد وزنش بهم فشار نياره ..يه جورايي كولش مي كنم و از اتاق ميارمش بيرون و به طرف دستشويي مي برمش ...وقتي در دستشويي رو مي بندم ..دستي به كمرم مي كشم ..و به اين فكر مي كنم كه تو سن 23 سالگي احساس يه زن 40 ساله رو دارم كه تمام درداي عالم ريخته رو سرش ...مي دونم كارش يه 5 دقيقه اي طول مي كشه.... براي همين وارد اتاق ميشم .و زير سماورو روشن مي كنم ..و كنار پري رو زمين در حالي كه تكيه امو به ديوار مي دم مي شينم دست راستمو مي ذارم رو پيشونيم ...و به ياد حرفاي سعيد مي افتمسعيد- تو با من بيام ..برات بهترين زندگي رو جور مي كنم ...دستمو از رو پيشونيم بر مي دارم و نگامو مي چرخونم طرف پري سعيد- دلم يه پسر مي خواستسعيد- نه اينكه دختر بد باشه ها..نه ولي پسر يه چيز ديگه است...پسر پشت باباشه و تو پيري ميشه عصاي دستشبغضي مي كنم و به چهره معصوم پري بيشتر خيره ميشم- اخه اين چه كاريه ..كه هي بايد بري و بياي ..اخرشم كه پولي دستتو نمي گيرهسعيد- بس كن ديگه ستاره ..اصلا زنو چه به دخالت تو كاراي مردا...تو خيلي هنر داري خونه داريتو كن...اشك از گوشه چشما م جاري ميشه ...و چهره اشو ميارم مقابلم سعيد- اي بابا مگه مي خواي چيكار كني؟ ..يه بار م كه شده به حرفم گوش كن ..-اخه سعيدسعيد- ستاره يه بار تو زندگي بهم اعتماد كن - چه حرفا كه نمي زني سعيد ...من اگه اعتماد نداشتم كه الان اينجا نبودمسعيد- خوب اگه بهم اعتماد داري و دوسم داري اينبارم به حرفم گوش بده.....باور كن زندگيمون از ايني كه هست بهتر و بهتر مي شه ..اصلا از اين رو به اون رو ميشهدستي به زير بيني ام ميكشمو و به در دستشويي خيره ميشم ...سعيد- همين يه بار..... اين كارو برام بكن ستاره ...پيرزن به در دسشويي ضربه مي زنه ...از جام بلند ميشم و وارد حياط ميشم...باز بايد به دوشم بكشمش ...تو جاش كه دراز ش مي كنم ...با دستش ضربه اي به ليوان بغل دستش مي زنه ...براش تو ليوان اب مي ريزم ..و كمي بلندش مي كنم كه ابو به خوردش بدم ...كمي دور دهنش خيس ميشه با پارچه اي كه هميشه كنار وسايلش مي ذارم دور دهنشو پاك مي كنم و دوباره درازش مي كنم ...و بهش خيره ميشمو زمزمه وار با خودم:اره سعيد خان اينم زندگي كه بهم قولشو داده بودي ...پوزخندي مي زنم و مي گم:-مي خواستي بهترين زندگي رو برام جور كني ...ولي عوضش شدم پرستار مادر از كار افتاده ات ...-كجايي كه به حرفات جامع عمل بپوشوني ...سرمو ميارم بالا و به قاب عكس رو طاقچه خيره ميشم..عصبي ميشم و با عصبانيت به طرفش مي رم..برش مي دارم و پنجره رو باز مي كنم و با با خشم پرتش مي كنم تو باغچه كوچيك خونه كه با صدا شيشه اش شكسته ميشه و پري رو از خواب مي پرونه ....چند تا نفس عميق مي كشم و سعي مي كنم ديگه بهش فكر نكنم پري- مامان من گشنمه ....زودي سرمو بر مي گردونم طرف پري چقدر از اين جمله بدم مياد ..كلا از چيزي كه جوابي براش نداشته باشم بيزارم ...پيرزن هم با نگاهش بهم مي گه گشنه اشه ...فقط قدرت حرف زدن نداره مي خوام داد بزنم و فرياد كنم كه خوب گشنه اتونه كه گشنه اتونه ....بايد از كجا براتون بيارم ...؟از سر قبرم ؟پري تو جاش نشسته و مستقيم بهم خيره است ...طاقت نميارم و چادرو از روش مي كشم و مي ندازم رو سرم ...و با قدمهاي بلند از خونه مي زنم بيرون ...تا از در خارج ميشم ..باز با نگاههاي بي معني همسايه ها مواجه مي شم ..محلي بهشون نميدم و به طرف مغازه اقا ابراهيم راه مي افتم...پيچ اولو كه رد مي كنم ...يكي مي افته دنبالم ..گوشه هاي چادرمو محكمتر مي گيرم و قدمهامو تندتر مي كنم ......صداي قدمها برام آشناست ..اب دهنمو قورت مي دم و اصلا به كسي نگاه نمي كنمسرمو ميگرم به سمت پايين و تا خود مغازه با سرعت مي رم ..البته بيشتر به دويدن شبيه تا راه رفتنوارد مغازه كه ميشم ..ابراهيم اقا رو مي بينم كه در حال حساب كردن دخل و خرجشه ...نزديكش مي شم و سلامي مي كنم كه با اخم سرشو برام تكون مي ده- يه شونه تخم مرغ و با يه بسته نون مي خواستم ...دستشو از رو ماشين حساب بر مي داره و يه تاي ابروشو مي ندازه بالا:پول داري ؟سرمو مي ندازم پايين و لبمو جمع مي كنم :- بذاريد به حسابچوب خطت پره ..برو هر وقت پول اوردي بهت مي دم ...سرمو كمي كج مي كنم :- بديد فردا براتون ميارمبرو همون فردا با پول بيا ..منم همون فردا بهت مي دم ...- خوب حداقل 4 تا دونه بديد ...كلافه سرشو مياره بالا.:.مگه حرف سر به دونه يا يه شونه تخم مرغه.........هر چيم كه بخواي بايد اول پولشو بدي ...پول داري بيارم..... نداريم كه بسلامت ...اشك تو چشمم جمع ميشه و رو مو ازش مي گيرم ...چادرو رو سرم مرتب مي كنم و از مغازه ميام بيرون و با قدمهاي شل و نا اميد به طرف خونه راه مي افتم ....كه قدمها.. باز صداشون ازارم مي دن ...گرمايي از پشت بهم نزديك مي شن كه زودي مي چرخم ...و مستقيم به چشماي بي حياش خيره ميشم ...ادامسشو تو دهنش مي چرخونه و با وقاحت تمام به سر تا پام خيره ميشه :چرا انقدر تو لجبازي دختر.....ببين با خودت و دخترت چيكار مي كني ..؟- .گمشو برو دست از سر ما بردار پوزخندي مي زنه و دستي به جيب شلوار ش مي بره ..و كيف پولشو در ميارهو با اشاره به مغازه ابراهيم اقا:چقدر بهش بدهكاري ؟-اشغال كثافت مگه خودت ناموس نداري ...كه گير دادي به ناموس مردم ...برو پولتا تو چاه مستراح خرج كن كه ارزش پولات فقط همون جاستبي توجه به حرفاي زننده ام :پولدار شدي؟ يا خبريه كه زبون در اوردي ؟چادرمو بيشتر مي كشم رو صورتم و با سرعت ازش دور ميشم ..كه زودي خودشو بهم مي رسونه و جلوي راهمو مي گيره:تو اگه يه بله بگي مطمئن باش از اين فلاكت در مياي-خفه شودورش مي زنم و به راهم ادامه ميدم كه با داد پشت سرم مي گه:صاحب خونه اتم كه فردا وسايلتو مي ندازه وسط كوچه ...فكم منقبض ميشه .و به راهم ادامه مي دم بعضيا كه از كنارم رد ميشن يه جوري بهم نگاه مي كنن كه انگاري بايد سر تعظيم جلوي يه لات بي سرو پا فرود بيارم و تسليم خواسته هاش بشم مي دوه و پشت سرم :فكر كردي خيلي تفحه اي ....بيچاره دلم برات سوخته كه مي خوام يه سايه بالا سر داشته باشي ....اشكام در مياد ....به جلوي در خونه مي رسم..كه باز مياد پرويي و بي حيايي تا به كجا..البته از اين محله و ادماش بيشتر از اين توقع نيست..كاش يكم پول داشتم كه از اينجا مي رفتم و از ادماش دور مي شدمبا لرزش دستام .. كليدو مي ندازم تو قفل در.... كه تكيه اشو به ديوار مي چسبونه ..و .با لحن چندش اوري :به ننه ام بگم امشب با گل شيريني بياد؟قدم دخترتم سر چشم زنها شروع مي كنن به پچ پچ كردن...و اروم زير زير كي خنديدنتمام وجودم از ترس و عصبانيت به لرزه مي افته ...مي خواد ادامه بده كه دروباز مي كنم و مي پرم تو خونه و درو محكم مي بندم ...با مشت به در مي كوبه:بدبخت فكر مي كني اگه من نيام كس ديگه اي مياد سراغت .....يعني من بي غيرت تر از اون شوهر بي غيرتتم ..كه نمي خواي جوابمو بديفصل چهارم :اب دهنمو قورت مي دم و رو پله پايين در مي شينم .... دستامو مي ذارم رو سرم و به گريه مي افتم....كه يه مشت ديگه مي زنه:فكر نكن امارتو ندارم..بهتره باهام راه بياي ...اشكم شدت مي گيره ...و به اين فكر مي كنم اگه سايه يه مرد بالا سرم بود .آيا اون موقع هم .انقدر راحت جرات مي كرد كه تو روز روشن تهديدم كنه ....به پري كه گوشه حياط با خاكاي داخل باغچه بازي مي كنه نگاه مي كنم ...با خاكي كردن خودش بهانه رو دستم مي دهو من براي تلافي كردن همه ناراحتياماز جام بلند ميشم و مي رم بالاسرش نگاهش منو ياد سعيد مي ندازه ..همين باعث ميشه كه فكر كنم طرفم سعيده ..بازوشو مي كشم و برش مي گردونم طرف خودم و با عصبانيت با دستم محكم مي زنم به پشت دستش- ببين با لباسات چيكار كردي ..چقدر بشورم .....چقدر بساوم..كفشتم كه گم كردي ..هان چرا انقدر اذيتم مي كني؟بلند مي زنه زير گريه ...كه دوتا ضربه اروم ديگه به بازوهاش ميزنمدستاشو مشت مي كنه و مي گيره جلو چشماش ...دلم كباب ميشم و از كردم پشيمون .... اشك خودمم دوباره سر باز مي زنه اما ديگه طاقت اين همه زجر و بدبختي رو ندارم ......پري با گريه مي دوه داخل اتاق ....ولش مي كنم و براي .چند دقيقه اي تو حياط ميشينم تا كمي اروم بشم ...قبل از بلند شدنم ..به قاب افتاده شده تو باغچه خيره ميشم ..از جام بلند ميشم و مي رم طرف قاب و از روي خاكا برش مي دارم و اخرين تكيه هاي شيشه كه روش باقي مونده رو از ش جدا مي كنمبا حسرت به عكس داخل قاب خيره ميشم و دوباره اشك تو چشمام حلقه مي بنده قابو مي گيرم جلوم و با صداي لرزوني :-تا كي بايد تحمل كنم .؟چرا جوابو نمي دي ؟...فقط بلدي از پشت این عكس يه لبخند بهم تحويل بدي .ديگه با چه رويي برگردم پيش خانواده ام..تازه برگردمم مگه ديگه تحويلم مي گيرن يا راهم مي دن ؟...پاشو بيا و ببين روزگارمو ..بيا و خودت جواب شكماي گشنه اشونو بده...نكنه چون بچه ات دختره برات مهم نيست كه گشنگي بكشه ...دست چپمو بلند مي كنم و مقابل قاب نگه مي دارم و تكونش مي دم :- ببين چي شده ....تو این سن شده درست مثل دست پيرزنا ...- ارزو به دلم موند مثل زناي ديگه حداقل توي يه انگشتم يه حلقه داشته باشم ...بيا و ببين كه من براي چي پشت كردم به خانواده ..باز دستمو به قاب عكس نشون مي دمو داد مي زنم يعني براي این ..براي رسيدن به این دستا ..جلوي پدرم وايستادم و دل مادرمو شكستم ....قابو اوردم پايين و چشمامو محكم بستمو و باز كردم....و اين قطره هاي اشكي بود كه خيلي راحت از چشمام سرا زير شدن ...دستي به صورتم كشيدم ..و به طرف اتاق راه افتادم كه زنگ خونه به صدا در امدعصباني شدم و به گمون اينكه باز فرهاده با شدت درو باز كردم و خواستم سرش خراب بشم كه ...ليلي دختر همسايه .... كه يه كوچه بالاتر از ما مي نشستن با يه ظرف به بار مصرف جلوم ظاهر شد ليلي - سلام نمي دونستم لبخند بزنم يا اخم كنم ...اما تلاش كردم بهش لبخند بزنم- سلام ليلي جون...سلام ستاره خانوم ..پارسال دوست امسال اشنا ...تعارفش كردم كه بياد تو ...با لباي خندون وارد شد و ظرفو به طرفم گرفت ...ليلي - نذر مامانه.... به اندازه يه 20 تا خونه ای نذر كرده بود گفتم يكيم براي تو بيارم ....از ته دل خوشحال ميشم و خدا رو با تمام وجود شكر مي كنم - خدا قبول كنه....چادرشو از رو سرش بر مي داره و همراهم رو پله پايين در ميشينه ليلي - باز این فرهاد مزاحمت شده بود؟سرمو اوردم بالا-از كجا فهميدي ...؟ليلي - بگو كي نفهميده ؟...عوضي بي شرف انگار محله ارث باباشه...سرمو مي ندازم پايين...ليلي - امروز چرا انقدر زود امدي ...مگه سركار نبودي ؟رنگم پريد :-مجبور شدمليلي - يعني بازم؟سرمو با ناراحتي تكون دادمليلي - مي خواي چيكار كني ؟-نمي دونم.... فعلا كه بايد يه كاري كنم كه از این محله برمليلي - اخه تا كي مي خواي از اينجا به اونجا بري ...- ليلي اگرم نرم ....كار ديگه ای نمي تونم بكنم...تا يه مدت ديگه اينجا رو هم پيدا مي كنن..اونوقته كه تو كل محل بي ابرو مي شم - فكر ميكني ... از اون سيسموني چقدر گيرم مياد؟خودمو بكشم و صبح تا شب اونجا باشم ... ماهي يه 170 تومني مي ندازه تو دامنم ...تازه تا به خودمم ميام كه هنوز دو روز از ماه نگذشته تموم ميشه ...ليلي لباشو كمي كج كرد و گفت:- يه چيز ي بهت بگم ناراحت نمي شي؟لبخندي زدم:- نهليلي - يه كار برات سراغ دارم ولي نمي دونم دوست داشته باشي كه بري يا نه - چه كاري ؟ليلي - البته اينجا نيستا ..از این بابت خيالت راحت- چرا بايد خيالم راحت باشه؟ليلي - خوب خوب شايد كارشو دوست نداشته باشي - مگه كارش چيه. ؟ليلي - با كاراش حداقل مي توني خورد و خوراك دو روزتو در بياري...مي دونستم كه صبحا نمي توني بري ...چون تو مغازه اي ...برا همين كارو براي بعد از ظهرات گرفتم ...البته اگه تو قبول كني ...-جون به سرم كردي... خوب بگو كارش چيه ؟سرشو انداخت پايين و با انگشتاش شروع كرد به بازي كردن ليلي - يه خونه هست... خونه كه نه... يه اپارتمانه كه يه نفرو مي خوان.... كه تو هفته دوباري بره اونجا و راه پله ها و پاركينگشونو تميز كنه اخم به چشمام امد و دندونامو بهم فشار دادم ...نگاهمو كه ديد سريع و با اميدواري :ليلي- اما من دارم صحبت مي كنم كه اگه بشه براي تميز كردن خونه بري ..نه راه پله ليلي- اونجا دوتا خانواده هستن كه به همچين ادمي احتياج دارن..چه مي دونم همين تميز كردن خونه و خريداشون و كلي كار ديگه با ناراحتي و عصبانيت سرمو گرفتن پايين ...متوجه ناراحتيم شد..ليلي- ببخش اصلا نبايد بهت مي گفتم ...راستش يكي از بچه ها گفت چنين جايي هست چون خودش يه جاي ديگه رو داشت نمي تونست همزمان به دوتا خونه بره ..... منم ازش شنيدم برا همين گفتم شايد تو بخواي ... ولي انگاري اشتباه كردم ....دستامو تو هم قلاب كردم :- حالا براي يه روز چقدر مي دن؟ليلي با خوشحالي :ساعتي پول مي دن-ساعتي چند ؟ليلي- ساعتي 4 تومن ...يعني سه ساعت از بعد از ظهر تو كه بري ...12 تومن گيرت مياد ...تازه این فقط براي راه پله ها و پاركينگه...اما اگه بتوني بري و خونه اشونو براشون تميز كني ...خيلي بيشتر از اينا پول بهت مي دن - مثلا؟ليلي- چه مي دونم به احتمالا زياد اگه بخواي خونه براشون تميزي كني... ماهي بهت حقوق مي دن ...چون يكي رو براي يه مدت طولاني مي خوان كه بتونن بهش اعتماد كنن..نه فقط براي يكي دوبار.مي دوني كه اينجور ادما پولشون از پارو بالا مي ره ...به احتمال زياد ماهي يه 60- 70 تومني گيرت بياد... تازه این فقط براي تميز كردن خونه استاگه كاراي ديگه ای هم بهت محول كنن كه پول بيشتري گيرت مياد..بعضياشونم كه دست و دلبازن ..و جرينگي پول مي دن ...يهو ديدي همينطوري يه 200 تومني گذاشتن كف دستت....حالا نظرت چيه ؟به فكر فرو رفتم ...ليلي- اما مي دونم كه برات سخته ..ولي من بايد تا فردا جواب زهرا رو بدم ..تا بهم گفت ياد تو افتادم ..ولي نگفتم كه براي تو مي خواما ...گفتم يه نفري هست كه به این كار خيلي احتياج داره.... بذار به اون بگم ...اونم گفت تا فردا جوابشو بدم ...تا اگه نخواستي به كس ديگه اي بگه سرمو اوردم بالا و به چشماش خيره شدم:-نمي توني كار خونه برام بگيري ..؟ليلي- خوب این كه دست من نيست ....بايد باهاشون حرف بزنيم..اونا بيشتر دنبال يه كارگر براي تميز كردن راه پله ها هستن ....ساكت شدمليلي- راستي اونا محل كارتو مي دونستن كجاست ؟- نه بابا از شانسم داشتم مي رفتم كه نزديكاري مغازه ديدمشون ....ردمو تا اونجا گرفته بودن- تقصير خودمم شد ..كه يه دفعه شروع كردم به دويدن كه متوجه ام شدنليلي- يعني فردا هم ممكنه-نمي دونم ...هيچي نمي دونم-راستي مي تونم فردا پري رو براي يه يكي دو ساعتي بذارم پيشت ؟طبق عادت هميشگيش لبشو كمي كج كرد:ليلي- تا ظهر مياي ديگه ؟سرمو تكوني دادم :- اره زود ي ميام ..ليلي- به زهرا چي بگم؟به چشماي ليلي خيره شدم...چقدر حرف زدن در این مورد براش راحت بود..خوب حقم داشت..اخه قرارم نبود كه خودش تو سن 23 سالگي بيفته به جون پله هاي خونه يكي ديگه...چقدر اينكار برام سخت بود ......- نمي دونمليلي- تو كه يه مدت تو قسمت نظافت هتل كار كردي ..اين كه نبايد برات سخت باشه نفسمو با ناراحتي دادم بيرون و جوابي ندادم ...از جاش بلند شد..:ليلي- فكراتو بكن تا فردا بايد جوابشو بدم من ديگه برم ... همزمان منم باهاش بلند شدم :- مي اومدي توليلي- نه ديگه برم ...كاري نداري ...؟- نه ممنون..به مادرتم سلام برسون ...و ازش تشكر كن در و كه پشت سرش بستم ....به غذاي تو دستم خيره شدم ...و با خوشحالي پري رو صدا زدم ...فصل پنجم:نمي دونستم بايد چيكار كنم ...دو دل بودم كه براي اين كار برم يا نه...به لنگ كفش پري كه جلوي در افتاده بود خيره شدم .-حالا پول كفش اينو از كجا بيارم؟ ...بهتره كه فردا يكي از تو مغازه بردارمو و به صاحب مغازه بگم از حقوقم كم كنه ....اما اگه اين كارو قبول كنم با دوبار رفتن پول كفش پريم در مياد ...كوك اخرو به كاپشن پري كه از داخل كمي پاره شده بود زدم و نخو به دندون كشيدم كه زنگ خونه به صدا در امد ..بلند شدم :بله كيهجوابي نداد.. به طرف در رفتم و به ارومي درو باز كردم ..زن احمد اقا ...با چشماي يه خون نشسته ...به انتظار ايستاده بود- سلام فاطمه خانوم ..بفرماييد ..سرشو برام تكون داد و بعد با اشاره به زن و شوهري كه كنارش ايستاده بودن ازشون خواست وارد خونه بشن ..با تعجب ..بهشون خيره شدم و از جلوي در كنار رفتم اول اونا رو فرستاد تو خونه و بعدم خودش با غرور و چهره ای اخمو وارد شد...فاطمه خانوم- ببينيد خونه خوبيه ....دو اتاقم داره ...هيچ كم و كسري هم نداره شما هم كه ماشالله دو نفريد.......تا سر سالم انشالله خودتون صاحبخونه ميشيد و مي تونيد يه خونه بزرگتر بگيريد حياطم داره ...سريع رفتم جلوي فاطمه خانوم- من كه گفتم فردا پولتونو مي يار م ..كه دستشو گذاشت رو سينه ام و هلم داد به عقب و بي توجه به من... همراه زن و شوهر وارد خونه شدن ...زن و شوهر كه معلوم بود زياد از خونه خوششون نيومده ...از اتاقا خارج شدن ...فاطمه خانوم- نگاه به در و ديوارش نكنيد... شما وسايلتونو بياريد بچينديد ..انوقت بينيد چي ميشه ...مرد - بذاريد تا امشب فكرامونو بكنيم ...فردا اگه جوابمون مثبت بود خدمت مي رسيمفاطمه خانوم- باشه مشكلي نيست ولي بهتر از این خونه و با این قيمت تو این محله..جاي ديگه اي گيرتون نمياد ...زن و شوهر سرشونو انداختن پايين و از در چوبي خونه رد شدن..فاطمه خانوم پشت سرشون راه افتاد كه وسط راه متوقف شد و روشو برگردوند طرف من :تا پس فردا وقت داري وسايلتو جمع كني و از این خونه بري ..- اما منبا حرص و دهني كف كرده :ميري و حرف ديگه اي هم نمي زني ....فهميدي ؟ .. و با عصباميت درو بهم كوبيد و رفتبا ناراحتي چادرو از سرم كشيد مو با حر ص تو دستم گرفتمش ....فصل ششم:تو حياط با افكار درگير م ايستاده بودم و به دنبال راه حلي مي گشتم كه زودي چادرو انداختم رو سرم و به طرف خونه ليلي راه افتادم ....مي دونستم كه ديگه صاحب خونه تصميمشو گرفته و دير يا زود منو بيرون مي كنه ..پس براي رفتن به خونه ديگه حتما به پول بيشتري نياز داشتم اميدي هم به پول پيش نداشتم... چون مي دونستم صاحب خونه تمام كرايه هاي عقب مونده رو از روي اون حساب مي كنه ...و اخر سرم .. برام يه تك تومنم نمي مونه زنگ در خونه اشونو فشار دادم ...و منتظر شدم اول مادرش امد دم در و بعد از يه سلام و احوالي پرسي گرم... ليلي رو صدا زد ...ليلي- سلام چي شده...- هنوز به زهرا كه نگفتي ؟ليلي- مي خواي كارو بگيري؟سرمو تكوني دادم و گفتم :- اره.... فقط ليلي جون ببين مي توني كاري كني كه كار خونه رو بهم بدن ....ليلي- باشه من امشب با زهرا تماس مي گيرم...- راستي ليلي جان جايي این دور بر..برا خونه سراغ نداري ...ليلي- خونه؟- اره ...كه كرايه اشم زياد نباشه ليلي-.صاحب خونه جوابت كرده؟سرمو گرفتم پايين ..ليلي- والا چي بگم من كه نمي دونم... شايد مامان بدونه... اونم بذار تا فردا خبرشو بهت مي دم ...-باشه من ديگه برم ....و بعد براي ياد اوري به ليلي باز تكرار كردم:- پس فردا پري رو بيارم پيشت ديگه ...با ناراضايتي سرشو تكوني دادو گفت:بيار فقط تا ظهر بيايا .... من بايد برم جايي ..باشه؟سعي كردم لبخندي بزنم و حرف ديگه اي نزنم كه پشيمون بشه و فقط با گفتن يه باشه جوابشو دادم ****شب با خيال اينكه بچه ام و پيرزن با شكم گرسنه به خواب نرفتن ...چشمامو رو هم گذاشتن و از خدا خواستم كه حداقل فقط چند روز ديگه بهم وقت بده و تنها نذازه..فقط چند روز ...اما نمي دونم چرا بعضي وقتا كه از خد ا چيزي مي خواي كه برات شده آرزو.... معمولا اون چيزي رو بهت مي ده كه كاملا برعكس خواستته ....و انتظاراتو برا ورده نمي كنه ...البته كاش مي دونستيم كه هر چي باشه و هر كاري و چيزي كه خدا سر راهمون قراره مي ده همش از سر حمكت اونه..نه فراموش كردن بنده هاش ....و چه خوب بود كه براي هر حكمت و هر چيزي كه بهمون مي ده فقط شكر گذارش مي بوديم كمتر گله گذاري مي كرديم ***صبح زود...شال و كلاه كردم ....و پري رو كه حسابي خواب الود بود از جاش بلند كردم ..و لباساشو تنش كردم ..پيرزنو هم قبل از رفتن به بار ديگه بردم دستشويي و يه ليوان اب هم كنارش گذاشتم ..تا كه وقتي بر مي گردم از تشنگي تلف نشده باشه از اولين روز كه ديده بودمش .. بيچاره كلي تغيير كرده بود.و ..بعد از قضيه سعيد زمين گير شد و شده بود يكي از دردسرام موقع سپردن پري به ليلي...بهم متذكر شد و گفت كه زهرا باهاشون حرف زده و .كمي اماده اشون كرده ولي بهتره خودم برم اونجا و باهاشون حرف بزنم و قانعشون كنم كه فرد خوب . مطمئني براي كار تو خونه اشون هستم ....وقتي ادرسو بهم داد..فهميدم خيلي از محله ما دوره ..و تا اونجا بايد چند تا ماشين عوض كنم از اتوبوس واحد كه پياده شدم با ترس . همونطور كه با خودم صلوات مي فرستم به مغازه نزديك ميشدم و به اطرافم خوب نگاه مي كردم...نمي دونم تا حالا شده از كسي يا چيزي بترسي و هي ازش فرار كني ولي همشم مجبور باشي به جايي بري كه ممكن اون ترس هر لحظه بهت نزديك بشه..و مچتو بگيره ...حال منم همونطور بود ... ...ضربان قلبم مرتب مي زدو رنگ و رومم به شدت پريده بود وقتي مطمئن شدم خبري نيست و مثل ديروز كسي به دنبالم نمي گرده ..با خيال راحت وارد مغازه شدم ......صاحب كار كه مردي حول و هوش 35-37 ساله ...بود به محض ديدنم دادش رفت رو هوا كه ..چرا ديروز نيومدي و مغازه رو به امون خدا سپردي ...- ببخشيد بچه ا م مريض بود...بايد مي بردمش دكتر این بچه اتم كه همش مريضه... اينطوري كه نميشه ..- ببخشيد ديگه تكرار نميشه ..سرشو تكوني داد و به طرف صندوق رفت ..چادرمو برداشتم و دستي به شال سبز م كشيدم ...و مشغول جا به جا كردن وسايل شدم ...خوشبختانه چون خيلي بهم اعتماد داشت زياد سعي نمي كرد كه دست به سرم كنه و منو از كار بي كار كنه هميشه بعد از اينكه من مي امدم مدتي تو مغازه مي موند و قتي كه خيالش راحت مي شد ...مي رفت ....كه دقيقا بعد از 10 دقيقه مغازه رو به من سپرد و رفت ...تا نيم ساعت بعد از رفتنش ...در حال مرتب كردن و جابه جا كردن لباسا بودم كه ...يه زن و شوهر وارد مغازه شدن ...و باهم شروع كردن به ديدن وسايل ...و لباسا با لبخند بهشون نزديك شدم ..- .مي تونم كمكتون كنم ...؟زن با عشوه و ناز و با شكمي ورم كرده : سينا به نظرت اون لباس قشنگ نيست؟..بيشتر مشتريا همين طوري بودن و درست و حسابي جوابي نمي دادن... لباس مورد نظر زنو برداشتم و با لبخند به طرفشو گرفتم ...- جنسش عاليه ...تازه رنگاي متنوعي هم داره ....- مي خوايد رنگاي ديگه اشم براتون بيارم ..زن دستي به لباس كشيدو با دلخوري:از دور قشنگ ديده مي شودا ... ولي الان كه از جلو مي بينم زياد ازش خوشم نمياد؟مرد- اشكالي نداره عزيزم مي خواي باز نگاه كن ..هر كدومو كه پسند كردي همونو بر مي داريم - مي تونيد از اونو فروشگاه هم ديدن كنيد..لباساي جديدمونو كه اورديم اكثرا اونجاست ..زن در حالي كه دستش رو كمر ش مي ذاشت به اون طرف رفت ..و مرد هم به دنبالش ..هر وقت مشتري مي امد بايد كنارشون مي رفتم كه هم راهنماييون كنم و هم تلاش كنم كه حداقل يكي از جنساي داخل مغازه رو از ما بخرن بلاخره با كلي وسوا س و غر غر كردناي زن ..رضايت دادن كه دو دست لباس براي بچه به دنيا نيومدشون بخرن ...كه قيمت هر كدومشون با هم ميشد حقوق يك ماه منموقع بسته بندي رو به رو ايستاده بودن ..با خودم مي گفتم خدا بده شانس ...هنوز به دنيا نيومده اينطوري براش هزينه مي كنن بخواد به دنيا بياد چيكار مي كنن ..با لبخند لباسو تو پاكت گذاشتم..و گذاشتم رو به روشو ن..- انشالله كه قدمش براتون خوب باشه..مرد لبخندي زد و با مهريوني :چند ميشه ؟قيمتو بهشون گفتم ولي زن كه انگار داره فخر مي فروشه و انگار با به دنيا اوردن يه بچه داره بزرگترين لطفو به عالم هستي مي كنه ...حتي يه تشكر خشك و خالي هم ازم نكرد ...پولو گرفتم و شروع كردم به شمردن ...وقتي ديدم درسته..:- مباركتون باشه ...كشو رو باز كردم و پولا رو گذاشتم تو كشو و دوباره قفلش كردم..چون تك و تنها بودم نمي تونستم حواسم به همه جا جم كنم ...با خروجشون شروع كردم به تا كردن چنددست لباس كه بذارمشون تو قفس ...يكي از لباسا از دستم افتاد ...خم شدم كه از رو زمين برش دارم ...وقتي بلند شدم ..دستي به لباس كشيدم و كمي تكونش دادم متوجه حضور كسي تو مغازه شدم ...به گمون اينكه مشتريه ... بدون نگاه كردن بهش ...- بفرمايد الان خدمت مي رسم ...برگشتم و لباسو گذاشتم تو قفسه ..دستي به شالم كشيدم و با لبخند برگشتم كه قلبم امد تو دهنم و زبونم بند امد ..رنگم به شدت پريد چند قدم به عقب رفتم كه پشتم به قفسه لباسا خورد دستامم كه اويزون بودن به قفسه چسبوندم ....و بهش چشم دوختممرد مستقيم به چشمام خيره شد و گفت : حالتون خوبه ؟جوابي ندادم و با ترس و نا اميدي فقط بهش نگاه كردم ...خانوم ..؟سرمو گرفتم پايين ..و دستمو اروم گذاشم رو قفسه سينه ام كه ضربان قلبمو كنترل كنم ...مرد كمي از حركتم هول كرده بود...سرشو چرخوند كه شايد كسي رو براي كمك به من ببينه ...چشمامو بستم ...- تموم شد..تموم شد ستاره خانوم ..ديگه هر چي فرار كردي بسه ته ..بلاخره افتادي تو دام ..ديروزم الكي فرار كردي دختر ...چه خوب كه پري رو سپردم دست ليلي با عجز چشمامو باز كردم ...و خودمو از قفسه جدا كردم مرد با چشماي مشكيش هنوز بهم خيره بود ...به كت كرم رنگ و شلور كتون مشكيش نگاهي كردم ..و اب دهنمو قورت دادم ..چون صبحونه هم نخورده بودم ...با ديدنش يه دفعه ته دلم خالي شده بود و كلي ضعف كرده بودم ....نمي تونستم زياد خودمو تكون بدم مرد- ببخشيدنذاشتم حرفشو ادامه بده و با صداي اروم و لرزوني :- بذاريد چادرمو بردارم الان ميام ...بايد با صاحب كارم تماس بگيرم- اما خانومبا چهره ای غمگين سرمو اوردم بالا كه لنگ كفش پري رو....رو ي ميز گذاشت با تعجب چند باري چشمامو باز و بسته كردم و به مرد خيره شدممرد- اون روز هر چي صداتون كردم ..مثل اينكه نشنيد ...شايدم عجله داشتيد كه فرصت نكرديد به عقب برگرديد و جوابمو بديد كفش دخترتون كنار ماشينم افتاد ه بود ...لبخندي زد ...و ادامه داد: امروزم اتفاقي ديدمتون ...كفشم از اون روز تو ماشينم مونده بود ..با دستاي لرزون دست دراز كردم و كفشو از روي ميز شيشه اي برداشتم...مرد كه رنگ و روي زارمو ديد:شما حالتون خوبه ..؟سرمو اروم تكوني دادم...و با ترديد بهش نگاه كردم كه ببينم باز كار ديگه ای باهم داره يا نه ..مرد با ارامش بهم خيره شده بود ...ومي خواست چيز ديگه اي بگه كه زنگ تلفن مغازه به صدا در امد ...با صداي زنگ تلفن هول شدم و كفش از دستم افتاد ...حركتامو به دقت زير نظر گرفته بود و همين امر باعث ميشد ..دست پامو حسابي جلوش گم بكنم ..خصوصا كه مي دونستم چيكاره است و براي همين شايدم داره بازيم مي ده با يه ببخشيد سربع كفشو از روي زمين برداشتم و جواب تلفنو دادم- سلام ليلي جان تويي؟....................- نه يادمه كه بايد امروز برم ....لبامو كه خشك شده بود سعي كرم با زبونم كمي ترشون كنم ..- پري اذيتت كرده.؟.............-من تا 2 ساعت ديگه ميام ......-نه ادرس يادم نرفته ..........-بتونم ...از اقاي كمالي مرخصي بگيرم... زودتر مي رم اونجا ..آره با دو دست .پايين گوشي رو محكم گرفتم و به سمت چپ چرخيدم ..مرد در حال برانداز كردن اجناس داخل مغازه بود پشتمو بهش كردم ...- خواهش مي كنم ....مي دونم كار داري فقط دو ساعت پيشت باشه تا من برم اونجا و يه سري بزنم.... مي ترسم بچه رو كه ببين كارو بهم ندن ............- اره حق با توه ..."ليلي اخلاق بخصوصي داشت ....و كمتر با كسي مي جوشيد ...از بچه هاي كوچيكم بي زار بود..نمي دونم چرا ....هيچ وقت سعي نمي كردم كه كاري رو ازش بخوام چون خوب مي دونستم كه خيلي راحت طرفو جواب مي كنه ...علاقه اي به مشكلات و ناراحتي هاي ديگران نداشت ...فقط گاهي رگ مهربونيش گل مي كرد و كاري رو انجام مي داد .مثل ديروز كه براي گفتن اينكه ....چنين كاري هست به خونمون امد..البته اگه نذر مادرش نبود فكر نمي كردم ...به خودش زحمت امدنم مي داد..هر چند من انتظاري ازش نداشتم ....ليلي اگه مي تونست براي كسي كاري مي كرد و اگرم نمي تونستم هيچ وقت خودشو به زحمت نمي نداخت ...به قول خودش نمي خواست به كسي زيادي رو بده كه بقيه از اون سوء استفاده كنن... ...براي همين دوست آنچناني نداشت ..و فقط گاهي با من هم كلام مي شد "اب دهنمو قورت دادم ...و گفتم :-نه قول تا دو ساعت ديگه حتما خودمو مي رسونم ......-خداحافظو گوشي رو گذاشتم به كفش كنار تلفن نگاهي كردمو برش داشتم...و تلاش كردم طبيعي رفتار كنم برگشتم طرفش ..چشماشو ريز كرده بود و بهم خيره شده بود -خيلي ممنون خيلي لطف كرديد ..مرد كه از حركات و حرفام به شك افتاده بود ..دستي به چونه اش كشيد و از جيب بغل كتش برگه ای در اورد ...با ترس حركاتشو زير نظر داشتم ...مثل اينكه بخواد مچمو بگيره برگه رو اروم گذاشت رو به روم ....يه عكس پرينت شده بود ..مرد- اينو ادمو این طرفا ديديد...؟اول به عكس و بعدم به مرد نگاهي كردم و دوباره با دقت به عكس خيره شدم ...و سرمو تكون دادم:- نه...مرد كه قانع نشده بود:اونروز براي چي فرار كرديد؟با ترس:- فرار!!!مرد سرشو تكون دادلبمو تر كردم- نه نه ...من ...مرد- مي شناسينش..؟نه...گفتم كه مرد همونطور خيره ..برگه رو از جلوم برداشت ...و با انگشت اشاره اش گونه اشوو خاروند...و اروم چيكيده چيكيده :- اون دختر ..هموني كه اون روز تو بغلتون بود ..زودي گفتم:.دخترم بود...سرشو تكوني داد و كارتي رو از جيبش در اورد ....- اداره پليس () كه مي دونيد كجاست ..؟در حالي كه لبهام مي لرزيد و حسابي رنگم پريده بود ..- بلهفردا صبح حتما يه سر بيايد اونجا- براي چي؟ من كهنه اصلا نگران نشيد ..فقط چندتا سوال كه...- من كه گفتم این مردو نمي شناسم... حتي يه بارم نديمشبله مي دونم ...ولي حتما بايد بيايد....براي جواب چندتا پرس ساكت شدم .... و ضربان قلبم شدت گرفت راستي اسمتون ؟- حكمت...مرد با حالت سوالي ؟چيه حكمت ؟-س.. ستاره حكمت...سرشو با استفهام تكوني داد....و به طرف در رفتم ..قبل از خارج شدن..:خانوم حكمت فردا راس ساعت 9 تو اداره باشيد چيزي نگفتمو بهش نگاه كردم ..مرد- نيازي نيست كه ماشين بفرستم دنبالتون؟سرمو سريع به راست و چپ تكون دادم:- نه... نه خودم ميام... ساعت 9مرد كه مطمئن شده بود من يه چيزم هست باز سرشو تكوني داد و گفت:بله 9....و با يه خداحافظي مغازه رو ترك كرد ...با خروجش دستي به پيشوني عرق كرده ام كشيدم ..و سر جام نشستم - .يعني دنبال منه؟..پس اون عكس كي بود كه بهم نشون داد..؟اوه خدايا شايد ترفند جديدشونه كه منو با پاي خودم بكشونن به اداره پليس ...دستي به شالم كشيدم و رو سرم مرتبش كردم ...دست و دلم ديگه به كار نمي رفت ..و به هر چي كه دست مي زدم ..از دستم مي افتاد با اضطراب و با ترس اينكه ممكنه اينا همش يه تله باشه زودي وسابلو مرتب كردم ...و با صاحب كارم تماس گرفتمفصل هفتم :وقتي فهميد بازم قصد دارم زودي برم ..شروع كرد به دعواو كلي گله گذاري ..كه چرا اينطوري مياي سر كار و هزارتا غر غر ديگه ....تازه مي خواست بيرونمم كنه كه با كلي التماس و به بهانه مريض بودن پري راضيش كردم كه اينبارم كوتاه بياد ...حتي راضيشم كردم كه مقداري از حقومو كمي زودتر بده ....كه اونم قبول كرد ....اما باهام طي كرد كه بعد از ظهر بايد به جاي صبح بيام مغازه و تا اخر شب وايستم كه منم به ناچار قبول كردم تو طول مسير سرمو پايين گرفته بودم و به اينور و اونور نگاه نمي كردم و مدام فكر مي كردم كه اون مرد چهار چشمي مراقب حركات و رفتارمه ...و لحظه اي رهام نمي كنهبا تمام سرعتي كه تو خودم سراغ داشتم از اون محله دور شدم كه كسي منو نبينه ...وقتي سوار ماشين شدم به اين فكر افتادم كه : اگه قصدش گرفتن من بود... پس چرا همونجا تو مغازه منو نگرفت ؟..اما اخه چرا تنها....؟ديگه به پري چيكار داشت..؟از وقتي كه مغازه رو ترك كرده بود ..همش چهر ه اش جلو چشمام مي اومد...مردي قد بلند چار شونه .با .موهايي نسبتا بلند و حالت دار چشماي مشكي و صورتي سفيد ..كه بيشتر تو صورتش اخم جا خوش كرده بود...تا چيز ديگههر كسيم كه از كنارم رد مي شد فكر مي كردم اونه ...و سريع رومو ازش مي گرفتم اما چرا هروقتيم كه مي امدن دنبالم اونو نمي ديد م ..يعني مامور رسيدگي عوض شده ولي به اينكه نمي خورد ...اوه خدايا خودت بهم رحم كن...نذار بد بخت بشم ..نذار پايان كارم اينطوري تموم بشه خدايا خودت كمكم كنتا به ادرس مورد نظر برسم فكر كنم يه يك ساعتي تو راه بودم ...قصدم این بود كه اين كارو هر جوري كه شده بگيرم و اگه پولش خوب باشه كار فروشندگي تو سيسموني رو ول كنم و از اونجا برم .چون .اون منطقه خيلي برام خطرناك شده بود و هر آن امكان اينو داشت كه منو بگيرن .....نزديك به 6 ماهي بود كه از دستشون قسر در رفته بودم يه آپارتمان 3 طبقه كه جمعا 6 واحد داشت ...رو به روم قرار داشت سرمو بلند كردم و به نماي بيروني اپارتمان چشم دوختم ...نفسمو دادم تو و اولين زنگو فشار دادم ...كسي جواب نداد ...براي بار دوم فشار دادم ...بله؟-سلام خانوم ببخشيد منو معرفي كردن براي تميز ...نذاشت حرفمو كامل بزنمبله بله بفرماييد تو ...و درو باز كرد ..دستمو رو در گذاشتم و با دلهره بازش كردم ...وقتي درو بستم ...در يكي از واحدا باز شد ...رومو برگردوندم ..يه خانوم جوون كه تقريبا همن سن و سال خودم بود با موهاي رنگ كرده كه بين در ايستاده بود كه مثلا با اون سر وضع از در خارج نشه .. با تعجب بهم نگاه كرد و گفت :شما براي تميز كردن راه پله ها امديد..؟- بله....اما به من گفتن شما براي تميز كردن خونه هم نياز به كسي داريد زن دستي به موهاي جلوش كشيد و كمي اومد بيرون:ولي ما براي راه پله ها خواسته بوديم...خود منم براي خونه كارگر نمي خوام .- بله ولي گفتن كه....ببين خانوم كسي براي خونه كارگر نمي خواد ...ناراحت شدم و خواستم چيز ديگه ای بگم كه پيش دستي كرد و گفت :البته يكي از واحداها هست ....كه فكر كنم شايد به يه كارگر احتياج داشته باشن... بايد بذاري ازشون بپرسم..من كه چيزي نمي دونم خوشحال شدم ...و امدم تشكري كنم كه گفت:حالا يعني نمي خواي راه پله ها رو تميز كني ...؟و بدون فرصت دادن به من:واي اگه مي خواي شروع كني زودتر شروع كن ..كه من امشب كلي مهمون دارم ..نمي خوام راه پله ها كثيف باشن .وسايلم تو پاركينگ... گوشه ديوار هست...همون پايينم مي توني لباساتو عوض كني ..كاريم داشتي صدام كن...و درو بست ..دهن باز... به در بسته شده خيره شدم ...انقدر از حركتش عصباني شدم كه به نفس زدن افتادم ........نتونستم حركت و رفتارشو تحمل كنم ..به طرف درشون رفتم .و رنگ واحدو زدمبعد از چند ثانيه درو باز كرد چيه ؟...چي مي خواي؟- ببخشيد انوقت ساعتي چند؟مگه بهت نگفتن ...؟سرمو تكون دادمساعتي 2تومنبا تعجب:- 2 تومن !!!....براي اين همه پله .نكنه بيشتر مي خواي ؟- فكر كنم ساعتي 4 تومنهزن پوزخندي زد و درو كامل باز كرد...:خر گير اوري؟- نخير فكر كنم شما حمال گير اوردي ...برو بابا ...اصلا مي خواي من به جات اين پله ها رو تميز كنم و بهت پولم بدم ...هري....برو بيرون ...روز به روز كه مي گذره امثال شما پرو تر مي شيد ...نوبر والا ..خجالتم خوب چيزيه دستمو از خشم مشت كردم ...و مقابلش ايستادم و با صداي عصبي :شك دارم توي سوسول ماماني تا به حال به قرونم خودت به تنهايي در اورده باشي كه همين طوري حرف مفت مي زني .....امد بيرون و دستشو به شونه ام زد و منو به طرف در هل داد :برو بيرون تا به پليس زنگ نزدم ...خشم تمام وجودمو گرفت ..انتظار اين برخوردو نداشتم ...يعني ميمردمم حاضر نبودم تن به اين خفت بدم كه هم براشون كار كنم و هم برام كر كري بخونن و هر چي كه از دهنشون در مياد و بهم بگن ..اما جواب دادنم بي فايده بود ..يعني اين ادم ارزششو نداشت دستشو پس زدم ...و با عصبانيت از خونه امدم بيرون و درو محكم بهم كوبيدم ..- مفت خور عوضي فكر كرده كيه ..انگار از دماغ فيل افتاده...اينم از این ...فقط بي خودي يه عالمه پول هزينه كردم ..براي هيچ ... ...اي لعنت به اين زندگي ..اي لعنت به منو زندگيم به ساعت مچيم نگاهي كردمو خواستم از خيابون رد بشم كه يه ماشين با سرعت بهم نزديك شد ...و قبل از نزديك شدن چنان بوق كشيده اي زد كه جيغم رفت رو هوا و خودمم از تر س پريدم عقب كه نتونستم تعادلمو حفظ كنم و افتادم رو زمين ...كه همزمان دستم به يه تيكه شيشه بطري برخورد كرد و كف دستمو بريد ...اخم در امد و زودي تو جام نشستم... كف دست راستمو با دست چپ گرفتمو و فشارش دادم كه از دردش كاسته بشه و خونم انقدر نزنه بيرون ...دستمالمو از جيب مانتم در اوردم و زودي رو جاي بريدگي گذاشتم ......خيلي جاش مي سوخت ...ماشينم بدون عتنا به من گازشو گرفته بود و رفته بود ...از رو زمين بلند شدم و چادرمو تكوني دادم ..و سعي كردم با دستمالم رو زخمو ببندم ...كه زياد خونريزي نكنه ولي بدجور بريده بود ..- اه ..لعنتي فقط همينو كم داشتم ...تازه ياد پري افتادم... بايد زودي مي رفتم سراغش ...تا كه صداي ليلي در نيومده بود وقتي رسيدم دم در خونه ليلي ..متوجه شدم خيلي دير كردم ...تا زنگو در و زدم در باز شد و .پري خيلي ساكت و اروم بيرون امد و پشت سرشم ليلي ليلي- چه عجب..امدي ... خوب بود كه قول دادي كه زودي مياي ...- ببخش تا برسم يكم طول كشيد ...راهشم خيلي دور بود..شونه هاشو انداخت بالا:خوب چطور بود ...؟- به درد من نمي خوردليلي- اخه چرا ؟- اينا از اون دست پولداريي بودن كه زورشون مي امد جرينگي پول بدن ....ليلي- يعني هيچي سرمو گرفتم پايين و دست پري رو تو دستم گرفتم :- اره هيچي - بازم ممنون كه بهم گفتي... من ديگه برم..ببخش امروزم حسابي مزاحمت شدمسكوت كرد و چيزي نگفت ...خوب معلوم بود حرفمو تصديق كرده...كه صداش در نمي اومد ...با نگاهش فهميدم كه بهم مي گه اره كه تو و بچه ات مزاحمم شديد....لبخندي زدمو ازش خداحافظي كردم و همراه پري به راه افتاديم ...در حال راه رفتن به پري نگاهي انداختم ..خيلي ساكت بود و حرفي نمي زد ..تعجب كردم و ازش پرسيدم :ناهار خوردي؟پري- نهبه ساعتم نگاهي كردم و با تعجب گفتم :- نه..خودشون چي؟ خوردن ؟شونه هاشو انداخت بالا .و حرفي نزد ...خوب توقع زيادي بود كه بخوام ناهار بچه امم بدن ..اما فكر مي كردم تا الان بايد ناهارشونو خورده باشن و به طبع اگه خورده باشن لابد به پري هم يه چيزي دادن كه چشمش نمونه ..اما...- چيزيم از صبح خوردي .؟به جاي اينكه جواب اين سوالم بده ..درست مثل اينكه از يه ارزو حرف بزنه گفت : مامان برا امشب قورمه سبزي درست مي كني ؟سر جام وايستادم و بهش چشم دوختم و با ناراحتي:مادرشم بود؟سرشو تكوني داد و گفت : :نه- چيكارا كرديد ؟ساكت شد و حرفي نزد ...وايستادم و دستشو كشيدم ...- از صبح چيكارا كرديد مامان...؟پري- مامان من تشنمه - مگه اونجا اب نخوردي؟پري- نه از خاله ترسيدم كه بهش بگم اب مي خوام ...فكم منقبض شد ...و اشك تو چشمام حلقه زد ...از ليلي بدم امد ..نمي دونم با پري چيكار كرده بود كه نه حرف مي زد و نه گريه ..فقط خواسته هاشو دونه دونه و اروم بهم مي گفت - بذار به مامان بزرگ يه سري بزنيم بعد باهام مي ريم و برات ساندويچي كه قولشو بهت داده بودم مي گيريم ...بچه ام انقدر دمق بود كه حتي خوشحالم نشد ...قبل از رفتن به خونه اول به طرف كبابي حيدر اقا راه افتاديم ....و به بهانه ای كه پري هوس كباب كرده ..يه سيخ كباب كوبيده گرفتم و از ش خواستم كه دورش به نون ببيچه و مثل سانديچش كنه .....به خونه كه رسيدم ..پيرزن تا صداي درو شنيد چشماشو باز كرد ...بالا سرش رفتم و كمكش كردم به ديوار تكيه بده .....كمي از كبابو جدا كردم و به پري دادم كه بدجور به نون و كباب خيره شده بود...و بقيه رو به زور به خورد پيرزن دادم...شايد با نگاهش ازم تشكر مي كرد كه بعد از يه مدت خوردن نون و تخم مرغ..يه چيز درست و حسابي بهش داده بودم كه بخوره وقتي خيالم از بابتش راحت شد همراه پري به مغازه برگشتم ....سرراهم براش ساندويچ گرفتم كه تو مغازه سرگرم خوردن بشه و كمتر این ور اون ور بچرخه ...و بهانه دست صاحب كارم نده غروبا خود صاحب كارم يعني اقاي كمالي تو مغازه وايميستاد..براش صرف نمي كرد دوتا كارگر بگيره ولي چون امروز صبحش رفته بودم ...گفته بود كه بايد بعد از ظهر وايستادم ...تا غروب يه بند رو پا بودم و مشتري ها رو راه مي نداختم ...نزديك ساعتاي 9بود كه امد و گفت مي تونم برم ...


ادامه دارد...