ببخشید دیگه داستان با ایرانیه وشخصیت هاش هم ایرانیه کلن

تو ایرانه وداستان  اون بیشترش واقعیه...




صدای  بادنمیزاشت ناله پسری تنها روتوی خیابان بشنوی...

پسری تنها وزجر کشیده که درسته زندگی باهاش بد تا کرده بود ولی با این همه غم وقصه توی زندگیش بازم دل به دریا میزدو بهش فکر میکرد به کی؟؟؟؟(الناز)

حتی با اینکه اونو فراموش کرده بود و هیچ خبری،هیج آدرسی ازش نداشت؛

اسم پسر امیر بودبا چشمان مشکی وموهای فرفری 19 سال سن داشت و با همه جوانی اش سختی های زیادی روتحمّل کرده بود.


اون دیگه میخواست الناز رو فراموش کنه چون گمش کرده بود وبه این راحتی پیداش نمکرد

ولی باز نمیتونست بهش فکر نکنه

امیردانشجو رشته بیهوشی بودامابرای خودش هوش ونایی باقی نمانده بود ولی باز ادامه میداد

 اما چند سال بعد که فارق التحصیل شد....

در یه بیمارستان استخدام شد وتو اونجا با پسری عجیب به اسم رضا آشنا شد

رضا تو بیمارستان کار میکرد ولی فارق التحصیل رشته تئاتر بود.

امیر هم طی همین دوستی با اون علاقه زیادی به تئاتر پیدا و وارد این کار شد

بعد از چند سال آموزش کارتئاتر رو به خوبی یاد گرفت و کار در بیمارستان رو رها کرد.

دو سال در این کار مشغول بود که طی اشتباهی عجیبی به طور ناخواسته سالن تئاترکه در آن کار میکرد آتش گرفت و تقصیر به گردن امیر افتاد و.....


امیر که ازون جا ناامید شد و کار در بیمارستان هم رها کرده بود ودیگه راهی براش نمونده بود.



این پیش نیاز داستان بود واما داستان اصلی..




(رضا)

امیر مگه بهت نگفته بودم به همون کارت تو بیمارستان بچسب ولی رهاش کردی

درسته استعدادت تو این تئاتر بود ولی همه که به خواسته خودشون نمیرسیدن

اگه این کارو رها نمیکردی الان ویرون خیابونا نمیشدی و چه کنم چه کنم نمیکردی

ولی حالا دیگه گذشت بهتره یه فکری به حال خودت بکنی

راستی امیر در مورد این الناز اصلن برای من نگفتی بودی یه توضیحی بده.

اون دیگه گذشت وقتی 18 سالم بود باهم آشنا شدم یه دختر 17 ساله بود

تنهای تنها مثل خودم ولی طی حادثه عجیبی همراه پدرم فوت کرد.

یعنی منو الناز اینقدر صمیمی  بودیم که یه روز با پدرم به اونجا رفتیم

ویلای قدیمی پدر بزرگم بود که اونا هم اونجا زندگی میکردن سال های پیش به رحمت خدا رفتن.

قرار بود بعد بازگشت از ویلا من و الناز قرار ازدواجمون رو بزاریم ولی

شب رفته بودیم لب رودخونه ماهی گیری وکلن خوش گذرانی که النازبه طور عجیبی تویه یه رود فتاد شب بود تاریک اونم ندید  پدر رفت کمکش کنه که  سُر خورد و افتاد توی چاله ولی هیج صدای ازش نیومد تومنم که نمیدوستم چیکار باید بکنم هیچ تلفنی  هم که آنتن نمیداد اونجا مجبور شدم ماشین رو بردارم به شهر برگردم ویه جوری خبر برسونم بعد رسیدم به شهر به اورژانس خبر دادم و رفتن اونارو نجات بدن ولی متاسفانه به دلیل عمق زیاد چاله پدر کشته شدوالناز...

از اون روز دیگه منم موندم تنها...

امیر داستانت واقعا غم انگیز بود اما....



ادامه دارد...