وارد اتاقش كه مي شويم به سمت ميزش مي رود و من ارام..از پشت سر تمام زواياي اتاقش را برانداز مي كنم ..در واقع يك اتاق همه چيز تمام است..از ان اتاقهايي كه هر چه اراده كني در ان پيدا مي شود ..دكور و نماي اش هم كه زبان ادم را بند مي اورد ...و از همه مهمتر ان پنجره بزرگ شيشه اي كه مي تواني به واسطه اش كل شهر را زير پايت بگذاري و از ديدنش لذت ببري ...مي چرخم و نگاهش مي كنم
اصلا به حضورم در اتاق اهميتي نمي دهد و روي ميزش و در بين برگه ها به دنبال چيزي مي گردد كه ضربه اي به در اتاق خورده مي شود .. ابتدا نگاهي به من و سپس به در مي اندازد و مي گويد:
- بفرماييد
دخترك خوش بر رويي كه قبل از ورود به اتاق... پشت ميز منشي ديده بودمش با لبخند مسخره اي وارد مي شود و با پرونده اي كه در دست دارد مي گويد:
- جناب رئيس ...اين اوراق بايد امضا بشن..مهندس كاشفي هم الان رسيدن و مي خوان شما رو ببين
پارسا دستش را دراز مي كند و دختر با چند گام بلند خود را به ميز مي رساند و برگه ها را تحويل پارسا مي دهد...پارسا كه مشغول امضا برگه ها مي شود ..دختر وقتي مي كند و نگاهي به سرتا پايم مي اندازد ..
- به كاشفي بگو بياد ..
دختر با شنيدن صداي پارسا...هولي مي كند و روي از من مي گيرد و با چشمي از اتاق خارج مي شود ...
و من هم چون كودكان بي دست و پا... براي مزاحم نبودن روي مبل نزديك به ميزش مي نشينم ...كه كاشفي وارد مي شود ..نمي دانم كيست و چيكاره است ..اما بر حسب احترام بر مي خيزم ...
با لبخندي وارد اتاق مي شود و مي خواهد چيزي بگويد كه متوجه حضورم مي شود و ارام سلام مي كند ... من هم همچون او ارام و با تكان دادن سر جوابش را مي دهم .
- نمي دونستم مهمون داري
پارسا كه همچنان با برگه هاي زير دستش ور مي رود به او مي گويد:
- بيا تو .
كاشفي در را مي بند و مي گويد:
- اگه كار داري بعدا بيام؟
پارسا كلافه دستي به موهايش مي كشد و مي گويد:
- چي شد؟تونستي كاري كني يا اينكه هنوز اندر خم يه كوچه اي ؟
كاشفي كه مدام نگاه هايي بدور از چشم پارسا به من مي اندازد مي گويد:
- اره ..مشكلي نيست ..اما اگه خودت بياي بهتره...همه چي اوكي شد ه
پارسا بلاخره برگه مورد نظرش را پيدا مي كند و خيره در برگه مي گويد:
- چند ماه ؟
- سه ماه
نگاهي به پارسا مي اندازم...براي اولين بار بعد از چند روز لبخند به لبهايش مي ايد و مي گويد:
- باورم نميشه
- ما اينيم ديگه..گفتم كه درستش مي كنم...
و باز به من نگاه مي كند..مي دانم كه دوست دارد بدانم من كه هستم..اما معلوم است كه جرات فضولي كردن ندارد..پارسا هم اصلا چيزي نمي گويد و برگه در دستش را به او مي دهد و مي گويد:
- مي خواستم بيام دنبالت كه خودت اومدي ..اينم هست ...براش بفرست..
كاشفي به برگه نگاهي سر سري مي اندازد و مي گويد:
- حله...من ديگه برم...كاري با من نداري ؟
- نه ممنون...فقط بي خبرم نذار
- حتما ..هر چي بشه بهت مي گم ...فعلا
كاشفي كه از اتاق خارج مي شود...در حالي كه سعي مي كند خوشحاليش را بروز ندهد با لبي كه پر واضح پر خنده است مي گويد:
- بريم بيمارستان؟
ابروي راستم كمي بالا مي رود و مي گويم:
- ما كه تازه الان اومديم
- حالا مي گم بريم..بده؟
شانه هايم را بالا مي اندازم و مي گويم:
- نه ...
و با متلك ادامه مي دهم :
- خدا كنه هميشه خبراي خوب بهت برسه
نگاهش در صورتم دقيق مي شود و لبخند از لبانش مي رود و مي گويد:
- اول صبحي رو با متلك شروع نكن كه مجبور ميشم تا اخر شب كاري كنم كه ير به ير بشيما
لبانم را روي هم مي گذارم و ساكت مي شوم و كيفم را از روي مبل بر مي دارم و اماده ميشوم ...


***


..نمي دانم كاشفي براي او چه خبري اورده بود كه او را از اين رو به ان رو كرده بود ...مدام از سر خوشي با انگشت اشاره اش روي فرمان ضرب مي امد و مي خواست طوري شاديش را بروز دهد ..اما باز هم سعي مي كرد جلوي من بيش از اندازه زياده روي نكند ...


***


زماني كه در كنارم پشت شيشه ايستاد با لبخند به كودكم نگاهي انداختم ..معلوم نبود كه اين وضعيت بايد تا كي ادامه مي يافت ..خيلي ها مي گفتند شايد تا يك ماه ديگر هم بايد در دستگاه بماند و بعضي ديگر حرفايي كه خودشان هم از ان سر در نمي اوردند را مي زدنند.

همانطور كه با اميد به كودكم نگاه مي كردم از زير چشم نگاهي به پارسا انداختم كه با لبخندي به كودك چشم دوخته بود ...دوست نداشتم از موقعيت پيش امده سوء استفاده كنم اما بهترين موقعيت بود براي ازاد كردن خود از قيد و بندها ...كه گفتم:
- ايرادي نداره بعد از ظهرم يه سر بيام ؟
چشم از كودك بر نمي دارد و مي گويد:
- اومدنت تاثيريم داره؟
- حداقلش اينكه اروم ميشم
كمي سكوت مي كند و مي گويد:
- به سعيد مي گم بيارتت
اين ان جوابي نيست كه مي خواهم پس مي گويم:
- باشه..ولي شايد اون بيچاره خودش كار داشته باشه و نتونه كه
نگاهش را از شيشه بر مي دارد و خيره در چشمانم در فاصله يك قدمي مي گويد:
- حرفتو بزن....انقدر لقمه رو دور سرت نچرخون
- باور كن يه راست خودم مي رم و ميام ..جاي ديگه هم نمي رم
مي دانم انقدر شاد هست كه شايد قبول كند ...بالاخره سنگ مفت است و گنجشك مفت
- باشه
باورم نمي شود ...و مي گويم:
- جدي مي ذاري؟
- مگه همينو نمي خواستي ؟
لبخندي به لبانم مي ايد و مي گويم:
- خيلي ممنون
سعي مي كند لبخندي نزد و حرفش را بگويد كه گوشيش زنگ مي خورد..چند ثانيه اي به شماره افتاده شده روي صفحه گوشيش خيره مي شود و بعد با فاصله اي كه از من مي گيرد ..جواب تلفنش را مي دهد و شروع مي كند به صحبت كردن ...صحبتي كه من از ان هيچ نمي فهمم...چون در تمام طول مدت مكالمه يك كلمه هم از زبان مادريش استفاده نمي كند...

با بهت نگاهش مي كنم..اگر او را نمي شناختم با اين لهجه غليظ انگليسيش شك مي كردم كه او يك ايراني باشد



ادامه دارد...