رمان میرم جای من اینجا نیست8
بله این با من بود؟؟؟ این چی میگه این وسط؟ خوبه تا نیم ساعت پیش داشت منو به کشتن می داد الان میگه ازدواج؟... بابا این دیگه کیه
مهرداد_می دونم... می دونم... خیلی عجله کردم .. ولی باور کنید من ازتون خوشم اومده حتی با مادرم هم صحبت کردم اگه شما اجازه بدین مادرم با خانوادتون صحبت کنه تا زیر نظر خانواده ها بیشتر آشنا بشیم
من که تا الان با بهت داشتم حرفای مهرداد و گوش می کردم آخر به حرف اومدم
_ چی بگم ؟ من که شما رو نمی شناسم
مهرداد_منم واسه همین گفتم از زیر نظر خانواده ها با هم رفت و آمد کنیم تا هم دیگه رو بشناسیم راستش منم شما رو دورادور میشناسم
_..
وقتی سکوتمو دید گفت: من به مادرم میگم که ازتون شمارتونو بگیره اینطوری تا اون موقع شما هم فکر میکنید خوبه
فقط سر تکون دادم. خب دروغ چرا منم دوست داشتم با یه پسر خوب ازدواج کنم ،عاشق بشم، بچه دار بشم. ولی یه چیزی برام عجیب بود.. کی تو دو جلسه دیدن از کسی خواستگاری میکنه؟؟ درسته ازش بدم نمیومد ولی حسم یجوری بود نمی تونستم درک کنم.تا دم خونمون دیگه حرفی پیش نیومد ازش تشکر کردم و رفتم تو خونه.
_به به میزاشتی دیر تر میومدی تازه سر شبه
_سلام کُپل
مامان_سلام چرا انقدر دیر اومدی باباتو عصبانی کردی
_بابا نمی دونی چی شد؟ حالا یه چای به من بده
مامان_به من چه خودت بریز واسه منو باباتم بریز
خانوادست که ما داریم؟؟؟
چای هارو ریختم بردم تو اتاق
_به به ببین کی اینجاست چطوری پسر؟
بابام که معلوم بود خیلی از دیر کردنم عصبانیه اصلا نخندید بر عکس ترش کرد:
_به جای سلامته دیگه؟.. همه اینا تقسیر توئه این انقدر پرو بار اومده
مامان_خب حالا ولش کن آدم بشو که نیست
جونم تحویل بازار.. بعضی وقتا فکر می کنم بچه سر راهی بودم
بابا_ساعت چنده؟
_یه بلای سرم اومد که نگو.. اون سرش نا پیدا
بعد قضیه تصادف و رسونده شدنمو گفتم البته با سانسور.. گفتم استادم باهامون بوده
بابا_خب خدارو شکر که تصادف نکردی.. مگر نه ماشین مردم قور میشد
بعدم خودشو مامان زدن زیر خنده. منم مثل مهران مدیری 5دقیقه داشتم دوربینو نگاه می کردم..
_اوهو چقد نگران شدین
مامان_بادمجون بم آفت نداره
بیخیال جمع گرم خانواده شدم تلفن و برداشتم زنگ زدم خونه سحر...
ادامه دارد...
نظر.....................................
مهرداد_می دونم... می دونم... خیلی عجله کردم .. ولی باور کنید من ازتون خوشم اومده حتی با مادرم هم صحبت کردم اگه شما اجازه بدین مادرم با خانوادتون صحبت کنه تا زیر نظر خانواده ها بیشتر آشنا بشیم
من که تا الان با بهت داشتم حرفای مهرداد و گوش می کردم آخر به حرف اومدم
_ چی بگم ؟ من که شما رو نمی شناسم
مهرداد_منم واسه همین گفتم از زیر نظر خانواده ها با هم رفت و آمد کنیم تا هم دیگه رو بشناسیم راستش منم شما رو دورادور میشناسم
_..
وقتی سکوتمو دید گفت: من به مادرم میگم که ازتون شمارتونو بگیره اینطوری تا اون موقع شما هم فکر میکنید خوبه
فقط سر تکون دادم. خب دروغ چرا منم دوست داشتم با یه پسر خوب ازدواج کنم ،عاشق بشم، بچه دار بشم. ولی یه چیزی برام عجیب بود.. کی تو دو جلسه دیدن از کسی خواستگاری میکنه؟؟ درسته ازش بدم نمیومد ولی حسم یجوری بود نمی تونستم درک کنم.تا دم خونمون دیگه حرفی پیش نیومد ازش تشکر کردم و رفتم تو خونه.
_به به میزاشتی دیر تر میومدی تازه سر شبه
_سلام کُپل
مامان_سلام چرا انقدر دیر اومدی باباتو عصبانی کردی
_بابا نمی دونی چی شد؟ حالا یه چای به من بده
مامان_به من چه خودت بریز واسه منو باباتم بریز
خانوادست که ما داریم؟؟؟
چای هارو ریختم بردم تو اتاق
_به به ببین کی اینجاست چطوری پسر؟
بابام که معلوم بود خیلی از دیر کردنم عصبانیه اصلا نخندید بر عکس ترش کرد:
_به جای سلامته دیگه؟.. همه اینا تقسیر توئه این انقدر پرو بار اومده
مامان_خب حالا ولش کن آدم بشو که نیست
جونم تحویل بازار.. بعضی وقتا فکر می کنم بچه سر راهی بودم
بابا_ساعت چنده؟
_یه بلای سرم اومد که نگو.. اون سرش نا پیدا
بعد قضیه تصادف و رسونده شدنمو گفتم البته با سانسور.. گفتم استادم باهامون بوده
بابا_خب خدارو شکر که تصادف نکردی.. مگر نه ماشین مردم قور میشد
بعدم خودشو مامان زدن زیر خنده. منم مثل مهران مدیری 5دقیقه داشتم دوربینو نگاه می کردم..
_اوهو چقد نگران شدین
مامان_بادمجون بم آفت نداره
بیخیال جمع گرم خانواده شدم تلفن و برداشتم زنگ زدم خونه سحر...
ادامه دارد...
نظر.....................................
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۷ ساعت 12:0 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|