نمی دونم چرا اصلا زبونم نمی چرخید تو دهنم، هیچ حسی نداشتم توی خلاء محض بودم، استاد بهرامی حالمو متوجه شده بود به مهرداد گفت که برام آب بخره.
مهرداد آب معدنی که برام خریده بود و داد دستم یه مقدارکه خوردم احساس کردم حالم بهتره
_ممنون
استاد بهرامی_ واقعا نمی دونم چطور باید معذرت خواهی کنم
مهرداد_آرام خانوم واقعا شرمندم تقصیر من بود که حالتون انقدر بد شد. الان بهترین؟
_بله بهترم. نیاز نیست انقدر خودتونو ناراحت کنید منم نباید تو خیابون منتظر اتوبوس می شدم
مهرداد_ نفرمایید مقصر من بودم آدرس خونتنو بدین برسونیمتون
_نه اصلا ،من مزاحم شما نمی شم ..
استاد بهرامی_ تو این سرما می خوای منتظر اتوبوس بشی؟
_یجوری خودم میرم
مهرداد_اصلا حرفشو نزنید هم لباساتون خیسه سرما می خورین هم شبه من میرسونتون
_آخه..
پرید وسط حرفم._ آخه و اما و اگر نداره حداقل اینطوری خیالم از بابتتون راحت میشه
دیگه دهنم کامل بسته شد با این حرفش یجوری شدم ولی سریع این حسو از خودم دور کردم، تا اومدم آدرسو بگم استاد بهرامی گفت:
مهرداد جان منو ببر بزار خونه بعد آرام جون و برسون
استاد بهرامی و جلوی یک خونه ویلای شیک سه طبقه پیاد شد
استاد بهرامی_ بیا بالا یه چای بخور
_ نه دستتون درد نکنه برم خونه بهتره
استاد _ باشه عزیز دلم مهرداد جان تو هم مراقبش باش تندم رانندگی نکنی ها
مهرداد_ چشم مادر جان
استاد_بیا جلو بخاری اینجا رو بیشتر گرم میکنه
انقد سردم بود که بدون هیچ فکری سریع جلو نشستم
استاد_یادت نره بهت چی گفتما
این و به مهرداد گفت و از منو مهرداد خداحافظی کرد. گرم که شدم تازه از جلو نشستن معذب شدم مهردادم با ارامش رانندگی می کرد از فاز 1 مهرشهر که اومدیم بیرون مهرداد به حرف اومد:
_آرام خانوم..
_بله
_می خواستم یه چیزی بهتون بگم..
_بفرمایید
_راستش نمی دونم باید چطوری شروع کنم..
_راحت باشید
_خب ... چطور بگم.. با من ازدواج می کنید؟؟




ادامه دارد...