رمان میرم جای من اینجا نیست6
سحر_اُه اُه اُه آرام گفتی عروسی بگو چی شد؟
_چی شد؟
سحر_مامان امیر می خواد واسش زن بگیره
_اِ... مگه امیر چند سالشه؟
سحر_فکر کنم 8سال از ما بزرگ تر باشه
_کی هست حالا عروس خانوم
سحر_مامانش دختر همسایشونو پسندیده ولی مثل اینکه امیر گفته یکی دیگه رو دوست داره
_خب به مامانش بگه
سحر_مثل اینکه دخترهم سن ماست می ترسه خانواده دختر قبول نکنند
_باهم دوستن؟
سحر_نه بابا امیر دوست دخترش کجا بود زیره نظرش گرفته میگه خیلی خوشگله
_ایشاا.. هرچی قسمتش باشه
سحر با حالت مسخره ای گفت: آرام مادربزرگ می شود.
*************
اواسط آذرماه
آخرین کلاسم ساعت 7 تموم شد و از اونجایی که سارا امروز نیومده مجبور بودم تنها برم خونه، هوا بارونی بود و سرد، منم که طبق معمول هیچی با خودم نیورده بودم تنم کنم، داشتم یخ میزدم. شانس منم اینجا تاکسی به زور گیرمی اومد برای همینم مجبور بودیم همیشه با اتوبوس بریم خونه، به ایستگاه اتوبوس که رسیدم دیدم صندلی هاش خیسه ، کنار خیابون منتظر اتوبوس وایسادم، اس دادم به سارا کلی فحشش دادم که چرا امروز نیومده ، 5مین بعد گوشی تو دستم لرزید تا اومد دستم بیارم بالا دیدم که یه ماشین داره با سرعت میاد سمتم انقدر شوکه شده بودم که حتی نمی تونستم آب دهنمو قورت بدم چه برسه به اینکه خودمو نجات بدم. تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که چشمامو ببندم.. و بعد صدای جیغ لاستیک ماشین.. و بعد...
چشمامو باز کردم اول پرشیا سفیدی که به فاصله ی 20سانتی من وایساده.. یه نگاه به ماشین انداختم بعد سریع زمینو نگاه کردم تا ببینم جنازم کجاست.. خب کنار ماشین که نیست.. سرمو خم کردم جلو ماشینو نگاه کردم اونجا هم نبود.. حتماٌ پرت شدم جلو.. تا اومدم به جلو نگاه کنم چشمم افتاد به استاد بهرامی که از در سمت شاگرد پیاده شده بود.
رنگ به رو نداشت بنده خدا جیم ثانیه اومد کنارم و با نگرانی گفت:
_وای آرام سالمی باورم نمی شه خدارو شکر
من که هاج و واج داشتم نگاش میکردم دوباره خنگ شده بودم. وقی سکوت منو دید منو با خودش کشون کشون برد تو سمت ماشین منو عقب ماشین سوار کرد. منم که از شوک لال شده بودم، تا 2دقیقه قبل فکر می کردم که مرده ام و روحم داره دونباله جسدم می گرده.
استاد_وای خدارو صد هزار مرتبه شکر که سالمی همش تقصیر این مهرداد
تازه به راننده نگاه کردم که کاملاٌ برگشته بود سمتم
مهرداد_واقعاٌ معذرت می خوام آرام خانوم فرمون از دستم در رفت
ادامه دارد...
_چی شد؟
سحر_مامان امیر می خواد واسش زن بگیره
_اِ... مگه امیر چند سالشه؟
سحر_فکر کنم 8سال از ما بزرگ تر باشه
_کی هست حالا عروس خانوم
سحر_مامانش دختر همسایشونو پسندیده ولی مثل اینکه امیر گفته یکی دیگه رو دوست داره
_خب به مامانش بگه
سحر_مثل اینکه دخترهم سن ماست می ترسه خانواده دختر قبول نکنند
_باهم دوستن؟
سحر_نه بابا امیر دوست دخترش کجا بود زیره نظرش گرفته میگه خیلی خوشگله
_ایشاا.. هرچی قسمتش باشه
سحر با حالت مسخره ای گفت: آرام مادربزرگ می شود.
*************
اواسط آذرماه
آخرین کلاسم ساعت 7 تموم شد و از اونجایی که سارا امروز نیومده مجبور بودم تنها برم خونه، هوا بارونی بود و سرد، منم که طبق معمول هیچی با خودم نیورده بودم تنم کنم، داشتم یخ میزدم. شانس منم اینجا تاکسی به زور گیرمی اومد برای همینم مجبور بودیم همیشه با اتوبوس بریم خونه، به ایستگاه اتوبوس که رسیدم دیدم صندلی هاش خیسه ، کنار خیابون منتظر اتوبوس وایسادم، اس دادم به سارا کلی فحشش دادم که چرا امروز نیومده ، 5مین بعد گوشی تو دستم لرزید تا اومد دستم بیارم بالا دیدم که یه ماشین داره با سرعت میاد سمتم انقدر شوکه شده بودم که حتی نمی تونستم آب دهنمو قورت بدم چه برسه به اینکه خودمو نجات بدم. تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که چشمامو ببندم.. و بعد صدای جیغ لاستیک ماشین.. و بعد...
چشمامو باز کردم اول پرشیا سفیدی که به فاصله ی 20سانتی من وایساده.. یه نگاه به ماشین انداختم بعد سریع زمینو نگاه کردم تا ببینم جنازم کجاست.. خب کنار ماشین که نیست.. سرمو خم کردم جلو ماشینو نگاه کردم اونجا هم نبود.. حتماٌ پرت شدم جلو.. تا اومدم به جلو نگاه کنم چشمم افتاد به استاد بهرامی که از در سمت شاگرد پیاده شده بود.
رنگ به رو نداشت بنده خدا جیم ثانیه اومد کنارم و با نگرانی گفت:
_وای آرام سالمی باورم نمی شه خدارو شکر
من که هاج و واج داشتم نگاش میکردم دوباره خنگ شده بودم. وقی سکوت منو دید منو با خودش کشون کشون برد تو سمت ماشین منو عقب ماشین سوار کرد. منم که از شوک لال شده بودم، تا 2دقیقه قبل فکر می کردم که مرده ام و روحم داره دونباله جسدم می گرده.
استاد_وای خدارو صد هزار مرتبه شکر که سالمی همش تقصیر این مهرداد
تازه به راننده نگاه کردم که کاملاٌ برگشته بود سمتم
مهرداد_واقعاٌ معذرت می خوام آرام خانوم فرمون از دستم در رفت
ادامه دارد...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۷ ساعت 11:0 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|