رمان میرم جای من اینجا نیست5
چند روزی بود سحر خانوم مشکوک میزد، سرش همش تو گوشیش بود هر دفعه هم که می گفتم: مشکوک میزنی سریع می گفت: ذهن تو مسمومه.. ولی یکبار که سحر دستشویی بود گوشیش زنگ خورد، اول نمیخواستم جواب بدم گوشیشو برداشتم و ببینم کیه که دیدم بعــــــله.. سحر خانوم با ما هم بله... تا قبل از اینکه قطع بشه جواب دادم..
_بله..
_قبلاٌ که میگفتی جانم، چیه الان قهری خانومم؟..
اوهو چه ناز کشیم هست... خخخخ
_با سحر کار داشتین؟
طرف که معلوم بود فهمیده منو با سحر اشتباه گرفت دست پاچه شد سریع گفت:
_ببخشید فکر کردم سحره خوب هستین شما؟
_ممنون شما خوبین
_متشکرم، سحر خانوم نیستن؟
_دستشون بنده اومدن میگم تماس بگیرنند
_خیلی ممنون
_بگم کی تماس گرفت؟
_مرتضوی هستم
_بله حتماٌ بهشون میگم
_لطف می کنید خدانگهدار
_خداحافظ
سحر که از تازه از دستشویی اومده بود بیرون با تعجب به من که دست به سینه با اخم داشتم نگاش میکردم گفت:
_چیه چرا مثل عزراییل شدی؟
_....
_وا حالت خوبه؟
_....
_لال شدی
_می خوام ببینم یه آدام چقد می تونه مزخرف باشه
_حالا دیدی؟(بعد هم خندید)
_آقای مرتضوی گفتن از قولشون بگم: دلم برات تنگ شده خانومم
سحر اول جا خرد بعد به خودش اومد.و با خنده گفت:
سحر_میگفتی خانوم صادقی هم دوستون دارند،میمیرند برات، بوس بوس
_مرض.. من باید الان بفهمم؟
سحر_اخه جدی نبود که بخوام بگم
_دیگه چی؟ طرف کی هست؟ آدمه یا نه؟ کارش چیه؟ تحصیلاتش؟
سحر_نیومده خواستگاری که.. اسمش وحیده.. برق می خونه.. تو دانشگاه آشنا شدیم، تا الان که دست از پا خطا نکرده نمی دونم آدم خوبی هست یا نه.. حس بدی هم نسبت بهش ندارم.. ازش خوشم میاد فعلا
_میزاشتی واسه عروسیت دعوتم میکردی بعد کی گفتی بهم...
ادامه دارد...
نظر فراموش نکنین!
_بله..
_قبلاٌ که میگفتی جانم، چیه الان قهری خانومم؟..
اوهو چه ناز کشیم هست... خخخخ
_با سحر کار داشتین؟
طرف که معلوم بود فهمیده منو با سحر اشتباه گرفت دست پاچه شد سریع گفت:
_ببخشید فکر کردم سحره خوب هستین شما؟
_ممنون شما خوبین
_متشکرم، سحر خانوم نیستن؟
_دستشون بنده اومدن میگم تماس بگیرنند
_خیلی ممنون
_بگم کی تماس گرفت؟
_مرتضوی هستم
_بله حتماٌ بهشون میگم
_لطف می کنید خدانگهدار
_خداحافظ
سحر که از تازه از دستشویی اومده بود بیرون با تعجب به من که دست به سینه با اخم داشتم نگاش میکردم گفت:
_چیه چرا مثل عزراییل شدی؟
_....
_وا حالت خوبه؟
_....
_لال شدی
_می خوام ببینم یه آدام چقد می تونه مزخرف باشه
_حالا دیدی؟(بعد هم خندید)
_آقای مرتضوی گفتن از قولشون بگم: دلم برات تنگ شده خانومم
سحر اول جا خرد بعد به خودش اومد.و با خنده گفت:
سحر_میگفتی خانوم صادقی هم دوستون دارند،میمیرند برات، بوس بوس
_مرض.. من باید الان بفهمم؟
سحر_اخه جدی نبود که بخوام بگم
_دیگه چی؟ طرف کی هست؟ آدمه یا نه؟ کارش چیه؟ تحصیلاتش؟
سحر_نیومده خواستگاری که.. اسمش وحیده.. برق می خونه.. تو دانشگاه آشنا شدیم، تا الان که دست از پا خطا نکرده نمی دونم آدم خوبی هست یا نه.. حس بدی هم نسبت بهش ندارم.. ازش خوشم میاد فعلا
_میزاشتی واسه عروسیت دعوتم میکردی بعد کی گفتی بهم...
ادامه دارد...
نظر فراموش نکنین!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۷ ساعت 10:30 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|