سارا با لحنی که سعی می کرد چندش آور باشه گفت:جـــــــــــــــــون لـــــــــــــــــبارو...... .
_اَه هیزِ بد چشم..
سارا_خوب لبارو جم کن ببین پسره مردمو از راه به در کردی..
با چشم به ساختون دانشگاه اشاره کرد مهرداد جلوی در داشت با موبایل حرف میزد و رو من میخ کرده بود از نگاهش معذب شدم سرمو انداختم پایین
سارا_آخ آخ ببین آقا خوش تیپ رو چه خوشش اومده ازتپل مدرسه موش ها
_خفه شو سارا چقد بلند حرف میزنی میشنوه
سارا_بشنوه حالا انگار طرف کیه..
_طرف پسر استاد بهرامی
سارا_اِ خب چرا زودتر نگفتی؟ چه آقاست
_جمع کن آب لب و لوچه رو
بعد از کلی سر و کله زدن با سارا بلاخره سیما اومد، سارا هم طبق معمول که آلو تو دهنش خیس نمی خوره همه چیو براش تعریف کرد.
سیما_بابا تو چقد خر شانسی مادر شوهر به این ناناسی، دوستتم که داره، آرام جان آرام جان که از دهنش نمیوفته...
_چه ربطی داره؟
سیما_ ببین من کی بهت گفتم عروس خانوم
_برو خدا روزی تو یه جا دیگه بده
سیما_به جان سارا...
کل اون روز به مسخره بازی گذشت، انقد گفتن عروس خانم که خودم داشت باورم میشد. سارا که واسم جهیزیه خرید ،سیما لباس عروس انتخاب کرد، سارا کارت عروسی سفارش داد، سیما وقت آرایشگاه گرفت واسم... دیگه خستم کرده بودن فقط به قل سارا : همه چی ردیف شد حالا مونده مهرداد بیاد خاستگاریت
بعد خودشو سیما زدن زیر خنده
اینم دوستای که ما داریم خخخخخخخ