بعد از دو سه هفته به محیط دانشگاه کاملا عادت کردم و از اونجایی که عاشق رشته ام بودم چسبیدم به درس، ترم اول بخاطر اینکه خود دانشگاه بهمون واحد میداد منو سحر خیلی کم هم دیگه رو میدیدیم ولی از ترم دوم جوری انتخاب واحد میکردیم که روزایی که دانشگاه نمیریم باهم باشیم. از کل استادی دانشگاهمون دوتاشونو از همه بیشتر دوست دارم یکیشون استاد مختار زاده است که یه مرد 50ساله است خیلی استاد خوش مشربیه و استاد بهرامی که یه زن 45 تا 50ساله است که خیلی خوش تیپیه و به مهربونی تو دانشگاه معروفه همه دوسش دارند، خیلی با من خوبه همیشه به اسم کوچیک صدام میکنه منم تا اونجایی که بشه کلاسامو با استاد بهرامی بر میدارم.
اواخر مهر ماه است ، استاد بهرامی ازم خواسته بود براش کتاب موج سوم اثر الوین تافلر ببرم، با سیما رفتیم تو ساختمون دانشگاه سیما کلاس داشت و سریع ازم جدا شد منم رفتم دفتر اساتید، در دفتر باز بود از بیرون استادو دیدم که داره با مردی که پشتش به من بود صحبت می کرد، مرد قد بلند و چهارشونه ای بود،یه پیرهن چارخونه سفید سرمه ی با یه شلوار کتون سرمه ی پوشیده بود. تقه ای به در باز زدمو وارد شدم و سلام تقریبا بلندی دادم.
_سلام آرام جان خوبی؟
_ممنون استاد بد موقع مزاحم نشده باشم؟
_نه عزیزم
هم زمان با حرف استاد مرد هم برگشت سمتم بهش می خورد 27 28 سالش باشه پوست سبزه، مو های مشکی، ابروهای پهن و کشیده، چشمای قهوه ای تیر، بینی کمی بزرگ ، لب های گوشتی متناسب، در کل قیافه مردونه ای داشت.
_استاد کتابیو که میخواستین آوردم براتون
استاد_ دستت درد نکنه بزار رو میز، راستی اصلا حواسم نبود مهرداد پسرم
و به پسر که زل زده بود به من اشاره کرد و ادامه داد:
_آرام یکی از دانشجو های مورد علاقه من
سری تکون دادم و گفتم: شما لطف دارید استاد
و روبه پسر استاد که اسمش مهرداد بود گفتم: خوشبختم از اشنایتون آقا
_همچنین
چه عجب آقا یه حرفی زد فکر کردم لالِ
از استاد و مهرداد خداحافظی کردم و رفتم پیش سارا که کنار حیاط دانشگاه نشسته بود.
سارا_سلام تپل
_تپل درد تو باز فیزیک منو مسخره کردی؟
به نشونه اعتراض خمامو کردم تو همو لبامو دادم جلو
سارا با لحنی که سعی می کرد چندش آور باشه گفت:جــــــــــــ



 ادامه دارد...