رمان طراوت بهار2
وای خدای من باورم نمیشه یعنی فردا از این جهنم دره خلاص می شم چقدر خوب اما جشن و چیکار کنم من که نمی تونم با این سر کچلم بین اون همه ادم حاضر بشم ابرویی واسم نمی مونه
دوباره گوشیم و بیرون اوردم و با مهتاب تماس گرفتم
الومهتاب سلام
سلااااااااام بر دخمر دایی گلم
مهتاب یا جشن امشب و کنسل می کنی یا سریع وسایل مورد نیازم و به من می رسونی
مهتاب-کی راجب جشن سوتی داده؟
بی خیال وسایلی که لازم دارم و میاری؟
مهتاب-من که می دونم کار این بهنام دهن لقه پدری ازش در بیارم که مرغای زمین و اسمون به حالش زار بزنن
هی هی هی چکار به بابای من داری
مهتاب-با مزه منظورم این بود حسابشو میرسونم
اوکی بخشیدم .خیلی خوب مهتاب الان خونه مای دیگه
مهتاب-با اجازتون
برو توی اتاق من
مهتاب-من تا پله های قصر شما رو طی کنم و به اتاق سرکار برسم که صبح شده
زود باش تو رو خدا مهتاب اگه وسایلی که لازم دارم بهم نرسه نمیاما
مهتاب-کشت ما رو حالا فکر می کنه اگه نیاد زمانه به اخر میرسه
زمونه که به اخر نمیرسه جنابعالی خیط میشین
مهتاب-صبر کن الان میرم بالا
راستی مهتاب پریناز و خواهرای عجوز مجوزشو که دعوت نکردی
مهتاب-اتفاقا چون می دونستم عاشقشونی اول از همه اونا را دعوت کردم
بی خود کردی
مهتاب-مامانت دعوت مهمانا را به عهده ی من گذاشت منم هر کس که دلم خواست را دعوت کردم
من که دستم به تو میرسه
مهتاب-بابا بهار می خواستم غافلگیرت کنم ولی مگه تو میزاری
دوباره چی شده؟
مهتاب-پریناز شوهر کرده امشبم با اقاشون دعوتش کردم دیدنیه
خودش یا شوهرش؟
مهتاب-جفتشون.خیلی خوب رسیدم بگو چه کوفتی می خوای
ای بی تربیت
مهتاب-ببخشید بانو چه لوازمی احتیاج دارین
کمد لباسای شبم و باز کن
مهتاب-می خوای با لباس شب بیای؟خیر سرت همه می دونن از بیمارستان مرخص شدی همون لباسی که تو بیمارستان تنت بهتر از ایناست اخه اینجوری مردم فکر می کنن از ارایشگاه تشریف میارین
میدونی من بدون لباس مناسب پامو بین اون همه ادم نمی زارم
مهتاب-خیلی خوب حالا کدومو می خوای؟
نمی دونم یکی رو خودت انتخاب کن
مهتاب-تا من بخوام یکی یه نگاه به لباسای تو بندازم مهمونا امدن.خدایی بهار این همه لباس و می خوای چیکار؟
لازمه.اصلا لباس سورمه ای و درار
مهتاب-اینجا دست کم ده دست لباس سرمه ای هست کدوم منظورته
همونی که مدی و دکلته است و روش کت کوتاه خورده
مهتاب-واسا ......اها پیداش کردم چقدر خوشمله...اینو کی خریده بودی که من ندیدم
خاله از پاریس فرستاده بود.خیلی خوب برو سراغ کمد کفشام کفش سفیدم و بزار
کدومش؟
همونی که روش سرمه ای کار شده
پیداش کردم ....خوب
یکی از مانتو سفیدامم واسم بزار
مهتاب-مگه جشن عقد کنانته؟
اونم به وقتش انشاالله
متاب-چشم سفید چه پررو شده؟دیگه چیزی لازم نداری
مگه می تونم بدون شال بیام؟
مهتاب کلافه گفت:کدام و می خوای؟
ابریشمیه که زمینه سفید و طرحای ریز سرمه ای داره.راستی مهتاب من که کچلم یه دونه از مو مصنوعی هامم بزار اونی که روش تل سفید می خوره اره همونو بزار .یه سری هم لوازم ارایش برام بفرست
مهتاب-خیلی خوب گذاشتم تموم شد
اره فکر کنم
مهتاب-الان می دم بهنام بیاره
مرسی فقط بگو زود برسونه
مهتاب-باشه خداحافظ
بعد از اینکه تلفن اتاق و قطع کردم چند بار خانم رضایی رو صدا زدم اما نیامد مجبور شدم زنگ اضطراریی رو فشار بدم
خانم رضایی و چند پرستار دیگه همراه با جناب دکتر بهرانی به اتاقم هجوم اوردن با دیدن من که لبخند به لب روی تخت نشستم حرصشون گرفت
شانه ام و بالا انداختم و گفتم:هرچی خانم رضایی رو صدا زدم نیامدن مجبور شدم این زنگ و فشار بدم
بهرانی-خانم شریفی به این می گن زنگ اضطراری
خوب کار منم اضطراری بود
بهرانی-شوخی بی جای بود
من با شما شوخی ندارم اقای دکتر حالا هم می تونین برین به کارتون برسین
بهرانی نفس عمیقی کشید و رفت
بقیه پرستار ها هم اتاق رو ترک کردن خانم رضایی موند ومن
خانم رضایی-بهار جان کار درستی نکردی
با شما کار داشتم
رضایی-اگه کمی صبر می کردی میامدم
خیلی خوب عذر می خوام
رضایی لبخندی زد و گفت:خوب حالا بگو ببین چی لازم داشتین؟
می خواستم بگم لطفا بگین حمام و گرم کنن می خوام دوش بگیرم
باشه الان ترتیبشو می دم
بعد از 10 دقیقه خانم رضایی برگشت و اعلام کرد حمام اماده است دوش اب گرمی گرفتم که خستگی از تنم به در کرد و حوله به تن بیرون امدم بهنام روی مبل لم داده بود
بهنام-صحت حمام
سلام.ممنون .کی امدی
بهنام-5 دقیقه ای هست که منتظرتم
وسایلم و اوردی؟
بهنام-اره فقط نمی دونم مهتاب توی این ساک چی گذاشته که این همه سنگین بود
چیزای که من لازم داشتم
بهنام-این ادا اطفار شما دخترا منو کشته
توقع نداشتی با لباسای بیمارستان بیام جشن که
بهنام-وقتی امدی خونه می رفتی توی اتاقت و لباس مناسب می پوشیدی
تا اون موقع شاید بعضی از مهمانها می امدن
بهنام-راستی بهار خیلی خیلی ممنونم که لوم ندادی
خواهش می کنم به هیچ وجه قابل شما را نداشت
بهنام-با من کاری نداری؟
می خوای بری؟
بهنام-اره من برم که تو هم به خودت برسی
خیلی خوب فقط عصر به موقع بیا دنبالم
بهنام-قراره با بابا برگردی
چه خوب
بهنام جلو امد صورتم و بوسید و گفت:امشب می بینمت
با لبخندی بدرقه اش کردم
نگاهی به ساک انداختم تمام لوازم مورد نیازم و اورده بود حالا وقت اون بود که به خودم برسم
اینه رو در اوردم و روی تخت نشستم کرم مخصوص بعد از حمام و زدم و روی تخت خوابیدم تا کمی پوستم از التهاب بعد از حمام بیرون بیاد نمی دونم چی شد که خوابم برد اونم چه خوبی راحت و ارام.چشم که باز کردم ساعت 3 بود از جا پریدم.چرا اینقدر خوابیده بودم احساس گرسنگی کردم .دیگه حالم از غذاهای بیمارستان بهم می خورد واسه همین با رستوران مورد علاقه ام تماس گرفتم و سفارش پلو یونانی همراه با سبزیجات و دادم راستش از هرچی گوشت بود حالم بهم می خورد.ادرس بیمارستان را دادم و قرار شد غذا را واسم بفرستن.
20 دقیقه بعد پرستار غذا به دست وارد اتاق شد
پرستار-خانم شریفی بیمارستان که غذا داشت
ممنون حقیقتش از غذاهای بیمارستان زده شدم
کیف پولم و دراوردم و چند اسکناس به پرستار دادم و خواستم که پول غذا را بپردازه و مابقی پول و انعام به آورنده ی غذا بده
رفت و منم شروع کردم با ولع غذای مورد علاقمو خوردم
به به خیلی بهم مزه کرد
بعد از خوردن غذا از پرستار خواستم واسم قهوه بیار به قهوه بعد از غذا عادت داشتم گرچه در این چند ماه تمام عادتام را از یاد برده بودم اما دوباره داشتم سعی خودم را می کردم که بهار قبلی شم
قهوه ام که تمام شد وقت اماده شدن بود
مسواکی زدم و کرم اولیه رو به صورتم زدم لباس شبم و به تن کردم و با حوصله مشغول تنظیم کردن مو به روی سرم شدم زیبایش به پای موهای واقعی خودم نمی رسید اما بهتر از کچلی بود تل را روش گذاشتم و صورتم و با حوصله ارایش کمرنگ ومحوی کردم حالا شده بود بهار شریفی .
منتظر بابا نشستم بعد از نیم ساعت به انتظارم پایان داد بابا با دیدنم جا خورد و گفت:چه ناز شدی عسل بابا
مرسی
بابا-خوب اماده شو کم کم بریم
مانتوم را روی لباسم انداختم و شالم و به سر کردم . از تخت پایین امدم نگاهی اجمالی به اتاق انداختم این زندانی بود که من 6 ماه بی گناه درش حبس بودم خوش حال بودم که از قفس ازاد شدم دیگه تمام شد تمام روزای تلخم تمام شد
از خانم رضایی و دیگر پرستارها تشکر کردم و به سمت در خروجی بیمارستان رفتم .هوای آزاد و به جان کشیدم که باعث شد بیفتم به سرفه
بابا خندید و گفت:اونقدرا هم که فکر می کنی هوا تازه نیست
به صورت بابا نگاه کردم و خندیدم به سمت بنز مشکی بابا حرکت کردیم بابا در جلو را برام باز کرد و من نشستم سریع ماشین و دور زد و پشت فرمان نشست
بابا-پیش به سوی خانه
پیش
ساعت 8 بود که به در خانه رسیدم خانه ای با نمای تمام سفید بیشتر شبیه قصر آرزوها بود در اهنی و بزرگ حیاط با ریموت بابا باز شدچشمی در حیاط گرداندم مش حیدر باغبان منزل ما به شدت مشغول رسیدگی به گل ها بود واقعا که فروردین خانه ی ما رنگ و بوی بهشت می گرفت سیل انبوه گلها در اتحاد زنجیروار درختان گم می شد و هزاران رنگ به وجود می اورد راهی که به پله های ورودی ختم می شد پر بود از سنگ ریزه های کوچک .وسط حوضی که رو به روی پله های ورودی قرارداشت اب نمایی محشر بود که همیشه باز بود و اب را با فشار به سمت بالا هدایت می کرد و موج وار از بالا سرازیر می کرد عاشق این اب نما بودم. کنار پله های ورودی نرده های از جنس مرمر بود که زیبای پله ها کوتاه را دو چندان می کرد در ورودی کاملا چوبی بود با فشار پدر در باز شد مهمان ها که همه در حال جنب و جوش بودند با ظاهر شدن من و پدر در استانه در همگی ساکت ایستادند سکینه خانم پیرترین خدمتکار خانه لبخند به لب به سمتم امد و کمک کرد تا مانتو ام را از تن خارج کنم همه ی مهمانان چنان با بهت به من نگاه می کردن که معجزه ای باور نکردنی می بینند لبخندی به لب نهادم و مثل همیشه پر غرور قدم برداشتم با تک تک مهمان ها سلام و احوالپرسی کرد مهتاب راست می گفت واقعا که پریناز و شوهرش دیدنی بودند در اخر از همه بابت محبتی که به من داشتن و در این جشن شرکت کردن تشکر کردم .مهتاب دستانم را در دست فشرد و به سمت مبلی هدایتم کرد خانه بسیار بزرگی داشتیم 4 دست مبل در گوشه گوشه خانه جا داده شده بود میز نهار خوری که گنجایش 30 نفر را داشت زیبای بی نظیری به خانه داده بود.تنها چیزی که نظر مهمانان تازه وارد را جلب می کرد عتیقه های بود که در گوشه گوشه خانه به چشم می خورد کلا اشرافیت از سر و وضع خانه می بارید.مسرور از اینکه به خانه بازگشته ام سر از پا نمی شناختم
مامان کنارم امد و صورتم و بوسید
مامان خیلی زحمت کشیدین
قابل عروسکم و نداشت
لبخندی زدم
خاله سحر خودش رو به ما رساند وگفت
مادر و دختر خلوت کردن
به مبل خالی کنار دستم اشاره کردم و گفتم جای شما رو خالی نگه داشته بودم
خاله لبخندی زد و در کنارم جای گرفت مشغول گفت و گو بودیم که خاله گفت:اینا را کی دعوت کرده
نگاهی به پشت سرم انداختم خانم شایسته همراه دخترش وارد شدن
مامان گفت:من دعوتشون کردم
مامان ما را ترک کرد و با لبخندی به پیشواز خانم شایسته رفت .به من که نزدیک شدن خاله سحر بلند شد و گفت:من برم می ترسم بمونم یه چیزی بهشون بگم انوقت مامانت دلخور میشه
دست خاله را در دست فشردم و لبخندی تحویلش دادم همین که خاله از ما دور شد خانم شایسته و مهسان به من رسیدن
خانم شایسته-سلام دخترم بهتری الحمداالله؟
شکر خدا بهترم
مهسان دستش را به سمت دراز کرد و لبخنی کوتاه به لب اورد دستش را در دست فشردم
مامان-اقایون شایسته چرا تشریف نیاوردن
راستش متین که گرفتار درس بود و پدرش هم مشغول طراحی سوال امتحانی برای دانش اموزاش
من یه بلایی سر این متین شما بیارم که درس خواندن یادش بره
مامان به بهانه ی رسیدگی به سایر مهمان ها ما را ترک کرد
خانم شایسته-دخترم می دونم اینجا جاش نیست اما می خواستم ببینم تصمیمت چیه؟
راجب رضایت؟
خانم شایسته سری در تایید حرفم تکان داد
لبخندی به لب اوردم و گفت:رضایت می دم اما شرایطی داره که باید به اطلاعتون برسونم
مهسان-شرایط؟
اره اما اینجا جاش نیست اگه اجازه بدین فردا خدمتتون برسم و در حضور پسرتون شرط را اعلام کنم
خانم شایسته لبخندی زد و گفت:حتما خوشحال میشیم
به زیور پیشخدمت خانه اشاره کردم که نزدیک بشه
زیور لطفا قلم و کاغذ بیار
2 دقیقه بعد زیور کاغذ و قلم به دست برگشت اشاره کردم کاغذ و قلم و به مهسان بده
من ادرس منزل شما را ندارم اگه ممکنه واسم بنویس
مهسان با لبخندی ملیح شروع به نوشتن کرد هنوز مشغول بود که بهنام به ما پیوست
بهنام در حالی که چشمش به مهسان بود گفت:خانمهای شایسته خیلی خیلی خوش امدین
مهسان کاغذ را به سمت من گرفت :بفرمایید
ممنونم
صدای مهتاب که من را می خواند باعث شد از جمعشون جدا بشم
مهتاب-بهار جان جناب مسعودی وکیل پایه یک دادگستری
مسعودی در حالی که دستش و جلو می اورد تا دست بده گفت:از دیدارتون خوشحالم
دستش را در دست فشردم و گفتم:همچنین
مهتاب-راستش بهار جون فکر می کنم اقای مسعودی بتونن در رسیدگی به پرونده تصادفت کمک شایانی کنن
مسعودی-اگه کمکی از دستم ساخته باشه خوشحال میشم کاری کنم
ممنونم اقای مسعودی ان قضیه رو من خودم حل می کنم
به هر حال رو کمک من حساب کنید
اگه احتیاجی شد حتما
از مسعودی جدا شدم .چشمی گرداندم و خاله سارا را کنار میز پذیرایی دیدم خودم و بهش رسوندم در حالی که شیرینی از روی میز بر می داشتم و در دهان می گذاشتم گفتم:خاله جون ما چطورن؟
خاله سارا لبخندی زد گفت:اگه خواهرزادم خوب باشه منم خوبم
دایی به ما پیوست بشقاب میوه اش را به سمتمون گرفت و گفت:بانوان گرامی میل بفرمایید
تکه ای از موز قاچ شده را برداشتم و در دهان گذاشتم
دایی-میبینم با وجود موهای مصنوعی هم یکه تاز مجلس ما سرکارعلیه هستند
تعظیم کوتاهی کردم و گفتم:این نهایت لطف شماست
مامان با صدای بلند همه را به سر میز شام فراخواند
بازم مثل همیشه انواع و اقسام غذاهای ایرانی سر میز حاضر بود .چشمم به مهسان افتاد که متین و موقر گوشه ای ایستاده بود و سالاد می خورد این تجملات به هیچ عنوان به چشم این دختر نمی امد نمی دونم شاید اگه من جای اون بودم و به همچین مهمانی دعوت میشدم رفتار دیگه ای داشتم یک لحظه به خانم شایسته حسودیم شد عجب دختری تربیت کرده .ای کاش یکم از زمانی را که به تربیت دخترش اختصاص داده به پسرش می داد تا اداب معاشرت یاد بگیره
به چشمای مهسان خیره شدم واقعا که شبیه چشمای متین بود
بهنام- بنده خدا غذا کوفتش شد واسه چی اینجوری بهش زل زدی
صدای بهنام از فکر و خیال بیرون اوردم
می خواستم ببینم چشمای مهسان خانم چه موجی داره که تو را تو خودش غرق می کنه
بهنام-حالا خوش موج بود؟
ای بدک نبود
لبخندی زدم و از بهنام جدا شدم
تمام شب مشغول صحبت کردن با مهمانهای رنگ و به رنگ بودم دیگه داشتم از حال می رفتم یکی نیست به اینا بگه عروسی که نیامدین جشن بهبود حال منه دیگه باید عقلتون برسه زود مجلس و ترک کنین تا بیمار کمی استراحت کنه.به هر نهوی بود تحمل کردم تا اینکه ساعت 2 هر کس خونه ی ما را به قصد خونه اش ترک کرد
لنگان لنگان پله ها را بالا رفتم تقریبا 28 پله را باید بالا می رفتم تا به قسمت بالایی خونه می رسیدم مهتاب خودش را به من رسوند
مهتاب-بزار کمکت کنم
مرسی .مگه تو نرفتی
مهتاب-نه دیگه ماندم به تو کمک کنم
لبخندی زدم و گفتم:خیلی زحمت کسیدی انشاالله عروسیت جبران کنم
مهتاب-انشاالله
صدای بهنام از طبقه دوم غافلگیرمون کرد
بهنام-خدایا می بینی دخترای امروز چه بی شرم و حیا شدن
مهتاب-خدایا شاهدی که پسرای این دوره زمونه چه دهن لق شدن.هیجان مهمانی رو واسه خواهرشون دود کردن هوا
بهنام-د اخه اگه من به بهار نمی گفتم و اون با همون لباسای بیمارستانی میامد خونه و این همه مهمان و مدید که سر از تنت جدا می کرد
مهتاب- بابا تو دیگه کی هستی ناجی بشریت-گاندی بزرگ
در حالی که می خندیدم گفتم:بسه دیگه بچه ها
مهتاب-من که کاری به کار این زرافه ندارم این به پر و پای من می پیچه
بهنام-باز دوباره سوسه امدی قورباغه
مهتاب-قورباغه اون دوست دختراتن
بهنام بی خیال شو مهتاب تو رو خدا بس کن خرد و خمیرم .بزارین یکم این ذهن بدبخت من استراحت کنه
مهتاب-من اگه با این زرافه حرف بزنم ادم نیستم
بهنام ادامه نداد و به اتاقش رفت منو مهتاب هم به اتاقم رفتیم
اتاق بزرگی داشتم یک دست مبل یک میز کامپیوتر یک میز تحریر با سه چهار کمد که هر کدام مخصوص جنس خاصی بود در اتاقم یک قسمت نهان هم بود که قفسه ای برای کفشام ساخته بودن سرویس بهداشتی مجازا در اتاقم بود و tvو سینما خانگی برای پر کردن اوقات فراغتم فراهم بود تخت بزرگی داشتم شبیه تختهای دو نفره مهتاب خودش و انداخت رو تخت و گفت:وای که هلاک شدم از خستگی
نگاهی به اتاقم انداختم خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود
مهتاب-بهار می خوای کمکت کنم لباستو عوض کنی
نه ممنون خودم می تونم
لباس خوابم و پوشیدم و کنار مهتاب جا گرفتم
من و مهتاب مثل دوقلوهای افسانه ای می موندیم بیشتر وقتمون را با هم می گذراندیم.بهنامم اگه از دست دخترای رنگا به رنگ خسته می شد به ما می پیوست گرچه بهنام پسر با اصولی نبود اما هیچ وقت رنگ نگاهش به مهتاب سیاه نبود همیشه فکر می کردم مهتاب هم مثل من خواهرشه و همونطور که منو دست می انداخت و با من شوخی می کرد با مهتاب هم همین رفتار را داشت
مهتاب تا سرش به بالش رسید خوابش برد اما من کمی این پهلو اون پهلو می شدم و به فکر ملاقات فردام بود چی می خواستم به خانواده شایسته بگم ؟اصلا کارم درست بود؟نه در اینکه کارم جفا بود شکی نداشتم اما هر وقت به نگاه تحقیر امیز اونروز متین توی بیمارستان فکر می کردم در انجام کارم مصمم تر می شد نمی دونم چرا نگاهش به من رنگ تحقیر داشت واسه چی و بر چه اصلی خودش و از من سر تر می دید
نرم نرمک چشمام گرم شد و به خواب رفتم صبح حوالی ساعت 9 از خواب بیدار شدم مهتاب هنوز خواب بود
دوشی گرفتم و لباسم و عوض کردم امروز باید حتما یه سر به ارایشگاه می زدم و به صورتم می رسید بنابراین با رزیتا خانم ارایشگر ماهر شهر تماس گرفتم و وقت گرفتم
مهتاب همانطور که از پله ها پایین می امد حرف میزد:سلام بر اهالی منزل دایی جونم اینا
مامان سر حال جوابشو داد:سلام بر دختر خواهرشوهر گرامم
مهتاب پایین امد .نمی دونم چرا اینقدر بهنام پکر بود مهتاب هم متوجه این موضوع شد بود اما هوس ازار به سرش زد گرچه خوب می دونست الان وقت شوخی کردن با بهنام نیست
رو به روش ایستاد و سلامی نظامی داد
مهتاب-سلام فرمانده
بهنام-مهتاب بکش کنار حوصله ندارم
مهتاب-بمیرم باز دوباره کی بادتو کشیده تو فقط عکس به من نشون بده جنازه تحویل بگیر
مهتاب سر به سرش نزار می بینی که کشتایش توی دریا غرق شده
مهتاب-ای وای نکنه همون کشتی معروفه که اسمش تایتانیک بوده را می گی بهار
بهنام-نمکدون بشین صبحانتو بخور
مهتاب لبخندی زد و سر میز کنار من نشست
با ارنجش به پهلوم زد و گفت:این چشه چرا انقدر دمغه
انقدر توی فکر دیدار امروزم با خانواده شایسته بودم که نفهمیدم مهتاب چی گفت
مهتاب-هی بهار با تو ام
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:چی گفتی ؟
مهتاب-تو چرا تو باغ نیستی؟
همونجور که از سر میز صبحانه بلند میشدم گفتم:چون قراره بزنم به بیابان
بالا رفتم و لباس پوشیدم سوئیچ ماشینم و بعد از کلی وارسی کردن کشوها پیدا کردم و از اتاق بیرون امدم
مهتاب-کجا داری میری؟
دارم میرم اریشگاه
مهتاب-واسا منم میام
اگه می خوای بیای عجله کن 10 دقیقه دیگه حرکت می کنم اونوقت اگه پشت ماشین بدوی سوارت نمی کنم
مهتاب ادای منا درآورد و به سمت بالا رفت .مامان بوسیدم و ازش خداحافظی کردم. به سمت بهنام رفتم یه دونه به کمرش زدم و گفتم :یا خودش میاد یا خبرش پس قصه نخور داداشم
مامان-بهار اذیتش نکن با تاسیس شرکتش موافقت نکردن تو هم
چرا ؟
مامان-نمی دونم
بهنام-مرض آزار دارن
حالا واسه چی تو همی اسم رئیس محمدیان پور نیست؟
بهنام-چرا اما تو از کجا می دونی؟
با دخترش توی کلاس یوگا اشنا بودم امروز یه زنگ بهش میزنم و کارت و ردیف می کنم
بهنام سمتم امد لپم و بوسید گفت:خدایا از این مدل خواهرا یدونه کمه هزار دونه عطا کن
لبخندی زدم و خانه را ترک کردم
مش باقر سرایدار خانه داشت به متی سگ سیاه وهار خانه غذا می داد متی با دیدن به سمتم امد و چرخی به دورم زد اینم از خوب شدنم خوشحال بود دستی به سرش کشیدم و به سمت پارکینگ رفتم
پرادوی سفیدم بهم چشمک می زد سوار شدم و ماشین و روشن کردم می خواستم حرکت کنم که مهتاب سریع خودشو انداخت تو ماشین
مهتاب-خیلی بی معرفتی می خواستی بری؟
من که گفتم بیشتر از ده دقیقه منتظر نمی مونم
مامان کنارم امد و صورتم و بوسید
مامان خیلی زحمت کشیدین
قابل عروسکم و نداشت
لبخندی زدم
خاله سحر خودش رو به ما رساند وگفت
مادر و دختر خلوت کردن
به مبل خالی کنار دستم اشاره کردم و گفتم جای شما رو خالی نگه داشته بودم
خاله لبخندی زد و در کنارم جای گرفت مشغول گفت و گو بودیم که خاله گفت:اینا را کی دعوت کرده
نگاهی به پشت سرم انداختم خانم شایسته همراه دخترش وارد شدن
مامان گفت:من دعوتشون کردم
مامان ما را ترک کرد و با لبخندی به پیشواز خانم شایسته رفت .به من که نزدیک شدن خاله سحر بلند شد و گفت:من برم می ترسم بمونم یه چیزی بهشون بگم انوقت مامانت دلخور میشه
دست خاله را در دست فشردم و لبخندی تحویلش دادم همین که خاله از ما دور شد خانم شایسته و مهسان به من رسیدن
خانم شایسته-سلام دخترم بهتری الحمداالله؟
شکر خدا بهترم
مهسان دستش را به سمت دراز کرد و لبخنی کوتاه به لب اورد دستش را در دست فشردم
مامان-اقایون شایسته چرا تشریف نیاوردن
راستش متین که گرفتار درس بود و پدرش هم مشغول طراحی سوال امتحانی برای دانش اموزاش
من یه بلایی سر این متین شما بیارم که درس خواندن یادش بره
مامان به بهانه ی رسیدگی به سایر مهمان ها ما را ترک کرد
خانم شایسته-دخترم می دونم اینجا جاش نیست اما می خواستم ببینم تصمیمت چیه؟
راجب رضایت؟
خانم شایسته سری در تایید حرفم تکان داد
لبخندی به لب اوردم و گفت:رضایت می دم اما شرایطی داره که باید به اطلاعتون برسونم
مهسان-شرایط؟
اره اما اینجا جاش نیست اگه اجازه بدین فردا خدمتتون برسم و در حضور پسرتون شرط را اعلام کنم
خانم شایسته لبخندی زد و گفت:حتما خوشحال میشیم
به زیور پیشخدمت خانه اشاره کردم که نزدیک بشه
زیور لطفا قلم و کاغذ بیار
2 دقیقه بعد زیور کاغذ و قلم به دست برگشت اشاره کردم کاغذ و قلم و به مهسان بده
من ادرس منزل شما را ندارم اگه ممکنه واسم بنویس
مهسان با لبخندی ملیح شروع به نوشتن کرد هنوز مشغول بود که بهنام به ما پیوست
بهنام در حالی که چشمش به مهسان بود گفت:خانمهای شایسته خیلی خیلی خوش امدین
مهسان کاغذ را به سمت من گرفت :بفرمایید
ممنونم
صدای مهتاب که من را می خواند باعث شد از جمعشون جدا بشم
مهتاب-بهار جان جناب مسعودی وکیل پایه یک دادگستری
مسعودی در حالی که دستش و جلو می اورد تا دست بده گفت:از دیدارتون خوشحالم
دستش را در دست فشردم و گفتم:همچنین
مهتاب-راستش بهار جان فکر می کنم اقای مسعودی بتونن در رسیدگی به پرونده تصادفت کمک شایانی کنن
مسعودی-اگه کمکی از دستم ساخته باشه خوشحال میشم کاری کنم
ممنونم اقای مسعودی ان قضیه رو من خودم حل می کنم
مسعودی-به هر حال رو کمک من حساب کنید
اگه احتیاجی شد حتما
از مسعودی جدا شدم .چشمی گرداندم و خاله سارا را کنار میز پذیرایی دیدم خودم و بهش رسوندم در حالی که شیرینی از روی میز بر می داشتم و در دهان می گذاشتم گفت:خاله جون ما چطورن
خاله سارا لبخندی زد گفت:اگه خواهرزادم خوب باشه منم خوبم
دایی به ما پیوست بشقاب میوه اش را به سمتمون گرفت و گفت:بانوان گرامی میل بفرمایید
تکه ای از موز قاچ شده را برداشتم و در دهان گذاشتم
دایی-میبینم با وجود موهای مصنوعی هم یکه تاز مجلس ما سرکارعلیه هستند
تعظیم کوتاهی کردم و گفتم:این نهایت لطف شماست
مامان با صدای بلند همه را به سر میز شام فراخواند
بازم مثل همیشه انواع و اقسام غذاهای ایرانی سر میز حاضر بود .چشمم به مهسان افتاد که متین و موقر گوشه ای ایستاده بود و سالاد می خورد این تجملات به هیچ عنوان به چشم این دختر نمی امد نمی دونم شاید اگه من جای اون بودم و به همچین مهمانی دعوت میشدم رفتار دیگه ای داشتم یک لحظه به خانم شایسته حسودیم شد عجب دختری تربیت کرده .ای کاش یکم از زمانی را که به تربیت دخترش اختصاص داده به پسرش می داد تا اداب معاشرت یاد بگیره
به چشمای مهسان خیره شدم واقعا که شبیه چشمای متین بود
بهنام- بنده خدا همین یه ذره سالاد هم کوفتش شد واسه چی اینجوری بهش زل زدی
صدای بهنام از فکر و خیال بیرون اوردم
می خواستم ببینم چشمای مهسان خانم چه موجی داره که تو را تو خودش غرق می کنه
بهنام-حالا خوش موج بود؟
ای بدک نبود
لبخندی زدم و از بهنام جدا شدم
تمام شب مشغول صحبت کردن با مهمانهای رنگ و به رنگ بودم دیگه داشتم از حال می رفتم یکی نیست به اینا بگه عروسی که نیامدین جشن بهبود حال منه دیگه باید عقلتون برسه زود مجلس و ترک کنین تا بیمار کمی استراحت کنه.به هر نهوی بود تحمل کردم تا اینکه ساعت 2 هر کس خونه ی ما را به قصد خونه اش ترک کرد
لنگان لنگان پله ها را بالا رفتم تقریبا 28 پله را باید بالا می رفتم تا به قسمت بالایی خونه می رسیدم مهتاب خودش را به من رسوند
مهتاب-بزار کمکت کنم
مرسی .مگه تو نرفتی
مهتاب-نه دیگه ماندم به تو کمک کنم
لبخندی زدم و گفتم:خیلی زحمت کشیدی انشاالله عروسیت جبران کنم
مهتاب-انشاالله
صدای بهنام از طبقه دوم غافلگیرمون کرد
بهنام-خدایا می بینی دخترای امروز چه بی شرم و حیا شدن
مهتاب-خدایا شاهدی که پسرای این دوره زمونه چه دهن لق شدن.هیجان مهمانی رو واسه خواهرشون دود کردن هوا
بهنام-د اخه اگه من به بهار نمی گفتم و اون با همون لباسای بیمارستانی میامد خونه و این همه مهمان و میدید که سر از تنت جدا می کرد
مهتاب- بابا تو دیگه کی هستی ناجی بشریت-گاندی بزرگ
در حالی که می خندیدم گفتم:بسه دیگه بچه ها
مهتاب-من که کاری به کار این زرافه ندارم این به پر و پای من می پیچه
بهنام-باز دوباره سوسه امدی قورباغه
مهتاب-قورباغه اون دوست دختراتن
بهنام بی خیال شو مهتاب تو رو خدا بس کن خرد و خمیرم .بزارین یکم این ذهن بدبخت من استراحت کنه
مهتاب-من اگه با این زرافه حرف بزنم ادم نیستم
بهنام ادامه نداد و به اتاقش رفت منو مهتاب هم به اتاقم رفتیم
اتاق بزرگی داشتم یک دست مبل یک میز کامپیوتر یک میز تحریر با سه چهار کمد که هر کدام مخصوص جنس خاصی بود در اتاقم یک قسمت نهان هم بود که قفسه ای برای کفشام ساخته بودن سرویس بهداشتی مجازا در اتاقم بود و tvو سینما خانگی برای پر کردن اوقات فراغتم فراهم بود تخت بزرگی داشتم شبیه تختهای دو نفره مهتاب خودش و انداخت رو تخت و گفت:وای که هلاک شدم از خستگی
نگاهی به اتاقم انداختم خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود
مهتاب-بهار می خوای کمکت کنم لباستو عوض کنی
نه ممنون خودم می تونم
لباس خوابم و پوشیدم و کنار مهتاب جا گرفتم
من و مهتاب مثل دوقلوهای افسانه ای می موندیم بیشتر وقتمون را با هم می گذراندیم.بهنامم اگه از دست دخترای رنگا به رنگ خسته می شد به ما می پیوست گرچه بهنام پسر با اصولی نبود اما هیچ وقت رنگ نگاهش به مهتاب سیاه نبود همیشه فکر می کردم مهتاب هم مثل من خواهرشه و همونطور که منو دست می انداخت و با من شوخی می کرد با مهتاب هم همین رفتار را داشت
مهتاب تا سرش به بالش رسید خوابش برد اما من کمی این پهلو اون پهلو می شدم و به فکر ملاقات فردام بود چی می خواستم به خانواده شایسته بگم ؟اصلا کارم درست بود؟نه در اینکه کارم جفا بود شکی نداشتم اما هر وقت به نگاه تحقیر امیز اونروز متین توی بیمارستان فکر می کنم در انجام کارم مصمم تر می شم نمی دونم چرا نگاهش به من رنگ تحقیر داشت واسه چی و بر چه اصلی خودش و از من سر تر می دید
نرم نرمک چشمام گرم شد و به خواب رفتم صبح حوالی ساعت 9 از خواب بیدار شدم مهتاب هنوز خواب بود
دوشی گرفتم و لباسم و عوض کردم امروز باید حتما یه سر به ارایشگاه می زدم و به صورتم می رسید بنابراین با رزیتا خانم ارایشگر ماهر شهر تماس گرفتم و وقت گرفتم
مهتاب همانطور که از پله ها پایین می امد حرف میزد:سلام بر اهالی منزل دایی جونم اینا
مامان سر حال جوابشو داد:سلام بر دختر خواهرشوهرم اینا
مهتاب پایین امد .نمی دونم چرا اینقدر بهنام پکر بود مهتاب هم متوجه این موضوع شد بود اما هوس ازار به سرش زد گرچه خوب می دونست الان وقت شوخی کردن با بهنام نیست
رو به روش ایستاد و سلامی نظامی داد
مهتاب-سلام فرمانده
بهنام-مهتاب بکش کنار حوصله ندارم
مهتاب-بمیرم باز دوباره کی بادتو کشیده تو فقط عکس به من نشون بده جنازه تحویل بگیر
مهتاب سر به سرش نزار می بینی که کشتیاش توی دریا غرق شده
مهتاب-ای وای نکنه همون کشتی معروفه که اسمش تایتانیک بوده را می گی بهار
بهنام-نمکدون بشین صبحانتو بخور
مهتاب لبخندی زد و سر میز کنار من نشست
با ارنجش به پهلوم زد و گفت:این چشه چرا انقدر دمغه
انقدر توی فکر دیدار امروزم با خانواده شایسته بودم که نفهمیدم مهتاب چی گفت
مهتاب-هی بهار با تو ام
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:چی گفتی ؟
مهتاب-تو چرا تو باغ نیستی؟
همونجور که از سر میز صبحانه بلند میشدم گفتم:چون قراره بزنم به بیابان
بالا رفتم و لباس پوشیدم سوئیچ ماشینم و بعد از کلی وارسی کردن کشوها پیدا کردم و از اتاق بیرون امدم
مهتاب-کجا داری میری؟
دارم میرم اریشگاه
مهتاب-واسا منم میام
اگه می خوای بیای عجله کن 10 دقیقه دیگه حرکت می کنم اونوقت اگه پشت ماشین هم بدوی سوارت نمی کنم
مهتاب ادای من را درآورد و به سمت بالا رفت .مامان رو بوسیدم و ازش خداحافظی کردم. به سمت بهنام رفتم یه دونه به کمرش زدم و گفتم :یا خودش میاد یا خبرش پس قصه نخور داداشم
مامان-بهار اذیتش نکن با تاسیس شرکتش موافقت نکردن
چرا ؟
مامان-نمی دونم
بهنام-مرض آزار دارن
حالا واسه چی توهمی اسم رئیس محمدیان پور نیست؟
بهنام-چرا اما تو از کجا می دونی؟
با دخترش توی کلاس یوگا اشنا بودم امروز یه زنگ بهش میزنم و کارت و ردیف می کنم
بهنام سمتم امد لپم و بوسید گفت:خدایا از این مدل خواهرا یدونهش کمه هزار دونه عطا کن
لبخندی زدم و خانه را ترک کردم
مش باقر سرایدار خانه داشت به متی سگ سیاه وهار خانه غذا می داد متی با دیدن به سمتم امد و چرخی به دورم زد اینم از خوب شدنم خوشحال بود دستی به سرش کشیدم و به سمت پارکینگ رفتم
پرادوی سفیدم بهم چشمک می زد سوار شدم و ماشین و روشن کردم می خواستم حرکت کنم که مهتاب سریع خودشو انداخت تو ماشین
مهتاب-خیلی بی معرفتی می خواستی بری؟
من که گفتم بیشتر از ده دقیقه منتظر نمی مونم
مهتاب-تجارت خونت لنگ میمونه اگه بیشتر صبر کنی
حتما لنگ می مونه که دارم سریع میرم
مهتاب-تو امروز یه چیزیت شده
چیزی نیست
مهتاب-اولین قانون دوستیمون این بود که چیزی را از هم پنهان نکنیم
خیلی خوب-امروز قرار برم خونه شایسته یکم ذهنم بهم ریخته است
مهتاب-بری انجا چیکار؟
برم واسه رضایت دادن شرط بزارم
مهتاب_چه شرطی؟
اینکه رضایت می دم در قبال گرفتن30 میلیون پول
مهتاب- اگه پول می خوای واسه چی از بابات نمی گیری ؟
چون بابام نبود که با ماشین زیرم گرفت و بعد امد گفت تقصیر خودت بوده
مهتاب-کی گفت نقصیر خودت بوده؟
جناب متین شایسته
مهتاب-دیدیش؟
امد دیدنم
مهتاب-خوب چی می گفت؟ راستی بهار دیدی چقدر نازه
نازیش بخوره تو سرش ادب نداره.همچین حرف میزد انگار من از عمد خوردم به ماشینش
مهتاب-نخوردی؟
مسخره بازی دراری دیگه چیزی را بهت نمی گم
مهتاب-خیلی خوب غلط کردم حالا واسه چی این همه پول می خوای تو که میدونی اینقدر ندارن
تا پسره را نچزونم راحت نمی شم
پشت چراغ قرمز ایستادیم دختر کوچولوی گل می فروخت صداش زدم و همه گلاشو خریدم تا بقیه روزش بدون نگرانی بابت فروش نرفتن گلاش بگذره
مهتاب-این همه گل می خوای چیکار؟
می خوام تقدیم کنم به تو
مهتاب-اشتباه گرفتی خانم
اتفاقا درست درست گرفتم
با مهتاب به ارایشگاه رفتیم رزیتا خانم صورتم و راست و ریس کرد و ناخنام و مانیکور کردم مهتابم به طبع من هرکاری می کردم اونم انجام می داد نزدیکای ظهر بود که مهتاب را جلوی خانه عمه پیاده کردم و به خانه برگشتم.دل تو دلم نبود متین زبان برنده ای داشت یعنی می خواست چه جوری جوابمو بده
ساعت 4 از استراحت ظهرانه ام بلند شدم دست و صورتم و شستم و سری به کمد مانتوهام زدم یعنی کدوم بپوشم بهتره؟
در نهایت تصمیم گرفتم مانتوی کرم قهوه ای همراه با شلواری کرم و شالی قهوه ای بپوشم کفش و کیف چرمم برداشتم و حرکت کردم
مامان و بهنام خونه نبودن باباهم که طبق معمول بیمارستان بود واسه بیرون رفتن و صحبت کردن با خانواده شایسته لازم نبود به کسی توضیح بدم
زکیه خانم(دیگر مستخدم خانه)قهوه واسم اوردم اما دیرم شده بود ازش تشکر کردم و بیرون زدم
ماشینم و داده بودم مش باقر برق بندازه واقعا که کارش احسنت داشت ماشینم تمیز تمیز شده بود طبق معمول به ابراز احساسات متی پاسخ دادم و سوار ماشین شدم
انقدر توی فکر بودم که نفهمیدم مسافت بالای شهر تا مرکز شهر را چه جوری پیمودم
با دیدن کوچه اشون اه از نهادم بلند شد کوچه ی نسبتا تنگی داشت و بردن ماشین به داخل این کوچه مهارتی بیش از مهارت من می خواست اخه یک سالی بیشتر نبود که گواهینامه گرفته بودم.نمی شد ماشین را سر کوچه پارک کرد اخه می ترسیدم روش خط بکشن هاج و واج ایستاده بودم که با دیدن متین خشکم زد .خوب اینم فرشته نجات
همین که به ماشین نزدیک شد در ماشین و باز کردم جوری که جا خورد و یک قدم عقب رفت نمی دونم تو فکر چی بود که اینجوری جا خورده بود قیافه ای تهاجمی به خود گرفت و گفت:معلومه چیکار می کنین؟
لبخندی حرص درار به لب زدم و گفتم:از ماشینم پیاده میشدم
متین-به شما یاد ندادن موقع پیاده شدن مواظب اطراف باشید من موندم کی به شما گواهی نامه داد
چشمام و ریز کرد و گفتم:همونی که به شما گواهی نامه داد تا مردم و زیر بگیرین
متین کلافه گفت:خیلی خوب خانم شریفی من عذر می خوام که شما بی هوا در ماشینتون و باز کردین
خواهش می کنم
دیدن من سر کوچه اشون مدرک واضحی بود تا بفهمه واسه دیدن انها امدم اما خیلی بی تفاوت از کنارم رد شد
از روی اجبار گفتم:اقای شایسته کوچه شما اینه؟
بدون اینکه برگرد گفت:بله
میشه خواهش کنم ماشین منو بیارین داخل کوچه اخه خودم فکر نمی کنم از عهدش بر بیام
متین-من راننده شخصی شما نیستم خانم
و به راه خودش ادامه داد
بی تربیت شعور نداشت وقتی یه خانم تقاضای ازش می کنه نباید رد کنه.
انقدر حرص خوردم که ماشین را همون سر کوچه پارک کردم و دنبالش وارد کوچه شدم
متین بدون ذره ای توجه به حضور من راهش را ادامه داد
خدایا این غرور از چی سرچشمه می گیره؟
جلوی خانه ای ایستاد و در را با کلید باز کرد.کنار رفت و گفت:اگه مقصدتون اینجاست بفرمایید
بدون اینکه جوابش را بدم کیفم را به روی شانه ام جا به جا کردم و وارد خانه شدم.به محض ورود بوی گل و گیاه مشامم را نوازش داد.از پله های جلوی در ورودی پایین امدم چشم در چشمخانه گرداندم خانه ای تقریبا 200 متری بود حوض ابی رنگی وسط حیاط قرار داشت چند ماهی گلی در ان به ابتنی مشغول بودند.دو باغچه دو طرف حیاط را زینت داده بود باغچه ی سمت راست پر گل و گیاههای رنگارنگ بود و باغچه ی سمت چپ چند درخت تنومند در خود جا داده بود
متین-صاحبخانه مهمون دارین
مادر متین در حالی که چادر سفید به سر داشت وارد حیاط شد با دیدنم لبخندی زد و گفت:سلام دخترم خوش امدی
تنها یک کلمه گفتم:ممنون
با راهنمایی خانم شایسته و پیش تر از متین و مادرش وارد ساختمان شدم ساختمان قدمتی در حدود 15 ساله داشت از در ورودی ساختمان تا گوشه گوشه ی خانه سرتاسر را با فرشهای کرم پوشانده بودند طبق عادت معمول با کفش وارد شدم
متین-خانم شریفی بدون کفش لطفا
خانم شایسته-ببخش بهار جان اما...
نذاشتم خانم شایسته حرفش را ادامه بده و به سمت در برگشتم کفشهایم را در اوردم و وارد شدم
یک دست مبل گوشه ای از خانه نهاد بودند و یک میز نهارخواری 4 نفره گوشه ای دیگر بود
به سمت مبل رفتم و روی اولین مبل نشستم.خانه ساده و بی تجملاتی بود به این سادگی عادت نداشتم .بوی زندگی بدجور در خانه پیچیده بود این را حتی منی که با این زندگی نا اشنا بودم هم حس می کردم
خانم شایسته اتاق پذیرایی را ترک کرد و به سمت اشپزخانه رفت متین هم ساکت ارام و البته سر به زیر رو به روی من نشسته بود.این سر به زیری از شرم نشئت نمی گرفت از غرور و خودخواهی بیش از حدش بود
چند لحظه بعد خانک شایسته چای و شیرینی به دست وارد سالن شد
خانم شایسته-بفرمایید
چای را برداشتم اما شیرینی را پس زدم
خانم شایسته-شیرینی بردارین
مرسی به پوستم نمی سازه
متین پوز خندی به گوشه ی لب اورد که باعث شد بیش از بیش مرا آزرده خاطر کند
خانم شایسته می خواست باز از سالن خارج شود که گفتم:خانم شایسته ممنونم میشم اگر چند لحظه بشینید و به حرفام گوش بدید
خانم شایسته-برم میوه بیارم
ممنون خانم من میل ندارم
خانم شایسته با تردید به سر جای خود برگشت متین همچنان سر به زیر به بخار بلند شده از چای خود نگاه می کرد
گلویم راصاف کردم و گفتم:مزاحمتون شدم که بگم من رضایت می دم به شرط اینکه......
نگاه از خانم شایسته گرفتم و به متین زل زدم .نگاهش در نگاهم گره خورد
در قبال گرفتن 30 میلیون تومان رضایت میدم
متین بدون اینکه چهره اش تغییر کند نگاه از من گرفت درست مثل این بود که انتظار شنیدن همچین حرفی را از جانب من داشت
خانم شایسته-اما این مبلغ برای ما خیلی سنگینه
جرعه ای از چای خوش طعم خانم شایسته را نوشیدم و گفتم:این شرط منه
متین-و اگه من نتونم این پول را جور کنم
رضایت نمی دم
خانم شایسته:بهار جان اون اتفاق نباید می افتد اما حالا که افتاده بهتر نیست....
در حرف خانم شایسته پریدم و گفتم:حق با شماست خانم شایسته این اتفاق نباید می افتاد اما حالا که افتاده پسر شما باید تاوانشو بده
خانم شایسته-راه دیگه ای نیست؟اخه در ان صورت ما مجبوریم این خونه را بفروشیم
از فکر اینکه بخوام این بنده خدا ها را بی خانمان کنم دلم به در امد .نه راه خوبی را برای خرد کردن غرور این شازده انتخاب نکرده بودم تا فرصت باقیست باید راه دیگه ای را جایگزین می کردم.ناگهان فکری در مغزم جرغه زد
کیفم را از مبل کناری برداشتم و به راه افتادم به در خروجی که رسیدم برگشتم و به چشمای متین خیره شدم
چرا یک راه دیگه هست
متین سرش را بالا اورد و به من نگاه کرد خانم شایسته هم به دهنم خیره شده بود
شرط جایگزین اینه که اقای متین شایسته به مدت یک سال راننده شخصی من بشن
متین که می دونست این شرط از چه اتفاقی نشئت می گیره با حرص استکان خالی ازچای را در دستانش فشرد استکان شکست و تکه هایش به دستان متین فرو رفت.خانم شایسته به صورتش کوبید و گفت:ای وای چیکار کردی متین
دلم برایش سوخت اما به روی خودم نیاوردم.خانم شایسته به دنبال باند و بتادین رفت
کاغذی از کیفم بیرون اوردم و شماره موبایلم و روش نوشتم اون را مقابل گل میز رو به روی متین قرار دادم و گفتم:تا امشب ساعت 10 منتظر تماس و اعلام نظرتون می مونم در غیر این صورت از فردا شرط جایگزینی وجود نداره و تمام 30 میلیون را می خواهم
به سمت در خروجی راه افتادم کفشهایم را به پا کردم و از خانه شایسته بیرون زدم
ادامه دارد....
دوباره گوشیم و بیرون اوردم و با مهتاب تماس گرفتم
الومهتاب سلام
سلااااااااام بر دخمر دایی گلم
مهتاب یا جشن امشب و کنسل می کنی یا سریع وسایل مورد نیازم و به من می رسونی
مهتاب-کی راجب جشن سوتی داده؟
بی خیال وسایلی که لازم دارم و میاری؟
مهتاب-من که می دونم کار این بهنام دهن لقه پدری ازش در بیارم که مرغای زمین و اسمون به حالش زار بزنن
هی هی هی چکار به بابای من داری
مهتاب-با مزه منظورم این بود حسابشو میرسونم
اوکی بخشیدم .خیلی خوب مهتاب الان خونه مای دیگه
مهتاب-با اجازتون
برو توی اتاق من
مهتاب-من تا پله های قصر شما رو طی کنم و به اتاق سرکار برسم که صبح شده
زود باش تو رو خدا مهتاب اگه وسایلی که لازم دارم بهم نرسه نمیاما
مهتاب-کشت ما رو حالا فکر می کنه اگه نیاد زمانه به اخر میرسه
زمونه که به اخر نمیرسه جنابعالی خیط میشین
مهتاب-صبر کن الان میرم بالا
راستی مهتاب پریناز و خواهرای عجوز مجوزشو که دعوت نکردی
مهتاب-اتفاقا چون می دونستم عاشقشونی اول از همه اونا را دعوت کردم
بی خود کردی
مهتاب-مامانت دعوت مهمانا را به عهده ی من گذاشت منم هر کس که دلم خواست را دعوت کردم
من که دستم به تو میرسه
مهتاب-بابا بهار می خواستم غافلگیرت کنم ولی مگه تو میزاری
دوباره چی شده؟
مهتاب-پریناز شوهر کرده امشبم با اقاشون دعوتش کردم دیدنیه
خودش یا شوهرش؟
مهتاب-جفتشون.خیلی خوب رسیدم بگو چه کوفتی می خوای
ای بی تربیت
مهتاب-ببخشید بانو چه لوازمی احتیاج دارین
کمد لباسای شبم و باز کن
مهتاب-می خوای با لباس شب بیای؟خیر سرت همه می دونن از بیمارستان مرخص شدی همون لباسی که تو بیمارستان تنت بهتر از ایناست اخه اینجوری مردم فکر می کنن از ارایشگاه تشریف میارین
میدونی من بدون لباس مناسب پامو بین اون همه ادم نمی زارم
مهتاب-خیلی خوب حالا کدومو می خوای؟
نمی دونم یکی رو خودت انتخاب کن
مهتاب-تا من بخوام یکی یه نگاه به لباسای تو بندازم مهمونا امدن.خدایی بهار این همه لباس و می خوای چیکار؟
لازمه.اصلا لباس سورمه ای و درار
مهتاب-اینجا دست کم ده دست لباس سرمه ای هست کدوم منظورته
همونی که مدی و دکلته است و روش کت کوتاه خورده
مهتاب-واسا ......اها پیداش کردم چقدر خوشمله...اینو کی خریده بودی که من ندیدم
خاله از پاریس فرستاده بود.خیلی خوب برو سراغ کمد کفشام کفش سفیدم و بزار
کدومش؟
همونی که روش سرمه ای کار شده
پیداش کردم ....خوب
یکی از مانتو سفیدامم واسم بزار
مهتاب-مگه جشن عقد کنانته؟
اونم به وقتش انشاالله
متاب-چشم سفید چه پررو شده؟دیگه چیزی لازم نداری
مگه می تونم بدون شال بیام؟
مهتاب کلافه گفت:کدام و می خوای؟
ابریشمیه که زمینه سفید و طرحای ریز سرمه ای داره.راستی مهتاب من که کچلم یه دونه از مو مصنوعی هامم بزار اونی که روش تل سفید می خوره اره همونو بزار .یه سری هم لوازم ارایش برام بفرست
مهتاب-خیلی خوب گذاشتم تموم شد
اره فکر کنم
مهتاب-الان می دم بهنام بیاره
مرسی فقط بگو زود برسونه
مهتاب-باشه خداحافظ
بعد از اینکه تلفن اتاق و قطع کردم چند بار خانم رضایی رو صدا زدم اما نیامد مجبور شدم زنگ اضطراریی رو فشار بدم
خانم رضایی و چند پرستار دیگه همراه با جناب دکتر بهرانی به اتاقم هجوم اوردن با دیدن من که لبخند به لب روی تخت نشستم حرصشون گرفت
شانه ام و بالا انداختم و گفتم:هرچی خانم رضایی رو صدا زدم نیامدن مجبور شدم این زنگ و فشار بدم
بهرانی-خانم شریفی به این می گن زنگ اضطراری
خوب کار منم اضطراری بود
بهرانی-شوخی بی جای بود
من با شما شوخی ندارم اقای دکتر حالا هم می تونین برین به کارتون برسین
بهرانی نفس عمیقی کشید و رفت
بقیه پرستار ها هم اتاق رو ترک کردن خانم رضایی موند ومن
خانم رضایی-بهار جان کار درستی نکردی
با شما کار داشتم
رضایی-اگه کمی صبر می کردی میامدم
خیلی خوب عذر می خوام
رضایی لبخندی زد و گفت:خوب حالا بگو ببین چی لازم داشتین؟
می خواستم بگم لطفا بگین حمام و گرم کنن می خوام دوش بگیرم
باشه الان ترتیبشو می دم
بعد از 10 دقیقه خانم رضایی برگشت و اعلام کرد حمام اماده است دوش اب گرمی گرفتم که خستگی از تنم به در کرد و حوله به تن بیرون امدم بهنام روی مبل لم داده بود
بهنام-صحت حمام
سلام.ممنون .کی امدی
بهنام-5 دقیقه ای هست که منتظرتم
وسایلم و اوردی؟
بهنام-اره فقط نمی دونم مهتاب توی این ساک چی گذاشته که این همه سنگین بود
چیزای که من لازم داشتم
بهنام-این ادا اطفار شما دخترا منو کشته
توقع نداشتی با لباسای بیمارستان بیام جشن که
بهنام-وقتی امدی خونه می رفتی توی اتاقت و لباس مناسب می پوشیدی
تا اون موقع شاید بعضی از مهمانها می امدن
بهنام-راستی بهار خیلی خیلی ممنونم که لوم ندادی
خواهش می کنم به هیچ وجه قابل شما را نداشت
بهنام-با من کاری نداری؟
می خوای بری؟
بهنام-اره من برم که تو هم به خودت برسی
خیلی خوب فقط عصر به موقع بیا دنبالم
بهنام-قراره با بابا برگردی
چه خوب
بهنام جلو امد صورتم و بوسید و گفت:امشب می بینمت
با لبخندی بدرقه اش کردم
نگاهی به ساک انداختم تمام لوازم مورد نیازم و اورده بود حالا وقت اون بود که به خودم برسم
اینه رو در اوردم و روی تخت نشستم کرم مخصوص بعد از حمام و زدم و روی تخت خوابیدم تا کمی پوستم از التهاب بعد از حمام بیرون بیاد نمی دونم چی شد که خوابم برد اونم چه خوبی راحت و ارام.چشم که باز کردم ساعت 3 بود از جا پریدم.چرا اینقدر خوابیده بودم احساس گرسنگی کردم .دیگه حالم از غذاهای بیمارستان بهم می خورد واسه همین با رستوران مورد علاقه ام تماس گرفتم و سفارش پلو یونانی همراه با سبزیجات و دادم راستش از هرچی گوشت بود حالم بهم می خورد.ادرس بیمارستان را دادم و قرار شد غذا را واسم بفرستن.
20 دقیقه بعد پرستار غذا به دست وارد اتاق شد
پرستار-خانم شریفی بیمارستان که غذا داشت
ممنون حقیقتش از غذاهای بیمارستان زده شدم
کیف پولم و دراوردم و چند اسکناس به پرستار دادم و خواستم که پول غذا را بپردازه و مابقی پول و انعام به آورنده ی غذا بده
رفت و منم شروع کردم با ولع غذای مورد علاقمو خوردم
به به خیلی بهم مزه کرد
بعد از خوردن غذا از پرستار خواستم واسم قهوه بیار به قهوه بعد از غذا عادت داشتم گرچه در این چند ماه تمام عادتام را از یاد برده بودم اما دوباره داشتم سعی خودم را می کردم که بهار قبلی شم
قهوه ام که تمام شد وقت اماده شدن بود
مسواکی زدم و کرم اولیه رو به صورتم زدم لباس شبم و به تن کردم و با حوصله مشغول تنظیم کردن مو به روی سرم شدم زیبایش به پای موهای واقعی خودم نمی رسید اما بهتر از کچلی بود تل را روش گذاشتم و صورتم و با حوصله ارایش کمرنگ ومحوی کردم حالا شده بود بهار شریفی .
منتظر بابا نشستم بعد از نیم ساعت به انتظارم پایان داد بابا با دیدنم جا خورد و گفت:چه ناز شدی عسل بابا
مرسی
بابا-خوب اماده شو کم کم بریم
مانتوم را روی لباسم انداختم و شالم و به سر کردم . از تخت پایین امدم نگاهی اجمالی به اتاق انداختم این زندانی بود که من 6 ماه بی گناه درش حبس بودم خوش حال بودم که از قفس ازاد شدم دیگه تمام شد تمام روزای تلخم تمام شد
از خانم رضایی و دیگر پرستارها تشکر کردم و به سمت در خروجی بیمارستان رفتم .هوای آزاد و به جان کشیدم که باعث شد بیفتم به سرفه
بابا خندید و گفت:اونقدرا هم که فکر می کنی هوا تازه نیست
به صورت بابا نگاه کردم و خندیدم به سمت بنز مشکی بابا حرکت کردیم بابا در جلو را برام باز کرد و من نشستم سریع ماشین و دور زد و پشت فرمان نشست
بابا-پیش به سوی خانه
پیش
ساعت 8 بود که به در خانه رسیدم خانه ای با نمای تمام سفید بیشتر شبیه قصر آرزوها بود در اهنی و بزرگ حیاط با ریموت بابا باز شدچشمی در حیاط گرداندم مش حیدر باغبان منزل ما به شدت مشغول رسیدگی به گل ها بود واقعا که فروردین خانه ی ما رنگ و بوی بهشت می گرفت سیل انبوه گلها در اتحاد زنجیروار درختان گم می شد و هزاران رنگ به وجود می اورد راهی که به پله های ورودی ختم می شد پر بود از سنگ ریزه های کوچک .وسط حوضی که رو به روی پله های ورودی قرارداشت اب نمایی محشر بود که همیشه باز بود و اب را با فشار به سمت بالا هدایت می کرد و موج وار از بالا سرازیر می کرد عاشق این اب نما بودم. کنار پله های ورودی نرده های از جنس مرمر بود که زیبای پله ها کوتاه را دو چندان می کرد در ورودی کاملا چوبی بود با فشار پدر در باز شد مهمان ها که همه در حال جنب و جوش بودند با ظاهر شدن من و پدر در استانه در همگی ساکت ایستادند سکینه خانم پیرترین خدمتکار خانه لبخند به لب به سمتم امد و کمک کرد تا مانتو ام را از تن خارج کنم همه ی مهمانان چنان با بهت به من نگاه می کردن که معجزه ای باور نکردنی می بینند لبخندی به لب نهادم و مثل همیشه پر غرور قدم برداشتم با تک تک مهمان ها سلام و احوالپرسی کرد مهتاب راست می گفت واقعا که پریناز و شوهرش دیدنی بودند در اخر از همه بابت محبتی که به من داشتن و در این جشن شرکت کردن تشکر کردم .مهتاب دستانم را در دست فشرد و به سمت مبلی هدایتم کرد خانه بسیار بزرگی داشتیم 4 دست مبل در گوشه گوشه خانه جا داده شده بود میز نهار خوری که گنجایش 30 نفر را داشت زیبای بی نظیری به خانه داده بود.تنها چیزی که نظر مهمانان تازه وارد را جلب می کرد عتیقه های بود که در گوشه گوشه خانه به چشم می خورد کلا اشرافیت از سر و وضع خانه می بارید.مسرور از اینکه به خانه بازگشته ام سر از پا نمی شناختم
مامان کنارم امد و صورتم و بوسید
مامان خیلی زحمت کشیدین
قابل عروسکم و نداشت
لبخندی زدم
خاله سحر خودش رو به ما رساند وگفت
مادر و دختر خلوت کردن
به مبل خالی کنار دستم اشاره کردم و گفتم جای شما رو خالی نگه داشته بودم
خاله لبخندی زد و در کنارم جای گرفت مشغول گفت و گو بودیم که خاله گفت:اینا را کی دعوت کرده
نگاهی به پشت سرم انداختم خانم شایسته همراه دخترش وارد شدن
مامان گفت:من دعوتشون کردم
مامان ما را ترک کرد و با لبخندی به پیشواز خانم شایسته رفت .به من که نزدیک شدن خاله سحر بلند شد و گفت:من برم می ترسم بمونم یه چیزی بهشون بگم انوقت مامانت دلخور میشه
دست خاله را در دست فشردم و لبخندی تحویلش دادم همین که خاله از ما دور شد خانم شایسته و مهسان به من رسیدن
خانم شایسته-سلام دخترم بهتری الحمداالله؟
شکر خدا بهترم
مهسان دستش را به سمت دراز کرد و لبخنی کوتاه به لب اورد دستش را در دست فشردم
مامان-اقایون شایسته چرا تشریف نیاوردن
راستش متین که گرفتار درس بود و پدرش هم مشغول طراحی سوال امتحانی برای دانش اموزاش
من یه بلایی سر این متین شما بیارم که درس خواندن یادش بره
مامان به بهانه ی رسیدگی به سایر مهمان ها ما را ترک کرد
خانم شایسته-دخترم می دونم اینجا جاش نیست اما می خواستم ببینم تصمیمت چیه؟
راجب رضایت؟
خانم شایسته سری در تایید حرفم تکان داد
لبخندی به لب اوردم و گفت:رضایت می دم اما شرایطی داره که باید به اطلاعتون برسونم
مهسان-شرایط؟
اره اما اینجا جاش نیست اگه اجازه بدین فردا خدمتتون برسم و در حضور پسرتون شرط را اعلام کنم
خانم شایسته لبخندی زد و گفت:حتما خوشحال میشیم
به زیور پیشخدمت خانه اشاره کردم که نزدیک بشه
زیور لطفا قلم و کاغذ بیار
2 دقیقه بعد زیور کاغذ و قلم به دست برگشت اشاره کردم کاغذ و قلم و به مهسان بده
من ادرس منزل شما را ندارم اگه ممکنه واسم بنویس
مهسان با لبخندی ملیح شروع به نوشتن کرد هنوز مشغول بود که بهنام به ما پیوست
بهنام در حالی که چشمش به مهسان بود گفت:خانمهای شایسته خیلی خیلی خوش امدین
مهسان کاغذ را به سمت من گرفت :بفرمایید
ممنونم
صدای مهتاب که من را می خواند باعث شد از جمعشون جدا بشم
مهتاب-بهار جان جناب مسعودی وکیل پایه یک دادگستری
مسعودی در حالی که دستش و جلو می اورد تا دست بده گفت:از دیدارتون خوشحالم
دستش را در دست فشردم و گفتم:همچنین
مهتاب-راستش بهار جون فکر می کنم اقای مسعودی بتونن در رسیدگی به پرونده تصادفت کمک شایانی کنن
مسعودی-اگه کمکی از دستم ساخته باشه خوشحال میشم کاری کنم
ممنونم اقای مسعودی ان قضیه رو من خودم حل می کنم
به هر حال رو کمک من حساب کنید
اگه احتیاجی شد حتما
از مسعودی جدا شدم .چشمی گرداندم و خاله سارا را کنار میز پذیرایی دیدم خودم و بهش رسوندم در حالی که شیرینی از روی میز بر می داشتم و در دهان می گذاشتم گفتم:خاله جون ما چطورن؟
خاله سارا لبخندی زد گفت:اگه خواهرزادم خوب باشه منم خوبم
دایی به ما پیوست بشقاب میوه اش را به سمتمون گرفت و گفت:بانوان گرامی میل بفرمایید
تکه ای از موز قاچ شده را برداشتم و در دهان گذاشتم
دایی-میبینم با وجود موهای مصنوعی هم یکه تاز مجلس ما سرکارعلیه هستند
تعظیم کوتاهی کردم و گفتم:این نهایت لطف شماست
مامان با صدای بلند همه را به سر میز شام فراخواند
بازم مثل همیشه انواع و اقسام غذاهای ایرانی سر میز حاضر بود .چشمم به مهسان افتاد که متین و موقر گوشه ای ایستاده بود و سالاد می خورد این تجملات به هیچ عنوان به چشم این دختر نمی امد نمی دونم شاید اگه من جای اون بودم و به همچین مهمانی دعوت میشدم رفتار دیگه ای داشتم یک لحظه به خانم شایسته حسودیم شد عجب دختری تربیت کرده .ای کاش یکم از زمانی را که به تربیت دخترش اختصاص داده به پسرش می داد تا اداب معاشرت یاد بگیره
به چشمای مهسان خیره شدم واقعا که شبیه چشمای متین بود
بهنام- بنده خدا غذا کوفتش شد واسه چی اینجوری بهش زل زدی
صدای بهنام از فکر و خیال بیرون اوردم
می خواستم ببینم چشمای مهسان خانم چه موجی داره که تو را تو خودش غرق می کنه
بهنام-حالا خوش موج بود؟
ای بدک نبود
لبخندی زدم و از بهنام جدا شدم
تمام شب مشغول صحبت کردن با مهمانهای رنگ و به رنگ بودم دیگه داشتم از حال می رفتم یکی نیست به اینا بگه عروسی که نیامدین جشن بهبود حال منه دیگه باید عقلتون برسه زود مجلس و ترک کنین تا بیمار کمی استراحت کنه.به هر نهوی بود تحمل کردم تا اینکه ساعت 2 هر کس خونه ی ما را به قصد خونه اش ترک کرد
لنگان لنگان پله ها را بالا رفتم تقریبا 28 پله را باید بالا می رفتم تا به قسمت بالایی خونه می رسیدم مهتاب خودش را به من رسوند
مهتاب-بزار کمکت کنم
مرسی .مگه تو نرفتی
مهتاب-نه دیگه ماندم به تو کمک کنم
لبخندی زدم و گفتم:خیلی زحمت کسیدی انشاالله عروسیت جبران کنم
مهتاب-انشاالله
صدای بهنام از طبقه دوم غافلگیرمون کرد
بهنام-خدایا می بینی دخترای امروز چه بی شرم و حیا شدن
مهتاب-خدایا شاهدی که پسرای این دوره زمونه چه دهن لق شدن.هیجان مهمانی رو واسه خواهرشون دود کردن هوا
بهنام-د اخه اگه من به بهار نمی گفتم و اون با همون لباسای بیمارستانی میامد خونه و این همه مهمان و مدید که سر از تنت جدا می کرد
مهتاب- بابا تو دیگه کی هستی ناجی بشریت-گاندی بزرگ
در حالی که می خندیدم گفتم:بسه دیگه بچه ها
مهتاب-من که کاری به کار این زرافه ندارم این به پر و پای من می پیچه
بهنام-باز دوباره سوسه امدی قورباغه
مهتاب-قورباغه اون دوست دختراتن
بهنام بی خیال شو مهتاب تو رو خدا بس کن خرد و خمیرم .بزارین یکم این ذهن بدبخت من استراحت کنه
مهتاب-من اگه با این زرافه حرف بزنم ادم نیستم
بهنام ادامه نداد و به اتاقش رفت منو مهتاب هم به اتاقم رفتیم
اتاق بزرگی داشتم یک دست مبل یک میز کامپیوتر یک میز تحریر با سه چهار کمد که هر کدام مخصوص جنس خاصی بود در اتاقم یک قسمت نهان هم بود که قفسه ای برای کفشام ساخته بودن سرویس بهداشتی مجازا در اتاقم بود و tvو سینما خانگی برای پر کردن اوقات فراغتم فراهم بود تخت بزرگی داشتم شبیه تختهای دو نفره مهتاب خودش و انداخت رو تخت و گفت:وای که هلاک شدم از خستگی
نگاهی به اتاقم انداختم خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود
مهتاب-بهار می خوای کمکت کنم لباستو عوض کنی
نه ممنون خودم می تونم
لباس خوابم و پوشیدم و کنار مهتاب جا گرفتم
من و مهتاب مثل دوقلوهای افسانه ای می موندیم بیشتر وقتمون را با هم می گذراندیم.بهنامم اگه از دست دخترای رنگا به رنگ خسته می شد به ما می پیوست گرچه بهنام پسر با اصولی نبود اما هیچ وقت رنگ نگاهش به مهتاب سیاه نبود همیشه فکر می کردم مهتاب هم مثل من خواهرشه و همونطور که منو دست می انداخت و با من شوخی می کرد با مهتاب هم همین رفتار را داشت
مهتاب تا سرش به بالش رسید خوابش برد اما من کمی این پهلو اون پهلو می شدم و به فکر ملاقات فردام بود چی می خواستم به خانواده شایسته بگم ؟اصلا کارم درست بود؟نه در اینکه کارم جفا بود شکی نداشتم اما هر وقت به نگاه تحقیر امیز اونروز متین توی بیمارستان فکر می کردم در انجام کارم مصمم تر می شد نمی دونم چرا نگاهش به من رنگ تحقیر داشت واسه چی و بر چه اصلی خودش و از من سر تر می دید
نرم نرمک چشمام گرم شد و به خواب رفتم صبح حوالی ساعت 9 از خواب بیدار شدم مهتاب هنوز خواب بود
دوشی گرفتم و لباسم و عوض کردم امروز باید حتما یه سر به ارایشگاه می زدم و به صورتم می رسید بنابراین با رزیتا خانم ارایشگر ماهر شهر تماس گرفتم و وقت گرفتم
مهتاب همانطور که از پله ها پایین می امد حرف میزد:سلام بر اهالی منزل دایی جونم اینا
مامان سر حال جوابشو داد:سلام بر دختر خواهرشوهر گرامم
مهتاب پایین امد .نمی دونم چرا اینقدر بهنام پکر بود مهتاب هم متوجه این موضوع شد بود اما هوس ازار به سرش زد گرچه خوب می دونست الان وقت شوخی کردن با بهنام نیست
رو به روش ایستاد و سلامی نظامی داد
مهتاب-سلام فرمانده
بهنام-مهتاب بکش کنار حوصله ندارم
مهتاب-بمیرم باز دوباره کی بادتو کشیده تو فقط عکس به من نشون بده جنازه تحویل بگیر
مهتاب سر به سرش نزار می بینی که کشتایش توی دریا غرق شده
مهتاب-ای وای نکنه همون کشتی معروفه که اسمش تایتانیک بوده را می گی بهار
بهنام-نمکدون بشین صبحانتو بخور
مهتاب لبخندی زد و سر میز کنار من نشست
با ارنجش به پهلوم زد و گفت:این چشه چرا انقدر دمغه
انقدر توی فکر دیدار امروزم با خانواده شایسته بودم که نفهمیدم مهتاب چی گفت
مهتاب-هی بهار با تو ام
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:چی گفتی ؟
مهتاب-تو چرا تو باغ نیستی؟
همونجور که از سر میز صبحانه بلند میشدم گفتم:چون قراره بزنم به بیابان
بالا رفتم و لباس پوشیدم سوئیچ ماشینم و بعد از کلی وارسی کردن کشوها پیدا کردم و از اتاق بیرون امدم
مهتاب-کجا داری میری؟
دارم میرم اریشگاه
مهتاب-واسا منم میام
اگه می خوای بیای عجله کن 10 دقیقه دیگه حرکت می کنم اونوقت اگه پشت ماشین بدوی سوارت نمی کنم
مهتاب ادای منا درآورد و به سمت بالا رفت .مامان بوسیدم و ازش خداحافظی کردم. به سمت بهنام رفتم یه دونه به کمرش زدم و گفتم :یا خودش میاد یا خبرش پس قصه نخور داداشم
مامان-بهار اذیتش نکن با تاسیس شرکتش موافقت نکردن تو هم
چرا ؟
مامان-نمی دونم
بهنام-مرض آزار دارن
حالا واسه چی تو همی اسم رئیس محمدیان پور نیست؟
بهنام-چرا اما تو از کجا می دونی؟
با دخترش توی کلاس یوگا اشنا بودم امروز یه زنگ بهش میزنم و کارت و ردیف می کنم
بهنام سمتم امد لپم و بوسید گفت:خدایا از این مدل خواهرا یدونه کمه هزار دونه عطا کن
لبخندی زدم و خانه را ترک کردم
مش باقر سرایدار خانه داشت به متی سگ سیاه وهار خانه غذا می داد متی با دیدن به سمتم امد و چرخی به دورم زد اینم از خوب شدنم خوشحال بود دستی به سرش کشیدم و به سمت پارکینگ رفتم
پرادوی سفیدم بهم چشمک می زد سوار شدم و ماشین و روشن کردم می خواستم حرکت کنم که مهتاب سریع خودشو انداخت تو ماشین
مهتاب-خیلی بی معرفتی می خواستی بری؟
من که گفتم بیشتر از ده دقیقه منتظر نمی مونم
مامان کنارم امد و صورتم و بوسید
مامان خیلی زحمت کشیدین
قابل عروسکم و نداشت
لبخندی زدم
خاله سحر خودش رو به ما رساند وگفت
مادر و دختر خلوت کردن
به مبل خالی کنار دستم اشاره کردم و گفتم جای شما رو خالی نگه داشته بودم
خاله لبخندی زد و در کنارم جای گرفت مشغول گفت و گو بودیم که خاله گفت:اینا را کی دعوت کرده
نگاهی به پشت سرم انداختم خانم شایسته همراه دخترش وارد شدن
مامان گفت:من دعوتشون کردم
مامان ما را ترک کرد و با لبخندی به پیشواز خانم شایسته رفت .به من که نزدیک شدن خاله سحر بلند شد و گفت:من برم می ترسم بمونم یه چیزی بهشون بگم انوقت مامانت دلخور میشه
دست خاله را در دست فشردم و لبخندی تحویلش دادم همین که خاله از ما دور شد خانم شایسته و مهسان به من رسیدن
خانم شایسته-سلام دخترم بهتری الحمداالله؟
شکر خدا بهترم
مهسان دستش را به سمت دراز کرد و لبخنی کوتاه به لب اورد دستش را در دست فشردم
مامان-اقایون شایسته چرا تشریف نیاوردن
راستش متین که گرفتار درس بود و پدرش هم مشغول طراحی سوال امتحانی برای دانش اموزاش
من یه بلایی سر این متین شما بیارم که درس خواندن یادش بره
مامان به بهانه ی رسیدگی به سایر مهمان ها ما را ترک کرد
خانم شایسته-دخترم می دونم اینجا جاش نیست اما می خواستم ببینم تصمیمت چیه؟
راجب رضایت؟
خانم شایسته سری در تایید حرفم تکان داد
لبخندی به لب اوردم و گفت:رضایت می دم اما شرایطی داره که باید به اطلاعتون برسونم
مهسان-شرایط؟
اره اما اینجا جاش نیست اگه اجازه بدین فردا خدمتتون برسم و در حضور پسرتون شرط را اعلام کنم
خانم شایسته لبخندی زد و گفت:حتما خوشحال میشیم
به زیور پیشخدمت خانه اشاره کردم که نزدیک بشه
زیور لطفا قلم و کاغذ بیار
2 دقیقه بعد زیور کاغذ و قلم به دست برگشت اشاره کردم کاغذ و قلم و به مهسان بده
من ادرس منزل شما را ندارم اگه ممکنه واسم بنویس
مهسان با لبخندی ملیح شروع به نوشتن کرد هنوز مشغول بود که بهنام به ما پیوست
بهنام در حالی که چشمش به مهسان بود گفت:خانمهای شایسته خیلی خیلی خوش امدین
مهسان کاغذ را به سمت من گرفت :بفرمایید
ممنونم
صدای مهتاب که من را می خواند باعث شد از جمعشون جدا بشم
مهتاب-بهار جان جناب مسعودی وکیل پایه یک دادگستری
مسعودی در حالی که دستش و جلو می اورد تا دست بده گفت:از دیدارتون خوشحالم
دستش را در دست فشردم و گفتم:همچنین
مهتاب-راستش بهار جان فکر می کنم اقای مسعودی بتونن در رسیدگی به پرونده تصادفت کمک شایانی کنن
مسعودی-اگه کمکی از دستم ساخته باشه خوشحال میشم کاری کنم
ممنونم اقای مسعودی ان قضیه رو من خودم حل می کنم
مسعودی-به هر حال رو کمک من حساب کنید
اگه احتیاجی شد حتما
از مسعودی جدا شدم .چشمی گرداندم و خاله سارا را کنار میز پذیرایی دیدم خودم و بهش رسوندم در حالی که شیرینی از روی میز بر می داشتم و در دهان می گذاشتم گفت:خاله جون ما چطورن
خاله سارا لبخندی زد گفت:اگه خواهرزادم خوب باشه منم خوبم
دایی به ما پیوست بشقاب میوه اش را به سمتمون گرفت و گفت:بانوان گرامی میل بفرمایید
تکه ای از موز قاچ شده را برداشتم و در دهان گذاشتم
دایی-میبینم با وجود موهای مصنوعی هم یکه تاز مجلس ما سرکارعلیه هستند
تعظیم کوتاهی کردم و گفتم:این نهایت لطف شماست
مامان با صدای بلند همه را به سر میز شام فراخواند
بازم مثل همیشه انواع و اقسام غذاهای ایرانی سر میز حاضر بود .چشمم به مهسان افتاد که متین و موقر گوشه ای ایستاده بود و سالاد می خورد این تجملات به هیچ عنوان به چشم این دختر نمی امد نمی دونم شاید اگه من جای اون بودم و به همچین مهمانی دعوت میشدم رفتار دیگه ای داشتم یک لحظه به خانم شایسته حسودیم شد عجب دختری تربیت کرده .ای کاش یکم از زمانی را که به تربیت دخترش اختصاص داده به پسرش می داد تا اداب معاشرت یاد بگیره
به چشمای مهسان خیره شدم واقعا که شبیه چشمای متین بود
بهنام- بنده خدا همین یه ذره سالاد هم کوفتش شد واسه چی اینجوری بهش زل زدی
صدای بهنام از فکر و خیال بیرون اوردم
می خواستم ببینم چشمای مهسان خانم چه موجی داره که تو را تو خودش غرق می کنه
بهنام-حالا خوش موج بود؟
ای بدک نبود
لبخندی زدم و از بهنام جدا شدم
تمام شب مشغول صحبت کردن با مهمانهای رنگ و به رنگ بودم دیگه داشتم از حال می رفتم یکی نیست به اینا بگه عروسی که نیامدین جشن بهبود حال منه دیگه باید عقلتون برسه زود مجلس و ترک کنین تا بیمار کمی استراحت کنه.به هر نهوی بود تحمل کردم تا اینکه ساعت 2 هر کس خونه ی ما را به قصد خونه اش ترک کرد
لنگان لنگان پله ها را بالا رفتم تقریبا 28 پله را باید بالا می رفتم تا به قسمت بالایی خونه می رسیدم مهتاب خودش را به من رسوند
مهتاب-بزار کمکت کنم
مرسی .مگه تو نرفتی
مهتاب-نه دیگه ماندم به تو کمک کنم
لبخندی زدم و گفتم:خیلی زحمت کشیدی انشاالله عروسیت جبران کنم
مهتاب-انشاالله
صدای بهنام از طبقه دوم غافلگیرمون کرد
بهنام-خدایا می بینی دخترای امروز چه بی شرم و حیا شدن
مهتاب-خدایا شاهدی که پسرای این دوره زمونه چه دهن لق شدن.هیجان مهمانی رو واسه خواهرشون دود کردن هوا
بهنام-د اخه اگه من به بهار نمی گفتم و اون با همون لباسای بیمارستانی میامد خونه و این همه مهمان و میدید که سر از تنت جدا می کرد
مهتاب- بابا تو دیگه کی هستی ناجی بشریت-گاندی بزرگ
در حالی که می خندیدم گفتم:بسه دیگه بچه ها
مهتاب-من که کاری به کار این زرافه ندارم این به پر و پای من می پیچه
بهنام-باز دوباره سوسه امدی قورباغه
مهتاب-قورباغه اون دوست دختراتن
بهنام بی خیال شو مهتاب تو رو خدا بس کن خرد و خمیرم .بزارین یکم این ذهن بدبخت من استراحت کنه
مهتاب-من اگه با این زرافه حرف بزنم ادم نیستم
بهنام ادامه نداد و به اتاقش رفت منو مهتاب هم به اتاقم رفتیم
اتاق بزرگی داشتم یک دست مبل یک میز کامپیوتر یک میز تحریر با سه چهار کمد که هر کدام مخصوص جنس خاصی بود در اتاقم یک قسمت نهان هم بود که قفسه ای برای کفشام ساخته بودن سرویس بهداشتی مجازا در اتاقم بود و tvو سینما خانگی برای پر کردن اوقات فراغتم فراهم بود تخت بزرگی داشتم شبیه تختهای دو نفره مهتاب خودش و انداخت رو تخت و گفت:وای که هلاک شدم از خستگی
نگاهی به اتاقم انداختم خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود
مهتاب-بهار می خوای کمکت کنم لباستو عوض کنی
نه ممنون خودم می تونم
لباس خوابم و پوشیدم و کنار مهتاب جا گرفتم
من و مهتاب مثل دوقلوهای افسانه ای می موندیم بیشتر وقتمون را با هم می گذراندیم.بهنامم اگه از دست دخترای رنگا به رنگ خسته می شد به ما می پیوست گرچه بهنام پسر با اصولی نبود اما هیچ وقت رنگ نگاهش به مهتاب سیاه نبود همیشه فکر می کردم مهتاب هم مثل من خواهرشه و همونطور که منو دست می انداخت و با من شوخی می کرد با مهتاب هم همین رفتار را داشت
مهتاب تا سرش به بالش رسید خوابش برد اما من کمی این پهلو اون پهلو می شدم و به فکر ملاقات فردام بود چی می خواستم به خانواده شایسته بگم ؟اصلا کارم درست بود؟نه در اینکه کارم جفا بود شکی نداشتم اما هر وقت به نگاه تحقیر امیز اونروز متین توی بیمارستان فکر می کنم در انجام کارم مصمم تر می شم نمی دونم چرا نگاهش به من رنگ تحقیر داشت واسه چی و بر چه اصلی خودش و از من سر تر می دید
نرم نرمک چشمام گرم شد و به خواب رفتم صبح حوالی ساعت 9 از خواب بیدار شدم مهتاب هنوز خواب بود
دوشی گرفتم و لباسم و عوض کردم امروز باید حتما یه سر به ارایشگاه می زدم و به صورتم می رسید بنابراین با رزیتا خانم ارایشگر ماهر شهر تماس گرفتم و وقت گرفتم
مهتاب همانطور که از پله ها پایین می امد حرف میزد:سلام بر اهالی منزل دایی جونم اینا
مامان سر حال جوابشو داد:سلام بر دختر خواهرشوهرم اینا
مهتاب پایین امد .نمی دونم چرا اینقدر بهنام پکر بود مهتاب هم متوجه این موضوع شد بود اما هوس ازار به سرش زد گرچه خوب می دونست الان وقت شوخی کردن با بهنام نیست
رو به روش ایستاد و سلامی نظامی داد
مهتاب-سلام فرمانده
بهنام-مهتاب بکش کنار حوصله ندارم
مهتاب-بمیرم باز دوباره کی بادتو کشیده تو فقط عکس به من نشون بده جنازه تحویل بگیر
مهتاب سر به سرش نزار می بینی که کشتیاش توی دریا غرق شده
مهتاب-ای وای نکنه همون کشتی معروفه که اسمش تایتانیک بوده را می گی بهار
بهنام-نمکدون بشین صبحانتو بخور
مهتاب لبخندی زد و سر میز کنار من نشست
با ارنجش به پهلوم زد و گفت:این چشه چرا انقدر دمغه
انقدر توی فکر دیدار امروزم با خانواده شایسته بودم که نفهمیدم مهتاب چی گفت
مهتاب-هی بهار با تو ام
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:چی گفتی ؟
مهتاب-تو چرا تو باغ نیستی؟
همونجور که از سر میز صبحانه بلند میشدم گفتم:چون قراره بزنم به بیابان
بالا رفتم و لباس پوشیدم سوئیچ ماشینم و بعد از کلی وارسی کردن کشوها پیدا کردم و از اتاق بیرون امدم
مهتاب-کجا داری میری؟
دارم میرم اریشگاه
مهتاب-واسا منم میام
اگه می خوای بیای عجله کن 10 دقیقه دیگه حرکت می کنم اونوقت اگه پشت ماشین هم بدوی سوارت نمی کنم
مهتاب ادای من را درآورد و به سمت بالا رفت .مامان رو بوسیدم و ازش خداحافظی کردم. به سمت بهنام رفتم یه دونه به کمرش زدم و گفتم :یا خودش میاد یا خبرش پس قصه نخور داداشم
مامان-بهار اذیتش نکن با تاسیس شرکتش موافقت نکردن
چرا ؟
مامان-نمی دونم
بهنام-مرض آزار دارن
حالا واسه چی توهمی اسم رئیس محمدیان پور نیست؟
بهنام-چرا اما تو از کجا می دونی؟
با دخترش توی کلاس یوگا اشنا بودم امروز یه زنگ بهش میزنم و کارت و ردیف می کنم
بهنام سمتم امد لپم و بوسید گفت:خدایا از این مدل خواهرا یدونهش کمه هزار دونه عطا کن
لبخندی زدم و خانه را ترک کردم
مش باقر سرایدار خانه داشت به متی سگ سیاه وهار خانه غذا می داد متی با دیدن به سمتم امد و چرخی به دورم زد اینم از خوب شدنم خوشحال بود دستی به سرش کشیدم و به سمت پارکینگ رفتم
پرادوی سفیدم بهم چشمک می زد سوار شدم و ماشین و روشن کردم می خواستم حرکت کنم که مهتاب سریع خودشو انداخت تو ماشین
مهتاب-خیلی بی معرفتی می خواستی بری؟
من که گفتم بیشتر از ده دقیقه منتظر نمی مونم
مهتاب-تجارت خونت لنگ میمونه اگه بیشتر صبر کنی
حتما لنگ می مونه که دارم سریع میرم
مهتاب-تو امروز یه چیزیت شده
چیزی نیست
مهتاب-اولین قانون دوستیمون این بود که چیزی را از هم پنهان نکنیم
خیلی خوب-امروز قرار برم خونه شایسته یکم ذهنم بهم ریخته است
مهتاب-بری انجا چیکار؟
برم واسه رضایت دادن شرط بزارم
مهتاب_چه شرطی؟
اینکه رضایت می دم در قبال گرفتن30 میلیون پول
مهتاب- اگه پول می خوای واسه چی از بابات نمی گیری ؟
چون بابام نبود که با ماشین زیرم گرفت و بعد امد گفت تقصیر خودت بوده
مهتاب-کی گفت نقصیر خودت بوده؟
جناب متین شایسته
مهتاب-دیدیش؟
امد دیدنم
مهتاب-خوب چی می گفت؟ راستی بهار دیدی چقدر نازه
نازیش بخوره تو سرش ادب نداره.همچین حرف میزد انگار من از عمد خوردم به ماشینش
مهتاب-نخوردی؟
مسخره بازی دراری دیگه چیزی را بهت نمی گم
مهتاب-خیلی خوب غلط کردم حالا واسه چی این همه پول می خوای تو که میدونی اینقدر ندارن
تا پسره را نچزونم راحت نمی شم
پشت چراغ قرمز ایستادیم دختر کوچولوی گل می فروخت صداش زدم و همه گلاشو خریدم تا بقیه روزش بدون نگرانی بابت فروش نرفتن گلاش بگذره
مهتاب-این همه گل می خوای چیکار؟
می خوام تقدیم کنم به تو
مهتاب-اشتباه گرفتی خانم
اتفاقا درست درست گرفتم
با مهتاب به ارایشگاه رفتیم رزیتا خانم صورتم و راست و ریس کرد و ناخنام و مانیکور کردم مهتابم به طبع من هرکاری می کردم اونم انجام می داد نزدیکای ظهر بود که مهتاب را جلوی خانه عمه پیاده کردم و به خانه برگشتم.دل تو دلم نبود متین زبان برنده ای داشت یعنی می خواست چه جوری جوابمو بده
ساعت 4 از استراحت ظهرانه ام بلند شدم دست و صورتم و شستم و سری به کمد مانتوهام زدم یعنی کدوم بپوشم بهتره؟
در نهایت تصمیم گرفتم مانتوی کرم قهوه ای همراه با شلواری کرم و شالی قهوه ای بپوشم کفش و کیف چرمم برداشتم و حرکت کردم
مامان و بهنام خونه نبودن باباهم که طبق معمول بیمارستان بود واسه بیرون رفتن و صحبت کردن با خانواده شایسته لازم نبود به کسی توضیح بدم
زکیه خانم(دیگر مستخدم خانه)قهوه واسم اوردم اما دیرم شده بود ازش تشکر کردم و بیرون زدم
ماشینم و داده بودم مش باقر برق بندازه واقعا که کارش احسنت داشت ماشینم تمیز تمیز شده بود طبق معمول به ابراز احساسات متی پاسخ دادم و سوار ماشین شدم
انقدر توی فکر بودم که نفهمیدم مسافت بالای شهر تا مرکز شهر را چه جوری پیمودم
با دیدن کوچه اشون اه از نهادم بلند شد کوچه ی نسبتا تنگی داشت و بردن ماشین به داخل این کوچه مهارتی بیش از مهارت من می خواست اخه یک سالی بیشتر نبود که گواهینامه گرفته بودم.نمی شد ماشین را سر کوچه پارک کرد اخه می ترسیدم روش خط بکشن هاج و واج ایستاده بودم که با دیدن متین خشکم زد .خوب اینم فرشته نجات
همین که به ماشین نزدیک شد در ماشین و باز کردم جوری که جا خورد و یک قدم عقب رفت نمی دونم تو فکر چی بود که اینجوری جا خورده بود قیافه ای تهاجمی به خود گرفت و گفت:معلومه چیکار می کنین؟
لبخندی حرص درار به لب زدم و گفتم:از ماشینم پیاده میشدم
متین-به شما یاد ندادن موقع پیاده شدن مواظب اطراف باشید من موندم کی به شما گواهی نامه داد
چشمام و ریز کرد و گفتم:همونی که به شما گواهی نامه داد تا مردم و زیر بگیرین
متین کلافه گفت:خیلی خوب خانم شریفی من عذر می خوام که شما بی هوا در ماشینتون و باز کردین
خواهش می کنم
دیدن من سر کوچه اشون مدرک واضحی بود تا بفهمه واسه دیدن انها امدم اما خیلی بی تفاوت از کنارم رد شد
از روی اجبار گفتم:اقای شایسته کوچه شما اینه؟
بدون اینکه برگرد گفت:بله
میشه خواهش کنم ماشین منو بیارین داخل کوچه اخه خودم فکر نمی کنم از عهدش بر بیام
متین-من راننده شخصی شما نیستم خانم
و به راه خودش ادامه داد
بی تربیت شعور نداشت وقتی یه خانم تقاضای ازش می کنه نباید رد کنه.
انقدر حرص خوردم که ماشین را همون سر کوچه پارک کردم و دنبالش وارد کوچه شدم
متین بدون ذره ای توجه به حضور من راهش را ادامه داد
خدایا این غرور از چی سرچشمه می گیره؟
جلوی خانه ای ایستاد و در را با کلید باز کرد.کنار رفت و گفت:اگه مقصدتون اینجاست بفرمایید
بدون اینکه جوابش را بدم کیفم را به روی شانه ام جا به جا کردم و وارد خانه شدم.به محض ورود بوی گل و گیاه مشامم را نوازش داد.از پله های جلوی در ورودی پایین امدم چشم در چشمخانه گرداندم خانه ای تقریبا 200 متری بود حوض ابی رنگی وسط حیاط قرار داشت چند ماهی گلی در ان به ابتنی مشغول بودند.دو باغچه دو طرف حیاط را زینت داده بود باغچه ی سمت راست پر گل و گیاههای رنگارنگ بود و باغچه ی سمت چپ چند درخت تنومند در خود جا داده بود
متین-صاحبخانه مهمون دارین
مادر متین در حالی که چادر سفید به سر داشت وارد حیاط شد با دیدنم لبخندی زد و گفت:سلام دخترم خوش امدی
تنها یک کلمه گفتم:ممنون
با راهنمایی خانم شایسته و پیش تر از متین و مادرش وارد ساختمان شدم ساختمان قدمتی در حدود 15 ساله داشت از در ورودی ساختمان تا گوشه گوشه ی خانه سرتاسر را با فرشهای کرم پوشانده بودند طبق عادت معمول با کفش وارد شدم
متین-خانم شریفی بدون کفش لطفا
خانم شایسته-ببخش بهار جان اما...
نذاشتم خانم شایسته حرفش را ادامه بده و به سمت در برگشتم کفشهایم را در اوردم و وارد شدم
یک دست مبل گوشه ای از خانه نهاد بودند و یک میز نهارخواری 4 نفره گوشه ای دیگر بود
به سمت مبل رفتم و روی اولین مبل نشستم.خانه ساده و بی تجملاتی بود به این سادگی عادت نداشتم .بوی زندگی بدجور در خانه پیچیده بود این را حتی منی که با این زندگی نا اشنا بودم هم حس می کردم
خانم شایسته اتاق پذیرایی را ترک کرد و به سمت اشپزخانه رفت متین هم ساکت ارام و البته سر به زیر رو به روی من نشسته بود.این سر به زیری از شرم نشئت نمی گرفت از غرور و خودخواهی بیش از حدش بود
چند لحظه بعد خانک شایسته چای و شیرینی به دست وارد سالن شد
خانم شایسته-بفرمایید
چای را برداشتم اما شیرینی را پس زدم
خانم شایسته-شیرینی بردارین
مرسی به پوستم نمی سازه
متین پوز خندی به گوشه ی لب اورد که باعث شد بیش از بیش مرا آزرده خاطر کند
خانم شایسته می خواست باز از سالن خارج شود که گفتم:خانم شایسته ممنونم میشم اگر چند لحظه بشینید و به حرفام گوش بدید
خانم شایسته-برم میوه بیارم
ممنون خانم من میل ندارم
خانم شایسته با تردید به سر جای خود برگشت متین همچنان سر به زیر به بخار بلند شده از چای خود نگاه می کرد
گلویم راصاف کردم و گفتم:مزاحمتون شدم که بگم من رضایت می دم به شرط اینکه......
نگاه از خانم شایسته گرفتم و به متین زل زدم .نگاهش در نگاهم گره خورد
در قبال گرفتن 30 میلیون تومان رضایت میدم
متین بدون اینکه چهره اش تغییر کند نگاه از من گرفت درست مثل این بود که انتظار شنیدن همچین حرفی را از جانب من داشت
خانم شایسته-اما این مبلغ برای ما خیلی سنگینه
جرعه ای از چای خوش طعم خانم شایسته را نوشیدم و گفتم:این شرط منه
متین-و اگه من نتونم این پول را جور کنم
رضایت نمی دم
خانم شایسته:بهار جان اون اتفاق نباید می افتد اما حالا که افتاده بهتر نیست....
در حرف خانم شایسته پریدم و گفتم:حق با شماست خانم شایسته این اتفاق نباید می افتاد اما حالا که افتاده پسر شما باید تاوانشو بده
خانم شایسته-راه دیگه ای نیست؟اخه در ان صورت ما مجبوریم این خونه را بفروشیم
از فکر اینکه بخوام این بنده خدا ها را بی خانمان کنم دلم به در امد .نه راه خوبی را برای خرد کردن غرور این شازده انتخاب نکرده بودم تا فرصت باقیست باید راه دیگه ای را جایگزین می کردم.ناگهان فکری در مغزم جرغه زد
کیفم را از مبل کناری برداشتم و به راه افتادم به در خروجی که رسیدم برگشتم و به چشمای متین خیره شدم
چرا یک راه دیگه هست
متین سرش را بالا اورد و به من نگاه کرد خانم شایسته هم به دهنم خیره شده بود
شرط جایگزین اینه که اقای متین شایسته به مدت یک سال راننده شخصی من بشن
متین که می دونست این شرط از چه اتفاقی نشئت می گیره با حرص استکان خالی ازچای را در دستانش فشرد استکان شکست و تکه هایش به دستان متین فرو رفت.خانم شایسته به صورتش کوبید و گفت:ای وای چیکار کردی متین
دلم برایش سوخت اما به روی خودم نیاوردم.خانم شایسته به دنبال باند و بتادین رفت
کاغذی از کیفم بیرون اوردم و شماره موبایلم و روش نوشتم اون را مقابل گل میز رو به روی متین قرار دادم و گفتم:تا امشب ساعت 10 منتظر تماس و اعلام نظرتون می مونم در غیر این صورت از فردا شرط جایگزینی وجود نداره و تمام 30 میلیون را می خواهم
به سمت در خروجی راه افتادم کفشهایم را به پا کردم و از خانه شایسته بیرون زدم
ادامه دارد....
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۶ ساعت 12:30 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|