_این سحرم که 2سال بعد میاد بیرون
_پشت بچه مردم حرف نزن
با صدای سحر برگشتم نگاش کردم موهای لختشو بالای سرش جمع کرده بود و از صورت خیسش معلوم بود اونم تازه از خواب بیدار شده
_حالا واسه چی گفتی بیام اینجا؟
سحر_ مامی و ددی رفتن دوتای یزد صفا اینجا خونه مجردیه، سهندم مرخسیه گرفته بترکونیم
_ایول خب زنگ بزنیم برو بچ هم بیان
سحر با خنده گفت_تو صفه کله پاچن الاناس که پیداشون بشه
اینو گفت رفت تو اتاق، سهندم رفت دوش بگیره. سهند قدش حدود 190، چهار شونه، نه چاق نه لاغر، پسر ساده مهربونیه و از آرزو هم یک سال کوچیکترِ منم مثل آرش برادرم دوسش دارم با اینکه خیلی باهم راحتیم ولی حد خودشو میدونه در کل چشم پاکه من با سحر براش فرقی نمی کنم.
اما بر و بچ که همیشه پایه اند و تو صحنه حضور دارند دو تا از فامیل های سحر و سهنداند . پیمان که یه سال از من کوچیک تر بچه ی پاستوریزه ی جمعِ که خیلی هم وسواسیِ که همیشه سر همین وسواسی بودنش ما بهش میخندیم. امیر فکر کنم هم سن سهنده بچه خیلی پرویه که همیشه با من و سحر کل کل داره ولی خب باهاش کنار میایم ، اوایل خیلی برام کلاس میزاشت ولی بعد از سه چهار بار برخورمون براش مثل سحر شدم.
نیم ساعت بعد امیر و پیمان هم اومدن ، پیمان تا اومد تو خونه دویید سمت دستشویی امیر با خنده گفت:
_از وقتی سوار ماشین شده کلشو بیرون پنجره گرفته تا الان... بچه سوسول
همین جوری که می خندییم و پیمان و دست مینداختیم کله پاشه رو خوردیم. بیچاره پیمان رفته بود تو اتاق سهند بیرون نیومد تا خوردن ما تموم شه. بعد از کله پاچه برای اینکه از سنگینی دربیایم پسرا آهنگ گذاشتن و کلی قر دادن ما هم از بس خندیدیم به مسخره بازیاشون غذامون هضم شد.
پسرا داشتن قلیون می کشیدن منو سحر هم داشتیم X-box بازی میکردیم.
سحر _ راستی آرام امروز جواب سراسری میادا...
_اِ راست می گیا اصلا یادم نبود، ساعت چند؟
یه نگاه به ساعت کرد و گفت: الان دیگه باید اومده باشه، بیا بریم سایتو چک کنیم ،فقط خدا کنه یه جا قبول شیم
_آره خدا کنه
منو سحر از سال دوم راهنمایی دقیقا زمانی که ما از تهران اومدیم کرج باهم دوست شدیم، سحر دختری شوخ و شیطون، مهربون و بانکیه، از من دو سه سانتی بلندتره ، لاغر اندام، پوست گندمی ، چشم و ابرو مشکی ، بینی نچندان بزرگ که به صورتش میاد و لب های معمولی، در کل لیافه بانکی داره و طرز حرف زدنش بانمکیشو بیشتر میکنه. ما راهنمایی و دبیرستان با هم بودین حتی با هم رشته ی حسابداری و انتخاب کردیم و تویه هنرستان بودیم . از ته دلم از خدا می خواستم یه جا قبول شده باشیم.
سحر لپ تاپشو روشن کرد... کانکت شد... رفت تو سایت سازمان سنجش... وای جوابا اومده بود از استرس نمی تونستم تکون بخورم اول ماله خودشو نگاه کرد، قبول شده بود اونم قزوین اه از نهانم در اومد اگه حتی منم قزوین قبول می شدم بابام نمیزاشت برم بهم گفته بود که یا کرج و تهران یا هیچ جا..
سحر جواب منم چک کرد با اینکه در هر صورت با سحر نبودم دعا دعا میکردم که تربت معلم کرج قبول شده باشم که دیدم نخیر شانس ندارم منم قزوین قبول شدم.
بعد از اون روز دو روز پشت سر هم التماس بابام میکردم که بزاره برم که نزاشت و آخر هم قرار شد برم دانشگاه آزاد ثبت نام کنم . از اینکه از سحر دور میشدم خیلی عصبانی بودم سحر هم همین طور، حتی خود سحر هم با بابام حرف زد ولی جواب یکی بود نه که نه. می گفت: اگه از کرج تا قزوین مترو داشت بهت اجازه میادم ولی اتوبان قزوین خطرناکه
منم وقتی دیدم اصلا فایده ای نداره سما کرج ثبت نام کردم. تنها خوبی که داشت خیلی از دوستای هنرستانم تو دانشگاه بودن و تنها نبودم .

نظر فراموش نشه×!!