رمان سقوط هواپیما (9)
بئاتریکس
باسارا روی مبل نشستیم ...
سارا –راستی اسمت چیه؟
-بئاتریکس.
جیغ بلندی زد که پریدم ... همون موقع صدای آقای داد هرکول دراومد(لقب جدید ساوین بدبخت)
بهش نگاه کردم،قهوه ریخته بود رو دستش ... با ابروی بالا رفته داشتم به حرکاتش نگاه میکردم ... داشتم خودمو میکشتم که نخندم ... چهرم کم کم داشت سرخ میشد ... از سالن که زد بیرون زدم زیر خنده ... نه به اون هیکل هرکولیش نه به این رفتارش ... سارا که نگاهش بهم خورد گفت :
-وای مامان چه خوشگل میخندی!
و بعد دستشو فروکرد تو چالم ...
سارا-این ساوین که نمی زاره به چالش دست بزنیم ... تو دلم مونده.
سرمو با خنده تکون دادم که با هیجان گفت:
-جان من اسمت چی بود؟
-بئاتریکس.
-اوه ... خفن!خوشمان آمد.
خواستم جوابشو بدم که همون پسره توی هواپیما رو دیدم ... همون همسر ساناز ...
بعد از سلام و احوال پرسی،سارا با هیجان در حالی که ادای هرکول رو در میورد ماجرا رو شرح داد و آقا پرهام هم با خنده دست دو قلو های بانمکش رو گرفت و از سالن خارج شد.
یه نگاه به نسکافه ام که روی میز بود انداختم،لبخند محوی گوشه لبم رو گرفت ... عاشق نسکافه بودم.طبق عادت یه تای ابرومو دادم بالا و خیلی شیک نسکافه و برداشتم و آروم یه جرعه ازش نوشیدم که هرکول هم تشریف فرما شد و پشت سرش آقا پرهام و دو قلو ها اومدن با خنده و سروصدا اومدن داخل.نگاهمو از دوقلوها گرفتم و سرمو نرم چرخوندم که دیدم هرکول روی مبل روبه روم نشسته و با چشمای ریز شده نگام میکنه ... اَه این دیگه چشه؟ با بی تفاوتی نگاهمو ازش گرفتم و به سارا گوش دادم که داشت آمار کل فامیلشونو میریخت بیرون!
.
.
.
ادامه دارد ...
.
.
باسارا روی مبل نشستیم ...
سارا –راستی اسمت چیه؟
-بئاتریکس.
جیغ بلندی زد که پریدم ... همون موقع صدای آقای داد هرکول دراومد(لقب جدید ساوین بدبخت)
بهش نگاه کردم،قهوه ریخته بود رو دستش ... با ابروی بالا رفته داشتم به حرکاتش نگاه میکردم ... داشتم خودمو میکشتم که نخندم ... چهرم کم کم داشت سرخ میشد ... از سالن که زد بیرون زدم زیر خنده ... نه به اون هیکل هرکولیش نه به این رفتارش ... سارا که نگاهش بهم خورد گفت :
-وای مامان چه خوشگل میخندی!
و بعد دستشو فروکرد تو چالم ...
سارا-این ساوین که نمی زاره به چالش دست بزنیم ... تو دلم مونده.
سرمو با خنده تکون دادم که با هیجان گفت:
-جان من اسمت چی بود؟
-بئاتریکس.
-اوه ... خفن!خوشمان آمد.
خواستم جوابشو بدم که همون پسره توی هواپیما رو دیدم ... همون همسر ساناز ...
بعد از سلام و احوال پرسی،سارا با هیجان در حالی که ادای هرکول رو در میورد ماجرا رو شرح داد و آقا پرهام هم با خنده دست دو قلو های بانمکش رو گرفت و از سالن خارج شد.
یه نگاه به نسکافه ام که روی میز بود انداختم،لبخند محوی گوشه لبم رو گرفت ... عاشق نسکافه بودم.طبق عادت یه تای ابرومو دادم بالا و خیلی شیک نسکافه و برداشتم و آروم یه جرعه ازش نوشیدم که هرکول هم تشریف فرما شد و پشت سرش آقا پرهام و دو قلو ها اومدن با خنده و سروصدا اومدن داخل.نگاهمو از دوقلوها گرفتم و سرمو نرم چرخوندم که دیدم هرکول روی مبل روبه روم نشسته و با چشمای ریز شده نگام میکنه ... اَه این دیگه چشه؟ با بی تفاوتی نگاهمو ازش گرفتم و به سارا گوش دادم که داشت آمار کل فامیلشونو میریخت بیرون!
.
.
.
ادامه دارد ...
.
.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۵ ساعت 22:0 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|