ساوین





منتظر سارا و دختر مجهول بودیم که همون لحظه پیداشون شد به دختره نگاه کردم ... شلوار جین و بلوز آستین بلند یشمو که روش یه جلیقه مشکی میخورد پوشیده بود و موهای طلاییشو ساده گذاشته بود دورش و بدون هیچ آرایشی اومده بود ... لباسش بهش میومد ... با فکری که کردم اخمی روی صورتم اومد ... یعنی چی بهش میومد ؟به تو چه ؟ سرمو تکون دادم و به فنجون قهوه ای که روی میز عسلی جلوم بود دوختم ...
توی فکر بودم که با صدای جیغ سارا از جام پریدم به طوری که یکم از قهوه ریخت روی دستم ... سریع فنجونو گذاشتم کنار و دستمو توی هوا تکون دادم و تند تند فوتش میکردم ...
سارا با دیدن این وضعیت دستشو گذاشت روی شکمش و از خنده ریسه میرفت ... ساناز که عملا مرده بود ... به دختر مجهول نگاه کردم خیلی ریلکس نشسته بود پا رو پا انداخته بود و با یه ابروی بالا رفته منو نگاه میکرد ... ناکس بدجور زل میزد.
یه چش قره ی خوشگل به این دو تا نمکدون رفتم و سریع بلند شدم و به سمت روشویی طبقه پایین رفتم و دستمو زیر آب یخ گرفتم ... لرزه ای به تنم افتاد ... از روشویی که بیرون اومدم با چهره خندون پرهام رو به رو شدم ... پانیذ و پارمیس دستشونو تو هوا تکون میدادن و میگفتن:
-اوف دستم ... آی آی!
چشمامو ریز کردم،اینارو ... دارن ادای منو در میارن؟همش ریز سر این ساراست.یه پدری از این بشر دربیارم من ... با اخم به پرهام که دهنشو باز کرده و به ریش نداشتم میخنده نگاه کردم :
من-نیشتو ببند!
اینو گفتم و به سمت سالن راه افتادم ... صدای قهقهه اش از پشت سرم میومد ...
با حرص کوفتی زیر لب گفتم ...
.
.
.
ادامه دارد ...


نظر یادتون نره!