رمان آبرویم را پس بده 4و5
سعی کردم سراپا شم ...قد راست کنم ..ولی نشد ...سپهر بی مروت نذاشت ومثل همیشه سد شد ....سد راهم ..
ومن باز هم شکستم ..بی پشتوانه ..بی پناه ..تو این درد تنهایی وبی کسی ..
ادم های رنگ ووارنگ میومدن ومیرفتن ...گه گاه با صورتهای متورم وکبود ...گه گاه با فریاد وبغض ...وگه گاه با اشک چشمهاییِ که خشک شده بود ...
نگاهم بی فکر وبا فکر میچرخید ومیگردید وثابت میموند ..یه وقتها مات ..یه وقتها گیج ...یه وقتهایی هم از سر کنکاش ..
بعد از هفت ماه از شروع زندگیم اومده بودم برای گرفتن حقم ...حقی که باید سپهر درمقابل تمام کتک ها وخشونت هاش بهم برمیگردوند ...
چند روز پیش بود که بعد از اینکه سپهر با مشت ولگد به جونم افتاد وتمام تن وبدنم رو کبود کرد به خودم اومدم ..دیگه خسته شده بودم از این یک طرفه کتک خوردن وصدمه دیدن ...
به فاصلهء سه چهار روز رفتم دنبال کارهای شکایت ...کلانتری ...پزشکی قانونی ...به هرحال باید راهی برای ادب کردن سپهر پیدا میکردم که حداقل دست از این کتک های مداوم برداره ...
-خانم نجفی بیاید تو ...
وارد اطاق مردی که قرار بود به پشتوانه اش مَردم رو ادم کنم شدم ...ای کاش که میتونست حداقل با حکمی که میده سپهر رو درست کنه ...سربه راه کنه ...هنوز بهش امیدوار بودم ..هنوز اونقدر دلزده نشده بودم ..فقط میخواستم بعد از چند ماه ادم بشه ...
یه اطاق کوچیک بود ..با یه میز معمولی ودو سه تا صندلی رو به روش ...
نه شبیه به دادگاه هایی که دیده بودم بود ..نه شبیه به جایی که حداقل بتونم حقم رو بگیرم ...شبیه به همه جا وهیچ جا بود .
یه مرد پشت میز وسط نشسته بودکه ازهمون اول با اون قیافهءجدیش فهمیدم که قاضی پروندهءماست
یه نفر هم سمت چپش نشسته بود که صدام کرد ...مرد برگه ها رو به دست مرد پشت میز داد ...
قاضی که مرد میانسال وپخته ای بود ..نگاهی به برگه ها ونگاهی به من انداخت ..برگهءپزشکی قانونی رو از بین برگه ها بیرون کشید ودوباره رو کرد به مرد سمت چپیش ..
- سپهر صولتی نیومده .؟
-نه اقای فراهانی هنوز نیومده ..
همون لحظه یه تقه به در خورد ودر با بفرمائید گفتن همون مرد سمت چپی که فکر میکنم منشی قاضی بود ..باز شد ...
سپهر مغرور وجذاب مثل همیشه وارد اطاق شد ...بوی ادکلنش دوباره دلم رو به هم پیچید ...اعتماد به نفس ستودنی ای داشت این مرد ...
با دیدن من پوزخندی زد وچشمهاش درخشید ...دست وپام یخ کرد ..ارکیده نجفی این براقیت چشمها رو خوب میشناخت ...
مطمئنا نقشه ای داشت وترفندی برای فرار ...
با ورود نفر بعدی ..پشت سر سپهر ..لبهام بهم دوخته شد ...این ..؟اینجا چی کار میکرد ..؟
-اقای سپهر صولتی ..؟
-بله خودم هستم ..
قاضی رو به زن همراه سپهر کرد ..همون فرد مجهولی که بی نهایت برام اشنا بود ونزدیک ..
-خانم بیرون باشید ..
سپهر درجا پاسخ داد ..
-اقای قاضی این خانم شاهد من هستن ...
کلمهءشاهد تو سرم نوشته شد ..شاهد ...؟چه شاهدی ..؟مطمئنا این شاهد شاهد کتک های من نبوده ...یعنی اصلا برای احقاق حق من نیومده ...
پس ..پس شاهد چیه ..؟اون هم این زن نابه کار ..
قاضی مقتدرانه گفت ..
-خب پس بیرون باشید تا صداتون کنم ..
مستانه بیرون رفت ومن موندم با یه سوال بی جواب ..
(مستانه ..همسایهءکناری خونه ام ..چه ربطی به ماجرای دیه گرفتن من از سپهر داشت ..؟)
اون شب کذایی که تا سر حد مرگ کتک خوردم ودم نزدم کسی نبود که بخواد شاهد کتک خوردن های من باشه ...پس حضور مستانه به چه درد میخوره ...؟
***
- خانم ارکیدهءنجفی ..این جور که اینجا نوشته شده شما به جرم ضرب وشتم ..از همسرتون اقای سپهر صولتی شکایت کردید ..درسته ..؟
-بله درسته ..
- برای گرفتن دیه اومدید .. ..؟
-بله..این اقا به ناحق من رو زده ..حالا میخوام بابت تموم صدمات جسمی ای که به من وارد شده ازش دیه بگیرم ..
قاضی برگشت به سمت سپهر ..
-خب اقای صولتی چه توضیحی دارید ..؟
سپهر همون طور که خوشرو وجنتلمن به صندلی مندرس اطاق کوچیک تکیه زده بود جواب داد ..
-همه اش دورغه اقای قاضی..خانم من از پله ها پرت شده وبرای گرفتن پول مفت از من همچین شکایتی کرده ..درضمن من شاهد هم دارم که این خانم از پله ها افتاده ...
لبهام به هم دوخته شد وگلوم خشک ...میدونستم ..میدونستم که برق نگاه درخشان وروباه صفت سپهر بی جهت نیست ...بی دلیل نیست ..
-خیل خب بگید شاهدتون بیاد تو ..
منشی مستانه رو صدا کرد ومن بعد از اومدنش ..دیگه نه چیزی شنیدم... نه چیزی دیدم ..نفهمیدم ..درک نکردم ..
فقط این رو بگم که مستانه بعد از اینکه ثابت کرد همسایهءخونهءکناریمونه ... با پررویی تمام خیره شد تو نگاهم ...لبخند ملیحی زد وگفت ..
وقتی برای گرفتن پیاز به درخونهءصاحبخونه ام رفته بود ..من رو دیده که از بالای پله ها پرت شدم پائین .وتمام کبودی بدنم به خاطر پرت شدن از اون پله هاست
اون لحظه به لجن کشیده شدن رو با تمام وجودم حس کردم ..اینکه خدا بدجوری داره تاوان اشتباهم رو به رخم میکشه ..
مستانه رفت وقاضی شروع کرد به نصیحت من ..فکر میکرد ناسازگارم ومیخوام زندگیم رو خراب کنم ...
ومن درسکوت بدی که هیچ جوری نمیتونستم بشکنمش خیره موندم به موزایئکهای کف اطاق ..
حتی قاضی با کمال بی رحمی بهم گفت که اگه سپهر بخواد میتونه ازم شکایت کنه ومن لرزیدم از فکر به اینکه نکنه....
همین اندک حقوق ناچیزم رو هم به خاطر این حماقت ابلهانه ام از دست بدم ...
اونقدر درمونده بودم ...بی پناه که فهمیدم راه به جایی ندارم ..نا امید شدم از گرفتن هرحقی که داشتم ...باید میسوختم ...میساختم ..
این تاوانم بود ...تاوان شکستن خط ومرزها ...تاوان پشت پا زدن به اون همه اعتقاد ..
خودم کردم ...باید تو اتیش این حماقتم خاکستر میشدم تا میفهمیدم که اونی که اون بالاست جای حق نشسته ...
با کلی حس بد از اطاق بیرون اومدم ...این هم یکی دیگه از درهای بسته ای که سپهر با اندکی پول به مستانه خانم وزبون خوشش حلش کرد ومن هیچ جوری نتونستم ازاین در رد بشم ..
سپهر با نامردی تمام زد زیر همه چیز ومن پشت دستم رو داغ کردم که دیگه دنبال حق وحقوق داشته ونداشته ام نرم ...
چون این جور که معلوم بود ..با پول سپهر وجنس ناجور خرابش ..خوب میتونست هرادعای من رو به ناحق پایمال کنه ...
تو این دنیای سراسر مردانه ..حقی برای زن پا کج گذاشته ای مثل ارکیده وجود نداشت ...
این همون چیزی بود که خدا مردانه بهم نشونش داد ...»
****
یه تقه به در خورد ..ونرگس سرش رو اورد تو ..
-بیدار شدی ارکید جان ..؟
با دیدن چشمهای بازمن کاملا اومد تو ودروپشت سرش بست ..
-حالت بهتره ..؟
یه لبخند نیمه زدم ..بعد از اون دعوای لفظی که حتی نمیدونم نرگس هم شنیده یا نه ..تمام انرژی ذخیره ام تموم شده ..
-مرسی نرگس جان زحمتت شد ..
-نه عزیزم ..چه زحمتی ..؟خدا کنه زودتر خوب شی ..دکتر میگفت اینقدر حالت تهوع داشتی فشارت اومده بود پائین یه سرم زد ..یه ازمایش خون هم نوشته که بعدا انجام بدی ...
میگفت ممکنه مال کم خونی باشه ..
از ته دل دعا میکنم که ایشالله مال کم خونی باشه نه بچه ای که هیچ تمایلی ..(دقت کن )...هیچ تمایلی برای بوجود اومدنش ندارم ..
تو همین لحظه یه تقه به در میخوره
-خانم سروری ...خانم نجفی به هوش اومد ..؟
صدای حاج رسولیه ..مرد مردستان ..مردی که غیرتش... محبت ومردونگیش از خیلی از مردهای امروزی بیشتره ومن چقدر حسرت میخورم که زمونهءمردهای این چنینی گذشته ..
-بله حاح رسولی بفرمائید تو ..
درباز که میشه حاج رسولی با اون قد وقامت ومحاسن زیباش سر به زیر وارد اطاق میشه ...میخوام نیم خیز بشم که میگه
- راحت باش دخترم ...
حتی نگاهم نمیکنه تا معذب نشم ..
حق دارم این قدر دوستش داشته باشم نه ..؟درست مثل یه پدر ...پدری که وقتی انگ دختره هر..ه رو پیشونیم خورد دیگه برام پدری نکرد ..
بدترین کار ممکن رو در حقم کرد ..اینکه رهام کرد ...دست حمایتش رو از رو شونه ام برداشت ومن رو هل داد تو دل این دنیای نامرد ...
-بهتری دخترم .؟
این دخترم گفتن حاج رسولی مثل شیرینی عسل تو رگ وپی ام میشینه ...
-بله حاج اقا به مرحمت شما ..
-شکر خدا ...
یه دونه تسبیح رو رد میکنه اون طرف تسبیح ...گویا ذکر گفته یا صلوات ..
-اگه حالتون بهتره مرخصتون کردن بفرمائید که برسونمتون منزل ..
شرمندهءاین همه محبتش میشم ..
-نه حاج اقا بیشتر از این زحمتتون نمیدنم ...با خانم سروری برمیگردم ..
-این چه حرفیه دختر جان ما بیرون منتظریم .تشریف بیارید ..
وبدون اینکه حتی منتظر حرف من بشه از اطاق بیرون میره .کلمهء (ما)تو سرم گیر میکنه ...
-منظور حاج رسولی چی بود نرگس ..مگه با کی اومدیم ..؟
نرگس با بی خیالی گفت ..
-معلومه دیگه با پسرش ..
-چـــــــی ...؟امیر حافظ ...؟
وای برمن ...
-اره دیگه
بعد مستقیم نشست کنارم رو تخت وبا چشمهای گشاد شده شروع به تعریف کردن جریان کرد ..
-وای ارکید اصلا دوست ندارم برگردم به چند ساعت قبل ..همینکه اومدیم بیرون .. تو یه دفعه ای از حال رفتی ...من که عین ماست کیسه ای وارفته بودم
اصلا نمیدونستم چی کار باید بکنم ..تنفس دهان به دهان بدم بهت یا پاهات رو هوا کنم که فشارت بیاد بالا ...؟
هرچی هم به صورتت ضربه میزدم ..سیلی میزدم افاقه نکرد ..به هوش نیومدی که نیومدی ..
رنگ وروت شده بود عین هو شیر برنج ...به خدا یه لحظه گفتم تموم کردی ...نبض نداشتی که اصلا ...
اخر سر حاجی گفت این جوری که نمیشه ببریمش بیمارستان ...
خواست بره یکی از خانم ها رو برای کمک بیاره که امیر حافظ که تا حالا سایلنت بود وفقط نگاه میکرد بی توجه به حاجی دست انداخت زیر زانوت وبلندت کرد ..
-چــــــی ..؟راست میگی ..؟
-اره بابا دروغم چیه ..؟من ومیگی کم مونده بود شاخهام دربیاد .ولی باز خدا خیرش بده ..چون همینکه رسیدیم بیمارستان دکتر گفت اگه دیر اورده بودیمت یه بلایی سرت میومد ...
وای ارکید حاجی اینقدر سرخ وسفید شد که نگو ولی هیچی نگفت
با همون حال خراب پرسیدم
-سپهر رو هم دیدن .؟
-معلومه که دیدن ...
نگاهش پراز دلسوزی شد ..پس حرفهای سپهر رو شنیده بود ...نفسی گرفتم ..از همین میترسیدم ..اینکه حاجی ونرگس مخصوصا امیر حافظ از جریان سپهر وزندگی سگی ام بیشتر بدونن ..
-ارکید جان ..بگم بیان سرمت رو دربیارن ...
فقط سرتکون دادم ونگاهم رو به پنجره دوختم ...حالا دیگه حتی اگه میخواستم هم نمیتونستم مخفی کاری کنم ..دستم برای همه رو شده بود ...
مخصوصا امیر حافظی که چشم دیدنم رو نداشت...به راحتی همهءحرفها وبی حرمتیهای بینمون رو شنیده بود
چقدر من تو این لحظات احساس خواری میکنم ...کاش سپهر نمیمومد ...حداقل میگفتم نبود ...نیست ...ولی حالا که اومده بود ...حالا که این جوری ناجوانمردانه ترکم کرده بود ..
از خودم وتقدیرم منزجر شده بودم ...دل گرفته از این تقسیم ناعادلانهءروزگار ..
پرستار که اومد تو ...نگاه از شیشهءخاک گرفتهءپنجره گرفتم ..این روزها ...بدجور عجیبی میرم تو خلسه ...انگار برام فرقی نداره که صبح یا شب ...فقط خیره میشم به یه جا وغرق میشم تو دنیای تاریک خودم ..
-سلام خانم ..بالاخره بیدار شدی ...
یه لبخند نیم بند رو لبم نشست ...اونقدر فکر وذهنم مشغول بود که همین لبخند هم به عنایت صورت مهربون وروی خوش پرستار نصیبش شد ...
به زور چادرم و رو سرم کیپ میکنم وبا کمک نرگس قدم های سستم رو به حرکت درمیارم ...معدهءملتهبم اروم شده ولی این لختی وسری دست وپام بدجوری داره رمقم رو میکشه ..
از درکه میریم بیرون نگاهم به تسبیح دونه یاقوتی حاج رسولی گیر میکنه ...
اونقدر عاشق وشیفتهءحاج رسولی هستم که حتی حاضرم جونم رو هم براش بدم ..
تعجب نکن حاج رسولی تو روزهایی که از بی پولی وبی کسی داشتم تو چالهءرندان گرگ نمای زمونه میوفتادم به دادم رسید ..من رو کشید بالا تا جایی که الان رسیدم ...
اون روز رو خوب یادمه ..اون روزی رو که نمیدونم باید بگم خیر بود یا شر ..
هرچی که بود... ریسمانی شد برای بیرون کشیده شدنم از مردابی که داشتم تا خرخره توش فرو میرفتم ..
امیر حافظ سرش تو گوشیش بود وحاج رسولی همون جور مثل همیشه زیر لب ذکر میگفت ..ومن درحیرت میمونم از این همه تفاوت مابین پدر وپسر ...
یکی مثل امیرحافظ همچین پدری داره ویکی مثل من درحسرت یه دست نوازش حاج رسول ...مرد مومن دنیام ...
با شنیدن صدای پامون حاج رسولی سر بلند میکنه نگاه نگرانش رو که میبینم دلم میخواد از شرم اب بشم وبرم تو دل زمین ..چقدر شرمندهءاین مرد هستم ..
شرمندهءمحبت بی دریغ پدرانه ای که بی مزد ومنت به پام میریزه ..ومن هیچ جوابی ... برای این همه محبت این مرد ندارم ...
حاج رسولی نیم قدم جلو میاد وباز نگاهش رو به رسم احترام میدزده ...ولی امیر حافظ هنوز سرش تو موبایلشه ...یه لبخند نیمه رو لبش ..
-بهتری باباجان ..؟
-مرسی حاج رسولی شرمنده ..فقط براتون زحمت میتراشم ..
-این چه حرفیه تو هم مثل فاطمهءمن چه فرقی بینتون هست ..؟
دلم ریش میشه وتو دلم مینالم ..
(اِی حاج رسولی ..از تفاوت های کثیر من وفاطمهءشما همین بس ...که اون پدری مثل شما داره ومن یه بچه یتیمم که حتی نمیتونم بگم پدری دارم یا نه ..؟)
تازه امیر حافظ خان شازده پسر حاج رسولی سر از موبایلشون درمیاره وگوشه چشمی به من ونرگسی که سر پاوایسادیم میندازه ..
حاجی که میبینه حتی تحمل سر پا نگه داشتن خودم رو هم ندارم برمیگرده ..
-بفرمائید ماشین تو پارکینگه ...
امیر حافظ هم انگار با این حرف از بی تفاوتی درمیاد وجلوتر از ما به سمت پارکینگ میره ..برام عجیبه که پسر دائم العصبانی حاجی... چه طوری بی حرف وبی کلام از وقت ازادش زده وپا به پای حاجی تو بیمارستان موندگار شده ..
امروز از اون روزهایی که مشاعرم به کل از کار افتاده ودرکم از اطرافم به زیر صفر رسیده ...از پله ها که با زور نرگس پایئن میرم دوباره شرم از رو سیاهیم سرتا به پام رو میگیره ...
چرا به جای سپهر ..به جای مرد من ..باید با سه تا غریبه به خونه ام برگردم ..؟
چرا سپهری که دید کارم به بیمارستان کشیده اینقدر از سنگ شده که حتی نموند تا من رو به خونه برگردونه وابروم رو جلوی سه تا غریبه حفظ کنه .؟
دلم شدید وعجیب میگیره ..کاسهءچشمم پر میشه وتازه یادم میوفته که باید با حاجی وپسرش ونرگس برگردم به خونه ولی کدوم خونه ..؟
همونی که چهار چوب زنگ زده اش از ده فرسخی جار میزنه که چه خونه ایه ..؟یا همون محله ای که با تاریکی هوا حتی جرات قدم گذاشتن به بیرون از خونه رو نداری ...؟واقعا کدوم خونه وسرپناه
دست وپام دوباره ضعف میره ..درسته که حاجی وضع وحالم رو میدونه ولی من جلوی نرگس وهمین امیر حافظ یاغی آبرو دارم ..حتی نمیتونم تصورش رو کنم که امیر حافظ یه دست اویز جدید برای به سخره گرفتن من پیدا کنه ...ونگاه دلسوز نرگس ترحم امیز تر از قبل بشه ..
نرگس بازوم رو میکشه که قدم هام بی اراده می ایسته ...نرگس با تعجب برمیگرده به سمتم ..
-چیه ارکیده؟
-تو دیگه برو نرگس جان ..نمیخوام بیشتر از این مزاحمت بشم ..
-نه عزیزم این چه حرفیه؟ باهات میام ...
-نه به خدا نرگس جان باهات که تعارف ندارم از کی الاف من شدی ..دوست ندارم شوهرت ناراحت بشه ..
-ولی ..
-برو عزیزم ..تروخدا من روبیشتر از این شرمنده نکن ..
-مطمئنی که میخوای برم ؟..اخه امیر حافظ
-اره عزیزم مطمئنم ...اگه بتونم با حاج رسولی هم نمیرم درست نیست مزاحمشون بشم ..
-ولی حالت خوب نیست ...
با بی حالی میخندم ..
-جهنم وضرر یه آژانس میگیرم ومیرم ..
-پس بزار به حاجی بگم
وبدون اینکه منتظر حرف من بشه قدم تند میکنه تا به حاجی برسه ...چند کلامی با حاجی حرف میزنه که نزدیکشون میشم ..
-پس حاج رسولی دست شما سپرده ...
-برو دخترم برو خیالت راحت همسرت هم حتما خیلی نگران شده ..
نرگس دستش رو رو بازوم گذاشت ..
-ببخشید ارکید جان
-تو ببخش نرگسی زحمتت شد ..
-چه زحمتی ..شماره ام رو که داری کاری بود بهم بگو ..
-چشم
از حاج رسولی وحتی امیر حافظ هم خداحافظی میکنه ....یه نفس عمیق میکشم تا نرگس ازمون دور بشه ..بعد برمیگردم به سمت حاج رسولی ..
چادرم رو جلوتر میکشم تا یه وقت از سرم نیوفته ...
-حاج رسولی یه خواهش کنم ...؟
همون جور که منتظره تا امیر حافظ ماشین رو جا به جا کنه برمیگرده به سمتم ..
-بفرما دخترم ..
-میشه خواهش کنم اجازه بدید خودم برگردم ..؟
نگاه حاج رسولی از اسفالت پارکینگ جدا میشه وتو نگاهم خیره ...
اینبار من به جای حاج رسولی سرم رو پائین میندازم
-چیزی شده ..؟به خاطر امیر حافظ میگی ..؟
-نه حاج رسولی نمیخوام شما رو به زحمت بندازم ..اینقدر تو این چند وقته مزاحمتون شدم که دیگه روم نمیشه زحمتتون بدم ...
-این چه حرفیه ..گفتم که بهت تو هم جای فاطمه ام ..
-شمام جای پدر من ..ومن رو حساب پدر ودختری از شما این خواهش رو میکنم .
مکثی میکنه وبعد از چند لحظه با صدایی سنگین میگه
-باشه دخترم ..هرچند که میدونم به خاطر وجود امیر حافظ این حرف رو میزنی ولی باشه هرجور صلاحته .. حداقل تا یه آژانس معتبر میبرمت تا با ماشین بری با این حالت اصلا نمیتونم اجازه بدم تنهایی برگردی ..
جوابی درمقابل این همه لطف ودرایتش ندارم ..هیچی ..پس فقط میگم ..
-مرسی حاج رسولی ..ایشالله به شادیتون جبران کنم ..
-ممنون بابا جان بیا بشین که هوا گرمه اذیت میشی ..
با سستی رو صندلی عقب میشینم وسرم رو به شیشه تکیه میدم ..اونقدر بیحال وبی بینه ام که شک دارم بتونم این تن رنجور رو به خونه برسونم ..
صدای نوای نالهءفلوت وعلی رضا افتخاری تو گوشم میپیچه درجهءتعجبم بالاست از پسر حاجی درتعجبم با این اهنگ سنتی وپرسوز وگدازش ...
(شب که از ساز دلم ناله برخيزد
نغمه ها در جان من شعله مي ريزد
سر به ديوار غمت مي گذارد دل
اختران را تا سحر مي شمارد دل)
چشم میبندم فضای ماشین پراز ارامش ملکوتی وجود حاج رسولیه ...بازهم تو دلم میگم ..
خوش به سعادت خونواده ات حاج رسولی ...کاش یکم از سعادت فرزندانت نصیب من میشد ..
***
یاد اولین باری که حاجی رو دیدم دوباره برام زنده میشه ..اون روز شوم ...اون شب شام غریبان تنهایی من ..دوروز بود که جز اب چیزی برای خوردن نداشتم ...دریغ حتی از یه لقمه نون ...
سپهر دو هفته بود که بعد از کلی کتک رهام کرده بود ومن حتی نمیدونستم باید به دامن کی پناه ببرم ..ذخیرهءپولیم پاک پاک بود درست مثل زندگی حالم ..که هیچ چیزی توش ارزش نداشت ..
نه تیکه طلایی داشتم برای فروش ..نه مدرکی برای کار ..نه حتی جراتی برای کُشتن وتموم کردن این زندگی سراسر نجاست ..
شب بود ومن از گشنگی به گریه پناه اورده بودم ..تو اون شب نفرین شده ..اونقدر زجه زدم واز خدای خودم گلایه کردم که نایی برای حرکت نداشتم ..
ساعت ده شب بود وفردا صبح صفیّه خانم برای گرفتن اجاره اش میومد ...واگراجاره اش رو نمیدادم تهدیدم کرده بود که تمام اسباب اثاثیهءناقابلم رو پشت در خونه میزاره ..
صدای افتخاری من رو برد به همون ساعت ها ..همون دقیقه های جهنمی ..همون لحظه هایی که صد دفعه تا پای مرگ رفتم وبرگشتم ..
(يک ستاره مي شود روشن و خاموش
همچو من گويا کشد بار غم بر دوش
تا سحر، در سفر، از دل شب ها، يکه و تنها
اختر من گه نهان، گه شود پيدا)
***
خدا اخه این چه زندگیه ایه ..؟چرا باهام اینکارو میکنی ..؟میخوای حالیم کنی که چه بلایی سر زندگیم اوردم ؟...باشه حالیم شد ..فهمیدم ...غلط کردم ..حالا بگو چی کار کنم ..؟به کی پناه ببرم ..؟
صورت خیسم رو با استین لباسم پاک کردم وسرم رو به سمت سقف کبره بستهءخونه ام بلند کردم ..
-دیگه نمیکشم... به بزرگی خودت نمیکشم ..دوروزه که لب به هیچی جز اب نزدم ..دیگه حتی مغازه دار هم بهم نسیه نمیده ..
سپهر نیست شده... صاحب خونه صبح فردا برای گرفتن اجاره خونه اش میاد ومن حتی یه قرون پول ندارم تا اجارهءاین سگدونی رو بدم ..
ببین وضعم رو ..اخه دیگه چقدر بکشم ؟..بسم نیست ...؟بگو تا کی میخوای لهم کنی؟ ..تا کی میخوای تقاص اون گناهی رو که مرتکب شدم بگیری؟ ..
جقدر بگم غلط کردم.. ببخشید ..؟چقدر به درگاهت بنالم که الهی الغوث الغوث ..تاکی خدا ..تاکی ..؟
مثل یه بچه که داره با مادرش دعوا میکنه وحقش رو میخواد یک طرفه میتازوندم ..یه دفعه ای مثل عصیان زده ها نالیدم ..
-اصلا دیگه ازت نمیخوام ببخشیم ..دیگه نمیخوام کمکم کنی ...
تو یه تصمیم آنی از جا بلند شدم ومانتوم رو تنم کردم ..از زور فشار وگشنگی چند قلب اب خوردم وسرپله ها وایسادم ..
نگاهم به ظلمات وسیاهی پله ها خیره موند ..با خودم پچ پچ کردم ...با خدای خودم ....انگار که درست کنارم وایساده وداره پله ها رو میبینه ..
-از این پله ها که رفتم پائین ....دیگه بقیه اش دست خودت ..یا بُکش یا یه فرجی کن ..دیگه فرقی برام نداره ...فرقی نداره که به عنوان یه هر.ز.ه ..سوار ماشین یه از خدا بی خبربشم یا برم زیر یه تریلی وتموم کنم ..
قدم های اول ودوم رو سست وبی جون برداشتم حتی نای پائین رفتن از اون پله ها رو هم نداشتم ..
کفشهام رو اروم پام کردم وبدون کوچکترین صدایی از لای در بیرون رفتم ..
حتی کلید رو هم برنداشتم انگار که میدونستم امشب شب اخره ..یا این بدبختی یه جوری تموم میشد یا من تموم میشدم...برام فرقی نمیکرد به کجا میرسیدم.... مهم این بود که یه جوری از این فلاکت راحت بشم ..
قدم هام که به سر کوچهء خلوت نزدیک شد نبض های قلبم بی نظم شد ...دیگه مغزم کار نمیکرد ..فقط یه چیز رو میخواستم
این روکه اون بالایی ....اونی که خالق همه... من جمله منه ..یه راه پیش پام بزاره همین ..یه نشونه بهم بده تا به این زندگی سگی ادامه بدم ..
تا سرکوچه با قدم هایی که میرفتن و....برمیگشتن طی کردم ..
اونقدر فکرهای مختلف توذهنم تاب میخورد وگشت میزد که نمیدونستم میخوام چی کار کنم ..
رسیدم به سر خیابون ..قلبم وایساد ..حالا نوبت خدا بود که راهی پیش پام بزاره ..ماشین های رنگ ووارنگ از جلوی چشمهام رد میشدن ..یه قدم دیگه... لرزان جلو گذاشتم ..بازهم یه قدم دیگه...
حالا دیگه کاملا تو تیرس نگاه راننده ها بودم ..یه پژو 405 درست کنارم زد رو ترمز ... نگاه خریدار مرد از پشت شیشه خنجر شد به قلبم ..
خدایا اینه راهی که جلوی پام گذاشتی ..؟اینه ..؟واقعا اینه ..؟
انگار از نگاه تیز وسردم خوشش نیومد ..شاید هم ترسید ..
اخه کدوم زن نرمالی ..حتی خرابی ..این وقت شب ..با همچین قیافه ای با یه صورت سرخ وچشمهای سرد این طوری بی پروا کنار خیابون وایمیسته ..که من دومیش باشم ..؟
نگاهش رو از نگاهم گرفت ..دنده داد وراه افتاد ..ترسید ..حق داشت ..منه نفس بریده ..کم از مجنون های بی عقل نداشتم ..کم از دیوونه های لجام گسیختهءبی دین ...
مرد که رفت ..سر بلند کردم... پس این نبود سرنوشتم ..یه قدم دیگه جلو گذاشتم ..سر بلند کردم وخیره شدم به اسمون تیرهءشب
حالا نوبت خدا بود که برام دستم رو بُر بزنه ..حالا تاس بعدی رو بندازه... خدایا من منتظر یه نشونه از توام تا ایمان بیارم وبازهم به این زندگی سگی ادامه بدم ..
اسمون بی ستاره با اون تاریکی مطلق چشمهام رو تر کرد ..
ماشین ها از کنارم رد میشدن ..حتی بعضی کنارم وایمیستادن ولی نه من نگاهشون میکردن نه اونها من رو ..انگار از دیوونه بودنم اطمینان داشتن که سمتم نمیومدن ..
میترسیدن از این مجنون شب گرد ..پوزخندی روی لبم نشست ..بازهم خدا روشکر ..
چون اگه یک نفر ..حتی یکی از این راننده ها بهم پیشنهاد میداد چشم از درگاهت میگرفتم ...ودیگه بهت نگاه هم نمیکردم ...
چون هرکی من رو نشناسه تو یه نفر من رو خوب میشناسی ..درسته که یه بار اشتباه کردم ولی خودت خوب میدونی که چقدر تاوان دادم وبه اندازه تارموهای باقی مونده روی سرم... تنهایی کشیدم ویک تنه کتک خوردم ودم نزدم .
حتی یک بار هم تیغ به دست نگرفتم تا این زندگی رو تموم کنم ...
پلک زدم ..اشکام سرازیر شد ..
خب حالا که این راه رو برام نذاشتی.. میرم سراغ راه بعدی ...
همون جور خیره به اسمون یه قدم دیگه جلو گذاشتم ..قطرات سنگین اشک از دو طرف صورتم سر خورد وزیر چونه ام گره زده شد ..
شاید قسمتم مُردنه ..شاید این تصمیم بهتری باشه ..میرم جلوتر ...اگه عمرم به دنیا باشه که هیچ ... اگه نه که میمیرم وخلاص ...
مطمئن بودم که این لحظات اخر عمرمه ..با اون مانتو روسری مشکی واون تاریکی شب بی ستاره ...مسلما اخر سر ....حروم سرعت چرخ ماشین های گذری میشدم ..
یه قدم دیگه ..یه سری اشک دیگه ..نگاهم به اسمون تیره اش بود ..نورهای ماشین ها از کنارم میگذشتن وسرعتشون پَر روسریم رو به بازی میگرفت ..
یه قدم دیگه ..حالا به جایی رسیده بودم که مطمئن بودم کارم تمومه ..تو دل خیابون تاریک وایساده بودم ..بی امید ..بی همت ..بی تلاشی برای نجات ..صم البکم ..ساکت وصبور ...منتظر سوت نهایی بازی ..
ولی از شانس بد من ماشینی نبود ...نه میومد نه میرفت ..هیچی ..سوت وکور... به قدری ساکت که صدای جیر جیر جیرجیرک ها رو هم میشنیدم ..
این لحظه های اخر... بدجوری وجودم میل به موندن داشت ..ولی ذهن خسته و تن بی رمق نایی برای ادامه دادن نداشت ..همون جوری وایساده بودم وسط خیابون ..بی حرکت ..
اخرین نگاه رو به اسمون کردم وسرم رو پائین اوردم ..همون لحظه نور چراغهایی صاف توی چشمم نشست ..
نور بهم نزدیک شد ..دستم گوشهء مانتوم رو چنگ زد..ودرنهایت ...دلزده از زندگی یک ساله ام چشمهام رو با نفرت بستم ..دست شسته بودم از این زندگی ..به همین راحتی ..
صدای ترمز ماشین تو گوشم پیچید وبعد یه ضربهءمحکم که باعث شد پرت شم به سمت دیگهءخیابون ..»
***
-خانم نجفی رسیدیم ...
چشم باز کردم ..انگار که خواب مرا برده بود به خاطرات سیاه بختیم ..پلک زدم ..همه چی تو مه بود ..حتی حاجی ونگاه خیرهءامیرحافظ از تو ائینه وسط ماشین ..
بازهم پلک زدم ..ونگام رو به اطراف چرخوندم ..دم یه تاکسی سرویس وایساده بود ..هشیاریم رو تازه بدست اوردم برگشتم به سمت حاج رسولی ..
-مرسی ممنون لطف کردید
سربه زیر ادامه دادم ..
-از شما هم ممنون اقای رسولی ..بخشید زحمتتون شد ...
امیرحافظ که نگاه ازم گرفته بود سرش رو به سمت شیشهءکنارش چرخوند وبی اعتنا به حرف من سکوت کرد ...
رنجیدم ..واقعا رنجیدم ..یعنی اینقدر خار شده بودم که حتی لیاقت یه (خواهش میکنم) رو هم نداشتم ...؟ای امان از دست این تقدیر ..
حاج رسولی پشت سر من پیاده شد ...
-حاج رسولی ممنون شما زحمت نکشید ...
-بریم دخترم این چه حرفیه ..
همراه من ....همقدم با من ..مثل یه مرد حرکت کرد ومن چقدر دلم تنگ شده بود برایی یک همراهی مردانه ..
سوار ماشین که شدم کمی به سمتم خم شدو همون جور که نگاهش به حوالی شونه ام وصندلی ماشین خیره بود گفت ..
-به حاج خانم میگم بهت سر بزنه ..
از ته دل گفتم ..
-نه حاج رسولی توروخدا شرمنده ترم نکنید ..من همین جوری هم بار روی دوشتون هستم ..نمیخوام بیشتر از این زحمتم به گردنتون بیفته ..
حاجی مردد نگاهی بهم انداخت ودوباره نگاهش رو به جای دیگه ای دوخت ومن دلم برای این حمایت ونگرانی مردانه اتیش گرفت ..
-هرجور که راحتی پس اگه مشکلی بود حتما به حاج خانم یا فاطمه زنگ بزن ...
-چشم حتما ..
-چشمت بی بلا بابا جان ..
خواست از ماشین فاصله بگیره که دوباره صداش کردم ..
-حاج رسولی ..؟
-بله بابا جان ..
دوباره خم شد ..
-اگه میشه جلوی اقای رسولی به من زیاد محبت نکنید ..فکر میکنم زیاد از اینکار خوششون نمیاد ...
-تو مثل دخترمی ..برام مهم نیست که امیرحافظ خوشش میاد یا نه ..اصل کاری اون بالائیه که راضی به خوشنودی بندهاشه ...برو دخترم علی یارت ..
حق داشتم به قبله وخدای این حاجی سجده کنم نه ..؟حاج رسولی فرشتهءبی قید وشرط من بود ..
در رو که بست دلم گرفت ..حالا باید بازهم بی پناه ....بی همدم ..برمیگشتم به همون دخمه ام ...
یه لحظه به عقب برگشتم حاج رسولی همچنان نگاهش به ماشین بود ..
دستش رو اروم به معنای خداحافظی بالا اورد وبعد هم به سمت ماشین امیر حافظ رفت ...
به امیر حافظ وفاطمه حسودیم شد ..اینکه امشب درکنار پدرشونن ..بی دلهره ..بی استرس ..بی دغدغه ...
هیچ کدومشون نمیدونستن که ارکیده تا چه حد ارزوی دیدن پدرش رو داره ...
خوشا به سعادتشون ..کنار کنجی از مهر سرمیکنن ونمیدونن که خیلی ها حسرت همین سایهءمحکم بالا سرشون رو دارن ...
***
ماشین که وایساد خواستم حساب کنم که مرد راننده گفت ..حساب شده ..
بازهم شرمنده شدم ..چه جوری میخواستم محبت های اشکار ونهان حاج رسولی رو جبران کنم ؟..با کدوم زور؟ ..با کدوم پول یا کدوم پشتوانه .؟
بی رمق ونالون طول کوچه رو طی کردم وکلید انداختم ..
پرده ءطبقهءپائین حرکت کردو من چشم بسته فهمیدم که صفیه خانم باز مثل همیشه از پشت پردهء چروک طبقهءپائین خیره شده به من ..
ولی اونقدر بی حال بودم که برخلاف همیشه نه نگاهم رو بالا اوردم ..نه سلامی بهش کردم ..فقط راه پله ها رو بالا رفتم تا زودتر این بدن بی رمق استراحتی بدم ..
بوی اش رشتهءصفیه خانم توراه پله ها پر شده بود ...دلم ضعف رفت از گشنگی ...
چند تا پله رو هم با زور بالا رفتم ودرقفس کوچیکم رو بازکردم ...مانتوم رو با همهءبی جونیم از تنم دراوردم وبدون شستن دست وصورتم ...حتی بدون اینکه یه جرعه اب بخورم ...بالشتی گذاشتم ودراز کشیدم ..
بدنم بدجوری تحلیل رفته بود ودیگه رمقی برای ادامه نداشت ...
پَرچادرم رو رو خودم کشیدم وچشم از هرچی بدیه ...گرفتم ...
(دلم آغوش میخواهد…
نه زن و نه مرد..
خدایا زمین نمیایی؟)
***
«تو اون تاریکی شب ..تو اون وانفسای واپسین ..درد به قدری زیاد بود که نفس بُر شده بودم ...زیر لب به خودم وتقدیر شومم نفرین فرستادم ..وبازهم تو دلم از خدای خودم گله کردم ...
(چرا تمومش نکردی ..؟چرا این زندگی لجن رو تموم نکردی ..؟)
مرد که محاسن سفید یک دستش زیر نور چراغ برق میزد بهم نزدیک شد .
-دخترم ..دخترم خوبی .؟.خدایا من چی کار کردم ؟..زدم بهش ..
دخترم ..؟
سربلند کرد وبه اطراف نگاهی انداخت ..
-یا خدا چرا هیچ کس نیست بیاد کمکمون .؟
با تردید زیربازوم رو گرفت تا بلندم کنه با اینکه تمام محاسنش سفید بود ولی خوش بنیه وقوی به نظر میرسید ..
-دخترم ...طاقت بیار ...الان میریم دکتر ..خدا من رو ببخشه که اصلا حواسم بهت نبود ..
من رو که از زور اه وناله حرف هم نمیتونستم بزنم سوار ماشین کرد ..
-بیا دخترم ..شرمنده ام ..ندیدمت ...خونواده ات کجان؟ ..این وقت شب اینجا چی کار میکنی ..؟
فقط ناله میکردم واشک میریختم ..شاکی بودم از خدا ..چرا تمومش نمیکرد ..چرا نمیذاشت این زندگی سگی تموم بشه ...چرا این پیرمرد بیچاره رو تو سختی انداخته بود ..ادم بهتری سراغ نداشت که این پیرمرد رو سرراهم گذاشته بود .؟
من رو نشوند رو صندلی عقب ودروبست ..خودش هم با عجله سوار شد ..
زیر لب زمزمه کردم ...
-چرا نمیبُری ...چرا نمیبَری ...چرا تمومش نمیکنی .؟
-دخترم خوبی ..؟پات درد میکنه ..؟سرت ..
وسط گریه هام نالیدم ..
-قلبم میسوزه .
تن صدای مرد ناله مانند شد
-وای نکنه بیماری قلبی داشته باشی ..خدایا حالا چی کارکنم ..جوابت رو چی بدم ...؟
ماشین رو دنده داد وزود حرکت کرد ..همچنان زیر لب مینالید ..
-این همه سال طاعتت رو کردم بعد نمیگی بنده ام رو اذیت کردی ...خدایا شرمنده اتم ...ندیدیمش ...
چقدر این مرد عجیب بود ...عجیب وغریب ...نکنه فرشته بود وازطرف خدا اومده بود ..نکنه مُردم ...؟نکنه نیستم .؟.
همون لحظه گوشیش زنگ خورد ...صدای زنگ نوکیا مته کشید به اعصابم ..
ولی مرد مسن حواسش نبود وهمون جوری که زیر لب زمزمه میکرد ماشین رو با سرعت بالا میروند ..
تماس قطع شد ودوباره زنگ موبایل گوشی مَرد ..
اونقدر بی رمق بودم واعصابم تحلیل رفته بود که گفتم ..
-اقا توروخدا جوابش رو بده ..
مرد یه دفعه ای برگشت به سمتم
- جواب چی رو ..
-موبایلتون اقا ...
مرد دست به موبایل برد که با اخرین توانم گفتم ...
-بزنید کنار ..بعد جواب بدید ..
-ولی شما واجب تری .؟
چشمهام رو هم رفت ..خلسه به بدنم حکمفرما شده بود .
-جواب بدید اقا من حالم بهتره ..
مرد ماشین رو کنار زد وزود گوشی رو جواب داد ..
-جانم بابا ..؟نه ...بایه خانمی تصادف کردم دارم میبرمش بیمارستان ..
-اره اره بهوشه ...خدا بهمون رحم کرد ..
دلم سوخت ..دلم برای بچه ای که مرد بهش باباجان میگفت سوخت ..تمام تقصیر این تصادف رو دوش من بود ...پس چرا مزاحم این مرد محترم شده بودم؟...
این مردی که کسایی توی خونه به انتظارش بودن وممکن بود با مردن من کارش به زندان میکشید ...
با دستهای لرزون تمام انرژیم رو جمع کردم ودستگیره رو کشیدم ..که مرد برگشت ..
-چی شده دخترم ..
-حالم خوبه اقا ببخشید مزاحمتون شدم ..حلالم کنید ..
بدون شنیدن جواب مرد ازماشین پیاده شدم که صدای پیرمرد از پشت سرم اومد ..
-صبر کن دختر جان ..خانم ..
قدم هام یاری نمیکرد ..لنگ میزدم ولی بازهم به راهم ادامه میدادم ..اصلا دلم نمیخواست با مرگم این مرد بیچاره رو به دردسر بندازم ..
اون که گناهی نداشت من بودم که سراپا گناه بودم ...مرد با چند قدم بلند به من رسید ..
-کجا میری دختر جان .؟
چشمهام از زور بی حالی روی هم میوفتاد ...
-جهنم اقا ...میرید ..؟
چهرهءمرد درهم فرو رفت ..
-خدا نکنه حالت خوش نیست باباجان بیا ببرمت بیمارستان ..
کم کم همه جا برام سیاه میشد ...
زیر لب زمزمه کردم ..
-برید اقا فقط ...
چشمهام تاریک میشه وسرم سنگین ..دست وپام شل میشه ومن مثل یه شهاب سنگ که از دل اسمون رها شده ...روی زمین افتادم ...
اخر سر شکستم ..بدجوری هم شکستم ...