نگاهشان كردم . چقدر تفكرمان راجع به يك نفر فرق مي كرد. آهسته گفتم : - آقاي ايزدي اصلا اهل اين كار ها نيست. فقط مي خواست كمكم كنه . شادي شانه اي بالا انداخت و گفت : خدا كنه . بعد ليلا عصبي گفت : چقدر اين شروين پررو و از خودراضي است. تا دم خانه صحبت راجع به شروين و رفتار و اخلاق بدش بود. اما من فقط در فكر آقاي ايزدي بودم. دو هفته اي از آن جريان گذشت كه دوباه شروين شروع به اذيت كرد. آن روز كلاس فيزيك داشتيم و تا تاريكي هوا در دانشگاه بوديم وقتي كلاس تعطيل شد خسته و هلاك به طرف ماشين رفتيم. ليلا با خستگي گفت : مهتاب امروز چقدر ماشين رو بدجا پارك كردي . با خنده گفتم : ببخشيد حضرت عليه ! وقتي به محل پارك ماشين رسيديم آه از نهاد هر سه مان در آمد . چهار چرخ ماشين پنچر بود . گريه ام گرفته بود. مستاصل به اطراف نگاه كردم . آيدا با ديدنمان جلو آمد و گفت : - مهتاب چرا هنوز نرفتي ؟ به ماشين اشاره كردم و گفتم : مگه كوري ؟ نگاهي به ماشين كرد و با تعجب گفت : اين ماشين توست ؟ ....من فكر كردم مال شروين است . يك ساعت پيش وقتي من آمدم بيرون كه برم اون ساختمان روبرويي ديدم كه نشسته بود روي زمين و به چرخاش ور مي رفت. پس ماشين توست؟ با عصبانيت گفتم : تو مطمئني ؟ سري تكان داد و گفت : آره حالا مي فهمم چرا از ديدن من جا خورد.
آن روز با هر بدبختي بود به خانه رفتم و پدرم ماشين را درست كرد و به خانه برگرداند. اما من كينه شديدي از شروين به دل گرفته بودم. اينطور كه پيدا بود او هم از دست من حسابي ناراحت بود و منتظر فرصت بود تا تلافي كند. مي دانستم كه مي خواهد غرورم را خرد كند و من نبايد اجازه ميدادم . آن شب بعد از شام سهيل وارد اتاقم شد. چند دقيقه عصبي اتاق را بالا و پايين رفت سرانجام ايستاد و گفت : مهتاب به خدا اگه نگي كي اين كارو كرده پدرتو در مي آرم. با ترس گفتم : چه كار كرده ؟ سهيل كلافه گفت : خودتو به اون راه نزن من هم دانشجو بودم مي دونم اين كارا چيه ! كي ماشين رو پنچر كرده بود؟ سري تكان دادم و گفتم : نمي دونم. سهيل محكم روي ميز كوبيد و گفت : پس نمي خواي بگي ... خيلي خوب خودم مي آم دانشگاه ته و توي ققضيه رو در مي آرم. بلند شدم و فوري گفتم : اين كارو نكن سهيل ، راستش مي دونم كي اين كارو كرده ولي صلاح نيست سر و صدا راه بندازي تو دانشگاه آبرو ريزي مي شه . با هزار زحمت راضي اش كردم كه به دانشگاه نيايد و فعلا اقدامي نكند. بعد نوبت پدر و مادرم بود كه شروع به بازجويي من كردند . مادرم با ناراحتي مي گفت : - اگه به خودت صدمه اي بزنن چي ؟ آخه كي اين كارو كرده . پدرم عصبي تهديد مي كرد و حرص مي خورد. . ليلا و شادي هم نگران بودند و مدام زير گوشم مي خواندند كه به دانشگاه شكايت كنم. من اما منتظر فرصت مناسب بودم و اين فرصت خيلي زود به دستم افتاد . تقريبا اواخر ترم بود و همه نگران امتحانها بوديم. هر سه بيست واحد داشتيم كه بايد با موفقيت مي گذرانديم. اواخر هفته بود بعد از اتمام كلاس مباني چند لحظه اي در كلاس ماندم ، آن روز نه ليلا آمده بود و نه شادي به من هم اصرار كرده بودند كه بمانم ولي من قبول نكرده بودم. چند اشكالداشتم كه بايد مي پرسيدم. وقتي اشكالهايم را پرسيدم و استاد پاسخم را داد. ديگر كسي در كلاس نمانده بود.وسايلم را برداشتم و آهسته از كلاس بيرون آمدم. راهروها خلوت بود و معلوم مي شد كه همه براي امتحانها خانه مانده اند. كسي به نام كوچك صدايم كرد. برگشتم شروين بود. پوزخند مبهمي روي لبهايش بود . آهسته گفت : چقدر عجله داري ... كارت دارم. سرد گفتم : من اما كاري با تو ندارم. شروين با لحن مسخره اي گفت : پس اون تنبيه كوچولو برات كافي نبوده . متعجب نگاهش كردم . ادامه داد : ببين من اصلا عادت ندارم دخترا به من جواب رد بدن. اگه هم كسي اين كارو بكنه بد مي بينه. بعد با خنده پرسيد : ماشينت درست شد ؟ باغيظ نگاهش كردم ، صدايم به سختي مي لرزيد گفتم : ببين تهديد كردن خيلي آسونه من هم بلدم. اگه يك بار ديگه مزاحم من بشي مي رم به حراست دانشگاه شكايت مي كنم. مي دوني كه بد جوري هم حالتو مي گيرن. شروين قهقه اي زد و با خنده گفت : ا ؟ ترسيدم ! بعد همانطور كه مي خنديد ادامه داد: ببين من حوصله شوخي ندارم . فكر نكن خيلي آش دهنسوزي هستي ولي من با دوستام شرط بسته ام اصلا دوست ندارم ضد حال بخورم. فهميدي ؟ تو يك مدت با من دوست مي شي بعد هم هري ! با پوزخند گفتم : وقتي آبرو برام باقي نموند نه ؟ شروين سري تكان داد و گفت : در هر حال خود داني اين بار چرخ ماشين بود دفعه ديگه خودت ! عصباني داد زدم : برو گمشو عوضي ! همانطور كه مي خنديد كلاسورم را از زير بغلم كشيد و گفت : شنيدم جزوه هاي مرتبي داري ... كلاسور افتاد و باز ورقه ها پخش و پلا شد داد زدم : - دستتو بكش بي شعور . باصداي داد و بيداد من چند نفر از دانشجوها از كلاسهاي خالي بيرون آمدند. لحظه اي بعد آقاي ايزدي همانطور كه ماسك روي صورتش و ماژيك در دستانش بود از كلاسي بيرون آمد. با ديدن من و شروين كه مي خنديد با عجله جلو آمد ماسك را از صورتش پايين كشيد و گفت : چي شده خانم مجد ؟ شروين صورتش را در هم كشيد و گفت : به تو چه بچه حزبي ؟ ايزدي با آرامش گفت : تو محيط دانشگاه اين كارا را نكنيدبه خدا براتون خيلي زشته . با بغض گفتم : من كه كاري نكردم اين پسره عوضي دست از سرم بر نمي داره ، كلاسورم را گرفت و انداخت زمين مدام تهديدم مي كنه ... ايزدي نگاهي به شروين انداخت و گفت : آره آقاي پناهي ؟ شروين دوباره با پررويي گفت : آخه به تو چه ؟ ايزدي آرام گفت : به من ربطي نداره ولي من گزارش مي كنم به جايي كه بهشون مربوطه آن وقت برات بد ميشه . شروين با دست آقاي ايزدي را هل داد و گفت : برو ببينم مردني منو تهديد مي كنه ! لحظه اي بعد همه چيز در هم ريخت . آقاي ايزدي با شروين گلاويز شد . بچه ها ي دانشگاه ريختند تا جدايشان كنند . من هم بي اختيار گريه مي كردم. بي توجه به جزوه هايم به طرف در حراست دانشگاه رفتم . مرد ميانسال و جا افتاده اي با ريش و سبيل اندوه پشت ميزي نشسته بود. با گريه گفتم : عجله كنيد طبقه بالا دارند همديگرو مي كشن. مرد لحظه اي خيره نگاهم كرد و بعد فوري بلند شد و به طرف پله ها دويد. چند دقيقه بعد همه چيز تمام شده بود و من و آقاي ايزدي و شروين در دفتر كميته انضباطي دانشگاه ايستاده بوديم. مسئول دفتر يك روحاني بود با قيافه اي جدي و خشك با ديدن ما سه نفر سري تكان داد و با لحني خشك گفت : از شما ديگه بعيده آقاي ايزدي ... وقتي كسي حرفي نزد رو به من كرد و گفت : شما بيرون باشيد صداتون مي كنم. قبل از رفتن نگاهم به آقاي ايزدي و شروين افتاد بر خلاف تصور من اين شروين بود كه صورتش پر از كبودي شده بود. آقا ي ايزدي سالم وسرحال ايستاده بود و فقط آستين لباسش كمي پاره شده بود. تقريبا نيم ساعتي بيرون اتاق منتظر ماندم تا سرانجام در باز شد و ايزدي و شروين بيرون آمدند . آقايايزدي آهسته گفت : شما را صدا كردند. با ترس و لرز مقنعه ام را درست كردم و وارد شدم. سر به زير جلوي ميز ايستادم . صداي خشك و جدي مسئول دفتر را شنيدم : خانم مجد اينطور كه از شواهد و قرائن پيداست شما بي تقصي هستيد. ماجرا چي بوده ؟ شمرده و آهسته همه چيز را تعريف كردم ، وقتي حرفم تمام شد ، مرد آهسته و ملايم گفت : - ناراحت نباشيد ما براي همين اينجا هستيم فعلا يك اخطار به اين پناهي مي دهيم و برايش پرونده درست ميكنيم ، باردوم باز هم تذكر شفاهي بهش مي ديم و بار سوم اگر دست از پا خطا كرد ، اخراج از دانشگاه. بعد وقتي ديد من حرفي نمي زنم گفت : بفرماييد نگران نباشيد اگر باز هم اين آدم زماحم شد فوري به من اطلاع بديد. وقتي از اتاق خارج شدم ، آقاي ايزدي را ديدم كه منتظر ايستاده است با ديدنم دسته اي كاغذ به طرفم گرفت : بفرماييد جزوه هاتون. جزوه هايم را گرفتم و نگاهش كردم. او هم نگاهم كرد. آهسته گفتم : خيلي شرمنده ام ببخشيد براي شما هم دردسر درست كردم. با خنده گفت : نه مهم نيست من فقط نگران شما هستم . اين پسره خيلي شر است. نگران پرسيدم : طوري كه نشد؟ سرش را به لامت منفي تكان داد . غمگين گفتم : نمي دونم چكار كنم . با لحني آرامش بخش گفت : خدا بزرگه نترسيد من هم هميشه در خدمت هستم. ناراحت نگاهش كردم و گفتم : چرا بايد براي من اين اتفاق بيفتد اين همه دختر تو دانشگاه هست. آقاي ايزدي با خجالت گفت : ولي هيچكدام به زيبايي شما نيستن. بعد وحشتزده از حرفي كه زده بود با عجله راه افتاد. چند لحظه اي سر جايم ماندم بعد آهسته و ناراحت راه افتادم . وقتي سوار ماشين شدم و به سر خيابان دانشگاه رسيدم، آقاي ايزدي را ديدم كه منتظر تاكسي ايستاده است. ماشين را نگه داشتم و بوق زدم تا متوجه ام شود. دستش را به علامت تشكر بالا آورد، شيشه را پايين كشيدم و گفتم : - بفرماييد تا يك جايي مي رسونمتون. پس از چند لحظه ترديد چون ماشين پشت سري آقاي ايزدي سوار شد. روي صندلي جابه جا شد و گفت : مزاحم شدم. نگاهش كردم وخنديدم چند لحظه هر دو ساكت بوديم ، بعد من پرسيدم : - كدوم سمت مي ريد ؟ سري تكان داد و گفت : شما هر جا مسيرتون هست بريد من بين راه پياده مي شم. با خنده گفتم : من هميشه دوستام رو مي رسونم شما هم براي من يك دوست هستيد بگيد كدوم سمت برم. ماسك را از روي دهان و بيني اش پايين كشيد و گفت : آخه مزاحم مي شم . دو دل پرسيدم : چرا هميشه ماسك مي زنيد؟ البته به من ربطي نداره .... همانطور كه داشت از پنجره بيرون را نگاه مي كرد گفت : ريه ام زود دچار عفونت ميشه يك كم هم تنگي نفس دارم. لحظه اي نگاهش كردم او هم به من نگاه كرد پرسيدم : آسم داريد؟ سري تكان داد و گفت : نه . نمي دانم در آن لحظه چرا آنقدر كنجكاو شده بودم دوباره پرسيدم : سل ؟ با خنده سري تكان داد. منتظر نگاهش كردم با صدايي كه به سختي شنيده مي شد گفت : - تو جبهه شيميايي شدم. آنقدر جا خوردم كه محكم زدم روي ترمز ! با شنيدن بوق ممتد ماشينها متوجه خطرناك بودن كارم شدم. ولي بي توجه گفتم : راست مي گي ؟ از آن لحظه نمي دانم به چه دليل شما تبديل به تو شد و فعلها از حالت جمع درآمد. وقتي جوابي نداد پرسيدم : ازدواج كردي ؟ آقاي ايزدي سرش را برگرداند و نگاهم كرد . بعد با لبخندي محو پرسيد : اين دو سوال چه ربطي بهم داره؟ - هيچي . به سادگي گفت : نه تنها زندگي مي كنم . ازدواج هم نكردم. صدايم مي لرزيد گفتم : آقاي ايزدي .... با خنده گفت : من تا حالا به هيچكس اين حرفها را نگفته بودم . پس حالا كه مي دوني جزو محارم هستي و منو ديگه ايزدي صدا نكن. با خجالت گفتم : پس چي صدا كنم ؟ آرام گفت : حسين . اشك چشمهايم را پر كرد ماشين ها رد مي شدند و با چراغ علامت مي دادند كه حركت كنم . اما نمي توانستم با بغض گفتم : تو هم منو مهتاب صداكن ، حسين. سري تكان داد و گفت : نمي خواد حركت كني ؟ با پشت دست چشمهايم را پاك كردم حسين معصومانه دستمال كاغذي را به طرفم گرفت و گفت : - چرا گريه مي كني ؟ با خنده گفتم : چون به قول برادرم سهيل زر زرو هستم ! هردو خنديديم و من حركت كردم. برنامه امتحاني جلوي چشمانم مي رقصيد من اما در روياي ديگري بودم. از آن روز ديگر حسين را نديده بودم. انگار لفظ آقاي ايزدي مال خيلي وقت پيش بود. آن روز كذايي همه فاصله ها را برداشته بود. از آن روز به بعد اغلب دايم با خودم كلنجار مي رفتم. من كجا ! ايزدي كجا ؟ در نهايت اين افكار به هيچ جا نمي رسيد . ساعتها با خودم فكر مي كردم چرا اين قدر در مورد حسين فكر مي كنم ؟ چه چيزي در اوست كه برايم جالب توجه است ؟ عقايدش سرو وضعش ، مريضي اش ؟ مي دانستم كسي مثل آقاي ايزدي هيچوقت در شمار آدمهاي محبوب من نبوده است. از اين مي ترسيدم كه اين افكار به كجا مي رسد . با صداي ليلا به خودم آمدم. - مهتاب ..... مهتاب كجايي ؟ بي حواس نگاهش كردم : چيزي گفتي ؟ ليلا پوزخندي زد و گفت : اين چند وقته چته؟ شادي با خنده گفت : هنگ كرده ! برگشتم نگاهش كردم با حرص گفتم : عمه ات هنگ كرده . چي مي گي ؟ ليلا عصبي گفت : هيچي بابا ميگم برنامه ريزي كنيم درسها رو با هم بخونيم. سرم را تكان دادم و گفتم : خوب بخونيم. شادي دوباره خنديد و گفت : نه بابا واقعا هنگ كرده ! امتحانها شروع شده بود . هوا هم گرم و خشك بود. انگار سر جنگ با همه كس داشت. از آن روز كذايي هزار بار تصميم گرفتم به دانشگاه بروم و هزار هزار بار جلوي خودم را گرفتم. خودم مي دانستم كارم چيست و دلم نمي خواست آقاي ايزدي پيش خودش فكر اشتباهي بكند. اما براي امتحان معالات ديگر بهانه ام جدي بود. چند اشكال مهم داشتم كه ليلا و شادي هم بلد نبودند، اما آنها خونسرد مي گفتند جوابها را حفظ مي كنيم. ولي من كه منتظر بهانه اي بودم اصرار داشتم تا قضيه را بفهمم. خودم هم مي دانستم دليل واقعي كارم اين است كه ايزدي را ببينم. مي خواستم بدانم با ديدن دوباره اش چه احساسي خواهم داشت. صبح شنبه ، روز قبل از امتحان به طرف دانشگاه راه افتادم. ماشين سهيل را اورده بودم و داشتم حرص ميخوردم كلاچ زير پايم پايين نمي رفت و با سختي دنده عوض مي كردم. وقتي سر انجام جلوي در دانشگاه پارك كردم. سرا پا حرص و عصبانيت بودم. مستقيم به طرف دفتر فرهنگي رفتم و با چند ضربه به پشت در در را باز كردم. حسين تنها پشت ميز نشسته بود و مشغول خواندن كتاب ضخيمي بود. با ديدن من گونه هايش رنگ باخت و لب پايينش لرزيد. سلام كردم و در را پشت سرم بستم. با صدايي خفه جواب داد و گفت : - بفرماييد . دلم فرو ريخت چرا آنقدر رسمي با من صحبت مي كرد. آهسته گفتم : - ببخشيد مزاحم شدم . چند تا اشكال داشتم ... حسين همانطور كه سرش پايين بود گوش مي كرد. عصبي ادامه دادم : - وقت داريد اشكالهاي مرا رفع كنيد؟ بدون اينكه سرش را بالا بياورد گفت : خواهش مي كنم . بفرماييد. از عصبانيت دلم مي خواست بزنمش با صدايي كه مي لرزيد گفتم : چرا به من نگاه نمي كنيد مگر مخاطب شما ميز است ؟ لحظه اي سكوت سنگيني حكمفرما شد. بعد حسين سرش را بالا گرفت و به من خيره شد. چشمهايش خيس اشك بود. ريشو سبيلش را انگار تازه مرتب كرده بود. كوتاه و منظم بود. با صدايي لرزان گفت : مي ترسم ... با شنيدن اين كلمه و با ديدن چشمان معصوم و لبريزاز اشكش پاهايم سست شدند روي صندلي ولو شدم و پرسيدم : چي شده ؟ اتفاقي افتاده ؟‌ آهسته سرش را تكان داد . منتظر نگاهش كردم ، گفت : مهتاب ميشه ديگه پيش من نيايي ؟ اول متوجه حرفش نشدم ، بعد عصبي و لرزان بلند شدم ، احساس مي كردم سيلي خورده ام. توهين به اين بزرگي ؟ با بغض گفتم : من فقط چند تا اشكال داشتم .... بقيه حرفم را نتوانستم بزنم سيل اشكهايم روان شد. در ميان بهت و تعجب من اشكهاي حسين هم آرام و بي صدا از چشمهاي درشتش فرو ريختند و ميان ريشهاي مرتبش گم شدند. بدون اينكه كلمه اي حرف بزنم از اتاق خارج شدم . در طول راهرو هيچ كس نبود و من با خيال راحت اشك ريختم. جرا اين رفتار را با من كرده بود ؟ غمگين و اشكريزان به طرف دستشويي رفتم و در سكوت قبل از امتحان صورتم را شستم. كمي آرام گرفتم سرم را بلند كردم و به آينه خيره شدم. دختري با صورتي كشيده و خيس از آب نگاهم مي كرد. چشم هاي خاكستري و بنفش اش هنوز پر اشك بود. دماغ كوچك و سر بالايش قرمز شده بود. گونه هاي برجسته اش در ميان دستانش گم شده بود و چانه اش عصبي مي لرزيد. ابروهايم را با انگشت مرتب كردم مو هاي موج دارم را كه در صورتم ريخته بود جمع كردم زير مقنعه و باصداي بلند دماغم را بالا كشيدم. به دتر توي آينه لبخند زدم و گفتم : به جهنم. سلانه سلانه به طرف ماشينم حركت كردم و سوار شدم. استارت زدم با سختي دند را جا كردم. آهسته از پارك بيرون آمدم سركوچه دانشگاه منتظر ايستادم تا بتوانم بپيچم ، آماده پيچيدن بودم كه ناگهان كسي جلوي ماشين پريد .محكم روي ترمز كوبيدم و داد زدم : احمق ! وقتي با دقت نگاه كردم ، حسين را ديدم كه جلوي ماشين ايستاده ،مصمم و جدي ! در را باز كردم و همانطور كه پايم روي ترمز بود پرسيدم :ديوانه شدي ؟ سرش را به علامت تصديق تكان داد ، يا حرص گفتم : اگر ديوانه شدي لطفا مرا بدبخت نكن اينهمه ماشين بپر جلوي يك ماشين ديگه ! در را محكم بستم ، آماده حركت بودم كه حسين در ماشين را باز كرد وروي صندلي كنار دست من نشست.
بي توجه به حضورش حركت كردم و به سمت خانه خودمان راه افتادم . ضبط را روشن كردم،يكي از نوارهاي پر سرو صداي سهيل در ضبط بود ماشين پر شد از كوبش هاي منظم و بلند. حسين بي توجه به حركات من از پنجره به خيابان خيره شده بود. بعد از چند دقيقه دستش را دراز كرد و ضبط را خاموش كرد. حرفي نزدم . دوباره سكوت ماشين را پر كرد. نزديك خانه مان بودم كه صداي آرام و ملايم حسين ماشين را پر كرد: - نمي پرسي چرا سوار شدم؟ - بدون آنكه نگاهش كنم گفتم : هر كسس مسئول كارهاي خودش است چند دقيقه پيش هم از من خواستي كاري به كارت نداشته باشم. دارم به حرفت عمل مي كنم. دوباره سكوت برقرار شد. وارد كوچه مان شدم آهسته به طرف خانه راندم . در دل از خدا مي خواستم آشنايي سر راهم سبز نشود. صداي حسين دوباره مرا به خود آورد: كجا مي ري ؟ جواب دادم : خونه. حسين آهسته گفت : مهتاب دور بزن . جلوي خانه پارك كردم و به خانه اشاره كردم : بفرماييد داخل . سري تكان داد و گفت : اينجا خونه شماست ؟ - آره خوشت نمي آد . - خواهش مي كنم دور بزن . استدعا مي كنم. با اكراه دور زدم چند خيابان ان طرف تر حسين گفت : مي شه نگهداري ؟ سرعت ماشين را كم كردم و ايستادم همانطور كه به شيشه جلوي ماشين خيره شده بودم گفتم : بفرماييد. حسين آهسته گفت : معذرت مي خوام اون حرفها ... نمي دونم چي بگم . فقط مي خوام بدوني كه خيلي متاسفم. بدون آنكه نگاهش كنم گفتم : خوب بخشيدم. چند لحظه اي هردو ساكت بوديم. سر انجام حسين گفت : مهتاب نمي خواي نگام كني ؟ سرم را به طرفش چرخاندم بغض سختي گلويم را گرفته مي فشرد. حسين خيره در چشمانم گفت : - مهتاب من اين حرف رو به خاطر خودت زدم. با غيض گفتم : مگه من خودم عقل ندارم. كه تو جايم تصميم ميگيري ؟ سري تكان داد و گفت :من منظوري نداشتم. با خودم مشكل دارم با خودم ! - چه مشكلي ؟ - تو مهتاب تو ؟ بغض كرده گفتم : من ؟ من به تو چكار دارم؟ با خنده گفت : خودت كاري نداري .... سرم را تكان دادم و گفتم : نمي فهمم چي ميگي ؟ منظورت چيه ؟ گفتي پيشت نيام ، قبول كردم، ديگه حرفت چيه ؟ حسين با صدايي گرفته گفت : عقلم ميگه پيشم نيا دلم ميگه از پيشم نرو . من دلم نمي خواد گناه كنم. دوست ندارم با نگاهم اذيتت كنم. ولي چه كنم ؟ همه چيز كه دست من نيست دلم از دست رفته است ! با دقت نگاهش كردم سرش را پايين انداخت .گفتم : منظورت از اين حرفها چيه ؟ از من چي مي خواي ؟ حسين مظلومانه نگاهم كرد وگفت : مهتاب منو به گناه ننداز تا به حال در زندگي ام اين اتفاق نيفتاده بود. پوزخندي زدم و گفتم : من تورو به گناه نندازم ؟ ... سري تكان داد و گفت : تو با آن چشمهاي مخملت . من ... من.... نمي دونم چي به سرم آمده . بعد دوباره به گريه افتاد. چند لحظه اي در سكوت گذشت بعد حسين در را باز كرد و زيرلب گفت : خداحافظ. بدون آنكه جوابش را بدهم حركت كردم. وقتي جلوي خانه رسيدم ، سهيل منتظر ايستاده بود. با عجله به طرفم آمد و گفت : چقدر طولش دادي ، سوئيچ را رد كن بياد. كيفم را برداشتم و از ماشين پياده شدم. مي خواستم در خانه را ببندم كه صداي بوق ممتد و كشدار سهيل مانعم شد. بي حوصله از لاي در پرسيدم : چيه ؟ سهيل در ماشين را باز كرد. دفتر كوچك و سرمه اي رنگي در دستانش بود. داد زد : - حواس جمع اينو جا گذاشتي! جلو رفتم و دفتر را گرفتم . وقتي سهيل رفت تازه جرئت كردم و به دفتر نگاه كردم. دفتر من نبود. آهسته بازش كردم.يك سر رسيد كوچك بود در جاي نام و نام خوانوادگي اسم حسين ايزدي نوشته شده بودپس مال او بود. حتما جا گذاشته و يادش رفته با خودش ببرد. بيتفاوت دفتر را درون آخرين كشوي ميز تحريرمگذاشتم و شروع كردم به حل دوباره تمرين ها. نمي دانم چقدر گذشته بود كه با صداي مادرم به خودم آمدم. - مهتاب سرت را آنقدر پايين نبر كور مي شي ! با خنده گفتم : تا حالا كور نشدم از حالا به بعد هم نمي شم. من عادت دارم اين طوري درس بخونم. مادرم بي حوصله گفت : بيا ناهار بخور. سر ميز ناهار متوجه شدم مادر بر خلاف رئزهاي ديگر كسل و ناراحت است. با دهان پر از غذا گفتم : چي شده چرا ناراحتيد؟ مادرم انگار منتظر اشاره اي از جانب من باشد گفت : مهتابتو گلرخ مي شناسي ؟ كمي فكر كردم و گفتم : نه كي هست ؟ ناراحت گفت : سهيل مي گه مي خواد با دختري به نام گلرخ ازدواج كنه . پاشو كده تو يك كفش . امروز صبح با هم دعوامون شد. آخه اين دختره كيه چه ريختيه انواده اش كي هستن ... با تعجب پرسيدم : سهيل ؟ با كدوم پول مي خواد ازدواج كنه ؟ مادرم عصبي دستش را بلند كرد و گفت : پول مهم نيست مهم طرف سهيل است آخه گلرخ كيه ؟ پرسيدم : سهيل نگفت از كجا باهاش آشنا شده ؟ - چرا انگار مهموني پرهام... جرقه اي را در ذهنم روشن كرد. دختر جذاب و نسبتا زيبايي كه با سهيل صحبت مي كرد. آهسته گفتم: آهان فهميدم كي رو مي گه . دختر بدي نيست قيافه اش هم خوبه . بعد پرسيدم : حالا چرا پرس و جو نمي كنيد بالاخره سهيل بايد ازدواج كنه. چه بهتر كه همسر اينده اشرو خودش انتخاب كنه. مادرم با عصبانيت گفت : خودش كم بود وكيل مدافعه هم پيدا كرد. آن شب با هول و هراس به خواب رفتم . درسم را خوب بلد نبودم و نمي توانستم تمركز داشته باشم و بخوانم. مدام حرفها و حركات حسين لوي نظرم بود. آخر شب هم سهيل با بابا و مامان بحثش شد و ديگر واقعا حواسم راپرت كرد. صبح با صداي بلند ليلا از جا پريدم. - پاشو بابا امتحان تموم شد. مادرم هم با قيافه اي درهم بالاي سرم ايستاده بود. خواب آلود روپوش و مقنعه پوشيدم و كنار دست ليلا در ماشين نشستم. شادي از روي صندلي عقب فرمولها را بلند بلند مي خواندو ذهن آشفته مرا بدتر سردرگم مي كرد. سر جلسهامتحان تمام حواسم به حسين بود. آهسته ميان رديف هاي صندلي رژه مي رفت. به سختي جواب سوالها را مي نوشتم. وقتي بارم جوابهاي درست را جمع زدم و مطمئن شدم كه دوازده مي شوم از جا بلند شدم و ورقه ام را تحويل دادم. حسين با چشماني نگران نگاهم مي كرد. نگاهش كردم و به علامت خداحافظي سرم را كمي خم كردم. سه تا امتحان ديگر داشتم به نسبت درس هاي قبلي آسان تر بود. مباني برنامه نويسي برايم خيلي ساده بود. براي همين تصميم گرفتم تا امتحان بعدي فقط استراحت كنم. بعدازظهر با ليلا و شادي به سينما رفتيم و كمي به مغزهايمان استراحت داديم. وقتي به خانه برگشتم كسي در سالن نبود ولي صداي سهيل كه بلند بلند با كسي حرف ميزد از آشپزخانه مي آمد. - شما كه نمي شناسيد چطور قضاوت مي كنيد. حداقل آنقدر به خودتون زحمت بديد يك جلسه بياييد خونه شون بعد اينهمه بهانه بگيريد. بعد صداي پدرم بلند شد: آخه سهيل تو هنوز براي زن گرفتن خيلي بچه اي ! بيست و چهار سال تو اين دوره زمونه سن كمي است. به اتاق خودم رفتم . حوصله شنيدن حرفهاي تكراري سهيل و پدر را نداشتم. الان چند روزي بود كه مدام در جدل بودند. كامپيوترم را روشن كردم بعد كشوي ميز تحريرم را باز كردم. تا ديسكت درآورم كه ناگهان چشمم به دفتر سرمه اي حسين افتاد. با وحشت كشو را بستم واي! يادم رفته كه ان را پس بدهم. چقدر بد شده بود حالا پيش ودش چه فكرهايي كرده شايد هم ناراحت گم شدنش باشد. با خ.دم قرار گذاشتم كه سر امتحان بعدي حتما دفتر را پس بدهم. بي خيال مشغول كار با كامپيوترم شدم و لحظه اي بعد همه چيز از يادم رفت. صداي عصبي سهيل بلند شد : - مهتاب زودباش دير شد ! با خنده جواب دادم : نترس در نمي ره . موهايم را با يك دستمال حرير بستم و آخرين نگاه را در آينه به خودم انداختم راضي وارد سالن شدم. پدر و سهيل آماده بودند. اما مادر هنوز نيامده بود. به سهيل نگاه كردم صورت جوانش از شادي و هيجان گل انداخته بود. كت و شلوار زيبايي خريده بود كه به هيكل موزونش خيلي برازنده بود. سبد گل بزرگي كه سفارش داده بود حالا آماده روي ميز قرار داشت. سرانجام مادر هم حاضر و آماده بيرون آمد. راه افتاديم توي راه هيچكس حرف نمي زد در سكوت به شمت خانه گلرخ مي رفتيم. وقتي رسيديم خيال پدر و مادرم كمي راحت شد. خانه گلرخ تقريبا نزديك خانه خودمان بود يك خانه بزرگ و ويلايي با سقف هاي اسپانيايي و به رنگ زرشكي ، وقتي در را باز كردند حياط بزرگ و زيبايي پديدار شد. همزمان با بستن در حياط در خانه باز شد و مردي ميانسال با كت و شلوار قه وه اي و صورت جدي بيرون آمد. و با صداي بلند به ما خوش آمد گفت . سهيل زير لب آهسته گفت : اين پدرشه آقاي نوايي . پدرم جلو رفت و با آقاي نوايي دست داد. وارد خانه كه شديم مادرم ديگر به وضوح خوشحال بود. خانه گلرخ اينها بدتر از خانه ما مثل موزه بود. روي تمام ميزهاي عسلي و داخل بوفه ها پر از مجسمه هاي كوچك و ظروف چيني عتيقه بود. بعد مادر گلرخ وارد پذيرايي شد و خوش آمد گفت . خانم نوايي زن قد كوتاه و تقريبا چاقي بود كه لباسي گران قيمت به تن و يك عالمه طلا به گردن و دستها و گوش هايش داشت. موهاي كوتاهش را درست كرده بود و صورتش هم آرايش ملايمي داشت. كنار مادرم نشست و مشغول حرف زدن شد. به سهيل كه روبرويم نشسته بود نگاه كردم كه خيالش تا حدودي راحت شده بود چند دقيقه كه گذشت گلرخ با سيني شربت وارد شد هوا گرم بود و شربت بيشتر از چايي مي چسبيد . با ورودش حس كردم مادر و پدرم تبديل به چشم و گوش شده اند و به گلرخ خيره ماند. حالا دقيقا يادم آمده بود. البته نزديك به پنج ماه از آن مهماني مي گذشت و موهاي گلرخ كمي بلند تر شده بود. قيافه اش ساده و دلنشين بود. وقتي براي من شربت گرفت : با خنده گفتم : چطوري ؟ او هم خنديد و گفت : اي بد نيستم. قرار بود اين جلسه يك جلسه معارفه ساده باشد تا بعد اگر دوطرف مورد پسند هم واقع شدند حرفهاي اصلي زده شود. البته اين طور كه معلوم بود گلرخ سخت به دل مادرم نشسته بود. پس از چند لحظه سكوت مادرم رو به گلرخ كرد و پرسيد : - خوب عزيزم الان شما چه كار مي كنيد ؟ منظورم اينه كه دانشجو هستيد ؟ گلرخ به سادگي گفت : بله البته هنوز دو ترم از درسم مانده ... مادر فوري پرسيد : چه رشته اي ؟ گلرخ با خوشرويي گفت : با اجازه شما تغذيه . پدرم فوري گفت : به به بهترين رشته براي خانمها . آقاي نوايي هم با خنده جواب داد : البته در مورد مادرش اين تخصص به درد نخورده و گلرخ شكست خورده... همه خنديدند و خانم نوايي گفت : اگه گلرخ نبود هيكل من مثل فيل شده بود پس بدون رشته اش خيلي هم به ئدرد مي خوره ... بعد آقاي نوايي رو به سهيل پرسيد : شما چه كار مي كنيد ؟ سهيل بعد از كمي من من كردن گفت : تازه درسم تموم شده فعلا با بابا كار مي كنم تا بعد خدا چي بخواد . مادر گلرخ با خنده گفت : حتما سربازي هم نرفتي . سهيل فوري جواب داد : سر بازي ام رو خريدم. بعد دوباره همه مشغول حرف زدن با هم شدند. گلرخ دو سال از من بزرگتر بود و به جز خودش يك خواهر ديگر داشت به نام مهرخ كه ازداج كرده و مقيم خارج شده بود. آن طور كه خانم نوايي تعريف مي كرد شوهر مهرخ پزشك با تجربه اي هم بوده براي ادامه تحصيل راهي آمريكا مي شود و زن و بچه كوچكش را هم همراهش مي برد. وقتي به قول سهيل همه حس فضوليشان ارضا شد. مادرم با اشاره پدرم بلند شد و از خانم نوايي اجازه مرخصي خواست لحظه اي بعد در ماشين هر چهارتايي داشتيم با هم حرف مي زديم. مادر و پدر گلرخ را پسنديده بودند و در آخر جلسه قرار شد دو هفته بعد براي صحبتهاي رسمي و جدي به خانه نوايي ها برويم. سهيل از همه خوشحال تر بود و يك ريز مي گفت : - ديديد گفتم زود قضاوت نكنيد حالا ديديد چه خوب بودند . من هم براي سهيل خوشحال بودم. چه چيزي بهتر از اين وجود دارد كه آدم فرد مورد پسندش را پيدا كند. و همه راضي به اين وصلت شوند. امتحانهايم چند روزي بود كه تمام شده بود و براي خودم استراحت مي كردم. با ليلا و شادي قرار بود به يك استخر برويم و ثبت نام كنيم. قرار گجذاشته بوديم از فرصت استفاده كنيم و براي ترم تابستاني هم دانشگاه ثبت نام كنيم. البته مادر مخالف بود و مي كگفت تو گرما خسته مي شوي و بايد استراحت كني و از اين حرفها. ولي ما سه نفر تصميم خودمان را گرفته بوديم تا هرچه بيشتر و زودتر واحدهايمان را بگذرانيم. ترم تابستاني از دو هفته بعد آغاز مي شد . وقتي نتايج امتحانات را مدادند و هر كس مي توانست با توجه به واحد هاي گذرانده و مانده اش انتخاب واحد كند. اوايل هفته بود كه خاله مهوش همراه آرام خانه به خانه ما آمدند . مادرم با خوشحالي به پذيرايي راهنمايي شان كرد و مرا صدا زد. بعد از روبوسي و احوالپرسي همه نشستيم به حرف زدن. مادرم با خنده گفت : چه عجب مهوش دجون يادي از ما كرديد. خاله مهوش با خستگي گفت : به خدا الان يك ماهه داريم مي دويم. مادرم فوري گفت : خيره ايشا الله. آرام خنديد و به شوخي گفت : فقط براي اميد خيره براي بقيه شره . پرسيدم : چرا ؟ خاله مهوش زودتر از آرام جواب داد : راست مي گه به خدا پدرمون در آمد از بس دنبال خريد سريس و آينه شمعدون و سفره عقد ... اين ور و آن ور رفتيم. هر چي هم به اميد و مريم اصرار مي كنيم دست از سر ما بردارن و تنهايي برن خريد قبول نمي كنن . اصرار مي كنند كه الا و بلا شماهم بايد بياييد. به خدا كف پاهام تاول زده از بس دنبالشون دويدم. مادرم در حاليكه شربت تعارف ميكرد گفت : خوب تا باشه از از اين دويدن ها ، حالا كي مراسم ميگيريد ؟ خاله مهوش با خوشحالي گفت : براي همين مزاحم شديم. بعد دست در كيفش و سه پاكت بزرگ روي ميز گذاشت . مادرم با خنده گفت : مباركه. پاكتها را برداشت و گفت : چرا سه تا ؟ خاله مهوش در حالي كه شربتش را هم ميزد گفت : يكي براي طنازجون و يكي براي علي آقا گفتم دور هم باشيم. شرمنده كه نمي تونم ببرم د خونه هاشون شما از قول من عذرخواهي كن. مادرم پاكت اولي را باز كرد و گفت : شرمنده كرديد . البته طناز كه فكر نكنم بتونه بياد پنج شنبه هفته ديگه است؟ خاله مهوش سرش راتكان داد. مادرم ادامه داد : طناز درست همان روز بليط براي دوبي داره. آرام با تعجب گفت : وا تو گرما .... مادرم با خنده گفت : نمي خواد بره براي گردش كه .. وقت سفارت داره. آن شب بعد از شام روي تختم نشستم و به فكر فرو رفتم. اطرافيانم همه داشتند ازدواج مي كردند. ليلا هم يك خواستگار پر و پا قرص داشت ، البته هنوز هيچي معلوم نبود ولي ليلا انگار بدش نيامده بود. خواستگارش پولدار و تحصيلكرده بود. البته آن طور كه ليلا مي گفت پر سن و سال هم بود. ولي براي ليلا زياد مهم نبود به دلم افتاده بود كه مردك آنقدر مي رود و مي آيد تا پدر و مادر ليلا را از شك و ترديد در آورد و جواب بله را بگيرد. سهيل هم كه تكليفش معلوم شده بود ، بعد از آن جلسه پدر و مادر گلرخ هم راضي شده بودند و همه چيز تمام شدده به حساب مي آمد. اين هم از پسر عمويم اميد كه تا آخر هفته بعد سر خانه و زندگيش مي رفت. ياد پرهام افتادم او هم به عروسي اميد دعوت شده بود كمي دلهره داشتم كه وقتي مي بينمش چه اتفاقي مي افتد ؟ از ايام عيد ديگر نديده بودمش. هربار كه به خانه شان مي رفتيم و يا دايي به خانه ما مي آمد پرهام نبود. به بهانه هاي مختلف از روبرو شدن با من پرهيز مي كرد. آن شب به سختي خوابيدم سرم پر از افكار گوناگون بود.
  آخر هفته همه آماده بوديم تا به جشن عقد و عوسي اميد برويم. عقدكنان خانه عروس بود و عروسي خانه عمو فرخ. قرار بود من و سهيل براي عروسي به خانه عمو برويم و مامان و بابا زودتر براي مراسم عقد كنان بروند. سرانجام ساعت هفت سهيل با هزار ترفند من حاضر شد. هردو آماده حركت بوديم. پيراهن بلند و زيبايي به تن داشتم. پارچه كرم رنگ و زيبايي داشت كه توسط خياط مخصوص مادرم دوخته شده بود .با پوشيدنش احساس مي كردم از دنياي بچه ها فاصله گرفته ام و وارد دنياي بزرگسالان شده ام. موهايم را به سادگي روي شانه هايم رها كرده بودم. موهايم بلند و فردار بود و همانطور ساده هم زيبا بود. براي اولين بار آرايش مختصري هم كرده بودم. به نظر خودم خوب و مناسب بود. سهيل با ديدنم لحظه اي حرفي نزد و حرفش نيمه تمام ماند با خنده گفتم : - چيه؟ ماتت برده ... سهيل سري تكان داد و گفت : هيچي ياد داستان جوجه اردك زشت افتادم كه تبديل به قوي زيبا مي شد. با حرص گفتم : من كدوم هستم؟ خنديد و گفت : قوي زيبا ! وقتي به خانه عمو اينها رسيديم بيشتر مهمانان آمده بودند . مادر و پدرم كنار هم روي صندلي نشسته بودند. خانه عمو فرخ يك آپارتمان دو طبقه بود كه البته هر دو طبقه در اختيار خودشان بود و از هردو طبقه استفاده ميكردند. انگار قرار بود اميد و مريم در طبقه بالا سكونت كنند تا اميد بتواند پولي جمع كند . ولي در هر حال براي عروسي در هر دو طبقه صندلي چيده بودند ميز شام هم بيرون در پاركينگ ساختمان قرار داده بودند. سهيل به محض ورود به سمتي اشاره كرد و به من گفت : - پرهام هم آمده من ميرم آن طرف . سري تكان دادم و گفتم : من مي رم پيش مامان و بابا . قلبم وحشيانه مي كوبيد و نمي دانم چرا از روبرو شدن با پرهام وحشت داشتم. پدرم با ديدن من صورتش پر از خنده شد و گفت : به به عروس خانم چه عجب تشريف آورديد مادرم آهسته گفت : چقدر ناز شدي مهتاب جون چرا آنقدر طول داديد؟ با صدايي آهسته گفتم : من آماده بودم سهيل يك ساعت با گلرخ حرف مي زد دل نمي كند به زور آوردمش ! به مادرم رو كردم و گفتم : عروس و داماد هنوز نيومدن ؟ مادرم سر تكان داد. پرسيدم : عروس چطور بود ؟ خوشگله ؟ مادرم با تعجب نگاهم كرد و گفت : مگه تا حالا مريم رو نديدي ؟ - نه - چطور نديدي همون روز كه خونه عمو فرخ دعوت داشتيم ، براي بله برون هم رفتيم. با خنده گفتم : چقدر حواس جمع هستي مامان ! من كه بله برون دعوت نداشتم. جزو بچه ها بودم. اون روز خونه عمو فرخ هم امتحان داشتم نتونستم بيام. مادرم همانطور كه به اطراف نگاه مي كرد گفت : آره راست مي گي ، اي بد نيست. قيافه معمولي داره. لحظه اي بعد عروس و داماد وارد شدند. و خانه پر از صداي هلهله و بو ي اسفند شد. بلند شديم و ايستاديم . اميد در لباس دامادي خيلي زيبا و خوش تيپ شده بود. عروسش هم به نظر من زيبا و با مزه بود. دختر قد كوتاهي بود با صورت تپل ، موهايش را جمع و صورتش را آرايش ملايمي كرده بودند. چشم و ابرو مشكي بود با دماغ گوشتي و لبهاي گوشت دار، به نظر دختر مهرباني مي رسيد. با ديدن ما سلام كرد و دستش را براي دست دادن با من دراز كرد. صميمانه دستش را فشردم و گفتم : انشاءالله خوشبخت باشيد مباركتان باشد. وقتي نشستيم مادرم زير گوشم آهسته گفت : خيلي چاق است يك شكم بزاد هيكلش حسابي بهم مي ريزه. نگاهي به مادرم كردم و گفتم : خوب علف بايد به دهن اميد خوش بياد. مادرم پرسيد : سهيل كو ؟ با سر اشاره كردم به سمتي كه سهيل و پرهام نشسته بودند . مادرم لحظه اي نگاه كرد و گفت : - تو نمي خواي با پرهام سلام و احوالپرسي كني ؟ بي حوصله گفتم : چرا حالا وقت زياده. سالن پر از صداي جمعيتي بود كه مشغول رقص و پايكوبي بودند. خاله مهوش با ديدن من جلو آمد و گفت : وا مهتاب تو آمدي نشستي ؟ پاشو پاشو مجلس را جوانها بايد گرم كنن. سرم را تكان دادم و گفتم : چشم شما بفرماييد من بلند مي شم. بعد به مادرم گفتم : اصلا حوصله اين كارها رو ندارم. مادرم اخم كرد و گفت : ديگه چي ؟ تو حوصله نداشته باشي كي بايد حوصله داشته باشه من ؟ پاشو پاشو يك كم تحرك برات بد نيست. عصبي گفتم : دلت خوشه ها ترو خدا نگاه كن همه دارن تو هم وول مي خورن اصلا معلوم نيست چكار مي كنن. بعد نگاه كردم و ديدم دارم با صندلي مادرم حرف ميزنم. چون خودش رفته بود كنار زري جون و داشت با او حرف ميزد. پدرم هم رفته بود تا با كمك عمو غذاها را تحويل بگيرد. چند دقيقه اي تنها و خيره به منظره آدمهاي پر تحرك نشستم. بعد حس كردم كسي كنار م نشسته است برگشتم و نگاه كردم پسري بود هم سن و سال سهيل با كت و شلوار سربي رنگ و خوش قيافه. قبلا هم ديده بودمش يكي از اقوام خاله مهوش بود كه هر چه فكر مي كردم اسمش را به خاطر نمي آوردم. چند لحظه اي گذشت تا به حرف آمد. با صدايي كه سعي مي كرد جذاب جلوه كند گفت : - حالتون چطوره مهتاب خانوم ؟ نگاهش كردم و زير لب تشكر كردم. دوباره گفت : اول كه ديدمتون اصلا باورم نشد آنقدر عوض شده باشيد از آرام پرسيدم تامطمئن شدم خودتان هستيد. بعد كه ديد جواب نمي دهم پرسيد منو نشناختيد ؟ بدون آنكه نگاهش كنم گفتم : نه خير به جا نياوردم. آهسته گفت : سياوش هستم نوه عموي مهوش خانم . به سردي گفتم : حالتون چطوره ؟ با خنده گفت : مرسي ديدم تنها نشسته ايد گفتم بيام خدمتتان شايد به من افتخار بدهيد. داشت براي خودش حرف ميزد كه صداي پرهام از جا پراندم : - مهتاب بيا كارت دارم. زير لب عذر خواهي كردم و بلند شدم دنبال پرهام رفتم. رو ي يك صندلي نشست. كنارش نشستم . كت يقه گرد و زيبايي پوشيده بود موهايش را عقب زده بود. اما چشمانش درخشش هميشگي را نداشت. انگار غمگين بود با ناراحتي گفت : خوب همه رو دور خودت جمع مي كني ... چيزي نگفتم : پرهام هم ساكت شد. بعد از چند دقيقه پرسيدم : - پرهام هنوز از من دلخوري ؟ با صدايي كه از شدت غم يا عصبانيت دورگه شده بود جواب داد: - بله دلخورم هر چي فكر ميكنم مي بينم من هيچ ايرادي ندارم كه تو حتي نمي خواي در موردم فكر كني. بي حوصله گفتم : بحث اين چيزا نيست اصلا الان قصد ازدواج ندارم. پرهام اميدوار پرسيد : يعني اگه صبر كنم ممكنه قصد ازدواج پيدا كني ؟ - نه دلم نمي خواد كسي منتظرم باشه. هيچ معلوم نيست كه آينده چه چيزي برام داشته باشه تو هم همينطور ممكنه فرصتهاي خيلي بهتري داشته ... پرهام حرفم را قطع كرد و گفت : آره تو هم ممكنه فرصتهاي بهتر از من داشته باشي مثل همين آقاي كنه كه بهت چسبيده بود نه ؟ عصبي بلند شدم و گفتم : تو از من يك سال پرسيدي و من جوابم را دادم تو بايد ظرفيت شنيدن جواب منفي را داشته باشي زور كه نيست. بعد بدون آنكه منتظر جوب پرهام باشم به طبقه پايين رفتم تا براي خودم غذا بكشم. حوصله نداشتم و از سر و صدا سرم درد گرفته بود. بعد از شام رفتم و كنار سهيل نشستم و با لحني تهديد آميز گفتم : سهيل به خدا از كنار من جنب بخوري مي كشمت! سرانجام وقت رفتن رسيد. سهيل اصرار داشت كه ما هم دنبال ماشين عوسو داماد برويم ، من اما خسته و بي حوصله بودم براي همين در ماشين ابا سوار شدم. وقتي وارد اتاقم شدم نفسي به راحتي كشيدم. نمي دانستم چرا اينقدر كم طاقت و بي حوصله شده بودم. لباسم را عوض كردم. موهايم را بافتم و صورتم را پاك كردم. خوابم نمي آمد براي همين بلند شدم تا يك نوار ملايم بگذارم بلكه اعصابم كمي راحت شود . كشوي ميز را باز كردم تا نوار بردارم ناگهان دستم خورد به يك چيز سخت با تعجب شي را بيرون آوردم. ئاي خداي من ! دفتر آقاي ايزدي بود. باز هم يادم رفته بود بهش برگردانم. اما اين بار آن را سر جايش نگذاشتم. آهسته نشستم روي تختم و به دفتر خيره ماندم. حس كنجكاوي رهايم نمي كرد با ترس و كمي عذاب وجدان دفتر را باز كردم. در صفحات اول چيزي نوشته نشده بود. در بعضي از ورق ها چند خطي شعر نوشته شده بود و تا اوايل مهر دفتر تقريبا خالي بود. ولي تقريبا از دهم مهر ماه دفتر پر از نوشته بود. كنجكاو اولين صفحه سياه از نوشته را ياز كردم. به نام خداوند مهربان و آمرزنده
شنبه 13/7/70 خدايا يعني ممكنه اس مراببخشي ؟ ممكن است از گناه من درگذري ؟ مي دانم كه مي داني گناه كرده ام ولي بيقصد و غرض . هفته پيش دكتر سرحديان از من خواست تا براي ترم اولي ها تمرين هايشان را حل كنم خودش پيرو بي حوصله شده و وقت اين كاها را ندارد. ته دلم اصلا راضي به اين كار نبودم اما به خاطر احترام بيش از حدي كه به استاد دارم قبول كردم. اما در اولين جلسه حل تمرين تمام تصوراتم بهم خورد.بچه ها ي كلاس روز شنبه انگار از پشت ميزهاي دبيرستان يكراست وارد دانشگاه شده اند. همه خام و بي تجربه ، سراپا شور و جواني. گاهي به اين بچه ها حسودي ام مي شود اگر آنها جوان هستند پس من چي هستم؟ در هر حال سر كلاس يكي از دخترها شيطنتش گل كرد و صندلي همكلاسش را عقب كشيد ، وقتي دخترك روي زمين افتاد چشمم به چشمهاي خاطي افتاد و ... خدايا مرا ببخش! چشمانش دلم را به لرزه در آورد. حالتي در نگاهش بود كه تا به حال در هيچ كس نديده بودم. دلم لرزيد حس ميكردم هر لحظه روي زمين ولو مي شوم. ضربان قلبم آنقدر تند شده بود كه اگر از كلاس بيرون نمي رفتم. صدايش مرا لو مي داد. با عجله بيرون رفتم و گيج از نگاهش خودم را به خانه كشاندم. خدايا از سر تقصيرم بگذر. شنبه 20/7/70 نمي دانم چه كسي جريان هفته قبل را به استاد سر حديان خبر داده بود. امروز بعد از كلاس خود استاد آمد دفتر فرهنگي و با من صحبت كرد. از من خواست از دست بچه ها ناراحت نباشمواينكه دانشجو هاي ترم اول هنوز بچه مدرسه اي محسوب مي شوند من نبايد برنجم.در آخر باقاطعيت گفت : حتما فرد خطاكار براي عذرخواهي پيش من خواهد آمد و باز هم خودم بايد تصميم بگيرم . دلم مي خواست مي توانستم بگويم من اصلا نرنجيدم فقط به خاطر خودم از كلاس بيرون آمدم . نه براي قهر كردن . ولي چه كنم كه نمي توانم حرف دلم را به كسي بزنم. فقط تو ميداني و من كه چه در دلم ميگذرد. از تو مي خواهم كه مرا در مسير مستقيم نگه داري. شنبه 27/7/70 نمي دانم چه انسي با اينروز هفته گرفته ام. تمام روزهاي هفته ام انگار يك طرف است و روز شنبه طرف ديگر . روز هاي ديگر برايم عادي و ملال آور است . كار و زندگي يكنواخت كلاس درس و بازگشت به خانه اي كه در ان كسي منتظرت نيست. در حال كار روي پروژه ام بودم كه آمد. تازه فهميدم كه فاميلش مجد است . دعا ميكردم آقاي موسوي پي به حال من نبرد. به محض ورودش دستانم به لرزه افتاد. احساس مي كردم صداي طپش قلبم تمام اتاق راپر كرده . سر به زير انداختم تا كسي متوجه بر افروختگي ام نشود. ولي وقتي اسمم را از دهانش شنيدم اجبارا سر بلند كردم و لحظه اي نگاهمان در هم گره خورد. تبارك الله از اين همه حسن و جمال ! خدايا چه افريده اي ؟ چطور مي توان نگاه نكرد؟چطور مي آفريني و مي خواهي نگاه نكنم؟ چشمهايي درشت و مخمور كه انگار با مخمل بنفش فرش شده است. نگاهي كه تو را وادار به تماشا ميكند. به سختي نگاهم را برگرفتم . نفسم بالا نمي امد. مي دانستم كه گونه هايم سرخ شده و از اينكه ريش داشتم خدارا صدهزاربار شكر كردم. از من روسياه عذرخواهي كرد وخواست سر كلاس برگردم. دلم مي خواست فرياد بزنم مگر مي شود به چشمان تو نگاه كرد و حرفت را قبول نكرد؟اصلا مگر مي شود تو در كلاس باشي و من نخواهم به كلاس بيايم؟ ... خدايا اين حرفها چيست كه بر زبان مي اورم؟ تابه حال چنين كلماتي در ذهنم حتي جا نداشت چه رسد در قلب و برزبانم. پروردگارا التماس مي كنم قلب مرا سرد نگاه دار، ميدانم كه فاصله ما زياد است. چند روز پيش درست زماني كه من جلوي در دانشگاه رسيدم با ماشين جديد و مدل بالايش رسيد. مي دانم كهاگر تمام عمر كار كنم نمي توانم حتي يك چرخ ان ماشين رابخرم. لباسهاي گرانقيمت و كفش و كيف شيكش با صد برج حقوق ناچيز من برابري مي كند . منكجا و او كجا ؟مي دانم كه چندين چشم به دنبال يك قدم او تا كجاها كشيده مي شوند حس مي كنم در كلاس همه برايش چشم هساتند. پيش آن پادشاهان غني آيا به من فقير نيازمند نگاهي مي اندازد؟ مي دانم كه نه ، پس از تو اي رب العالمين مي خواهم كه قلبمرا سرد كني . آمين. دوشنبه 29/7/70 انگار تمام مغزم به هم ريخته هر چه مي خواهم درس بخوانم دو چشم درشتش را مي بينم كه كنجكاو به من خيره شده اند. قبلا تمام هدفم درس خواندن بود اما حالا ديگر نمي دانم هدفم چيست. خانه ام سرد است و حوصله ندارم بخاري روشن كنم.ديشب علي پيشم آمده بود. بر خلاف هميشه اصلا حوصله اش را نداشتم. خودش فهميد و زود رفت. حالا عذاب وجدان راحتم نمي گذارد نكند از من رنجيده باشد. علي بهترين دوستي است كه من دارم. تنها چيزي كه در زندگي مرا به گذشته ام پيوند مي زند علي است. گذشته اي كه گاهي فكر مي كنم يك كابوس زشت است.گاهگاهي مهتاب را بادوستانش در محوطه ميبينم. حالا ميدانم اسمش مهتاباست. آن روز وقتي دوستش صدايش زد متوجه شدم. چشمانش پر از شيطنت است اما خودش ديگر آرام گرفته متين وسنگين شده است.يعني خودش مي داندكه چه بر سرم آورده؟ گمان نكنم او كجا و من كجا ! شنبه 11/8/70 هر جلسه كه براي حل تمرين مي روم انگار رفتارشان بهتر مي شود. اين بار به احترامماز جا بلند شدند. البته توقعي ندرم منهم خودم هنوز دانشجو هستم. حالا دوسال بالاتر ، آنقدر قابل احترام نيستم. مي دانمكه تك و توكي از بچه ها مي دانند كه من هم دانشجوي همين دانشگاه هستم. امروز با خودم قرار گذاشته بودم هر جوري هست نگاهش نكنم.اما نتوانستم .همه در حال يادداشت برداشتن بودن و كسيحواسش به من نبود. به مهتاب خيره شدم كه گاه گاهي سرش را بالا مي گرفت و خيره به تخته چيزهايي در جزوه اش مي نوشت.اصلا متوجه من نبود و من با خيال راحت نگاهش مي كردم. در هر بار نگاه كردن به تخته ناخودآگاه ابروهاي نازك و زيبايش ا بالا مي انداخت و چشمانش ط زشت و درهم مرا دنبال ميكرد. خدايا توبه قول ميدهم ديگر به هيچ بهانه اي نگاهش نكنم. شنبه 2/9/70 زبس كه توبه نمودم ، زبس كه توبه شكستم فغان توبه برآمد ، زبس شكستم و بستم دوهفته پيش تعطيل بود ومن بي قرار منتظر شنبه اي بودم كه بايد براي حل تمرين به كلاس مي رفتم. سرانجام روز موعود رسيد ومن وارد كلاس شدم. جواب سلامم را فقط از دهان مهتاب شنيدم. البته همه جوابم را دادند ، ولي صداي بقيه پيش صداي زيبا و ظريف مهتاب رنگ باخت. توبه ام را شكستم و نگاهش كردم او هم مرا نگاه كرد.در اين مواقع از شرم ميميرم ، اما نمي توانم نگاهم را از صورت زيبايش برگيرم. بعد از كلاس گوشه اي در راهرو ايستادم و نظاره گرش شدم. كه از كلاس بيرون آمد و در حلقه دوستانش به سمت پله ها رفت.تازه متوجه شدم كه چقدر قدش بلند است ! بلندتر از دوستانش ، راه رفتنش نا خود اگاه پر از طنازي است يا شايد به چشم من اينطور مي آيد؟ بعد از آنكهاز پله ها سرازير شدندآهسته در مسير حركتشان به راه افتادم . حريصانه بوي عطر گرانقيمتش رابه مشام كشيدم . خدايا فقط وفقط به بخششت چشم اميد دارم. شنبه 28/10/70 روز پر حادثه اي را گذراندم. آخرين جلسه حل تمرين بود ومن سرگرم رفع اشكال از بچه هابودم . از اول كلاس منتظر بودم تامهتاب اشكالش را بپرسد ساعتها بدون توجه به من مي گذشتند ومهتاب حرف نمي زد. داشتم نااميد مي شدم. شايد اشكالي ندارد كه ناگهان بلند شد و صورت مسئله اي را كه در آن اشكال داشت خواند. دردل به خودم آفرين گفتم كه پيش بيني چنين لحظهاي را كرده و همه را براي رفع اشكال به پاي تخته مي آوردم ، پس ديگر كسي شك نمي كرد. با خيال راحت صدايش كردم و ازش خواستم شروع به حل مسئله كند . خطش هم مانند حركاتش ظريف و زيباست. نمي فهميدم چه ميگويد فقط محو حركاتش شده بودم. حرف مي زدم ونمي فهميدم كه چه مي گويم. وقتي تشكر كرد تازه فهميدم مسئله را حل كرده ، در حال غبطه خوردن بودم كه ناگهان پسري اسپري بدبويي را در فضاي كلاس پخش كرد وهوا پر از دانه هاي ريز و سفيد شد. همه دست زدنند و يكي داد زد بهافتخار آقاي ايزدي و اتمام جلسات حل تمرين. قبل از اينكه بتوانم ماسك را بزنم حالت خفگي پيدا كردم .هرچه جيبهايم را مي گشتم اسپري مخصوصم پيدا نمي شد. ريه امدر حال انفجار بود براي ذره ايهوا پر پر مي زدم در آخرين لحظه چشمان نگران و لبريز از اشك مهتاب را ديدم كه با ترس خيره به من مانده اند، ديگر حتي از مرگ هم نمي ترسيدم. يكشنبه 29/10/70 حوصله ام از ماندن در بيمارستان سررفته چه خوب كه توهمراهمي تا چند خطي درتو بنويسم. سه شنبه 30/10/70 خدا را شكر مرخص شدم. از يك جا ماندن و اسيري متنفرم. درسهيم رويهم جمع شده وچيزي تا شروع امتحانات نمانده مهتاب مي داني چشمانت چه به روزم آورده ؟مي دانم كه روح پاك و معصومش اصلا خبرندارد كهنگاه سمج من به او دوخته شد است. خدايا از بخشندگي ات بسيار شنيده ام مرا هم ببخش. پنج شنبه 2/11/70 علي امروز آمده بود پيشم و اصرار داشت تابا هم برويم كوه ميدانم چيزهايي حس كرده اما آنقدر محجوب است كه نمي پرسد. قبول نكردم. حوصله هيچ كاري را ندارم. علي براي ناهارپيشم ماند و من يكي از هزاران مدل غذايي كه با تخممرغ بلدم درست كنم جلويش گذاشتم. طفلك خورد و حرفي نزد. از احوال مادرش پرسيدم كه با بغض گفت حالش خوب نيست . گاهي فكر ميكنم نكند همه خوش شانسي ها وبدشانسي ها را اول از هم جدا كرده اند و بعد خوبهايش را به طبقه ثروتمند و بدهايش را به طبقه بد بختي مثل ما داده اند. ؟ هزار بار فكر ميكنم آيا مهتاب تا به حال گرسنه مانده است ؟ آيا تا به حال مادرش مريض شده و او به خاطر خرج دوا و درمان سنگينش دست روي دست منتظر لطف خدا مانده است؟نه فكر نمي كنم . خدايا به داده و نداده ات شكر! شنبه 11/11/ 70 امروز هم شنبه بود اما خبري از كلاسهاي حل تمرين من نبود. خوب الان امتحانات شروع شده و ديگر كسي به دانشگاه نمي آيد. هر وقت به اين موضوع فكر مي كنم كه شايد ترم بعد مهتاب درسهايي بدارد كه استادشان سرحديان نباشد بدنم مي لرزد. آخر فقط سر حديان كلاسهاي حل تمرينش را به من محول مي كند. حتي اگر اين طور نباشد درس من به زودي تمام مي شود ، آن وقت چه كنم؟ به زور درس مي خوانم .خانه سرد است و من از شدت سرفه نمي توانم راست بياستم .حالا كجا هستند همكلاسيهايم كه ببينند درد و رنج يعني چي ؟ تا مدام مرا به القاب نورچشمي و بچه مسلمون و سهميه اي ملقب نكنند؟ مي دانم هزاران نفر مثل من آرزو دارند از اين درد و رنج رهايي يابند و تمام اين مزايا را به افراد سالم ببخشند. اما بعضي ها نمي فهمند و من هم نمي توانم كاري براي درك و فهمشان بكنم. وقتهايي هست كه از خدا مي خواهم مرا هم ببرد، ازشدت سرفه بدنم مي لرزد و توي دستمال خون بالا مي آورم. در اين خانه قديمي كه هر لحظه امكان خراب شدنش هست تنها و بي كس مانده ام ،آرزوي آغوش مادرم و نگاه نگران پدرم بيچاره ام ميكند. در تنهايي فكر مي كنم صداي مرضيه را شنيده ام كه زهرا را صدا ميزند و در حياط بازي مي كنند. ولي وقتي پشت پنجره مي روم فقط حياط متروكه اي ميبينم كه با متوجه شدن نگاهم به آن باعثفرار كلاغها مي شوم. كف حياط پر از برگهاي خشك شده است. خرت و پرت هاي شكسته گوشه حياط انبار شده ، حوض كوچك وسط حياط خيلي وقت است مثل درون منخالي است. كجايي مادر تا با آنهمه سليقه حياط را جارو كني و بشويي ؟ كجايي تا حوض را لبالب پراز آب تميز كني و با تغيير از ما بخواهي كه دست كثيف در آب حوض نكنيم؟ كجايي پدر كه با عشق و علاقه سبزي خوردن در باغچه كوچك بكاري و تنها درخت باغچه خرمالوي وفادارت را هرس كني ؟ دوشنبه 13/11/70 براي امروز لحظه شماري ميكردم ولي ببين چه فكر ميكردم و چه شد. لعنت به من و به اين همه حماقتم. مثل يك اسب چموش لگد زدم به همه چيز. خدايا خدايا ميدانم كه سراپا گناهم .اين فكرها اين نگاهها اين دلداگي ! ولي چه كنم ؟ فقط به بخشايش تو اميد دارم. امروز ترم اولي ها امتحان رياضي داشتند، استاد از من هم خواسته بود به عنوان مراقب سر جلسه حضور داشته باشم . وقتي قبول كردم بنده خدا كلي تشكر كرد ، نمي دانست كه من حاضرم كفشهايش را ببوسم تا بگذارد مراقب امتحان باشم. اول نديدمش ولي بعد از چند دقيقه رژه رفتن نيم رخ با شكوهش را ديدم. صورت سپيدش انگار در مقنعه قاب گرفته شده است. دماغ كوچك و سربالايش انگار تمام جراحان پلاستيك را به تماشا دعوت مي كرد. لبان كوچك و سرخش نگران از امتحان دايم پيچ و تاب ميخورد.اما چشمانش مثل هميشه جادويي است. خدايا اين رنگ چيست؟ ميشي ؟ بنفش؟خاكستري؟ اين چه رنگي است كه اين قدر غوغا مي كند. در حال نگاه كردن بودم كه ناگهان برگشت و نگاهم كرد. نمي توانستم نگاهم را زا صورتش برگيرمو او هم لبخند زد. وقتي جواب دادنش تمام شد فوري رفتم و كنار پله ها ايستادم. ميخواستم مراببيند. با لبخند به سويم آمد . راه رفتنش را از دور نگاه مي كردم موزون و به جا ! حتي روپوش ساده اش مثل پيراهن مهماني به تنش برازنده بود. رسيد به من و احوالم را پرسيد خاك بر سر من ! آدم آنقدر هم بي عرضه وكودن ؟ با تته پته جوابشرا دادم. هنوز داشت با من حرف ميزد كه مثل احمقها گفتم «خدانگهدار» و او هم رنجيده رفت. دلم مي خواهد خودمرا بكشم. چرا آنقدر بي ادب و دور از آدم هستم؟ او داشت با من حرف ميزد و من ،من احمق فراري اش دادم. خوب ، حسين هرچي مي كشي از حماقت هاي خودت است. شنبه 10/12/70 خدارا هزاربار شكر ميكنم كه باز هم استاد سرحديان از ن خواسته حل تمرين رياضي 2 را اداره كنم. و ميليون ها بار شكر ميكنم كه مهتاب هم اين واحد را با استاد برداشته و من باز مي توانم ببينمش، امروز قبل از اينكه وارد كلاس شوم شروين پناهي را ديدم كه با مهتاب در مورد چيزي حرف مي زد. از دور درست متوجه نشدم ولي مهتاب با حرص جوابي داد وداخل كلاس شد.سر كلاس چند بار نگاهمان در هم گره خورد ولي مهتاب عصباني روي از من برگرداند. مهتاب مي دانم كه اشتباه كرده ام اما تو بزرگواري كن وببخش! فكر اينكه تا آخرتعطيلات ديگر نمي بينمش به اندازه كافي زجر آور بود كه نخواهم صورتش را عصباني و ناراحت ببينم.منو ببخش.! بع از خواندن آخرين خطوط نفس بريده دفتر رابستم. نمي دانستم چه بايد بكنم؟ فكرش را هم نمي كردم كه حسين به من توجه داشته باشد اما انگاراشتباه كرده بودم. يك لحظه دلم برايش تنگ شد و بعد تازه متوجه شدم كه كار بدي كرده ام. من وشته هاي خصوصي اش را خوانده بودم آن هم بدون اجازه. بعد فكر مهم تري ذهنم را اشغال كرد. حسين مرا دوست داشت، ته دلم مي دانستم كه منهم دوستش دارم. با آنكه اطلاعات كمي در موردش داشتم امي مي دانستم كه دوستش دارم . وحشت زده پي بردم كه عوض شده ام. از سالهاي نوجواني هميشه روياهايم مردي بود مثل پدرم يا برادرم سهيل. خوش پوش ،جذاب ،پولدار و اجتماعي