خودش بود پندار بود کسی که مدتها بود لااقل تظاهر میکردم عشقم بهش

نقابی از نفرت گرفته حالا بعد از چهارسال داشتم میدیدمش نور مهتابی خیابون

میذاشت من اون و واضح ببینم ولی اون نمیتونست نگاهم به سمت کنار راننده

کشیده شد آرمیتا بود بچه ای تو بغلش بود و داشت آرومش میکرد حواسش

به من نبود بغض کردم و پوزخند تلخی زدم داشت میومد سمتم سوار ماشینم

شدم تصمیم گرفتم برم نمیخواستم باهاش طرف بشم نمیخواستم نگاهم

با اون نگاه سبز گره بخوره حرص و بغض و عصبانیتم و رو پدال گاز خالی کردم

که ماشین از جا کنده شد به عقب نگاه نکردم فقط رفتم رفتم تا زندگیش

خراب نشه رفتم تا زندگی که برای خودم ساخته بودم خراب نشه رفتم تا

به گذشته بر نگردم رفتم ............. حالم خراب بود اشکام بی مهابا رو صورتم

میریختن و کلافه ترم میکردن سرعتم دیوانه وار بالا بود نصفه شب بود و

اتوبان پر تریلی و کامیون دستام و دور فرمون فشار میدادم با صدای بوق

کامیون ماشین به کنار اتوبان کشیده شد ولی چیزی نشد ماشین و روشن

کردم و به سمت جایی رفتم که بتونم خودم و تخلیه کنم ..............

ماشین و نگه داشتم و درش و باز کردم دستام و باز کردم و فریاد زدم :

خدااااااااااااااااااااااااااااااااا این حق من نبوووووووووود این حق من نبوووووووووود

خداااااااااااااااااااااااااا  خدااااااااااااااااااااااا این حق من نبووووووووووووود

با هق هق داد میزدم داد میزدم تا سبک شم داد میزدم تا خدا صدام و

بشنوه - من که پدر و مادر نداشتم خدااا من که بچه گی نداشتم من که

آسایش نداشتم چراااااااااااا چرااااااااااااا نذاشتی به آرامش برسم

چرا آرامشی رو که بهش رسیده بودم و از م گرفتی رو دو زانوم افتادم و با

دستام صورتم و پوشوندم ته گلوم میسوخت و توان از بدنم رفته بود به شهر

تهران که زیر پام بود نگاه کردم به ماشینای تک و توکی که از خیابونا گذر

میکردن به برجای بلند همه چیز و هاله ای تار میدیدم دنیا دورسرم میچرخید

بلند شدم تو ماشین نشستم و سرم و رو فرمون گذاشتم میخندیدم خنده

های عصبی خنده هایی که از صدتا گریه بدتر بود تو اوج خندم زدم زیر

گریه نیم ساعت گذشت تا بهتر شدم ماشین و روشن کردم و به سمت خونه

روندم ...............

کلافه برگشتم سمتش و گفتم : چیه پری ؟؟؟؟ اخم کرد و گفت : باز آقا

سگه گشنش بود اومد کله سحری تورو گاز گرفت ؟؟؟ - مثل این که تو

بیکاری ولی من کلاس دارم فعلا بازوم و کشید و گفت : خیلی خوب بابا بیا

بشین کارت دارم نشستم کنارش و به نقطه ی مقابلم خیره شدم هنوزم فکر

اتفاقات پریروز بودم با تکون دادن دستش جلوی صورتم به خودم اومدم -

شنیدی ؟؟؟- نه چیرو ؟؟؟؟؟ - ای باباااا سه ساعت دارم واسه دیوار فک میزنم ؟؟؟

از جام بلند شدم نگاهی به ساعتم کردم و گفتم : شرمنده پری باشه واسه

ساعت بعد به تکون دادن سرش اکتفا کرد و ازم دور شد رفتم سرکلاس و

درس و شروع کردم ولی حواسم سرجاش نبود با صدای میسکال گوشیم

به سمتش رفتم باز ش کردم : چیزی شده استاد ؟؟؟ یا خدا این دیگه کی

بود بی اراده نگام به سمت سهیل امیری کشیده شد داشت با لبخند نگام

میکرد حتما کار پری احمق بود موبایل و تو دستم فشار دادم و تو کیفم پرتش

کردم بعد اتمام کلاس یه راست رفتم سمت کلاس پری و مریم با مریم از

کلاس خارج شدن خندان و خوشحال شاید تمام فشار و ناراحتی که روم بود

به یه جرقه به یه بهانه نیاز داشت که پری دستم داد و فقط آتیش تندم اون

و سوزوند جلوش ایستادم موبایلم و در آوردم و شماره ی پسره رو روبه روش

گرفتم و با صدایی که سعی در کنترلش نداشتم گفتم : من به تو اجازه دادم

شمارم و به هرکس و ناکسی بدی پری ؟؟؟ هاااااااااان ؟؟؟ برات متاسفم

برای خودم متاسفم متاسف چندنفری برگشته بودن و نگام میکردن از جمله

امیری اشک تو چشمای پری حلقه زده بود سرم و تکون دادم و از دانشگاه

خارج شدم از رفتارم در اون لحظه اصلا پشیمون نبودم شاید کمی زیاده روی

کرده بودم رفتم خونه و وسایلم و روراحتی انداختم و رو تخت دراز کشیدم

با صدای میسکال گوشیم دستم و بردم سمتش بازش کردم : از پری نگرفتم

شمارت مات موندم به گوشیم ای خدا یعنی چی من بی جهت با پری اون

رفتار و کرده بودم مقنعه ام و با یه شال عوض کردم با وجود بی حالی راهی

خونه ی پری شدم بدجوری پیش خودم شرمنده بودم زنگ در و زدم باز شد

حیاط و که طی کردم نرگس جون دم در ایستاده بود همدیگر و بغل کردیم

- تابان جان چیزی شده ؟؟؟ تو دانشگاه اتفاقی افتاده ؟؟؟ - همونجور که به

سمت پله هایی میرفتم که به اتاقا منتهی میشد گفتم - چطور نرگس جون

دستاش و رو همدیگه فشرد و گفت : آخه اصلا امروز باهام حرف نزد یه جوری

بود لبخند اطمینان بخشی زدم و گفتم : نگران نباشید چیزی نیست لبخندی

زد و رفت پشت در اتاقش ایستادم دو تقه به در زدم - اجازه هست ؟؟؟؟؟

صدایی نیومد در اتاقش و باز کردم زنگوله ای که بالای درش بود صدا داد

وارد اتاقش شدم که نمایی از سفید و یاسی داشت دختر خوش سلیقه ای

بود خرس بزرگ قهوه ای سوخته اش و بغل کرده بود و پشت بهم رو تخت

نشسته بود کیفم رو صندلی میز تحریرش گذاشتم و کنارش رو تخت نشستم

- ببخشید نمیدونستم تو ندادی حرفی نزد برگشتم سمتش و گفتم : پری

ببخشید دیگه غلط کردم بازم حرفی نزد رفتم سمتش محکم بغلش کردم که

به عقب هلم داد و رو تخت دراز کشید دستام و از پشت تو هم گره کردم و

به سمت پنجره برگشتم به آقا عبدالله که درختار و هرس میکرد نگاه کردم

- رفتارم دست خودم نبود پری میدونم کارم اشتباه بود ولی ازت میخوام و ازت

توقع دارم به خاطر دوستی که بینمون من و ببخشی  و کیفم و برداشتم و از

خونشون زدم بیرون بارون میومد و عجیب دلم گرفته بود تصمیم گرفتم برم

کافی شاپ ....

صندلی رو بیرون کشیدم و نشستم دستام  و زیر چونم گذاشتم و به نمای

بیرون که بارون میومد نگاه کردم یه لیوان قهوه ی تلخ سفارش دادم و منتظر

شدم داشتم با دیدن بارون به آرامش میرسیدم که با دیدن یه موجود اضافی

روبه روم ذهنم درگل بهم ریخت صندلی جلوییم و بیرون کشید و نشست

بچه پررو یه اجازم نگرفت - میشه چند لحظه باهات صحبت کنم بدون جواب

کیفم و برداشتم و بلند شدم راهم و سد کرد و گفت : فقط چند لحظه به

ناچار نشستم و نگاه کلافه و منتظرم و بهش دوختم ........