با تمام وجود خجالت زده شدم...نگاش کردم ...لاغر بود و با پوستی پر از چروک..سر جمع چهل کیلو رو نداشت اما خیلی ها باید میومدند و جلوش لنگ مینداختند.
_شرمنده مادر...قصد توهین نداشتم فقط میخواستم یه جوری جبران زحمتتون رو بکنم...
اخمای پیرزن باز شد..
_وا چه زحمتی مادر ....سمانه هم عین دختر خودم...

*******
تو ماشین منتظر نشسته بودم...پنج دقیقه دیگه به تموم شدن نیم ساعت مونده بود...نگام رو به در خونه دوخته بودم...خونه در دیگه ای نداشت..به زور کشیدنش از خونه باعث میشد تا قضیه فرار سمانه لو بره...نمیخواستم دوباره دودش تو چشم اون پریسای فلک زده بره....
_میکشی؟
به جعبه ی سیگاری که آرش رو به روم گرفته بود خیره شدم...یه نخ سیگار برداشتم و بدون اینکه روشنش کنم گذاشتم گوشه ی لبم...
فندک روشن رو گرفت جلوم...سیگار رو از کنار لبم برداشتم..
_نمیخواد...
نگاهی به نخ سیگار کردم...
_تو هم سعی کن ترک کنی..
_کی!!من !! اونوقت چرا ؟!!
_شاید خواستم یکی از خواهرامو شوهر بدم...خوش ندارم دومادمون سیگاری باشه...
متعجب نگام کرد و گفت:
_چییی !!خواهراتو.....منظورت چیه؟؟!!
_بیخیال...راستی برادر امیر هنوز اون مغازه ایزو گامی رو داره ...
گنگ نگام کرد..
_اره..به گمونم.. چطور مگه؟؟!!
به سمانه که با بدرقه پیرزن از خونه بیرون میزد چشم دوختم...شال سیاهش رو تا خط ابروش کشیده بود پایین
_ شمارشو برام پیدا کن....یه سفارش براش دارم که میخوام یه روزه انجامش بده...
یه مانتو و شلوار مشکی گشاد پوشیده بود...پوزخندی رو لبام نشست..تیپش درست مثل همون روزی بود که رفته بودیم ازمایشگاه...یه چمدون رنگ و رو رفته ی قهوه ای هم تو دستاش گرفته بود....صورت پیرزن رو بوسید و ازش خداحافظی کرد....آرش رد نگاهمو گرفت و متوجهش شد....چمدون اونقدرا سنگین نمیزد ولی اروم اروم قدم برمیداشت..ترس و وحشت رو میشد تو همون فاصله هم از صورتش خوند...بالاخره سوار ماشین شد و برای پیرزن که هنوز دم در ایستاده بود دست تکون داد..آرش با خشم نگاش میکرد....بهش اشاره کردم که حرکت کنه.. ماشین رو حرکت داد و برای پیرزن که هنوز ایستاده بود به علامت خداحافظی یه بوق زد...
حضور سمانه جو ماشین رو سنگینی کرده بود....صورت آرش تو هم گره خورده بود و گه گاهی با کینه از اینه نگاهی به صندلی عقب مینداخت..
_کنار اون سوپری نگهدار...
_سوپری !!...سوپری واسه چی؟؟!!

پول خرید رو گذاشتم رو پیشخون مغازه ..
_اقا بیزحمت اینو هم حساب کن...
مات آرش که کنارم با یه بطری اب معدنی ایستاده بود شدم...پسره ی احمق...
با سرعت از مغازه خارج شدم...از شیشه دودی ماشین اونم تو شب نمیشد چیزی تشخیص داد....نگاهی به دور بر انداختم..اثری از هیچ رهگذری نبود....به طرف ماشین دویدم و درعقب رو باز کردم...هنوز بودش...هنوز اونجا نشسته بود و وحشت زده گوشه ماشین کز کرده بود .
_چی شد داداش؟؟
نفسم رو باشدت دادم بیرون و فریاد زدم...
_اخه من به تو چی بگم...اگه دوباره فرار میکرد اینبار از کدوم خراب شده ای باید جمعش میکردم....
دلخور نگام کرد وگفت:
_چیکار کنم داداش ...نتونستم تحملش کنم...گفتم به هوای خریدن یه شیشه اب از ماشین بزنم بیرون...
شرمنده نگاش کردم..چی میتونستم بهش بگم....
سمانه دو باره داشت گریه میکرد...در ماشین رو محکم به هم کوبیدم و تو دلم گفتم:
"اشکاتو نگهدار خانم کوچولو...هنوز خیلی مونده تا گریه ی واقعیت در بیاد"


**************
نرسیده به سوله اشاره کردم تا بایسته...
_بچه ها داخلند؟؟؟
_به گمونم....
_زنگ بزن حیدر...بگو برند تو ماشین همونجا بمونند تا خبرشون کنم...
از ماشین پیاده شد تا تلفن بزنه...از تو اینه چشم دوختم به سمانه...اگه نمیشناختمش میگفتم چه اروم نشسته و اشک میریزه اما صدای شکستن بندای انگشتش چیز دیگه ای میگفت....
آرش سوار ماشین شد و گوشیش رو گذاشت روی داشبورد..
_حله ..گفت تا یه دقیقه دیگه سوله رو خالی میکنه..
ماشین رو چسبیده به در سوله پارک کرد..دیگه از نم نم بارون خبری نبود...حالا دیگه ابرای تو اسمون شروع کرده بودند به باریدن .. .از ماشین پیاده شدم و نگاهی به دور و بر انداختم...وقتی مطمئن شدم کسی نیست در رو واسه سمانه باز کردم و اشاره کردم تا از ماشین پیاده شه..با ترس نگام کرد...برای پیاده شدن از ماشین تردید داشت...
_دِ پیاده شو دیگه...
وارد سوله شدم اما سمانه از جاش تکون نخورد و با وحشت به سوله و بیابون اطراف نگاه میکرد..اخمام رفت تو هم و با تحکم گفتم:
_پشت سرمون بیا...
در رو باز کردم و وارد اتاق نگهبانی شدم...جمشید نزدیک یه هیتر برقی پشت به در روی زمین دراز کشیده بود...
آرش رو به من گفت:
_حیدر دیشب زنگ زد وگفت سوله سرده...اگه اینجوری بمونه تا صبح یخ میزنه...گفتم یه هیتر برقی بیارند روشن کنند....
یه پتو هم کشیده بود رو سرش....نگام رفت به سمانه که دم در اتاق ایستاده بود و به حجم پتو خیره شده بود...
چند قدم عقب رفتم و به میز رنگ و رو رفته نگهبانی تکیه دادم...بهترین جای ممکن برای دیدن عکس العمل این دوتا کفتر عاشق همینجا بود....با اشاره سر به آرش ندا دادم تا جمشید رو بیدار کنه...بالای سرش ایستاد و گفت:
_هی جناب بیدار شو...
وقتی دید جواب نمیده نوک کفشش رو فشار داد تو پهلوهاش...
_بیدار شو داداش...ایستگاه اخره...
جمشید تکونی به خودش داد و پشت به سمانه نشست...پتو رو از روی سرش کشید و خواب آلود به من آرش نگاه کرد...بعد بیتفاوت دستاشو عرض شونه هاش باز کرد وخمیازه بلندی کشید..عوضی زیادی دنده پهن بود...آرش نیشخندی زد و گفت:
_میبینم خوب داره بهت خوش میگذره..میخوای بگم بیان یه ماساژم بهت بدن کیفور شی....
خیره به من خندید...
_ماساژ ...تا کی باشه؟؟ ...اگه اون دو تا نره غول باشند که بیخخخی....
زیر چشمی سمانه رو که با شنیدن صدای جمشید رنگش مثل گچ سفید شده بود زیر نظر داشتم...حتی میتونستم لرزش خفیف دستش رو به وضوح بیبنم...آرش که معلوم بود خیلی حرصش گرفته گفت:
_نه بابا...سفارش میدادی سر راه که میومدیم دو سه تا از اون حوریاشو برات میاوردیم.
بلند خندید و گفت:
_خواستم بگم اما گفتم زحمتتون میشه...
میگند اب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب....پوزخندی زدم و منم زدم رو دنده ی بیعاری...
_حالا میشه اون حوریا رو بیخیال شی و به دختر اسدالله تریاکی رضایت بدی؟؟
یه خمیازه ی دیگه کشید و گفت:
_منظور !!
_منظورم پشت سرت وایساده...
اول زل زد بهم اما یهو اونچنان سرش رو برگردوند که صدای تق تق استخونای گردنش رو شنیدم....


با دهن باز زل زده بود به سمانه ..انگار چیزی رو که میدید باور نمیکرد...نگاش کم کم داشت رنگ وحشت میگرفت...به وضوح دستپاچه شدنش رو میدیم...از اون چشمای عسلی سمانه هم جز ترس و وحشت نمیشد چیز دیگه ای خوند.. اینبار جمشید برعکس همیشه که زود خودشو پیدا میکردخیره شده بود به سمانه و وحشت زده چشم ازش برنمیداشت....نگاهش رو سمانه داشت دیوونم میکرد...دست بردم و بطری نیمه خالی اب معدنی رو از رو میز برداشتم و پرت کردم طرفش...
_ببند اون فکتو تا حالمو به هم نزدی...
دهنشو بست و اب دهانش رو به زحمت قورت داد....دستام رو کردم تو جیبم و رو به جمشید گفتم:
_فکر نکنم لازم باشه به هم معرفیتون کنم...
_.........
اخماش کشید تو هم و با غیض به سمانه نگاه کرد..
_ مثل اینکه از دیدنش همچینم خوشحال نشدی؟؟....
_زن تو هستش...چه صنمی با من داره تا خوشحالی کنم..
نیم نگاهی به سمانه انداختم ...سرش رو انداخته بود زیر و دستای مشت شده ش رو فشار میداد...
جمشید کم کم داشت برمیگشت به خودش....نباید اونقدر بهش فرصت میدادم که خودشو جمع کنه..
پالتوم رو در اوردم و با دست به سمانه که کنار در ایستاده بود اشاره کردم..
_چرا اونجا ایستادی؟؟...خجالت نکش...بیا تو...
خاموش نگام کرد ولی از جاش تکون نخورد..
_جمشید رو که میشناسی؟؟...همونی که خیلی خاطرتو میخواد....
_....
_مگه با تو نیستم...بیا داخل ...
چند قدم داخل اتاق پا گذاشت...جمشید نگاه پر از نفرت و غیضش رو به صورت سمانه پاشید...رو به جمشید کردم و گفتم:
_چیه؟؟ فکرشو نمیکردی شریکت رو به این زودیا پیدا کنم....نه...لابد پیش خودت فکر کرده بودی سمانه به این زودی پیدا نمیشه و من همه چی رو گردنش میندازم و در میرم....ها...
_........
_چی شد نطقت کور شد چرا؟؟نکنه هنوزم میخوای بگی بی تقصیری؟؟...
_بازم میگم..کلاتو بذار بالاتر بهادرخان... تو زنتو نتونستی جمع کنی چرا یقه دیگرون رو میچسبی...همون اولشم گفتم...من هیچ صنمی با زن تو ندارم...
سمانه داشت با چشمای گرد شده نگاش میکرد....
_منو چه به زن شوهردار ....درسته از دختربازی بدم نمیاد اما زنی که شناسنامش جوهر محضر خورده راست کار من نیست...
توی دلم گفتم:
" خوبه لعنتی ...خوبه...همینجور ادامه بده..."
_حالا هم اگه دنبال یه همدست واسه عشقت میگردی تا از جرمش کم کنی بهتره بری دنبال یکی دیگه...
رو به سمانه کردم و گفتم:
_چرا ساکتی؟؟...
_.......
رو به روش بدون هیچ فاصله ای ایستادم ...
_یادته میگفتی جمشید دروغ نمیگه ؟؟
_....
_یعنی الان باید دونه دونه حرفاشو باور کنم دیگه؟؟
_.........
_با توام...باید باور کنم؟؟..
_....
_بهتره تا اون روی سگم رو بالا نیوردی گریتو بس کنی...
ساکت داشت اشک میریخت..اشکای سمانه و وقاحت جمشید اعصابم رو تحریک کرده بود...معده م کم کم داشت شروع به سوختن میکرد....دستی به شکمم کشیدم..لعنتی الان وقتش نبود...
_چند تا سوال ازت میپرسم...بهتره قبل از اینکه تحویل کلانتری بدمتون تا خودشون از شما دوتا بازجویی کنند جواب منو بدی...اونم راستشو....فهمیدی؟
سرشو تکون داد...
_هرویینو از کجا اوردی؟؟
برای یه لحظه خشکش زد...اب دهنش رو قورت داد و با چشمایی که داشت از حدقه در میومد گفت:
_هِ...هرویین؟؟!!!


لبخندی زدم وگفتم:
_اره عزیزم...هرویین...
سرش رو برگردوند و بهت زده جمشید رو نگاه کرد.....
_اما اون گفت....
_من نگفتم کی چی بهت گفت..گفتم اون مواد رو کی بهت داد ؟؟
مات به جمشید که با غضب بهش خیره شده بود نگاه کرد..چونشو تو دست گرفتم و سرشو برگردوندم...
_مگه با تو نیستم لعنتی...از کی گرفتیش؟؟
با لکنت زیرلب زمزمه کرد..
_از...از جمشید...
_جمشید...خوبه..اون بهت پودر رو داد و گفت اگر با غذا قاطی بشه بهادر هیچی نمیفهمه ...بعدم علائم سکته قلبی رو از خودش نشون میده و بعدشم سینه قبرستون میخوابه....اونوقت من ننمو میفرستم خواستگاریتو دو تایی با هم با پولاش تا اخر عمر غرق خوشی زندگی میکنیم...
با حیرت خیره شد به من و بعد به جمشید...
_چی شد؟؟...دوباره لال شدی....
_تو چشمام نگاه کرد و با بغض گفت:
_به جان مادرم من نمیدونستم که...
_دروغ میگی...
با گریه گفت:
_جمشید یه بسته به من داد و گفت باباش چون خوابش سبکه هرشب قبل خواب ازش میخوره....
بغضش تر کید و شروع کرد به گریه کردن...
_گفت گیاهیه و هیچ خطری نداره..گفت تو مغازشون کلی مشتری داره...
پوز خندی زدم ...
_حتما گفته اگه بریزی تو غذاش خوابش سنگین میشه...
سرشو تکون داد..دستام بی اراده مشت شد.....
_بعدش چی لعنتی؟؟...که اونوقت چی بشه؟!
ما بین گریه هاش گفت:
_بعد اثر انگشتت رو بذارم پای یه وکالتنامه ....
_وکالتنامه؟؟!!
_یه کاغذ به من داد و گفت اگه بتونم اثر انگشتت رو بذارم پایین کاغذ تا بعد از اینکه از مسافرت برگشتیم ..
خجالت زده نگاش رو انداخت پایین ....
_خوب وقتی برگشتیم چی؟؟
_......
_با توام لعنتی...وقتی برگشتیم چی؟؟
_وقتی برگشتیم طلاقمو میگیره....
طلاقش رو بگیره!!!..خاموش نگاش کردم..طلاقش !!!.یعنی اینقدر دلش طلاق میخواست!!!!..
_دروغ میگی !!!....
_....
چونه ش رو ول کردم...مگه میشه کسی اینقدر ساده و بی اطلاع باشه....
_میخوای بگی تو نمیدونستی اینجور وکالتنامه ها رو فقط تو خود محضر اسناد رسمی میبندند؟؟!!...
_.....
_ اونم با حضور هر دو طرف..هر دوتاشون باید امضا کنند و انگشت بزنند و بعد ثبت بشه...
سرش رو باز بالا گرفت و به جمشید خیره شد....
دیگه نمیتونستم این دل درد لعنتی رو تحمل کنم. یه چیزی تو معدم داشت پیچ می خورد ....حالت تهوع داشتم... شایدم از این همه سادگی داشتم بالا میاوردم...قبل از اینکه همونجا بالا بیارم از اتاق زدم بیرون و......

_بیا اینو بخور...
بطری اب رو از آرش گرفتم و چند قلپ ازش خوردم...حتی یه شیشه اب هم نتونست تلخی دهنمو از بین ببره...
_برو پیششون تا حرفاشونو یکی نکردند.....
بطری اب رو رو سرم خالی کردم..چشمام رو بستم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم....دلم میخواست همه چی رو همینجا ول کنم و برم خونه و تا خود ظهر بخوابم..یک آن صدای دونه های بارون که به سقف سوله میخورد با صدای نعره های آرش در هم پیچید .لعنت بهت جمشید...الان وقت خواب نبود...


_اینجا چه خبره ؟؟....
آرش یقه جمشید رو گرفته بود و چسبونده بودش به دیوار.....
_این اشغال تا چشم مارو دور دیده پریده به دختره....
نگام چرخید رو سمانه.....افتاده بود روی زمین..نزدیکش شدم..رو سریش رو کشید پایین تر....جلوش نشستم و رو سریش رو زدم کنار .... چونش رو با انگشت گرفتم بالا ...صورتش خاکی شده بود و از گوشه لبش خون عین جوی اب داشت میریخت پایین....زیر چشم چپش کبود شده بود....مخلوطی از اشک و خون و خاک نصف صورتشو پوشونده بود...سرمو بردم نزدیک صورتش و اروم کنار گوشش گفتم:
_اخییییی.... معلومه خیلی دوست داره....
جز اشک ریختن چیز دیگه ای برای گفتن نداشت...
جمشید رو از دست آرش ازاد کردم و محکم پرتش کردم سمت دیوار..اونقدر محکم که وقتی اون تنه ی لشش به دیوار سوله خورد صدای دامبش اتاق نگهبانی رو پر کرد..
__به چه حقی دست روش بلند کردی؟؟..
با ما تحتش خودش رو عقب کشید و با نفرت به سمانه نگاه کرد...
_زدمش تا دروغ پشت دروغ تحویل نده....بازم میگم من از هیچی خبر نداشتم...اونشب این عفریته به من زنگ زد و گفت شوهرمو مسموم کردم...
یقشو به دست گرفتم و از رو زمین بلندش کردم..
_.....منم بهش گفتم منو سننه...
دستامو مشت کردم تو صورتش فرود اوردم...درست همونجایی که صورت سمانه کبود شده بود...
_اینو زدم تا بدونی اونی که اینجا قانون تعیین میکنه منم....دوم تا قبل از اینکه نوبتت بشه حق زر زدن نداری سوم اینکه دست رو هیچ زنی بلند نکنی حتی اونایی که مثل یه تیکه اشغال میندازیشون دور...
همونجا پخش زمین شد..برگشتم و جلوی سمانه ایستادم...
_خوب ...ادامه ش..
_.....
_با توام...
خونی که از گوشه ی لبش میریخت رو با شالش گرفت...
_اولش ترسیدم....اما جمشید کلی اصرار کرد و قسم خورد که اصلا خطرناک نیست....گفت باباش هرشب میخوره...مادرشم هر از گاهی میخوره...یه موبایل هم به من داد وگفت وقتی خوردی فوری بهش زنگ بزنم...سر میز که نشستی از ترس داشتم میمردم...خواستم لیوان رو بردارم و بریزمش دور اما نذاشتی ....وقتی داشتی غذاتو میخوردی و با هام حرف میزدی به گه خوردن افتاده بودم..به دلم بد افتاده بود...به ده دقیقه نکشید که رنگت سفید شد...خودت نمیفهمیدی و با من حرف میزدی...بعد کم کم کبود میشدی...من احمق تازه داشتم میفهمیدم که چه غلطی کردم...
دوباره هق هق گریه ش بلند شد...حالا دیگه اشکاش با خونی که از گوشه ی لبش میریخت قاطی میشد..
_اومدی بلند بشی که محکم خوردی زمین....داشتم سکته میکردم..نمیدونستم چکار کنم....موبایلت کنارت افتاده بود رو زمین ....برداشتمش تا به اقا آرش زنگ بزنم...تو اخرین تماسات شمارش رو پیدا کردم و فوری بهش زنگ زدم....گفتم که حالت بده...اونم گفت خودشو سریع میرسونه....بعد زنگ زدم به جمشید و بهش گفتم وقتی خوردی حالت بد شده...وقتی فهمید به آرش زنگ زدم شروع کرد به فحش دادن که چرا کسی رو خبر کردی...بعد هم گفت بهتر تا به جرم ادمکشی نکشیدنت بالای دار فرار کنی...حرفایی رو که از جمشید شنیده بودم باور نمیکردم...مونده بودم چیکار کنم...تو مدرسه دوره ی کمک های اولیه گدرونده بودم....اونجا بهمون گفته بودن که وقتی یکی مسموم بشه تا میتونید بهش اب بدید تا سم تو شکمش رقیق بشه...گفته بودند اگه سم رو شناسایی کنند خیلی زود تر میتونند اونو نجات بدند...اونقدر ترسیده بودم که نمیدونستم چه غلطی بکنم....صدای امبولانس که اومد رفتم سمت پنجره ...دیدم که اقا آرش هم همون موقع از راه رسید....سریع یه مانتو پوشیدم... بسته پودری رو که جمشید بهم داده بود گذاشتم رو میز و از خونه اومدم بیرون... درو هم باز گذاشتم که وقت برای باز کردن در تلف نشه...خودمم رفتم تو پله های اضطراری طبقه دهم ایستادم....از اونجا سرو صداها رو همه میشنیدم اما جرات بیرون اومدن نداشتم ....


نگاهی به جمشید کردم که با پوزخند زل زده بود بهش..
_شب رو کجا موندی؟؟
خون گوشه لبش رو با گوشه شالش گرفت...
_ دو ساعتی اونجا موندم...نمیدونستم چیکار کنم...دوباره زنگ زدم به جمشید اما گوشیش رو خاموش کرده بود....مونده بودم شب کجابرم ...هیچ جایی رو نداشتم که برم....اروم از پله ها اومدم پایین که یهو یادم افتاد به پارکینگ ..از شب موندن تو خیابون بهتر بود... یه گوشه خلوت و تاریک رو تو پارکینگ پیدا کردم و چادر یکی از ماشینا رو کشیدم روم...سحر که شد بعد ارخارج شدن اولین ماشین یواشکی از پارکینگ اومدم بیرون...
_بعدش کجا رفتی؟؟
یه لحظه نگام کرد و سرشو پایین انداخت..
تا بعد از ظهر تو خیابونا میچرخیدم....هیچ جارو نداشتم برم...میدونستم اقام تو خونه رام نمیده.....مطمئن بودم پلیسا هم اول از همه میان خونه اقام...یهو یادم به پریسا افتاد ...ته یکی از جیبام یه سکه دویست تومنی داشتم...یه ساعت دیگه هم پیاده رفتم تا به ایستگاه اتوبوسی رسیدم که از محلمون رد میشد.....
_پس مستقیم رفتی پیش پریسا؟؟
سرشو تکون داد...
_نزدیک غروب بود که رسیدم در خونشون...راستشو بهش نگفتم...فقط گفتم که از خونه فرار کردم...اول کلی نصیحتم کرد که برگردم...وقتی بهش گفتم دیگه راه برگشتی واسم نمونده دیگه چیزی نگفت ...گفت جرات نمیکنه بذاره شب خونشون بمونم...ولی بعد زنگ زد به خالش و گفت دوستم از شهرستان اومده و ازش خواست یه مدت بهم جا بده..خالش هم قبول کرد من برم اونجا....این ده روز رو بیخبر از همه جا اونجا موندم...یه بارم که به جمشید زنگ زدم که بفهمم چی شد که اونجوری شد بهم فحاشی داد و گفت دیگه بهش زنگ نزنم...گفت به نفعمه خودمو گم و گور بکنم...
تو چشماش خیره شدم..به نظر نمیرسید دروغ بگه..نمیدونم چرا...اما یه حسی بهم میگفت حرفاشو باور کنم ..
جمشید هنوز با یه پوزخند زل زده بود به سمانه...یعنی سمانه نفرتی رو که تو چشمای جمشید بود رو میتونست بخونه یا نه...رو کردم به جمشید...
_حرفاشو قبول داری یا نه؟؟
_حتی یه کلمشو....
_یعنی همش دروغه؟؟
_پَ نَ پَ راسته...این دختر از همون اول عین ادامس چسبیده بود به من...حالا هم میخواد تلافیه کم محلیایی که بهش کردمو در بیاره....منو چه به دختر اسدالله...کافی لب تر کنم هزارتاخوشکلتر و اصل ونصب دارترش جلوم صف میبندند....
سرم رو بر گردوندم و سمانه رو که تو خودش مچاله شده بود نگاه کردم...
_میخوای بگی تو به سمانه وکالتنامه ای ندادی...
_شک نکن....
_پس اسم تو تو این وکالتنامه چیکار میکنه؟؟
وکالتنامه محضری رو از تو جیبم در اوردمو جلوش گرفتم....قسم میخورم که با دیدنش جا خورد....نگاه خشمگینش رو باز انداخت رو سمانه...
_من از هیچی خبر ندارم....
_لابد از اینم خبر نداری محضری که این وکالتنامه رو تنظیم کرده مال بابای رفیقته و حسب اتفاق رفیقتم داخلش کار میکنه...
_....
_یا اینکه نگهبان مجتمع وقتی داشتی پاکت رو مبدادی سمانه شاهد بوده...
بازم چیزی نگفت.....
رو کردم به سمانه ...
_گوشیو که جمشید داد بهت رو بده به من...
دست لرزونشو کرد تو جیب مانتوش یه موبایل گذاشت کف دستم....یه نوکیا یازده دوصفر بود...یاد گوشی گالکسی که با اونهمه وسواس براش خریده بودم افتادم...زیر لب طوری که بشنوه گفتم:
_ خلایق هرچی لایق...
رفتم سمت جمشید و گوشی رو گرفتم جلوش..
_حالا در مورد این یکی چی داری بگی...
_چی بگم والله ...مدلش قدیمیه ولی حمالیش خوبه...مبارکه صاحابش...
_یعنی میخوای بگی صاحبشو نمیشناسی...
_باید بشناسم؟؟
_دیشب زنگ زدم به وکیلم و شماره رو دادم بهش ....امروز رفت مخابرات استعلام گرفت...
_.....
خندیدم و گفتم:
_فکر نکنم میدونستی این خط ایرانسل به نام کیه؟؟نه؟


جواب نداد...شایدم جوابی نداشت که بگه...
_مطمئنم صفر برزگر نامی رو حتما میشناسی...یا بهتره بگم حاج برزگر.........
_.......
_چیه؟؟ نکنه میخوای بگی نمیشناسیش؟؟
با کینه داشت نگام میکرد...گوشی رو جلوش تکون دادم...
_گند زدی جمشید خان ..کسی که میخواد بساط ادم کشی راه بندازه اول یه همدست باهوش و زرنگ پیدا میکنه....دوم هیچ شاهد و هیچ ردی از خودش به جا نمیذاره نه اینکه بیاد در اپارتمان مقتول بخت برگشته و دو ساعت تابلو وایسه....سوم اینکه برای ارتباط با همدستش و دریافت گزارش لحظه به لحظه نمیره از خطی که به اسم باباشه استفاده کنه....
_...........
_حالا چه دروغی میخوای تحویل پلیسا بدی شاه پسر؟؟....
صورتش مچاله شده بود..خیلی دلم میخواست بفهمم به چی فکر میکنه...با انگشت کوبیدم رو پیشونیش...
_شنیدم تو گوشیت کلی فیلمای اونجوری داری..حتی از دخترای ایرونی....اگه به جای اون همه فیلم مزخرفی که تو موبایلت ریختی دوتا فیلم جنایی دیده بودی بهتر میتونستی نقشه بکشی...نامرد احمق ...
با پر رویی زل زد تو چشمام و گفت:
_هیچی رو نمیتونی ثابت کنی....زن تو از من دزدیدتش...من بیگناهم...شاید بتونی منو تحویل بدی ولی نمیتونی مجبور به اعترافم کنی ...مطمئن باش به یه هفته نمیکشه که میام بیرون...
_راستی..پس اعتراف نمیکنی؟؟..
_نه چون کاری نکردم که بخوام اعتراف کنم....
_پس راه دیگه ای برام نمیذاری جز اینکه.....
دست کردم و از تو جیب شلوارم یه بسته ی کوچیک سفید رنگ در اوردم...
_...از شیوه ی خودت استفاده کنم...
گنگ نگام کرد....
_میدونی این چیه؟؟؟...
ساکت چشم دوخت به بسته...
_این همون دوای گیاهی که هرشب جاج صفر میخوره تا خوب خوابش ببره....
آروم گره ی محکم بسته رو باز کردم...
_با حساب اینکه یه مقدارشو من خوردم و یه مقدارش رو دادیم به ازمایشگاه سم شناسی ولی خوب برکتی داشته..اونقدر هست که تو هم ازش یه کم بچشی...
با چشمای از حدقه در اومده خیره زل زده بود بهم...پالتوم رو از روی میز برداشتم و دست کردم از تو جیبش بطری دوغ کوچیکی رو که از سوپری خریده بودم در اوردم و نشونش دادم...
_اینم که میدونی چی هست...محلی نیست.. ولی از مارک خوبیه..
در بطری رو باز کردم و نصف پودر رو ریختم توش..زیر چشمی داشتم جمشید رو نگاه میکردم...وحشت زده خودش رو تو دیوار فرو کرده بود....آرش که تا اون موقع ساکت مونده بود اومد نزدیک و اروم تو گوشم گفت :
_معلوم هست چیکار میکنی داداش؟!
_میشه ساکت باشی تا کارمو بکنم...
با دلخوری نگام کرد و چیزی نگفت...همونطور که بطری رو بهم میزدم تا خوب مخلوط شه رفتم طرفش....
_چته؟؟ ...گرخیدی چرا؟؟مگه به سمانه نگفتی بابات هرشب میخوره!!... فوق فوقش یه چند ساعتی سنگین میخوابی و خستگی در میکنی...
با چشمایی که داشت از کاسه در میومد چشم دوخته بود به شیشه....
_ترس نداره که...خیلیم درد نداره...یعنی واسه من اونقدرا درد نداشت....فقط اول احساس تنگی نفس میکنی ....بعد میبینی نمیتونی نفس بکشی ونفست بالا نمیاد...اونوقت سوزش معده ت هم شروع میشه...یه جورایی حس میکنی داری اتیش میگیری....بعد صدای ضربان اون قلب سیاهتو که ثانیه به ثانیه میزد رو میشنوی که اونقدر کند شده که ضربانش تو یه دقیقه ، به یه عدد ده رقمی هم نمیرسه...اخرش هم میبینی نمیتونی رو اون دو تا پای سالمت وایسی و اون هیکل نجست با کف زمین یکی میشه.....
هرچی بهش نزدیکتر میشدم بیشتر خودشو هل میداد تو دیوار...انگار که دیوار پشت سرش قرار بود از هم وا بشه...
_همه اینا به کنار درد زهر خوردن از دست زنی که عاشقشی و مثل یه بت میپرستیش به کنار....که اونم از خوش شانسیت چون همچین زنی در زندگیت وجود نداره پس تجربه ش نمیکنی...
به آرش اشاره کردم...
_ دو تا دستشو از پشت محکم بگیر.....
_داداش!!
_مگه با تو نیسستم...بجنب....
آرش با تردید جلو رفت و کنارش زانو زد....جثه آرش دوتای جمشید بود ...حتی یه دستی هم میتونست نگهش داره اما ترس و تردیدش باعث شد تا جمشید با یه کم تقلا خودشو از تو دستاش در بیاره..فریاد کشیدم..
_آرش...
با شک نگام کرد...اینبار دو تا دستای جمشیدو کشید عقب تو یه دستش گرفت و با اون یکی دستش ،دستاشو قفل کرد....


اینبار هرچی تقلا کرد نتونست خودشو از قلاب دستای آرش آزاد کنه...
_من هیچی نمیدونم...لعنت به همتون...ولم کن...
موهاشو تو دستم گرفتم و سرشو اوردم بالا..بطری دوغ رو گرفتم جلوی دهنش...لباشو روی هم فشارداد......انگشتای شست و اشارمو گذاشتم دو طرف لپش و تا جایی که میشد به داخل فشار دادم...دهنش به اندازی یه سکه بیست و پنج تومنی قدیمی باز شد...
_اعتراف میکنی یا ادامه بدم....
چیزی نگفت و عوضش تا میتونست تقلا کرد..
_چه نقشه ای تو سرت بود؟؟....با کشتن من میخواستی به چی برسی؟؟
به شدت تقلا میکرد و سعی میکرد تا صورتش رو از تو دستام آزاد کنه...انگار هنوز جدی نگرفته بود....شاید فکر میکرد دارم شوخی میکنم....بطری رو بالا گرفتم و تو دهنش چپوندم....چند قلپ که رفت تو شکمش فشار دستمو کمتر کردم و مکث کردم.....سرش رو به زور برگردوند و به سرفه افتاد..
_این بازی رو خودت شروع کردی.....پس باید تا اخرش رو بری..
صورتش رو دوباره تو دستام گرفتم و بطری رو کردم تو دهنش که یه کلمه از تو گلوش داد بیرون ...بطری رو کشیدم بیرون...
_چیزی گفتی؟؟
اب دهنشو تف کرد بیرون و سعی کرد عق بزنه.......
_باشه.... باشه ...
_چی باشه؟؟؟
از شدت وحشت داشت کپ میکرد...همینجور که نفس نفس میزد گفت:
_میگم.....
_خوب...
_میگم...همه چی رو میگم..ولی اول تا دیر نشده....منو برسون...برسون به یه....به یه بیمارستان...
با اشاره من آرش حلقه دستشو باز کرد....تا دستاشو ازاد دید انگشتش رو تا ته کرد تو حلقشو و عق زد.
_تا همه چی رو نگی نه خبر از بیمارستان هست از دوا درمون .....
_.....
_هرچی هم معطل کنی امکان نجاتت رو کمتر کردی..
انگشتش رو بیشتر کرد تو حلقش و سعی کرد عق بزنه...
_بهتره تا اون مواد تو بدنت پخش نشده حرف بزنی ....
چشماش افتاد به بطری اب معدنی که تو فاصله نیم متریش کنار پتو افتاده بود...قبل از اینکه به سمت بطری اب حرکت کنه پیش دستی کردم و بطری رو برداشتم...
_تا حرف نزنی حتی از آبم خبری نیست...
داشت به گریه میافتاد ...با چشمای گرد شده ش گفت:
_....باشه ....باشه کار من بود...
_چی کار تو بود؟؟
_این من بودم که موادو به سمانه دادم ...
_خوب...
_من بهش دروغ گفتم....اول رفتم سراغ یکی از بچه محلا که تو کار مواد بود...میخواستم ازش یه چیزی تو مایه های تریاک بگیرم ...یه خورده ازش پرس جو کردم...گفت تو لابراتوار یکی از رفیقاش یه ماده جدید از هروئیین کشف کردن که اگه یه کم زیادی ازش بخوری ضربان قلب و فشار خون رو پایین میاره طوری که همه فکر میکنند طرف سکته کرده....منم فکر کردم تریاک زیادی تابلوئه...سوا اینکه سمانه هم تو خونه باباش تریاک دیده بود و تا میفهمید قبول نمیکرد...بعد رفتم محضر بابای رفیقمو ازش خواستم یه وکالتنامه دستی برام بنویسه...گفت اینجوری و بدون پرفراژ محضر هیچ اعتباری نداره ...میدونستم سمانه از این چیزا سر در نمیاره....رفتم در مجتمع و گفتم یکی از فامیلاشونم....نگهبان زنگ زد اما کسی جواب نداد...مطمئن بودم سمانه باید خونه باشه... کلی خواهش کردم تا بره واحدو بزنه...گفتمش موضوع مرگ و زندگیه تا یکی رو گذاشت سر جاش و خودش رفت بالا...سمانه که اومد پایین از دیدن من همچین جاخورد که گفتم الانه که نگهبانه بو ببره...
مکث کرد....نفساش به شماره افتاده بود...ترس از مرگ تو چهره ش داد میزد....
_خوب ...دنبالشو بگو تا دیر نشده...
_اول یه مشت دوستت دارم و نمیتونم دوریت رو بیشتر از این تحمل کنم و از این مزخرفا تحویلش دادم.....وکالتنامه رو بهش دادم و گفتم کافیه اثر انگشت بهادرو پاش باشه...اونم گفت بهادر هیچ وقت قبول نمیکه طلاقم بده...منم گفتم یه راه داره فقط کافیه که یه کم شجاعت داشته باشه....بعد پودر دادم دستش گفتم خواب اور گیاهیه ...از این مشتریامون زیاد میخرند....بریز تو غذاش....ترسیدو قبول نکرد....کلی التماسش کردم بازم از ترسش راضی نشد....
به اینجا که رسید باز ساکت شد....نگاهی به سمانه کردم که خاموش داشت نگاش میکرد....
_اگه راضی نبود چه جوری راضیش کردی؟؟
_.....
دوباره خفه خون گرفته بود....مثل این بود که یادش رفته چی خورده...
درب بطری اب معدنی رو باز کردم و بطری رو کمی کج کردم.....
با دهن باز به قطره قطره های آب که روی زمین میریخت نگاه میکرد...


با دهن باز به قطره قطره های آب که داشت میریخت روی زمین نگاه میکرد...
_ زدم رو دنده تهدید.....گفتم اگه اینکارو نکنی خودم دست به کار میشم و یکی دونفرو میفرستم سر وقتش تا از شرش خلاص بشم و از این تهدیدا...
همونجور که نشسته بود دستش رو دراز کرد تا بطری رو بگیره...بطری رو عقب کشیدم....با التماس فریاد زد..
_نریزش لعنتی...
رنگ صورتش حالا مثل گچ سفید شده بود....
_برای چی موبایلی که به اسم بابات بود رو دادی دستش؟!
_یه گوشی تو دکون دیدم...فکر کردم مال مشتریه،جامونده ...منم یواشکی بدون اینکه بابام بفهمه غرش زدم...
_خندید و ادامه داد...
_خبر نداشتم اق بابام دوتا خط داره...
_واسه ی چی به سمانه سپرده بودی بهت زنگ بزنه؟!
_به سمانه سپرده بودم وقتی دوغ رو خوردی فوری با من تماس بگیره ...خودم اون پایین دورتر ازمجتمع تو ماشین منتطر تماسش بودم....میخواستم کار که تموم شد خودمو سریع برسونم.... اونموقع حقیقتو بهش بگم تا قضیه لو نره ..اما اونقدراحمق و دست و پاچلفتی بود که اول زنگ زده بود به نوچه ت...
سرفه ی بلندی کرد وادامه داد.....
_ اون پایین میدیم امبولانس اومد و رو یه برانکارد بردنت..نیم ساعت بعدش سمانه دوباره زنگ زد....هنوز نفهمیده بود چی به چیه...بی عرضگیش دیوونم کرده بود... همه حسابامو به هم ریخت....اونقدر عصبانی بودم که اگه دستم بهش میرسید همونجا خفش میکردم.تا میتونستم بهش فحش دادم و گفتم یه جایی خودشو گم گور کنه...
از شدت ترس چیزی تا سکته نداشت...
_برای چی این کارو کردی؟
_......
دوباره سر بطری رو کج کردم....مات به ابی که شرشر روی زمین میریخت خیره شد..با صدایی که عجز و ناتونی توش فریاد میزد گفت:
_لعنتی من دارم میمیرم..چرا میریزیش؟!...
_ هدفت چی بود؟؟به چی میخواستی برسی؟؟
فریاد زد....
_ میخواستم به وقتش باج بگیرم...
_باج ؟؟!!
زل زدم به سمانه که ناباورانه گوش میکرد....
_منظورت همون حق سکوته دیگه؟؟!!....
_تقصیر خود لعنتیت شد..اگه پولی رو که ازت خواسته بودم داده بودی ، هم من از شر این دختره ی سریش راحت میشدم هم تو از شر من...یه معامله بود که دو طرف ازش سود میبردند..اما تو قبول نکردی...
زیرچشمی به سمانه که همچنان بهت زده زل زده بود بهش کردم و گفتم:
_معامله؟؟!!!
_آره....معامله...تو قبول نکردی و منم تصمیم گرفتم از در دیگه ای وارد شم... یادته بهت گفتم سمانه چقدر برات می ارزه ...برگشتی گفتی قد زندگیم...
نفساش تند تر شده بود....
_لعنت به همتون ...منو برسونید به یه خراب شده ای تا دیر نشده...
با بیتفاوتی نگاش کردم و بطری اب رو انداختم جلوش ...سریع به طرف بطری رفت و برش داشت و به دهن برد...سرجمع به اندازه ی یه قلپ اب توش نمونده بود....اب رو که خورد پوزخندی زدم و گفتم:
_خیلی دلم میخواد سَقَط شدن ادمی مثل تو رو ببینم...شنیدی میگند چاه کن خودش ته چاهه...حکایت خودته....میخواستی جون منو بگیری اما حالا خودتی که عین یه سگ جون میکنی....
_لعنت بهت...تو قول دادی...
دو دستامو ستون بدنم کردم و نشستم رو میز...شیشه ی دوغ رو گرفتم به دستم و نگاش کردم...
_قول؟!!...یادم نمیاد اسمی از قول برده باشم...
به هق هق افتاد....
_التماست میکنم....من خیلی جوونم... تازه بیست وچهار سالم شده ...نمیخوام بمیرم..
دهنه ی بطری دوغ رو با دستم تمیز کردم...
_ناراحت نباش...منم جوون بودم...بیست و نه سال همچینم سن زیادی نیست....برا منم زود بود عزراییل واسم نوبت بندازه ..
_التماست میکنم...بزار لااقل خودم برم تا یه.......
بطری رو گذاشتم تو دهنم و یه جا تمام محتویاتش رو سر کشیدم....بعد هم جلوی چشمای گرد شده ی جمشید بطری خالی رو پرت کردم تو صورتش...
_دوغ خوشمزه ای بود....حیف بود سگ خور بشه.....


_دوغ خوشمزه ای بود....حیف بود سگ خور بشه.....
بدون اینکه نفس بکشه گیج زوم کرده بود رو صورتم...
_جمع کن خودتو...همش فیلم بود....
تا به خودش بیاد صدای قهقه آرش تو اتاق پیچید..
_ایول داداش...کم مونده بود منم پس بیافتم چه برسه این چوله ی نامرد...
رو به جمشید گفتم:
_چیه ؟؟...فکر کردی فقط خودت بلدی تئاتر بازی کنی و فیلم بیای....سرکار رفتی احمق..
به شیشه خالی دوغ نگاه کرد...
_اما من حالم خوب نیست..
_تا حالا اسم تلقین به گوشت خورده....این همونه ابله...
اشاره به بسته پودر روی میز کردم...
_اینی که میبینی آرده....
با ناباوری نگاهی بسته کرد و اب دهنش رو قورت داد...
_ آرده !!
_آره.... آرده گندمه....
به قیافه ی در همش پوزخندی زدم و ادامه دادم..
_....نترس چوله ...عزراییل حالا حالاها باید پات صبرکنه....

نگاهی به ساعت انداختم....نزدیک ده بود...به آرش اشاره کردم بیاد نزدیک...اومد وسرشو گرفت جلوم...اروم گفتم:
_سمانه رو ببر سوار ماشین کن...مواظب باش کسی نبیندش...
نگاهشو بین من و جمشید چرخوند...
_میخوای چی کارکنی؟!
بیحوصله گفتم:
_برو تا بیام.....
_داداش یه وقت دردسر درست نکنی شر بشه...
با اخم نگاش کردم..هیچی نگفت و دو تا دستاشو گذاشت رو چشماشو رفت ....سمانه وقتی ایستاد نگاهی به جمشید انداخت ..حالا دیگه خبر از اون عشق افلاطونی نبود..نفرنی رو که با اون چشمای عسلیش به صورت جمشید پاشید رو به وضوح دیدم...بالاخره دوزاری این دختر هم افتاد...صدای بسته شدن در سوله که اومد از روی میز بلند شدم ورفتم طرف جمشید...یقه پیرهنشو گرفتم به دستام و کشوندمش بالا...تن لشش هنوز از ترسی که کرده بود سنگین بود...چسبوندمش به دیوار و سرم رو بردم نزدیم صورتش....
_اینکه از سادگی یه دختری که فقط نوزده سالشه اینجور سوء استفاده کنی و بعد اواره ی خیابوناش کنی و بخوای کاسه کوزه همه چی رو سرش بشکونی قصر در بری اخرِ اخرِ نامردیه... اگه باباتو ندیده بودم و یه ذره از وقاحت تو رو داشتم میگفتم شیطون با ننت سر و سری داشته و یکی مثل تو رو پس انداخته...
دستمو گذاشتم رو گلوش و محکم فشار دادم...
_بهتره خوب به چیزی که میگم فکر کنی...این دفعه هم گذشت میکنم و پی شو نمیگیرم ولی به روح مادرم قسم اگه یه بار دیگه ، فقط یه بار دیگه دور و بر خودم یا این دختر ببینمت این دفعه با مامور میام سروقتت و تا ته شو میرم....مطمئن باش اونقدر اشنا دارم که حتی واسه ی کار نا کرده تا اخر عمرت تو زندان اب خنک بخوری...پس به نفعته گورتو واسه همیشه گم کنی....
گلوشو محکمتر از قبل فشار دادم...
_مطمئن باش این تو بمیری از اون تو بمیریها نیست...حالیت شد یا جور دیگه ای حالیت کنم؟؟
اب دهنشو قورت داد و سرشو تکون داد...
_نشنیدم چی گفتی؟؟
_باشه...
_باشه چی چی؟؟
با صدایی که به زحمت از گلوش در میومد گفت:
_میرمو گورمو گم میکنم...هرچی تو بگی...
ولش کردم...ولو شد روی زمین و شروع کرد به سرفه کردن...گوشی رو پرت کردم طرفش...
_ما که رفتیم زنگ بزن رفیقات بیان دنبالت..
پالتوم رو از روی میز برداشتم و پوشیدم...
_مطمئن باش اگر اون دهن گشادتو باز کنی اول از همه واسه خودت بد میشه...



صدای قطره های بارون که به سقف سوله میخورد موسیقی قشنگی ساخته بود......اگر موقعیت دیگه ای بود میگفتم ارامش بخشه اما اینجا و تو این موقعیت بهترین چیز برای رسیدن به آرامش فراموشی بود... موهام رو که پخش پیشونیم شده بود با دست فرستادم عقب و گفتم :
_تو عمر سی ساله م چشمم به ادمای زیادی خورده بود....از هر قماشی که بگی....میون خلافکاراشم از دزد و کلاهبردار گرفته تا قاچاقچی و حتی قاتل...ولی تو میونشون از همه نامردتر بودی...بهتر بگم نامردترین و پست ترین ادمی بودی که دیدم...یه انگلی که جز مکیدن خون این و اون هنری نداشت....انگلی که حتی از خوردن خون دختری که عاشقش بود هم نگذشت...

*****************

_حیدر...حیدر...
داد زدن فایده ای نداشت...به ناچار تو اون رگبار بارون تا پشت سوله رفتم..تقه ای به پنجره زدم و در راننده رو باز کردم..صدای هایده با بوی سیگار همه ماشینو پر کرده بود...
_چرا هرچی صدا میزنم یکی جواب نمیده؟
حیدر از ماشین پیاده شد و گفت:
_شرمنده اقا به خاطر بارون تو ماشین نشسته بودیم...
_میتونید برید...دیگه لازم نیست اینجا بمونید...
گنگ نگام کردند....
_کارتون اینجا تموم شد...میتونید برید خونه هاتون...
_پس این پسره چی اقا؟؟
_یه موضوعی بود که حل شد...گوشیش رو پس بده....آدرس اینجا رو هم بهش بده زنگ بزنه یکی بیاد دنبالش و شرشو کم کنه....
برگشتم سمت ماشین آرش....پشت رل منتظر نشسته بود....درو باز کردم و سوار شدم...
_عجب بارونی...
_چی شد داداش ؟؟!!...
چند تا دستمال کاغذی کشیدم بیرون و سر و صورتم رو خشک کردم..
_حرکت کن تو راه بهت میگم..
به صندلی ماشین تکیه دادم و به رو برو خیره شدم..
_کجا برم. ؟؟..
_برو سمت خونه...
بارون با شدت به شیشه های ماشین میکوبید...برف پاک کن تند تندقطره های بارون رو کنار میزد اما باز به سختی میشد جاده رو دید....از آینه به سمانه چشم دوختم..ساکت نشسته بود و سرش رو زیر انداخته بود....احساسات متضادی در یه لحظه به طرفم هجوم اوردند....از نفرت و انزجار گرفته تا ترحم و دلسوزی....اما مطمئن بودم عشق میونشون نیست...شاید عشق هم تاریخ مصرف داشت....بادقت نگاش کردم....داشت میلرزید...بدون لباس گرم بیرون اومده بود...این دختر زیادی بیفکر بود...پالتوم رو در اوردم و چرخیدم به سمت عقب..
_بپوش تا یخ نزدی...
نگاهی به پالتو که روبه روش گرفته بودم کرد و بعد با شرمندگی نگام کرد...
_با توام ...بگیرش...
دست لرزونش رو جلو اورد و پالتو رو از دستم گرفت....صاف نشستم و حرارت بخاری ماشین رو تا اخرین درجه بالا بردم...فارغ از هر خیالی چشمام رو گذاشتم رو هم....

_داداش...داداش بلندشو رسیدیم...
با تکون دستای ارش بیدار شدم...دستام رو گرفتم به چشمام......
_چه خبرته؟!این چه مدل تکون دادنه؟!
_شرمنده داداش...رسیدیم...
چشمام رو باز کردم و به ساختمون نگاه کردم.....بیشتر واحدا چراغشون خاموش بود....نگاه به ساعت کردم ....تازه یازده و نیم بود...بدنم حسابی بسته بود...کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم:
فردا نمیخواد بری نمایشگاه...به حیدر بسپار فردا جات وایسه...
_فردا نرم !! واسه چی؟!مگه فردا چه خبره ؟؟!!
_سمانه رو برسون خونه اسدالله.....فردا صبح برو دنبالش و ببرش دفتر هومان....حواست باشه قبلش تماس بگیر تا مطمئن باشی دفتر باشه...چندتا وکالتنامه امضا کرده پیشش دارم...به هومان بگو از سمانه هم امضا بگیره...
کمربند ماشین رو باز کردم...
_بهش بگو بهادرخان گفت با سریعترین روشی که بلده تمومش کن..اینم بهش بگو میخوام یه ماهه همه چی تموم شده باشه....
_فردا چی؟!خودت نمیای نمایشگاه؟!
در ماشین رو باز کردم...
_گمون نکنم...میخوام تا ظهر فردا بخوابم...
از ماشین پیاده شدم....قبل اینکه در رو ببندم خم شدم و گفتم:
_لطف کن یادت بمونه و تا فردا ظهر بهم زنگ نزن..
دوباره صدای شکستن بندانگشتاش بلند شده بود...بی توجه به سمانه در ماشین رو بستم...

*************



فصل پانزدهم

گاهی وقتا اونقدر خسته هستی که مثل یه جنازه میافتی اما اونقدر فکرای مختلف تو ذهنت رژه میرن که خواب سراغت نمیاد...الانم از اون گاهی وقتا بود...تصویر این سه ماه درست از لحظه ای که دیدمش تا همین امشب یک ریز از جلوی چشمام رد میشد.لازم نبود فکر کنم که کجای کارم اشتباه بوده که به اینجارسیدم ..اشتباه من اونقدر واضح بود که لازم نبود برای پیدا کردنش فسفر زیادی سوزوند.نباید درگیر عشق یه طرفه میشدم..عاشق زنی شدن که خودش عاشق دیگری بود بزرگترین اشتباه زندگیم بود.درد دوست داشتن کسی که یکی دیگه رو دوست داره ادمو نابود میکنه....خمیازه ای کشیدم...باید همه ی خاطرات این سه ماه لعنتی رو فراموش میکردم...
دکمه های بلوزم رو تا اخر باز کردم..اونقدر خسته بودم که بدون اونکه لباسم رو عوض کنم روی تخت دراز کشیدم...دسته ای از موهام رو به دست گرفتم....فردا اول از همه باید میرفتم ارایشگاه...موهام زیادی بلند شده بود..یه اصلاح حسابی میخواست...بعدم میرفتم دیدن مهناز ...اگر مربیش قبول میکرد چند روزی میاوردمش خونه...تو این چند روز فقط تلفنی باهاش صحبت کرده بودم....حالا حتما حسابی توپش پر بود و باید میرفتم واسه منت کشی و...
صدای زنگ در بلند شد...چشمام رو باز کردم... ساعت دیواری اتاق ساعت یک نیمه شب رو نشون میداد ...یعنی کی بود این موقع شب...دوباره زنگ در زده شد...غیر از دختر همسایه سابقه نداشت کسی مستقیم در واحد رو بزنه....حوصله هیچ مزاحمی رو نداشتم...بی خیال زنگ خونه دوباره چشمام رو روی هم گذاشتم اما هرکی که بود کوتاه بیا نبود...با بی حوصلگی از روی تخت بلند شدم...بدون اینکه زحمت روشن کردن چراغای خونه رو به خودم بدم درو بازکردم....تو همون تاریکی هم میشد هیکل آرش رو خیلی واضح تشخیص داد...تعجب زده نگاش کردم...
_تو اینجا چیکار میکنی؟؟...چرا نرفتی خونه؟؟
_میشه بیایم داخل؟؟
بیایم!!! بدون توجه به جمع بستنش از جلوی در کنار رفتم...مردد به پشت سرش نگاهی انداخت..سرم رو چرخوندم و نگام به سمانه که با یه چمدون پشت سرش ایستاده بود افتاد...
_این اینجا چیکار میکنه؟!مگه قرار نشد برسونیش خونه اسدالله؟!
آرش اروم دستاش رو به پایین تکون داد....
_اروم باش داداش...ولله منم بی تقصیرم...نصفه شبی خوبیت نداره جلوی در همسایه داد و فریاد راه بندازی.... بذار بیام داخل تا واست توضیح بدم...
_میگم چرا نبردیش؟
_بابا یه دقیقه مهلت بده...
کنار رفت تاسمانه بیاد داخل و بعد در رو بست...
دستامو گرفتم زیر بغل و با عصبانیت به سمانه که سرش رو زیر انداخته بود نگاه کردم..
_خوب....
_میگی من چیکار کنم...بردمش محلشون...گفتم پیاده شو تا در خونه برسونمت....حتی حاضر نشد از ماشین پیاده بشه....
با غیض نگاهی بهش انداختم...
_پیاده نشده !!! چرا ؟؟!!
_چه میدونم!!...افتاده به التماس....میگه مادرش مریضه اگه اینجوری و با این قیافه ببیندش پس میافته.....گفتم مامورم و معذور...امر امر داداش بهادرِ....پیاده شو تا بذارمت در خونتون....برگشته میگه پارکی امامزاده ای پیاده ش کنم..هر کاری کردم پیاده نشد که نشد...منم که نمیتونستم نصفه شبی تو این شهر بی در پیکر ولش کنم تو پارک...اخرش شروع کرد به گریه و التماس که بیارمش اینجا...
به سمانه نگاه کردم که هنوز سرش پایین بود....
_اینجا !!! واسه چی اینجا ؟؟مگه اینجا کاروانه؟؟!!
_چه میدونم داداش...گفت باهات حرف داره..
خمیازه بلندی کشید و ادامه داد...
_منم بهش گفتم داداش بهادر دیگه حرفی باهات نداره اگرم حرفی داری صبح به وکیلش بزن اما گوش نکرد...گفت باید با خودت حرف بزنه......


با غیض نگاش کردم و رو به آرش گفتم:
_چه حرفی؟!
شونه هاشو بالا انداخت و دوباره خمیازه کشید....
_چیه ؟؟چرا این همه خمیازه میکشی؟؟
_چیکار کنم داداش ....دوشبه که نخوابیدم...دیشبم تا صبح با بچه ها داشتیم نگهبانی اون عوضی رو میدادیم...
راست میگفت...دیگه داشت از چشماش اب میومد..دوباره نگاهی به سمانه انداختم...یعنی حرف دیگه ای هم برای گفتن مونده بود...
_بهتره تا خوابت نبرده بری خونه...
_نه داداش...صبر میکنم تا دوباره ببرمش...
_نمیخواد....میترسم با این حالی که داری تا برسی خونه پشت فرمون خوابت ببره...
_میخوای چیکار کنی داداش؟؟...نکنه میخوای بذاری شب تو خونت بمونه؟؟...
پوز خندی زدم و به سمانه که اول ورودی ایستاه بود نگاه کردم....سرش اونچنان پایین بود که میگفتی الانه که بخوره به کف زمین...
_هنوز مغز خر نخوردم ...حرفاش که تموم شد با اژانس میفرستمش بره خونه ی اسدلله....
آرش نگاه مرددی بین منو سمانه انداخت..
_ببین داداش میتونم تو ماشین منتظر وایسم.....
_بهتره بری...با اژانس که بره دیگه مجبوره خونه ی باباش پیاده شه...

در رو پشت سر آرش بستم...
_بیا تو حرفت رو بزن و تا دیرتر نشده برو...
برگشتم و روی نزدیکترین مبل به ورودی نشستم...آروم قدم برداشت و روبه روی من ایستاد...یه پام رو گذاشتم رو اون یکی پام و دستامو گرفتم به سینه...یه نگاه به ساعت کردم و خیره نگاش کردم...
_ساعت یکه..تقریبا از خواب بیدارم کردی...پس بهتره دلیل خوبی برای اینکارت داشته باشی...
_........
_امیدوارم حرفات تکراری نباشه...
_..........
_مگه قرار نبود حرف بزنی؟؟زود باش تا دیر تر ازاین نشده ؟؟
_............
نفس بلندی کشیدم...از جام بلند شدم و تلفن رو برداشتم...
_من فردا کلی کاردارم...علاوه براون باید برم دنبال مهناز واسه ناز کشی....از این به بعد اگر کارم داشتی با وکیلم تماس بگیر...برات یه ماشین میگیرم برو...
شماره رو کامل نگرفته بودم که صدای نه خفه ای رو شنیدم...سرم رو بالا اوردم و نگاش کردم.....پالتوم رو که هنوز تو دستش بود محکم فشار میداد...
_چیزی گفتی؟!
_میدونم خیلی پرروییه که خواستم باهات حرف بزنم اما.....
_اما چی؟؟
_......
_مگه کری...اما چی؟!
بغض دوباره تو صداش پیچید...
_منو نفرست خونه اسدالله...
خنده م گرفت...
_اونوقت کجا بفرستمت؟؟
_..........
_نشنیدی میگند دست دستو میشناسه..
_مادرم مریضه...آقام رحم نداره...
_ منو سننه....
_.......
_اونموقع که شوهر شناسنامه ایتو چیزخور میکردی باید فکر اینجاهاش رو هم میکردی...
_.......
_بابت اسدالله هم نگران نباش ...تمام قسطاتو پرداخت کردم...دیگه طلبی از من نداره که بخواد مدعیت شه....
نگاه تحقیر امیزی بهش کردم...
_هرچند، جنسشم همچین مالی م نبود.....از قدیمم گفتند مال بد بیخ ریش صاحبش....
داشتم یک یک حرفاشو به خودش تحویل میدادم...حرفایی که یه روز دلمو به اتیش کشیده بود....خجالت زده تر از قبل سرشو پایین انداخت....


خمیازه ای کشیدم..
_بهتر دیگه بری...خستمه..
با دومین بوق گوشی رو برداشتند..کد اشتراک و ادرس مقصد رو دادم...
_گفت تا ده دقیقه دیگه پایین باشی....
_....
_خوب...معطله چی هستی؟؟ ...تا برسی پایین ده دقیقه شده...
با صدای بغض دارش گفت:
_حتی روی اینکه ازت طلب بخشش کنم ندارم...میدونم کاری که کردم قابل بخشش نیست....
با دستش اشکی که از گوشه ی چشمش میچکید رو گرفت...
_من ابله اگه یه ذره عقل داشتم به این راحتی گول جمشیدو نمیخوردم....ازت نمیخوام منو ببخشی ...
بغضشو قورت داد...
_اینم میدونم که منو دیگه زن خودت حساب نمیکنی...میدونم لیاقت همسریتو نداشتم ...حق داری تا اخر عمر از من متنفر باشی..اما...اما بذار بمونم..بذار اشتباهمو ...
فریاد کشیدم...
_معلوم هست چه زری میزنی؟؟...نکنه باید یادت بیارم چه گهی خوردی....مثل اینکه یادت رفته داشتی منو میفرستادی اون دنیا...
با مشت محکم کوبیدم تو سینه م...
_ میدونی چه ابرویی از من بردی؟؟...خبرداری با من چیکار کردی؟؟... جلو ی بهترین رفیقم روی اینکه سرمو بالا بگیرم رو نداشتم...میدونی بابام اومد تو بیمارستان چی بارم که نکرد....میدونی اگه جلوی این گندی رو که بالا اوردی رو نگرفته بودم نمیتونستم سرمو جلوی هرکس و ناکسی بالا بیارم....
فقط اشک میریخت..شونه هاشو محکم تکون دادم...
_من به کنار اصلا فهمیدی چه بلایی سرت اورد...جوری نقشه کشیده بود که همه کاسه کوزه ها سر توی ساده ی زودباور خوش خیال میشکست...میفهمی چی میگم...درسته فکر میکردی داروی گیاهیه اما اگه اتفاقی میافتاد این توی احمق بودی که تا اخر عمرت گوشه ی زندون اب خنک میخوردی و اون نامرد بیشرف واسه ی خودش راست راست میگشت....
شونه هاشو ول کردم و دستامو بالا اوردم و نشونش دادم...
_اون اشغال تو مشتم بود ولی برای حفظ ابروم گذاشتم که بره...چون هر جور ازش شکایت میکردم پای تو هم احمقم گیر بود..به همین سادگی ...
خندیدم و گفتم:
_حالا میره پشت سر من و به گور نداشتم میخنده...میفهمی چی میگم یا نه؟؟..
مکث کردم تا نفسامو کنترل کنم...
_یادته گفتی طلاقت بدم و منم گفتم با لباس سفید اومدی تو خونمو با لباس سفید میای بیرون....کی گفته حرف مرد یکیه...ما مردا هم اشتباه میکنیم....نگام کن لعنتی ...میگم نگام کن..
چونشو گرفتم تو دستم و سرشو بالا گرفتم..خیره تو چشمای عسلی پر ابش چشم دوختم ...
_منم اشتباه کردم...اشتباهم تو بودی....بهتره بگم بزرگترین اشتباه زندگیم.....حالا هم حرفمو پس میگیرم....دیگه لازم نیست کفن پوش از این خونه خارج بشی...
صدای زنگ خونه بلند شد...از ایفون تصویری صورت یه مرد میانسال دیده میشد...
_بله...
_اقا شما ماشین خواسته بودید؟؟...
_بله یه پنج دقیقه صبر کنید...


ایفونو گذاشتم...نگام افتاد به مانتوی نازکی که تن سمانه بود...سریع از تو اتاق پالتوی سفید عروسکی رو که به سلیقه ی خودم براش خریده بودم برداشتم....یه اسکناس پنجاه تومنی گذاشتم کف دستش و پالتو رو انداختم تو بغلش .
_تو رو خدا بهادر خان...منو نفرست خونه اسدالله...
چشمامو بستم و نفسمو با شدت دادم بیرون...
_بهتره بری تا روی سگ منو ندیدی...
به هق هق افتاده بود....
_یادته تو خونه بی بی گفتی لیاقتت کلفتی خونمه...بذار کلفتی خونتو بکنم...
_کلفتی!!!
با گریه سرشو تکون داد...پوزخندی زدم و گفتم:
_حتی برای کلفتی هم قابل اعتماد نیستی....
بازوش رو گرفتم...
_فردا صبح اماده باش تا آرش بیاد دنبالت....
وارد راهرو شدم و دکمه اسانسور رو زدم...
_دیگه نمیخوام بیشتر از این اسمت تو شناسنامم باشه...
در اسانسور که باز شد هلش دادم تو اسانسور...
_یادته گفتی تو این خونه مهمونی ...مهمونی تموم شد...بهتر دیگه برگردی خونت...
از بیرون دست بردم و دکمه ی همکف رو زدم....قبل از اینکه در اسانسور بسته بشه نگام گره خورد به نگاش...نگاه اخرش مثل یه بچه ی بی پناه وحشت زده بود....داشتم مردد میشدم....دستی به صورتم کشیدم...لعنتی نباید دوباره فریبش رو میخوردم....
خونه که برگشتم اولین وسیله ای رو که دم دستم رسید رو کوبوندم به دیوار...ساعت نزدیک به دو نیمه شب بود...خودم رو با این توجیه که اژانس معتبری هست اروم کردم... دوباره دراز کشیدم رو تخت...روتختی رو گرفتم رو دستم و به رنگ البالوییش خیره شدم....تحریک پذیری ...رنگ اتشین....رنگ عشق...خندم گرفته بود...مناسب تازه عروس دومادا.... با صدای بلند شروع کردم به خندیدن...داشتم دیوونه میشدم..نگام افتاد به دیوار قرمز اتاق....پقی زدم زیر خنده....چه خیالاتی پیش خودم کرده بودم...اتاق بچه...بچه ی من...از شدت خنده گلوم خشک شده بود....یه لیوان اب ریختم و یه نفس سرکشیدم...دیگه نمیتونستم تو اون اتاق بخوابم...رنگ قرمز اتاق دیوونم میکرد....حتمی آرش الان خواب بود...ولی یه پیام که میشد فرستاد...یه پیام با این مضمون براش نوشتم...
"فردا بعد از اینکه رفتی سر وقت سرمدی برو دنبال اون دکوراتوره...بسپار بیاد اینجا... میخوام یه تغییراتی رو تو خونه بده"
دکمه سند رو فشار دادم..مطمئن بودم با صدای تک بوق گوشیش بیدار نمیشه...نگام رفت سمت ساعت تازه سه نیم بود....
یه پتو و بالشت برداشتم و اومدم تو پذیرایی..همونجا روی یکی از مبلا دراز کشیدم..بازوم رو گذاشتم رو چشمام و سعی کردم بخوابم...حس گندی داشتم....تمام سعی و تلاشم برای یه چرت کوتاه هم بیفایده بود..چشمای عسلی سمانه تو اخرین لحظه رهام نمیکرد....اینبار که نگاه به ساعت کردم ساعت تازه پنج بود...لعنتی کی این شب کذایی تموم میشد....دلشوره بدی داشتم.....با فکر به اینکه سمانه تو اون نصفه شبی چه جوری تا خونه رسیده از روی مبل بلند شدم و صاف نشستم....پاک اون کوچه های باریک رو که ماشین رو نبودند فراموش کرده بودم....تلفن رو برداشتم ...با چهارمین صدای بوق صدای خواب الود یه مرد پیچید تو گوشی...
_الو.. اشتراک دویست وده هستم....دو ساعت پیش یه ماشین گرفتم برای بازار کهنه...میشه با راننده ماشین صحبت کنم...
_دویست و ده! سپهرتاج..
_بله...درسته...
_اقا خودم راننده بودم....
_جناب خانم من قرار بود بره خونه پدرش...میخواستم ببینم رسید یا نه؟؟...
حس کردم صدای مردتو هم رفت...
_والله ایشون سرویس رو کنسل کردند.....
_چی؟ !!!
_برای کنسلی هم پول خرد نداشتند...قرار شد بعد بیان در اژانس هزینه کنسلی رو پرداخت کنند...
_یعنی چی کنسل کرده؟!!مرد حسابی پس اونجا چه غلطی میکردی؟!
_واسه چی دادشو سرمن میکشی بنده ی خدا....مگه من وکیل وصی مردمم ...به من چه که دلش نخواسته بره ...والله هرکس دیگه ای هم بود با اون صورتی که شما واسش ساختید نصفه شبی نمیرفت خونه ی باباش....زت زیاد..
مردک بیشعور تلفن رو قطع کرد...اونقدر عصبانی بودم که گوشی رو محکم کوبیدم به زمین..دوباره ساعت رو نگاه کردم ....پنج دقیقه از پنج گذشته بود...پالتوم رو که سمانه روی مبل گذاشته بود برداشتم و از خونه بیرون زدم...


ساعت هفت بود...نزدیک به دو ساعت گذشته رو دور تا دور محله میچرخیدم....پارک نزدیک مجتمع رو از بالا تا پایین وجب به وجب گشته بودم...تمام محوطه ی اطراف ساخمون رو هم گشتم..هیچ اثری ازش نبود..ظرفیت تحملم پر پر شده بود....نصفه شبی تو این بارون کجا میتونست رفته باشه؟؟....تمام ذهنم دوباره میرفت سمت خونه پریسا...ولی از این سر شهر تا اون سر شهرو چه جور میخواست بره...اژانس رو هم کنسل کرده بود...بهترین راه این بود که میرفتم در خونه پریسا کشیک میدادم....برگشتم خونه و لباسای خیسم رو سریع عوض کردم...ماشین رو روشن کردم و ریموت رو زدم...تا اومدم دنده عقب بگیرم نگام افتاد به چادر ماشین همسایه که یه گوشه جمع شده بود....برای یه لحظه نفسم بند اومد....بدون توجه به ماشین روشن پیاده شدم و رفتم سمت چادر .حجم چادر بیشتر از این بود که فقط یه چادر تنها باشه...به سمتش رفتم و یهویی پارچه چادری رو بالا زدم....با دیدن دبه بیست لیتری بنزین زیر چادر به فکر خودم بدو بیراهی فرستادم....بدون شک از یه مخفیگاه دوبار استفاده نمیکرد...خواستم سوار ماشین بشم اما یادم اومد که نگام افتاد به سانتافه مشکی یکی از همسایه ها...چون به ندرت بیرون میرفت همیشه یه چادر رو ماشینش می کشید اما حالا هیچ چادری روش نبود...سمانه گفت دنج ترین..برگشتم و دنبال دنج ترین جای پارکینگ گشتم....هر گوشه ای رو که فکر میکردم دنج ترین باشه رو گشتم....اما خبری از چادر نبود.لابد صاحب ماشین چادر رو برداشته بود....دو باره به سمت ماشین رفتم که بین دوتا ماشین پارک شده کنار هم حجم بزرگی از پارچه ی برزنتی رو دیدم...اروم بدون اونکه صدای پاشنه ی کفشم روی کاشی پارکینگ صدایی ایجادکنه از مابین دوتا ماشین رد شدم....همون چادر بود....یه چادر سفید با خط های یکی در میون سبز ابی....بدون لحظه ای معطلی چادر رو کشیدم....از دیدن چیزی که مقابلم بود خیلی جا نخوردم در عوض انگار حجم وسیعی ارامش به خونم تزریق شد...تکیشو داده بود به دیوار و و دستاشو قلاب کرده بود دور زانوهاش...با کنار رفتن چادر چسبید به دیوار... وحشت زده زل زد بهم...کبودیای صورتش و زخم گوشه ی لبش حالا پر رنگ تر شده بود...تو دو تا چشم عسلیش اونقدر ترس بود که یه لحظه دلم براش سوخت...با به یاداوردن شبی که زیر بارون در به در دنبالش میگشتم خیلی سریع اون حس داسوزی از بین رفت....چشمامو گذاشتم روی هم و با عصبانیت گفتم:
_بلند شو.....
جونی برای بلند شدن نداشت...بدنش میلرزید...چاره ای نبود...زیر بازوشو گرفتم و تا ماشین بردمش...
چادر رو پرت کردم روی سانتافه همسایه و سوار شدم....
تمام راهو سکوت کرده بود...حتی دیگه گریه هم نمیکرد...ماشین رو کنار مسجد محل پارک کردم..در ماشین رو براش باز کردم و گفتم:
_پیاده شو....
به سختی خودشو از مورانو شاسی بلند پایین کشید....
مطمئن بودم درو همسایه با دیدن این صورت کبود اول از همه منو فحش کش میکنند....اروم راه می رفت و واسه قدم برداشتنش از دیوار کمک میگرفت....بچه مدرسه ای ها با مادراشون تند تند از کنارمون رد میشدند...بعضی از مادرا اول با تعجب نگاهی به صورت کبود سمانه وبعد باغیض به من مینداختند....عصبی گفتم:
_شالتو بکش جلو...نمیخواد با این صورت کبود اشک وآه همه رو دربیاری....
روسریشو کشید جلو...گریه ش دوباره در اومده بود . اینبار اب بینی هم بهش اضافه شده بود...نمیدونم این همه اشک رو از کجا میاورد....دستمالی از ته جیبم پیدا کردم و گرفتم طرفش....
_اینقدر گریه نکن....راهی بود که خودت انتخاب کردی...همون اول بهت گفتم همیشه احتمالات رو هم در نظر بگیر...یادت باشه دفعه ی بعد به هر کس و ناکسی که از راه رسید صد در صد اعتماد نکن......از منم گله ای نداشته باش...نه تنها من بلکه هیچ مرد یا حتی زنی با کسی که همچین کاری کرده تو یه خونه و زیر یه سقف زندگی نمیکنه...
سر کوچه شون رسیدیم...ایستادم و رو بهش گفتم:
_بهت توصیه میکنم دور پریسا رو یه خط بزرگ بکشی...اون وضعش از تو خراب تره...اون جمشید بیشرف پشت سر دختر بیچاره صفحه گذاشت و بی ابروش کرد...کاری کرد که نامزدیش بهم بخوره....الانم با یه صورت کبود و یه دست شکسته تو خونه حبسه...چوب حماقت های تو بدجور به تن اون بیچاره خورده...از اسد الله هم نمیخواد بترسی ...اون پیرمرد اولش هارت و پورت میکنه و بعدم کوتاه میاد..از این جراتا نداره که بخواد ادم بکشه....دخترشی..چاره ای جز قبول کردنت نداره...
کوچه خلوت شده بود...
_خوب برو دیگه ...وایمیسم تا بری تو خونه بعد میرم....
اشکاش رو با کف دستش گرفت....سرشو اروم تکون داد ورفت...مثل مجرمی که به سمت محل اعدام میره اهسته قدم برمیداشت....در کل ادم جدی ای بودم ولی سنگدل نه....یه دل سنگ !!!..اینم باید به بقیه دستاوردهای این عشق سه ماهه اضافه میکردم...نگاهی به اسمون انداختم...بارون نیم ساعتی بود که بند اومده بود...یه گوشه ی اسمون یه رنگین کمون محو در اومده بود......اینو میشد یه نشونه خوب تلقی کرد اگر صدای ترمز و افتادن و کشیده شدن یه موتور روی اسفالت کوچه و به دنبالش نقش زمین شدن سمانه این اجازه رو میداد...

***************


پشت در اتاق تو بخش اورژانس نشسته بودم...شونه هامو چسبوندم به دیوار و چشمامو بستم.....عکسای سیتی سمانه رو تو دستم فشار دادم...خوشبختانه اسیب مغزی ندیده بود...فقط باید صبر میکردم تا بیدار بشه و دوباره سیتی بگیرند....موتور سواری که به سمانه زده بود ته سالن راه میرفت...یه مرد تقریبا شصت و پنج ساله بود...از تو یه کوچه ی بمبست که پیچید تو کوچه زد به سمانه...اگه خودم اونجا نبودم و با چشمای خودم ندیده بودم میگفتم که به عمد خودشو انداحته جلوی موتوری تا نره خونه اسدالله....دوباره تصویر بدن بیجونش که سر بمبست افتاده بود و تو سر زدنای موتورسوار و زمینی خیس از بارون دوباره تو ذهنم رژه رفت...به ناچار چشمام رو باز کردم...
_اقا این عکساشونه؟؟....
به احترامش از جا بلند شدم....
_اره پدر جان... دکترش گفت موردی نداره...شما هم بهتره برین.....
_الهی که هرچی میخوای خدا بهت بده....الهی...
حوصله ی تعارف تیکه پاره کردن نداشتم...
_بولله رو سیاهم ...اگه اول صبحی اینهمه بی دقتی نمیکردم این بلا سر دختر بیچاره نمیومد...نمیدونم چطور شد که سرکوچه ایست نکردم ...حالا همیشه اول ترمز میکردم...زمینم که دیدید چقدر سره..
نگام خورد به دوتا پرستار جوونی که داخل ایستگاه پرستاری بروبر منو نگاه میکردند و لبخند میزدند..
_ماشالله به بارون دیشب..بس که زمین سر بود اصلا نتونستم موتورو کنترل کنم و....
به بد بختی مرده رو راهی کردم....دختری که خوشکلتر بود میخ شده بود روی من..نگاش کردم تا از رو بره ولی دختره فکر کرد من پا دادم و چشمکی بهم زد...اخمام رو کشیدم تو هم و دوباره نشستم...سرم به شدت درد میکرد...چشمامو بستم تا هم قیافه ی دختره رو نبینم و هم یه چرت کوتاه بزنم که زنگ تلفنم به صدا در اومد...بدوم اونکه نگاه به اسم مخاطب کنم گوشی رو چسبوندم به گوشم..
_الو....
_الو رییس...بیداری؟؟
بیدار!!!! ساعت چهار بعد از ظهر بود...
_اره بیدارم...چطور....
_خواستم یه ساعت پیش زنگ بزنم...گفتم شاید هنوز خواب باشی؟خوب خوابیدی؟ صدات که هنوز خوابالو میزنه ..
نفس بلندی کشیدم و دستام رو کشیدم به صورتم تا کمی سرحال بیام...عجب خوابی!!بیشتر یه کابوس بود...
_چیکارم داشتی؟؟
_صبح زنگ زدم سرمدی گفت تا ظهر دادگاه داره...قرار شد عصر بریم پیشش...الان دارم میرم دنبال سمانه که...
_اون موضوع رو فعلا بی خیالش...
_چییی؟؟!!
_میگم نمیخواد بری دنبال سمانه..
_منظورت چیه داداش؟!اخه واسه چی؟!
_گفتم یه چند روزی دست نگهدارم کبودیایی که جمشید رو صورتش کاشته بهتر بشه...
_اهان...از اون لحاظ... خوب پس دوباره به اقای سرمدی میزنگم...راستی به اون البالوهه هم زنگ زدم...گفت تا اخر هفته ی دیگه وقتش پره....
تا اخر هفته ی دیگه !!! امروز که چهار شنبه بود یعنی حداقل هشت روز دیگه...کم کم حالم داشت از دکور اون اتاق که هیچی از دکور کل خونه به هم میخورد..
_بیخود...زنگ بزن بگو تا اخر هفته دیگه خیلی دیره...اگه نمیتونه زودتر بیاد زنگ بزنیم یه دکوراتور دیگه تا شاهکارشو جمع کنند....
_باشه بهش میگم....
بعد انگار چیزی یادش اومده باشه داد زد...
_راستی داشت یادم میرفت بهت بگم...راجب این پسره جمشید..
با شنیدن اسم جمشید صورتم تو هم رفت...
_دیشب بچه ها موبایلشو با ادرس سوله رو بهش دادند و خودشون رفتند...
_خوب...
بلند خندید...


_ ولی رییس انگار این جمشید کمرش زیادی قرصه....
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
_چطور مگه؟!
_وقتی بچه ها داشتند میرفتند داد زده از طرف من به رییستون بگو کارشو بدون تلافی نمیذارم....
خندیدم و گفتم:
_اگه این حرفو نمیزد جمشید نبود....خیالی نیست... هیچ گهی نمیتونه بخوره....
_کارت درست...حالا که این دختره رو رد کردی دیگه هیچ نقطه ضعفی نداری که بخواد ازش استفاده کنه..دلم میخواد ببینم چجور میخواد تلافی کنه.....
نگاهی به در بسته ی اتاق کردم....درست میگفت...در برابر جمشید ، سمانه بزرگترین نقطه ضعف من بود..
_راستی رییس نزدیک اخر برجه ها....
اخر برج!!!...اصلا نفهمیده بودم...بهمن امسال چه زود گذشته بود...
_ار فردا امار این ماه رو شروع کن.....اگه عصرم کاری نداری برو دنبال مهناز ببرش پیش آیدا....
_باشه...اما مگه خودت نمیخواستی مهنازو ببینی؟؟!!
_دلم که میخواد ولی کار دیگه ای برام پیش اومده ...اول باید به اون برسم...شاید اگر وقت شد اومدم یه سر اونجا...
بعد گفتن خداحافظ تلفن رو قطع کردم....بی توجه به نگاه پر غیض پرستار میانسالی که از اتاق سمانه بیرون اومد و به طرف ایستگاه رفت چشمام رو بستم تا سردردم کمی بهتر بشه...اونم به ده دقیقه نکشید که مجبور شدم پلکام رو باز کنم ....
_اقا خانمتون بیدار شده...
سرم رو به نشونه باشه تکون دادم تا بره...
_نمیخواین برید داخل؟!
انگار خیال رفتن نداشت..پوفی کردم و ازروی صندلی بلند شدم...دوباره چشمام افتاد به اون دو تا پرستار جوون....این دفعه رنگ نگاهشون عوض شده بود و با اخم زل زده بودند بهم ..سری تکون دادم و دستگیره ی در رو فشار دادم..راست میگفتند شناختن این زنا کار خیلی سختیه..
وارد اتاق شدم...سمانه روی تخت خوابیده بود...چشماش باز بود و نگاش به سمت پنجره...سمت راست پیشونیش رو که شکسته بود باند پیچی کرده بودند....اونهمه کبودی رو صورت خوشکلش کم بود ، حالا یه خراش بزرگ که نتیجه ی کشیده شدن صورتش رو اسفالت کوچه بود به بقیه ی کبودیا اضافه شده بود.در یه جمله میشد گفت که صورتش نابود شده بود...
_بهتری؟؟
نگام کرد و سرشو تکون داد و اشکشو با دست گرفت.....
_درد نداری ؟؟
_.......
دستامو کردم تو جیب شلوارم و نگاهی به سرمش که رو به تموم شدن بود کردم...
_دکتر میگه برای اطمینان باید یه سیتی دیگه بری... بعد مرخصی....
نگاشو ار من گرفت و دوباره دوخت به پنجره....
تو یه لحظه دلم برای تنهاییش سوخت...... این دختر یه بازنده بود..درست مثل خود من...بازنده ی قمار عشق ...قماری که منم درش باخته بودم...از این جهت همدرد بودیم...سعی کردم افکاری رو که باز به من هشدار میداد کنار بزنم... مگه این دختر چند سالش بود..


رو صندلی عقب ماشین خوابوندمش...صورتش از درد صورتش تو هم رفت....هیچ شکستگی نداشت اما بدنش شدیدا کوفته شده بود...پلاستیک داروهاشو گذاشتم روی صندلی کنارم...وقتی از دکترش خواستم بابت کبودیای صورتش هم دارو بنویسه ایستاد و برای من سخنرانی غرایی در مورد ایین همسرداری کرد....ماشین رو روشن کردم و به راه افتادم....تمام مسیر عقل و احساسم در حال جنگ با همدیگه بودند....عقلم به من میگفت دوباره گول این صورت به ظاهر پشیمون رونخورم اما احساسم به من میگفت این دختر هنوز زنته و نمیتونی اینطور بیتفاوت از کنارش رد شی....
ماشین رو پارک کردم و پلاستیک داروهاش رو برداشتم.......
_پیاده شو رسیدیم....
وقتی نشست بادیدن پارکینگ ساختمون گنگ نگام کرد....کمکش کردم تا پیاده بشه..نای ایستادن نداشت..دستمو حلقه کردم دور شونه هاش...نفسم رو باشدت دادم بیرون و با عصبانیت گفتم:
_چاره ای نیست...مجبورم تا حالت بهتر شه اینجا نگهدارمت ...
سرمو بردم نزدیک صورتش و بدون توجه به وضعیت بیماریش گفتم:
_ فعلا دو روز دیگه مهمون این خونه ای...خدا کنه نخوای این دفعه م میزبانت رو چیز خور کنی....
چیزی نگفت... اما از اون چشمای عسلیش معلوم بود زخم زبونم رنجوندتش....تو لابی با دوتا از همسایه ها روبه روشدیم...دلم نمیخواست با این وضعیت صورتش کسی ببیندش...به ناچار حلقه ی دستم رو دور بازوش تنگ تر کردم و سرشو به سمت سینه م هدایت کردم..سمانه هم شالش رو جلوتر کشید تا صورتش دیده نشه...همسایه ها با لبخند از کنارمون رد شدند و سری تکون دادند...در جواب لبخندشون سری تکون دادم...تا حالا اینقدر نزدیک به خودم حسش نکرده بودم...نفسای گرمش که به سینم میخورد بدنم رو داشت خاکستر میکرد....سوار اسانسور که شدیم از خودم دورش کردم و نفس راحتی کشیدم...وارد خونه که شدیم کمکش کردم تاپالتوش رو در بیاره و بعد خوابوندمش رو تخت...قرصاش رو گذاشتم رو پاتختی صورتی اتاق...نگاه به ساعت مچی م کردم...ساعت یازده شب بود... تو این بیست و چند ساعت چیزی نخورده بود...خودمم همینطور...زنگ زدم به بیرون بر...از شانس بدمون غذا تموم کرده بودند..کتم رو در اوردم...چاره ای نبود...خودم باید دست به کار میشدم...یه مقدار پلوی سفید تو یخچال بود...یه بسته مرغ از فریزر در اوردم و گذاشتم تو ماکروویو...
بشقاب برنج با تکه های مرغ کباب شده رو گذاشتم رو پا تختی کنارش...خوابش برده بود...باید برای کاهش دردش داروی مسکن میخورد که اونم با شکم خالی نباید مصرف میشد...پهلوش رو تکون دادم که صدای اخش بالا رفت..
_بلند شو... برات شام اوردم...
با چهره ای که از شدت درد تو هم رفته بود جواب داد...
_گرسنم نیست....
_ گرسنه نیستی یعنی چی؟! پاشو ...باید داروهاتو مصرف کنی....اول باید یه چیزی بخوری...
دستش رو گرفتم تا بلند شه و قاشق رو دادم دستش..
_دیگه اینجا نازکش نداری پس بهتره خودت به فکر خودت باشی....
برگشتم آشپزخونه و نشستم پشت میز...شروع کردم به غذا خوردن و برعکس این دو هفته با آرامش غذام رو خوردم....



***********
بعد از یه خواب طولانی و گرفتن یه دوش گرم انگار دوباره زندگی تو رگهام تزریق شده بود...یه بلوز و شلوار راحتی سفید پوشیدم..جلوی اینه ایستادم و نگاهی به خودم انداختم..صورتم رو بعد دوهفته اصلاح کرده بودم..انگار تبدیل به یه ادم دیگه شدم...نمیدونم چرا ولی دیگه از اون حال گندیده ای که روزای قبل داشتم اثری نبود...موقع نهار بود...میخواستم غذا سفارش بدم ...خودم کوبیده با پیاز و سماق فراوون هوس کرده بودم اما سمانه رو نمیدونستم....یعنی داروهاش رو خورده بود....به بهونه پرسیدن اینکه براش چی بگیرم در اتاق رو باز کردم..
_ بیداری؟؟
_.........
_برای نهار میخوام زنگ بزنم رستوران...چی میخوری تا.......
چشمم افتاد به ظرف شام دیشب که دست نخورده همونجا روی پاتختی بود...
_....چرا شامت رو نخوردی؟؟!!
_.....
_با توام دختر؟؟مگه کری؟؟
بلند شد و نشست روی تخت..
_خواستم بخورم ولی نتونستم...
_چرا؟؟
چونه اش لرزید...
_ازگلوم پایین نمیرفت....
رو صورتش پر عرق بود...لباسش هم خیس از عرق به بدنش چسبیده بود...دست گذاشتم رو پیشونیش داغ داغ بود...عین کوره اجر پزی...

**********
دکتر رو تا دم در بدرقه کردم....بعد از اینکه کلی دستور در مورد نحوه ی مصرف داروها داد از خونه خارج شد..بعد از یه شب موندن تو پارکینگ سرما خوردگیش دور از انتظار نبود...اول اون تصادف و حالا مریضیش... بیخیال کوبیده شدم و شروع کردم به درست کردن سوپ...اشپزیم بیست نبود اما از صدقه سر تنها زندگی کردن بلد بودم یه چیزایی درست کنم..بازم همه حساب و کتابام برای منی که میخواستم همه چی زود تموم بشه به هم ریخته بود..یه بسته مرغ برداشتم و انداختم توی قابلمه...با این همه ته دلم نا راضی ناراضی هم نبودم...هنوز اسمش توشناسنامم بود...اینکه کنارم باشه از موندن تو اون خونه بی در پیکر اسدالله یا تو اون خونه پیرزن با اون نوه تحفه ش بهتر بود....زیر لب اداشو در اوردم..."مگه سمانه خانم شوهرداره" پسره ی الاغ ...
بشقاب سوپ رو گذاشتم رو پاتختی و لبه تخت نشستم...جونی نداشت که بلند بشه ...کمکش کردم تا بلند شه...اگه میرفتم بهش اعتباری نبودکه چیزی بخوره.. واسه همین قاشق رو برداشتم تا خودم سوپ رو بهش بخورونم...قاشق اول رو که به طرف دهنش گرفتم با اون چشمای عسلیش خیره شد تو چشام...لعنت به این دوتا تیله ی اتیشی....نگام رو از چشماش گرفتم و به قاشق اشاره کردم...
_بخور تا یخ نکرده...
خواست تا قاشق رو از دستم در بیاره که دستم و عقب کشیدم....
_خودم میخورم....
دوباره قاشق رو سمتش گرفتم...
_داری عین بچه ها باهام رفتار میکنی...
زبونش دوباره فعال شده بود...یعنی این علامت رو باید به حساب بهبودیش میذاشتم..
_ نکنه فکر کردی خیلی برام مهمی مهمون کوچولو...بیخود فکرای الکی واسه خودت نباف...میخوام زودتر خوب بشی و بری....
دیگه چیزی نگفت...دهنش رو باز کرد و خیلی مظلوم اولین قاشق رو خورد...موهای بلند خرماییش رو که تو صورتش پخش شده بود به عقب زدم...قیافش اونچنان مظلوم شده بود که دلم میخواست......لعنت به من نباید خام میشدم...
_اون کبودی روی پهلوت کار جمشیده؟؟