بچه که بودم خونمون تو یه خیابون خیلی دراز بود...اون موقع ها تو عالم بچگی فکر میکردم اگه برم سمت پایین خیابونمون و تا اخرش برم میرسم به ته دنیا...بزرگتر که شدم تو کتاب جغرافی چهارم دبستانمون قطب جنوب رو یاد گرفتم..تا مدت ها فکر میکردم ته دنیا اونجاست....اما وقتی برای دیدن حاجی میرفتم خونه سالمندان ته دنیای واقعی رو پیدا کردم...جایی که اخر اخرش بود...
برای یه احظه یه نور کم سو دیدم .مثل این میمونست که از اون دورا یه خورشید رو به غروب به چشام تابیده شده باشه ...
_بیمار نسبت به محرک نور واکنش نشون میده...سریع ببرینش...
صدای گریه میشنیدم اما نه گریه سمانه...صدای گریه یه مرد بود ، اما کی بود که اینجا گریه میکرد...چرا اینقدر صداها دور بود.اصلا اینجا کجابود..من...من کجا بودم..ته دنیا...یعنی بازم....

*************
احساس بدی داشتم...گلوم وحشتناک خشک و تلخ بود....تمام تنم بیحس بود...نمیدونستم کجام فقط میفهمیدم روی یه سطح صاف دراز کشیدم...خواستم بلند شم اما هرچه سعی کردم یه سانتم تکون نخوردم.. باز تلاش کردم نشد...نتونستم...به شدت تشنه بودم...تمام تلاشم هم برای بلند کردن دستم به جایی نرسید...بیحس تر از اونی بودم که بتونم صدایی رو از گلو خارج کنم...همه قدرتم رو به کار بستم تا بتونم چشمام رو باز کنم....نور شدیدی چشمای باز نشده از همم رو ازار میداد..چاره ای جز تحملش نداشتم...از این بیخبری متنفر بودم....پلکام رو اروم اروم باز و بسته کردم تا چشمام به روشنایی عادت کرد...یه سقف سراسر سفید بالای سرم بود...از شدت تشنگی دهنم تلخ تلخ شده بود...به بدبختی سرم رو چرخوندم سمت پنجره...قامت یه مرد رو تو قاب پنجره تشخیص دادم...دستاش رو جلوی صورتش گرفته و لبه پنجره نشسته بود.خواستم صداش کنم اما فقط یه کلمه بود که از دهنم خارج شد...
_آآآ..ب.....
مرد دستاش رو از جلوی صورتش برداشت و به طرفم نگاه کرد..پلکام رو چند دفعه به هم زدم..با شناختن صورت مرد که اول حیرت زده و بعد با خوشحالی به سمتم اومد، یخ زدم...اون اینجا چیکار میکرد!!

**********

با احساس وجود یه سوزن بزرگ تو دستم بیدار شدم...اونقدر درد داشت که دست بردم تا از اون یکی دستم بکنمش...
_نه داداش..نباید درش بیاری......
صدا خیلی اشنا بود...با شنیدنش یه کم اروم شدم .چشمام رو کم کم باز کردم...آرش رو بالا سرم دیدم...زل زده بود به من...صورتش پف داشت .چشماش یه کاسه خون شده بود..
_بیدار شدی داداش؟!
باصدایی که از ته چاه میومد گفتم:
_من کجام؟؟!!
در حالیکه داشت اشکاش رو پاک میکرد گفت:
_جای بدی نیستی داداش....یه جا پر از حوریه های سفیدپوش...یکی از یکی دیگه خوشکلتر...ولی خب گفته باشم یه کمی بداخلاقند..
با این وضعیت لودگی این آدم رو کم داشتم...
_آآرش...من..من کجام؟؟
_باشه داداش..داد نزن.. عصبانی هم نشو..بیمارستان...
_بیمارستان؟؟
در حالیکه اشکاش رو پاک میکرد
_اره داداش بیمارستان...
_واسه چی بیمارستان؟؟من که چیزیم نبود..
_مثل اینکه فشارخونت افتاده بوده...
_چی میگی آرش ...من که مشکل فشار خون نداشتم..
_من نمیدونم دکترا اینجور میگند..
یهویی یادم به سمانه افتاد...چهره اش تو لحظه ی اخر که ترسیده بود..
_سمانه کو ؟!
صورتش رفت تو هم...
_داداش دکترت گفته نباید خیلی حرف بزنی...میدونی اگه بفهمه کلی حرف زدی منو بیچاره میکنه...نمیدونی چه عایشه ایه..باید ببینیش...
_ازت پرسیدم سمانه کجاست؟!خونه ست...
_اِ...نگاه کن.. سرمت تمام شده...من بگم بیان عوضش کنند..
_آرش با توام...
_داداش...دکترت گفته نباید عصبانی بشی...خوب..اروم باش..من الان بر میگردم و جوابتو میدم...اُکی..
و بعد سریع از اتاق بیرون رفت...


داشتم به پرستاری جوانی که مایعی رو داخل سرم تزریق میکرد نگاه میکردم.دختر زیبا رویی بود...نگام چرخید روی سوزن کلفتی که تو دستم فرو رفته بود... بیمارستان!!... من رو چه به بیمارستان...منی که تا حالا حتی دندونپزشکی هم نرفته بودم...دوباره خوابم گرفت...فرصت زیادی نداشتم.اشاره ای به دختر کردم...
_خانم پرستار..
دختر سرد نگام کرد...
_من برای چی اینجام؟؟
یه نگاه به چند تا برگه که پایین تخت اویزون بود، انداخت..
_به خاطر مسمومیت غذایی اقای سپهرتاج...
_مسمومیت غذایی!!!یعنی چی؟؟!!من که غذای بدی نخورده بودم؟؟!!!
_نمیدونم اینجا نوشته شده...دکترتون که اومد میتونید ازش سوال کنید...
دستاش رو فرو کرد تو جیبای رو پوش سفیدشو از اتاق بیرون رفت...سعی میکردم به یاد بیارم که دیشب چی خوردم اما لعنت به این خواب..لعنت...من دیشب چی خورده بودم؟؟چرا یادم نمیومد...دو باره پلکام سنگین شده بود...تماس دستی رو روی سرم و بوسه ای روی پیشونیم احساس کردم...چرا هیچی یادم نمیومد..

****************
_آرش...آرش..
سرش رو تکیه داده بود به لبه تخت و پایین تخت خوابش برده بود.
_آرش با توام....بیدار شو..
خواب الود سرش رو بالا اورد.با چشمای نیمه بازش به من که روی تخت نشسته بودم خیره شد.
_چرا نشستی رو تخت؟؟!! نباید به خودت فشار بیاری.
خواست کمک کنه دو باره بخوابم که دستش رو پس زدم...
_دستت رو بکش ...از این لوس بازیا خوشم نمیاد...
_لوس بازی چه صیغه ایه...بدنت ضعیف شده..باید احتیاط کنی..
_دکتر کجاست؟!برو صداش بزن بیاد...
_دکتر!! برای چی؟!
_میخوام ازش بپرسم چه مرگمه..
_اینجا دکتراش صبح به صبح ویزیت میکنند...همین امروز صبح ویزیت شدی...
_دکتر چی گفت؟!
_خوب.... دکتر گفت...گفت نباید عصبی بشی تا فشارت بالا پایین نپره..
_جدی...خوب دیگه چی گفت؟!
_جونم برات بگه گفت...
_نگفت من مسمومیت غذایی داشتم..
شوک زده نگام کرد
_چیه؟؟!!رو پیشونیم نوشته الاغ داری داری بازخونیش میکنی؟
_از کجافهمیدی؟!
_اونش مهم نیست..فقط بگو...
با صدای باز شدن در سرم رو بر گردوندم...با دیدنش اروم به آرش گفتم:
_بابام اینجا چیکار میکنه؟
_چاره ای نبود..سرمدی گفت بهش خبر بدیم...باید زنگ میزدیم تا بیاد....این دو روزه بالا سرت بود..
_چی!!...چند روز؟؟!!
_بعدا صحبت میکنیم...بفرمایید داخل اقای سپهرتاج...
بابا با دیدن من با چشمای گریون اومد سمتم و دستاش رو گرفت دورم...
_خدایا شکرت...خدایا شکر که به بچه من عمر دو باره دادی باورم نمیشه خدا دوباره بهمون بخشیدت...
حال و حوصله مرور کردن حرفاش رو تو ذهنم نداشتم..
_بابا حالت خوبه؟!
_اره بابا چرا خوب نباشم... باورم نمیشه خدا دوباره بهمون بخشیدت...
پیشونیم رو بوسید..
_همون اولم بهت گفتم یه دختر از همچین خونواده ای به درد زندگی نمیخوره ...باید دست میذاشتی رو یه دختر اصل ونصب دار نه این دختره ی....
_چی داری میگی بابا...بذار از راه برسی بعد پشت سر زن من حرف بزن...


آرش دست گذاشت رو شونه اش و. به طرف در متمایلش کرد.....
_پدر جان بهتره بذاری استراحت کنه...خودتم به یه خواب حسابی احتیاج داری...شما برو خونه من اینجا میمونم... خودم نوکرشم...
_باشه بابا من میرم...درسته بابای خوبی نبودم ولی اینو بدون هیچ پدری بد اولادشو نمیخواد...بهتره تا دیر نشده این دختره ی اشغال رو...
مغزم سوت کشید ...به کی میگفت دختره ی اشغال...صدام بی اراده رفت بالا....
_میفهمی به کی میگی اشغال؟!...سمانه زنمه ...تقصیر اون چیه باباش تریاکیه ..خود من...مگه من بیچاره تقصیر داشتم که بابام با زن و یه بچه عاشق شد و مهر بچه طلاق رو چسبوند رو پیشونیم....
آرش از پشت یه دستش رو گرفته بود به بازوی بابام و به دستش رو به شونه هاش و سعی میکرد به زور ببرتش بیرون...
_باشه من بد...من بی عاطفه.. من بی غیرت که فرشته ای مثل بهارو ول کردمو رفتم سراغ یه عفریته ای عین مرضیه...اما تور چطور میتونی بعد از اون بلایی که اون دختر نمک به حروم سرت اورد اینجوری طرفشو بگیری...
بلا!!..دختره ی نمک به حروم!!...از چی حرف میزد!! !!...منظورش چی بود؟؟؟
_صبر کن ارش...با توام ارش...چه بلایی؟؟!!
اعتنایی به داد و فریاد من نکرد و بردش بیرون...خواستم که از جام بلند شم...اما سوزن سرم به دستم مانع شد ..داشتم سوزن رو از دست میکندم که آرش با دو تا پرستار مرد اومد داخل..
_ارش با توام... بابامو کجا بردیش؟؟!!...چی داشت میگفت؟؟!!
دستاش رو کلافه کرد تو موهاش..
_داد زدن نداره داداش من ...فرستادمش بره..بیچاره خسته شده...دو روزه سر پاست...
با کمک پرستارا به زور منو خوابوند روی تخت...اونقدر ضعیف شده بودم که حتی قدر ت اینکه مقاومت کنم رو هم نداشتم...پرستار لعنتی..با تمام سرعت امپول رو تزریق کردتو بازوم...
_چرا هیچی بهم نمیگین لعنتیا؟؟
دوباره این خواب لعنتی داشت میومد سراغم...
_آرش ...مگه کر شدی؟؟..منظور....بابام...چی...بو د؟؟...
بازم خواب..توی خواب یه صدا که توش پر بغض بود از دور به گوشم رسید....
_اخه قربونت برم داداش من... من که همون اول بهت گفتم که کسی که دنبال یکی دیگست رو نمیشه جمعش کرد...
منظور صدا چی بود؟!...نفرین به این خواب...

*********
پلکام رو بر خلاف میلم باز کردم...تمام سعیم برای دوباره خوابیدن بیحاصل بود...دلم میخواست دوباره میرفتم تو همون حالت بی حسی و بی خبری...دلم نمیخواست دوباره برگردم تو این دنیا...تمام چند ساعت رو خواب میدیدم..اولش خوابهای بی سرو ته...خواب میدیم برگشتم به بچگی و مادرم منو تو بغلش گرفته بود و کنار گوشم اواز میخوند...خدابیامرز صدای خیلی قشنگی داشت...حتی تو خواب...همیشه به جای لالایی برام اواز میخوند..تو خوابای بعد زندگیم به صورت یه فیلم از جلوی چشمام رد میشد..همه اون زجرا ..خفتا ..مصیبتا ...بی احترامیها...وتنهاییا...توخوا بای اخری سمانه هم بود...همه اون گریه ها...پس زدنا... ندید گرفتنا....اما این خواب اخری...نه ..نه..خواب نبود...کابوس بود ..صدای گریه سمانه بود که تو سرم میپیچید...خدایا غلط کردم و صدای زجه ش بود که میگفت من چی کار کردم....
یه چیز مرطوبی مثل اب چشمام رو خیس کرد..نه اب نبود...اشک بود!!...من داشتم گریه میکردم!!...من !!منی که برای مرگ مادرم هم اونقدر شوکه بودم که یادم نمیاد حتی گریه کرده باشم...کم کم داشتم معنی حرفای بابا رو میفهمیدم ...لعنت به این اشکا که نمیذاشتن بیشتر فکر کنم....کشیده شدن جسم لطیفی رو پلکام حس میکردم...
_گریه نکن برادر من....حیف این اشکا که واسه هیچی بریزی...
_آرش بگو من احمق شدم..بگو من اشتباه میکنم..بگو که دیوونه شدم..


فصل یازدهم

از پشت پنجره اتاق داشتم به رفت وامد مردم تو محوطه بیمارستان نگاه میکردم...نگام از اون بالا خورد به زن جوونی که داشت به سرو صورت خودش چنگ میزد.صدای جیغایی که میکشید از پشت پنجره ی بسته اتاق هم به گوش میرسید...مردم بیتفاوت از کنارش رد میشدند تا اینکه یه دختر جوون اومد و دستاش رو گرفت و سعی کرد تا ارومش کنه...چشمم افتاد به آرش وهومان که از فاصله ی نزدیک زن رد میشدند...با تشکر از اون امپولایی که تند تند به من تزریق میکردند و حالا میدونستم ارامش بخشای خواب اور هستند از دور و بر خودم بی خبر بودم.حتی نمیدونستم چند روزه که اینجا هستم.از دیروز بدون توجه به حرفای دکتر از تخت بلند شده بودم و تو اتاق وراهروی بیمارستان شروع به راه رفتن کردم...نمیخواستم بیشتر از این بیمارستان بمونم.باید اول از روی اون تخت نفرین شده بلند میشدم تا بفهمم چه بلایی سر خودم و زندگیم اومده..با صدای باز شدن در سرم رو چرخوندم...
_باز که از جات بلند شدی داداش من ..اخه چقدر بگم...
_من خوبم...اینقدر شورش نکن......
_سلام ..خدا بد نده داداش بهادر.
جواب سلام هومان رو با سر دادم...یعنی خبر نداشت خدا این وسط کاره ای نبوده...قبل از اینکه از جلوی پنجره کنار برم نگام دوباره افتاد به زن که هنوزداشت گریه میکرد...
_این زنه چشه؟؟
ارش اومد و از پنجره بیرون رو نگاه کرد...
_مثل اینکه همین نیم ساعت پیش شوهرش مرده...
_نفهمیدی از چی؟؟
_مثل اینکه تومور مغزی داشته...
نگاهی به زن که همچنان بیقراری میکرد انداختم..شوهر بیچاره، هر چند خدا بیامرز شده ولی خوش به حالش...
سعی کردم بدون اینکه از خودم ضعف نشون بدم روی مبل بشینم...هومان روبه روم نشست و آرش تکیشو داد به تخت...
_میخوام همین الان همه چی رو بدونم...از همون اول اولش..
آرش وهومان یه نگاهی به هم انداختند...
_گفتم همین حالا..
آرش با دست اشاره کرد تا اروم باشم..
_باشه دادش من چرا عصبانی میشی...از کجا شروع کنم؟؟
_از همون شب کذایی بگو که خودم هیچیش رو یادم نمیاد...
_چشم..چشم...
باز نگاهی به هومان انداخت...
_خوب اینجاشو یادته که سفارشا اخری رو تحویل گرفتیم...
_اره یادمه...
_خوب... من هنوز تو نمایشگاه بودم....داشتم با بچه ها ماشینا رو جا گیری میکردیم که موبایلم زنگ خورد...نگاه که کردم دیدم تماس از طرف خودته..
_چی ؟! از من؟!!اما من که اونشب زنگی نزدم...
_درسته...دکمه تماس رو که زدم فکر کردم میخوای دوباره سفارش بکنی اما صدای گریه یه زن پیچید تو گوشی...اولش نفهمیدم چی میگه..فقط میشنیدم که با گریه میگه اقا آرش کمک کمک....راستش خودمم گیج شده بودم...یه خورده که دقت کردم فهمیدم صدای سمانه هست...اونقدر ترسیده بود که نمیشد فهمید چی میگه...فوری شصتم خبردار شد که باید یه خبری شده باشه...سریع پریدم تو ماشین...سعی کردم ارومش کنم...اما جیغ میزد و گریه میکرد....وسط گریه هاش میگفت زود بیاین..بهادر کبود کبود شده... گریه میکرد و میگفت به خدا نمیخواستم بکشمش....
نفس بلندی کشید و گفت:
_خداییش داشتم از وحشت سکته رو میزدم...از حرفای اخرش فهمیدم یه بلایی سرت اورده...تندی زنگ زدم اورژانس و ادرس رو دادم..تا رسیدم امبولانس هم رسید...خودمونو رسوندیم بالا ...در اپارتمانت باز بود... هرچی صدا زدیم جوابی نیومد...ما هم اومدیم داخل..من داشتم تو اتاقا رو میگشتم که راننده امبولانس داد زد اینجاست..
با صدای گرفته ش ادامه داد...
_پریدم تو اشپزخونه ...کف اشپزخونه پهن شده بودی ..صورتت از کبودی در رفته بود...خداییش معجزه بود که جون به در بردی...
چشمام رو بستم و دستام رو کشیدم به صورتم که حالا ته ریش حسابی زبرش کرده بود..
_سمانه...وقتی رسیدید سمانه کجا بود؟!!


_همه خونه رو نگاه کردم ..نبودش ...رفته بود...بهتره بگیم فرار کرده بود...فقط در رو واسه ما باز گذاشته و رفته بود...یه بسته کوچیک که توش یه پودر سفید بود هم گذاشته رو میز اشپزخونه ...
_یه بسته که که پودر سفید توش بود!!..تا یادمه روی میز همچین چیزی ندیدم.!!.
هومان گفت:
_البته ما هم حدس میزدیم بعد بیهوش شدن تو گذاشته شده رو میز..
_نفهمیدید چی بوده؟
آرش ادامه داد:
_چرا همون اول تو بیمارستان به دکترت نشونش دادم...اونم سریع فرستادش برای بخش سم شناسی...مثل اینکه یه نوع مواد مخدر صنعتی بوده...از مشتقات هرویین...
_چی!! هرویین؟!! ولی از کجا تونسته یه همچین چیزی رو گیر بیاره؟!!
_منم خیلی کنجکاو بودم...اول فکرم رفت سمت اسدالله..واسه همین صبح رفتم در خونش..غیر مستقیم ازش پرسیدم چی خوراکشه که گفت تریاک...خواستم برگردم که گفتم بهتره جریانو بدونه...بالاخره باباشه...کم و زیاد یه چیزایی رو براش گفتم..فکر کنم از ترس هرچی کشیده بود پرید...البته فکر میکنه که سمانه فرار کرده و تو هم مریضی...الانم تو راهرو بیمارستانه ..اومده واسه احوال پرسی..
نفسم رو با شدت دادم بیرون...تو این وضعیت فقط دیدن اسد الله رو کم داشتم...
_نتیجه ازمایش که از سم شناسی اومد دکترت گفت که سمی که بهت خورونده شده یکی از مشتقات مواد مخدر هست که خیلی جدیده یعنی تو دسترس هرکسی نیست و مصرف یه مقدار کمش هم میتونه علائمی شبیه سکته قلبی از خودش نشون بده..تا اینجا فقط به سمانه مشکوک بودم اما یهویی شک برم داشت که اون از کجا میتونسته یه همچین چیزی رو گیر بیاره..فوری فهمیدم که باید همدست داشته باشه و ذهنم رفت سمت یه نفر.....
به اینجا که رسید ساکت شد...زیر چشمی نگام میکرد...پورخندی زدم... به غیر از اون نامرد اشغال کی میتونست باشه..
_خب نمیدونستم چه کار کنم....زنگ زدم به اقای سرمدی ..اونم زود خودشو رسوند بیمارستان..منم همه چی رو واسش گفتم.ظهر نشده رفتیم اپارتمانت و اونجا رو گشتیم...تو اتاقی که لوازم سمانه بود چیزی که نشون بده با برنامه ریزی فرار کرده باشه ندیدیم..به غیر یه چمدون بود که فکر میکنیم برای مسافرتتون اماده کرده باشه....خواستیم بیایم بیرون که هومان یه پاکت رو تو اتاق دید...وقتی کاغذی که داخل پاکت بود خوندیم شکمون شد یقین که جمشیدم تو این جریان دست داشته....اقای سرمدی هم زنگ زد نیروی انتظامی و اومدند نمونه برداری کردند و صورتجلسه کردند و رفتند....
هومان یه کاغذ از تو کیفش در اورد...
_اینا نتیجه نمونه برداریه..البته تویه پاکت در بسته میدند که بزاری روی پرونده ولی خوب من اشنا داشتم تونستم قبل از اینکه پاکت بشه یه کپی ازش بگیرم....
_کاغذ رو به سمتم گرفت.....
_طبق نمونه برداریه صورت گرفته اون مواد توی لیوان دوغ ریخته شده بوده...
یادم به لیوان دوغی افتاد که یه جرعه سر کشیده بودم..
_اون کاغذی که گفتین!! ...همونی که رو تخت سمانه بود... چی داخلش نوشته بود؟؟...
هومان یه کاغذ بزرگ آ سه رو از تو کیفش در اورد...
_یه وکالت نامه محضریه...
_چی !! چه و کالتنامه ای ؟!بده ببینم...
_نگاهی به وکالتنامه انداختم...با خوندن نام وکیل و موکل و چیزی که درش نوشته بود چشمام چیزی نمونده بود که از کاسه بیرون بزنه...
"وکیل جمشید برزگر...موکل بهادر سپهرتاج ..."
یه وکالت محضری بود که طبق اون من جمشید وکیل خودم قرار داده بودم تا از جانب من برای طلاق سمانه اقدام کنه...طبق اون وکالت نامه حتی حق توکیل هم از طرف من به جمشید برای گرفتن وکیل رسمی دادگستری هم داده شده بود...دندونام ار خشم روی هم ساییده میشد...
_منظورشون از این کارا چی بوده؟؟وقتی میخواستند منو سر به نیست کنند دیگه چه نیازی به همچین چیزی داشتند؟!
هومان پاش رو انداخت رو اون یکی پاش...
_این چیزیه که هنوز برای خودمون هم حل نشده مونده..ما رفتیم همین دفتر خونه ای که بالای برگه اسمش نوشته شده...محضردار اونجا اول زیر بار نمیرفت..میگفت جعلیه...خوب براشون مسئولیت داره وکالت نامه رو بدون مهر وامضاء دو طرف بیرون بدند...ما که دیدیم زیر بار نمیره اسم شکایت و شکایت کشی رو اوردیم...کارتم رو که دید ترسید وقول همکاری داد...بالاخره کاشف به عمل اومد که پسر خود محضر دار وکالت نامه رو تنظیم کرده...بعد معلوم در اومد که جمشید رفیقشه...رو حساب دوستی و اشنایی قرارشون این بوده که وکالتنامه رو جمشید بیاره پیش تو و امضات رو بگیره.. بعدم تو دفتر محضر ثبتش کنند...


ناباورانه گفتم:
_اخه رو چه حسابی فکر میکردند من همچین چیزی رو امضا میکنم ؟؟
_هنوز نمیدونیم نیتشون چی بوده...اگه هدفشون به قتل رسوندن تو بوده چه نیازی به همچین وکالتنامه ای بوده اگرهم منظورشون طلاق سمانه بود چه کاری بوده که بخوان تو رو از سر راه بردارند.
_ ولی جمشید کی و کجا اینا رسونده به سمانه؟!سمانه خیلی بیرون نمیرفت...تو خونه هم تلفن نبود که بتونه تماس بگیره؟!
آرش جواب داد:
_خب وقتی از خونه بیرون اومدیم نگهبان مجتمعتون تا منودید شناخت...همون نگهبانی رو میگم که یه بار سر پارک ماشین باهاش بحثم شد...میدونی کی رو میگم؟!
سرم رو تکون دادم..
_مثل اینکه از اون یکی همکارش که شب شیفت بود فهمیده حالت بد شده خواست احوالت رو بپرسه...منم ازش پرسیدم این چند روزه مورد مشکوکی ندیده...اولش گفت نه اما یه خورده که فکر کرد گفت روز قبل طرفای ظهر یه پسر جوون اومده خواسته بره داخل ساختمون که نگهبان نذاشته...گفته از فامیلای نزدیک اقای سپهرتاجم و این که که مسئله مرگ وزندگیه..هرکاری هم میکنم نمیتونم باهاشون تماس بگیرم و از این حرفا...نگهبانم اول زنگ میزنه و کسی گوشی رو جواب نمیداده...مثل اینکه هرچی به طرف میگه کسی خونه نیست زیر بار نمیره و اخر سر نگهبانی رو میسپره دست یکی و خودش میاد بالا به سمانه میگه...سمانه هم میاد پایین...اونم دیگه پیگیر نمیشه ولی نیم ساعت بعد سمانه رو میبینه که با یه پاکت بر میگشته بالا....
هومان یه نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
_بهتره من برم تا دادسرا تعطیل نشده...
_صبر کن...نفهمیدین اون پسره کی بوده؟
آرش دستاشو کرد تو جیبش...
_چرا سپردیم به محسن یه عکس از جمشید پیدا کنه...عکس رو که نشون نگهبان دادیمش گفت همونه..
_یعنی جمشید اون پودر رو همون موقع بهش داده..
هومان ادامه داد:
_به احتمال نود و نه درصد باید همون لحظه داده باشه....
دستاش رو برد زیر بغلش...
_اما اینجا یه سئوال وجود داره که هنوز براش جوابی پیدا نکردیم...
_چه سوالی؟!
_اینکه سمانه اگاهانه اینکارو کرده یا نه؟؟
_منظورت چیه؟!...چی میخوای بگی ؟!
_اینکه سمانه میدونسته اون پودر چی بوده یا نه؟؟
_چرا فکر میکنی ممکنه بیخبر بوده باشه؟؟
_به چند دلیل...اول اینکه بعد از اینکه حالت بد میشه به آرش زنگ زده و درخواست کمک کرده...دوم اینکه در اپارتمان رو باز گذاشته تا زمانی برای نجات دادنت تلف نشه... سوم اینکه بسته پودر رو گذاشته روی میز تا خیلی سریع سمی رو که بهت خورونده شده تشخیص داده بشه و مهمترینش اینکه سعی کرده با خوروندن آب سم رو رقیق کنه... به گفته ی دکترت دقیقا تمامی کمک های اولیه لازم رو انجام داده...
پوزخندی زدم.....
_از نظر من دونستن یا ندونستنش هیچ فرقی نمیکنه...
_درست...از نظر قانونی هم همینطوره...سمانه مباشر این جرم محسوب میشه و اگر این دختر درمورد ماهیت اون مواد اطلاعی نداشته باید به کسی که اون مواد رو بهش داده و نقشه ای که کشیده ، دست مریزاد گفت....
رو به ارش کردم و گفتم:
_کیا از این جریان خبر دارند؟؟
_به جز من واقای سرمدی و بابات و اسدلله ، محسنم خبردار شد...غیر از اینا بقیه فکر میکنند هنوز مسافرتی...
_محسن....اون چرا باید خبر داشته باشه؟!
_خوب به محسن سپردم هرجور شده رد جمشیدو بگیره ...میدونی که تقریبا بچه ی یه محلند...
_نیازی نبود که محسن رو خبردار کنید...
_جریان رو کامل براش نگفتم اما دهنش قرصه قرصه...امتحانشو پس داده...
_تونست پیداش کنه؟؟
سرشو تکون داد...
_همین دیروز ردشو گرفتیم...
_پس الان میدونید اون بی همه چیز تو کدوم سوراخی قایم شده؟؟
_صد در صد مطمئنیم...این چند روزه تو خونه مجردی یکی از رفیقاش چپیده...
خونه مجردی...نفس بلندی کشیدم و اروم گفتم:
_سمانه چی؟؟ سمانه هم اونجاست؟؟
_.....
_آرش با توام...اون دوتا با همند؟؟
_راستش داداش هنوز نمیدونیم...
هومان بلند شد و گفت:
_من همین امروز دستور جلب هر دوتاشون رو میگیرم ..اینطوری میتونیم بفهمیم اونم تو همون خونست یانه...
چشمام رو بستم..کسی که اسمش بالای صفحه ی وسط شناسنامه ی من بود حالا تو یه خونه مجردی وسط یه مشت ادمایی مثل جمشید....
_خوب من دیگه برم دادسرا تا....
_فعلا دست نگهدار..
برگشت و نگام کرد...
_دست نگهدارم !! چی رو دست نگهدارم !!
دستی به صورتم کشیدم و نگاشون کردم...
_شکایت رو گفتم...شکایت رو پس بگیر..


آرش حیرت زده گفت:
_چی؟؟!!
هومان که اماده رفتن بود برگشت و مقابلم ایستاد...
_منظورت چیه؟؟
_منظورم اینه...شکایت از جمشید و سمانه رو همین امروز پس بگیر...
_میدونی چی میگی؟؟ من بر علیه هردوشون اعلام جرم کردم...به جرم شروع به قتل پرونده تشکیل دادم...میدونی مجازاتش چقدره؟؟....شش ماه تا سه سال زندان ...تازه اگه هردوشون رو با هم تو خونه گیر بیاریم میتونیم از جهت رابطه نا مشروع هم...
فریاد کشیدم..
_مگه من شاکی اون پرونده نیستم....هستم یا نیستم...اگه هستم حالا دارم بهت میگم...شکایت رو پس بگیر...
آرش که تا اون لحظه ساکت مونده بود گفت:
_یعنی چی داداش؟!!
_یعنی همون که گفتم....
از روی مبل بلند شدم ورفتم کنار پنجره...هومان گفت:
_اگه اینجوره پس حضور من دیگه لزومی نداره...بهتره من دیگه برم...
_از من دلخور نشو ولی مشکل من راه حل قانونی نداره..
دوباره چشمام افتادبه همون زن که نشسته بود لب باغچه بیمارستان و اروم گریه میکرد...حالا یه پسر بچه پنج شش ساله هم تو بغلش نشسته بود...صورت پسر بچه وحشت زده به نظر میرسید...
_میخوای چیکار کنی؟!
_.......
هومان که معلوم بود ناراحت شده ادامه داد:
_چرا وقتی میشه قانونی حلش ....
_گفتم که مشکل من راه حل قانونی نداره....
نفسش رو مجکم داد بیرون....
_نمیدونم چی تو سرته ولی اگه از طریق قانونی پیش بری خیلی بهتره ، میدونی چرا؟؟
دستم رو به طرفش دراز کردم...
_چون عمل کردن خارج از چهارچوب قانونی میتونه خیلی خیلی خطرناک باشه....
_دستم رو فشار داد....
_تا همینجاش هم لطف کردی..ایشالله جبران کنم..
تا دم در هومان رو بدرقه کردم...بعد رفتنش دوباره برگشتم کنار پنجره...
_چند روزه که اینجا بستری هستم؟؟..
_با امروز میشه پنج روز...دو روزشو بیهوش بودی...
دستی به موهام کشیدم...دو روز تمام بین این دنیا و اون دنیا..به غیر از عاشق شدن کجای کارم اشتباه بود؟؟...
_میخوای چیکار کنی؟!
_زنگ بزن به ذبیح...
_ذبیح!!!کدوم ذبیح !!
_ذبیح شرخر....زنگ بزن و بگو چهار پنج تا از پسراش رو بفرسته..از بچه های خودمون هم به جلال و حیدر بسپار...فقط حواست باشه کسی از اصل ماجرا خبردارنشه...
سرشو تکون داد...یهو یادم به مهمترین و عزیزترین موجود زندگیم افتاد...
_ مهناز؟؟!!
_مهناز...مربیش میگفت بیتابی میکنه منم اوردمش خونه...یه دو روزی میشه...
فکر کردن به مهناز برام تو این شرایط دلگرمی بود . دلم برای فرشته ی خودم تنگ شده بود.من رو بگو جاش رو تو قلبم با یکی دیگه تقسیم کرده بودم و الکی الکی جاشو تنگ کرده بودم...
_برو ببین کی مرخصم....
خواست بره که برگشت...
_ راستی داداش ...اسدالله دم دره...
اون پیرمرد اخرین نفر توی تمام دنیا بود که دلم میخواست ببینمش...
_ردش کن بره...
پاش رو هنوز بیرون نگذاشته بود...
_آرش....
اشاره ای به بیرون پنجره کردم...
_یه چک کن ببین این زن مشکلی برای تسویه با بیمارستان نداشته باشه...


فصل دوازدهم

وسط پذیرایی ایستادم و دورتا دور خونه رو از نظر گذروندم... دوباره برگشته بودم داخل این خونه...کتبا رضایت دادم تا مرخصم کنند با یه خروار دارو و رژیم غذایی...
هیچی تو این خونه تکون نخورده بود...همه چی سر جای خودش بود..حتی توی اشپزخونه..آرش زود تر از من اومده بود و اشپزخونه رو کامل تمیز کرده بود...در اتاق سمانه رو باز کردم و تا میون اتاق رفتم...حالا دیگه موقع پا گذاشتن تو این اتاق قلبم تند تند به سینه نمیکوبید...در کمد بچه رو باز کردم و نگاهی به داخلش انداختم...همه ی لباساش و پالتو وحتی اون ژاکت سیاهش تو کمد اویزون بود..خواستم در کمد رو ببندم که نگام افتاد به کیف بیرونش...دست بردم و کیفش رو بیرون کشیدم...یعنی چجور فرار کرده بود...زیپ کیف رو کشیدم و محتویاتش رو همونجا ریختم رو زمین...یه برس با گیره سر با چند تا کتاب درسی و یه کیف پول کهنه و رنگ رو رفته...کیف پول رو از روی زمین برداشتم و نگاهی به داخلش انداختم...غیر از چندتا اسکناس دو هزارتومنی و کارت اعتباری که بهش داده بودم چیزی درش نبود...حتی کارت رو هم با خودش نبرده بود...بدون هیچ پولی کجا میتونسته رفته باشه...عصبانی از فکری که تو ذهنم چرخید کیف پول رو کوبیدم به دیوار...مگه غیر از این بوده که جمشید بیرون منتظرش ایستاده و با اون کثافت رفته...دکمه های بلوزم رو تا اخر باز کردم..احساس خفگی میکردم...حس میکردم هوای اتاق مسمومه... بوی خیانت میداد...اتاقی رو که قرار بود یه روز بچه ی من درش بخوابه حالا بوی خیانت میداد...اونقدر که برای نفس کشیدن هوا کم میاوردی..روی تخت دراز کشیدم..باید مطمئن میشدم که دیگه عشقی در وجود من نمونده تا جلوی هدفم رو بگیره...قلبم لبریز از نفرت شده بود اما از درون اساس تهی بودن میکردم...عروسک کهنه سمانه رو از گوشه تخت برداشتم و نگاش کردم....حتی عروسکش رو جا گذاشته بود...این عروسک زشت براش خیلی عزیز بود... حتی عزیزتر از جون یه ادم..پس چرا ترکش کرده بود..به چشمای دکمه ای عروسک خیره شدم و زیر لب زمزمه کردم...
دانه هایی از عشق کاشتم
وخوشه هایی از نفرت برداشتم..
برای مردی که همه چیزش رو به پای عشقش ریخته بود و تا لبه پرتگاه مرگ رفته بود یه قلب پر از نفرتم بس نبود...این دو روزی که از بیمارستان مرخص شده بودم یه لحظه هم اروم و قرار نداشتم...فقط فکر کردن به یه چیز میتونست برای چند دقیقه ارومم کنه.."انتقام."


***********
روبه روی پنجره ایستاده بودم ... مثل همیشه به رفت و امد ادما نگاه میکردم..یه مرد جوون با یه کیف تو دستش...دو تا دختر که یکیشون موبایلش رو گرفته بود کنار گوشش و یه چیزی میگفت و بعد دوتایی ریز میخندیدند...یه پیرمرد که دست یه پسر بچه رو گرفته بود به دست و قدم میزد...نفس بلندی کشیدم...یعنی بزرگترین نگرانی این ادما چی بود؟؟...بزرگترین غمشون؟؟...غصه شون.؟؟..بدترین مصیبتی که سرشون اومده بود چی بود؟؟....هرچی که بود حاضر بودم همین الان همه ی بدبختیا و مصیبتای کل زندگیشون رو با مصیبت خودم طاق بزنم..لعنت بهش...کم دردی نبود، درد خیانت.
صدای زنگ تلفن بلند شد...گوشی رو از جیب شلوارم در اوردم و دکمه تماس رو فشار دادم..
_......
_الو رییس..
_بگو آرش..
_مثل اینکه نیم ساعت پیش چهار نفرشون از خونه با یه پژو اردی زدند بیرون...
_مطمئنی که جمشید تو خونه مونده؟؟
_من تازه رسیدم اما محسن دیدتشون... میگه مطمئنه جمشید بینشون نبوده...
_فکر میکنی چند نفر دیگه تو خونه باشند؟!
_مثل اینکه یکی از پسرای ذبیح دیشب نصفه شبی پریده تو خونه و یک یک اتاقا رو سر کشیده...فقط پنج نفر تو خونه خوابیده بودند..
دستم رو کشیدم تو موهام..
_سمانه چی؟!


_اینجور که میگفت هیچ زنی تو خونه نبوده...
سرم رو گذاشتم رو شیشه ی پنجره و نفس راحتی کشیدم...
_خونه در به حیاطه یا دربه ساختمون ؟؟
_در به حیاطه...
_به پسرای ذبیح بگو شروع کنند..بسپار خیلی مراقب باشند... مواظب باشید همسایه ها مشکوک نشند...
_اکی...من برم دیگه..
_آرش..حواست باشه ، با ذبیح قرارمون این شده هر اتفاقی بیافته احدی از بچه های ما دخالت نمیکنه...
_باشه...تموم که شد زنگ میزنم...

*************
دستامو تو هم گره زده بودم وچونه م رو تکیه داده بودم به دستام...نگام رو از صفحه ی موبایل برداشتم و به ساعت انداختم ... ساعت یازده بود...یکساعت و نیم گذشته رو تو بیخبری مطلق و چشم به صفحه ی گوشیم گذرونده بودم.مدام جمله اخر هومان تو سرم میچرخید..."خارج از چهارچوب قانون میتونه خیلی خطرناک باشه"...سرم رو تکون دادم و از روی مبل بلند شدم...نمیخواستم از تصمیم برگردم ولی کم کم داشتم برزخی میشدم...اهل انتظار کشیدن نبودم و حالا هر یه دقیقه برام قد یکسال طول میکشید تا بگذره...اومدم برم سمت پنجره که بالاخره موبایل زنگ خورد...
_الو ...معلومه دارید چه غلطی میکنید؟؟
_الو داداش..پایینم ،زود بیا...
سریع رفتم تو اتاق و کتم رو برداشتم...سوار ماشین که شدم آرش استارت رو زدو ماشین رو حرکت داد..
_حیدر کو ؟؟
_با بقیه بچه ها رفت...یه ربع ساعتی میشه حرکت کردن..از کمربندی میرم تا زود بهشون برسیم...
_چطور پیش رفت؟؟
_همونطور که گفتی بچه های ما تو ماشین نشستند...کوچه که کامل خلوت شد یکی از بچه های ذبیح از دیوار رفت بالا...اروم و بیصدا پرید تو حیاط خونه و درو واسه بقیشون باز کرد...
_خوب..
_مثل اینکه جمشید تو حموم بوده و درو از داخل چفت کرده بوده...خودت میدونی که کارشون خیلی تمیزه.. رسم ندارن از خودشون رد جا بذارند...ناچار منتظر شدند تا اقا ترگل ورگل از حموم بیاد بیرون..
زیر پوستی شروع کرد به خندیدن...
_اینجور که شنیدم مثل اینکه همین که از حمام میاد بیرون و پسرای ذبیح جلوش سبز میشند اونقدری گرخیده که لال شده...دو تا از ادماشو که خودت دیدی تو قضیه چک محمدی...
سرم رو تکون دادم...
_خداییش به ارنولد میگند جوجو ..فقط یه کمی جوادند ..اخه تو این دوره زمونه کی همچی سبیلی میذاره و شلوار دبیت میپوشه؟!
_آرش...
_باشه...باشه...تا میاد هوار راه بندازه که شما کی هستید و اینجا چیکار میکنید چاقو رو میزارن بیخ گلوش...اونم از ترسش خفه میشه..
_خوب..بعدش..
_تا اینجاشو اسماعیل برام تعریف کرد...ما تو ماشین کشیک میدادیم که دیدیم در خونه رو باز کردند و یکی از ماشیناشونو فرستادند داخل خونه...پنج دقیقه بعدش ماشین رو از خونه بیرون اوردن و گازشو گرفتند...من به بچه های خودمون سپردم پشت سرشون برند...
_خوب...
_خوب به جمالت منم گازشو گرفتم و اومدم دنبالت...
_سمانه ؟؟مطمئن تو خونه نبوده؟؟
_به اسماعیل سپرده بودم بی سر و صدا یه بار دیگه چک کنه اما کس دیگه ای تو خونه نبوده..
_این یارو که میگی چقدر مطمئنه؟؟..
_از قبل میشناسمش.. مطمئنه...اینجور که اسماعیل میگفت کل خونه رو تو همین فرصت کم گشته اما هیچ وسیله زنونه مثل رو سری..چادر ..چه میدونم مانتو اونجا نبوده...
_ممکنه برگشته باشه خونه اسدالله؟؟..
_بعید میدونم...اَه.. چقدر این جاده دست اندازی؟؟ داره معلوم نیست این شهرداری چیکار میکنه؟؟...اون بابایی که من دیدم با اون ال میکنم و بل میکنمش فکر نکنم تو خونه راش بده...تازه خبر نداری اون روز تو بیمارستان خونشو حلال کرد...
دستم رو کشیدم به صورتم...یعنی کجا میتونست باشه؟؟..


وارد جاده فرعی شدیم..یه بیست کیلومتری که جلو میرفتی میرسیدی به یه جاده خاکی..از اول جاده خاکی تا مقصدمون ده دقیقه بیشتر راه نبود ...یه سوله از قبل داشتم...خارج از شهر نزدیک یه رودخونه خشک که فقط زمستونا یه جوی باریک اب از وسطش میگذشت...اولا به جای انبار ازش استفاده میکردم..حالا با وجود حیاط بزرگ نمایشگاه و سوله بزرگی که ته حیاط ساخته بودم دیگه استفاده ای ازش نمیشد...اطرافش چند تا سوله و ساختمون دیگه هم بود که بلا استفاده مونده بودند..
به سوله که رسیدیم اثری از ماشینا نبود..از ماشین پیاده شدم..
_مثل اینکه هنوز نرسیدند..
_بهشون سفا رش کردم برای احتیاط پشت سوله پارک کنند..
باد خیلی سردی میوزید اونقدر سرد که سوزش تا مغز استخونت رو هم بی نصیب نمیذاشت..کتم رو بیشتر به خودم چسبوندم و اشاره ای به موبایلش کردم..
_لازم نیست نگران بشی ...تو این بیابون جز این ماسماسک هیچ چیز دیگه ای انتن نمیده...
***********
بچه ها همگی ته سوله جمع شده بودند...به آرش اشاره کردم تا بفرستتشون بیرون...چشام ته سوله افتاد روی جمشید....یه گوشه تکیه داده بود به دیوار سوله و تو خودش مچاله شده بود....یه شلوار ورزشی سورمه ای با یه خط سفید و یه تی شرت سفید تنش بود..روی تی شرت سفیدش بزرگ نوشته شده بود ای لاو راک...با شنیدن هر صدایی عکس العمل نشون میداد و سرشو به طرف صدا میچرخوند...خیلی راحت میشد فهمید که سر تا پا گوش شده...آرش که برگشت اشاره کردم تا دستش رو باز کنه و کیسه رو از روی سرش برداره..روبروش ایستادم تا اولین کسی که میبینه خودم باشم...کیسه رو که برداشت موهاش رو پیشونیش پخش شد...خواست چشماش رو باز کنه که نور چشماش رو زد... کمی طول کشید تا چشماش رو به نور سوله عادت بده...پلکاش رو داشت باز وبسته میکرد که یهو متوجه من شد و چشماش وحشت زده میخ شد به من...دهنش از فرط تعجب باز مونده بود..با سرد ترین حالتی که میتونستم نگاش کردم...بیشتر دوست داشتم عزراییل رو براش تداعی کنم...موهاش رو با دست زد کنار و اون دهن کثیفش رو تکون داد. ...
_اییی...ن کارا.. یعنی چی؟؟!!
_کدوم کارا؟؟
اب دهنش رو قورت داد...نگاهی به دور برش کرد و گفت:
_همینکه ادماتو فرستادی و منو اینجا اوردی..
_خودت چی فکر میکنی؟
_خودشو جمع کرد و اخماشو کشید تو هم و طلبکارانه گفت:
_اگه بیست سوالیه بگو ما هم بدونیم..
_میتونی فرض کنی بیست سوالیه...پس نوزده تا سوال دیگه میتونی بپرسی...
_اوسکول کردی مارو...
کتم رو در اوردمو دادم دست آرش... نچ نچی کردم...
_اختیار دارید جمشید خان من و از این جسارتا...
دکمه های استین بلوزم رو باز کردم...
_ولی از اون جا که امشب مهمون ما هستیید و دیروقته زود میرم سر اصل مطلب...
استین بلوزم رو یک به یک تا زدم بالا...
_لابد خبر داری چند روزی مسافرت بودم. ؟؟..
پوزخندی زد و گفت:
_مسافرت!! چرا فکر میکنی من باید خبر داشته باشم که...
_راست میگی...واقعا...تو از کجا باید میدونستی من رفتم مسافرت...البته جای خیلی دوری نرفته بودم ..یعنی نشد که برم...همین دورو برا......
دوباره پوزخندی زد و با کینه نگام کرد...
_جایی که رفته بودم اتفاقی یکی رو دیدم که بهت سلام رسوند..
_.....
شرط میبندم نمیتونی حدس بزنی کی؟
دو تا دکمه از یقه بلوزم رو باز کردم...
_البته گفت فعلا سرش شلوغه و خودش نمیتونه بهت سر بزنه... سپرد من به جاش اینکارو بکنم..
دست بردم به یقه ش و از رو زمین بلندش کردم..
_اگه گفتی کی؟؟


با لکنت گفت:
_کک..ی؟
با دست چپم محکم کوبوندم توصورتش..
_عزراییل.....
روی زمین ولو شد...
_ نامرد بیشرف... واسه کشتن من نقشه میریزی...
یه لگد به رونش کوبیدم..
_حالا دیگه کارت به جایی رسیده که واسه من نقشه قتل میکشی...
زحمت بلند کردنش لاشه ش رو از روی زمین به خودم ندادم.نشستم رو سینه شو مشت بود که پشت سر هم حواله صورتش میکردم...دستاش رو پناه صورتش می گرفت تا اون صورت خوشکلش داغون نشه...اشغال نقطه ضعفش صورتش بود.نمیدونم چقدر طول کشید که یهویی از عقب کشیده شدم...آرش بود که دستاشو از زیر بغلم رد کرده بود و من به عقب میکشید.قبل از اینکه ازش دور بشم یه لگد حواله ی شکمش کردم... آرش اروم کنار گوشم گفت:
_چه خبرته داداش..اروم باش ...این دماغو، دماغشو بگیری جونش در میره...اونوقت خونش میفته گردنمونا...
موهام رو که پخش شده بود رو پیشونیم دادم عقب...به نفس نفس افتاده بودم......اون تن لششو حرکت داد و دوباره تکیشو داد به دیوار ...لباساش خاکی شده بود...خاک با خونی که از دماغش ریخته بود مخلوط شده بود و دور دهنشو پوشونده بود...نفس بلندی کشیدم و با شدت دادمش بیرون..مقابلش ایستادم...
_یه سوال ازت میپرسم راستش رومیخوام بشنوم...فهمیدی؟؟...
زل زد تو چشمام و پوزخندی زد ...وقیح بود ،خیلی زیاد..
_سمانه کجاست؟؟
اول نیشش رو کامل باز کرد و بعد شروع کردبه خندیدن...خواستم دوباره بهش حمله کنم که آرش جلوم رو گرفت...
_گفتی کی ؟! سمانه !!زن تو هست...اونوقت خبرشو از من میگیری....
_خفه شو...
_خوشا به غیرتت بهادر خان...کلاتو بذار بالاتر که...
با همون جمله ی اول خون جلو چشمام رو گرفت . اینبار حتی آرش هم جلوم رو نگرفت.سگ پدر جون سگ داشت...وقتی دید آرشم کنار کشیده فریاد زد.....
_نزن...لا مصب...نزن ..میگم...نزن..
یه قدم عقب رفتم..چند لحظه ای طول کشید تا نفسش بر گرده...
_دِ بنال تا نمردی....
نفس بلندی کشید و گفت:
_حدود نه روزه پیش بود ، شایدم ده روز... یه شب دیدم گوشیم زنگ میخوره..نگاه کردم دیدم نا اشناست...جواب که دادم دیدم سمانه ست...داشت زار زار گریه میکرد....
_دروغ میگی عین سگ.. سمانه گوشیش کجا بود؟؟...
یکه ای خورد اما خودشو نباخت...
_من خبر ندارم...شمارش هنوز تو تماسام هست..
_بده ببینم...
خندید و گفت:
_داشتم میومدم خدمتتون فراموش کردم بیارمش..
لعنتی هنوزم میخندید..خیلی پوست کلفت بود...آرش زیر گوشم گفت:
_گوشیش دست اسماعیله...گفتم که تمیز کار میکنند...
_برو بیارش...
داشت با کینه نگام میکرد...دستامو گذاشتم زیر بغلم..
_خوب میگفتی...
خیلی بیتفاوت ادامه داد:
_زنگ زد و گفت که دیگه نتونسته شوهرش رو تحمل کنه... واسه همین چیزخورش کرده...
مطمئن بودم راستش رو نمیگه اما نمیدونم چرا باز قلبم فشرده شد..
_خوب..ادامش..
_خوب به جمالت...منم گفتم بهتره تا دیر نشده زنگ بزنه اورژانس...سعی کردم بهش حالی کنم که همه چی بین ما تموم شده...
آرش با دو برگشت و گوشی رو داد دستم...گوشیش از اون لمسیای اخرین مدل بود با مارک معروف اپل.. رفتم تو تماسای دریافتی گوشی رو گرفتم سمتش...
_کدوم یکی شمارست؟؟...
با دیدن گوشیش اخماش رفت تو هم...انتظار دیدن گوشیش رو نداشت....تا خواست از دستم بگیره دستم رو عقب کشیدم...
_شماره ها رو رد میکنم بگو کدومشه...
خندید وگفت:
_ایول بهادر خان... شما هم اینکاره ای ها.....
_بهتره نیشت رو ببندی تا خودم جمعش نکردم...
شماره ها رو رد کردم تا روی یکی از شماره ها با ابرو اشاره کرد...نگاه کردم ..یه شماره ایرانسل بود..شماره رو تو گوشی خودم وارد کردم و دکمه تماس رو فشار دادم ...باشنیدن صدای زنی که میگفت دستگاه مورد نظر شما خاموش میباشد نفس حبس شدم رو بیرون دادم..


گوشی رو گرفتم سمتش و گفتم:
_این خط که خاموشه.؟؟..
_خاموشه!!لابد شارژش تمام شده...
لگدی به پاش زدم و گفتم:
_این نمایش مسخره رو تمومش کن..
_من هیچی نمیدونم.یه بارم گفتم سمانه از این شماره به من زنگ زد..اصلا به من چه که زنت گوشیشو خاموش کرده..مگه من مسئول روشن خاموش کردن گوشیه اونم..
گوشیم رو برگردوندم تو جیبم..
_که گفتی بعد اینکه بهت زنگ زد تو بهش گفتی زنگ بزنه اورژانس؟؟...
سرشو تکون داد..
_و اینکه تو بهش گفتی همه چی بین ما تمامه ؟؟....
_دقیقا...همینا رو گفتم..
_واقعا...فکر میکنی منم به احمقی سمانه م که حرفاتو تک تک باور کنم؟؟...
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:
_میل خودته بهادر خان...میخوای باور کن...میخوای باور نکن..من فقط واقعیت رو گفتم..
گوشیش رو برگردوندم به آرش و نگاش کردم..خیلی مطمئن و حق به جانب زل زده بود بهم...به حرفاش نمیشد اعتماد کرد... جمشیدی که حالا خودشو پشت اسم سمانه قایم کرده بود محال بود به واقعیت اعتراف کنه...میدونستم اگه الانم یه خروار مدرک رو کنم زیر همش میزنه و همه چی رو میندازه گردن سمانه..
_آرش...
_بله داداش..
_پسرای ذبیح رو بفرست برند...
_باشه...
_به بچه های خودمونم بگو این عوضی رو بندازند داخل اتاق نگهبانی و چشم ازش بر ندارند..
_به روی چشم.....
آرش که رفت رو کردم به جمشید..
_این از پذیرایی امشبت...بهتره واسه فردا دروغ بهتری بسازی..
_فردا!!...شوخی میکنی بهادر خان..
_شوخی...به نظرت جک میاد...
طلبکارانه گفت:
_این مسخره بازی رو تموم کن...میدونی به این کار چی میگند؟؟....ادم ربایی...بهتره تا...
بلند خندیدم..
_...چیه...به نظرت خیلی خنده داره؟؟هر بچه ی پنج ساله ای میفهمه به کار شماها میگند ادم ربایی...پس بهتره تا اوضاع پیچیده تر از این نشده تمومش کنی تا...
_میدونی خندم از چیه؟؟...
_.....
_اینکه کثافتی مثل تو به درد دزدیده شدنم نمیخوره..
با نوک کفشم اروم زدم به ساق پاش و ادامه دادم..
_میدونی چرا میگم کثافت نه اشغال...چون یه تیکه اشغال به درد بازیافت میخوره اما توی کثافت به هیچ دردی نمیخوری.. پس زیادی خودتو تحویل نگیر...

سوار ماشین شدم و تکیه دادم به صندلی... آرش خودش رو سریع رسوند و ماشین رو روشن کرد...
_میخوای چیکار کنی داداش؟؟ ..خیلی نمیشه نگهش داشت..
نگام رو دوختم به سیاهی جاده...
_میدونم ولی اول باید سمانه رو پیدا کنم...

*********
فصل سیزدهم

بر خلاف همیشه که یا اللهی میگفتم و بعدش سر به زیر مینداختم و وارد این خونه میشدم اینبار بدون حتی تک سرفه ای وارد حیاط شدم ...بدون اونکه سرم رو پایین بگیرم چشمام رو به روی تک تک زنا و دخترایی که داخل حیاط و دور تادور حوض نشسته بودند چرخوندم...بعد بی توجه بهشون که مشغول جلو کشیدن روسری یا سر کردن چادر بودند به طرف اتاق اسدلله حرکت کردم...وسطای حیاط نفس بلندی کشیدم و به سختی جلوی خودم رو گرفتم تا پاسخ پیرزن چاقی را که چادرش را تا نصفه ی صورتش کشید و زیر لب غر غر میکرد رو ندم.از پله ها بالا رفتم و در اتاق اسد الله رو بدون اونکه بزنم اروم باز کردم.نگاهی به اتاق انداختم .کسی نبود ...اروم در رو پشت سرم بستم....کل نقشه ی این خونه یه اتاق تو در تو با یه پستو بود..بی سر و صدا به طرف پستو رفتم و پارچه ی گلداری رو که به جای در اویزون شده بود کنار زدم..اینجا هم خبری نبود...تنها جایی که میمونست اتاق عقبی بود که به جای پذیرایی استفاده میشد...پرده را انداختم و برگشتم که یه آن نگام تو دو تا چشم عسلی قفل شد...برای چند لحظه میخکوب شدم...همونجا خیره شدم به اون چشمای اشنا تا اون لحظه که اون دو تا چشم عسلی رنگ سئوال گرفت...
_سلام بهادر خان!!!


بهادرخان؟؟!!!....
_حالتون خوبه؟؟!!
نگام رو از چشماش برداشتم و دستام رو کشیدم به صورتم...
_ببخشید که به جا نمیارم...شما؟؟
موهاش رو فرستاد زیر روسریش و گفت:
_من فاطمه م... دختر خاله سمانه....تو عقد کنونتونم بودم...شما رو از اونجا دیدم...
کمی فکر کردم...یادم نمیومد دیده باشمش...دوباره نگاش کردم...حدودا بیست و دو ساله میزد.بایه صورت گرد و قشنگ..اگه قد نه چندان بلندش رو فاکتور میگرفتم خیلی شبیه سمانه بود به خصوص اون چشمای عسلیش...
_به نظر خوب نمیاین..میخواین براتون یه لیوان اب بیارم!!
دستام رو کردم تو جیب پالتوم..
_نه خوبم..اومدم یه سری بزنم و برم...کی خونست؟؟
_فقط من و خاله سهیلا ..
به طرف اتاق عقبی رفتم..
_اسدالله کجاست؟؟
_نمیدونم ...دیشبم خونه نیومد....
در اتاق رو که باز کردم چشمام افتاد به تشکی که گوشه ی اتاق پهن شده بود...مادر سمانه توی تشک دراز کشیده بود و یه لحاف سنگین و کهنه تا زیر گلوش بالا اومده بود...
_خالم چند روزی ناخوش احواله...اسدالله هم هیچ اهمیتی به خالم نمیده....سمانه هم که مسافرت بود... مادرم با وجود چند تا بچه قد ونیم قد نمیتونست بیادمواظبش باشه... این شد که من یه هفته ایه اومدم پیش خاله...
_دکتر بردینش؟؟...
_اره مادرم با داداشم بردنش بیمارستان قلب...دکتر گفت ممکنه رگای قلبش گرفتگی داشته باشه و باید انژیو بشه.....
_آنژیو ؟!!
_آره...قراره دو روزه دیگه جوابش رو بدند..
وقت رو بازی کردن نبود...خودمو دلخور نشون دادم...
_پس چرا کسی چیزی به سمانه نگفت؟؟ حالا ما نا محرم شدیم...
_نه به خدا..خاله خودش سفارش کرد..گفت نمیخوام مسافرت به بچه م زهر بشه...حتی سمانه که دو روز قبل زنگ زد حال مادرش رو بپرسه خالم به زور خودش رو سر حال نشون داد..
چی!!! سمانه دو روز قبل زنگ زده بوده !!...باید با احتیاط از زیر زبونش حرف میکشیدم..
_خوب شد که نفهمید..همینجوری هم کلی دلتنگ مادرش بود..
_اره راست میگید...من که اول باهاش حرف زدم حالم گرفته شد...صداش پر بغض بود...معلوم بود دلش خیلی تنگه..راستی چرا با خودتون نیاوردینش؟؟...
پس اینجا از سمانه بیخبر بودند...نگاهی به صورت سفید زن انداختم و گفتم:
_ما نصفه شبی رسیدیم...سمانه خیلی خسته بود...منم این نزدیکیا کار داشتم گفتم بیام احوالی از مادر بپرسم.
_اره راست میگید از صداش که خستگی میبارید..معلومه خیلی بهش خوش گذشته...
دستامو داخل جیبم مشت کردم و تو دلم گفتم اره خیلی کثافت...به نظر نمیومد اطلاعات بدرد بخوری داشته باشه...اومدنم به اینجا از اول اشتباه بود خونه اسدالله اخرین جایی بود که اون پاشو میذاشت.نگاهی به زنی که تو تشک جمع شده بود کردم...سر جمع چهل و پنج سال رو هم نداشت اما صورت چروکیدش نشون میداد بیشتر از اینها سن وسال داشته باشه..اون پیرمرد احمق چه به روز این زن اورده بود.

*************
نشستم تو ماشین و دو لبه پالتوم رو به هم اوردم...
_اینجا نبود...بیخودی تا اینجا اومدیم..
_یعنی غیر اینجا کجا میتونه رفته باشه ؟؟
_نمیدونم آرش...اونکه جایی نداره...
یه دختر... تک و تنها... تو این شهر بی در پیکر...تو این سرمای استخون سوز که ناله ی گربه ها رو هم در میاورد...خیره شدم به برف چند روز قبل که کنار دیوار تپه شده بود.
_تو اگه جای سمانه بودی و تو این شهر هیچ جا رو نداشتی با این وضعیت هوا کجا میرفتی؟؟؟
پیشونیش رو خاروند و کمی فکر کرد...
_راستش جای اون رو نمیدونم...اما اگه جای خودم بودم و تو همچین موقعیتی قرار میگرفتم میومدم خونه ی خودت...
_خونه ی من !! چرا خونه ی من؟؟!!
_خوب برای اینکه جدا از اینکه رییسمی بهترین رفیقمم هستی..نمیخوام چابلوسی کنم اما تو مرام و معرفت....
فکری تو سرم جرقه زد...
_خودشه...
_چی خودشه؟؟!!
_راه بیافت ...
_ای بابا...بلا نسبت گوز که پاکت نمیکردم...داشتم حرف میزدما....
_کارت درست...حالا راه بیفت تا دیر نشده....

******


ماشین رو سر یه کوچه باریک تو همون محله نگهداشت...از همون سر کوچه به یه ساختمون دو طبقه اشاره کرد...نگاهی به نمای خونه انداختم..یه ساختمون کهنه با دیوارای سیمانی...شاخه های درخت نارنج از دیوار حیاط بیرون زده بود و جلوی یه تکه از بالکن طبقه دوم رو گرفته بود.
_مطمئنی همینجاست؟؟
_نه داداش..
صدام ناخوداگاه کشید بالا....
_معلمومه چته؟؟ تو که گفتی همینه!!
_خونه رو که مطمئنم اما اینکه سمانه اینجا باشه رو نه..
موبایلم رو در اوردم تو لیست مخاطبام دنبال شمارش گشتم...
_ بعید میدونم اینجا باشه...اخه میدونی داداش دوستی دخترا مثل دوستی پسرا که نیست.....چجور بگم خوب یه سری قید و بندا هست که محدودشون میکنه..همین پریسا با اون داداشای گودزیلاش بعید میدونم دوست فراریش رو تو خونه راه بده و..
بالاخره شماره رو پیدا کردم....آرش همینطور داشت در مورد تفاوت دوستی پسر و دخترا سخنرانی میکرد...
دکمه تماس رو فشار دام و دستم و به نشونه سکوت گذاشتم جلوی دهنم...تلفن بوق ازاد میزد...به بوق چهارم نرسیده تماس رجکت خورد...پریسا شماره من رو داشت...خودم بهش داده بودم...دو باره شماره رو گرفتم..صدای یه زن پیچید تو گوشیم و لبخندی نشست رو لبام...گوشی رو خاموش کرده بود...کم کم داشت شکم به یقین تیدیل میشد...تلفن رو گذاشتم رو بلند گو..
_بفرما آرش خان...تحویل بگیر...
آرش با تعجب خیره شد به من...
_پس اینجاست؟!
_تا نریم داخل نمیفهمیم..
دو تا خونه کنار یه طبقه بودند.....امکان فرار نداشت...یه پیام زدم به این مضمون..
"بیرون تو ماشین منتظرم...پژوی چهارصد و پنج نقره ای....به نفعته قبل از اینکه واسه مهمونی بیام خونتون خودت بیای"
دلیوری نداد...گوشیش هنوز خاموش بود...میدونستم از ترس داداشاش هم که شده خودشو نشون میده...ترجیح میدادم بدون اونکه درگیر خانوادش بشه موضوع بین خودمون حل شه...
حدودای ساعت چهار بود که در خونه باز شد و یه پیرمرد حدود شصت ساله با دو تا جوون لاغر مردنی زدند بیرون...پسرا حسابی تیپ زده بودند ولی با اون عینک دودیاشونم مالی نشده بودند.....چشمام چرخید سمت اسمون که یه دست ابری بود..
_نگاشون کن ...خود گودزیلاشونند....
پوزخندی زدم..
_باورم نمیشه از این دوتا قرشمال خورده باشی..
_ای بابا...تو هم هی تیکه بنداز...من که گفتم که...
با صدای بلند شدن زنگ دلیوری اشاره کردم تا ساکت بشه...پیام سند شده بود.پس گوشیش رو روشن کرده بود...فوری یه پیام دیگه با این مضمون دادم..
"به نفعته قبل از اینکه داداشات برگردند..خودت بیای "
پیام فورا دلیوری خورد .نمیخواستم از در تهدید وارد بشم ولی چاره ای نبود....بد مشکوک میزد.گوشی تو دستم لرزید و صدای زنگ اس ام اس بلند شد...یه پیام از پریسا با این مضمون که نمیتونه از خونه بیاد بیرون .
شرط میبستم موقع تایپ پیام عصبی بوده ودستاش میلرزیده. چون غلط زیاد داشت...
سریع تایپ کردم..
"ایرادی نداره ..پس من میام داخل...در رو برامون باز کن"
به دو دقیقه هم نکشیدکه جوابش اومد...خواسته بود صبر کنیم تا مادرش رو بپیچونه...همینطور خواسته بود که ماشین رو کمی بالاتر پارک کنیم تا سوار شه...
به آرش که داشت به صفحه موبایل من نگاه میکرد اشاره کردم..
_ماشین رو ببر یه کم جلوتر...
آرش ماشین رو که پارک کرد از اینه کنار زل زدم به ورودی کوچه .اگه سمانه تو اون خونه قایم شده بود نمیتونستم این احتمال رو که پریسا بخواد دوستش رو فراری بده ندید بگیرم....ربع ساعتی طول کشید تا یه زن از کوچه بیرون اومد...رو سرش یه چادر مشکی کشیده بود و دو لبه چادر رو تا زیر چشماش بالا کشیده بود..تشخیص اینکه کیه سخت بود...به ماشین که رسید متوقف شد..مردد بود...دوباره برگشت ونگاهی به دو طرف کوچه کرد..وقتی مطمئن شد کسی نمی بینتش در رو باز کرد و اروم سوار شد...


میشد ترسش رو از همون سلام ارومی که کرد تشخیص داد...جوابش رو به همون ارومی دادم و به آرش که تردید تو چشماش فریاد میزد اشاره کردم تا حرکت کنه...بی هدف ماشین رو انداخت تو یه خیابون که یهو پریسا با صدایی که داد میزد ترسیده گفت:
_شما رو به خدا بهادر خان...من به مادرم گفتم نیم ساعته میرم تا خرازی محلمون کاموا بخرم و بر گردم...
به آرش اشاره کردم تا یه گوشه پارک کنه...ماشین رو که پارک کرد پیاده شدم...در عقب رو باز کردم و نشستم کنارش...نمیخواستم بترسونمش اما چشم تو چشم حرف زدن گزینه بهتری از سر چرخوندن بود..هنوز چادرش رو سفت و محکم چسبیده بود...دفعه های قبل چادری نبود...اون هم این مدلیش ..به سختی حتی میشد چشماش رو دید...بی مقدمه گفتم:
_فکر کنم بدونی برای چی اینجام پس میرم سر اصل مطلب...سمانه کجاست؟؟
_..........
_پریسا خانم...
_....
_سمانه کجاست؟!
چشماش تو قاب چادر بارونی شد..معلوم بود ترسیده...اروم گفتم:
_ببین پریسا بازم میگم تو هم مثل خواهرمی ..نمیخوام اذیتت کنم...ولی خودت رو بذار جای من ...این حقه منه بدونم زنم تو این شهر بی در پیکر تو کدوم خراب شده ایه ....
سکوتش داشت کلافم میکرد ...از همه بد تر اون چادر سیاهش که محکم گرفته بود تو مشت راستش...با صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفت:
_قول میدین اذیتش نکنین؟؟
_راستش رو بگم...نه.....همچین قولی نمیدم.
حالا اونقدر اشک تو چشماش جمع شده بود که به زور میشد همون دوتا مردمک چشماش رو هم دید.کم کم داشتم شک میکردم دارم با خود پریسا حرف میزنم.
_میشه لطف کنی و این چادرو از رو سرت برداری ...
_...........
_پریسا خانم..
با تردید دستش رو پایین اورد و چادر رو با دست راستش اروم کنار زد... چشماش حالا کامل معلوم بود....نگام رو تو صورتش چرخوندم خودش بود اما با یه.....یه لکه کبودی که میشد گفت نصف از نیمه راست صورتش رو گرفته بود...از همین فاصله صدای دندونای آرش روکه به روی هم ساییده میشد رو میشنیدم...
زیرلب غریدم:
_فقط بگو کار کی بوده؟!
دوباره چادرش رو کشید رو سرش ...اینبار متوجه گچ سبز رنگی که دور دست چپش پیچیده شده بود شدم...چه بلایی سر این دختر اومده بود..آرش برگشت و گفت:
_پریسا خانوم...فقط بگو کار کدوم بیشرفی بوده؟؟!!
نمیدونستم به صدای دو رگه آرش که از لای دندونای قفل شدش زده بود بیرون بخندم یا به حال و روز خودم و این دختر برم یه جا داد بزنم...
اشکاش رو با دست سالمش گرفت..
_بدبختیای من سیاه بخت که شنیدن نداره...سمانه رو هم میدونم کجاست... ولی تا قول ندین اذیتش نکنید محاله بگم کجاست..
_باشه اگه میخوای نگی نگو....
به صورتش که حالا خیس خیس شده بود نگاه کردم..
ولی میدونی دوستت با من چه کار کرده؟؟
_....
_پس میدونی؟؟
سرش رو به چپ و راست تکون داد..
_من چیزی نمیدونم...وقتی دیدمش از سرما و خستگی رو به مرگ بود...بیچاره اینقدر ترسیده بود که نمیتونست حرف بزنه...فقط فهمیدم که از خونه فرار کرده و تو این سرما جایی نداره بره...
_و تو بدون اینکه بدونی چه خبره راهش دادی تو خونتون؟؟
_خونمون!!!!


_اره خونتون...نگو که اونجا نیست..
_واقعا فکر میکنید با وجود داداشام میتونستم سمانه رو بیارم خونمون...
_پس کجاست؟!
_......
_با توام دختر...زن منو کجا قایم کردی؟؟
ناخوداگاه صدام بالا رفته بود.از ترس گوشه صندلی فرو رفت...برای یه لحظه احساس کردم مهنازرو اونجا میبینم.....دوباره تند رفته بودم...دستی به سر و صورتم کشیدم ..با مشت به سینم کوبیدم..
_ببین دختر...منو اینجوری نبین...این ظاهرو نبین.....به خدا که داغونم...من احمق از همون اولم میدونستم چشماش دنبال جمشیده ولی کنار نکشیدم.. چکار باید میکردم...عاشقش بودم...میپرستیدمش...به خواست خودش حتی بعد عقد لمسشم نکردم ..میفهمی من به زن عقدیم دست نزدم...
با صدای باز و بسته شدن در ماشین متوجه آرش شدم که از ماشین پیاده شد.
_...چون برام اونقدر عزیز بود که نمیخواستم برخلاف میلش رفتار کنم..نمیخواستم روحش بیشتر اسیب ببینه...میخواستم اروم اروم خودش رو با زندگی کنار من وفق بده..انتظار عشق و عاشقی ازش نداشتم ..همینکه بهم عادت میکرد برام کافی بود اما میدونی با من چه کرد؟؟....
سرش رو دوباره به چپ و راست تکون داد...با کف دست محکم کوبیدم به سینه م...
_غذای مسموم گذاشت جلوم و ایستاد تا ذره اخر رو بخورم...که اونوقت راحت و بدون سرخر بره سروقت جمشید ...همون عاشق سینه چاکش..
پریسا داشت با چشمای گرد شده نگام میکرد...هضمش براش خیلی سخت بود اینکه اون دوست تنها و ساکت و بینوای تو مدرسه ش همچین کاری کرده.. .
_من باور نمیکنم ..محاله ...امکان نداره سمانه همچین کاری بکنه...
_یه خورده فکر کن چرا یکی مثل من باید همچین دروغی بگه...خیلی راحت میتونستم چند نفرو بفرستم دنبال سمانه و خودم تو خونه راحت استراحت کنم تا خبر گرفتنش رو بیارند بعدم مثل اب خوردن بندازمش تو زندون...کم کمش سه سال زندانشه..میدونم که جمشید هم تو این ماجرا دست داره اما حالا که پیداش کردیم زده زیر همه چیز و زیر بار نمیره ....تا سمانه رو پیدا نکنم نمیتونم ازجمشید اقرار بگیرم ...اونقدر نامرده که قایم شده پشت سمانه و همه تقصیرا رو انداخته گردنش ....اما یه چیزی به من میگه حقیقت اون چیزی نیست که میبنم و میشنوم...
میشد تردید رو حتی از توی چشمای خیسش خوند.
_لا اقل قول بدین ازش شکایت نکنید...
_......
اشکاش رو با دست راستش پاک کرد...
_...من نمیدونم جریان چیه اما مطمئن باشید همش زیر سر اون نامرده...نمیدونید چه بلایی سر من اورد؟؟ ...کاری کرد که دیگه نتونم تو محل سرم رو بالا بگیرم...
یه برگ دستمال کاغذی رو از تو جعبه کشیدم بیرون و گرفتم سمتش...صورت خیسش رو با دستمال پاک کرد..
_دو هفته پیش داشتم از کلاس کنکور برمیگشتم که جمشید جلوم سبز شد...دستشو گرفت جلو دهنم و منو به زور کشوند تو یه کوچه بمبست تاریک....یه پاکت نامه داد دستم و از من خواست بدمش به سمانه...منم قبول نکردم...نمیدونم یهو اون همه شجاعتو از کجا اوردم ....ولی زیر بار نرفتم ...بهش گفتم اگه این دفعه اذیتم کنه به داداشام میگم ..اونم دید که کوتاه نمیام راهشو گرفت و رفت ولی قبل از اینکه از کوچه بزنه بیرون برگشت و گفت تلافی میکنم...کاری میکنم که مثل سگ پشیمون بشی....یه هفته پیش بابای نامزدم یه واسطه فرستاد خونمون ..نامزدی رو به هم زد....پیغام فرستاده بود برای پسرم یه دختر افتاب و مهتاب ندیده میخواستم نه یه هرزه ی هرجایی...
دستش چپش رو بالا اورد و به صورتش اشاره کرد و با بغض گفت:
_وقتی داداشام افتادند به جونم تازه فهمیدم از کجا اب میخوره...جمشید تلافی کرد...خیلی بدم تلافی کرد... یه هفته ست تو خونمون زندانی م...کلاسام همه ول شد...همین حالام اگه بفهمند اومدم بیرون حسابم رسیده ست...
دوباره اشکاش راه افتاد..
_بابام گفت به اولین خواستگاری که در خونه رو بزنه شوهرم میدند...فرقی نمیکنه پیر باشه یا جوون ،عزب باشه یا زن وبچه داشته باشه فقط این مایه ی ابروریزی باید از این خونه بره...
با خودم فکر میکردم پست ترو بی وجدان تر از جمشید تو این دنیا پیدا میشه که حواسم رفت پی ساعت... نیم ساعت داشت تموم میشد...
_به من بگو سمانه کجاست؟؟...قسم میخورم اگه پیداش کنم بیشتر به نفعش باشه تا به ضررش...
انگار اونم فهمید دیگه وقتی نداره...


_دو هفته پیش یه بعد از ظهر اومد در خونمون...حتی یه لباس گرم نپوشیده بود...بدنش از سرما بیحس شده بود....رنگ به رو نداشت..حسابی ترسیده بود..کسی خونمون نبود .اوردمش داخل خونه که گفت از خونه فرار کرده ....اولش نصیحتش کردم که برگرده ولی با گریه گفت دیگه هیچ راه برگشتی نداره...ازم خواست که شب بهش جا بدم...گفت جایی نداره که شب بمونه...اما من نمیتونستم...خوب میدونید با وجود خونوادم نمیشد یکی رو همینجوری راه بدم تو خونه و بگم مهمونمه..به خصوص یه دختر شوهردار...خونوادم همشون سمانه رو میشناختند..با مادرم اومده بودم عقد کنونتون...گفتم نمیتونم..بلند شد که بره اما دلم راضی نشد که تو این شهر با این سوزسرما واین همه گرگ ولش کنم بره....یه خاله ی پیر دارم که تو حومه جنوب شهر تنها زندگی میکنه...خاله ی مادرمه...سه تا دختر داره که همه رو خودش تنهایی شوهر داده...زنگ زدم بهش و گفتم که یکی از دوستام از شهرستان اومده برای کلاس کنکور و چون تنهاست هیچ مسافر خونه ای بهش اتاق نداده...اگه میشه چندشب اونجا باشه تا یه اتاق پیدا کنه....پیرزن هم قبول کرد.منم تو یه چمدون کهنه چندتالباس گذاشتم و با یه اژانس فرستادمش اونجا...خونش از اینجا خیلی دوره ولی از کنار خیابون مطمئن تر بود.
یه کاغذ گرفتم سمتش...
_ادرسش رو برام بنویس...
اب دهنش رو قورت داد..
_بهادر خان نگاه به خوشکلی سمانه نکنید...به خدا سمانه خیلی ساده ست..واسه ی همین زود گول جمشید رو خورد...من مطمئنم همش زیر سر جمشیده ...سمانه یه وسیله برای جمشید بوده...وقتی هم دیده دیگه قابل استفاده نیست انداختتش دور.....فقط قول بدین نمیندازینش زندان...
نفسم رو با شدت دادم بیرون...
_باشه قول میدم...اونم نه به خاطر سمانه...به این خاطر که از این لحظه به جای یه خواهر دوتا خواهر دارم و نمیخوام روی خواهرم رو زمین بندازم...
باصدای ضربه به پنجره ماشین شیشه رو پایین کشیدم...
_رییس از نیم ساعت پنج دقیقه هم گذشته..
اشاره کردم که بشینه پشت فرمون..نگاهی به ارش که داشت به سمت در راننده میرفت کردم..
_اگه یه جوون تایید شده رو بفرستم خونتون واسه ی خواستگاری قبول میکنی؟؟
سرش رو انداخت پایین تر و با دستای لرزون شروع کرد به نوشتن ادرس...
_اگه راضی بودی شماره تلفن خونتون رو پایین برگه بنویس...
آرش که سوار شد یه کیسه مشکی رو گرفت سمت پریسا..
_راستش نمیدونستم چه رنگی میخواستید این شد که از هر رنگی که داشت یکی خریدم.
پریسا دوتا از کامواها رو بیرون کشید وزیر لب تشکر کرد.
آرش کمی بالاتر از کوچه پارک کرد..ساعت پنج ونیم بود..نگاهی به اسمون انداختم..ابرای سیاه اسمون رو پوشونده بودند....پریسا کاغذ رو گرفت به طرفم و قبل از اینکه از ماشین پیاده بشه گفت:
_برای حمایت ازدوستم مهمترین چیزی رو که یه دختر داره رو وسط گذاشتم...اونم ابروم بود....مادرم همیشه میگه لذتی که در بخشش هست در انتقام نیست...سمانه هنوز زنتونه...
سری به نشونه ی خداحافظی تکون دادم و به رفتنش چشم دوختم...
_داداش منظورش چی بود؟؟
سعی کردم به ابرو های گره شده اش نخندم...نگاهی به کاغذ انداختم...ادرسی که داده بود تو یه محله ی نزدیک قبرستون شهر بود...
_منظورش؟؟!!
_همین که گفت ابروم رو گذاشتم وسط...
به شماره تلفنی که پایین صفحه نوشته شده بود نگاه کردم...
_بی منظور گفت...ماشینو حرکت بده..


فصل چهاردهم

دوباره نگاهی به خونه انداختم...یه خونه قدیمی اجری تو یه کوچه ی سوت و کور...یه کوچه اونورترش گورستان اصلیه شهر قرار داشت ...رو دیوارای خونه به جای حفاظ تکه های خورده شیشه باسیمان چسبونده شده بود..شبیه یه دژ کهنه میمونست...هوا کاملا تاریک شده بود...بوی بارون هوا رو پر کرده بود.... زنگ در رو چند بار فشار دادم و منتظر جواب موندم...
_شاید کسی خونه نباشه داداش..
بیروم موندن یه پیرزن با یه دختر فراری تو این سرما...جز محالات بود...شایدم این زنگ کهنه کار نمیکرد..
اینبار تکه سنگی رو از روی زمین برداشتم و چندین بار محکم کوبیدم به در....به لحظه نکشید که یکی از اون ور دیوار فریاد زد..
_چه خبرته بابا مگه سر اوردی....
هنوز صدای مردی رو که شنیدم تو ذهنم حلاجی نکرده بودم که قامت پسر جوون لاغر اندام و حدودای بیست ساله تو قاب در ظاهر شد....با دیدن یه پسر جوون تو این خونه بی اراده اخمام کشید تو هم...پسر هم انگار از نگاه من خوشش نیومد...نگاهی طلبکارانه به قامت من و آرش انداخت...
_بفرمایید..
_......
_با شما بودم آقا...امرتون...
_به سمانه بگو بیاد...
_چی؟؟؟!!!
اینبار آروم و شمرده هجی کردم...
_برو.. به... سمانه.. بگو... وسایلاش رو برداره... و بیاد دم در...
_اونوقت شما کی باشید؟؟...
دیگه داشت حوصلم رو سر میبرد...صدای یه پیرزن از ساختمون اومد...
_شهاب مادر ...کیه دم در؟!
بدون اینکه نگاه از من و آرش برداره داد زد...
_نمیدونم بی بی ...یه کاره پاشده اومده میگه به سمانه بگو بیاد...اصلا اقا شما چه کاره سمانه خانومید؟!
حوصله در گیری نداشتم به خصوص که آرش کم کم داشت شاخ میشد...با دست زدمش کنار...
_من شوهرشم..
وارد خونه شدم...پسرک که حالا به در چسبیده بودبا چشمای گرد شده زل زد به من..
_شوهرش!!!مگه سمانه خانم شوهرداره؟؟!!
بی توجه به پسره رفتم داخل حیاط...یه حیاط نقلی با یه حوض کوچیک لعاب ابی که داخلش پر بود از ات و اشغال ...پیر زن که حالا دمپایی های پلاستیکیش رو پا کرده بود لخ لخ کنان مسیر حیاط رو طی کرد و به سمت ما اومد....
_اقا شما کی هستید؟؟..این وقت شب خونه من چیکار دارید؟؟
قطره ی بارونی نشست رو صورتم...فضا داشت متشنج میشد....لبخندی زدم و رو به پیرزن گفتم:
_سلام مادر جان..
پیر زن با تردید سرش رو تکون داد..
_من اومدم دنبال سمانه..
_سمانه !!
پیرزن یهو دستش رو گرفت به کمرش و با اخم گفت:
_ ...اونوقت شما چیکارشی؟؟
_به نوه تونم گفتم من شوهرشم...گفتم این اخر هفته ای که میخوره به تعطیلات بیام دنبالش و ببرمش خونه...
_شوهرش!!! اما کسی به من نگفت این دختر شوهر داره!!..
_لابد پریسا خانم فراموش کرده بگه...
پیر زن مشکوک نگام کرد...
_خیلی عجیبه که نگفته...حتی خود پریسا خانم و مادرشون تو مراسم عقد کنون ما هم بودند.
پیرزن دستاشو اورد پایین...
_والله چی بگم ...من که سر از کار این دخترا در نیاوردم ...پریسا به من گفت دوستش از شهرستان اومده بره کلاس کنکور ولی تو این دو هفته از اون اتاق در نیومده که لا اقل یه افتابی بخوره به سرش...
_حالا مادر جان میتونم ببرمش...
_اگه خودش بگه شوهرشی چرا که نه مادر...بذار الان صداش میکنم...
دستم رو گرفتم جلوی پیرزن و لبخندی زدم..
_نه مادر...اگر اجازه بدید میخوام غافلگیرش کنم...
پیرزن خندید و گفت:
_میخوای غافلگیرش کنی!!...والله من که سر از کار شما جوونا در نمیارم...بیا اتاقش رو نشونت بدم...
کفشام رو در اوردم و پشت سر پیر زن وارد خونه شدم.....یه خونه کلنگی با یه نقشه خیلی قدیمی...بوی نم از در و دیوار خونه بلند شده بود...سر تا سر خونه رو با فرشای کهنه و نخ نما پوشونده شده بود... از پذیرایی که گذشتیم پیرزن به اتاقی که اخر راهرو بود اشاره کرد...
_اونا... اون اتاقشه ...دو هفتست نشسته اونجا و گوله گوله اشک میریزه...من که اخرشم نفهمیدم این دختر دردش چیه...
اومدم برم طرف اتاق که پیرزن پشت سرم راه افتاد...با ابرو اشاره ای به آرش کردم...آرش سرفه ای کرد و سعی کرد تا حواسشو پرت کنه..
_مادرجان شما چندساله اینجا میشینید؟؟
پیرزن ایستاد که جواب آرش رو بده...
_راستش از زمان مرگ شوهر خدابیامرزم..یه سی سالی میشه...با پول دیه ش این خونه رو گرفتم...اخه خدابیامرز تو یه تصادف عمرشو داد به شما...
_خدا بیامرزتشون ولی مادر خداییش نترسیدی خونه ی نزدیک قبرستون خریدی؟؟
_وا مادر...!! چه ترسی!!....مرده ها که کاری با ادم ندارند ... این زنده هاست که باید ازشون ترسید..
پیرزن راست میگفت....مرده های بینوا که با آدم کاری نداشتند..این زنده ها بود که باید ازشون ترسید...
بی توجه به بحث اموات که آرش برای مشغول کردن پیرزن راه انداخته بود رفتم سمت اتاق...دستگیره در رو گرفتم و تو دستم فشار دادم....در اتاق رو اروم باز کردم و بیصدا وارد شدم و بعد در رو به همون ارومی پشت سر خودم بستم...


اتاق تاریک تاریک بود...مدتی طول کشید تا چشمم به تاریکی عادت کنه..یه اتاق نه متری بدون هیچ پنجره یا روزنه ی نور...بوی نم و رطوبت اتاق نفسم رو داشت میگرفت...دست کشیدم رو دیوار تا پریز برق رو پیدا کنم...کم کم داشتم وسایل داخل اتاق رو یک به یک تشخیص میدادم که دستم خورد به کلید برق...دیگه اونقدر چشمام به تاریکی عادت کرده بود که وجود نفر دوم رو داخل اتاق تشخیص میداد..کلید رو که زدم نگام افتاد به کوهی از تشک که روی هم سوار شده بود با یه تل از خرت و پرت و دختری که یه گوشه از اتاق نشسته بود .... دوتا پاهاش رو تو سینه جمع کرده و دستاش رو حائل سرش کرده بود...خیره نگاش کردم که تکونی خورد..انگار تازه متوجه روشن شدن اتاق شده بود...آروم قدم برداشتم و روبه روش درست در فاصله یک متریش ایستادم...بوی عطر تلخی که همیشه استفاده میکردم خیلی زود تو اتاق پیچید..مطمئن بودم لا اقل عطر من رو میشناسه..چند لحظه که گذشت دستاش رو از جلوی صورتش برداشت و چشماش رو کمی باز کرد...چشماش رو چند بار باز بسته کرد تا به نور عادت کنه که یهو متوجه من شد....چندبار دیگه پلکاش رو محکم روی هم فشار داد و باز کرد..
_شک نکن خانم کوچولو....خود خودشم نه روحش...
وحشت زده از رو زمین بلند شد و خودشو چسبوند به دیوار....فاصله م رو کمتر کردم...باترس به من زل زده بود و سعی میکرد تا جایی که میتونه تو دیوار فرو بره...خشمگین نگاهی به سرتاپاش کردم...برای منی که یه روز محبت رو از این دختر گدایی میکردم حالا چقدر حقیر به نظر میرسید..کی باورش میشد این دختر ژنده پوش با این صورت تکیده ی لاغر و چشمایی که زیرشون گود رفته و با اون بلوز گشاد سیاه و دامن بلندی که یه گوشش زیر پاش جمع شده بود یه روزی عشق من بوده باشه...اون چشمای عسلی لعنتیش به ثانیه نکشیده بارونی شد....
_میبینم تنها نشستی خانم خوشکله...
دستام رو فرو کردم تو جیبام و فاصله م رو کمتر کردم...
_پس کجاست اون جمشید خانت ؟؟..
_.....
_چیه ..چرا ساکتی ؟؟
اشکاش دوید رو گونه هاش....
_چیه....بازم داری گریه میکنی!!...
_......
خندیدم و گفتم:
_ فقط نگو که بازم جمشید تو آدم ساده لوحه ابلهو قال گذاشته...
با پشت دست اشکاشو گرفت....
_م..من.....
_تو چی؟؟!!
بغضش رو قورت داد...
_من...من نمیدونستم...
_تو چی رو نمیدونستی؟؟
با گریه گفت:
_من نمیدونستم اون دوا خطرناکه؟؟
_واقعا...اما جمشید چیز دیگه ای میگفت!!!...
_جمشید؟!!!
_اوهومم...جمشید ...اون میگفت از همه چی بیخبره و همه ی اینا زیر سر خود خودت بوده..
دستاش رو گرفت به سرش و با چشمایی که حالا از فرط حیرت گرد شده بود خیره شد به من...
_دروغه...به خداقسم دروغ میگه...من نمیدونستم که...
بدون هیچ فاصله ای روبه روش ایستادم و چونش رو تو دستم گرفتم...
_چی؟!! گفتی کی دروغ میگه؟!
خودشو بیشتر چسبوند به دیوار و با بغض گفت:
_جمشید..به خدا دروغ میگه..
چشمام رو گرد کردم و نا باورانه گفتم :
_کی !!! جمشید!! ولی جمشید ادم خوبیه...اون هیچوقت دروغ نمیگه...
بهت زده نگام کرد و اشک ریخت...فشار انگشتمو رو چونه ش بیشتر کردم...
_چی شد؟؟...لال شدی؟؟نکنه یادت رفته جمشید چقدر ادم خوبیه؟!
دستش رو بالا اورد و سعی کرد تا از فشار دستم روی چونه ش کم کنه...در حالیکه به هق هق افتاده بود گفت:
_به خدا...به خدا من نمیدونستم اون پودر خطرناکه...جمشید بهم دروغ گفت....
ابروم رو دادم بالا و پوزخندی زدم...
_دروغ میگی..جمشید هیچوقت دروغ نمیگه..این تویی که دروغ میگی...
سرشو به چپ و راست تکون داد و اشک ریخت...
_میخوای بهت درصد بدم..
چونشو رها کردم و گفتم:
_صد در صد...
دستمو بالا بردم و سیلی محکمی رو صورتش کوبوندم..اونقدر محکم که از شدت سیلی نتونست تعادلشو حفظ کنه و پرت شد روی زمین...


دستم رو مشت کردم و گفتم:
_....صد درصد این تویی که دروغ میگی...
سمت راست صورتش رو با دستاش گرفته بود و گریه میکرد....
_جمشید هیچوقت دروغ نمیگه...اون کثافت ادم خیلی خوبیه...
میون گریه ش گفت:
_به خدا من نمیدونستم...جمشید گفت خطری نداره...من احمق حرفشو باور.....
_خفه شو ...خفه شو...
پالتوم رو عقب زدم و دستام رو گرفتم به کمرم...چند لحظه صبر کردم تا ارامشم رو دوباره به دست بیارم ...نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم..گچ هر چهارتا دیوار اتاق به خاطر بارون ور اومده بود....نگام رفت به گوشه سقف اتاق که یه ترک باریک به اندازه نیم متر سقف رو شکافته بود..مطمئن بودم با هر بارونی اب قطره قطره از این سقف چکه میکنه...اونهمه خرت وپرت تو اتاق از دیگ و اجاق گرفته تا رختخوابای پیچ شده و گونی برنج....مشخص بود که این اتاق انباری خونه ی پیرزنه...بر گشتم و نگاه تحقیرامیزی بهش انداختم..
_راست میگند که لایق هر خر نباشد زعفران......تو لیاقت جفت کردن کفشای منو هم نداشتی چه برسه به سر و همسری......تو رو باید برای نوکری میاوردم...اشتباه من این بود که نفهمیدم لیاقتت کلفتیه اون خونه بود نه خانمیش....
سرش رو گرفته بود پایین و اروم اشک میریخت...
_لیاقتت آدم ابله و زودباوری مثل تو همین انباریه با اون بابای تریاکی که از زور خماری با رد کمربندش رو تنت نقش و نگار بندازه....یا همون جمشیده که بعد از اینکه استفادشو کرد مثل یه تیکه اشغال پرتت کنه دور...
انگشت اشارمو گرفتم جلوش...
_نیم ساعت وقت داری تا اماده بشی و خیلی محترمانه از این خونه ی این پیرزن بیای بیرون...نمیخوام بیشتر از این واسه اون پریسای بدبخت درد سر درست کنی..متوجه شدی یا دوباره تکرار کنم..
در حالیکه یه ریز اشک میریخت سرشو تکون داد...
قبل از اینکه از اتاق خارج بشم نفس عمیقی کشیدم...موهام رو از رو پیشونیم جمع کردم و از در بیرون زدم..
آرش هنوز داشت با پیرزن کل کل میکرد...با اشاره کوچکی بهش فهموندم که بحث رو تموم کنه....نوه پیرزن به دیوار تکیه داده بود و حسابی دمغ بود.رو به پیر زن کردم...
_خب مادر جان با اجازتون ما رفع زحمت کنیم.....
_کجا مادر ...وقت شامه.... بمونید یه چیزی دور هم بخوریم...
به طرف اتاق برگشت و فریاد زد...
_سمانه...سمانه مادر بیا کمک..
_نه مادر بد موقعیه...قابل باشیم یه فرصت بهتر خدمت میرسیم...
از ساختمون زدیم بیرون ...آرش خاموش نگام میکرد..تو صورتش هزارتا سوال بود...دست کردم و کیف پولم رو از جیب داخلی پالتوم در اوردم...بدون اینکه پولا رو بشمارم چندتا اسکناس پنجاه تومنی گذاشتم کف دست پیرزن...
_میدونم جبران زحمتی رو که برای سمانه کشیدی نمیشه ولی ناقابله...
پیرزن متعجب به پولا نگاه کرد...
_مادر جان این پول واسه چیه؟؟
_این بابت اجاره و هزینه خورد و خوارک سمانه ست...گفتم که..
_بیا مادر پولات رو بگیر..
با اخم به چهره خشمگین پیرزن خیره شدم...سابقه نداشت کسی دست منو پس بزنه...آرش خواست بین رو جمع کنه..
_مادر این پول زحمت کشیدست...
پیرزن پشت چشمی نازک کرد...
_منم نگفتم پول حرومه.....زنت این ده روز مهمون این خونه بود..مهمونم حبیب خداست..درسته نه پول و پله ی اونچنانی دارم و نه خونه انچنانی..ولی از مهمونی که در خونمو میزنه نه کرایه میگیرم و نه بوی غذا..



نظر یادتون نره امضا...