قسمت ششم رمان بهادر
_صد در صد..
لعنت بهت جمشید،حتی مکثم نکرد...نفس بلندی کشیدم و گفتم:
_یه نصیحت بهت میکنم خانم کوچولو ...هیچوقت اینقدر مطمئن نگو صد درصد ..همیشه احتمالات رو در نظر بگیر..به خصوص وقتی پای اعتماد به یکی دیگه وسط باشه...
اخماش غلیظ تر از قبل شد...
_میدونی چرا ؟؟چون اگه ازش ضربه بخوری،بد میخوری...اونموقع دردش خیلی بیشتره...اونقدر که حتی ممکنه دیگه نتونی سرپا وایسی..
_اما من به جمشید اعتماد دارم...جمشید ادم خوبیه...تو هم نمیتونی با این حرفا نظرمو عوض کنی...
احساس کردم کم کم ارامشم رو از دست میدم...لجبازتر از اونی بود که فکر میکردم...دیگه بهتر بود این بحث رو تمام کنم...نگاهی به ساعتم کردم و یه قلپ دیگه از قهوه م رو خوردم.
_سه روز پیش رفتم دیدن جمشید..
یهو تکون خورد...دستای خوشکلش مشت شدو با عصبانیت گفت:
_واسه چی رفتی پیشش؟؟!!چیکارش داشتی؟؟!!میخواستی منصرفش کنی؟؟!!
تکیم رو از صندلی گرفتم و ارنجمو گذاشتم روی میز...
_تا حرفام تموم نشده نپر وسطش.... یه قراری با هم گذاشتیم که بهتره تو هم بدونی...من بیست روزی میرم اروپا...واسه بستن قراردادای جدید نمایشگاه... میدونی که سوم وقت محضر داشتیم...قرار این شد که من نوبت محضرو بدم به جمشید...
شوک زده نگام کرد!!!
_یعنی چی؟؟!!
_یعنی اینکه اقا جمشید فقط دو هفته فرصت داره بیاد خونتون رسما خواستگاری....آزمایش خون بده...حلقه بخره...بعدشم بیاد سر سفره عقد با شما بشینه...
هنوز تو شوک بود...نگام رفت سمت نوشیدنش که یه لبم نزده بود.بهت زده گفت:
_واسه چی اینکارو میکنی؟؟؟
پوزخندی زدم و گفتم:
_به پسر میرزا عطار باشی هم گفتم ..محض ثوابشه...چه ثوابی بیشتر از این هست یه عاشق و معشوق رو به هم برسونی...گفتم کار خیر کنم با دستای خالی نرم اون دنیا....میفهمی که چی میگم؟؟
ناباورانه نگام کرد...سرمو بردم نزدیکه صورتش و ادامه دادم...
_اما بیا یه شرط کوچولو بین خودمون بذاریم....
گیج تر از قبل نگام کرد..
_اگه این طوری که تو میگی ..اون مرد ازدواج بود و با پای خودش اومد سر سفره عقد که هیچی ...تو میبری و من میبازم... اونوقت به همین ثوابی که نصیبم شده راضی میشم و از صمیم قلب خوشبختیتونو از خدای بزرگ میخوام اما....
مکث کردم ....دوباره نگاش کردم ..یعنی با یه دختر پس زده شده با احساسات سرخورده میشد زندگی کرد و به ارامش رسید؟؟
مردد صاف نشستم...از پنجره چشم انداختم به خیابون ...نگام رفت به یه کامیون قدیمی که نزدیک کافی شاپ پارک شده بود.. روی در عقبش این شعرو نوشته شده بود...
بر درو دیوار قلبم نوشتم ورود عشق ممنوع
عشق امدو گفت :من بیسوادم..
_اما چی؟؟!!
نگاش کردم و غرق شدم تو اون چشمای عسلی که نمیدونم چرا همین که به من میرسید مثل دو تا کهربا عمل میکرد.
_اما اگه شادوماد جا بزنه و عشقش قلابی از اب در بیاد...این تویی که میبازی...اونوقت اون انگشتری رو که برات اوردم دستت میکنی و جمشیدو برای همیشه فراموش میکنی و...
ساکت نگام میکرد..
_...این دفعه عقدو عروسی رو با هم میگیرم.
نگاهی به ساعت کافی شاپ انداختم ...داشت دیرم میشد.پالتوم رو از لبه صندلی بر داشتم و پوشیدم.
_بلند شو برسونمت ...نگران اسدالله هم نباش ...اون حله.
کم کم گره اخماش داشت باز میشد و صورتش رنگ شادی میگرفت..مطمئن بودم که باز هیچ احتمالی رو در نظر نگرفته..برای منم مثل یه قمار میموند.قماری روی عشقم ..ریسکش بالا بود ولی راه دیگه ای وجود نداشت..
**********
چمدون رو گذاشتم صندلی عقب و سوار شدم..
_زود باش...بجنب که دیر شد.
آرش ماشینش رو حرکت داد.
_شمارتو دادم به مربی مهناز..همونی که تازه اومده..بهش سپردم اگه واجب شد باهات تماس بگیره...دورادور مواظب مهناز باش...اگه مربیش تماس گرفت گفت حوصلش سر رفته برو دنبالش ببرش پیش آیدا...
_اکی..ببینم این خانم مربیه جدیده خوشکل هست.
جدی گفتم:
_تا خوشکلیو تو چی ببینی...
_حالا واجب بود این سفرو بری ....مگه اون چُلمَنو برای همین کارا استخدام نکردی؟؟
_گفتم که ترجیح میدم یه مدت از این جا دور باشم...میخوام بهتر فکر کنم...به محسن بسپار دورادور مراقب جمشید باشه...
_محسن رو که فرستادم شرکت جای شرفی...فعلا داره راهو چاهشو یاد میگیره..
_مگه بچه محلشون نیست....نمیخواد بیست چهار ساعت رو دنبالش باشه فقط میخوام امارشو بیاره..
_اُکی ..بهش میسپارم ...
_تو این مدت که نیستم شب نشنیاتو کم کن..جیب خودت به درک...نیام ببینم نمایشگاه رو با شرکت فرستادی هوا..
خنده ی بلندی کرد و گفت:
_حالااا..
چقدر خوب بود که یه دوست مثل آرش داشته باشی...در مورد مهناز ارش و خونوادش تنها کسایی بودند که بهشون اعتماد داشتم.
فرودگاه که رسیدیم چمدون رو برداشتم...نزدیک نیمه شب بودو هوا اونقدر سرد بود که تا مغز استخونت رو میسوزوند...
_تو از همینجا برگرد... نمیخواد بیای تو سالن ...هوا سرده..
دستاشو گذاشت رو شونه م و گفت:
_رادیاتور عشق من از بهر تو امد به جوش
گر نداری باورم..بنگر به روی آمپرم.
کدوم سرما رو میگی؟؟!! من که داغ داغم..
***********
فصل چهارم
دستامو فرو بردم تو جیبام و پشت پنجره اتاق هتل ایستادم...بارون باشدت بدون یه لحظه وقفه میبارید...بیشتر روزایی که اینجا بودم بارون میومد شاید فقط دوروزش ابری بود.شهری که من درش اقامت داشتم یه شهر کوچیک زیبا بود با اسمه سودرتیلیاکه با استکهلم فقط سی کیلومتر فاصله داشت..تو این مسافرت قرارداد خرید صد تا اتوبوس و کامیون تانکر و کشنده رو بسته بودم. تو یه شهرکوچیک با این بارون شدید....هیچ جا نمیشد رفت.بیشتر وقتای بیکاریم رو پشت همین پنجره گذرونده بودم..فکر کردن به اینکه چه اتفاقایی کیلومترها اونطرف تر ممکنه افتاده باشه یه لحظه راحتم نذاشته بود...حتی موقع امضاء قرارداد هم توی ذهنم سمانه به صورت یه فرشته سفیدپوش تجسم پیدا کرده بود که داره سرسفره عقد به جمشید بله میگه و امضاء پشت امضاء..هنوزم مطمئن بودم بهترین کارو انجام دادم...اگه سمانه قسمت من بود پس تا ابد قسمت من میمونست..نگاهی به رگبار بارون که مثل شلاق فرو میومد کردم...این اب و هوای دلگیر بارونی حالم رو بد رقم گرفته بود....تو این مدت چند باری با مهناز حرف زده بودم...دفعه های اخر صداش بغض دار بود...این دفعه اخریم فقط ساکت گوش کرده بود...مربیش میگفت دل کوچولوش برا من تنگه...اینکه توی کشور غریب باشی یکی دلتنگت باشه ...حس خوبیه.
با صدای در به خودم اومدم..
_come in...
_سلام اقای سپهرتاج...میخواستم بهتون اطلاع بدم بلیط رو برای فردا شب اکی کردم....اگر کاری ندارید من دیگه مرخص بشم.
صالحی مترجم و راهنمای من در اینجا بود..الحقم که کارشو خوب بلد بود.
**************
_رییس...رییس... ایم هییِر ....اینجا..هییِر
از میون اون همه جمعیت به سختی دیدمش ...ساعت شش صبح بود و اصلا توقع دیدنش رو نداشتم...بین اون همه جمعیت دوید و بغلم کرد...
_خوش اومدی رییس...دلم واست تنگ شده بود..
خندیدم و گفتم:
_باور کردم...ولی بدون نه از وام خبری هست نه از مرخصی...حالا بکش کنار که از این لوس بازیا خوشم نمیاد.
_ای بابا...داداش تو هم همش آنتی حال بزن.
_از کجا فهمیدی این ساعت میرسم؟؟
_زنگ زدم صالحی ....
برف شدیدی میبارید....نزدیک ده سانتی متری برف رو زمین نشسته بود.بعد از اون همه بارون این هوای برفی زیادی بود..دلم میخواست حالا که برگشتم خورشید رو اون بالا ببینم اما مثل این بیست روز باز هم خبری از خورشید نبود..ارش بخاری رو روشن کرد و ماشین رو به حرکت داد...همینطور که به مسیر جلو نگاه میکردم..
_چه خبر؟
_سلامتی ..خبری نیست..
نمیخواستم شروع کننده باشم... آرش نامردم اینو خوب می فهمید..
_از بچه ها چه خبر... با کارکنا که به مشکل نخوردی؟
_نه الحمدالله ...همه خوب بودند.
_محسن چطور ...خوب از پس کار بر اومد؟
لبخند پهنی روی لبش نشست..
_اره..اونم کارش حرف نداره...دوتای شرفی رو میذاره تو جیبش..
اخمام کشید تو هم...ای تو روحت آرش...به درک..خودم قبل ظهر میرم خونه اسدالله و تا تهشو در میارم..
سرمو چرخوندم سمت خیابون.
_اخه داداش من چرا نمیری سر اصل مطلب؟؟!!
_باز بهت خندیدم روتو زیاد نکن...
_چشم ...چشم...فعلا که رییس شمایی..ولی من که میدونم میخوای خبر از شادومادو عروس خانوم بگیری..
باشنیدن عروس خانم خشکم زد...پس همه چی تموم شد..
_عروسی کردند؟؟
_عروسیه عروسی که نه...
_معلومه چی بلغور میکنی..حرفتو اینقدر نپیچون..
_ای بابا...این شادوماد اینقدر اتیشش تند بود که بدون عروسی چله ی زمستون ماه عسل تشریف برد شمال...
با شنیدن حرفاش یخ زدم...انتظار شنیدن هرچیزی رو داشتم جز این..سمانه الان همسفر یکی دیگه بود و این من بودم که شرط رو باخته بودم...دستامو کشیدم به صورتم و نگام رو دوختم به خیابون و درختای چناری که به سرعت از مقابلم رد میشدند..
چند دقیقه ای که گذشت آرش با دستاش روی فرمون ضرب گرفت..عجیب خوشحال بود..چند باری برگشت نگاهی کرد و زیر پوستی خندید..نگامو از خیابون گرفتم... تکیمو دادم به درو مشکوک نگاش کردم... سرش رو چرخوند با دیدن قیافه من بلند خندید و بین خنده ش گفت:
_قیافشو نیگا...بابا شاه دوماد جا زد....
اول با ناباوری نگاش کردم...
_چرا اینجوری نیگام میکنی... شادوماد عروس خانمو قال گذاشتو با دوستاش زد جاده چالوس.. گفتم شوخی کنم یه خورده..
جعبه دستمال کاغذی رو از روی داشبورد برداشتمو پرت کردم سمتش...
_مگه من باهات شوخی دارم...
جعبه دستمال رو تو هوا گرفت..
_چرا آمپر میچسبونی داداش...فقط یه شرط بود دیگه؟؟ خیالت راحت ...تو بردی.
_یعنی سرعقد نیومد؟؟!!
_عقد؟!..نه داداش...حتی ننشو هم نفرستاد خونه دختره...چه برسه محضر...الانم با رفیقاش یه هفتست رفته شمال پی الواتیش...من که گفتم از اون چوله هاست...ولی خودمونیم خوب شد که باهات شرط نبسته بودم.
ته دلم اروم شد...خوب پس همه چی همونجور که من میخواستم پیش رفته بود...رقیب خیلی راحت جازده بود..
نرسیده به دور برگردون راهنما زد..
_کجامیری؟!..برو خونه.
_اول بریم خونه ما...مهنازم اونجاست...مربیش گفت چند روزیه تو خودشه...منم دوروزه اوردمش پیش آیدا...
مهناز هنوز خواب بود...کنارش نشستم و موهای مثل حریرشو ناز کردم...این دختر ساده عقل با این صورت مثل ماهش همه کس و کارم بود...تازه ساعت هفت شده بود...دلم نیومد از خواب بیدارش کنم..پیشونیشو بوسیدم و از اتاق بیرون اومدم...آیدا زودتر از مهناز بیدار شده بود و سر میز صبحونه نشسته بود..خواهر آرش حدودای سیزده رو داشت..هنوز به دنیا نیومده درد یتیمی رو چشیده بود...دو سالی از مهناز کوچکتر بود ولی خوب باهم میجوشیدند..روز جمعه بود و مدرسه ها تعطیل...با خیال راحت داشت صبحونه میخورد...برام مثل مهناز میمونست...هنوز پشت میز ننشسته بودم که طلبکارانه گفت:
_داداش بهادر سوغاتی من کو؟؟
حاج خانم لیوان چایی شیرین رو گذاشت جلوی من و چشم غره ای بهش رفت و گفت:
_خجالت بکش دختر گنده...عین بچه ها میمونه..
کمی از چاییم خوردم و لبخندی زدم..پالتوم رو از روی صندلی برداشتم و بسته ای رو که از داخل ماشین اماده کرده بودم از توی جیبش در اوردم...بعد با یه لبخندگرفتم سمتش...با خوشحالی از جاش پرید بالا و بسته رو ازم گرفت و شروع به باز کردنش کرد...دوباره کمی از چاییم خوردم...با باز شدن بسته و دیدن چیزی که توش بود اخماش کشید تو هم...ارش سرش رو جلو اورد تا بهتر ببینه...آیدا هنوز اخماش باز نشده بود که صدای قهقهه ارش رفت هوا..
_ایول داداش...خوشم اومد...خوب انتقام جفتمونو گرفتی..
با انگشت ضربه ای به دماغ آیدا زدم و گفتم:
_نشنیدی میگن چیزی که عوض داره گله نداره...
با همون اخمای گره کرده جواب داد...
_اما سوغاتی من ارزش معنوی داشت...
به بسته خاکی تو دستش بود اشاره ای کرد..لبخندی زدم و گفتم:
_سوغاتی منم ارزش معنوی داره..خاک همین وطن خودمونه..اون ور اب همین که دلتنگ میشدم بوش میکردم ... عجیبم اثر داشت...
آیدا تابستونی از اردوی یه هفته ای که با مدرسشون رفته بود برای من و ارش یه کیسه خاک اورده بود و حالا خب دیگه..
یه قلپ دیگه از چاییم خوردم..آیدا هنوز با اخم دست به سینه نشسته بود...دلم نیومد بیشتر از این اذیتش کنم.
سوییچ آرش رو از روی میز برداشتم و دادم دستش..
_صندوق عقب...چمدون قهوه ایه...
با جیغ بلند شد و سوییچ رو از دستم گرفت و به طرف حیاط دوید...حاج خانم با رفتن آیدا سری تکون داد و گفت:
_تو رو خدا ببینش !!..من همسن این بودم که عروس شدم..
بعد انگار یهو چیزی یادش اومده باشه پرسید:
_بهادر مادر... راستی حالا که برگشتی کی عقدتونو میگیری؟؟
آرش نگاهی به من کرد و یه قلپ از چاییش خورد..منم یه قلپ از چاییم خوردم و گفتم:
_وقت قبلیمون که سوخت..ایشالله همین چندروز دیگه..باید ببینم محضر برا کی وقت میده...
با صدای سرفه ارش سرم رو برگردوندم..چایی پریده بود تو گلوش و داشت با چشمای از حدقه در اومده نگام میکرد..
_وا مادر!! ...ارومتر...
از جام نیم خیز شدم تا به کمر آرش بزنم که یهو از پشت سر دو تا دست خوشکل بیخبر اومد جلو...دور گردنم حلقه شد و صورتم رو بوسید...بدون اهمیت به چشمای گرد شده ی ارش نشستم...مهنازو کشیدم تو بغلم و پیشونیشو بوسیدم..
*************
دوباره همون راهروی پیج خورده...دوباره همون بوی گند فاضلاب ودوباره همون خونه قدیمی حیاط مرکز...تو این بیست روز همه تلاشم برای فرار از این عشق رسیده بود به پشت همین در چوبی....دیروز آرش رو بر خلاف میلش واسطه فرستادم پیش اسدالله...امروزم با هماهنگی اسدالله اومده بودم واسه حرفای اخر..
این دفعه بر خلاف دفعه های پیش سمانه خودش درو باز کرد...اولین استقبال ..
یه سارافون مشکی با یه بلوز سفید پوشیده بود.با یه شلوار جین ابی...با دیدنش تازه فهمیدم چقدر دلتنگش بودم واین حال مزخرفم تو این چند روز هیچ ربطی برف و بارونای آسمون نداشت...
قبل از اینکه بشینم کتم رو در اوردمو گذاشتم روی پام.
_برم براتون چایی بیارم..
_چیزی نمیخورم...خیلی وقت ندارم...
تو یه فاصله دورتر از من نزدیک در اتاق نشست.نگاهم رفت سمت چشماش...قرمز بودو پف داشت ...
_قبل از اینکه برم حرفامونو زدیم...اگه به نظرت هنوز حرفی مونده بهتره قبل اینکه بریم خرید ودنبال کارای مراسم بزنی.
سرشو انداخت پایین..
_واسه عقد خواسته ای..انتظاری نداری؟؟
گنگ نگام کرد...انگار خوب منظورمو نگفته بودم..
_خواسته ای..توقعی ...چه میدونم چیزایی که دخترای دیگه وقت عقد از شوهراشون میخوان.مثل مهریه ، حق مسکن و حق کارو از این چیزا..
سرشو باز انداخت پایین..
_چیه؟؟حرف نمیزنی...نکنه میخوای جا بزنی..شرطمون که یادت نرفته...یا باید یادت بیارم...
اشک تو چشمای عسلیش حلقه زد...
_میدونم اونیکه باخت من بودم....باشه تو بردی...قبول.
با انگشتاش اشک چشماشو گرفت..
_من فقط یه شرط دارم..
_شرط؟؟!!
شروع کرد به تیکه تیکه کردن دستمال کاغذی توی دستش..
_من فقط به یه شرط سر عقد بله میگم...
_اونی که باخت تو بودی..پس تو موقعیتی نیستی که شرط و شروط بذاری...
بدون اونکه سرشو بالا بگیره نگام کرد.. لعنت به این چشما...
_...اما از اونجا که سعی میکنم ادم منصفی باشم شرطتو میشنوم ...اگرم منطقی بود قبولش میکنم...
این بار سرش رو بالا اوردو تو چشمام خیره شد و گفت:
_من جشن عروسی نمیخوام....فقط یه عقد محضری ساده...فقط به این شرط...
_چرا؟؟
_جوابی ندارم...نه لباس عروس میخوام نه جشن عروسی...مهریه هم نمیخوام..هیچی نمیخوام فقط همون عقد تو محضر کافیه... وضع زندگیمونم که میبینی.. خودم هستم با همین لباس تنم...جهیزیه م ندار...
_یه دلیل قانع کننده بیار !!!
_دلیلی ندارم ...نمیخوام لباس عروس بپوشم...فکر کن که...
_فکر کنم چی؟؟!!
باز اشکاش سرازیر شد...
_فکر کن..فکرکن عزادارم..
مات نگاش کردم.
_عزادار؟؟!!
_....
_عزادار کی؟؟!!
_....
_با توام دختر..میگم واسه کی عزاداری؟؟
سرش رو انداخت پایین و جوابی نداد...نفس بلندی کشیدم تا ارامشم رو از دست ندم... از جا که بلند شدم اونم همپای من بلند شد..
_باشه...هرجور که خودت دوست داری...میگن جشن عروسی واسه شادی دل دختراست...حالا که خودت نمیخوای خیالی نیست...اما..
جلوش ایستادم و دستامو گرفتم دو طرف صورتش...شستمو حرکت دادم روی شقیقه هاش و گفتم:
_بهتره این عزاداریه مسخره رو تموم کنی..میخوام تا روز عقد اون جمشید نامردو واسه همیشه از اینجابیرون بکشی...
بادیدن صورت تو هم رفته از دردش دستام رو برداشتم.
_اون یه بارم که بهش فرصت دادم به حساب بی غیرتیم نذار...فقط فقط بخاطر خودت بود ...نمیخواستم دو روز دیگه بهونه داشته باشی..با اسدالله حرف میزنم...حالا که عروسی نمیخوای اشکالی نداره..منم از جشن دومادیم میگذرم اما....بعد عقد کنون میای خونه ی خودم...
خواست حرفی بزنه که انگشتمو گذاشتم روی لباش..
_خودت خواستی...اینم بدون..وقتی حرفی میزنی باید تا اخر پاش وایسی.
******
اونقدر خسته بودم که بدون اونکه کتم رو در بیارم روی تخت افتادم...تمام این یه هفته رو درگیر جمع و جور کردن کارام بودم... نوبت محضر واسه فردا عصر بود..واسه پس فردا شب هم بلیط کیش گرفته بودم...سمانه خبر نداشت..دلم میخواست با این بلیطا غافلگیرش کنم ...گوشیم رو از جیبم در اوردم و خیره شدم به یه شماره..از صبح تا حالا در گیر گرفتن این شماره بودم...درسته که واسم پدری نکرد اما دلم میخواست تو جشن عقدم باشه...دوست داشتم مثل باقی دومادا سر عقدکنون فامیل کنارم باشه...چشام رو بستم و دستم رفت روی شماره.
یه بوق ...دوتا بوق.... سه تابوق...چهارتا....صداش تو گوشی پیچید.
_الو بفرمایید..
_.....
_الو...
_....
_الو...چرا حرف نمیزنی؟؟!!
اب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
_سلام بابا....منم..
بهادر تویی بابا ؟؟!!
_اره خودمم ..خوبی؟؟
_خوبم بابا..توچطوری؟؟....سری به ما نمیزنی؟
_منم خوبم...درگیر نمایشگام..
_شمارتو عوض کردی؟؟
_شمارمو!!نه..همون قبلیست...چطور؟؟!!
_هیچی بابا..فقط شماره افتاده بود ..نفهمیدم تویی..
_بیخیال...چکار میکنی؟؟ ..کارو بارخوب پیش میره.
از وقتی باز نشست شده بود با کمک رفیقش یه مغاره لوازم الکتریکی، شریکی راه انداخته بودند.
_ای بدک نیست...شکر...اون روز از کنار خونه قدیمی حاجی رد میشدم ..دیدم کوبوندیش...افرین پسر ،هیچ چی به اندازه ساخت و ساز سود نداره...الان کجایی؟؟
حوصله نداشتم از ایده هام واسش توضیح بدم..مطمئن بودم قبولشون نداره..پس بیخیالش شدم..
_یه اپارتمان دویست متری تو ارم خریدم...
_ارم!!..دویست متری!!جای خوبی خریدی بابا...
_راستی زنگ زدم بهت بگم فردا عصر عقدکنونمه...ساعت پنج..تو محضر..زن بابا و مهردادم حتما با خودت بیار..
_چی؟؟!!!فردا عقد کنونه...چرا اینقدر یهویی؟؟!!!
لبخند تلخی روی لبم نشست...نزدیک سه سال از من و مهناز خبری نگرفته بود...حتی شماره من رو سیو نداشت و حالا میگفت یهویی!!!
_همچینم یهویی نیست...نقله چند ماهه..
_مبارکت باشه...حالا بابا ننش چکارند؟؟..سرشون به تنشون میارزه؟؟ خودش چی؟؟..میخواستی خوب تحقیق کنی بابا..یه وقتی سرت کلاه نره..
_من کاری به ایل و طایفش ندارم..اونی که مهمه خودشه..فردا یادت نره بابا...کاری نداری؟؟
_صبرکن...مهنازم میاریش؟؟؟
_مهناز!! مثله اینکه خواهر دوماده !!!
_توکه میدونی مرضیه هنوز خبر نداره...اگه بفهمه تو قَیِمش شدی قیامت به پا میکنه...همین فردا پا میشه میره دادگاه عزلت کنه...
بی اختیار ابروهام رفت تو هم..از روی تخت بلند شدم و نشستم....
_کی منو عزل میکنه؟؟!!....چی داری میگی ؟؟!!
_بابا خودت میشناسیش ...اگه...
_چی میگی بابا؟؟یعنی کسی که بچه دو سالشو گذاشت تو اون دیوونه خونه و رفت پی خوشیش میاد منو عزل میکنه...
_بهادرجان ، بالاخره اونم مادرشه..
_مادر؟؟!!چه مادری؟؟ از کدوم مادر حرف میزنی؟؟اصلا یه بار پا شدید برید ببینید اون دختر بیچاره تو چه جهنمی زندگی میکرد...وقتی اوردمش مدرسه جدیدش میدونی مربیاش چی گفتند...وقتی لباساشو از تنش در اورده بودندتازه معلوم شد چندجای بدنش با قاشق داغ سوزونده شده..با همه کم ذهنیش تحمل کرده بودو به من نشون نداده بود.من احمقم تا اون لحظه هیچی نفهمیدم ...میدونی از همشون شکایت کردم...خبرداری تا اخرش رفتم...تا اون عوضی رو پیدا نکردم و اخراجش نکردن ولشون نکردم...حالا اومدی میگی مرضیه از من شکایت میکنه ...کی رو داری ازش میترسونی... من دیگه اون بهادر هفده سال پیش نیستم که زنت اگه دلش میومد ته مونده سینی غذاشو براش ..استغفرلله..
داشتم نفس نفس میزدم..یقه لباسمو باز کردم تا بهتر نفس بکشم..باز داشتم اون گذشته کذایی رو زنده میکردم..
_فردا که اومدید ببین میتونی مهنازو از بین اونهمه دختر تشخیص بدی ...واسه خودش خانمی شده...بولله اگه بشناسینش..
_اخه بابا تو که مرضیه رو خوب نمیشناسی..واسه خودتون میگم که یه وقت...
با دست کشیدم رو پیشونیم..
_ادرس محضرو برات مسیج میکنم...کاری نداری؟؟
_نه بابا...برو به سلامت.
صداش شرمنده شده بود یا شاید من خیال میکردم...اونو پشیمونی!!!
********
نگاهی به ساعتم کردم...ده دقیقه به پنج..گره کراواتم رو کمی سفت تر کردم...مقابل در محضر ایستاده بودم و با اومدن هریک از مهمونا بهشون خوشامد میگفتم...آرش رو فرستاده بودم پی سمانه و مادرش ...اسدالله هم خودشو زود تر رسونده بود واسه خوشامد گویی به مهموناش...بوی دود اسفندی که حاج خانوم را انداخته بود تو خیابون پیچیده بود..
_خم شو مادر تا دور سرت بچرخونم... ماشالله بس که بلندی دستم نمیرسه...
خم شدم و گوشه چادرشو بوسیدم...چادرش بوی مادرم رو میداد...کمی اسفند ریخت روی منقل و خوند..
_اسفند و اسفند دونه...اسفند صد و سی دونه...بترکه چشم حسود...بترکه چشم بخیل..به حق شاه مردون درد و بلا بگردون...ایشالله که خوشبخت بشی مادر ...من که همیشه دعات میکنم...
_ممنون حاج خانم...مهناز و ایدا کجا رفتند؟؟
_اون بالا دارن دوتایی اتیش میسوزونن...برم مادر تا این دو تا زلزله ابروی قوم دومادو نبردند..
بعد با اون پاهای دردش یکی یکی پله های محضر رو بالا رفت..
_به به شاه داماد...
سرم رو برگردوندم..
_چه عجب نمردیم و شیرینی تو روهم خوردیم..
هومان بود ...هم رفیقم و هم وکیلم..وکیل شرکت بود و علاوه بر اون کارای حقوقی نمایشگاه هم با خودش بود..انصافا کار درست بود...
_ دست راستتو رو سرما هم بکش شادوماد...
خندیدم و دستی به سرش کشیدم و اشاره ای به چند نخ موی سفید کنار شقیقش کردم..
_هومان پیر شدی رفت ..
خنده بلندی کردو دستشو گذاشت پشت شونه هام و گفت:
_باشه ..بپرون ...فعلا که دور،دور توِ...خدا رو چه دیدی شاید همین امشب بخت منم باز شد...
پنج دقیقه به پنج مونده بود که آرش رسید...اونقدر جلوی محضر ماشین پارک شده بود که به ناچار دوبل پارک کرد...رفتم کنار ماشین و درو برای سمانه باز کردم..همون پیراهن و چادر سفیدی رو که براش فرستاده بودم تن کرده بود..چادرو حاج خانم براش دوخته بود..یه شال سفید هم سر کرده بود..برخلاف عروسای دیگه آنچنان آرایشی نداشت..سرش رو پایین گرفته بود و با انگشتاش بازی میکرد.....دستمو گرفتم سمتش تا کمک کنم از ماشین پیاده بشه..نگاهی به دستم انداخت و سرش رو بالا گرفت و نگام کرد.
با کِل وسوت مهمونا وارد سالن عقد شدیم...یه سالن حدودا صد متری بودکه خیلی مدرن دکور شده بود...جایگاه عروس و داماد ضلع شمالی سالن قرار گرفته بود..یه خنچه عقد خیلی زیبا هم جلوی جایگاه گذاشته شده بود.....مهمونا از دو طرف خنچه تا ورودی سالن نشسته بودند...بیشتر مهمونا از خونواده سمانه بودند .از طرف خودم فقط بعضی از کارکنا رو که رابطه صمیمی تری باهاشون داشتم رو با خونواده هاشون دعوت کرده بودم ...به اضافه چند تا از دوستام با خونواده هاشون...خونواده آرشم که مثل خونواده خودم بودند..سمانه باز برای چندمین بار سعی کرد تا دستشو از تو دستم در بیاره...دستشو محکم تر از قبل گرفتم و به طرف جایگاه قدم برداشتم..وقتی نشستیم دوباره سالن رو از نظر گذروندم..لبخند تلخی روی لبام نشست..سالن حسابی شلوغ شده بود ولی خبری از بابام نبود...
_دفتردار میگه شناسنامه ها رو بیارید..
دست کردم توی جیبو شناسنامه ها رو همراه یه کاغذ دادم به آرش.
_این کاغذو بده به دفتر دار..
نگام رفت پی مهناز که کنار ایدا و حاج خانم نشسته بود....یه مانتوی صورتی کمرنگ پوشیده بود بایه شلوار و شال سفید...با اونهمه خوشکلی بیشتر به عروسکا میمونست....محو گلای طلایی خنچه عقد بود...با صدای یه سلام آشنا رومو برگردوندم سمت در..یالاخره اومد...
فکر نمیکردم دیگه بیاد...تنها بود..همینکه منو دید سرمو به نشونه سلام اروم تکون دادم..جواب سلامم رو همونجور داد و روی صندلی با کمی فاصله روبه روی مهناز نشست ...همون اولی که نشست چشم گردوند بین همه دخترا ...حتی نگاش رو مهنازم افتاد.. مهنازم دید...اما نگاش چرخید رو دخترای دیگه..دختره خودشو نشناخت..به سمانه نگاه کردم...بازم یه دستمال کاغذی تو دستش بودو در حال ریز کردن از زیر چادرش...
ربع ساعت بعد با اومدن عاقد همه از جاشون بلند شدند و صلوات فرستادند..یه جایی نزدیک من وسمانه نشست رو یه صندلی..حاج خانم یه پارچه تور مهره دوزی شده با دوتا کله قند رو از تو کیفش در اوردو چند تا از دختر ا رو بلند کرد..مهنازم جزوشون بود...یه سمت تور رو داد دست مهناز و سمت دیگشو داد دست یکی دیگه...یکی دیگه هم بالا سرمون شروع کرد به قند سابیدن..عاقد با سرفه ای صداشو صاف کرد..
_عرس خانم و اقا داماد،برای خواندن صیغه ی عقد نکاح حاضر هستند؟؟
سرم رو به نشونه موافقت تکون دادم..اما سمانه که حالا دستمال کاغذی توی دستش تموم شده بود رفت سراغ انگشتاش..
_النکاح سنتی فمن رغب عن سنتی...دوشیزه ی مکرمه ی...
_حاج اقا یه لحظه صبر کنید..
حاج خانم از روی صندلیش بلند شدو اومد کنار سمانه...گره شالش باز کرد... یه سر شال رو انداخت رو شونه ش و گفت:
_مادر شگون نداره سر عقد تو لباس عروس گره باشه... میگن تو زندگیش گره میافته...حاج اقا شرمنده شما بفرمایید..
عاقد دوباره سرفه ای کرد و ادامه داد:
_دوشیزه مکرمه ی مخدره ی عاقله ی باکره ، سرکار خانومه سمانه عسکریان ...ایا بنده وکیلم شما رو با مهریه معلوم علی ایحال...
کاغذی رو که داده بودم به آرش اورد بالا و خوند...
_...یک جلد قرآن مجید ،یک دست اینه وشمعدان ،یک شاخه نبات ،هفتصد شاخه گل رز ، هفتصد شاخه گل مریم ،چهارده سکه بهار آزادی به نیت چهارده معصوم ،هفتصد سکه بهار ازادی به انضمام شش دانگ یک قواره زمین مسکونی دویست متری ویک سفر حج همگی عندالمطالبه به عقد اقای بهادر سپهرتاج در بیاورم...ایا بنده وکیلم؟؟
سرش رو گرفت پایینتر و سکوت کرد..منتظر بودم بله رو بگه که...
_عروس رفته گل بچینه...
نفس بلندی کشیدم و اروم دادم بیرون.. یادم به این این قسمتش نبود...حاج آقا نفسی تازه کرد...
_دوشیزه ی.....
چشمام خورد به دستاش که تو هم گره خورده بود...یادم افتاد به مادرم که به زن همسایه میگفت:
" چون سرعقدم از ترس شوهر کردن دستامو گره کردم تو هم زندگیم گره خورد."
دست بردم و دست راست سمانه رو گرفتم تو دستم..آدم خرافاتی نبودم ...اماخوب...احتیاط شرط عقل بود..
_.....عروس خانوم برای بار سوم وکیلم؟؟؟
_ عروس زیر لفظی میخواد...
دختری که قند میسابید جاشو بامهناز عوض کرد...حالا مهناز بود که بالا سرم قند میسابید..
_دست کردم تو جیب داخل کتم و یه جعبه مخملی در اوردم و گذاشتم تو اون یکی دست سمانه...عاقد نفسی تازه کرد و گفت:
_برای بار چهارم ایا بنده وکیلم؟؟
سکوتش داشت طولانی میشد..همه ساکت داشتند نگامون میکردند...نفسم بود که تو سینه حبس شد
بی اختیار فشار محکمی به دستش دادم....صورتش یه کم تو هم رفت و دستش رو اهسته از دستم بیرون اورد..سرش رو پایین تر گرفت و خیلی اروم گفت:
_با اجازه بزرگترا ....بله..
نفس حبس شدمو دادم بیرون ..صدای کل و دست بود که تو سالن محضر پیچید...عاقد دستی به ریشش کشید و گفت:
_مبارکه...
دوباره دستشو گرفتم و اینبار یه بوسه نشوندم روش...
با رد و بدل کردن حلقه ها و تموم شدن امضاء ها همه شروع کردند به تبریک گفتن...مهناز هنوز پشت سرم ساکت ایستاده بود...از پشت کشیدمش تو بغلم و بوسیدمش....زیر چشمی یه نگاه به بابا کردم و یه نگاه به سمانه ...هردوشون با تعجب نگامون کردند...بیشتر بابا که بهتش زد...بین خودم و سمانه نشوندمش..سمانه رو به مهناز نشون دادم و گفتم:
_این خانم خوشکله که میبینی از امروز زن داداشت شده...باید بهش بگی چی؟؟...زن داداش..
ساکت سمانه رو نگاه کرد...رو کردم به سمانه..
_این پرنسس رو میبینی خواهرمه که قد همه دنیا میخوامش..
اخماشو کرد تو هم...نمیدونم چرا با این همه تلخیش به چشمام خواستنی تر میومد...باز دستش رو گرفتم و بوسه ای کوتاه روش نشوندم..پنهون از جمعیت چشمکی زدم و گفتم:
_نمیخواد حسودی کنی خانم خوشکله...تو رو هم قد همون دنیا میخوام..
دوباره دستش رو از توی دستم کشید بیرون و اخماش غلیظ تر از قبل شد...
*************
بابا دستشو دور شونه هام حلقه کرد و پیشونیم رو بوسید..
_مبارکت باشه بابا..
_ممنون بابا...چرا بچه ها رو نیاوردی؟؟!!
_مهرداد که مدرسه داشت...مرضیه هم سرما خورده بود... نتونست بیاد..
نگاهی به مهناز کرد که با ایدا کنار خنچه عقد عکس میگرفت...خنده تلخی روی لبش نشست..
_راست میگفتی بابا..اصلا دخترخودمو نشناختم..
خاموش نگاش کردم..یعنی پشیمونم بود...آرش اومدو کنار گوشم گفت:
_مهمونا رو بفرستم رستوران... ساعت شش و نیمه..
روکردم به آرش اما حواسم رفت پی دختری که اومده بود کنار سمانه و در گوشش حرف میزد...یه دختر زیبا همسن و سال خودش...
_اره بفرستشون..تا جمع بشن اونجا هشت شده...
آرش رفت که رفت بابا اشاره ای به اسدلله که کم کم داشت به عرق کردن می افتاد کرد و گفت:
_میگند بابای دختره ست!!..راسته؟؟!!
_آره...چطور؟؟
_اخه بابا ..نگاش کن...هنوز نرسیده خماره...هرکه از را میرسه تو همون نگاه اول میفهمه که...
نگام افتاد به سمانه که حالا در حال صحبت با دختره اشک گوشه ی چشمش رو می گرفت...
_برا من اونی که مهمه سمانه ست نه باباش..
_بهادر بابا من برات توقع بیشتری داشتم...لااقل یه دختر از یه خونواده ای که دستشون به دهنشون برسه..چرا دختر همچین بابایی؟؟
هنوز نرسیده سرزنش کردن رو شروع کرده بود..نفسمو فوت کردم بیرون..
_درسته این بابا معتاده ولی دختر خودشو از بین هفت هشتا دختر که هیچ ، از بین هفت هشت میلیون دخترم تشخیص میده...
خواست چیزی بگه که تیکه حرفم رو گرفت..سرشو کمی تکون داد و دلخور رفت نشست..
سمانه هنوز تو جایگاه نشسته بود و به حرفای اون دختر گوش میکرد...رفتم کنار سمانه...دختره همین که منو دیدگفت:
_مبارک باشه اقای سپهرتاج ...ایشالله به پای هم پیرشید..
_ممنونم..
سریع صورت سمانه رو بوسید و گفت:
_خب دیگه باید برم..ایشالله خوشبخت بشی..
به چشمای سمانه که حالا رگه های قرمز توش بود نگاه کردم و گفتم:
_برای شام تشریف بیارید..
شالش رو مرتب کرد و گفت:
_خیلی دلم میخواد بمونم ولی داداشم پایین منتظرمه..
بعد خداحافظی همین که رفت پرسیدم:
_ معرفی نمیکنی؟؟..
_.....
_با توام سمانه...
چادرش رو بیشتر پیچید دور خودش..
_دوستم بود...پریسا..
بیرون محضر هوا کاملا تاریک شده بود و باد سردی میومد..قبل از اینکه سمانه سوار ماشین بشه صدای گاز یه موتور خیابونو پر کرد..سر چرخوندم و نگام خورد به یه موتور سوار با یه کلاه کاسکت قرمز که گازشو گرفته بود و تو اون خیابون شلوغ و ویراژ میداد..همینطور که با صدای بلند گاز میداد از کنارمون رد شد...سری تکون دادم و زیر لب گفتم:
"عقده ای.."
برای شام طبقه دوم یکی از رستورانای معروف شهر رو کامل اجاره کرده بودم...یه تکه خیارو زدم به چنگال و نگام چرخید روی مهمونا...مشغول خوردن بودند...اونم به حساب شام عقد کنون اما خبر نداشتند که اگه سمانه کوتاه نیاد این شام ،شام عروسیه...سمانه کنارم نشسته بود.. خیلی اروم غذا میخورد...تقریبا با غذاش بازی میکرد...مشخص بود که تو فکره..چه فکری ، فقط خدا میدونست...به مهناز نگاه کردم...کنار حاج خانم نشسته بود و خیلی قشنگ غذاش رو میخورد...بابا هم روبروش نشسته بود و محو تمام حرکاتش بود..
هنوز غذا خوردنم تموم نشده بود که دیدم مهناز با ذوق بیرون پنجره رو نگاه میکنه...رد نگاهشو دنبال کردم .داشت برف میبارید..مهناز عاشق برف بود...اومدم سرم رو برگردونم که چشمام افتاد به یه موتورسوار که اونور خیابون تو این برف ترک موتور نشسته بود...نگاهش به رستوران بود وبا تلفنش حرف میزد...دقیق تر که شدم دیدم همون موتورسوار جلوی محضره...رفتم تو نخش...عجیب مشکوک میزد..اشاره کردم به آرش که سر یه میز با بچه های نمایشگاه نشسته بود..با اشاره من غذاشو نصفه ول کرد و اومد...یواش زیر گوشش گفتم:
_با حیدر و امیر برو ته وتوی اون یارو موتوریه رو در بیار...از محضر تا اینجا دنبالمونه..فقط مواظب باش هیچکی نفهمه..
آرش از پنجره نگاهی به بیرون انداخت ...کراواتش رو کمی سفت تر کرد و رفت . سمانه قاشق به دست هنوز داشت با غذاش بازی میکرد...لیوان دوغ رو سر کشیدم و بدون اینکه کسی بفهمه زوم کردم رو موتور سوار...کلاه کاسکت قرمزش رو از دسته موتور اویزون کرده بود و نگاه از رستوران بر نمیداشت..هیکل درشتی داشت با یه صورت خفن..باب دعوا..اما با دیدن بچه ها سریع نشست ترک موتورش و گاز داد....آرش و امیرتا یه مسافتی دنبالش دویدند اما بهش نرسیدند..
با لبخند از تک تک مهمونا خدا حافظی کردم..سمانه هم کنار مادرش از فامیلاشون خدا حافظی میکرد...دستم چپم دور شونه های مهناز بود و با دست راست از مهمونا خداحافظی میکردم.....تقریبا رستوران خالی شده بود که بابا اومد جلو.. بغلش کردم و صورتش رو بوسیدم..
_ایشالله خوشبخت بشی پسر..
نگاش رفت سمت مهناز ..خواست بغل بگیرتش که مهناز ترسید...خودش رو تو بغل من قایم کرد و مظلوم نگاش کرد...اشکو تو چشای بابا دیدم...
_میدونم بابای خوبی نبودم...حلال کن...
نمیخواستم گذشته ها رو پیش بکشم فقط خم شدم و زیر گوشش گفتم:
_اونی که باید حلال کنه... من نیستم ، یکی دیگست.
**********
مهنازو سپردم دست حاج خانم...قرار شد آرش صبح تحویل مربیش بده..در ماشین رو برای سمانه باز کردم ...با اشک از مادرش خداحافظی کرد... اما اعتنایی به اسدلله نکرد...مادرش ساکشو گذاشت تو ماشین....به امیر سپردم پدر و مادر سمانه رو برسونه...دکمه استارت ماشینو زدم و ماشین رو حرکت دادم.....
ساکت نشست و به بیرون خیره شد...دست چپشو گرفتم تو دستم اما فوری دستشو از تو دستم کشید بیرون...دستش یخ بود درست عین خودش...بخاری رو روشن کردم تا سردی دستش رو بگیره اما برای سردی قلبش هیچ راهی به ذهنم نرسید..ناخنش رو باز برد به طرف دهنش..نگاهی به صورتش کردم..حالا دیگه خبری از اضطراب نبود..این ترس بود که میشد به راحتی از چهره ش خوند...چیزی نگفتم اما جاش یه موزیک لایت گذاشتم تا شاید کمی ارومتر بشه..
ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم..در ماشین رو براش باز کردم..حرکتی نکرد...خواستم کمکش کنم تا پیاده شه اما دستمو رد کرد..ساکش رو به دست گرفتم و منتظر شدم تا خودش پیاده بشه....سوار اسانسور که شدیم از تو اینه قدی اسانسور نیم نگاهی به صورتش انداختم...مثل گچ سفید شده بود...یعنی این دختر از چی اینقدر میترسید..
کلید انداختم و اومدم در خونه رو باز کنم که یهو از پشت سر یکی اسمم رو صدا زد..
_سلام اقای سپهرتاج..
تو این مدت کم و بیش با بعضی از همسایه ها اشنا شده بودم اما هنوز نتونسته بودم با این دختر نچسب و فضول همسایه کنار بیام..برگشتم و با لبخندی تصنعی گفتم:
_ممنون خانم صحراییان...خوب هستید؟؟
_ممنونم..
بعد با تعجب نیم گاهی به سمانه انداخت و گفت :
_معرفی نمی کنید..
این دفعه یه لبخند واقعی روی صورتم نشست...دستم رو حلقه کردم دور شونه های سمانه و به خودم چسبوندمش و گفتم:
_خانمم هستند..سمانه خانم..
دختر حیرت زده نگاهی به سمانه انداخت...منتظر جمله بعدش نموندم و با گفتن خدا نگهدار درو باز کردم...مزیتی که اشنایی با سمانه براش داشت این بود که دیگه لازم نبود فسفر بسوزونه و نامه عاشقانه بنویسه وناشناس از زیر در اپارتمان بندازه داخل..
از اینکه حال این دختر فضول رو گرفته بودم حسابی سرخوش بودم..سوییچ رو گذاشتم روی میز و گره کراواتم رو کمی شل تر کردم..برگشتم و به سمانه نگاه کردم...هنوز همون اول پذیرایی ایستاده بود..
_ بیا تو دیگه..
کتم رو در اوردم انداختم روی مبل...یه سانتی مترم از جایی که ایستاده بود تکون نخورد.
_چرا اونجا خشکت زده دختر..
بازم حرکتی نکرد...رفتم سمتش و دستش رو گرفتم تا وسط پذیرایی کشوندمش...روبه روش ایستادم..قد کوتاهی نداشت ولی تا راست قفسه ی سینه من بود..خم شدم و خیره شدم تو چشمای عسلیش..نگاهشو باز از من گرفت و دوخت به پارکت کف خونه..
دست بردم و چادر و شالش رو از سرش اروم پایین کشیدم...موهاشو با یه کلیپس داده بود بالا... با باز کردن گیره سرش خرمن موهای قهوه ایش پخش شد رو شونه هاش... دلم از دیدن بلندی موهاش ضعف رفت..سرش رو بین دوتا دستام گرفتم و اومدم پیشونیش رو ببوسم که سرش رو چرخوند....دستام بی اراده شل شد...صورتش مثل میت بیرنگ شده بود...دستام کردم تو جیبام و گفتم:
_از چی میترسی خانم خوشکله؟!... قرارنیست اینجا کسی ، کسی رو بخوره..
اخماشو کشید تو هم..
_من نمیترسم..
دوباره بهش نگاه کردم...گوشه ی پیرهنش رو تو مشتاش گرفته بود و فشار میداد..فاصله ای تا پس افتادن نداشت و میگفت نمیترسم..نشوندمش روی مبل...
_بشین تا برات یه نوشیدنی گرم بیارم....
_چیزی نمیخورم...
_ یخ کردی...یه نوشیدنی گرم سر حالت میاره..
لیوان شیر کاکائو رو گذاشتم مقابلش..
_ تا داغه بخورش..
خودمم لم دادم رود مبل روبروش..
_برای فردا بلیط هواپیما گرفتم...واسه کیش ...
_....
_چهار روزه میریم و بر میگردیم... هم یه ماه عسل کوچولو میریم و هم خرید میکنیم..
_من نمیام...
_چی؟؟!!!..
صورتم رفت توهم...سرش رو انداخت پایین...
_چرا؟؟!!
کمی فکر کرد و گفت:
_از سوار هواپیما شدن میترسم...
خنده م گرفت..
_ترس نداره که...منم دفعه اول که سوار شدم وصیتمم کردم اما هیچ خبری نشد...
ساکت بهم خیره شد..با پشت انگشت شستم پیشونیم رو خاروندم..
_ مشکلی نیست ...زنگ میزنم یکی از راننده ها که تو خط کیش کار میکنه..میگم برا فردا شب دو تا جاخوب برامون نگه داره...خوبه؟؟؟
نفسی کشیدو تو چشام زل زد..
_من نمیام ....
لباسشو بیشتر تو دستاش جمع کرد..
_ ماه عسل نمیخوام..
با دقت نگاش کردم ...نه، انگار هنوز نیومده شمشیرو از رو بسته بود...
_چرا ؟؟!!...
_....
چشمامو روی هم گذاشتم و با صدایی که سعی میکردم اروم باشه گفتم:
_ازت پرسیدم چرا ماه عسل نمیایی...
به پیرهنش چنگ زد و سکوت کرد...چند دقیقه ای خاموش نگاش کردم..نفس بلندی کشیم تا ارامشم رو به دست بیارم..از جام بلند شدم...الان وقت لجبازی با این دختر نبود...بهترین کار این بود که از راه خوش جلو میرفتم..باید باهاش راه میومدم..
_باشه هر جور میلته...از این یکی هم میگذرم...فقط واسه راحتیت...سر فرصت میریم یه جای بهتر یه ماه عسل حسابی ولی خریدو حتما باید بری...من از خریدای زنونه سر در نمیارم...کارت بانکمو برات میذارم...به حاج خانمم میسپارم باهات بیاد..
سکوتش داشت کلافم میکرد...
_سمانه وقتی باهات حرف میزنم سرتو عین...استغفرلله با تو ام دختر..
سرشو اورد بالا و توچشمام نگاه کرد..
_گفتم که چیزی لازم ندارم..
_خریدو دیگه باید بری ...دیگه دختر خونه ی بابات نیستی...لباسای جدید میخوای..کیف وکفشو...چه میدونم خریدای زنونه..هرچیزی که مربوط میشه به دنیای متاهلا ...اگه با حاج خانم راحت نبودی با مادرت برو..
دوباره سرشو انداخته بود پایین..بهتر بود این بحث عوض بشه..
_پاشو تا خونه رو نشونت بدم....یه ماه و خورده ای پیش دادمش یه طراح توپ...من که خیلی ازکارش راضیم اما خانم این خونه تویی...اگه خوشت نیومد تماس میگیرم بیان با سلیقه خودت عوضش کنند..
دستشو گرفتم و به طرف خودم کشوندمش..
_بلند شو دیگه..
وقتی پاشد به اشپزخونه ی اپن اشاره کردم..
_اشپزخونه که معلومه...سرویس بهداشتی و حمامم اونطرفه...اینجا هم یه بار کوچیکه که مخصوص خودمه...
دستش رو کشیدم و دنبال خودم کشوندمش..
_بیا بریم تا اتاقا رو نشونت بدم..
سنگین تر از قبل دنبالم کشیده شد..
لامپ اتاق خواب رو روشن کردم...چشماشو چرخوند رو دیوارای اتاق تا رسید به تختخواب...بازم اون اخم خوردنی...اروم از پشت سر بغلش کردم ...سرشو بوسیدم و گفتم:
_دکوراتوره میگفت این رنگ رو برای تازه عروس دومادا استفاده میکنند..میگفت رنگ البالویی...
برش گردوندم...این بار همراه با اون ابروهای گره زدش صورتشم سرخ شده بود...عین البالو...
_بیخیال رنگ اتاق...بیا تا خوشکلترین جای خونمون رو نشونت بدم...
دستشو گرفتم و دنبال خودم کشیدمش..چراغ اتاق بچه رو روشن کردم و تا وسط اتاق بردمش..
_چطوره؟؟
خیلی سرسری نگاهی انداخت..
_طراحه میگفت بهتره اول جنسیت بچه مشخص بشه بعد طرحشو بزنه ولی خوب من نمیتونستم تا اون موقع صبر کنم.. واسه همین قرار شد یه جور طراحی کنه که هم مناسب پسرا باشه هم دخترا ...
به سمت در اتاق رفتم..
_میگن شیر که از بیشه در بیاد فرقی نمیکنه نر باشه یا ماده ، اما من خودم دختر بیشتر دوست دارم ..راستی خانوم خانوما بت گفته باشما...من یه جین بچه میخوام...دوست دارم همین که میام خونه بچه هام از سروکولم بالا بپرند و منم....!!!
با صدای بسته شدن درو چرخیدن کلید سرجام ایستادم.. به عقب برگشتم.. بقیه حرف تو دهنم ماسید..در اتاق بچه بسته شده بود..
به طرف در رفتم و دستگیره رو چندبار تکون دادم..
_سمانه چی شد؟!!
_....
_سمانه !!
_...
_برای چی درو قفل کردی؟!...باتوام..
_....
مشتی به در کوبیدم و فریاد زدم:
_بازش میکنی یا بازش کنم؟؟!!
بلند داد زد:
_راحتم بذار....بذار تو حال خودم بمیرم..
_چه حالی؟!!...درو باز کن ببینم حرف حسابت چیه؟!
بازم سکوت...سکوت...سکوت...با لگد دومی قفل درشکسته شد...در اتاق بچه با صدای وحشتناکی باز شد...ته اتاق کنار کمد بچه کز کرده بود و گریه میکرد...با دیدنش وجودم لرزید اما موقع با ملایمت رفتار کردن نبود..
بازو هاشو محکم گرفتمو از زمین بلندش کردم...
_معلوم هست چته؟؟!!
با صدای اخش بدون اونکه بازوشو ول کنم فشار دستمو از دور بازوش کم کردم..
_میشه بگی دلیل این بچه بازیات چیه؟؟!!
دندونام داشت رو هم ساییده میشد...محکم تکونش دادم..
_واسه من لالمونی نگیر...اون اشکای لعنتیتو تمومش کن...ازت نخواستم هزارتاشو ردیف کنی...فقط یکیشو بگو
_.....
_دِ بگو لعنتی..
_من دوسِت ندارم.
_یه دلیل قانع کننده تر بیار....تو این دنیا میلیونها نفر بدون اینکه همدیگرو دوست داشته باشند ازدواج میکنند..باهم زندگی میکنند..اخرشم میمیرند..
دستاشو مشت کرد تو هم...
_اره تو درست میگی..ولی از هم متنفر نیستند...
نفس بلندی کشید و با تنفری که توی اون چشمای عسلیش سایه انداخته بود ادامه داد..
_اما من ازت متنفرم...میفهمی..متنفر..اون قدر زیاد که نمیتونی تصورشو کنی...نمیخوام حتی یه ثانیه هم کنارم باشی و بهم دست بزنی...
دستام بدون اونکه از من اجازه بگیرند از دور بازوش شل شد و افتاد پایین..گنگ شده بودم..وقتی گفت دوست ندارم تعجب نکردم..از همون اول پی همه چی رو به خودم مالیده بودم...انتظار عشق و عاشقی هم از این دختر نداشتم اما این دیگه خیلی زیادی بود...اشکاشو دوباره پاک کرد و گفت:
_زندگیم با یه بابای مفنگی و یه مادر بدبخت مریض بی زبون که اگه کتک نمیخورد روزش شب نمیشد به اندازه کافی جهنمی بود ...اما تحمل میکردم..تا اینکه...تازه داشتم رنگ خوشبختیو میدیم که تو پیدات شد..کاری کردی که جمشید از ازدواج با من منصرف شدو عقب کشید..
_ما ... ما با هم یه قرار...
_میدونم...نمیخواد اون قرار کذایی رو یادم بیاری...نمیدونم چه کار کردی که جمشید منو ول کرد...هیچ وقت نمیبخشمت...
حرفاش برام خیلی سنگین بود...شونه هاشو گرفتم و محکم تکون دادم..
_اون جمشید نامرد ولت نکرد...میفهمی ولت نکرد...تو رو انداخت دور ، مثل یه تیکه اشغال...بعدم رفت پی خوشیش...
فریاد زد..
_دروغ میگی...جمشید هیچ وقت به این راحتی منو ول نمیکرد..
خاموش نگاش کردم...اشکاش صورتشو خیس کرده بود..چقدر احمق بودم که فکر میکردم به همین راحتی میتونه جمشیدو فراموش کنه.. یه لحظه از فکری که تو سرم چرخید گر گرفتم...محکم چسبوندمش به دیوار و فریاد زدم:
_یه سئوال ازت میپرسم ...راستشوجواب میدی...رابطه ات با اون حرومزاده چجور بود؟...چه رابطه ای باهاش داشتی؟
پوزخندی زد و گفت:
_لازم نیست نگران باشی بهادر خان...مادرم گواهیمو گذاشت تو ساکم...خودش روش نشد بده دستت...میتونی بری بخونیشو مطمئن شی بعد از اون همه پول که بالا اسدالله خرج کردی سرت کلاه نذاشته...
ولش کردم...ظرفیتم پر شده بود...میترسیدم بلایی سرش بیارم...این دختر زیبا ، حالا زبونش از نیش مار هم دردناک تر شده بود.
از شدت عصبانیت گلدونی رو که دم دستم بود پرت کردم تو دیوار..
_باشه..حالا که اینقدر از من بدت میاد حرفی نیست..منم توقع مهرو محبت ازت نمیکنم..ولی اینو تو اون کله پوکت فرو کن...تو حالا زن منی...میفهمی که..در قبال شوهرت مسئولی....مطمئن باش از این یکی دیگه نمیگذرم...
بدون اونکه نگاش کنم درو محکم کوبیدم...دکمه های بلوزم رو باز کردم تا بهتر نفس بکشم...سعی کردم با نفسای بلند ارامش خودمو به دست بیارم...لیوان شیر کاکائو دست نخورده رو از روی میز برداشتمو یه جرعه نوشیدم...ارومم نکرد..دستام فرو کردم تو موهام و نگام چرخید سمت بار..
فصل پنجم
صدای کوبیده شدن در اتاق برای یه لحظه هم متوقف نمیشد. چشمامو به ناچار باز کردم.....دیگه نمیشد بی خیالش شد...با عصبانیت بلند شدم.....کلید رو تو قفل چرخوندم و درو باشدت باز کردم....
_مگه من نگفتم که......!!!!
با دیدن آرش که نگران وایساده بود باقی حرفمو خوردم...دستمو به پیشونیم بردم و کمی ماساژش دادم...سرم داشت منفجر میشد..
_یه ساعته دارم در میزنم !!...کم کم میرفتم واسه شکوندنش..
_خوابم برده بود..
_خواب !! چه وقته خوابه؟!!
نگام رفت رو ساعت که یک بعد از ظهرو نشون میداد..برگشتم و دوباره نشستم پشت میز..دستام رو گذاشتم روی میز و سرمو روی دستام..چشمام رو هم بستم...راست میگفت... چه وقته خواب بود..
_صبح که خانم بهرامی گفت اومدی کلی تعجب کردم!!
_اینو نگفت بهش سپردم کسی مزاحم نشه..
خندید..
_چرا..ولی اون مال اول صبح بود...نه حالا که لنگه ی ظهره...مگه عصر پرواز نداری؟؟!!
دستم رو گرفتم به معده م تا از سوزشش کم کنم..
_تو که که اینقدر دیر مستی چرا تا خر خره میخوری...فکر خودت نیستی یه کمم فکر اون معده بدبختت باش..
سرمو بالا گرفتم و تکون دادم تا از دردش کم بشه..
_به جای موعظه برو ببین تو بساط مش صمد عسل پیدا میکنی....
لیوان اب عسل رو یه جرعه سر کشیدم...
_راستی به حاج خانوم بگو یه زحمت براش داشتم..اگه وقت میکنه همراه سمانه یه سر بره بازار واسه خرید..
_چی؟!! مگه کیش خرید نمیکنید؟!
خدا رو شکر فقط آرش از مسافرتمون خبر داشت.
_برنامه کیش رو کنسل کردم...سمانه امادگی مسافرت نداشت...به خاطر مادرش ...یه کم مریض احوال بود...منم گفتم بندازمش برای یه وقت بهتر..
_کارت درست...باشه به حاج خانوم میسپارم....
دستمو بردم به شقیقه هام و دایره وار حرکتشون دادم تا از سر دردم کم کنم...چه احمق بودم که فکر میکردم اگه تا گلو بخورم حرفای دیشب این دخترو فراموش میکنم..لامصب این سردرد لعنتی هم به بقیه این بد بختیا اضافه شده بود...
_ راستی مادرم میگفت تو محضر یکی جلو اومده برای خواستگاری...
دستام رو از روی سرم بر داشتم..
_خواستگاری!!!...خواستگاری کی؟؟!!
_خواستگاری مهناز..
_چییی؟؟!!؟مهناز!!!
ابروهام کشیده شد تو هم...منظورش چی بود..
_اره بابا ...مهناز خودمون...دیروز تو محضر یکی از فامیلای عروس مهنازو که دیده اومده پیش حاج خانوم و از مهناز خواستگاری کرده..واسه پسرش میخواسته..
نمیدونستم باید خوشحال باشم یا گریه کنم..
_حاج خانوم چی گفته؟؟
_حاج خانومم فقط بهش گفته به قدوقوارش نگاه نکنه...هنوز بچست..پونزده سالش پر نشده...مثل اینکه اونم ول نمیکه..حاج خانومم گفته داداشش بزرگترشه...تا به اون بگم...به اصرارم شماره خونمونو گرفته..حاج خانومم صبحی سپرد بهت بگم اگه زنگ زدند چی جواب بگه که دروغ نگفته باشه..
یه نگاه به ته لیوان کردم...هنوز چند قطره ای توش مونده بود...یعنی یه روز مهنازو تو لباس عروس میدیم..
_به حاج خانم بسپار بگه داداشش گفت" به کَس کَسونش نمیدم."
**************
بسته های غذا رو گذاشتم روی میز اشپزخونه...از همونجا زیر در اتاق رو نگاه کردم..هیچ نوری از زیرش بیرون نزده بود..دختره ی لجباز ، حتی لامپ اتاق رو روشن نکرده.....تو این دو روز از اون اتاق بیرون نیومده بود هیچ لب به غذا هم نزده بود...دیگه نمیتونستم بیتفاوت باشم...لجباز تر از این حرفا بود..
در اتاق رو باز کردم..
_بیا بیرون ، شام گرفتم..
کنار تخت زانو به بغل نشسته بود.....همون پیرهن دو روز پیش تنش بود...حتی سرش رو برنگردوند..
_سمانه با توام دختر...میگم...
_گرسنم نیست..
بازوش رو گرفتم و بلندش کردم..اروم گفتم:
_مثلا میخوای اعتصاب غذا کنی که چیو ثابت کنی؟؟...ثابت کنی که به اون ....استغفرلله...بیا غذاتو بخور..
بوی کوبیده که تو اشپزخونه پیچیده بود حتی ادم سیر رو تحریک میکرد...کتم رو در اوردم و گذاشتم پشت صندلی...هنوز همونجور ساکت نشسته بود...دیگه داشت کفرمو در میاورد....قاشق رو به زور جا دادم تو دستش...
_تا سرد نشده بخور..
شروع کردم به خوردن...قاشقو برد به دهنشو شروع کرد به جویدن...اونقدر اروم میجوید که سومین قاشقش مصادف شد با تموم شدن غذای من...فقط برنج میخورد..یه تیکه کباب زدم به چنگال و گرفتم سمت دهنش..سرشو بر گردوند و میز رو نگاه کرد...بی خیال شدم و با یه لیوان دوغ از پشت میز بلند شدم..
لم دادم روی مبل و تلویزیونو روشن کردم...اونقدر شبکه ها رو بالا پایین کردم تا غذاش تموم بشه...نمیشد اینجوری ادامه داد....باید اول به این خونه عادتش میدادم و حس خانم خونه بودن رو درش بیدار میکردم ...باید قدم به قدم پیش میرفتم تا کم کم به من عادت میکرد..
با دیدنش که داشت به سمت اتاق میرفت گفتم:
_بیا بشین کارت دارم..
با اکراه برگشت و روی دورترین مبل به من نشست...نگاش کردم..اونقدر مظلوم نشسته بود که باور اینکه این همون دختریه که دو روز پیش اون حرفا رو به یکی مثل من زده سخت بود.
_میخوام سنگامون رو از همین اول وا بکنم....تو الان خواسته یا ناخواسته زن منی..منم شوهرتم..من در قبال تو وظایفی دارم همونجور که تو دربرابر من وظایفی داری ....
دوباره اخماش رفت تو هم...لبخندی زدم و گفتم:
_اخم نکن کوچولو...فعلا منظورم از اون وظایفا نیست...
به اون اخما ی غلیظ تر شدش خندیدم...پاشد که بره که گفتم:
_کجا !!...حرفم تموم نشده!!
لحن جدی من بعد از اون خنده گیجش کرد..دوباره نشست و زل زد به پارکت کف خونه..
_منظورم از وظایف همون تقسیم کار بین یه مردو زن ...میفهمی که؟
فقط نگام کرد...گمونم فهمیده بود..
_خب من یه مردم و مثل خیلی مردای دیگه این وظیفه منه که خرج خونه رو در بیارم...تو هم که خانوم این خونه ای...خوب من دوست دارم شب وقتی میام خونه چراغا روشن باشه و بوی غذا تو خونه پیچیده باشه.. مثل باقی خونه ها... نمیگم که وظیفته...واسه سرگرمی اشپزی کن..... چطوره ...موافقی؟؟
البته استقبال همسر با اغوش باز هم دوست داشتم که تو این شرایط توقع زیادی بود..سکوت...سکوت...باز هم سکوت...تحمل این همه سکوت رو نداشتم..
_البته یه پیشنهاد دیگه هم دارم...فردا با هم میریم خونه پدرت...هم یه عرض ادبی به پدر و مادرت میکنیم هم من از اسدالله میپرسم چطور تو خونش تقسیم وظایف میکنه ..هرجور که اون گفت طبق همون عمل میکنیم...چطوره؟؟؟
باز ساکت نگام کرد...
_ از قدیم گفتند دود از کنده بلند میشه ...ما هم که اول زندگیمونه..چه بهتر که از تجربیات بزرگترا استفاده کنیم..بالاخره بزرگتری گفتند کوچیکتری گفتند..هرچی باشه دوتا پیرهن از منو تو بیشتر پاره کردند..به نظرت چطوره؟؟هوم؟؟
خندمو زیر ماسک بیتفاوتی قایم کردم...تو جواب دادن مونده بود..
_بالاخره نگفتی گزینه اول یا دوم؟؟؟
سکوت ...سکوت...سکوت...
_باشه ...فردا ظهر میریم خونه اسدالله تا...
_گزینه اول..
_چی گفتی؟!...نشنیدم..
_گفتم گزینه اول...ولی گفته باشم اشپزیم خوب نیست..
نه بابا!!...هنوز اون زبونشو داشت..
_ایرادی نداره...چند بار که خراب کردی راه میافتی ...فردا حاج خانوم میاد دنبالت برای خرید...یه کتاب اشپزی هم بخر...
_من چیزی لازم ...
نذاشتم دیگه ادامه بده...
_قبلا حرفشو زدیم...دوباره شروع نکن ...من دوست دارم زنم از بقیه شیک تر و خوش لباس تر باشه....حتما چند تا پالتو با پوتین بردار ...چرم اصل بخر..یکی از پالتوها رو سفید بگیر...ناسلامتی تازه عروسی...فکر پولشو نکن...تو کارت به اندازه کافی پول هست....حالا هم بهتره بری یه دوش بگیری تا بدنت بو نکرده...
فرصت مخالفت بهش ندادم.دستشو گرفتم و کردمش تو ...
_یه حوله لباسی صورتی تو رختکن هست...مال خودته...
و در حموم رو بستم..برای شروع بد نبود...
**********
با صدای زنگ تلفن گوشی رو برداشتم...
_بله خانم بهرامی...
_اقای سپهر تاج ،حاج اقا امینی تشریف اوردند...
_حاج اقا امینی!!...بفرستینش داخل...
گوشی رو گذاشتم....
_ارش پاشو حاج امینیه...
ارش با تعجب سرشو از روی روزنامه برداشت و گفت:
_حاج امینی!! اونکه همین دو هفته پیش اینجا بود !!
شونه هامو به نشونه بیخبری تکون دادم..از روی صندلی بلند شدم..کتم رو مرتب کردم و رفتم سمت در...حاج امینی از مشتری های اصلی و خوش حساب نمایشگاه بود..یه شرکت حمل و نقل داشت و از سهامدارای اصلیه یکی از ترمینالهای بزرگ شهر بود..
_سلام حاجی...
دستشو اورد جلو و گفت:
_به به سلام به شادوماد...حالا دیگه یواشکی میری زن میگیری..
به زور لبخندی زدم و دستشو تکون دادم..
_حاجی کم لطفی میکنی...همچینم یواشکی نبود...همراهتون خاموش بود زنگ زدم منزل دعوت بگیرم گفتند قشم تشریف دارید..
_پس کم سعادتی از ما بوده...
بعد چشمکی زد و گفت:
_ایشالله دفعه بعدی..
بازم به زور لبخند زدم..
_سلام حاجی ما هم هستیما...
سرشو برگردوند و تازه ارش رو دید..
_به به سلام آرش خان...
ارش دستش رو گرفت جلوی حاجی..
_سلام از ماست حاجی...
روی مبل نشست و پاهاشو دراز کرد....
_مبارک باشه پسرم..وقتی فهمیدم خیلی خوشحال شدم..
_لطف داری حاجی..
_حالا دخترِه چیکارست؟؟..باباش کیه؟؟...اشناس؟؟
_نه حاجی اشنا نیست..خودشم دختر خوبیه..
موذیانه لبخندی زد...مطمئن شدم همچینم بیخبر نیومده...
_هرچند قابل ندونستی با هم فامیل شیم ولی اینو بدون مثل پسر خودم دوست دارم..
_اختیار داری...حاجی ما کوچیک شماییم..
نگاهی به اتاق انداخت و گفت:
_دکور جدیدتم مبارک...خیلی شیک تر از قبل شده..دادی دست کدوم شرکت...
_یه شرکت جدیدیه...
رو کردم به ارش که پشت به حاجی تکیه داده بود به میز و داشت به روزنامه ی امروز نگاهی میکرد...
_آرش کارت شرکت خانم رادمنش پیشته...
دست کرد تو جیب کتش و از تو کیف پولش یه کارت کشید بیرون...
_بفرما حاجی...
حاجی نگاهی به کارت کرد و گفت:
_خیلی وقت بود میخواستم دکور شرکتمو عوض کنم..دنبال یه طراح خوب میگشتم..خونه رو هم همینطور..دخترا میگن خونمون روح نداره..میخوام از پذیرایی گرفته تا اتاق خوابا رو همگی رو بگم تغییر بده...
_کارشون حرف نداره....واسه دکور خونه خودمم زنگ زدم همین شرکت....
چشمم افتاد به آرش که نیشش تا بناگوش باز بود..پشت به حاجی ایستاده بود و حاجی نمیدیدش...پسره ی..چشم غره ای بهش رفتم..حیف که حاجی نشسته بود..
_...شرکت...کارشون عالیه..
دوباره دکور دفترو از نظر گذروند و نگاهی به کارت کرد..
_از دکور همین اتاق معلومه...
کارتو گذاشت تو جیبش و دستاش رو به هم مالید...عادتش بود...وقتی میخواست بره سر اصل مطلب اول دستاشو به هم میمالید..
_راستش واسه دو تا کار مزاحم شدم...یکیش اینکه سه تا اتوبوس جدید میخواستم ...
_به روی چشم حاجی..از کدوم کارخونه باشه...
_این دفعه سه تاشو اسکانیا میخوام.. میخوام بندازمشون تو خط تهران مشهد...
_باشه حاجی...به آرش میسپارم تا فردا حاضرشون کنه...
از جیبش پاکتی دراورد و گذاشت روی میز...
_اخر این هفته عروسی گل پسره...حتمی بیا..خانمتم با خودت بیار..
نمیدونم چرا ازشنیدن لفظ خانمت از زبونش خوشحال نشدم..یه جورایی کشدار گفت...پیرمرد موذی...حرفش بوی کنایه میداد.
_چشم حاجی اگر قابل بودیم خدمت میرسیم...
**********
به خریدای سمانه که رو مبل به ردیف پهن بود نگاه میکردم...یک به یک لباسا رو از نظر گذروندم..چشمامو بستم ...نفس بلندی کشیدم و اروم دادم بیرون..گوشی رو از جیبم در اوردم و شماره آرش رو گرفتم...
_سلام رییس..
_سلام..رسیدی خونه؟؟
_آره...تازه رسیدم !! چطور مگه؟!
_گوشیو بده حاج خانوم میخوام ازش تشکر کنم...
_حاج خانم!! باشه الان صداش میکنم...
چند دقیقه که گذشت صداش تو گوشی پیچید...
_ایدا میگه حاج خانم سرش دردمیکرده...یه قرص خورده و خوابیده..سپرده واسه شامم بیدارش نکنیم...
خوب میدونستم سردردش از چیه..نباید ازش میخواستم با سمانه بره خرید..
_پس هیچی ..بعد زنگ میزنم..
تماس رو قطع کردم و دوباره نگاهی به خریدا انداختم..یه شلوار جین با یه مانتوی مشکی ...یه کفش اسپورت سفید و مشکی...چند تا تیشرت که حاضر بودم قسم بخورم دو تاشو از مغازه ی لباس مردونه خریده..با یه ژاکت سیاه...
سمانه باز کنار تخت نشسته بود و پاهاشو بغل کرده بود...رو به روش ایستادم و گفتم:
_باقی خریدات کو؟؟
سرشو بالا اورد...چشماش قرمز بود..
_همش همیناست ...
_فقط اینا؟؟!!
_چیز دیگه ای لازم نداشتم بخرم...
قسم میخوردم لجبازترین ادمیه که تو عمرم دیدم...
ژاکتی سیاهی رو که خریده بود بیرون کشیدم و جلوش گرفتم...
_این چیه خریدی؟!...زنایی به سن و سال حاج خانمم دیگه از اینا نمیپوشند...
یه تیشرت مشکی از بین خریدا در اوردم...
_اینو میبینی ...شرط میبندم که سایز من میشه...
فقط ساکت نگام میکرد..
_حاضری شرط ببندی؟؟
شونه هاشو انداخت بالا....
_پس میبندی؟؟
شروع کردم به باز کردن دکمه های بلوزم...چشماش گرد شد ...خواست بلند شه بره که راهشو سد کردم....
_کجا ؟!
نشست روی تخت و روشو برگردوند سمت دیوار...تیشرت رو جلوی خودش پوشیدم...محکم به بدنم چسبید اما یه شکافم بر نداشت..
_خوب نگاه کن..دیدی شرطو بردم...حالا چی میگی؟؟
شونه هاشو دوباره بالا انداخت...
_یه سوال ازت میپرسم ...میخوام راستشو بشنوم و گرنه ممکنه صبوری این چند روزمو که نمیدونم از کجا اومده از دست بدم و اونوقت..
فقط نگام کرد...
_کاری ندارم به اینکه چی خریدی ، چی نخریدی...نمیخوام سلیقمو بهت تحمیل کنم ...ولی چرا لباسای به این تیرگی و گشادی رو برداشتی؟؟
_....
_چی پیش خودت فکر کردی؟
_......
_باتوام دختر..مگه گوشات نمیشنوه؟؟
_من همیشه لباسای گشاد میپوشم...اقام بدش میومد...میگفت دختر نباید لباسش بهش بچسبه..
_واقعا !!...یعنی باور کنم؟؟
باز جوابمو با بالا انداختن شونه هاش داد..تیشرت رو از تنم دراوردم...
_باشه باور میکنم...اما فکر میکنم باید یه کم خودمو بهت بشناسونم خانم کوچولو...
با پشت دستم صورتشو نوازش کردم..صورتشو عقب داد..
_اینو بدون ، من در مقابل جنس مخالف مقاومتم خیلی زیاده...حتی در برابر خوشکلترین..خوش هیکلترینو خوش اخلاق ترینشون هم وا ندادم...شاسی بلندایی که تویه لجباز بینشون جوجه ای خانم کوچولو...
با انگشت اشارم اروم کوبیدم رو پیشونیش..
_پس اگه تو با اون مغز فندقیت ، نشستی و باخودت فکر کردی که با پوشیدن لباسای تنگ اونم با رنگ روشن ممکنه من تحریک میشم و بعد یه اتفاقایی بیافته...باید بگم کاملا در اشتباهی...مطمئن باش تا خودم نخوام هیچ...
_اما اقام...
_اینقدر واسه من اقام اقام نکن ...یعنی اونقدر عقلت رشد نکرده که بفهمی اسدولله منظورش به اون خونه ی بی در پیکریه که سر هر کس ناکسی توش بازه نه به این خونه که خانمش خودتی و خودت...
دوباره سرش رو برگردوند و به کمد خیره شد...بلوزمو از روی تخت بر داشتم و از اتاق بیرون زدم..دیگه داشت تو تحریک کردن اعصاب من زیاده روی میکرد..
**************
ماشین رو گذاشتم تو پارکینگ..روبه روی اسانسور ایستادم..امروز به اندازه کافی تو نمایشگاه جنگ اعصاب داشتم واسه همین تصمیم گرفته بودم تا اونجا که میشه برای ارامش خودم هم که شده امشب به سمانه نزدیک نشم..ولی همین که درو باز کردم بوی غذا به مشامم خورد...برای اولین بار بوی غذا تو این خونه پخش شده بود..اونقدر به نظرم خوب اومد که ارزش داشت از تصمیم برگردم..
دستام با حوله خشک کردمو پشت میز نشستم...
میز رو خیلی ساده چیده بود ...یه بشقاب ویه قاشق و چنگال با یه لیوان کنارش...
_به به شام بخوریم یا خجالت خانم خانما...
دیس غذا رو گذاشت روی میز...کته ی گوجه .. بر عکس بویی که راه انداخته بود قیافه چندان جالبی نداشت...با قاشق به تکه های سیاه رنگی که مابین دونه های برنج بود اشاره کردم...
_اینا چیند؟؟!!
پارچ اب رو گذاشت رو میز..
_پیاز داغ..
_تا اونجا که میدونم رنگ پیاز داغ تو مایه های طلاییه ولی اینا که سیاهند!!
_حواسم نبود سوخت..فرصت نشد از دوباره بگیرم..
فرصت نشد!!دختره ی لجباز..با این کار میخواست غیر مستقیم حرص منو دربیاره ....با قاشق سعی کردم پیازای سوخته رو بزنم کنار....اومد از اشپزخونه بره بیرون که بازوشو گرفتم..
_کجااا؟؟؟
سعی کرد تا بازوشو از دستم در بیاره...
_میخوام برم تو اتاقم..
_پس خودت چی؟؟؟
_میل ندارم..
خندیدم و گفتم:
_مدیونی اگر فکر کنی تنها خوری میکنم..
_اما من سیرم..
به زور نشوندمش پشت میز..یه قاشق دیگه از کابینت برداشتم..
_از قدیم گفتند ادم سیر تا بیست لقمه جاداره...بشقابم نمیخواد...تو همین دیس میخوریم...
قاشقو دادم دستش...
_درست مثل تازه عروس دومادا...مگه ما چیمون کمتره؟؟
قاشق رو به ناچار از دستم گرفت اما برای غذا خوردن مردد بود ...پیاز سوخته ها رو با حوصله کنار زدم...با بردن اولین قاشق به دهنم تازه دلیل تردیدشو فهمیدم...حتی برای منی که به خوردن غذای تند عادت داشتم زیادی تند بود...به روی خودم نیوردم و قاشق دوم رو به دهن بردم..
_چرا نمیخوری؟؟!!
اولین قاشقو که به دهن برد...دست بردم و تنگ اب رو کشیدم سمت خودم..
"به این میگند جنگ نرم سمانه خانم..فکر کردی خیلی زرنگی..."
قاشق سوم رو هم فرو دادم و زیر چشمی نگاش کردم...لقمشو اروم اروم میجوید...رنگ سفید صورتش داشت کم کم گل گلی میشد...یه لبخند پهن رو صورتم نشست ... با قاشق پیازا رو کنار زد...به قاشق دوم نکشید که دوید سمت سینک و یه لیوان اب خورد...بلند شدم و در حالیکه خنده م رو قایم میکردم یه تکه نون دادم دستش...
_نون بخوری زودتر تندیش میپره...
نون رو نگرفت اما یه لیوان دیگه پر کرد و خواست از اشپزخونه بره بیرون که دستشو گرفتم نشستم رو صندلی...بدون توجه به تقلاش نشوندمش روی پام و بین دو تا بازوم قفلش کردم...اول گذاشتم خوب تقلا بکنه...یه کم که ارومتر شد و شروع کرد به نفس نفس زدن گفتم:
_بذار یه چیزی بهت بگم خانم کوچولو...اگه دوست داری با من کل بندازی.... بنداز..منم پایه م..اما بیا یه قانون براش بذاریم....مواد خوراکی شامل این کل کل نمیشه ..چون هرجور درستش کنی خودت باید بشینی کنارم و تا تهشو بخوری...
با خشم نگام میکرد... سر انگشتم ضربه ای به دماغش زدم...
_این دفعه رو ندید میگیرم اما دفعه ی...
_ولم کن ...من که آشپز تو نیستم...
لپش رو گرفتم...
_تو تاج سرمی...خانممی...عشقمی ...
مشتاشو گره کرد و باز سعی کرد تا خودشو ازاد کنه..
_نه.... من نمیخوام هیچ کدوم اینا باشم...من فقط اینجا یه مهمونم....مهمونی که دیر یا زود میره..
حلقه دستم دور بدنش شل شد...خودشو ازاد کرد و دوید سمت اتاق...دستامو بردم تو موهام و به دیس غذا نگاه کردم..کاش از تصمیمم برنگشته بودم......مهمون!!
**************
یه هفته ای از عقدمون میگذشت...سمانه هنوز همون سمانه بود و یه ذره هم عوض نشده بود..فقط دو روز تا عروسی پسر حاج امینی مونده بود...بین رفتن و نرفتن مردد بودم..یه روز مونده به مراسم تصمیم خودمو گرفتم...بعد از کلی جنگ و دعوا تونستم راضیش کنم تا برای خرید بیاد...کمی با فاصله از پاساژ پارک کردم...
_پیاده شو ، رسیدیم..
_...........
تمام طبقه اول پاساژ رو با بیتفاوتی قدم برداشت..خیلی بچه بود..سرش رو زیر گرفته بود و قدم هاشو اونقدر اروم بر میداشت که نگاه سنگین بعضی از مردمی رو که از مقابلمون رد میشدند احساس میکردم...به ناچاردستشو محکم گرفتم و فشار دادم..
_نیومدیم اینجا قدم بزنیم ...بهتر یه لااقل نگام به ویترینا بندازی...
سرشو با بی میلی به سمت ویترین یه بوتیک برگردوند...یه لباس دخترونه خیلی شیک نظرمو جلب کرد.یه لباس سفید که بلندیش تا زانو میرسید..یه کمکی هم استین داشت..گوشه ی سمت چپ لباس چند طبقه چین داشت...لباس قشنگی بود و روی هیکل سمانه غوغا میکرد...
_این چطوره؟؟
در جواب من فقط اون شونه هاشو بالا انداخت..
_به نظر من که بد نیست...بیا بریم پروش کن...
از اتاق پرو که بیرون اومد لباس رو گذاشت رو پیشخون مغازه...
_ چی شد؟چرا نذاشتی رو تنت ببینمش..اندازت بود؟؟
موهاشو از رو پیشونی هل داد زیر روسری...
_اندازم بود ولی خوشم نیومد.
خرید با سمانه خیلی حوصله میخواست ...اونقدر بد خرید بود که اخرش این من بودم لباسا رو از بین رگالا انتخاب میکردم و میدادم دستشو بعد میفرستادمش داخل پرو...اخرشم با بیحوصلگی میومد بیرون و میگفت نپسندیده..
توی یه مزون خیلی شیک ایستاده بودم و بیست دقیقه ای منتظر..این دفعه بیشتر اون تو مونده بود...نگام رفت سمت اتاق پرو...چون درش خراب بود یکی از دخترای فروشنده از بیرون درو قفل کرده بود...اروم و بی صدا گیره درو برگردوندم.. یه نگاه به دوربرم کردم...همه سرشون به کارشون گرم بود ...یهو درو باز کردم و زل زدم بهش .. از دیدن من شوکه شد....فقط نگاش کردم..تکیشو از دیوار گرفت و صاف ایستاد..باید به توانایی خودم در حدس زدن رفتاراش افرین می گفتم...تو این هفت روز خوب شناخته بودمش...مرغش فقط یه پا داشت..زیادی لجباز بود..همه لباسا رو تو دستش گرفته بود و تکیه داده بود به دیوار اتاق پرو...
نفس بلندی برای حفظ ارامشم کشیدم...
_فقط بگو کدوم یکی رو پوشیدی؟
جعبه لباس سفیدی رو که همون اول دیده بودیم با بسته های کیف وکفش و یه پالتوی سفید که به سلیقه خودم خریده بودمشون رو گذاشتم تو ماشین ...یه ست کامل لوازم ارایش مارک رو به پیشنهاد فروشنده هم برداشته بودم ....برا ی همین چند قلم نزدیک پنج ساعت وقت گذاشته بودم...باید اعتراف میکردم خرید با مهناز به مراتب خیلی اسونتر بود.
جلوی یه رستوران چینی پارک کردم...
_پیاده شو..
_واسه چی!!
_امشب میخوام از اشپزی کردن راحتت کنم.
با دیدن منو غذا گیج شده بود...برای بار دوم نگاهی به منو کرد...
_میخوای به سلیقه خودم برات سفارش بدم...
بعد از اینکه گارسن سفارشا رو گرفت رو کردم بهش و گفتم:
_یه کم در مورد خودت بگو...
_چی بگم!!
_هرچی دوست داری بگو...
_واسه چی میپرسی؟!
_واسه چی نداره!!...ناسلامتی زنمی....دوست دارم بیشتر ازت بدونم...
لعنت بهت جمشید،حتی مکثم نکرد...نفس بلندی کشیدم و گفتم:
_یه نصیحت بهت میکنم خانم کوچولو ...هیچوقت اینقدر مطمئن نگو صد درصد ..همیشه احتمالات رو در نظر بگیر..به خصوص وقتی پای اعتماد به یکی دیگه وسط باشه...
اخماش غلیظ تر از قبل شد...
_میدونی چرا ؟؟چون اگه ازش ضربه بخوری،بد میخوری...اونموقع دردش خیلی بیشتره...اونقدر که حتی ممکنه دیگه نتونی سرپا وایسی..
_اما من به جمشید اعتماد دارم...جمشید ادم خوبیه...تو هم نمیتونی با این حرفا نظرمو عوض کنی...
احساس کردم کم کم ارامشم رو از دست میدم...لجبازتر از اونی بود که فکر میکردم...دیگه بهتر بود این بحث رو تمام کنم...نگاهی به ساعتم کردم و یه قلپ دیگه از قهوه م رو خوردم.
_سه روز پیش رفتم دیدن جمشید..
یهو تکون خورد...دستای خوشکلش مشت شدو با عصبانیت گفت:
_واسه چی رفتی پیشش؟؟!!چیکارش داشتی؟؟!!میخواستی منصرفش کنی؟؟!!
تکیم رو از صندلی گرفتم و ارنجمو گذاشتم روی میز...
_تا حرفام تموم نشده نپر وسطش.... یه قراری با هم گذاشتیم که بهتره تو هم بدونی...من بیست روزی میرم اروپا...واسه بستن قراردادای جدید نمایشگاه... میدونی که سوم وقت محضر داشتیم...قرار این شد که من نوبت محضرو بدم به جمشید...
شوک زده نگام کرد!!!
_یعنی چی؟؟!!
_یعنی اینکه اقا جمشید فقط دو هفته فرصت داره بیاد خونتون رسما خواستگاری....آزمایش خون بده...حلقه بخره...بعدشم بیاد سر سفره عقد با شما بشینه...
هنوز تو شوک بود...نگام رفت سمت نوشیدنش که یه لبم نزده بود.بهت زده گفت:
_واسه چی اینکارو میکنی؟؟؟
پوزخندی زدم و گفتم:
_به پسر میرزا عطار باشی هم گفتم ..محض ثوابشه...چه ثوابی بیشتر از این هست یه عاشق و معشوق رو به هم برسونی...گفتم کار خیر کنم با دستای خالی نرم اون دنیا....میفهمی که چی میگم؟؟
ناباورانه نگام کرد...سرمو بردم نزدیکه صورتش و ادامه دادم...
_اما بیا یه شرط کوچولو بین خودمون بذاریم....
گیج تر از قبل نگام کرد..
_اگه این طوری که تو میگی ..اون مرد ازدواج بود و با پای خودش اومد سر سفره عقد که هیچی ...تو میبری و من میبازم... اونوقت به همین ثوابی که نصیبم شده راضی میشم و از صمیم قلب خوشبختیتونو از خدای بزرگ میخوام اما....
مکث کردم ....دوباره نگاش کردم ..یعنی با یه دختر پس زده شده با احساسات سرخورده میشد زندگی کرد و به ارامش رسید؟؟
مردد صاف نشستم...از پنجره چشم انداختم به خیابون ...نگام رفت به یه کامیون قدیمی که نزدیک کافی شاپ پارک شده بود.. روی در عقبش این شعرو نوشته شده بود...
بر درو دیوار قلبم نوشتم ورود عشق ممنوع
عشق امدو گفت :من بیسوادم..
_اما چی؟؟!!
نگاش کردم و غرق شدم تو اون چشمای عسلی که نمیدونم چرا همین که به من میرسید مثل دو تا کهربا عمل میکرد.
_اما اگه شادوماد جا بزنه و عشقش قلابی از اب در بیاد...این تویی که میبازی...اونوقت اون انگشتری رو که برات اوردم دستت میکنی و جمشیدو برای همیشه فراموش میکنی و...
ساکت نگام میکرد..
_...این دفعه عقدو عروسی رو با هم میگیرم.
نگاهی به ساعت کافی شاپ انداختم ...داشت دیرم میشد.پالتوم رو از لبه صندلی بر داشتم و پوشیدم.
_بلند شو برسونمت ...نگران اسدالله هم نباش ...اون حله.
کم کم گره اخماش داشت باز میشد و صورتش رنگ شادی میگرفت..مطمئن بودم که باز هیچ احتمالی رو در نظر نگرفته..برای منم مثل یه قمار میموند.قماری روی عشقم ..ریسکش بالا بود ولی راه دیگه ای وجود نداشت..
**********
چمدون رو گذاشتم صندلی عقب و سوار شدم..
_زود باش...بجنب که دیر شد.
آرش ماشینش رو حرکت داد.
_شمارتو دادم به مربی مهناز..همونی که تازه اومده..بهش سپردم اگه واجب شد باهات تماس بگیره...دورادور مواظب مهناز باش...اگه مربیش تماس گرفت گفت حوصلش سر رفته برو دنبالش ببرش پیش آیدا...
_اکی..ببینم این خانم مربیه جدیده خوشکل هست.
جدی گفتم:
_تا خوشکلیو تو چی ببینی...
_حالا واجب بود این سفرو بری ....مگه اون چُلمَنو برای همین کارا استخدام نکردی؟؟
_گفتم که ترجیح میدم یه مدت از این جا دور باشم...میخوام بهتر فکر کنم...به محسن بسپار دورادور مراقب جمشید باشه...
_محسن رو که فرستادم شرکت جای شرفی...فعلا داره راهو چاهشو یاد میگیره..
_مگه بچه محلشون نیست....نمیخواد بیست چهار ساعت رو دنبالش باشه فقط میخوام امارشو بیاره..
_اُکی ..بهش میسپارم ...
_تو این مدت که نیستم شب نشنیاتو کم کن..جیب خودت به درک...نیام ببینم نمایشگاه رو با شرکت فرستادی هوا..
خنده ی بلندی کرد و گفت:
_حالااا..
چقدر خوب بود که یه دوست مثل آرش داشته باشی...در مورد مهناز ارش و خونوادش تنها کسایی بودند که بهشون اعتماد داشتم.
فرودگاه که رسیدیم چمدون رو برداشتم...نزدیک نیمه شب بودو هوا اونقدر سرد بود که تا مغز استخونت رو میسوزوند...
_تو از همینجا برگرد... نمیخواد بیای تو سالن ...هوا سرده..
دستاشو گذاشت رو شونه م و گفت:
_رادیاتور عشق من از بهر تو امد به جوش
گر نداری باورم..بنگر به روی آمپرم.
کدوم سرما رو میگی؟؟!! من که داغ داغم..
***********
فصل چهارم
دستامو فرو بردم تو جیبام و پشت پنجره اتاق هتل ایستادم...بارون باشدت بدون یه لحظه وقفه میبارید...بیشتر روزایی که اینجا بودم بارون میومد شاید فقط دوروزش ابری بود.شهری که من درش اقامت داشتم یه شهر کوچیک زیبا بود با اسمه سودرتیلیاکه با استکهلم فقط سی کیلومتر فاصله داشت..تو این مسافرت قرارداد خرید صد تا اتوبوس و کامیون تانکر و کشنده رو بسته بودم. تو یه شهرکوچیک با این بارون شدید....هیچ جا نمیشد رفت.بیشتر وقتای بیکاریم رو پشت همین پنجره گذرونده بودم..فکر کردن به اینکه چه اتفاقایی کیلومترها اونطرف تر ممکنه افتاده باشه یه لحظه راحتم نذاشته بود...حتی موقع امضاء قرارداد هم توی ذهنم سمانه به صورت یه فرشته سفیدپوش تجسم پیدا کرده بود که داره سرسفره عقد به جمشید بله میگه و امضاء پشت امضاء..هنوزم مطمئن بودم بهترین کارو انجام دادم...اگه سمانه قسمت من بود پس تا ابد قسمت من میمونست..نگاهی به رگبار بارون که مثل شلاق فرو میومد کردم...این اب و هوای دلگیر بارونی حالم رو بد رقم گرفته بود....تو این مدت چند باری با مهناز حرف زده بودم...دفعه های اخر صداش بغض دار بود...این دفعه اخریم فقط ساکت گوش کرده بود...مربیش میگفت دل کوچولوش برا من تنگه...اینکه توی کشور غریب باشی یکی دلتنگت باشه ...حس خوبیه.
با صدای در به خودم اومدم..
_come in...
_سلام اقای سپهرتاج...میخواستم بهتون اطلاع بدم بلیط رو برای فردا شب اکی کردم....اگر کاری ندارید من دیگه مرخص بشم.
صالحی مترجم و راهنمای من در اینجا بود..الحقم که کارشو خوب بلد بود.
**************
_رییس...رییس... ایم هییِر ....اینجا..هییِر
از میون اون همه جمعیت به سختی دیدمش ...ساعت شش صبح بود و اصلا توقع دیدنش رو نداشتم...بین اون همه جمعیت دوید و بغلم کرد...
_خوش اومدی رییس...دلم واست تنگ شده بود..
خندیدم و گفتم:
_باور کردم...ولی بدون نه از وام خبری هست نه از مرخصی...حالا بکش کنار که از این لوس بازیا خوشم نمیاد.
_ای بابا...داداش تو هم همش آنتی حال بزن.
_از کجا فهمیدی این ساعت میرسم؟؟
_زنگ زدم صالحی ....
برف شدیدی میبارید....نزدیک ده سانتی متری برف رو زمین نشسته بود.بعد از اون همه بارون این هوای برفی زیادی بود..دلم میخواست حالا که برگشتم خورشید رو اون بالا ببینم اما مثل این بیست روز باز هم خبری از خورشید نبود..ارش بخاری رو روشن کرد و ماشین رو به حرکت داد...همینطور که به مسیر جلو نگاه میکردم..
_چه خبر؟
_سلامتی ..خبری نیست..
نمیخواستم شروع کننده باشم... آرش نامردم اینو خوب می فهمید..
_از بچه ها چه خبر... با کارکنا که به مشکل نخوردی؟
_نه الحمدالله ...همه خوب بودند.
_محسن چطور ...خوب از پس کار بر اومد؟
لبخند پهنی روی لبش نشست..
_اره..اونم کارش حرف نداره...دوتای شرفی رو میذاره تو جیبش..
اخمام کشید تو هم...ای تو روحت آرش...به درک..خودم قبل ظهر میرم خونه اسدالله و تا تهشو در میارم..
سرمو چرخوندم سمت خیابون.
_اخه داداش من چرا نمیری سر اصل مطلب؟؟!!
_باز بهت خندیدم روتو زیاد نکن...
_چشم ...چشم...فعلا که رییس شمایی..ولی من که میدونم میخوای خبر از شادومادو عروس خانوم بگیری..
باشنیدن عروس خانم خشکم زد...پس همه چی تموم شد..
_عروسی کردند؟؟
_عروسیه عروسی که نه...
_معلومه چی بلغور میکنی..حرفتو اینقدر نپیچون..
_ای بابا...این شادوماد اینقدر اتیشش تند بود که بدون عروسی چله ی زمستون ماه عسل تشریف برد شمال...
با شنیدن حرفاش یخ زدم...انتظار شنیدن هرچیزی رو داشتم جز این..سمانه الان همسفر یکی دیگه بود و این من بودم که شرط رو باخته بودم...دستامو کشیدم به صورتم و نگام رو دوختم به خیابون و درختای چناری که به سرعت از مقابلم رد میشدند..
چند دقیقه ای که گذشت آرش با دستاش روی فرمون ضرب گرفت..عجیب خوشحال بود..چند باری برگشت نگاهی کرد و زیر پوستی خندید..نگامو از خیابون گرفتم... تکیمو دادم به درو مشکوک نگاش کردم... سرش رو چرخوند با دیدن قیافه من بلند خندید و بین خنده ش گفت:
_قیافشو نیگا...بابا شاه دوماد جا زد....
اول با ناباوری نگاش کردم...
_چرا اینجوری نیگام میکنی... شادوماد عروس خانمو قال گذاشتو با دوستاش زد جاده چالوس.. گفتم شوخی کنم یه خورده..
جعبه دستمال کاغذی رو از روی داشبورد برداشتمو پرت کردم سمتش...
_مگه من باهات شوخی دارم...
جعبه دستمال رو تو هوا گرفت..
_چرا آمپر میچسبونی داداش...فقط یه شرط بود دیگه؟؟ خیالت راحت ...تو بردی.
_یعنی سرعقد نیومد؟؟!!
_عقد؟!..نه داداش...حتی ننشو هم نفرستاد خونه دختره...چه برسه محضر...الانم با رفیقاش یه هفتست رفته شمال پی الواتیش...من که گفتم از اون چوله هاست...ولی خودمونیم خوب شد که باهات شرط نبسته بودم.
ته دلم اروم شد...خوب پس همه چی همونجور که من میخواستم پیش رفته بود...رقیب خیلی راحت جازده بود..
نرسیده به دور برگردون راهنما زد..
_کجامیری؟!..برو خونه.
_اول بریم خونه ما...مهنازم اونجاست...مربیش گفت چند روزیه تو خودشه...منم دوروزه اوردمش پیش آیدا...
مهناز هنوز خواب بود...کنارش نشستم و موهای مثل حریرشو ناز کردم...این دختر ساده عقل با این صورت مثل ماهش همه کس و کارم بود...تازه ساعت هفت شده بود...دلم نیومد از خواب بیدارش کنم..پیشونیشو بوسیدم و از اتاق بیرون اومدم...آیدا زودتر از مهناز بیدار شده بود و سر میز صبحونه نشسته بود..خواهر آرش حدودای سیزده رو داشت..هنوز به دنیا نیومده درد یتیمی رو چشیده بود...دو سالی از مهناز کوچکتر بود ولی خوب باهم میجوشیدند..روز جمعه بود و مدرسه ها تعطیل...با خیال راحت داشت صبحونه میخورد...برام مثل مهناز میمونست...هنوز پشت میز ننشسته بودم که طلبکارانه گفت:
_داداش بهادر سوغاتی من کو؟؟
حاج خانم لیوان چایی شیرین رو گذاشت جلوی من و چشم غره ای بهش رفت و گفت:
_خجالت بکش دختر گنده...عین بچه ها میمونه..
کمی از چاییم خوردم و لبخندی زدم..پالتوم رو از روی صندلی برداشتم و بسته ای رو که از داخل ماشین اماده کرده بودم از توی جیبش در اوردم...بعد با یه لبخندگرفتم سمتش...با خوشحالی از جاش پرید بالا و بسته رو ازم گرفت و شروع به باز کردنش کرد...دوباره کمی از چاییم خوردم...با باز شدن بسته و دیدن چیزی که توش بود اخماش کشید تو هم...ارش سرش رو جلو اورد تا بهتر ببینه...آیدا هنوز اخماش باز نشده بود که صدای قهقهه ارش رفت هوا..
_ایول داداش...خوشم اومد...خوب انتقام جفتمونو گرفتی..
با انگشت ضربه ای به دماغ آیدا زدم و گفتم:
_نشنیدی میگن چیزی که عوض داره گله نداره...
با همون اخمای گره کرده جواب داد...
_اما سوغاتی من ارزش معنوی داشت...
به بسته خاکی تو دستش بود اشاره ای کرد..لبخندی زدم و گفتم:
_سوغاتی منم ارزش معنوی داره..خاک همین وطن خودمونه..اون ور اب همین که دلتنگ میشدم بوش میکردم ... عجیبم اثر داشت...
آیدا تابستونی از اردوی یه هفته ای که با مدرسشون رفته بود برای من و ارش یه کیسه خاک اورده بود و حالا خب دیگه..
یه قلپ دیگه از چاییم خوردم..آیدا هنوز با اخم دست به سینه نشسته بود...دلم نیومد بیشتر از این اذیتش کنم.
سوییچ آرش رو از روی میز برداشتم و دادم دستش..
_صندوق عقب...چمدون قهوه ایه...
با جیغ بلند شد و سوییچ رو از دستم گرفت و به طرف حیاط دوید...حاج خانم با رفتن آیدا سری تکون داد و گفت:
_تو رو خدا ببینش !!..من همسن این بودم که عروس شدم..
بعد انگار یهو چیزی یادش اومده باشه پرسید:
_بهادر مادر... راستی حالا که برگشتی کی عقدتونو میگیری؟؟
آرش نگاهی به من کرد و یه قلپ از چاییش خورد..منم یه قلپ از چاییم خوردم و گفتم:
_وقت قبلیمون که سوخت..ایشالله همین چندروز دیگه..باید ببینم محضر برا کی وقت میده...
با صدای سرفه ارش سرم رو برگردوندم..چایی پریده بود تو گلوش و داشت با چشمای از حدقه در اومده نگام میکرد..
_وا مادر!! ...ارومتر...
از جام نیم خیز شدم تا به کمر آرش بزنم که یهو از پشت سر دو تا دست خوشکل بیخبر اومد جلو...دور گردنم حلقه شد و صورتم رو بوسید...بدون اهمیت به چشمای گرد شده ی ارش نشستم...مهنازو کشیدم تو بغلم و پیشونیشو بوسیدم..
*************
دوباره همون راهروی پیج خورده...دوباره همون بوی گند فاضلاب ودوباره همون خونه قدیمی حیاط مرکز...تو این بیست روز همه تلاشم برای فرار از این عشق رسیده بود به پشت همین در چوبی....دیروز آرش رو بر خلاف میلش واسطه فرستادم پیش اسدالله...امروزم با هماهنگی اسدالله اومده بودم واسه حرفای اخر..
این دفعه بر خلاف دفعه های پیش سمانه خودش درو باز کرد...اولین استقبال ..
یه سارافون مشکی با یه بلوز سفید پوشیده بود.با یه شلوار جین ابی...با دیدنش تازه فهمیدم چقدر دلتنگش بودم واین حال مزخرفم تو این چند روز هیچ ربطی برف و بارونای آسمون نداشت...
قبل از اینکه بشینم کتم رو در اوردمو گذاشتم روی پام.
_برم براتون چایی بیارم..
_چیزی نمیخورم...خیلی وقت ندارم...
تو یه فاصله دورتر از من نزدیک در اتاق نشست.نگاهم رفت سمت چشماش...قرمز بودو پف داشت ...
_قبل از اینکه برم حرفامونو زدیم...اگه به نظرت هنوز حرفی مونده بهتره قبل اینکه بریم خرید ودنبال کارای مراسم بزنی.
سرشو انداخت پایین..
_واسه عقد خواسته ای..انتظاری نداری؟؟
گنگ نگام کرد...انگار خوب منظورمو نگفته بودم..
_خواسته ای..توقعی ...چه میدونم چیزایی که دخترای دیگه وقت عقد از شوهراشون میخوان.مثل مهریه ، حق مسکن و حق کارو از این چیزا..
سرشو باز انداخت پایین..
_چیه؟؟حرف نمیزنی...نکنه میخوای جا بزنی..شرطمون که یادت نرفته...یا باید یادت بیارم...
اشک تو چشمای عسلیش حلقه زد...
_میدونم اونیکه باخت من بودم....باشه تو بردی...قبول.
با انگشتاش اشک چشماشو گرفت..
_من فقط یه شرط دارم..
_شرط؟؟!!
شروع کرد به تیکه تیکه کردن دستمال کاغذی توی دستش..
_من فقط به یه شرط سر عقد بله میگم...
_اونی که باخت تو بودی..پس تو موقعیتی نیستی که شرط و شروط بذاری...
بدون اونکه سرشو بالا بگیره نگام کرد.. لعنت به این چشما...
_...اما از اونجا که سعی میکنم ادم منصفی باشم شرطتو میشنوم ...اگرم منطقی بود قبولش میکنم...
این بار سرش رو بالا اوردو تو چشمام خیره شد و گفت:
_من جشن عروسی نمیخوام....فقط یه عقد محضری ساده...فقط به این شرط...
_چرا؟؟
_جوابی ندارم...نه لباس عروس میخوام نه جشن عروسی...مهریه هم نمیخوام..هیچی نمیخوام فقط همون عقد تو محضر کافیه... وضع زندگیمونم که میبینی.. خودم هستم با همین لباس تنم...جهیزیه م ندار...
_یه دلیل قانع کننده بیار !!!
_دلیلی ندارم ...نمیخوام لباس عروس بپوشم...فکر کن که...
_فکر کنم چی؟؟!!
باز اشکاش سرازیر شد...
_فکر کن..فکرکن عزادارم..
مات نگاش کردم.
_عزادار؟؟!!
_....
_عزادار کی؟؟!!
_....
_با توام دختر..میگم واسه کی عزاداری؟؟
سرش رو انداخت پایین و جوابی نداد...نفس بلندی کشیدم تا ارامشم رو از دست ندم... از جا که بلند شدم اونم همپای من بلند شد..
_باشه...هرجور که خودت دوست داری...میگن جشن عروسی واسه شادی دل دختراست...حالا که خودت نمیخوای خیالی نیست...اما..
جلوش ایستادم و دستامو گرفتم دو طرف صورتش...شستمو حرکت دادم روی شقیقه هاش و گفتم:
_بهتره این عزاداریه مسخره رو تموم کنی..میخوام تا روز عقد اون جمشید نامردو واسه همیشه از اینجابیرون بکشی...
بادیدن صورت تو هم رفته از دردش دستام رو برداشتم.
_اون یه بارم که بهش فرصت دادم به حساب بی غیرتیم نذار...فقط فقط بخاطر خودت بود ...نمیخواستم دو روز دیگه بهونه داشته باشی..با اسدالله حرف میزنم...حالا که عروسی نمیخوای اشکالی نداره..منم از جشن دومادیم میگذرم اما....بعد عقد کنون میای خونه ی خودم...
خواست حرفی بزنه که انگشتمو گذاشتم روی لباش..
_خودت خواستی...اینم بدون..وقتی حرفی میزنی باید تا اخر پاش وایسی.
******
اونقدر خسته بودم که بدون اونکه کتم رو در بیارم روی تخت افتادم...تمام این یه هفته رو درگیر جمع و جور کردن کارام بودم... نوبت محضر واسه فردا عصر بود..واسه پس فردا شب هم بلیط کیش گرفته بودم...سمانه خبر نداشت..دلم میخواست با این بلیطا غافلگیرش کنم ...گوشیم رو از جیبم در اوردم و خیره شدم به یه شماره..از صبح تا حالا در گیر گرفتن این شماره بودم...درسته که واسم پدری نکرد اما دلم میخواست تو جشن عقدم باشه...دوست داشتم مثل باقی دومادا سر عقدکنون فامیل کنارم باشه...چشام رو بستم و دستم رفت روی شماره.
یه بوق ...دوتا بوق.... سه تابوق...چهارتا....صداش تو گوشی پیچید.
_الو بفرمایید..
_.....
_الو...
_....
_الو...چرا حرف نمیزنی؟؟!!
اب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
_سلام بابا....منم..
بهادر تویی بابا ؟؟!!
_اره خودمم ..خوبی؟؟
_خوبم بابا..توچطوری؟؟....سری به ما نمیزنی؟
_منم خوبم...درگیر نمایشگام..
_شمارتو عوض کردی؟؟
_شمارمو!!نه..همون قبلیست...چطور؟؟!!
_هیچی بابا..فقط شماره افتاده بود ..نفهمیدم تویی..
_بیخیال...چکار میکنی؟؟ ..کارو بارخوب پیش میره.
از وقتی باز نشست شده بود با کمک رفیقش یه مغاره لوازم الکتریکی، شریکی راه انداخته بودند.
_ای بدک نیست...شکر...اون روز از کنار خونه قدیمی حاجی رد میشدم ..دیدم کوبوندیش...افرین پسر ،هیچ چی به اندازه ساخت و ساز سود نداره...الان کجایی؟؟
حوصله نداشتم از ایده هام واسش توضیح بدم..مطمئن بودم قبولشون نداره..پس بیخیالش شدم..
_یه اپارتمان دویست متری تو ارم خریدم...
_ارم!!..دویست متری!!جای خوبی خریدی بابا...
_راستی زنگ زدم بهت بگم فردا عصر عقدکنونمه...ساعت پنج..تو محضر..زن بابا و مهردادم حتما با خودت بیار..
_چی؟؟!!!فردا عقد کنونه...چرا اینقدر یهویی؟؟!!!
لبخند تلخی روی لبم نشست...نزدیک سه سال از من و مهناز خبری نگرفته بود...حتی شماره من رو سیو نداشت و حالا میگفت یهویی!!!
_همچینم یهویی نیست...نقله چند ماهه..
_مبارکت باشه...حالا بابا ننش چکارند؟؟..سرشون به تنشون میارزه؟؟ خودش چی؟؟..میخواستی خوب تحقیق کنی بابا..یه وقتی سرت کلاه نره..
_من کاری به ایل و طایفش ندارم..اونی که مهمه خودشه..فردا یادت نره بابا...کاری نداری؟؟
_صبرکن...مهنازم میاریش؟؟؟
_مهناز!! مثله اینکه خواهر دوماده !!!
_توکه میدونی مرضیه هنوز خبر نداره...اگه بفهمه تو قَیِمش شدی قیامت به پا میکنه...همین فردا پا میشه میره دادگاه عزلت کنه...
بی اختیار ابروهام رفت تو هم..از روی تخت بلند شدم و نشستم....
_کی منو عزل میکنه؟؟!!....چی داری میگی ؟؟!!
_بابا خودت میشناسیش ...اگه...
_چی میگی بابا؟؟یعنی کسی که بچه دو سالشو گذاشت تو اون دیوونه خونه و رفت پی خوشیش میاد منو عزل میکنه...
_بهادرجان ، بالاخره اونم مادرشه..
_مادر؟؟!!چه مادری؟؟ از کدوم مادر حرف میزنی؟؟اصلا یه بار پا شدید برید ببینید اون دختر بیچاره تو چه جهنمی زندگی میکرد...وقتی اوردمش مدرسه جدیدش میدونی مربیاش چی گفتند...وقتی لباساشو از تنش در اورده بودندتازه معلوم شد چندجای بدنش با قاشق داغ سوزونده شده..با همه کم ذهنیش تحمل کرده بودو به من نشون نداده بود.من احمقم تا اون لحظه هیچی نفهمیدم ...میدونی از همشون شکایت کردم...خبرداری تا اخرش رفتم...تا اون عوضی رو پیدا نکردم و اخراجش نکردن ولشون نکردم...حالا اومدی میگی مرضیه از من شکایت میکنه ...کی رو داری ازش میترسونی... من دیگه اون بهادر هفده سال پیش نیستم که زنت اگه دلش میومد ته مونده سینی غذاشو براش ..استغفرلله..
داشتم نفس نفس میزدم..یقه لباسمو باز کردم تا بهتر نفس بکشم..باز داشتم اون گذشته کذایی رو زنده میکردم..
_فردا که اومدید ببین میتونی مهنازو از بین اونهمه دختر تشخیص بدی ...واسه خودش خانمی شده...بولله اگه بشناسینش..
_اخه بابا تو که مرضیه رو خوب نمیشناسی..واسه خودتون میگم که یه وقت...
با دست کشیدم رو پیشونیم..
_ادرس محضرو برات مسیج میکنم...کاری نداری؟؟
_نه بابا...برو به سلامت.
صداش شرمنده شده بود یا شاید من خیال میکردم...اونو پشیمونی!!!
********
نگاهی به ساعتم کردم...ده دقیقه به پنج..گره کراواتم رو کمی سفت تر کردم...مقابل در محضر ایستاده بودم و با اومدن هریک از مهمونا بهشون خوشامد میگفتم...آرش رو فرستاده بودم پی سمانه و مادرش ...اسدالله هم خودشو زود تر رسونده بود واسه خوشامد گویی به مهموناش...بوی دود اسفندی که حاج خانوم را انداخته بود تو خیابون پیچیده بود..
_خم شو مادر تا دور سرت بچرخونم... ماشالله بس که بلندی دستم نمیرسه...
خم شدم و گوشه چادرشو بوسیدم...چادرش بوی مادرم رو میداد...کمی اسفند ریخت روی منقل و خوند..
_اسفند و اسفند دونه...اسفند صد و سی دونه...بترکه چشم حسود...بترکه چشم بخیل..به حق شاه مردون درد و بلا بگردون...ایشالله که خوشبخت بشی مادر ...من که همیشه دعات میکنم...
_ممنون حاج خانم...مهناز و ایدا کجا رفتند؟؟
_اون بالا دارن دوتایی اتیش میسوزونن...برم مادر تا این دو تا زلزله ابروی قوم دومادو نبردند..
بعد با اون پاهای دردش یکی یکی پله های محضر رو بالا رفت..
_به به شاه داماد...
سرم رو برگردوندم..
_چه عجب نمردیم و شیرینی تو روهم خوردیم..
هومان بود ...هم رفیقم و هم وکیلم..وکیل شرکت بود و علاوه بر اون کارای حقوقی نمایشگاه هم با خودش بود..انصافا کار درست بود...
_ دست راستتو رو سرما هم بکش شادوماد...
خندیدم و دستی به سرش کشیدم و اشاره ای به چند نخ موی سفید کنار شقیقش کردم..
_هومان پیر شدی رفت ..
خنده بلندی کردو دستشو گذاشت پشت شونه هام و گفت:
_باشه ..بپرون ...فعلا که دور،دور توِ...خدا رو چه دیدی شاید همین امشب بخت منم باز شد...
پنج دقیقه به پنج مونده بود که آرش رسید...اونقدر جلوی محضر ماشین پارک شده بود که به ناچار دوبل پارک کرد...رفتم کنار ماشین و درو برای سمانه باز کردم..همون پیراهن و چادر سفیدی رو که براش فرستاده بودم تن کرده بود..چادرو حاج خانم براش دوخته بود..یه شال سفید هم سر کرده بود..برخلاف عروسای دیگه آنچنان آرایشی نداشت..سرش رو پایین گرفته بود و با انگشتاش بازی میکرد.....دستمو گرفتم سمتش تا کمک کنم از ماشین پیاده بشه..نگاهی به دستم انداخت و سرش رو بالا گرفت و نگام کرد.
با کِل وسوت مهمونا وارد سالن عقد شدیم...یه سالن حدودا صد متری بودکه خیلی مدرن دکور شده بود...جایگاه عروس و داماد ضلع شمالی سالن قرار گرفته بود..یه خنچه عقد خیلی زیبا هم جلوی جایگاه گذاشته شده بود.....مهمونا از دو طرف خنچه تا ورودی سالن نشسته بودند...بیشتر مهمونا از خونواده سمانه بودند .از طرف خودم فقط بعضی از کارکنا رو که رابطه صمیمی تری باهاشون داشتم رو با خونواده هاشون دعوت کرده بودم ...به اضافه چند تا از دوستام با خونواده هاشون...خونواده آرشم که مثل خونواده خودم بودند..سمانه باز برای چندمین بار سعی کرد تا دستشو از تو دستم در بیاره...دستشو محکم تر از قبل گرفتم و به طرف جایگاه قدم برداشتم..وقتی نشستیم دوباره سالن رو از نظر گذروندم..لبخند تلخی روی لبام نشست..سالن حسابی شلوغ شده بود ولی خبری از بابام نبود...
_دفتردار میگه شناسنامه ها رو بیارید..
دست کردم توی جیبو شناسنامه ها رو همراه یه کاغذ دادم به آرش.
_این کاغذو بده به دفتر دار..
نگام رفت پی مهناز که کنار ایدا و حاج خانم نشسته بود....یه مانتوی صورتی کمرنگ پوشیده بود بایه شلوار و شال سفید...با اونهمه خوشکلی بیشتر به عروسکا میمونست....محو گلای طلایی خنچه عقد بود...با صدای یه سلام آشنا رومو برگردوندم سمت در..یالاخره اومد...
فکر نمیکردم دیگه بیاد...تنها بود..همینکه منو دید سرمو به نشونه سلام اروم تکون دادم..جواب سلامم رو همونجور داد و روی صندلی با کمی فاصله روبه روی مهناز نشست ...همون اولی که نشست چشم گردوند بین همه دخترا ...حتی نگاش رو مهنازم افتاد.. مهنازم دید...اما نگاش چرخید رو دخترای دیگه..دختره خودشو نشناخت..به سمانه نگاه کردم...بازم یه دستمال کاغذی تو دستش بودو در حال ریز کردن از زیر چادرش...
ربع ساعت بعد با اومدن عاقد همه از جاشون بلند شدند و صلوات فرستادند..یه جایی نزدیک من وسمانه نشست رو یه صندلی..حاج خانم یه پارچه تور مهره دوزی شده با دوتا کله قند رو از تو کیفش در اوردو چند تا از دختر ا رو بلند کرد..مهنازم جزوشون بود...یه سمت تور رو داد دست مهناز و سمت دیگشو داد دست یکی دیگه...یکی دیگه هم بالا سرمون شروع کرد به قند سابیدن..عاقد با سرفه ای صداشو صاف کرد..
_عرس خانم و اقا داماد،برای خواندن صیغه ی عقد نکاح حاضر هستند؟؟
سرم رو به نشونه موافقت تکون دادم..اما سمانه که حالا دستمال کاغذی توی دستش تموم شده بود رفت سراغ انگشتاش..
_النکاح سنتی فمن رغب عن سنتی...دوشیزه ی مکرمه ی...
_حاج اقا یه لحظه صبر کنید..
حاج خانم از روی صندلیش بلند شدو اومد کنار سمانه...گره شالش باز کرد... یه سر شال رو انداخت رو شونه ش و گفت:
_مادر شگون نداره سر عقد تو لباس عروس گره باشه... میگن تو زندگیش گره میافته...حاج اقا شرمنده شما بفرمایید..
عاقد دوباره سرفه ای کرد و ادامه داد:
_دوشیزه مکرمه ی مخدره ی عاقله ی باکره ، سرکار خانومه سمانه عسکریان ...ایا بنده وکیلم شما رو با مهریه معلوم علی ایحال...
کاغذی رو که داده بودم به آرش اورد بالا و خوند...
_...یک جلد قرآن مجید ،یک دست اینه وشمعدان ،یک شاخه نبات ،هفتصد شاخه گل رز ، هفتصد شاخه گل مریم ،چهارده سکه بهار آزادی به نیت چهارده معصوم ،هفتصد سکه بهار ازادی به انضمام شش دانگ یک قواره زمین مسکونی دویست متری ویک سفر حج همگی عندالمطالبه به عقد اقای بهادر سپهرتاج در بیاورم...ایا بنده وکیلم؟؟
سرش رو گرفت پایینتر و سکوت کرد..منتظر بودم بله رو بگه که...
_عروس رفته گل بچینه...
نفس بلندی کشیدم و اروم دادم بیرون.. یادم به این این قسمتش نبود...حاج آقا نفسی تازه کرد...
_دوشیزه ی.....
چشمام خورد به دستاش که تو هم گره خورده بود...یادم افتاد به مادرم که به زن همسایه میگفت:
" چون سرعقدم از ترس شوهر کردن دستامو گره کردم تو هم زندگیم گره خورد."
دست بردم و دست راست سمانه رو گرفتم تو دستم..آدم خرافاتی نبودم ...اماخوب...احتیاط شرط عقل بود..
_.....عروس خانوم برای بار سوم وکیلم؟؟؟
_ عروس زیر لفظی میخواد...
دختری که قند میسابید جاشو بامهناز عوض کرد...حالا مهناز بود که بالا سرم قند میسابید..
_دست کردم تو جیب داخل کتم و یه جعبه مخملی در اوردم و گذاشتم تو اون یکی دست سمانه...عاقد نفسی تازه کرد و گفت:
_برای بار چهارم ایا بنده وکیلم؟؟
سکوتش داشت طولانی میشد..همه ساکت داشتند نگامون میکردند...نفسم بود که تو سینه حبس شد
بی اختیار فشار محکمی به دستش دادم....صورتش یه کم تو هم رفت و دستش رو اهسته از دستم بیرون اورد..سرش رو پایین تر گرفت و خیلی اروم گفت:
_با اجازه بزرگترا ....بله..
نفس حبس شدمو دادم بیرون ..صدای کل و دست بود که تو سالن محضر پیچید...عاقد دستی به ریشش کشید و گفت:
_مبارکه...
دوباره دستشو گرفتم و اینبار یه بوسه نشوندم روش...
با رد و بدل کردن حلقه ها و تموم شدن امضاء ها همه شروع کردند به تبریک گفتن...مهناز هنوز پشت سرم ساکت ایستاده بود...از پشت کشیدمش تو بغلم و بوسیدمش....زیر چشمی یه نگاه به بابا کردم و یه نگاه به سمانه ...هردوشون با تعجب نگامون کردند...بیشتر بابا که بهتش زد...بین خودم و سمانه نشوندمش..سمانه رو به مهناز نشون دادم و گفتم:
_این خانم خوشکله که میبینی از امروز زن داداشت شده...باید بهش بگی چی؟؟...زن داداش..
ساکت سمانه رو نگاه کرد...رو کردم به سمانه..
_این پرنسس رو میبینی خواهرمه که قد همه دنیا میخوامش..
اخماشو کرد تو هم...نمیدونم چرا با این همه تلخیش به چشمام خواستنی تر میومد...باز دستش رو گرفتم و بوسه ای کوتاه روش نشوندم..پنهون از جمعیت چشمکی زدم و گفتم:
_نمیخواد حسودی کنی خانم خوشکله...تو رو هم قد همون دنیا میخوام..
دوباره دستش رو از توی دستم کشید بیرون و اخماش غلیظ تر از قبل شد...
*************
بابا دستشو دور شونه هام حلقه کرد و پیشونیم رو بوسید..
_مبارکت باشه بابا..
_ممنون بابا...چرا بچه ها رو نیاوردی؟؟!!
_مهرداد که مدرسه داشت...مرضیه هم سرما خورده بود... نتونست بیاد..
نگاهی به مهناز کرد که با ایدا کنار خنچه عقد عکس میگرفت...خنده تلخی روی لبش نشست..
_راست میگفتی بابا..اصلا دخترخودمو نشناختم..
خاموش نگاش کردم..یعنی پشیمونم بود...آرش اومدو کنار گوشم گفت:
_مهمونا رو بفرستم رستوران... ساعت شش و نیمه..
روکردم به آرش اما حواسم رفت پی دختری که اومده بود کنار سمانه و در گوشش حرف میزد...یه دختر زیبا همسن و سال خودش...
_اره بفرستشون..تا جمع بشن اونجا هشت شده...
آرش رفت که رفت بابا اشاره ای به اسدلله که کم کم داشت به عرق کردن می افتاد کرد و گفت:
_میگند بابای دختره ست!!..راسته؟؟!!
_آره...چطور؟؟
_اخه بابا ..نگاش کن...هنوز نرسیده خماره...هرکه از را میرسه تو همون نگاه اول میفهمه که...
نگام افتاد به سمانه که حالا در حال صحبت با دختره اشک گوشه ی چشمش رو می گرفت...
_برا من اونی که مهمه سمانه ست نه باباش..
_بهادر بابا من برات توقع بیشتری داشتم...لااقل یه دختر از یه خونواده ای که دستشون به دهنشون برسه..چرا دختر همچین بابایی؟؟
هنوز نرسیده سرزنش کردن رو شروع کرده بود..نفسمو فوت کردم بیرون..
_درسته این بابا معتاده ولی دختر خودشو از بین هفت هشتا دختر که هیچ ، از بین هفت هشت میلیون دخترم تشخیص میده...
خواست چیزی بگه که تیکه حرفم رو گرفت..سرشو کمی تکون داد و دلخور رفت نشست..
سمانه هنوز تو جایگاه نشسته بود و به حرفای اون دختر گوش میکرد...رفتم کنار سمانه...دختره همین که منو دیدگفت:
_مبارک باشه اقای سپهرتاج ...ایشالله به پای هم پیرشید..
_ممنونم..
سریع صورت سمانه رو بوسید و گفت:
_خب دیگه باید برم..ایشالله خوشبخت بشی..
به چشمای سمانه که حالا رگه های قرمز توش بود نگاه کردم و گفتم:
_برای شام تشریف بیارید..
شالش رو مرتب کرد و گفت:
_خیلی دلم میخواد بمونم ولی داداشم پایین منتظرمه..
بعد خداحافظی همین که رفت پرسیدم:
_ معرفی نمیکنی؟؟..
_.....
_با توام سمانه...
چادرش رو بیشتر پیچید دور خودش..
_دوستم بود...پریسا..
بیرون محضر هوا کاملا تاریک شده بود و باد سردی میومد..قبل از اینکه سمانه سوار ماشین بشه صدای گاز یه موتور خیابونو پر کرد..سر چرخوندم و نگام خورد به یه موتور سوار با یه کلاه کاسکت قرمز که گازشو گرفته بود و تو اون خیابون شلوغ و ویراژ میداد..همینطور که با صدای بلند گاز میداد از کنارمون رد شد...سری تکون دادم و زیر لب گفتم:
"عقده ای.."
برای شام طبقه دوم یکی از رستورانای معروف شهر رو کامل اجاره کرده بودم...یه تکه خیارو زدم به چنگال و نگام چرخید روی مهمونا...مشغول خوردن بودند...اونم به حساب شام عقد کنون اما خبر نداشتند که اگه سمانه کوتاه نیاد این شام ،شام عروسیه...سمانه کنارم نشسته بود.. خیلی اروم غذا میخورد...تقریبا با غذاش بازی میکرد...مشخص بود که تو فکره..چه فکری ، فقط خدا میدونست...به مهناز نگاه کردم...کنار حاج خانم نشسته بود و خیلی قشنگ غذاش رو میخورد...بابا هم روبروش نشسته بود و محو تمام حرکاتش بود..
هنوز غذا خوردنم تموم نشده بود که دیدم مهناز با ذوق بیرون پنجره رو نگاه میکنه...رد نگاهشو دنبال کردم .داشت برف میبارید..مهناز عاشق برف بود...اومدم سرم رو برگردونم که چشمام افتاد به یه موتورسوار که اونور خیابون تو این برف ترک موتور نشسته بود...نگاهش به رستوران بود وبا تلفنش حرف میزد...دقیق تر که شدم دیدم همون موتورسوار جلوی محضره...رفتم تو نخش...عجیب مشکوک میزد..اشاره کردم به آرش که سر یه میز با بچه های نمایشگاه نشسته بود..با اشاره من غذاشو نصفه ول کرد و اومد...یواش زیر گوشش گفتم:
_با حیدر و امیر برو ته وتوی اون یارو موتوریه رو در بیار...از محضر تا اینجا دنبالمونه..فقط مواظب باش هیچکی نفهمه..
آرش از پنجره نگاهی به بیرون انداخت ...کراواتش رو کمی سفت تر کرد و رفت . سمانه قاشق به دست هنوز داشت با غذاش بازی میکرد...لیوان دوغ رو سر کشیدم و بدون اینکه کسی بفهمه زوم کردم رو موتور سوار...کلاه کاسکت قرمزش رو از دسته موتور اویزون کرده بود و نگاه از رستوران بر نمیداشت..هیکل درشتی داشت با یه صورت خفن..باب دعوا..اما با دیدن بچه ها سریع نشست ترک موتورش و گاز داد....آرش و امیرتا یه مسافتی دنبالش دویدند اما بهش نرسیدند..
با لبخند از تک تک مهمونا خدا حافظی کردم..سمانه هم کنار مادرش از فامیلاشون خدا حافظی میکرد...دستم چپم دور شونه های مهناز بود و با دست راست از مهمونا خداحافظی میکردم.....تقریبا رستوران خالی شده بود که بابا اومد جلو.. بغلش کردم و صورتش رو بوسیدم..
_ایشالله خوشبخت بشی پسر..
نگاش رفت سمت مهناز ..خواست بغل بگیرتش که مهناز ترسید...خودش رو تو بغل من قایم کرد و مظلوم نگاش کرد...اشکو تو چشای بابا دیدم...
_میدونم بابای خوبی نبودم...حلال کن...
نمیخواستم گذشته ها رو پیش بکشم فقط خم شدم و زیر گوشش گفتم:
_اونی که باید حلال کنه... من نیستم ، یکی دیگست.
**********
مهنازو سپردم دست حاج خانم...قرار شد آرش صبح تحویل مربیش بده..در ماشین رو برای سمانه باز کردم ...با اشک از مادرش خداحافظی کرد... اما اعتنایی به اسدلله نکرد...مادرش ساکشو گذاشت تو ماشین....به امیر سپردم پدر و مادر سمانه رو برسونه...دکمه استارت ماشینو زدم و ماشین رو حرکت دادم.....
ساکت نشست و به بیرون خیره شد...دست چپشو گرفتم تو دستم اما فوری دستشو از تو دستم کشید بیرون...دستش یخ بود درست عین خودش...بخاری رو روشن کردم تا سردی دستش رو بگیره اما برای سردی قلبش هیچ راهی به ذهنم نرسید..ناخنش رو باز برد به طرف دهنش..نگاهی به صورتش کردم..حالا دیگه خبری از اضطراب نبود..این ترس بود که میشد به راحتی از چهره ش خوند...چیزی نگفتم اما جاش یه موزیک لایت گذاشتم تا شاید کمی ارومتر بشه..
ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم..در ماشین رو براش باز کردم..حرکتی نکرد...خواستم کمکش کنم تا پیاده شه اما دستمو رد کرد..ساکش رو به دست گرفتم و منتظر شدم تا خودش پیاده بشه....سوار اسانسور که شدیم از تو اینه قدی اسانسور نیم نگاهی به صورتش انداختم...مثل گچ سفید شده بود...یعنی این دختر از چی اینقدر میترسید..
کلید انداختم و اومدم در خونه رو باز کنم که یهو از پشت سر یکی اسمم رو صدا زد..
_سلام اقای سپهرتاج..
تو این مدت کم و بیش با بعضی از همسایه ها اشنا شده بودم اما هنوز نتونسته بودم با این دختر نچسب و فضول همسایه کنار بیام..برگشتم و با لبخندی تصنعی گفتم:
_ممنون خانم صحراییان...خوب هستید؟؟
_ممنونم..
بعد با تعجب نیم گاهی به سمانه انداخت و گفت :
_معرفی نمی کنید..
این دفعه یه لبخند واقعی روی صورتم نشست...دستم رو حلقه کردم دور شونه های سمانه و به خودم چسبوندمش و گفتم:
_خانمم هستند..سمانه خانم..
دختر حیرت زده نگاهی به سمانه انداخت...منتظر جمله بعدش نموندم و با گفتن خدا نگهدار درو باز کردم...مزیتی که اشنایی با سمانه براش داشت این بود که دیگه لازم نبود فسفر بسوزونه و نامه عاشقانه بنویسه وناشناس از زیر در اپارتمان بندازه داخل..
از اینکه حال این دختر فضول رو گرفته بودم حسابی سرخوش بودم..سوییچ رو گذاشتم روی میز و گره کراواتم رو کمی شل تر کردم..برگشتم و به سمانه نگاه کردم...هنوز همون اول پذیرایی ایستاده بود..
_ بیا تو دیگه..
کتم رو در اوردم انداختم روی مبل...یه سانتی مترم از جایی که ایستاده بود تکون نخورد.
_چرا اونجا خشکت زده دختر..
بازم حرکتی نکرد...رفتم سمتش و دستش رو گرفتم تا وسط پذیرایی کشوندمش...روبه روش ایستادم..قد کوتاهی نداشت ولی تا راست قفسه ی سینه من بود..خم شدم و خیره شدم تو چشمای عسلیش..نگاهشو باز از من گرفت و دوخت به پارکت کف خونه..
دست بردم و چادر و شالش رو از سرش اروم پایین کشیدم...موهاشو با یه کلیپس داده بود بالا... با باز کردن گیره سرش خرمن موهای قهوه ایش پخش شد رو شونه هاش... دلم از دیدن بلندی موهاش ضعف رفت..سرش رو بین دوتا دستام گرفتم و اومدم پیشونیش رو ببوسم که سرش رو چرخوند....دستام بی اراده شل شد...صورتش مثل میت بیرنگ شده بود...دستام کردم تو جیبام و گفتم:
_از چی میترسی خانم خوشکله؟!... قرارنیست اینجا کسی ، کسی رو بخوره..
اخماشو کشید تو هم..
_من نمیترسم..
دوباره بهش نگاه کردم...گوشه ی پیرهنش رو تو مشتاش گرفته بود و فشار میداد..فاصله ای تا پس افتادن نداشت و میگفت نمیترسم..نشوندمش روی مبل...
_بشین تا برات یه نوشیدنی گرم بیارم....
_چیزی نمیخورم...
_ یخ کردی...یه نوشیدنی گرم سر حالت میاره..
لیوان شیر کاکائو رو گذاشتم مقابلش..
_ تا داغه بخورش..
خودمم لم دادم رود مبل روبروش..
_برای فردا بلیط هواپیما گرفتم...واسه کیش ...
_....
_چهار روزه میریم و بر میگردیم... هم یه ماه عسل کوچولو میریم و هم خرید میکنیم..
_من نمیام...
_چی؟؟!!!..
صورتم رفت توهم...سرش رو انداخت پایین...
_چرا؟؟!!
کمی فکر کرد و گفت:
_از سوار هواپیما شدن میترسم...
خنده م گرفت..
_ترس نداره که...منم دفعه اول که سوار شدم وصیتمم کردم اما هیچ خبری نشد...
ساکت بهم خیره شد..با پشت انگشت شستم پیشونیم رو خاروندم..
_ مشکلی نیست ...زنگ میزنم یکی از راننده ها که تو خط کیش کار میکنه..میگم برا فردا شب دو تا جاخوب برامون نگه داره...خوبه؟؟؟
نفسی کشیدو تو چشام زل زد..
_من نمیام ....
لباسشو بیشتر تو دستاش جمع کرد..
_ ماه عسل نمیخوام..
با دقت نگاش کردم ...نه، انگار هنوز نیومده شمشیرو از رو بسته بود...
_چرا ؟؟!!...
_....
چشمامو روی هم گذاشتم و با صدایی که سعی میکردم اروم باشه گفتم:
_ازت پرسیدم چرا ماه عسل نمیایی...
به پیرهنش چنگ زد و سکوت کرد...چند دقیقه ای خاموش نگاش کردم..نفس بلندی کشیم تا ارامشم رو به دست بیارم..از جام بلند شدم...الان وقت لجبازی با این دختر نبود...بهترین کار این بود که از راه خوش جلو میرفتم..باید باهاش راه میومدم..
_باشه هر جور میلته...از این یکی هم میگذرم...فقط واسه راحتیت...سر فرصت میریم یه جای بهتر یه ماه عسل حسابی ولی خریدو حتما باید بری...من از خریدای زنونه سر در نمیارم...کارت بانکمو برات میذارم...به حاج خانمم میسپارم باهات بیاد..
سکوتش داشت کلافم میکرد...
_سمانه وقتی باهات حرف میزنم سرتو عین...استغفرلله با تو ام دختر..
سرشو اورد بالا و توچشمام نگاه کرد..
_گفتم که چیزی لازم ندارم..
_خریدو دیگه باید بری ...دیگه دختر خونه ی بابات نیستی...لباسای جدید میخوای..کیف وکفشو...چه میدونم خریدای زنونه..هرچیزی که مربوط میشه به دنیای متاهلا ...اگه با حاج خانم راحت نبودی با مادرت برو..
دوباره سرشو انداخته بود پایین..بهتر بود این بحث عوض بشه..
_پاشو تا خونه رو نشونت بدم....یه ماه و خورده ای پیش دادمش یه طراح توپ...من که خیلی ازکارش راضیم اما خانم این خونه تویی...اگه خوشت نیومد تماس میگیرم بیان با سلیقه خودت عوضش کنند..
دستشو گرفتم و به طرف خودم کشوندمش..
_بلند شو دیگه..
وقتی پاشد به اشپزخونه ی اپن اشاره کردم..
_اشپزخونه که معلومه...سرویس بهداشتی و حمامم اونطرفه...اینجا هم یه بار کوچیکه که مخصوص خودمه...
دستش رو کشیدم و دنبال خودم کشوندمش..
_بیا بریم تا اتاقا رو نشونت بدم..
سنگین تر از قبل دنبالم کشیده شد..
لامپ اتاق خواب رو روشن کردم...چشماشو چرخوند رو دیوارای اتاق تا رسید به تختخواب...بازم اون اخم خوردنی...اروم از پشت سر بغلش کردم ...سرشو بوسیدم و گفتم:
_دکوراتوره میگفت این رنگ رو برای تازه عروس دومادا استفاده میکنند..میگفت رنگ البالویی...
برش گردوندم...این بار همراه با اون ابروهای گره زدش صورتشم سرخ شده بود...عین البالو...
_بیخیال رنگ اتاق...بیا تا خوشکلترین جای خونمون رو نشونت بدم...
دستشو گرفتم و دنبال خودم کشیدمش..چراغ اتاق بچه رو روشن کردم و تا وسط اتاق بردمش..
_چطوره؟؟
خیلی سرسری نگاهی انداخت..
_طراحه میگفت بهتره اول جنسیت بچه مشخص بشه بعد طرحشو بزنه ولی خوب من نمیتونستم تا اون موقع صبر کنم.. واسه همین قرار شد یه جور طراحی کنه که هم مناسب پسرا باشه هم دخترا ...
به سمت در اتاق رفتم..
_میگن شیر که از بیشه در بیاد فرقی نمیکنه نر باشه یا ماده ، اما من خودم دختر بیشتر دوست دارم ..راستی خانوم خانوما بت گفته باشما...من یه جین بچه میخوام...دوست دارم همین که میام خونه بچه هام از سروکولم بالا بپرند و منم....!!!
با صدای بسته شدن درو چرخیدن کلید سرجام ایستادم.. به عقب برگشتم.. بقیه حرف تو دهنم ماسید..در اتاق بچه بسته شده بود..
به طرف در رفتم و دستگیره رو چندبار تکون دادم..
_سمانه چی شد؟!!
_....
_سمانه !!
_...
_برای چی درو قفل کردی؟!...باتوام..
_....
مشتی به در کوبیدم و فریاد زدم:
_بازش میکنی یا بازش کنم؟؟!!
بلند داد زد:
_راحتم بذار....بذار تو حال خودم بمیرم..
_چه حالی؟!!...درو باز کن ببینم حرف حسابت چیه؟!
بازم سکوت...سکوت...سکوت...با لگد دومی قفل درشکسته شد...در اتاق بچه با صدای وحشتناکی باز شد...ته اتاق کنار کمد بچه کز کرده بود و گریه میکرد...با دیدنش وجودم لرزید اما موقع با ملایمت رفتار کردن نبود..
بازو هاشو محکم گرفتمو از زمین بلندش کردم...
_معلوم هست چته؟؟!!
با صدای اخش بدون اونکه بازوشو ول کنم فشار دستمو از دور بازوش کم کردم..
_میشه بگی دلیل این بچه بازیات چیه؟؟!!
دندونام داشت رو هم ساییده میشد...محکم تکونش دادم..
_واسه من لالمونی نگیر...اون اشکای لعنتیتو تمومش کن...ازت نخواستم هزارتاشو ردیف کنی...فقط یکیشو بگو
_.....
_دِ بگو لعنتی..
_من دوسِت ندارم.
_یه دلیل قانع کننده تر بیار....تو این دنیا میلیونها نفر بدون اینکه همدیگرو دوست داشته باشند ازدواج میکنند..باهم زندگی میکنند..اخرشم میمیرند..
دستاشو مشت کرد تو هم...
_اره تو درست میگی..ولی از هم متنفر نیستند...
نفس بلندی کشید و با تنفری که توی اون چشمای عسلیش سایه انداخته بود ادامه داد..
_اما من ازت متنفرم...میفهمی..متنفر..اون قدر زیاد که نمیتونی تصورشو کنی...نمیخوام حتی یه ثانیه هم کنارم باشی و بهم دست بزنی...
دستام بدون اونکه از من اجازه بگیرند از دور بازوش شل شد و افتاد پایین..گنگ شده بودم..وقتی گفت دوست ندارم تعجب نکردم..از همون اول پی همه چی رو به خودم مالیده بودم...انتظار عشق و عاشقی هم از این دختر نداشتم اما این دیگه خیلی زیادی بود...اشکاشو دوباره پاک کرد و گفت:
_زندگیم با یه بابای مفنگی و یه مادر بدبخت مریض بی زبون که اگه کتک نمیخورد روزش شب نمیشد به اندازه کافی جهنمی بود ...اما تحمل میکردم..تا اینکه...تازه داشتم رنگ خوشبختیو میدیم که تو پیدات شد..کاری کردی که جمشید از ازدواج با من منصرف شدو عقب کشید..
_ما ... ما با هم یه قرار...
_میدونم...نمیخواد اون قرار کذایی رو یادم بیاری...نمیدونم چه کار کردی که جمشید منو ول کرد...هیچ وقت نمیبخشمت...
حرفاش برام خیلی سنگین بود...شونه هاشو گرفتم و محکم تکون دادم..
_اون جمشید نامرد ولت نکرد...میفهمی ولت نکرد...تو رو انداخت دور ، مثل یه تیکه اشغال...بعدم رفت پی خوشیش...
فریاد زد..
_دروغ میگی...جمشید هیچ وقت به این راحتی منو ول نمیکرد..
خاموش نگاش کردم...اشکاش صورتشو خیس کرده بود..چقدر احمق بودم که فکر میکردم به همین راحتی میتونه جمشیدو فراموش کنه.. یه لحظه از فکری که تو سرم چرخید گر گرفتم...محکم چسبوندمش به دیوار و فریاد زدم:
_یه سئوال ازت میپرسم ...راستشوجواب میدی...رابطه ات با اون حرومزاده چجور بود؟...چه رابطه ای باهاش داشتی؟
پوزخندی زد و گفت:
_لازم نیست نگران باشی بهادر خان...مادرم گواهیمو گذاشت تو ساکم...خودش روش نشد بده دستت...میتونی بری بخونیشو مطمئن شی بعد از اون همه پول که بالا اسدالله خرج کردی سرت کلاه نذاشته...
ولش کردم...ظرفیتم پر شده بود...میترسیدم بلایی سرش بیارم...این دختر زیبا ، حالا زبونش از نیش مار هم دردناک تر شده بود.
از شدت عصبانیت گلدونی رو که دم دستم بود پرت کردم تو دیوار..
_باشه..حالا که اینقدر از من بدت میاد حرفی نیست..منم توقع مهرو محبت ازت نمیکنم..ولی اینو تو اون کله پوکت فرو کن...تو حالا زن منی...میفهمی که..در قبال شوهرت مسئولی....مطمئن باش از این یکی دیگه نمیگذرم...
بدون اونکه نگاش کنم درو محکم کوبیدم...دکمه های بلوزم رو باز کردم تا بهتر نفس بکشم...سعی کردم با نفسای بلند ارامش خودمو به دست بیارم...لیوان شیر کاکائو دست نخورده رو از روی میز برداشتمو یه جرعه نوشیدم...ارومم نکرد..دستام فرو کردم تو موهام و نگام چرخید سمت بار..
فصل پنجم
صدای کوبیده شدن در اتاق برای یه لحظه هم متوقف نمیشد. چشمامو به ناچار باز کردم.....دیگه نمیشد بی خیالش شد...با عصبانیت بلند شدم.....کلید رو تو قفل چرخوندم و درو باشدت باز کردم....
_مگه من نگفتم که......!!!!
با دیدن آرش که نگران وایساده بود باقی حرفمو خوردم...دستمو به پیشونیم بردم و کمی ماساژش دادم...سرم داشت منفجر میشد..
_یه ساعته دارم در میزنم !!...کم کم میرفتم واسه شکوندنش..
_خوابم برده بود..
_خواب !! چه وقته خوابه؟!!
نگام رفت رو ساعت که یک بعد از ظهرو نشون میداد..برگشتم و دوباره نشستم پشت میز..دستام رو گذاشتم روی میز و سرمو روی دستام..چشمام رو هم بستم...راست میگفت... چه وقته خواب بود..
_صبح که خانم بهرامی گفت اومدی کلی تعجب کردم!!
_اینو نگفت بهش سپردم کسی مزاحم نشه..
خندید..
_چرا..ولی اون مال اول صبح بود...نه حالا که لنگه ی ظهره...مگه عصر پرواز نداری؟؟!!
دستم رو گرفتم به معده م تا از سوزشش کم کنم..
_تو که که اینقدر دیر مستی چرا تا خر خره میخوری...فکر خودت نیستی یه کمم فکر اون معده بدبختت باش..
سرمو بالا گرفتم و تکون دادم تا از دردش کم بشه..
_به جای موعظه برو ببین تو بساط مش صمد عسل پیدا میکنی....
لیوان اب عسل رو یه جرعه سر کشیدم...
_راستی به حاج خانوم بگو یه زحمت براش داشتم..اگه وقت میکنه همراه سمانه یه سر بره بازار واسه خرید..
_چی؟!! مگه کیش خرید نمیکنید؟!
خدا رو شکر فقط آرش از مسافرتمون خبر داشت.
_برنامه کیش رو کنسل کردم...سمانه امادگی مسافرت نداشت...به خاطر مادرش ...یه کم مریض احوال بود...منم گفتم بندازمش برای یه وقت بهتر..
_کارت درست...باشه به حاج خانوم میسپارم....
دستمو بردم به شقیقه هام و دایره وار حرکتشون دادم تا از سر دردم کم کنم...چه احمق بودم که فکر میکردم اگه تا گلو بخورم حرفای دیشب این دخترو فراموش میکنم..لامصب این سردرد لعنتی هم به بقیه این بد بختیا اضافه شده بود...
_ راستی مادرم میگفت تو محضر یکی جلو اومده برای خواستگاری...
دستام رو از روی سرم بر داشتم..
_خواستگاری!!!...خواستگاری کی؟؟!!
_خواستگاری مهناز..
_چییی؟؟!!؟مهناز!!!
ابروهام کشیده شد تو هم...منظورش چی بود..
_اره بابا ...مهناز خودمون...دیروز تو محضر یکی از فامیلای عروس مهنازو که دیده اومده پیش حاج خانوم و از مهناز خواستگاری کرده..واسه پسرش میخواسته..
نمیدونستم باید خوشحال باشم یا گریه کنم..
_حاج خانوم چی گفته؟؟
_حاج خانومم فقط بهش گفته به قدوقوارش نگاه نکنه...هنوز بچست..پونزده سالش پر نشده...مثل اینکه اونم ول نمیکه..حاج خانومم گفته داداشش بزرگترشه...تا به اون بگم...به اصرارم شماره خونمونو گرفته..حاج خانومم صبحی سپرد بهت بگم اگه زنگ زدند چی جواب بگه که دروغ نگفته باشه..
یه نگاه به ته لیوان کردم...هنوز چند قطره ای توش مونده بود...یعنی یه روز مهنازو تو لباس عروس میدیم..
_به حاج خانم بسپار بگه داداشش گفت" به کَس کَسونش نمیدم."
**************
بسته های غذا رو گذاشتم روی میز اشپزخونه...از همونجا زیر در اتاق رو نگاه کردم..هیچ نوری از زیرش بیرون نزده بود..دختره ی لجباز ، حتی لامپ اتاق رو روشن نکرده.....تو این دو روز از اون اتاق بیرون نیومده بود هیچ لب به غذا هم نزده بود...دیگه نمیتونستم بیتفاوت باشم...لجباز تر از این حرفا بود..
در اتاق رو باز کردم..
_بیا بیرون ، شام گرفتم..
کنار تخت زانو به بغل نشسته بود.....همون پیرهن دو روز پیش تنش بود...حتی سرش رو برنگردوند..
_سمانه با توام دختر...میگم...
_گرسنم نیست..
بازوش رو گرفتم و بلندش کردم..اروم گفتم:
_مثلا میخوای اعتصاب غذا کنی که چیو ثابت کنی؟؟...ثابت کنی که به اون ....استغفرلله...بیا غذاتو بخور..
بوی کوبیده که تو اشپزخونه پیچیده بود حتی ادم سیر رو تحریک میکرد...کتم رو در اوردم و گذاشتم پشت صندلی...هنوز همونجور ساکت نشسته بود...دیگه داشت کفرمو در میاورد....قاشق رو به زور جا دادم تو دستش...
_تا سرد نشده بخور..
شروع کردم به خوردن...قاشقو برد به دهنشو شروع کرد به جویدن...اونقدر اروم میجوید که سومین قاشقش مصادف شد با تموم شدن غذای من...فقط برنج میخورد..یه تیکه کباب زدم به چنگال و گرفتم سمت دهنش..سرشو بر گردوند و میز رو نگاه کرد...بی خیال شدم و با یه لیوان دوغ از پشت میز بلند شدم..
لم دادم روی مبل و تلویزیونو روشن کردم...اونقدر شبکه ها رو بالا پایین کردم تا غذاش تموم بشه...نمیشد اینجوری ادامه داد....باید اول به این خونه عادتش میدادم و حس خانم خونه بودن رو درش بیدار میکردم ...باید قدم به قدم پیش میرفتم تا کم کم به من عادت میکرد..
با دیدنش که داشت به سمت اتاق میرفت گفتم:
_بیا بشین کارت دارم..
با اکراه برگشت و روی دورترین مبل به من نشست...نگاش کردم..اونقدر مظلوم نشسته بود که باور اینکه این همون دختریه که دو روز پیش اون حرفا رو به یکی مثل من زده سخت بود.
_میخوام سنگامون رو از همین اول وا بکنم....تو الان خواسته یا ناخواسته زن منی..منم شوهرتم..من در قبال تو وظایفی دارم همونجور که تو دربرابر من وظایفی داری ....
دوباره اخماش رفت تو هم...لبخندی زدم و گفتم:
_اخم نکن کوچولو...فعلا منظورم از اون وظایفا نیست...
به اون اخما ی غلیظ تر شدش خندیدم...پاشد که بره که گفتم:
_کجا !!...حرفم تموم نشده!!
لحن جدی من بعد از اون خنده گیجش کرد..دوباره نشست و زل زد به پارکت کف خونه..
_منظورم از وظایف همون تقسیم کار بین یه مردو زن ...میفهمی که؟
فقط نگام کرد...گمونم فهمیده بود..
_خب من یه مردم و مثل خیلی مردای دیگه این وظیفه منه که خرج خونه رو در بیارم...تو هم که خانوم این خونه ای...خوب من دوست دارم شب وقتی میام خونه چراغا روشن باشه و بوی غذا تو خونه پیچیده باشه.. مثل باقی خونه ها... نمیگم که وظیفته...واسه سرگرمی اشپزی کن..... چطوره ...موافقی؟؟
البته استقبال همسر با اغوش باز هم دوست داشتم که تو این شرایط توقع زیادی بود..سکوت...سکوت...باز هم سکوت...تحمل این همه سکوت رو نداشتم..
_البته یه پیشنهاد دیگه هم دارم...فردا با هم میریم خونه پدرت...هم یه عرض ادبی به پدر و مادرت میکنیم هم من از اسدالله میپرسم چطور تو خونش تقسیم وظایف میکنه ..هرجور که اون گفت طبق همون عمل میکنیم...چطوره؟؟؟
باز ساکت نگام کرد...
_ از قدیم گفتند دود از کنده بلند میشه ...ما هم که اول زندگیمونه..چه بهتر که از تجربیات بزرگترا استفاده کنیم..بالاخره بزرگتری گفتند کوچیکتری گفتند..هرچی باشه دوتا پیرهن از منو تو بیشتر پاره کردند..به نظرت چطوره؟؟هوم؟؟
خندمو زیر ماسک بیتفاوتی قایم کردم...تو جواب دادن مونده بود..
_بالاخره نگفتی گزینه اول یا دوم؟؟؟
سکوت ...سکوت...سکوت...
_باشه ...فردا ظهر میریم خونه اسدالله تا...
_گزینه اول..
_چی گفتی؟!...نشنیدم..
_گفتم گزینه اول...ولی گفته باشم اشپزیم خوب نیست..
نه بابا!!...هنوز اون زبونشو داشت..
_ایرادی نداره...چند بار که خراب کردی راه میافتی ...فردا حاج خانوم میاد دنبالت برای خرید...یه کتاب اشپزی هم بخر...
_من چیزی لازم ...
نذاشتم دیگه ادامه بده...
_قبلا حرفشو زدیم...دوباره شروع نکن ...من دوست دارم زنم از بقیه شیک تر و خوش لباس تر باشه....حتما چند تا پالتو با پوتین بردار ...چرم اصل بخر..یکی از پالتوها رو سفید بگیر...ناسلامتی تازه عروسی...فکر پولشو نکن...تو کارت به اندازه کافی پول هست....حالا هم بهتره بری یه دوش بگیری تا بدنت بو نکرده...
فرصت مخالفت بهش ندادم.دستشو گرفتم و کردمش تو ...
_یه حوله لباسی صورتی تو رختکن هست...مال خودته...
و در حموم رو بستم..برای شروع بد نبود...
**********
با صدای زنگ تلفن گوشی رو برداشتم...
_بله خانم بهرامی...
_اقای سپهر تاج ،حاج اقا امینی تشریف اوردند...
_حاج اقا امینی!!...بفرستینش داخل...
گوشی رو گذاشتم....
_ارش پاشو حاج امینیه...
ارش با تعجب سرشو از روی روزنامه برداشت و گفت:
_حاج امینی!! اونکه همین دو هفته پیش اینجا بود !!
شونه هامو به نشونه بیخبری تکون دادم..از روی صندلی بلند شدم..کتم رو مرتب کردم و رفتم سمت در...حاج امینی از مشتری های اصلی و خوش حساب نمایشگاه بود..یه شرکت حمل و نقل داشت و از سهامدارای اصلیه یکی از ترمینالهای بزرگ شهر بود..
_سلام حاجی...
دستشو اورد جلو و گفت:
_به به سلام به شادوماد...حالا دیگه یواشکی میری زن میگیری..
به زور لبخندی زدم و دستشو تکون دادم..
_حاجی کم لطفی میکنی...همچینم یواشکی نبود...همراهتون خاموش بود زنگ زدم منزل دعوت بگیرم گفتند قشم تشریف دارید..
_پس کم سعادتی از ما بوده...
بعد چشمکی زد و گفت:
_ایشالله دفعه بعدی..
بازم به زور لبخند زدم..
_سلام حاجی ما هم هستیما...
سرشو برگردوند و تازه ارش رو دید..
_به به سلام آرش خان...
ارش دستش رو گرفت جلوی حاجی..
_سلام از ماست حاجی...
روی مبل نشست و پاهاشو دراز کرد....
_مبارک باشه پسرم..وقتی فهمیدم خیلی خوشحال شدم..
_لطف داری حاجی..
_حالا دخترِه چیکارست؟؟..باباش کیه؟؟...اشناس؟؟
_نه حاجی اشنا نیست..خودشم دختر خوبیه..
موذیانه لبخندی زد...مطمئن شدم همچینم بیخبر نیومده...
_هرچند قابل ندونستی با هم فامیل شیم ولی اینو بدون مثل پسر خودم دوست دارم..
_اختیار داری...حاجی ما کوچیک شماییم..
نگاهی به اتاق انداخت و گفت:
_دکور جدیدتم مبارک...خیلی شیک تر از قبل شده..دادی دست کدوم شرکت...
_یه شرکت جدیدیه...
رو کردم به ارش که پشت به حاجی تکیه داده بود به میز و داشت به روزنامه ی امروز نگاهی میکرد...
_آرش کارت شرکت خانم رادمنش پیشته...
دست کرد تو جیب کتش و از تو کیف پولش یه کارت کشید بیرون...
_بفرما حاجی...
حاجی نگاهی به کارت کرد و گفت:
_خیلی وقت بود میخواستم دکور شرکتمو عوض کنم..دنبال یه طراح خوب میگشتم..خونه رو هم همینطور..دخترا میگن خونمون روح نداره..میخوام از پذیرایی گرفته تا اتاق خوابا رو همگی رو بگم تغییر بده...
_کارشون حرف نداره....واسه دکور خونه خودمم زنگ زدم همین شرکت....
چشمم افتاد به آرش که نیشش تا بناگوش باز بود..پشت به حاجی ایستاده بود و حاجی نمیدیدش...پسره ی..چشم غره ای بهش رفتم..حیف که حاجی نشسته بود..
_...شرکت...کارشون عالیه..
دوباره دکور دفترو از نظر گذروند و نگاهی به کارت کرد..
_از دکور همین اتاق معلومه...
کارتو گذاشت تو جیبش و دستاش رو به هم مالید...عادتش بود...وقتی میخواست بره سر اصل مطلب اول دستاشو به هم میمالید..
_راستش واسه دو تا کار مزاحم شدم...یکیش اینکه سه تا اتوبوس جدید میخواستم ...
_به روی چشم حاجی..از کدوم کارخونه باشه...
_این دفعه سه تاشو اسکانیا میخوام.. میخوام بندازمشون تو خط تهران مشهد...
_باشه حاجی...به آرش میسپارم تا فردا حاضرشون کنه...
از جیبش پاکتی دراورد و گذاشت روی میز...
_اخر این هفته عروسی گل پسره...حتمی بیا..خانمتم با خودت بیار..
نمیدونم چرا ازشنیدن لفظ خانمت از زبونش خوشحال نشدم..یه جورایی کشدار گفت...پیرمرد موذی...حرفش بوی کنایه میداد.
_چشم حاجی اگر قابل بودیم خدمت میرسیم...
**********
به خریدای سمانه که رو مبل به ردیف پهن بود نگاه میکردم...یک به یک لباسا رو از نظر گذروندم..چشمامو بستم ...نفس بلندی کشیدم و اروم دادم بیرون..گوشی رو از جیبم در اوردم و شماره آرش رو گرفتم...
_سلام رییس..
_سلام..رسیدی خونه؟؟
_آره...تازه رسیدم !! چطور مگه؟!
_گوشیو بده حاج خانوم میخوام ازش تشکر کنم...
_حاج خانم!! باشه الان صداش میکنم...
چند دقیقه که گذشت صداش تو گوشی پیچید...
_ایدا میگه حاج خانم سرش دردمیکرده...یه قرص خورده و خوابیده..سپرده واسه شامم بیدارش نکنیم...
خوب میدونستم سردردش از چیه..نباید ازش میخواستم با سمانه بره خرید..
_پس هیچی ..بعد زنگ میزنم..
تماس رو قطع کردم و دوباره نگاهی به خریدا انداختم..یه شلوار جین با یه مانتوی مشکی ...یه کفش اسپورت سفید و مشکی...چند تا تیشرت که حاضر بودم قسم بخورم دو تاشو از مغازه ی لباس مردونه خریده..با یه ژاکت سیاه...
سمانه باز کنار تخت نشسته بود و پاهاشو بغل کرده بود...رو به روش ایستادم و گفتم:
_باقی خریدات کو؟؟
سرشو بالا اورد...چشماش قرمز بود..
_همش همیناست ...
_فقط اینا؟؟!!
_چیز دیگه ای لازم نداشتم بخرم...
قسم میخوردم لجبازترین ادمیه که تو عمرم دیدم...
ژاکتی سیاهی رو که خریده بود بیرون کشیدم و جلوش گرفتم...
_این چیه خریدی؟!...زنایی به سن و سال حاج خانمم دیگه از اینا نمیپوشند...
یه تیشرت مشکی از بین خریدا در اوردم...
_اینو میبینی ...شرط میبندم که سایز من میشه...
فقط ساکت نگام میکرد..
_حاضری شرط ببندی؟؟
شونه هاشو انداخت بالا....
_پس میبندی؟؟
شروع کردم به باز کردن دکمه های بلوزم...چشماش گرد شد ...خواست بلند شه بره که راهشو سد کردم....
_کجا ؟!
نشست روی تخت و روشو برگردوند سمت دیوار...تیشرت رو جلوی خودش پوشیدم...محکم به بدنم چسبید اما یه شکافم بر نداشت..
_خوب نگاه کن..دیدی شرطو بردم...حالا چی میگی؟؟
شونه هاشو دوباره بالا انداخت...
_یه سوال ازت میپرسم ...میخوام راستشو بشنوم و گرنه ممکنه صبوری این چند روزمو که نمیدونم از کجا اومده از دست بدم و اونوقت..
فقط نگام کرد...
_کاری ندارم به اینکه چی خریدی ، چی نخریدی...نمیخوام سلیقمو بهت تحمیل کنم ...ولی چرا لباسای به این تیرگی و گشادی رو برداشتی؟؟
_....
_چی پیش خودت فکر کردی؟
_......
_باتوام دختر..مگه گوشات نمیشنوه؟؟
_من همیشه لباسای گشاد میپوشم...اقام بدش میومد...میگفت دختر نباید لباسش بهش بچسبه..
_واقعا !!...یعنی باور کنم؟؟
باز جوابمو با بالا انداختن شونه هاش داد..تیشرت رو از تنم دراوردم...
_باشه باور میکنم...اما فکر میکنم باید یه کم خودمو بهت بشناسونم خانم کوچولو...
با پشت دستم صورتشو نوازش کردم..صورتشو عقب داد..
_اینو بدون ، من در مقابل جنس مخالف مقاومتم خیلی زیاده...حتی در برابر خوشکلترین..خوش هیکلترینو خوش اخلاق ترینشون هم وا ندادم...شاسی بلندایی که تویه لجباز بینشون جوجه ای خانم کوچولو...
با انگشت اشارم اروم کوبیدم رو پیشونیش..
_پس اگه تو با اون مغز فندقیت ، نشستی و باخودت فکر کردی که با پوشیدن لباسای تنگ اونم با رنگ روشن ممکنه من تحریک میشم و بعد یه اتفاقایی بیافته...باید بگم کاملا در اشتباهی...مطمئن باش تا خودم نخوام هیچ...
_اما اقام...
_اینقدر واسه من اقام اقام نکن ...یعنی اونقدر عقلت رشد نکرده که بفهمی اسدولله منظورش به اون خونه ی بی در پیکریه که سر هر کس ناکسی توش بازه نه به این خونه که خانمش خودتی و خودت...
دوباره سرش رو برگردوند و به کمد خیره شد...بلوزمو از روی تخت بر داشتم و از اتاق بیرون زدم..دیگه داشت تو تحریک کردن اعصاب من زیاده روی میکرد..
**************
ماشین رو گذاشتم تو پارکینگ..روبه روی اسانسور ایستادم..امروز به اندازه کافی تو نمایشگاه جنگ اعصاب داشتم واسه همین تصمیم گرفته بودم تا اونجا که میشه برای ارامش خودم هم که شده امشب به سمانه نزدیک نشم..ولی همین که درو باز کردم بوی غذا به مشامم خورد...برای اولین بار بوی غذا تو این خونه پخش شده بود..اونقدر به نظرم خوب اومد که ارزش داشت از تصمیم برگردم..
دستام با حوله خشک کردمو پشت میز نشستم...
میز رو خیلی ساده چیده بود ...یه بشقاب ویه قاشق و چنگال با یه لیوان کنارش...
_به به شام بخوریم یا خجالت خانم خانما...
دیس غذا رو گذاشت روی میز...کته ی گوجه .. بر عکس بویی که راه انداخته بود قیافه چندان جالبی نداشت...با قاشق به تکه های سیاه رنگی که مابین دونه های برنج بود اشاره کردم...
_اینا چیند؟؟!!
پارچ اب رو گذاشت رو میز..
_پیاز داغ..
_تا اونجا که میدونم رنگ پیاز داغ تو مایه های طلاییه ولی اینا که سیاهند!!
_حواسم نبود سوخت..فرصت نشد از دوباره بگیرم..
فرصت نشد!!دختره ی لجباز..با این کار میخواست غیر مستقیم حرص منو دربیاره ....با قاشق سعی کردم پیازای سوخته رو بزنم کنار....اومد از اشپزخونه بره بیرون که بازوشو گرفتم..
_کجااا؟؟؟
سعی کرد تا بازوشو از دستم در بیاره...
_میخوام برم تو اتاقم..
_پس خودت چی؟؟؟
_میل ندارم..
خندیدم و گفتم:
_مدیونی اگر فکر کنی تنها خوری میکنم..
_اما من سیرم..
به زور نشوندمش پشت میز..یه قاشق دیگه از کابینت برداشتم..
_از قدیم گفتند ادم سیر تا بیست لقمه جاداره...بشقابم نمیخواد...تو همین دیس میخوریم...
قاشقو دادم دستش...
_درست مثل تازه عروس دومادا...مگه ما چیمون کمتره؟؟
قاشق رو به ناچار از دستم گرفت اما برای غذا خوردن مردد بود ...پیاز سوخته ها رو با حوصله کنار زدم...با بردن اولین قاشق به دهنم تازه دلیل تردیدشو فهمیدم...حتی برای منی که به خوردن غذای تند عادت داشتم زیادی تند بود...به روی خودم نیوردم و قاشق دوم رو به دهن بردم..
_چرا نمیخوری؟؟!!
اولین قاشقو که به دهن برد...دست بردم و تنگ اب رو کشیدم سمت خودم..
"به این میگند جنگ نرم سمانه خانم..فکر کردی خیلی زرنگی..."
قاشق سوم رو هم فرو دادم و زیر چشمی نگاش کردم...لقمشو اروم اروم میجوید...رنگ سفید صورتش داشت کم کم گل گلی میشد...یه لبخند پهن رو صورتم نشست ... با قاشق پیازا رو کنار زد...به قاشق دوم نکشید که دوید سمت سینک و یه لیوان اب خورد...بلند شدم و در حالیکه خنده م رو قایم میکردم یه تکه نون دادم دستش...
_نون بخوری زودتر تندیش میپره...
نون رو نگرفت اما یه لیوان دیگه پر کرد و خواست از اشپزخونه بره بیرون که دستشو گرفتم نشستم رو صندلی...بدون توجه به تقلاش نشوندمش روی پام و بین دو تا بازوم قفلش کردم...اول گذاشتم خوب تقلا بکنه...یه کم که ارومتر شد و شروع کرد به نفس نفس زدن گفتم:
_بذار یه چیزی بهت بگم خانم کوچولو...اگه دوست داری با من کل بندازی.... بنداز..منم پایه م..اما بیا یه قانون براش بذاریم....مواد خوراکی شامل این کل کل نمیشه ..چون هرجور درستش کنی خودت باید بشینی کنارم و تا تهشو بخوری...
با خشم نگام میکرد... سر انگشتم ضربه ای به دماغش زدم...
_این دفعه رو ندید میگیرم اما دفعه ی...
_ولم کن ...من که آشپز تو نیستم...
لپش رو گرفتم...
_تو تاج سرمی...خانممی...عشقمی ...
مشتاشو گره کرد و باز سعی کرد تا خودشو ازاد کنه..
_نه.... من نمیخوام هیچ کدوم اینا باشم...من فقط اینجا یه مهمونم....مهمونی که دیر یا زود میره..
حلقه دستم دور بدنش شل شد...خودشو ازاد کرد و دوید سمت اتاق...دستامو بردم تو موهام و به دیس غذا نگاه کردم..کاش از تصمیمم برنگشته بودم......مهمون!!
**************
یه هفته ای از عقدمون میگذشت...سمانه هنوز همون سمانه بود و یه ذره هم عوض نشده بود..فقط دو روز تا عروسی پسر حاج امینی مونده بود...بین رفتن و نرفتن مردد بودم..یه روز مونده به مراسم تصمیم خودمو گرفتم...بعد از کلی جنگ و دعوا تونستم راضیش کنم تا برای خرید بیاد...کمی با فاصله از پاساژ پارک کردم...
_پیاده شو ، رسیدیم..
_...........
تمام طبقه اول پاساژ رو با بیتفاوتی قدم برداشت..خیلی بچه بود..سرش رو زیر گرفته بود و قدم هاشو اونقدر اروم بر میداشت که نگاه سنگین بعضی از مردمی رو که از مقابلمون رد میشدند احساس میکردم...به ناچاردستشو محکم گرفتم و فشار دادم..
_نیومدیم اینجا قدم بزنیم ...بهتر یه لااقل نگام به ویترینا بندازی...
سرشو با بی میلی به سمت ویترین یه بوتیک برگردوند...یه لباس دخترونه خیلی شیک نظرمو جلب کرد.یه لباس سفید که بلندیش تا زانو میرسید..یه کمکی هم استین داشت..گوشه ی سمت چپ لباس چند طبقه چین داشت...لباس قشنگی بود و روی هیکل سمانه غوغا میکرد...
_این چطوره؟؟
در جواب من فقط اون شونه هاشو بالا انداخت..
_به نظر من که بد نیست...بیا بریم پروش کن...
از اتاق پرو که بیرون اومد لباس رو گذاشت رو پیشخون مغازه...
_ چی شد؟چرا نذاشتی رو تنت ببینمش..اندازت بود؟؟
موهاشو از رو پیشونی هل داد زیر روسری...
_اندازم بود ولی خوشم نیومد.
خرید با سمانه خیلی حوصله میخواست ...اونقدر بد خرید بود که اخرش این من بودم لباسا رو از بین رگالا انتخاب میکردم و میدادم دستشو بعد میفرستادمش داخل پرو...اخرشم با بیحوصلگی میومد بیرون و میگفت نپسندیده..
توی یه مزون خیلی شیک ایستاده بودم و بیست دقیقه ای منتظر..این دفعه بیشتر اون تو مونده بود...نگام رفت سمت اتاق پرو...چون درش خراب بود یکی از دخترای فروشنده از بیرون درو قفل کرده بود...اروم و بی صدا گیره درو برگردوندم.. یه نگاه به دوربرم کردم...همه سرشون به کارشون گرم بود ...یهو درو باز کردم و زل زدم بهش .. از دیدن من شوکه شد....فقط نگاش کردم..تکیشو از دیوار گرفت و صاف ایستاد..باید به توانایی خودم در حدس زدن رفتاراش افرین می گفتم...تو این هفت روز خوب شناخته بودمش...مرغش فقط یه پا داشت..زیادی لجباز بود..همه لباسا رو تو دستش گرفته بود و تکیه داده بود به دیوار اتاق پرو...
نفس بلندی برای حفظ ارامشم کشیدم...
_فقط بگو کدوم یکی رو پوشیدی؟
جعبه لباس سفیدی رو که همون اول دیده بودیم با بسته های کیف وکفش و یه پالتوی سفید که به سلیقه خودم خریده بودمشون رو گذاشتم تو ماشین ...یه ست کامل لوازم ارایش مارک رو به پیشنهاد فروشنده هم برداشته بودم ....برا ی همین چند قلم نزدیک پنج ساعت وقت گذاشته بودم...باید اعتراف میکردم خرید با مهناز به مراتب خیلی اسونتر بود.
جلوی یه رستوران چینی پارک کردم...
_پیاده شو..
_واسه چی!!
_امشب میخوام از اشپزی کردن راحتت کنم.
با دیدن منو غذا گیج شده بود...برای بار دوم نگاهی به منو کرد...
_میخوای به سلیقه خودم برات سفارش بدم...
بعد از اینکه گارسن سفارشا رو گرفت رو کردم بهش و گفتم:
_یه کم در مورد خودت بگو...
_چی بگم!!
_هرچی دوست داری بگو...
_واسه چی میپرسی؟!
_واسه چی نداره!!...ناسلامتی زنمی....دوست دارم بیشتر ازت بدونم...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۹ ساعت 11:0 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|