دستي روي صورتتم كشيدم و اشكامو پاك كردم...چشم گردوندم تا شايد بتونم تو اين ظلمات روزنه ي

نوري پيدا كنم...اما دريغ..همه جا رو سياهي فرا گرفته بود...تاريكي مطلق...!با ياد اوري وضعيتي كه

توش گير افتاده بودم..بغضم شكست و دوباره اشكام رو صورتم روان شد...ولي اين بار با صداي بلند...!

طولي نكشيد كه گريم به هق هق تبديل شد...تقريبا زار ميزدم...داشتم توي بي خبري بدي دست و پا

ميزدم...ترسيده بودم..نميدونستم دور و برم چه خبره و چه اتفاقايي داره ميفته...فقط ميدونستم توي يه

اتاق تاريك و مخوف دوروزه كه هيچي نخوردم!!صدايي از بيرون اومد...يه صدا شبيه جير جير قفل در زنگ

زده!!و پشت بندش حضور فردي تو اتاق...سرمو بالا گرفتم و خواستم بهش نگاه كنم كه نور بدي توي

چشمم افتاد...ناخوداگاه چشمم بسته شد و دستمو جلوي چشمو قرار دادم...صداي ضمخت و نكرش رو

شنيدم

-خفه ميشي يا خفت كنم؟؟؟بس كن ديگه سر سام گرفتم از بس تو اين دو روز ونگ زدي...ببر اون صداتو تا مجبور نشدم در دهنتو ببندم!

و بعد بدون اينكه مهلت زدن حرفي رو به من بده از اتاق بيرون رفت و در باصداي گروپي به هم كوبيده

شد...و اين دوباره اشكاي من بود كه رو صورتم روان ميشد...فقط اين بار از ترس خفه شدن كاملا بي صدا!

***

يكم اينور تر...نه نه...يكم بيشتر...اهان اره همون جا خوبه...يكمم بخند...بخند ديگه...اي بابا!

-اه رها اذيت نكن ديگه...سه ساعته منو واسه يه عكس علاف كردي!

-خوب به من چه تو عرضه ي ژست گرفتنم نداري

ادرين درحالي كه داشت حرص ميخورد با اعتراض گفت:رها!

از اينحرص خوردنش خندم گرفت...مثل بچه ها ميمونه..خنديدمو گفتم:خيله خب بابا الان ميندازم...يك ..دو....سه....

دوربين و پايين اوردم و به عكس درون صفحه نگاه كردم....عالي شده بود...هم ژستش ...هم

منظرش...واقعا اين بشر هم خودش خوشگل بود هم عكسش...از اين افكارم خندم گرفت ...چه هيز

شدي تازگيا رها...واي به حالت ادرين بفهمه چه چيزايي دربارش تو اون مغز فندقيت ميگي...!دوربين و

خاموش كردم و گذاشتمتو كيف مخصوصش...ادرين و ديدم كه داشت به سمتم ميومد...لبخندي زدم و راه

افتادم كه صداشو شنيدم

ادرين:كجا؟

-خونه اقا شجاع!

ادرين:سه ساعته منوعلاف كردي حالا نشونم بده چي انداختي!

ابرويي بالا انداختم و با سرتقي گفتم:نچ..

ادرين:يعني چي نچ؟؟

-يعني نشون نميدم!

ادرين:مگه دست خودته؟بزور ازت ميگيرم

دست به كمر وايستادم و :اِ اگه ميتوني بيا بگير

و با خنده دوربين ونشونش دادم...و بعدشروع كردم به دوييدن...

الان تقريبا يه هفته اي ميشه كه با ادرين تو صلحيم...ميريم بيرون...ميگيم..ميخنديم..

و سر به سر همديگه ميزاريم...خلاصه ميشه گفت تقريبا همه چي روبه راهه...مثل امروز كه تصميم

گرفتيم صبح زود واسه ورزش بيام كوه...از شروين هم ديه خبري ندارم..يعني نخواستم كه داشته

باشم..نه جواب تلفاناشو ميدم نه بهش زنگ ميزدم با اينكه خودم دوست ندارم اينجوري بهش بي

اعتنايي كنم ولي خب...سفارش ادرينه

-اهان گرفتمت...بده به من ببينم!

از فكر بيرون اومدم به ادرين نگاه كردم ...با كنجكاوي مشغول زير و رو كردن دوربين بود

و بعد از چند ثانيه كه انگار به چيزي كه ميخواست رسيد لبخندي زد و گفت:"نه مثل اين كه زياد بدم نيستم آ خوشم اومد"

با خنده دوربين وازش گرفتم و گفتم:اُُه...نه بابا...يكم واسه خودت نوشابه باز كن!

ادرين:مگه دروغ ميگم...جان من ببين عسكو حال كن

نگاهي ديگه اي به عكس انداختم و گفتم:من كه جز يه پسر گنده دماغ زشت چيز ديگه اي تو اين عكس نميبينم

ادرين:جناب عالي از بس حسود تشريف داريد

-چي؟؟من وحسادت؟تنها چيزيه كه به من نميچسبه!

ادرين:اره جون خودت

-جان تو...!

ادرين:چرا جان من؟؟؟جان خودت بچه پرو

صداي گوشيم بلند شد...دست كردم تو كيفمو گوشيمو از توش بيرون كشيدم...يه پيام داشتم ...از شروين...اه لعنتي اخه الانم موقعش بود بعد اين همه مدت؟؟؟چرا لان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟يعني چي ميخواد؟

نگاهي به ادرين كردم كه با اخم داشت به صفحه ي گوشي نگاه ميكرد

-ادرين ...من...

ادرين:بيخيال...باز كن ببين چي ميخواد!

ناچار سرمو انداختم پايين و پيام و باز كردم...نوشته بود

برگرد....
اینجا...من ویادم فقط تورامیخواهند..
فقط برگردتادنیایم رابپایت بریزم
فقط برگرد...

چند بار ديگه هم خوندمش ولي سر درنياوردم چي نوشته...منظورش چي بود؟واسه چي بايد همچين

چيزي رو واسه من ميفرستاد؟؟؟اين كارا يعني چي؟؟؟

"لعنتي"زير لب گفتم و پيامشو پاك كردم...بزار هرچي ميخواد بفرسته بفرسته..چه اهمتيي داره...

ادرين:مثل اينكه گلوش بدجوري گير كرده؟

با تعجب ب ادرين كه اين حرفو زده بود نگاهي كردمو گفتم:چي داري ميگي؟

ادرين:يعني تو نميفهمي؟؟

-اينطور ك تو فكر ميكني نيست

ادرين:فقط ميتونم بگم اميدوارم!

اخمامو تو هم جمع كردمو چيزي نگفتم...اصلادلم نميخواست خوشي اين مدت و با يه اس ام اس بيجا از

بين ببرم...بي هدف راه افتادم..ادرين هم دنبالم...چند دقيقه به همين منوال گذشت كه صداشو شنيدم

-ناراحت شدي؟؟؟

سعي كردم اخمامو باز كنم..نيمچه لبخندي زدمو گفتم:نه!

-ولي اينطور كه به نظرم مياد ناراحت شدي

من:نه اخه واسه چي بايد ناراحت بشم؟؟؟چيزي نگفتي كه...

و دوباره سكوت برقرار شد...اين بار سعي كردم خودم سكوت و بشكنم و گفتم:واي چقدر ورزش صبجگاهي كيف ميده مگه نه؟؟؟

بي توجه به سوالم گفت

-رها!

مگثي كردمو بهش نگاه كردم...عميقا تو فكر بود...نفسمو فوت كردم بيرون و با نوك پام به سنگي كه روبه

روم قرار داشت ضربه اي زدمو گفتم:هان؟

ادرين:دلم نميخواد حتي جواب اس ام اس هاشو بدي...

متعجب بهش نگاه كردم...منظورش چي بود؟؟

-يعني چي؟؟

ادرين:يعني همونجور كه جواب تلفناشو نميدي جواب اس ام اس هاشم نده

-ولي ادرين فكر نميكني اين ديگه زياده رويه؟؟

اخم غليظي كردو با تحكم گفت:نه...هركاري كه گفتم انجام بده...و سرعتشو بيشتر كردو از من فاصله

گرفت...با چهره ي وا رفته سرجام ايستادمو سرمو روبه اسمون بلند كردم و گفتم

اي خدا...من از دست اين دوتا چيكار كنم؟؟؟اين ميگه محل نده..اون از بس زنگ ميزنه پدرمنو

دراودره...عجب گيري افتادما...تو خودت منو از دست اين دوتا نجات بده!پووووووف

****

مشغول اشپزي از روي برنامه اشپزي كه تلوزيون داشت پخش ميكرد بودم كه دوباره اين گوشي بي

صاحاب شدم سرو صداش در اومد....واسه جلوگيري از حوادثي كه سري قبل كه موقع اشپزي پيش اومد و

تمام اشپزخونه رو به اتيش كشيدم زير گازو خاموش كردم و رفتم سراغش...دوباره يه اس ام اس ديگه از

شروين...

ميخواستم اين سريع بيخيال بشم و كلا اس ام اسشو نخونم كه حس كجكاوي امونم نداد و بازش كردم

اين سريع مضمون پيامش اين بود

عشق من قهر دیگر کافی است!!!
دیگر توان دوری ات را ندارم!
بیا و برای یکبار هم که شده غرورمان را نادیده بگیریم و بسوی هم با عشق بدویم!
بـــــیـــــا آشتی کنیم!!!
باور کن دوستت دارم

با خوندش پوزخندي زدمو موبايلمو روي مبل پرت كردم..اين پسره يه چيزيش ميشه..عشق

من؟هه...ديگه تقريبا به اين اس ام اس هاي چرت و عاشقانش عادت كرده بودم...كارش شده بود كه

هروز واسم از اين پيام هاي عاطفي و عشقولي بفرسته..اصلا نميفهميدم قصدش از اين كارا چيه...به

دودقيقه نكشيد كه يكي ديگه فرستاد...بازم حس لعنتي كنجكاوي..اين سري هم بازش كردم

بوسه پلی است بین قهر و آشتی ، بیا هی قهر کنیم هی آشتی

با خونداين يكي ديكه داغ كردم...پسره ي...اه چي ميخواست از جون من؟اصلا تازگيا فكرميكنم چه

غلطي كردم دوبار باهاش بيرون رفتم...چه زود پسر خاله شد..

پشت بندش يه اس ديگه اي فرستاد كه نوشته بود

نه جواب تلفن ميدي...نه اس ام اس...يه ادم چقدر بيتونه بي معرفت باشه؟

ديگه كلافم كرده بود...بايد همين امروز همه چي رو تموم ميكردم...من باهاش دوستي ان چناني نداشتم...ولي نميدونم چرا دست از سرم برنمداشت

.بي فكر واسش اسي به اين مضمون نوشتم:"چي ميخواي؟" و بدون معطلي سند و زدم...

دو دقيقه نكشيد كه جوابش اومد...سريع بازش كردم

چع عجب منت گذاشتي و جواب دادي

دوباره واسش نوشتم

ببين من حوصله اس بازي ندارم...هركاري داري سريع لطفا!!

همون موقع گوشيم زنگ خورد...

با تعجب به صفحه گوشيم نگاه كردم...اخرين بار كه ديدمش شمارمو بهش داده بودم؟؟؟؟نميدونم

والا...هيچي يادم نمياد...فكركنم الزايمر گرفته بودم...لابد داده بودم كه شمارمو داشت ديكه...

مردد بودم جواب بدم يا نه...ولي نه...بايد جواب ميدادم تايكاري كنم دست از سرم برداره...و اب پاكي رو

بريزم روي دستش...سريع دكمه ي تماس و زدم و گوشي رو گذاشتم كنار گوشم...چندثانيه اي گذشت

كه جفتمون سكوت كرده بوديم..من كه حرفي نداشتم بزنم..اون بود كه اصرار داشت...بعد از مكث

چندثانيه اي صداس ارومشو شنيدم كه گفت:الو رها...هستي؟؟؟

اب دهنمو قورت دادمو با صدايي كه سعي ميكردم جدي باشه گفتم:ميشنوم!

-رها تو چت شده؟چرا يه دفعه اي رفتارت نسبت به من اين همه تغييير كرده؟؟؟

من:چيز خاصي نيست...فقط ديگه دلم نميخواد ببيمت...

-اخه واسه چي؟مگه من چيكار كردم؟

من:توكاري نكردي اين منم كه نيمي خوام ببينمت...!

كمي مكث كردو با ترديد گفت:بخاطر ادرينه؟

فهميده بود!يا من خيلي سوتي بودم...يا اون خيلي زرنگ...ولي هرچي كه بود نبايد ميزاشتم بفهمه كه

بخاطر اونه...اين تنها چيزي بود كه عقلم دربارش بهم هشدار ميداد

-نه ربطي به اون نداره...من...يعني...چه جوري بگم؟

گفتن حرفي كه ميخواستم بزنم واسم سخت بود...شايد اينجوري با غرورش باز ميكردم ولي مجبور

بودم...نفس عميقي كشيدم و گفتم:واضح بهت بگم شروين!

-ازت خوشم نمياد...بخاطر همينه كه ديكه نميخوام نه بهم زنگ بزني و نه اس بدي...فهميدي؟؟اس ام اس دادنتات عصبيم ميكنه...دست از سر من بردار...

با لحن ناباور ي گفت:رها!!

بي اهميت گفتم:كاري نداري؟بايد برم

حس كردم صداش لرزيد...و تحليل رفت...با لرزش نامحسوسي كه تو صداش بود گفت:پس ميدوني كه دوست دارم؟

-شروين...بسه..

-چي بسه؟؟چرا بسه؟؟؟چرا با اينكه ميدوني دوستت دارم نميخواي بهم فرصت بدي

-دوستم داري؟؟به نظرت ادعاي بي جايي نيست؟تو چطور تو  دو بار برخورد به من علاقه من شدي؟

-تاحالا چيزي درباره ي عشق تو يه نگاه نشنيدي؟؟؟عشق من از همون نوعه

-اگه اينطوره بايد بگم من به عشق تو هيچ اعتقادي ندارم و نخواهم داشت...عشق تو يه دروغ بزرگه كه من باورش ندارم

با فريادي كه زد فكركنم گوشم كرشد

-چرا بارو نداري لعنتي؟؟؟؟چرا؟

گوشي رو از روي گوشم فاصله دادمو گفتم:ديگه داري وقتمو ميگيري...باي شروين...ديگه ام به من زنگ نزن

اومدم قطع كنم كه گفت:"يادت باشه رها...يادت باشه بهم چيا گفتي و چطور باهام برخورد كردي...يادت

باشه چطور عشق منو ناديده گرفتي...

پوزخندي كه از اين حرفاي مسخرش روي لبم جاخوش كرده بود با حرف بعديش تبديل به زهر خند شد

شروين:ميدونم همش بخاطر اون پسره ي لعنته...ميدونم اون تموم فكرو ذهنتو تسخير كرده...اما زياد

بهش دلخوش نكن...تو هنوز اونو نميشناسي...

فكرو ذهنمو تسخير كرده؟ادرين؟؟؟يعني من واقعا از اون خوشم اومده؟؟؟يعني من واقعا ...شروين چي

ميگه؟؟؟بخاطر اون پسره ي لعنتي؟؟؟واقعا من چه حسي به ادرين دارم؟

با اينكه دلشوره ي بدي به جونم افتاده بود سعي كردم از ادرين دفاع كنم

-شروين بسه انقدر چرت و پرت نگو..ديگه داري حالمو بهم ميزني

شروين:ميبيني رها خانوم...بزودي نتيجه ي اين كارتو ميبني...خيلي زود...خيلي...من نميزارم ...نميزارم

و بدون اينكه مهلت حرف ديكه اي رو به من بده قطع كردو بوق ممتد ناشي از قطه شدن بود كه تو گوشم

ميپيچيدو حرف شروين كه ميگفت "بزودي نتيجه اين كارتو ميبيني...



نظر یادتون نره؟