كجا بودي تا حالا؟

با داداي كه زد چهارستون بدنم لرزيد...ولي كم نيوردم و گفتم:اونجايي كه دوست

داشتم...به تو چه؟

ولي اون بي توجه به حرف من با همون عصبانيت و صداي بلند گفت:توچراحرف حاليت

نميشه؟احمقي؟؟اره احمقي كه حرف تو مغزت فرو نميره؟چرا همش دوست داري با

من لجبازي كني؟؟؟

من:اولا صداتو واسه من بالا نبر...دوما...كدوم لجبازي؟چرا انقدر چرت و پرت ميگي؟

ادرين:واسه چي بدون اجازه من راه ميفتي ميري هرقبرستوني كه

ميخواي؟؟هان؟اصلا با كي ميخواستي بري كه مهتاب و دور زدي؟

جواب منو بده لعنتي!

نگاهي توام با حرص به مهتاب كه مضطرب كنار ديوار وايستاده بود انداختم....فضول

بدبخت...!چقدر سريع اومد همه چي رو گذاشت كف دست ادرين...

همون جور كه بهش نگاه ميكردم با حرص مشهودي گفتم:خيلي بدبخت و پاچه

خواري...واست متاسفم...

كه دوباره صداي داد ادرين بلند شد:درست صحبت كن رها...اون هركاري كرده بخاطر خودت كرده

با لجبازي به سمشت برگشتم و گفتم:بخاطر خودم اومده راپرتمو بهت داده كه تورو

اينجوري به جون من بندازه؟؟

ادرين:اره..اره لعنتي...بخاطر خودت بوده...بخاطر خود نفهمت!

اين بار صداي فرزام كه تالان ساكت وايستاده بود و بحث مارو نگاه ميكرد در اومد...

فرزام:ادرين...بسه!

ادرين دستشو به معني سكوت بلند كردو گفت:تودخالت نكن فرزام...اين خره...اين

نفهمه...تو ديگه چرا ازش حمايت ميكني؟مگه شرايط و نميدوني؟

و دوباره خيره شد تو چشماي من...چند قدم جلو اومد و گفت:بگو كجا و با كي بودي!

با لجبازي مخصوص خودم گفتم:جوابتو يه بار دادم...

چندقدم ديگه اومد جلوتر...و من چندقدم ديگه رفتم عقب تر...تا جايي كه به ديوار

پشت سرم برخورد كردم

ادرين:با اون پسره بودي نه؟؟؟

درحالي كه نميدونستم منظورش كدوم پسره ست گفتم:لازمه دوباره تكرار كنم به تو ربطي نداره؟

دستشو مشتكرد و محكم كوبيد تو ديوار...و داد بلندي كشيد..همزمان صداي جيغ

مهتاب بلند شد.... صداهاشون با هم ديگه قاطي شد و جو رو متشنج تركرد...

چشمامو بستم و محكم رو هم فشار دادم

ادرين:پس با اون پسره بودي؟؟؟

منم مثل خودش با صداي بلند و عصبي گفتم:كدوم پسره؟

ادرين:همون شروين اشغال!

كپ كردم...پس ميدونست؟؟؟ولي از كجا؟؟؟از كجا ميدونست كه اصلا من فردي رو به

اسم شروين ميشناسم؟؟؟از كجا ميدونست من دوست اونو

ميشناسم؟؟؟همينجوري كه نميتونه گفته باشه...ولي...ولي اخه چيجوري ميدونه

؟؟؟خدايا اين جا چه خبره؟؟ادرين ديگه از چي من خبر داره؟؟؟

با تموم اين حرفا خودمو نباختم...و خيره گفتم:خوبه كه خودت ميدوني...پس ديگه

واسه چي ميپرسي!

چشماشو بست و نفس عميقي كشيد..دستي توي موهاش فرو برد و گفت:اشتباه

كردي رها...دستي دستي خودت و انداختي تو چاه!

گيج شدم...بودن با شروين چه ربطي به چاه داشت؟؟

فرزام:رها..راستشو بگو تو واقعا با شروين بودي؟؟

كلافه شدم...از اين همه پرس و جو كلافه شدم...انگار اينجا اتاق باز جويي بود...از

وقتي اومده بودم عين متهما مورد باز خواست بودم...انقدر كه خوشي بيرون بودنم

كوفتم شد...اصلا من دلم ميخواست با شروين برم بيرون..به اون دوتا چه؟اونا واسه

چي دارن جلز ولز ميكنن؟؟؟همين شد كه عصبي تر شدم و با صداي جيغ مانندي

گفتم

-اره بودم...كه چي؟؟؟اقا اصلا به شما چه ربطي داره..من خودم ادمم..خودم عقل دارم

دوست دارم با هركس كه دلم ميخواد برم بيرون...پس تو كاراي من دخالت نكنــ...

حرفم توي دهنم كامل نشده بود كه حس كردم نصف صورتم سوخت..و هم زمان

صداي بلند مهتاب كه گفت:ادرين...!

.حيرت زده سرمو بالاگرفتم و بهش نگاه كردم...منو زده بود؟؟؟به چه حقي؟؟؟

بغض بدي توي گلوم پيچيد... داشتم از درون اتيش ميگرفتم...جلوي همه خوردم

كرد...غرورم و شيكوند...غرور مني رو كه ..مني رو كه ..هه..حتي از اعتراف به اين

حس مزخرف هم عارم ميشه...اعتراف قلبت به كسي كه تو پشيزي براش

ارزش نداري و از وقتي ديديش حتي يه روز هم با هم در صلح و ارامش

نبودين...همه ساكت

شده بودن...وشاهد بحث ما و از جمله كتكي كه من خورده بودم بودن...و اين حالمو

بدتر ميكرد...حال مني رو كه حسابي غد و كله خر بودم...و به هيچ كس باج

نميدادم...حالا به هرقيمتي...!دستمو روي جاي سيلي گذاشتم...و با همه ي حرص

و نفرتي كه حالا توي چشمام بود و جاشو با حساي ديگه عوض كرده بود زل زدم تو

چشماش...اونم همينطور..جالب بود حتي يه ذره هم احساس پشيموني تو نگاهش

خونده نميشد....!كه هيچ...معلوم بود اين سيلي رو واسه من كم هم ميدونه!خواستم

چيزي بگم...اما دهنم نچرخيد...ذهنم خالي خالي بود...و هيچي نميتونستم بهش

بگم...!به نظرم همون نفرت توي چشمام بيانگر همه چي بود...پس نياز نبود من چيزي

بگم...نگاهمو با اكراه ازش گرفتم...و به مهتاب...فرزام..و دراخرفرنوش كه با پوزخند

مضحكي داشت منو نگاه ميكرد..حس كردم اگه يه لحظه ديگه اونجا وايستم اشكم

درمياد...واسه همين فرار و بر قرار ترجيح دادم...اشكال نداره...يكي طلبت ادرين

خان...بدون رها اين كارتو بي جواب نميزاره...رها كار هيچكي رو بي جواب

نميزاره...منتظر باش...و بدون كوچيكترين حرفي به سمت اتاقم دوييدم...

***

نگاهم به سقف بود و به اتفاقاي امروز فكر ميكردم...واسه چي همه منو از بودن با

شروين منع ميكنن؟؟؟مگه اون دوست ادرين نيست؟پس واسه چي انقدر باهاش بدن؟؟؟

دستمو روي جاي سيلي گذاشتم و به پهلو چرخيدم..امروز واسه اولين بار كتك

خوردم...اونم از ادرين...خنده دار بود..اونم واسه هيچ و پوچ...امروز واسه اولين بار از ته

ته ته قلبم حس كردم خورد شدم...جلوي بقيه...به خصوص جلوي نگاه و اون پوزخند

مسخره ي فرنوش...امروز واسه اولين بار كم اوردم...اونم تو زبون...جلوي

ادرين...نتونستم چيزي بهش بگم..نتوستم بخاطر زدن اون سيلي اعتراضي كنم..داد

بزنم..يا منم بزنم تو گوشش...و اين بود كه منو جري تر ميكرد...اين بود كه باعث ميشد

هروقت به فكر امروز بيفتم اشك تو چشماش حلقه بزنه و از بي كفايتي خودم حرص

بخورم!واقعا من بي عرضه ام؟؟بايد چيكار ميكردم؟؟؟

بعد ازاين كه تو پاساژ مهتاب و پيچونديم با شروين رفتيم يه كافي شاپ شيك...و يه

قهوه توپ زديم به بدن...يه كم حرف زديم..از همه چي...شروين پسر شوخي

بود...وقتي باهاش بودي نميتونستي ساكت بشيني. و نخندي..انقدر دلقك بازي  از خودش در

ميارود كه حتي اگه تو بدترين موقتيعم بودي ميخنديدي...

بخاطر همينم باعث ميشد انرژي بگيري و ناخوداگاه خودتم شروع كني..

شروين:خوب حالا كجا بريم؟؟؟

من:نميدونم تو بگو

شروين:نه تو بگو

من:لوس نشو ديگه ...من نميدونم خودت بگو

شروين:خوب اگه نظرمنو بخواي...مكثي كرد و بعد با لحن هيجان زده اي عين بچه ها گفت:بريم شهر بازي!

چند ثانيه مبهوت نگاش كردم...ببين پسر گنده چه ذوقي واسه يه شهر باز ي

ميكني..اخي كوشولو!و بعد پقي زدم زير خنده

شروين:چرا ميخندي؟؟

درحالي كه بخاطر خنده بريده بريده حرف ميزدم گفتم:اخه مثل بچه ها ميموني...

قيافه ناارحتي به خودش گرفت و درحالي كه معلوم بود فيلمشه گفت:خوب توبگو كجا

بريم..از اولم گفتم كه توانتخاب كني

سعي كردم جلوي خندمو بگيرم...بدم نميگفت..من خودمم عاشق شهر بازي

بودم...بخاطر همين گفتم:نه بابا..بيخيال...منم پايه ام عجيب...

لبخند خوشحالي زدو گفت:جدي؟؟؟پس بزن بريم...

***

واي شروين من ديگه دارم بالا ميارم...

شروين:رها...بهت گفتم كه اگه نميتوني انقدر سوار اين وسيله هاي چرخشي نشو...

من:چرت نگو...از بس تو دادي خوردم اينطوري شدم..مگرنه اون بالا كلي هم بهم حال ميده...

خنديد و گفت:سرتقي ديگه چه ميشه كرد...

مكث كوتاهي كردو گفت:حالا با يه بستني چطوري؟؟؟

سرجام وايستادم...قيافمو مظلوم كدردمو گفتم:واي نه...تا خِرخِره پرم...بعدشم تو

چندتا بستني ميخوري؟؟؟اصلا مگه چقدر جا داري؟؟؟همين چندقيقه پيش يكي خوردي!

شروين:اي بابا...رها سوسول باز ي درنيار ديگه..اون يكي  فرق داشت با

اين...اين سري ميخوام كاكائويي بگيرم...اون ميوه اي بود...

من:من كه نميخورم

شروين:بله؟؟مگه ميتوني؟من بخورم تو نگاه كني؟؟؟نخيرم هردوتامون ميخوريم

من:شرويـــن..بخدا من ديگه جا ندارم

شروين:حالا اشكال نداره يه جوري جاش بده ديگه...و طبق عادت زد زير خنده...اووف

از دست اين پسره تركيدم...!امروز انقدر بستني و پشمك و چيپس و پفك

و ذرت و سيب زميني خورده بودم رو به انفجار بودم...!!

خيلي سريع درحالي كه دوتا بستني دستش بود برگشت...يكي داشت به من و

خودشم مشغول شد...

بستني رو گرفتم و گاز بزرگي بهش زدم..مممم...راشت ميكه اين با اون دوتا فرق داشت

شروين:چيه خوشت اومد؟

من:هان؟؟
شروين:اي كلك...تو كه نفهميدي چي گفتم

خودمو زدم به اون راه و گفتم:شروين...

شروين:جانم؟

يه جوري شدم از اين كه بهم گفت جانم...نه اين كه خوشم بياد نه...انگار احساس گناه ميكردم

من:ميگم بهتره ديكه بريم...خيلي دير شده

شروين:نه بابا..بزار ببينم...بعد نگاهي به ساعتش كردو گفت:تازه ساعت 11ست

من:به نظرت11 خيلي زوده؟تا برسيم خونه 12ست! الانشم بايد خودمو واسه يه

دعواي حسابي با ادرين اماده كنم...

شروين:اي بابا...از دست اين ادرين كه تو انقدر ازش حساب ميبري...باشه بريم...ولي

بايد قول يه ملاقات ديگه رو هم به من بدي ها..باشه؟؟؟

من:آ قربون ادم چيز فهم..باشه بابا هروقت تو بگي...هرجا كه بخواي..قبول؟؟؟حالا.بريم...!

***

از فكر بيرون اومدم...نميدونم چند ساعت بود كه داشتم راجب به اتفاقي امروز فكر

ميكردم...هرچي فكركردم بس بود...بلند شدمو روي تخت نسشتم..از بيرون صدايي

نميومد...فكر كنم فرزام و مهتاب رفته بودن...پوفي كشيدم واز جام بلند شدم...رفتم

سمت كيفمو از توش هنزفري و موبايلمو دراوردم...دوباره اومدم و روي تخت دراز

كشيدم...هنزفري رو به موبايلمو وصل كردم وگذاشتم توي گوشم...دلم خيلي پر

بود...نياز داشتم يكم اهنك گوش بدم..هميشه هروقت ناراحت و دل شكسته بودم

بايد اهنگ گوش ميدادم..اينجوري انگار بعداز تموم شدن اهنگ دلتنگي منم همراهش

تموم ميشد و دوباره ميشدم همون رهاي سابق...

دست بردم سمت موباليمو اولين اهنگ و پلي كردم..

اهنگ اي كاش از بابك جهابخش..همون اهنگي كه عاشقش بودم...


من هوش و حواسم پی چشماشه

ای کاش که عاشق نشده باشه

ای کاش بدونه خیلی میخوامش

از وقتی که رفته رفته آرامش

عشقش واسه من بدجوری حساسه

میترسم از اینکه منو نشناسه

دست خودمم نیست دلم گیره

با دیدن عکسش نفسم میره

نمیخوام تنهاشم عاشق چشماشم

هرجا که باشه دلم میخواد کنارش باشم

شب تا صبح بیدارم خیلی دوسش دارم

غیر ممکنه از این عاشقی دست بردارم

آرامش چشماشو نشونم داد

شیرینی خنده هاش تکونم داد

از وقتی که چشماشو نشون داده

بدجوری توی قلب من افتاده

عکس یادگاریش روی این میزه

این عکس برام خاطره انگیزه

شاید نمیدونه عاشقم کرده

ای کاش یه بار دیگه برگرده

 

تمام مدت باگوش دادن اهنگ اشكاي منم روي صورتم سر ميخوردن...توذهنم فقط يه

سوال وبود..چرا؟؟؟چرا همش بايد باهم تو جنگ و دعوا باشيم؟؟چرا نميتونيم يه روز و

خوب وخوش بگذرونيم...

دستي روي صورتم كشيدم...من چم شده بود؟؟؟يعني واقعا قلبم لرزيده بود؟حتي

فكرشم خنده داره..واسه كي؟؟يه ادم عبوس و بداخلاق...؟اگه لرزيده بود واسه چي

لرزيده بود؟؟از چي اون خوشش اومده بود؟؟؟

با شروع شدن اهنگ بعدي بدون اينكه خودم بفهمم اشكام شدت گرفت...

چشمهاي من دنبالته

دلم هنوز تو فكرته

مبخوام بگم دوست دارم  هنوز صدام و يادته؟!

ميخوام بفهمي حالمو

خودت بياي سراغمو 

دلم ميخواد بهم بگي ...سوال بي جوابمو

گفتي نميدوني چطور هميشه عاشق بموني

بازم تلاشتو بكن

اين دفعه شايد بتوني

هوس نبوده بين ما

تهمت ناروا نزن

خودم بهت پس ميدادم

 دلي كه ميسپردي به من

(مرتضي پاشايي)

خودمم نميدونستم چرا دارم بيخودي گريه ميكنم...من اشتباه كرده بودم يا

اون؟؟..شايدم جفتمون...من بايد به حرفش گوش ميدادم...شايد واسه اين كاراش

دليلي داره...شايد بيخود نيست كه انقدر روي رفت و امدم حساسه.روي شروين

حساسه...شايد چيزي هست كه دوست نداره تنها بيرون برم...شايد چيزي

ميدونه...يه دفعه انگار كه مغزم جرقه زد...مثل جن زده ها بلند شدم و روي تخت

نشستم...اره حتما چيزي ميدونه...اگه تاحالا مطمئن نبودم...الان ديگه تقريبا مطمئنم

كه يه چيزي هست...

حتما اون از اتفاقاقي اخير خبر داره...بايد خيلي وقت پيش به اين فكرميفتادم..از

همون شبي كه رفتيم رستوران و يه دفعه غيبش زد...و همون موقع سپهر پيداش و

شد و همون موقعي كه ادرينم اومد..ياخر شبي كه سايه مردي رو حس كردم...يا همون

موقعي كه ميخواستن منو بكشن...يعني ..نه خدايا باورم نميشه...يعني ادرين دليل

همه ي اين اتفاقا رو ميدونه؟؟؟هنزفري رو از تو گوشم دراوردم و انداختم كنار...از روي

تخت بلند شدم و به سمت در رفتم...بايد باهاش حرف بزنم...دست بردم سمت

دستگيره در كه دستم روش خشك شد...اگه..اگه همه ي اينا زير سرخودش باشه

چي؟؟اگه خودش بخواد منو بكشه چي؟؟؟اه رها بچه شدي؟؟اون اگه ميخواست تو

بميري كه انقدر واسه رفتن و اومدنت نگران نبود...پس حتما هواتو داره و ميخواد

كمكت كنه...ولي خب...اگه يه درصدم احتمال ميدادم كه عكس اين قضيه باشه

چي؟؟؟اونوقت چي ميشد؟؟؟دخلم ميومد؟؟؟سري تكون دادم و هرچي فكر منفي

بود از تو ذهنم پس زدم...عمراناش اگه هميچين قصدي داشته باشه..اون نگاه نگران

نميتونه بد منو بخواد...بايد باهاش حرف بزنم...اين شد كه بدون فكر به اتفاقاي افتاده سريع اشكمو پاك كردمو

دروباز كردم و رفتم بيرون...تو حال كه نبود...پس حتما تو اتاقش بود...بدون هيچ فكري

به سمت اتاقش رفت...از زير در نور ضعيفي معلوم بود كه نشون ميداد بيداره...بدون

معطلي و طبق معمول بدون در زدن دستگيره درو كشيدم و وارد شدم...پشت به در

روبه روي پنچره ايستاده بود...يه دستش  توي جيبش بود و توي دست ديگش

سيگار...يادم اومد اولين دفعه اي كه ديده بودمش هم سيگار كشيده بود...ولي

خيلي وقت بود كه نديده بودم سيگار بكشه...فكرميكردم گذاشته كناراين شد كه يه دفعه گفتم

-فكر ميكردم ترك كردي!

بي توجه به حرف من گفت

-ياد نگرفتي وقتي ميخواي وارد جايي بشي دربزني؟؟؟

راستشو بخواي يكم خجالت كشيدم...بلا نسبت عين چي سرمو انداختم پايين اومدم

تو اتاقش...نه اجازه اي...نه احترامي نه چيزي.!چند قدم رفتم جلو روبه روش

وايستادم...چون پنچره باز بود سوز بدي ميومد...هوا كم كم داشت سرد

ميشد...دستامو تو جيب شلوار ورزشيم كردم وگفتم

-معذرت ميخوام...لازم بود باهات حرف بزنم

پك محكمي به سيگارش زدو گفت:بگوميشنوم...

نگاهم رو سرتا سر صورتش چرخوندم...چون قدش بلند بود مجبور بودم سرمو بگيرم

بالا و نگاهش كنم...البته اينم بگم..من دختر قد كوتاهي نبودم...ولي خوب...زيادم بلند

نبودم...نگاهمو روي چشماش قفل كردم...چشماي سبزش..كه حالا كه دقت ميكردم

به وضوح رگه هاي عسلي رو هم توش ميديم

چشماش خيلي خاص بود...جوري كه از همون روز اول توجهمو جلب كرده بود...ادمو جادو ميكرد!

ادرين:منتظرم...!

و بعد سيگارو گذاشت گوشه ي لبشو خواست پك ديگه بهش بزنه كه

نفهميدم چرا اينكارو كردم..شايدتحت تاثير اون چشما بود....

...ولي ميدونم دلم طاقت نيورد و بدموقع احساساتي شدم..دست

بردم ...دستمو بلند كردم...سيگارو از روي لبش كشيدم...و گفتم

-تو به خودتم رحم نميكني؟؟؟

و بعد از پنجره انداختمش بيرون و گفتم:واسه سلامتيت ضرر داره

زل زده بود به من...توقع اينكارو نداشت..واضح بود...ولي خب...كارم دست خودم

نبودم...نمي تومستم ببينم يه سري دود سرطان زا رو وارد ريه هاش ميكنه...سرمو

بلند كردمو بهش نگاه كردم...يه جور خاصي نگاهم ميكرد...يه جور خاصي كه سر

درنميوردم...هرچي كه بود از نگاهش خجالت كشيدم  و بيشتر از اين طاقت

نياوردم...سرموانداختم پايين و اروم گفتم:چرا اينجوري نگاهم ميكني؟؟؟

متقابلا با لحن ارومي كه برحلاف هميشه توش سردي و خشكي نبود گفت:چه جوري؟

من:همينجوري ديگه...اينجوري كه..كه...

نميدونستم چي بگم...چي ميگفتم؟من حتي درست از احساساتش سردرنمي

اوردم...پس نميتونستم چيزي گم كه بد شه...اونم انگار حالم وفهميد كه بحث و عوض

كرد و گفت:گفتي ميخواي باهام حرف بزني...چي ميخواستي بگي؟؟

نفس راحتي كشيدم و خيره به منظره ي روبه روم گفتم:اره...بايد موضوع مهمي رو بهت بگم

پوفي كردم و به سمتش برگشتم...

من:ولي نميدونم بايد بهت اعتماد كنم يانه..ولي...راستشو بخواي به نظرم اومد توميتوني كمكم كني!

با كنجكاوري و اخم كمرنگي گفت:چي شده رها؟؟؟

نميدونستم بگم يانه...شك داشتم..از يه طرف ميترسيدم بگم و از شانسم همه چي

زير سر خودش باشه//از طرف ديگه حسي به من ميگفت اون ميتونه كمكت كنه...

ادرين:بيا اينجا بشين...

و با دستش به تخت اشاره كرد و خودشم روي كاناپه مقبلش نشست...پنجره

روبستم..چون هوا واقعا سرد بود...خيلي اورم اومدم و جايي كه گفته بود

نشستم...كمي مكث كردم و بعد بدون هيچ مقدمه اي گفتم:ادرين تو ميدوني اون

شب چه كسايي قصد داشتن منو بكشن نه؟؟؟

چند ثانيه متعجب بهم نگاه كرد...ولي خيلي سريع اخماشو تو هم كشيد و از جاش

بلند شد..دستشو تو جيب شلوارش كردوگفت:كار مهمت همين بود؟

متقابلا بلند شدم و گفتم:اره همين بود..از نظر تو مهم نيست؟؟؟

ادرين:نه حالا هم برو تو اتاق خودت

من:ولي ادرين...

نزاشت حرفموكامل كنم و گفت

-ولي بي ولي...همين كه گفتم...

با سمجات گفتم:منظروت چيه؟من نبايد بدونم تو چه خطري افتادم؟؟؟

با اخم غليظي گفت:لابد من بايد بدونم؟؟

سعي كردم خونسردي خودمو حفظ كنم...بايد باهاش خوب تا

ميكردم...بخاطرهمين با لحني كه سعي ميكردم عجز و مظلوميت از توش بباره گفنتم

من:خودت و به اون راه نزن..تو بهتر از هركسي ميدوني...توروخدا به من دروغ

نگو...من ميدونم كه تو از همه چي باخبري...

ادرين:من اصلا نميدونم راجب چي داري حرف ميزني...بيخود وقت خودت و تلف نكن

من:ادرين...چطور ميتوني انقدر بي رحم باشي؟؟به من نگا كن..پاي جون من

درميونه...من بايد بدونم دور و برم چه خبره...بايد بدونم تا بتونم بهتر مراقب رفتارم

باشم...بخدا خسته شدم ا اينگه هرشب با فكر مرگم سرمو بزارم رو بالشت و صبح

موقع بيرون رفتن همش فكر كنم كسي داره تعقيبم ميكنه...

ادرين:تو فقط هركاري بهت ميگم بكن...دراون صورت دراماني...لازم نيست بيشتر خودت و درگير كني...

لبخندي گوشه لبم جا خوش كرد

من:پس ميدوني قضيه چيه؟؟؟

مكث كرد...انگار اونم مثل من ترديد داشت..اين كه بهم بگه يا نه...ولي من ديگه

خيالم راحت شده بود...لا اقل از اين بابت كه  ميدونستم اون از همه چي باخبره..

بالاخره زبون باز كرد

ادرين:اره ميدونم...ولي صلاح نيست كه بهت بگم

من:خواهش ميكنم بهم بگو...توروجون هركسي كه دوسش داري...من ميخوام بدونم !

با تشر گفت:انقدر الكي قسم نده...فعلا وقتش نيست كه چيزي

بدوني...بفهم...هرچي بيشتر بدوني واسه خودت بدتره...

كلافه شدم...گيج شدم..واسه چي نبايد چيزي بهم ميگفت؟؟مگه اين قضيه چقدر

جدي بود كه هرچي بيشتر نميدوستم واسم بهتر بود؟؟؟خدايا دارم ديوونه ميشم...

ديگه جدي جدي دارم مي ترسم...انگار تاييد ادرين بيشتر لرز به جونم انداخت..اگه

تاالان شك داشتم كه واقعا اون يارو اون شب هدفش واقعا من بودم..الان ديگه

مطمئنم...و همين بيشتر من و ميترسوند...جوري كه ديگه نميتونستم بيخيال باشم...

من:پس حداقل به دوتا سوالم جواب بده

ادرين:چه سوالي؟؟

من:اول قول بده كه جواب ميدي

ابروهاشو بالا انداخت وگفت:عمرا...

من:اِ همش دوتا سواله

اردين:نميتونم قول الكي بدم...شايد سوالت جواب نداشته باشه

من:منظورت چيه كه جواب نداشته باشه؟؟؟انقدر بدجنسي كه جواب دوتا سوالمم

نميخواي بدي؟؟؟واقعا كه

و به سمت در رفتم و خواستم خارج شم كه سريع گفت:باشه قول ميدم...بپرس

لبخند پيروزمندانه اي گوشه لبم جا خشك كرد..چه عجب...اقا يكم شل شد...

با اين كه سوالاي زيادي تو سرم بود...سوالاي مثل:اين دختره فرنوش كيه و

رابطش با ادرين چيه؟؟نميدونم چرا حس ميكنم به ادرني بي ميل نيست و

اين منو عصبي ميكنه...يا اينكه شروين روز اول گفته دوست ادرينه...پس چرا

ميگه با شروين گشتي يعني خودت  و انداختي تو چاه؟؟؟شايدم شروين

دروغ گفته...ديگه اين كه شغل ادرين چيه؟؟؟واقعا مهندسه؟؟؟اصلا واسه

چي ميخواد از من مراقبت كنه؟؟مگه چيكاره ي منه؟؟؟؟زندگي شخصي من

واسه بايد براي اون مهم باشه؟؟اصلا اون از كجا از اين همه جريان با

خبره؟؟؟؟

من:قول داديا...هركي جواب نده ايشالا از همين پنجره پرت شه پايين

و به پنچره پشت سرش اشاره كردم...چشماش از تعجب گردشد...سري ب نشونه ي

تاسف تكون داد و گفت:عجب ادم نامردي هستي...!

خنديدمو گفتم:همينه كه هست...و توي دلم گفتم:خدانكنه تو از اين پنجره پرت

شي..ايشالا دشمنات پرت شن!

من:ادرين...چيزه..فقط ميخوام اينو بدونم..اين كه من قرار بود به چه دليل بيام خونت و

چيكاركنم همش نقشه بود؟؟؟

ومنتظر بهشنگاه كردم...جواب اين سوال برام خيلي مهم بود...يه جوري خيلي چيزا

روبرام ثابت ميكرد..يكيش اينكه شيرينم از مارجا خبر داره...شايد بتونم از زير زبونش

چيزي بيرون بكشم...

پوفي كشيدو گفت:خب...چي بگم؟

من:يعني همش نقشه بود؟؟؟

سري تكون داد و گفت:اره...نقشه بود...

رفتم تو فكر...خب حالا بايد بتونم تو يه فرصت مناسب شيرين و گير بندازم تا حسابي

حالشو جا بيارم...دختره ي بوووق...منو دور ميزنه؟؟ببين روز اولي واسه من چه

فيلمي بازي ميكرد

ادرين:اون چيزي نميدونه!

با چشماي گرد شده بهش نگاه كردمو گفتم:كــي؟؟؟

ادرين:هموني كه تو فكرته...شيرين هيچي از ماجرا نميدونه...بيخود دلتو خوش نكن

يعني چشمام از تعجب داشت از كاسه درميومد..اين از كجا فهميد من به چي فكر

ميكنم؟؟؟؟؟؟يا جد سادات...نكنه ميتونه ذهن بخونه؟؟؟اوه اوه..دراين صورت كه من رسواي عالمم پيشش

من:كي گفته من دارم راجب اين موضوع فكرميكنم/؟؟

ادرين:فهميدنش اسونه..تو دختر قابل پيش بيني هستي...!

حرصم از اين حرفش دراومد...قابل پيش بيني عمته...يعني ميخواد بگه تو اب بخوري

هم من ميفهمم...اونقدرام كه فكرميكني زرنگ نيستي...!

با حرصي كه داشتم ميخوردم ودلم ميخواست واسه اين ضدحالش خفش كنم

گفتم:جناب عالي خيلي شكاكين...اصلا..اصلا...(اصلا چي رها؟؟؟اي بابا)

.وقتي ديدم حرفي ندارم بزنم كلافه

دستمو تو هوا چرخوندمو گفتم اه بروبابا...تقصير منه كه ميام دوكلام با تو منطقي

حرف بزنم...

و داشتم ميرفتم بيرون كه صداي خندش و شنيدم...خنده اي كه خيلي نادربود...واقعا

خيلي پيش يمومد كه ادرين اين جوريبخنده...ناخوداگاه فكركردم دلم رفته رو

ويبره...اي كوفت نگيري...اين چه طرز خنديده...فكراين دل بي جنبه منم بكن...

ادرين:اون يكي سوالتو نپرسيدي...

نميدونم چرا هول كردم...مثل دختراي بيجنبه و 18ساله...جوري كه يادم رفت اصلا

چي ميخواستم بهش بگم...مِن مِني كردم و گفتم:ميخواستم بگم...بگم...آآآ

اي بابا چي ميخواستم بگم؟؟؟

اصلا ولش كن..الان يه چيز ديگه ميگم

-اهان ميگم موافقي از اين به بعد باهم تو صلح باشيم؟؟؟ديگه باهم دعوانكنيم؟هان چطوره؟؟

فكري كردو گفت:خوبه..فقط

من:فقط چي؟؟

ادرين:فقط بايد قول بدي  از اين به بعد به حرف من گوش بدي...

منم مثل خودش فكري كردم...خب...نميگفتم از اين به بعد به حرفش گوش

ميدادم...حسابي چشمم ترس خورده...من كه خودم نميفهمم اطرافم چه

خبره..واسه اين كه درامان باشم مجبورم به حرفش گوش بدم

من:باشه قبول از اين به بعد هرچي تو بگي...فقط توهم قول بده كه پاتو بيشتر از

گيلمت دراز نكني

ادرين:موافقم...قبول

من:عاليه...پس شب بخير

اومد برم كه دوباره صدام زد...به سمتش برگشتم

ادرين:اوليش اين كه از اين به بعد هروقت با شروين جايي ميري به من بگي

من:اين به امنيتم مربوطه؟؟؟

ادرين:صد در صد...

من:باشه...مطمئن باش...!

ادرين:آ..درضمن..خيره شدم بهش....نيم نگاهي بهم كرد و گفت:بابت سيلي كه امروز بهت زدم معذرت ميخوام

نگاهمو ازش گرفتم..نه بخاطر اين كه هنوز ازش ناراحت بودم نه..برعكس..انگار ديگه

ازش ناراحت نبودم...و هيچ كينه اي نداشتم...بلكه بخاطر اينكه دوست نداشتم

غرورشو بشكنه ازم معذرت خواهي...هيچ وقت..دوست نداشتم...خودشو كوچيك

كنه...حتي بخاطر معذرت خواهي از خودم

بخاطرهمين سرموانداختم پايين..نيمچه لبخندي زدمو گفتم:مهم نيست...منم كم اشتباه نكردم...فراموشش كن...شب بخـــير!

ادرين:درهر صورت...ديگه نيمخوام ببينم گريه كردي

حيرت زده سرمو بالا گرفتم..جزوه اون دسته ادمايي بودم كه وقتي گريه

ميكردم چشمام قرمز نميشد...وخيلي سخت ميشد فهميد گريه كردم ولي

حالا ادرين فهميده بود...و ميگفت نميخواد ديگه ببينه گريه كردم..يعني...يعني

درست شنيدم؟؟؟؟چيزي نميتونستم بگم...دوباره زبونم قفل كرده بود...به

تكون دادن سري اكتفا كردم...و با عجله...وشايد خجالتو با يه مشت احساسات

 ...با عجيب و

غريب...ومتضاد..شادي...ناراحتي...دلهره...ارامش...و ...خيلي چيزاي ديگه كه از

اعترافشون عاجر بودم از اتاقش بيرون رفتم...ولي بين همه ي اين احساسات

خوشجالي از همشون بيشتر بود...خوشحال بخاطر اينكه از اين به بعد قراره با اردين

تو ارامش و صلح باشيم