چراهیچی نمیگم؟؟؟انقدر بی قدرتم؟ضعیفم؟؟؟
(ضعیف نباش رها...آدمای ضعیف زود ازپادرمیان...)کامران کجایی اینو بگی وقلب خستمو آروم کنی؟کجایی ببینی قوی بودم.... ولی خودت ازپاانداختیم؟محتاجم...به دستای گرمت...به عطرتلخت...یادته اشکاموپاک میکردی بعد میرفتی کریه ی کسی که اشکمو درآورده رودرمیاوردی؟یادته تنهام نمیذاشتی که کسی اذیتم نکنه؟ یادته میگفتم زشته کسی میبینه که بغلم میکنی میگفتی آدما واسه گریه یه شونه محکم میخوان تادرداشونو رودوشش بذارن؟یادته من تنهایی رودوست نداشتم چون تودوست نداشتی؟یادته میگفتی تنهایی تلخه؟میدونی چقدردلتنگ نگاه آتیشیتم؟میدونی چقدردوست دارم مثل قبل یه تک بزنم 15 مین دیگه پیشم باشی؟یادته؟؟؟
_رها جان؟مطمئنی؟میدونی چه ضربه سختی داری به خودت وکامران میزنی؟
_نه په منتظر بودم توبهم بگی من بادیدن پیکرنیمه جون عشقم ازپادرمیام....
آه بلندی کشیدورفت....
همینه...فقط همین مونده ازمن...یه دخترعصبی ولجبازکه خدارم بنده نیست...ببین چه کردی بامن بی انصاف... کواون دختری که ازدست کاراش کسی آسایش نداشت؟بی معرفت توکه رفتی...آخه اون نامه چی بود؟؟؟
فقط میخواستی منو زجرکشم کنی؟همین؟چون باهات لج میکردم باهام لج بودی؟که چی؟غرور احمقانت خوردنشه؟ نه...غرور من احمقانه تربود...چرابهش نگفتم؟که چی بشه؟تنهاییموپرکنم؟باچی؟با یاد خاطرات قشنگی که حرومش کردی؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


_رهایی؟شام نمیخوری؟میدونی الان چند روزه غذنخوردی؟؟؟به زور این سرم الان زنده ای...من چیکارکنم توانقدر میخ نشی منو نگاه کن...خانومی؟؟؟
به خاطر این سرم زندم؟؟؟سرم؟توهم دوست داری زجرکش شدنمو ببینی؟
باصدایی که انگارخودمم شک داشتم شنیده باشمش گفتم
_نه....نمیخورم...بیااینوازدست ام بازکن....نمیخوام باشه....
_الهی قربونت برم من که مردم واسه یه لحظه شنیدن صدای قشنگت....
حرفشونصفه گذاشتم وگفتم...
_نمیخوام این نکبت روی دستم باشه....کامران میدونه من از سوزه وآمپول وسرم میترسم....بهش بگوبیاد... اون باشه نمیترسم...آها بهش بگوازاون آلوچه ها هم که باهم میخوردیمم بیاره واسم...من خودم دوست ندارما.... ولی چون کامران ازونا دوست داشت منم همیشه ازاونا میگرفتم...باشه؟
درحالی که داشت زار میزد گفت
_نگو رهای من...منو زندونی این نگاه خسته نکن...دلت میاد بشکنم؟دارم خورد میشم رها...بخدا نایی نمونده برام...
_نه...نمیخوام ناراحتت کنم...خب دوست دارم کامرانم بیاد باما....باهم مدرسه ها روبپیچونیم بریم گردش... ازدست مهمونیای خاله زنکی فرارکنم بریم باهم ساندویچ بخوریم...بعدش بریم لواشک بخوریم من حالم بد بشه واسه اینکه لونره من لواشک خوردم کامران بگه باهم دعوامون شده وبگه تقصیر اون بوده...

بعدش همه بگن کامران اهل دعوا نیست بجز به خاطر رها دعوا نمیکنه...وای شهاب یه تک بزن میادش....

رها نکن این کارارو باخودت بخدا اتفاقی که افتاده وکاریشم نمیشه کرد ....
_چی میگی شهاب؟اتفاقی نیفتاده که....نکنه توهم مثل من کابوس دیدی؟ناراحت نباش شب خودم میرم پیش کامران مطمئن بشم خوبه...وای خداروکر که من خواب میدیدم...
_رها جونم...وای خدا چرا الان؟؟؟چرا حالا که همه چیز داشت خوب پیش میرفت؟
رها عشق من میخوای بریم پیش کامران؟
_آره شهاب...میدونی؟من خیلی این خل وچلو دوسش دارم...اما هیچوقت نگفتم تا خودش بگه...نمیخوام مجبور بشه کاری روانجام بده که دوس نداره...طاقت ناراحتیشو ندارم...
_باشه عزیزم....خودتو ناراحت نکن ما میریم پیش کامران....




سلام....حالش چطوره؟؟؟؟
_سلام....داغونه...آرش دارم پر پر شدنشو جلوی چشمم میبینم و نمیتونم کاری انجام بدم....اینه که عذابم میده...
_نه...توخوب میتونی کمکش کنی...هرچی اون از کامران میگه الان چیزاییه که جز خودش وکامران هیچکس چیزی نمیدونه پس تومیتونی همون .کارا روبراش انجام بدی تا کامرانو فراموشش کنه...
_یعنی خودمو شکل کامران کنم؟یعنی خودم نباشم؟نه...منم آدمم...میخوام خودمو دوس داشته باشه...
_شهاب نذار تنها بمونه....توتنهایی همش به گذشته فکر میکنه که زمان حال رو فراموش کنه....پس بیشتر عذاب میکشه وازگذشته تا حال روبارها مرور میکنه ولی تا به الان میرسه برمیگرده به عقب چون الان همش براش عذابه...
_خب من باید چیکار کنم؟
_سعی کن فکرشو مشغول زمان حال کنی...نذار همش توگذشته باشه...این دختر شیطونه بود همش با رها بود تو ویلا....همون که رها رو آورد دریا...چی بود اسمش؟هان....دنا...ازش بخواه یه مدت بارها وتو بیاد برین بیرون.... منم میام .همش برنامه میذاریم که وقت فکرکردن نداشته باشه....یکی مثل دنا که انقدر شیطونه مثل قبل ازاین اتفاق رها قطعا به بهبود حالش کمک میکنه وشور وسرزندگی سابق روبهش برمیگردونه...
_آره فکرخوبیه...حتما شمارشو توی گوشی رها پیدا میکنیم...نه؟
_نه.
_نه؟؟؟
_معلومه که نه...رها بالباس رفت توی دریا پس قطعا گوشیش خرابه...
_پس چجوری دنا روپیداکنم؟
_فکرکنم ازدوستان یکی ازدوستامه...پیداش میکنم....وضع رها خیلی بده...
_آره بخدا دارم دیوانه میشم...دلم لک زده واسه یه دونه از اون لجبازیاش که هیچوقت کم نمیاورد ونمیذاشت من حتی بهش فکرکنم وجواب بعدیو میداد...اون خنده هاش که بهم جون میداد....وای خدا....
_لوس نشو فعلا کارای مهم تری داریم....