چرانمیتونم فراموشت کنم؟؟؟توخوابام....توبیداری.. .تو تمام کارام...فقط تویی....تویه الهه شدی که باوجود ظالم بودنت ومنو ازخودت روندن....من بازم میپرستمت...چرا؟چرا حس میکنم بهت نیاز دارم تا جونمم فدای یه تار موت کنم؟
چراباژیلایی؟چرا نموندی تا عشق پاکمو خالصانه...ازته قلبم بذارم کف دستت وبگم...هرکاری میکنی.... فقط نشکنش...ولی...توفقط یه کارکردی...اونو انداختی زیر پاهات....لهش کردی....داغونش کردی...شکستیش... ولی نه تنها صدای شکستنشو...بلکه حتی صدای عجزم...صدای آه وناله ام ازغم دوریتو...هیچیو نشنیدی... چرا نمیری؟ تو که کارخودتو کردی...منو....دلمو....غرورمو...خ ورد کردی...پس چرا بااینکه اجاره خونه ای که توی قلبم در تصرفته...واجاره آن که فقط اندکی محبت ازسوی توست...سالهاست که عقب افتاده....ازآنجا به خانه ای دیگر... قلبی دیگر...جایی که اجاره اش برایت سنگین نباشد نقل مکان نمیکنی؟؟؟آه...کامران...هنوزم بت منی... ولی من آن کاهن خوشبخت نیستم واجازه پرستیدنت راندارم...
شهاب خیلی زیبا وخواستنیه...ولی درمقابل کامرانم...آه بخدا اگه دوباره بهش فکر کنم دیوانه میشم....

آروم کنارتختم خوابه...کاش میشد....یعنی میتونم اونو جایگزین کامرانم کنم؟؟؟باید بتونم....پس میتونم...

تصمیممو گرفته بودم....باید بیخیال کامران میشدم...
بااین فکر کمی نیم خیز شدم... بااولین حرکتم شهاب بیدارشد وسریع پرسید
_آه....رها...خوبی؟توکه منو جون به لبم کردی...بخدا داشتم دق میکردم...چقدر خوبه که بیداری...
_اووووه...توروخدا یواش تر....پیاده شو باهم بریم...
_خب دلم شور میزد...این چه کاری بود؟تنهایی رفتی دریا؟اونم انقدر جلورفتی؟فکر من نبودی؟؟؟
_ببخشید....توفکربودم...حواسم نبود چقدر جلورفتم....
یه برق خاصی همراه بایه کوچول شیطنت توچشاش موج میزدکه گفت
_ولی مرسی...یه فرصت پیدا کردم سوپرمنی بشم واسه خودما...
منم عاشق این کاراش....جواب دادم...
_خواهش کاری نبود....حسابتون میشه 50000تومن...
_نه...نه...نرخ توخیلی بالاس....بیجاکردی جو سازی میکنی...
_اوهو...واس توکه بدنشد...
_نه بدنشد ولی خوبم نشد...مراسم ازدواج عزیزترین دوستم کوفتم شد....
_اوخی....اینجوری نگو دلم واست کباب میشه....ولی صبرکن ببینم...عزیز ترین دوستت که آرشه...
_اوپس....خیط کاشتم..حالا ولش کن...میدونی الان دوروز تمومه که خوابیدی ومنم دوروزه که نخوابیدم؟؟؟
_جدی؟پس الان عمه من کپشو گذاشته بود؟؟؟؟تازه مگه من گفتم نخوابی؟؟؟
_مرسی واقعا...چقدر شما درک دارین...اینا ازعلاقه زیاده...بفهم...
_میخواما....ولی نمیشه...
_چی نمیشه؟؟؟؟؟؟؟
_نمیتونم بفهمم...
_حالادیگه نوبت منه که بگم.....وا؟؟؟ اینم چیزیه که تو نمیفهمی؟؟؟؟
_خب خودت گفتی نفهمم...چیکارکنم؟؟؟
_من نگفتم....فقط دوس دارم...باورکنی که دوست دارم...
بایه حالت مسخره گفتم...
_باش....باور کردم که دوسم داری....
_ایش....مردشورتو ببرن بااین باور کردنت....
_بی ابد....اصن من قهلم باهات...
_باز بچه شدیا...
_دوش دالم...
_پس توبمون من میرم...
_نه....نه....نرو درست میحرفم...شووربداخلاق...(چی گفتم الان؟؟؟؟الان توهم برش میداره خو...)
_ای جان یه بار دیگه بگو چی گفتی؟؟؟
_گفتم نرو....درست میحرفم؟؟؟
_نه....نه....بعدش....
_بداخلاق؟؟؟؟
_نه...قبلش...
_هان....شهاب.....
_ولی یه چیز دیگه گفتیا...
_گوشات اشتب شنیده...
_باش...یه بارشم کافیه نمیخواد تکرار کنی...من دارم میرم پایین مهمونا اومدنا... نمیای؟
_چراچرا....الان حاضرمیشم...
رفتم لباسوبرداشتم...خیلی خوشمل شده بودما....(حالا هی ازخودش تعریف میکنه ها....)
اولش خواستم ساده برم ولی با به یاد آوردن بقیه سریع هدیه ی شهابو ؟آوردم...یکم به خودمان رسیدیم... یه آرایش ساده ولی زیبا....(لابد بازمیخواد ازخودش تعریف کنه...)
شهاب اومد بالا ولی معلوم بود حواسش نیست چون وقتی گفتم چطورشدم بدون نگاه کردن بهم گفت خوب شدی.... ودستشو آورد جلو منم دستشو گرفتم ورفتیم پایین...
چهرش ناراحتیشونشون میداد ولی سعی داشت بخنده...خودشو شاد نشون میداد ولی با شناختی که ازش داشتم میدونستم واسه چیز الکیی ناراحت نمیشه...دلشوره عجیبی داشتم که بادیدن شهاب تواون حال بیشترشد...
منم مثل شهاب بی حال شدم ورفتم تو فکر...نکنه اتفاقی افتاده؟مامان که خوبه؟بابایینا؟؟؟وای دارم دیوانه میشم... یهوباصدای بلندی ازجا پریدم وناخودآگاه گفتم
_ای دردتوجونت....چته؟؟؟
_باباآرش خان به این خوش هیکلی جلوت واستاده...باصدای به این نازی داره واست چه چه میزنه بعد توتازه متوجه حضورش شدی؟؟؟دست ننم درد نکنه....
_اول اینکه انقدرگنده بودنتو به حساب خوش هیکلی نذار....دوم این اربده های تو وچه چه؟؟؟ بلا بدور... سوم ننت به من جه ربطی داشت؟
_خب اینهمه فک زدم تویه کلمه شم نفهمیدی...ننمم نمیدونم این وسط چیکارمیکنه...
اینوکه گفت جمعیت ترکید ازخنده...منم خندیدم ولی شهاب نخندید بلکه اخماشم بیشتررفت توهم...

ای بابا...من معذرت میخوام میدونم دیر پست گذاشتم ولی جبران میکنم...شمام برامن همه چی بیارین که منم شنگول شم...
این چرااینجوری میکنه؟؟؟یاخداخودت به خیر بگذرون...
بازحالم گرفته شد...چراامروز اینجوری شده؟؟؟کاش زودتراین مسخره بازیا تموم شه من بفهمم شهاب چشه؟؟؟
آرش داشت بلندبلند واسه ماخاطرات دوران سربازیشو میگفت
_آره بابارییس جووونمون اومدبااردنگی بیدارمون کنه واسه صف گرفتن وآموزشای اولیه وازاینجورچرت وپرتا...
منم که ماشالله مثه دسته گل میباشم بیدار بودم ولی خب....کرم ریزیم گل کرده بود...
سریع بابالشتاوپتوی اضافی که داشتم یه چیزی شکل آدم درست کردم خوابوندم سرجام...پتوروهم کشیدم روسرش...خودمم خوابیدم کنارش که یهودیدم دنیا داره واسم بندری میرقصه...چتوشده؟؟؟شب شد؟برق رفت؟
_مرتیکه ی بی چشم ورو...بیرون ازخدمت که واقعیش کنج دلت بود....حالام بدلشو چپوندی توبغلت؟
باورکن زنت بودانقدرسفت بغلش نمیکردی....بروگمشو....نبینمت.. ..4ماه که اضافه خدمت خوردی آدم میشی...
حالا منومیگی هم گیج توسری که خورده بودم بودم هم خندم گرفته بود...چی میخواستم چی شد....
همین لحظه شهاب باعصبانیت بلندشد یه دونه توسری ازهمونا که آرش گفت رییسشون بهش زده داد نوش جان کنه بعدشم زوری بردش بیرون....منم فضول...رفتم ببینم دارن چیکارمیکنن...
شهاب یه چیزی روآروم به آرش گفت....
آرش اول با بهت بعد باچشایی که خنده توش موج میزد داشت بهش نگاه میکرد....
شهاب عصبانی ولی محکم یه چیزی روتکرارکرد...
آرش هنوزمیخندید...شهاب هنوز داشت حرف میزد....
یهو خنده ازلبای آرش جمع شد....معلومه چیز خوبی نشنیده...
اولش ناباورانه بعدش باخشم داد زد شهاب....میفهمی چی میگی؟
شهاب دستشوگذاشت روی دهن آرش...مضطرب به من نگاه کرد...خنده ای الکی کرد که منو بیشتر ترسوند...
خدایا؟؟؟؟یعنی چی شده....متنفرم ازبودن توی بیخبری....داشتم میمردم....ترس...نگرانی...همه حسای بد توی دنیا هوارشد روسرم...نمیخوام...حداقل حالا نمیخوام خبر بدی بشنوم....
شهاب همچنان با ترس بهم نگاه میکرد....خوب یادمه...اون لبخندتلخ شهاب....تقلاکردن آرش برای رهایی ازدستای قدرتمند شهاب...جمع مهمونا که بیشتربه خاطر فضولی به شهاب وآرش پیوستن...گریه های بی وقفه آرش....
همه وهمه خبرازاتفاقی میدادکه منو میترسوند....

ازخدام بود اینا الان بیان بگن این یه شوخی مسخره لوس حیلی بی مزه بود که ماخواستیم شبتوکوفتت کنیم...هرچنداگه هروقت دیگه ای بود من جفت پا میرفتم توکلیه آرش اینا ولی تواین شرایط فقط ماچش میکردم که دلشورم الکی بوده واتفاق بدی نیافتاده باشه....
کم کم همه ازدور شهاب کنار رفتن ولی آرش هنوز بی تابی میکرد....شهاب داشت چیزی روتوضیح میداد توچشماش عجز....ناتوانی...خواهش...بود ولی عشق نبود.....عشق یه لحظه هم ازچشماش بیرون نمیرفت ولی حالا بی عشق بهم نگاه میکرد بایه جوراحساس ترحم....نه...من ترحم دوست ندارم...من عشق میخوام...
انگارمسخ شده ها پشت پنجره روی یه مبل پشت به بقیه نشسته بودم .مهم نبود میخواستم برم پیش شهاب لازم باشه التماسش کنم بهم بگه چی شده...ولی قدرت تکون خوردن نداشتم...شهاب دست آرشو گرفت وکشون کشون بردش بیرون...آخرین لحظه شهاب یه نگاه بهم انداخت وبعد....رفت...
کجارفتی؟چراتنها؟مگه نمیگفتی دوسم داری؟پس چراتنها میذاری؟نرو...شهاب تنهایی رودوست ندارم....
نرو تودیگه جاپای کامران نذار...نذار توگورستان قلبم یه قبرم واسه توومحبتت بذارم...قبول دارم عشقتونپذیرفتم ولی تشنه ام....تشنه محبتت....سیرابم کن....نروکه من تنها میشم....شهـــــــــــــــــ ــــــــاب...


ساکت بودم...مات....هضم این موضوع برام سخت بود.... شهاب هنوز داشت صحبت میکرد....
_ببین مهم نیست....من هرکاری بتونم میکنم....ولی تونباید برگردی اونجا....نمیخوام....بخدااینا همه ازعشقه...بفهم خانومی....
خانومی؟چرا نمیتونم درکت کنم شهاب...من؟نیام؟اونم واسه عیادت ازتمام زندگیم؟شهاب به من میگی نیام دیدن کامرانم؟ کامرانی که درخفا جونمو واسش میدادم ولی توی روش جز لجبازی وشیطنت هیچ بودم؟کامرانی که تو تمام خوابامن بود؟هم بازی بچگیام؟کسی که چشم بسته قبول میکردم نازشوبخرم؟من که نازکسی برام مثل عشوه خرکی بود؟نازکردن نداشت....یه پسر مغرور که فقط میتونست اشکمو دربیاره....پس چرا بازم دوسش داشتم؟ چون جلوپسراازم حمایت میکرد؟چون توچشماش برقی رومیدیدم که توچشمای هیچکس نبود؟
باز صدای شهاب نذاشت بهش فکر کنم....
_ببین عزیزم...من میرم میبینمش بهت خبرمیدم...خب؟توکه نمیتونی بااین قیافه بری پیشش...کسی الان تورونمیشناسه....بااین قیافه مثل مرده متحرک شدی...بفهم خانومی....نمیشه....خب؟
نه من نمیتونم...نمیتونم نبینمش...الان منتظرمه.حتما چشم براهمه....اون هروئقت مریض میشد تا میشنیدم میرفتم پیشش...تنهاش نمیذاشتم...من به خاطر اون یاد گرفتم سوپ درست کنم...که زودتر خوب بشه... نه... اون الان منتظره...تا سوپ نخوره خوب نمیشه....
_گوش کن...اون الانم توی وضعیتی نیست که ببینیش...برات خوب نیست...چرا یکم به فکر من نیستی دختر؟
چرا نمیتونم به حرفات گوش بدم؟چرا تا میام راحت شم باز پیداش میشه؟؟؟؟