اصن من باشماقهرم....بابازبونم مو درآورد بس گفتم نقدبذارین...اماجزچندتا دوسی خوب هیشکی واسم نقد نمیذاره....
این دکمه تشکراو+این خوشملا دکوری نیستا... اینا روگذاشتن شمادل منو خوش کنین من انگیزه داشته باشم ادامه بدم...پس زود تند سریع برین اینا رو بزنین بعدش بیاین رمانو بخونین...
خواندن رمان بدون نوشتن نقد ممنوع...حتی شما دوست عزیز...
_باخنده گفتم بابادست ازچل بازیات بردار...شهاب دیشب گوشه اتاقم خوابیده بوده...منم صبح دیدمش...زودبیا بریم صبحانه بخورکه باید راه بیفتیم....
_هان...میگم...حالامنو بگو چه فکرایی که نکردم....
بادستم محکم زدم پشت سرش که گفت
_آخ...باباخوبه فقط فکرکردم...حالا اگه به زبون میاوردم چجوری میزدی منو؟؟؟؟
_اونموقع دیگه زندت نمیذاشتم....
_غلط کردم...اصلا من فکرکردن بلدنیستم...خب عشقشی عشقش کشیده تواتاق عشقش عشقولانه بخوابه...
_وای...سرسام گرفتم آرش...بروصورتتو بشورباید زودتر راه بیفتیم...
_پس من میرم صورتمو عشقولانه بشورم تاشمام عشقولانه غذابخورین منم دنبال عشقم باشم که مثل شماعشق توعشق بشم نفهمم چی چی گفتم....
_توهرکاری میخوای بکن...فقط زودباش که دیره...
بازدهنشوبازکردکه یه چیزی بگه که دستمو گذاشتم جلودهنش...بردمش پرتش کردم تودستشویی ودروهم بستم...
_رها خانوم؟؟؟غذاکه حاضره...ساکا که توماشینه...خودتم که حاضری...لباسای من وآرشم که حاضره... پس توکی بیدارشدی؟؟؟
_من ساعت6 بیدارشدم...بده؟؟؟
_نه...فقط توبایداستراحت کنی...آخه....
_حرفشم نزن...من خوب خوبم....
_خداکنه...وایی....مردم ازگشنگی...
_خب بیا بخورمجبورت که نکردم انقدر فک بزنی...
بعدازصبحانه هممون راه افتادیم به سمت جایی که ویلای اون دوست شهاب بود که اسمشو نمیدونم....
توراه آرش انقدرخندوندمون که نفهمیدیم کی رسیدیم...چه جای باحالی بود...واقعا اگه نمیومدم خودمو نمیبخشیدم...مرسی آرش که نذاشتی بمونم خونه...
خونه خیلی بزرگ وزیبایی بود...ازسنگ سفید ساخته بودنش...چهار تا پله بزرگ میخورد تابه صبحانه خوری بزرگی برسه..توی صبحانه خوری میز بزرگی با6_7تاصندلی راحتی بود...

ازپشت خونه صدای موج ودریا میومد که من عاشقشم... خداکنه داخل خونه هم همینجوری خوشمل باشه... تواین فکرابودم که دیدم 10-20 تاجوون ترگل ورگل دارن میان به سمتمون...

وای....یاخدا...اینهمه مهمون دعوت کردن که 5شب پیششون بمونن؟؟؟؟
واسه من که خیلی سخت بود...آخه من کی رومیشناسم؟؟؟خداییش یه لحظه پشیمون شدم که اومده بودم...
همینجوری درحال تفکر بودم....(چقدر متفکرم....حال میکنی؟؟؟)وقت نبود یکی یکی شونو برانداز کنم.... نمیشد که دوساعت وایستم زل بزنم به یارو آنالیزش کنم که...
شهاب یکی یکی همه رو معرفی کرد...منم که اونهمه اسم توخاطرم نمیموند....مجبوری فقط سلام ویاشایدم یه خوش وبش ساده...بعضیا خشک وسرد به نظرم میومدن وبعضیا خیلی خونگرم ومهربون....
یکی ازاون دخملا که کشف کردم ایرانیه...ازاون خونگرما بودا... مثل خودم شروشیطون...
اسمش دنا بود...خیلی بامزه بود...چشماش قهوه ای روشن بود باابروهای مشکی... صورت سفیدش هم خیلی باحال با لب قرمز خوشگلش جور بود...من و دنا توی یه اتاق بودیم...به خواسته من که البته دنا هم ازاین پیشنهاد استقبال کرد...باهم به اتاق رفتیم...خیلی خوشحال بودم که باوجود دنا تنها نیستم...مخصوصا که اونم مثل من فضول بود وشر وشیطون....یکم که حرف زدیم اون انگارکه حس کرده باشه زیادی خسته هستم ازم خواست یکم بخوابم منم ازخداخواسته....
کسی داشت تکونم میداد....هنوزخوابم میومد...به زحمت یکی ازچشمامو بازکردم....وا؟دناست... مگه خودش نگفت بخوابم؟؟؟پس چرا مزاحم شدی؟؟؟؟
_هان؟؟؟چیه؟؟؟
_میدونی الان4ساعته خوابی؟؟؟چندساله نخوابیدی؟؟؟؟
_نه....وای...ولی من هنوزخوابم میاد...
_خرسم انقدر نمیخوابه...پاشو میخوایم بریم دریا....
تا اسم دریا روشنیدم بیخیال خواب شدم ورکورد شکوندم ودرعرض7دقیقه حاضرشدم....
یه لباس پوشیده ساده ولی خوشگل بود...یادمه باکامران اینوخریدم....وای...بازم کامران....
چرا ولم نمیکنی؟؟؟چراهمیشه فقط تو توی فکر منی؟؟؟رهام کن....ازت خسته ام....

میریم که داشته باشیم پست دوم امروزو....
بااینکه یاد کامران اعصابمو بهم ریخت ولی دوست نداشتم شهاب ناراحت بشه...تواین مدت خیلی اذیت شده بود که مقصرشم فقط وفقط من بودم...یه نگاه دیگه توآینه به خودم انداختم وکلاه حصیری سفیدمو برداشتم...
مثل دختر بچه ها ازروی نردها سرخوردم پایین... وقتی رسیدم به پایین ازخجالت سرموانداختم پایین...همه پایین بودن ومنو تواون حالت دیده بودن...بدبختی من همینه دیگه....نمیتونم جلوخل بازیامو بگیرم... کامران همیشه ازدستم حرص میخورد...وای...بازم کامران؟؟؟؟
_رها تونمیتونی دودقیقه آروم بگیری؟؟؟خداییش من موندم توکارخدا که چرا انرژی تو تموم نمیشه؟؟؟
_لوس نشو آرش...اینا که دیگه واسه تو عادی شده...از الانم به بقیه میگم...من نمیتونم جلو شیطنتامو بگیرم... هرکی ناراحته نگام نکنه خب....
(وا؟من چی گفتم؟؟؟ولش کن...خب باید بگم که بدونن...)بعد بایه پرش چهارتا پله آخرو که نرده نداشت پریدم که یه پام لغزید ونزدیک بود باکمر بخورم زمین....
چشمامو بستم ومنتظر خوردشدن کمرم بودم....ولی اتفاقی نیفتاد....صدای شهابو شنیدم که گفت
_وای...خداروشکر....
یکی ازچشمامو باز کردم...میترسیدم مثل تام وجری تاچشمامو بازکنم پرت بشم پایین....
دیدم دوتا چشم خاکستری باترس ونگرانی وکمی هم شیطنت درفاصله 5سانتی صورتمه...
وا؟این کیه؟؟؟ یه دفعه گرفتم کجام...من توبغل اون که نمیدونم کیه بودم...دستاش دورکمرم بود...واسه اینکه خودشم پرت نشه یکم خم شده بود...سعی کردم تکون بخورم که منو سفت فشار داد به خودش وبا یه حرکت ازرو زمین بلندم کرد....رفت به سمت مبلایی که تو پذیرایی بود...نشست ومنو روی پاش گذاشت....خواستم بیام پایین که گفت_تکون نخور کوچولوخانوم....بذار ببینم.....
ودستشو جلوی اونهمه آدم روی بدنم کشید....حالم داشت بدمیشد... بایه حرکت از زیر دستش بیرون پریدم وبه سمت شهاب پرواز کردم....اونم سریع منو توی بغلش جا داد....
صورتش ازعصبانیت وحرص قرمز شده بود... منو بغل کرد وبا حالتی که سعی میکرد عصبانیتش توی لحنش اثر نذاره گفت_حمیدخان لاو دزدی نداشتیما...رها مال منه...کسی چپ بهش نگاه کنه چشماشوازکاسه درمیارم....
_حرفشم نزن آق شهاب...اینجا همه اجازه دارن باهرکی میخوان باشن....
_رها بگه....رها؟من یاحمید؟؟؟
میخواستم اذیتشون کنم....
_خب....اممممم...آرش...
آرش باتعجب برگشت وگفت_من؟؟؟
_خب اشتباه انتخاب کردم....متقاضیان صف بکشن....
اول همه با بهت به هم نگاه کردن ولی مثل اینکه میخواستن همکاری کنن همه صف گرفتن...منم با یه حالت جدی مثل سرگردا...هی جلوشون راه میرفتم ویکی یکی آنالیز میکردم...
شهابم همرام راه میومد وهی حرص میخورد...اوخی....چقدرخوشگل حرص میخوره....
رسیدم به آخرصف....یه چرخ زدم ودوباره قدم رو....
خداییش خیلی دوست داشتم واسه حرص دادن شهاب یکیشونو قبول کنم ولی خ0ب ترسیدم بعدش شر بشه....
_خب...من انتخاب کردم....
همه نگاه ها باتعجب به طرفم برگشت....شهاب که رنگ به رونداشت...بقیه هم هی خودشونوصاف وصوف میکردن...
_من شهاب خودمو میخوام...
پریدم بغلش ویه ماچ گنده ازروی لپش گرفتم....

خداییش خودمم توکارخودم موندم...این چه کاری بود؟؟؟؟دختره ی جلف...
نمیگی حالا اینا دربارت چه فکرایی که نمیکنن؟؟؟
بیخیال دیگه حالا که دیگه کاریه که شده.....سریع از شهاب جدا شدم....
تازه یادم افتاد از ساسکاتون تا اینجا که اسمش هنوز مجهوله سه روز راه بوده ومن به علت وجود شخص شخیص آرش یادم رفته بود براتون بگم چقدر بهم خوش گذشت...واقعا که شهاب خسته شد چون نه من ونه آرش حس رانندگی نداشتیم همش شهاب بیچاره پشت فرمون بود...ومن وآرش هم همش سربه سرش میذاشتیم.... بهش میگفتیم حالا تو سرویس مدرسه ی مایی وباید بااحتیاط بری و...
خلاصه دراین مدت که این جانب در فکروخیالات اضافی بودم....بچه ها تصمیم گرفته بودن برن کنار دریا ناهار بخورن...منم عغش دریا.....ازخداخواسته قبول کردم.....از سر ذوق لباسمم عوض نکرده بودم....
باآرش رفتم چون شهاب گفت بعدا میاد....همین که به دریا رسیدیم من بدون توجه به وجود بقیه دست آرشو گرفتم و دویدم به سمت دریا...آرش به زور دستشو ازدستم درآورد والا اونم خیس میشد...منم بعضی وقتا درجه خل بازیم میزنه بالاها....حالا چیکارکنم؟؟؟آبرو نمونده واسم...اصن ولش کن....چرا باید خودمو عذاب بدم؟؟؟؟
تواین فکرا بودم که دیدم تا کمر توی آبم...وبی توجه به بقیه دارم میرم جلو.... آرش تازانو توآب بود...داد میزد وازم میخواست جلوتر نرم....ولی مگه من گوش میدادم؟؟؟باخودم گفتم یکم دیگه میرم جلو وبرمیگردم....ولی اولین قدمی که برداشتم یه موج بزرگ اومد ومنو به زیر آب هل داد...صدای جیغ مانند آرش توی گوشم بود ولی گویا ازفرسنگها دورتر به گوش میرسید...من شنا بلد بودم ولی ازترس قدرت هیچ کاری رانداشتم...من پایین وپاین ترمیرفتم اما برای نجات دادن زندگیم کاری نمیکردم...توی اون دقایق مرگبار آخرین چیزی راکه درذهنم ثبت کردم موج دیگری بود وبعدازآن جابه جا شدن بدن ناتوانم توسط آن....
توی یک دشت سرسبزمیدویدم....کامران پشت سرم بود...داشت میومد به طرفم ولی من ناخودآگاه ازش دورمیشدم...بعدش ایستادم.....به پشت سرم نگاه کردم...ژیلا دست کامرانو گرفته بود وبه زور میبردش.... کامران یه لحظه برگشت...توچشماش نگرانی....ترس...پشیمونی....همه چی بود...بلندگفت ببخش رهایی....و باژیلا رفت...دویدم طرفش ولی دیگه نبود...بایه جیغ بنفش ازخواب پریدم....هنوزگیج خواب بودم...موقعیتمو درک نمیکردم...بی وقفه کامرانو صدامیزدم وبه ژیلا فحش میدادم...تویه لحظه همه چیز یادم اومد واولین کسی روکه صدازدم...پیشم نشسته بود وبا ته ریشی که داشت زیبا ترازقبل شده بود...توچشماش نگرانی بود...نگرانی وعشق...شهاب....شهابی که میخواست جای کامرانو برام پر کنه....وفقط وفقط منتظر من بود...نه ژیلایی درکار بود نه کامرانی...فقط من بودم وشهاب...کاش بتونم عشق کامرانو فراموش کنم....اون که رفته...بایکی دیگه خوشه... من چی میشدم؟؟؟براش مهم بود؟؟؟اصلا رها واسه کی مهمه؟؟؟بادیدن شهاب آرامش گرفتم خواستم بلند شم ولی نتونستم....آروم آروم چشمامم بسته شد...