سابی دیرم شده بود...
چشمم مدام به عقربه های ساعتم بود و زمانی که به سزعت داشت از دست میرفت...
امروز اولین جلسه ملاقات من و موکلم بود و سومین پرونده جدی که تواین هشت ماهه داشتم و حالا حسابی ...واقعا حسابی دیر کرده بودم ...
ادم خرافاتی نیستم اما از صبح که چشم باز کرده بودم پشت سرهم بد می اوردم ...


اولین چیزی که صبح پلکهام رو از هم باز کردم و دیدم ترک طولانی سقف اتاق خوابم بود که از این سر اتاق تا اون سر کشیده شده بود و درست مثل گذشته و حالم تو زندگیم یک مرز ایجاد کرده بود ...
مرزی که نگار امروز رو از نگار 4-5 سال پیش متمایز میکرد....
دلم نمیخواست بلند شم ...دوست داشتم تا ظهر تو تخت دراز بکشم و بعد بلند شم و یه چیزی حاضری بخورم و تا عصر برم تو خیابونها بگردم و شب خسته و داغون بیام یه فیلم تکراری اما خنده دار ببینم و همونجا پای تلوزیون بخوابم!
نمیدونم چرا اینجوری شده بودم ...چرا اینقدر پوچ؟!!!!!
یه زمانی خدای انرژی بودم نه شب خواب داشتم نه روز ...همیشه در حال جنب و جوش و از دیوار راست بالا رفتن بودم!

شرترین عضو خونه و شیطون ترین دانش اموز مدرسه و حتی تو دوران دانشجویی هم استادها و بچه ها از دست زبون و متلک ها و اداهای من آسایش نداشتند
یادمه سال سوم دبیرستان بودم ...یه چند باری سر کل کل با بچه ها و لجبازی با ناظم مدرسه که خیلی خانوم سخت گیری بود نرفتم سر کلاس و به جاش میرفتم پشت حیاط مدرسه و برای خودم حال میکردم
وقتی اخر سال رسید و دیدم ناظممون حسابی پا پی غیبت های غیر موجه بچه ها شده تازه به خودم امدم ...یهر وز ظهر موندم مدرسهس و منتظر شدم تا همه برن خونه حت یابدار چی مدرسه هم رفت...
اون موقع بود که رفتم تو دفتر و سراغ دفتر حضور و غیاب ها و چند دقیقه بعد دیگه دفتری نبود که از روش بشه ثابت کرد من یکهفته تمام به جای سرکلاس نشستن تو حیاط پشتی مدرسه برای خودم منچ و مارپله بازی میکردم ...

هنوز چشمم به ترک سقف اتاقم بود و فکرم پی حساب کتاب اینکه چقدر خرجش تعمیرش میشه؟
و اینکه چطور تا امروز متوجه اش نشده ام ؟!
خلاصه صبحانه نخوره پرونده رو زدم زیر بغلم و از خونه زدم بیرون ...
ساعت 8:30بود و من راس ساعت 10 باید خودم رو به زندان میرسوندم
وقتی خواستم در رو قفل کنم کلید تو قفل نچرخید و منم که نمیخواستم یک کلید روم رو کم کنه نامردی نکردم و با هر همه زوری که داشتم کلید رو تو قفل چرخوندم که نتیجه اش واضح بود...
کلید تو قفل شکست!!!!
از حرصم چند تا بدو بیراه نثار خودم و قفل و صدالبته کلید کردم و رفتم سراغ اسانسور
اما مثل اینکه واقعا امروز . روز من نبود ...
اسانسور طبقه همکف مونده بود و بالا نمی امد و من باید 6 طبقه رو از پله پائین میرفتم!
هنوز به طبقه سوم نرسیده بودم که پام پیچ خورد و پاشنه کفشم که شل شده بودم شل تر شد!!!
دیگه فقط میخواستم بشینم و یه دل سیر گریه کنم ...
- امروز چه مرگته نگار؟!
روی پله نشستم و پرونده رو گذاشتم رو ی زانوهام و یک نفس عمیق کشیدم و اروم با خودم زمزمه وار گفتم
- نه امروز هیچ فرقی با بقیه روزهای خبو قبلم نداره ...
اما یه صدایی بلافاصله ته دلم به طعنه گفت
روزهای خوب قبل؟!!!منظورت چیه خوش خیال؟ تو خیلی وقته که دیگه روز خوبی نداشتی !
حوصله نشخوار خاطرات گذشته ام رو نداشتم ...مجال جلو تر رفتن رو رو به ذهنم ندادم ...پرونده هومن اهرابی رو رو برداشتم و با سرعت بیشتری از پله پائین امدم ...سعی میکردم که وزنم رو سر پنجه هام بندازم تا فشار کمتری روی پاشنه کفشم وارد بشه و منو تا عصر که برمیگردم بکشونه...

خدا روشکر جلو ی اولین تاکسی که گرفتم سوارم کرد و اینجا دیگه بد نیاوردم ....اما....
اما این خوشی کوتاه مدت خیلی زود تموم شد و حالا من تو ترافیکی که هیچ امیدی به تموم شدنش نبود گیر افتاده بودم و ساعت 10:1 دقیقه بود..

صدای بلند رادیو مثل پتک تو سرم صدا میداد ...ناخن هام رو تو چرم کیف فرو کردم و پشت سرهم زیر لب شروع کردم به صلوات فرستادن تا شاید خدا رحم کنه ...اما مگه اینکه معجزه میشد و من از این ترافیک خلاص میشدم ...
صدای دلنشین و اشنایی از تلمبار خاطرات کهنه و نخ نما شده قلبم تو سرم پیچید: نگار اگه خواستی یه روزی بهم کادو بدی ساعت برنارد رو لطفا بگیر!
و من الان چقدر به اون ساعت احتیاج داشتم ...نه برای اینکه منو به موقع به جلسه ام برسونه برای اینکه زمان رو نگه میداشتم و هیچ وقت اون رو ازدست نمیدادم ...و الان تو این سرماو تنهایی اسیر نمیشدم!
تنهایی که به خاطر اون بهش محکوم شده بودم و حالا با ناپدید شدنش نه اره پس داشتم ونه راه پیش...
کاش حداقل میشد بفهمم چی شد..کجا رفت...چه بلایی سرش امد...اینجوری تحمل این شرایط به مراتب راحت تر بود...
تحمل این جهنم ناخواسته خارج از توان من بود...

****
ساعت 10:23 دقیقه بود که از تاکسی پیاده شدم و نفهمیدم چطور خودمو رسوندم داخل ساختمون کارتم رو جلوتر از خودم گرفته بودم و به نگهبانها نشون میدادم که مانعم نشن و تو ثانیه هایی که داشتن به سرعت از دست میرفتن تا تبدیل به دقیقه بشن جلو بیفتم
یادم نمیاد تا به امروز به این سرعت تو عمرم دویده باشم
دفتر ملاقات طبقه سوم بود و باید دو طبقه دیگه میرفتم ....یک دستم به میله راه پله ها بود و ست دیگه ام پرونده و کیف سنگینم که به تنهایی با دو تا دستم باید بلندش میکردم ...
بالاخره رسیدم ...انگار که بزرگترین فتح قرن رو به دست اورده بودم!
لبخندی که نمیدونم چقدر از صورتم رو میپوشوند روی لبم نشست ...نفس راحتی کشیدم و سعی کردم این دم اخری یکم حفظ ظاهر کنم!
کیفم رو دادم اون دستم و همینکه پام رو بلند کردم که آخرین پله رو هم رد کنم نمیدونم چی رفت زیر پاشنه ام که سر خوردم و خودم و پرونده و کیفم پخش زمین شدیم!!
صدای اخم تو سالن بدجوری پیچید ...نگهبان جلوی در که سرباز نسبتا جوونی بود زود امد جلو و پرسید : خانوم خوبید؟
کچ پام ذوق ذوق میکرد اما به روی خودم نیاوردم و زودی خودم رو جمع جور کردم و سرم رو تکون دادم که یعنی اره خوبم ...اونم تند تند کاغذهام رو جمع کرد و داد دستم ...
خواستم دوباره راه بیفتم که تازه فهمیدم چه بلایی سر پاشنه کفشم امده!
بالاخره شکست ..اونم درست تو چه موقعتی !
دیگه واقعا قاطی کرده بودم ...اخه امروز چرا اینجور یدشه بود ...انگار از زمین و زمان داشت برام میرسید ...و قرار بود که بد بیارم ...
از خودم و را رفتنم خجالت میکشیدم ...دلم میخواست اب بشم و برم تو زمین ...اما چاره چی بود؟!
همینجوری لنگون لنگون رفتم جلو و همون سرباز جوون در رو برام باز کرد...
فضای اناق خیلی روشن نبود ...اولین چیزی که خودنمایی میکرد سر تراشیده مردی بود که روی میز وسط اتاق گذاشته بود و بی توجه به من حتی یه تکون هم نخورده بود !
با سرفه ای سینه ام رو صاف کردم که اگه بعد اونهمه سر و صدا هنوز متوجه حضور من نشده به خودش بیاد ...اما انگار نه انگار!
راستش کمی مستاصل شدم ...و اعتماد به نفسم رو از دست دادم ...مخصوصا که از صبح همش مستفیض شده بودم و از چپ و رات بلا به سرم می امد ...
به خودم گفتم : اهمیت نده ...محکم باش ..اما حقیقتش محکم بودن یکم با اون پاشنه شکسته و لنگ زدن موقع راه رفتن خنده دار بود !
با مصبیت خودم رو به صندلی رسوندم و با یک دست اونو روی موزائیک های کف اتاق کشیدم صدای قژ قژ بدی تو اتاق پیچید و با اینکه موهای تنم سیخ شد اما از عمد محکم کشیدم تا شاید به خودش بیاد اما....
مونده بودم که دیگه چی کار باید بکنم ...
نکنه اشکال از امروز بود ...نکنه طلسمم کرده بودن...خدایا چرا اینقدر احمق شده بودم....
یک ان ارزو کردم چشمامو ببندم و خودمو تو تختم تو اتاق خودم ببینم و بیتونم این روز طلسم شده رو از اول شروع کنم...کاش میشد ..کاش....دوباره صدشا رو از پستوی خاطرات قدیمم به یاد اوردم که بهم یه روزی گفته بود: اگه یک روزی مسابقه خوش خواب ترین ها برگزار بشه نگار من اول میشه!
نگار به جای بستن چشمات بیدار باش و تو بیداری با هشون روبه رو شو ...وقتی چشمات بسته است کار دشمنت خیلی اسون تره!با یه ضربه کارت رو میسازه!
و واقعا هم که کارم رو ساخته بود....
اما منکه هر وقت با اونبودم چشمام باز باز بود...یا شاید هم خیال میکردم که بازند ...
.شایدهمیشه خواب بودم و خیال میکردم که بیدارم!
دندون هام ر و محکم رو ی هم فشار دادم و خودمو رو از اون کابوس بی انتها بیرون کشیدم...می دونستم اگه بهش مجال جولان دادن بدم دیگه رهام نیمکنه ...
بایک حرکن سریع و کاملا عصبی پوشه رو باز کردم و با کاغذهایی که یادداشت کرده بودم خودمو رو سرگرم کردم ...
میخواستم ذهنم رو منحرف کنم ...میدیدم که دستهام داره میلرزه اما سعی میکردم که اهمیت ندم ...
دیدن عکس های صحنه ی قتل و جنازه خون الود مقتول که یه زن جوون بود و آلت قتاله هم شد مزید بر علت و حالم رو بدتر کرد...
برای هزارمین بار از خودم پرسیدم چرا این رشته رو انتخاب کردم ...اصلا من اینجا چی کار میکنم؟
رشته وشغلی که هم برای جسم و سلامتی ام ضرر داشت و هم برای روح و روان زخم خورده ام؟!
شاید بخاطر همین مسله و توصیه دکترم بود که پرونده هام رو گلچین میکردم و خودم رو وارد هر ماجرایی نمیکردم ...
اما این پرونده با همه فرق میکرد...این یکی مثل بقیه نبود..نمیدونم چرا اما از همون اول یه حس خاصی بهش داشتم...
چرا سعی نکرده بودم این یکی رو هم مثل بقیه ازش فرار کنم؟
من رو چه به قتل و متهم به قاچاق!
هومن اهرابی ...متولد23 اذر ..31 ساله دارای مدرک کارشناسی ارشد میکروب شناسی ...مجرد ...
سابقه کار در یکی از ازمایشگاه های خصوصی...
یکم تحلیل کردن موقعیت این مرد و جرم یکه مرتکبش شده بود برام سخت بود...نمیتوسنتم بفهمممش...
یه بار دیگه به جنازه مقتول نگاه کردم و سعی کردم حدس بزنم چندساله است به زحمت به 24 میرسید ...
پروندهر و بستم و دستهامر و روش قلاب کردم ...زمان داشت به سرعت از دست میرفت و همینقدر عقب افتادن از کارم برای امروز کافی بود...
خیلی آروم و شمرده گفتم :بسیار خب فکر میکنم دیگه وقتشه که شروع کنیم !
ما باز هم همون روال قبل ادامه داشت
- آقای اهرابی؟
- شاید بهتره من شروع کنم ...نمیدونم چقدر اطلاع دارید...خب من نگار رهنما وکیل شما که از طرف...
انگار که جمله ام معجزه کرده باشه هنوز حرفم تموم نشده بود که مرد تکانی ورد و سرش رو بالا اورد
و مستقیم به چشمام خیره شد !
همینکه چشمام تو نگاهش قفل شد حس کردم جریان فشار قوی برق بهم وصل شده!
شاید حتی بگم نفس تو سینه ام گیر کرد و درد بد و آشنایی بعد از چند ماه دوباره تو سینه ام پیچید!
درد ی که یاد اور روزهای تلخ گذشته و اون بیماری قدیم بود ...
دستم روی سینه ام رفت و صدای اشنایی تو سرم تقریبا فریاد زد: این یک کابوس!!!!

شاید تو زندگی اسم خیلی چیزها و بشه کابوس گذاشت ...
مرگ عزیزانمون ..مریضی های جور واجور ...از دست دادن یه شبه مال و منال و دارایی که با هزار جور جون کندن در طول یک مر جمع میکنیم و .....خیلی چیزها...خیلی...
اما اصلی ترین کابو همه زندگی من که تا اخر عمرم باهام میمونه نه تنهایی و غربتی بود که چند سال بود گریبان گیرم شده بود و نه دردی که هرزگاهی سراغم می امد و زمین و زمان رو جلو چشمام تار میکرد...ونه حتی از دست دادن همه اون چیزهایی که داشتم و با بالا و پائین رفتن شاخص بورس از دست رفت و محو شد ! انگار نه انگار که از اول بوده...
تنها کابوس که زندگی من اون بود ....
اونو چشم های میشی رنگش که هیچ وقت درست نفهیمدم چه رنگی....سبز یا عسلی؟!
چشمایی که از همون نیمه شب تاریک و سرد زمستونی که دیدمش سایه انداخت رو زندگیم!!!!!
آرش....
مردی که شد کابوس لحظه لحظه زندگی من !
خاطرات ریز و درشت یکه مدتها بود کنج قلبم محبوسشون کرده بودم و قفل اهنی بزرگی سرش زده بودم یکهو مثل برق از جلو چشمم رد شد و من موندم زیر اوار برگشتنشون ....
آرش و حسام !
دو تا دوست ...دو تا رفیق یا شاید بهتر بشه گفت دو تا بردار!
برادرهایی که زندگی من رو نابود کردند ....
و حالا حسام اینجا به عنوان متهم رو به روی من نشسته بود و قرار بود من وکیلش باشم ....
5 سال بود که از هیچکدومشون خبری نداشتم
درست بعد از اون اتفاق کذایی تو اون روز لعنتی که طومار زندگی من رو در هم پیچید و سرنوشت و تقدیری که فکر میکردم دست خودمه و دارم اونجوری که خودم دلم میخواد جلو میبرمش رو جوری تغییر داد که دیگه به هیچ نحوی قابل برگردوندن به روز اولش نبود!
من شدم اینی که الانم و اون ناپدید شد !

نمیدونم چقدر گذشت ...1 ساعت...2 ساعت...3ساعت...یاشاید تمام ظهر رو به همون حالت به حسام خیره موندم ....
به حسام یا هومن؟!
یکدفعه با این سوال به خودم امدم ...
اون واقعا کی بود ...حسام یا هومن؟
با تردید لبهای بهم چسبیده ام رو از هم باز کردم و گفتم: حسام؟ خودتی ؟
جوابم فقط یه لبخند بود یا چیزی شبیه یه لبخند!
از خودم پرسیدم : این یعنی چی ؟ یعنی اره یا نه؟
انتظارم خیل طولانی نشد ...صداش سرد و خسته تو اتاق طنین انداز شد
- دنیای کوچیکیه نگار مگه نه؟
نمیدونستم چه جوابی بهش بدم...یعنی واقعا دنیای کوچیکیه؟!
اگه اره پس چا هر چی این در و اون در زدم تا یه نشون و ردی از آرش پیدا کنم نشد! و اگه نه من و حسام اینجا و امروز بعد از 5 سال روبه روی هم چی کار میکردیم ؟!
شاید واقعا وقتش رسیده بود تا بفهمم چرا محکوم به این جهنم شدم و اخر کارم چیه؟!
- خیلی فرق نکردی هنوز هم همون شکلی موندی
نگاهم بدون اینکه بخوام رنگ تحقیر به خودش گرفت و با پوزخند جواب دادم: کجاش رو دیدی وضع روح ام از قیافه امم بهتره !
- همیشه از اعتماد به نفست خوشش می امد
- می امد؟! یعنی دیگه نمی اد؟!
از سوالم جا خورد ..مکثی کرد و روش رو ازم برگردوند و اروم گفت: منم مثل تو ازش بیخبرم ...
-انتظار ندرای که باور کنم... شما دو تا همیشه دم تون بهم وصل بود ....سر اون قضیه هم دوتایی با هم گم و گور شدین !
لابد اونم الان مثل تو پشت یه میز تو همین شکل و شمایل نشسته و زل زده به وکیلی که قراره از هچلی که خودش با حماقت مثل نزدنی اش برای خودش ساخته خلاصش کنه ....اما حساب یک جایی رو نکردین ...اونم اینکه اینجا خبری از حقه و کلک و زبون بازی نیست ....شما دوتا هر چقدر هم ادعاتون بشه در برابر فرشته عدالت که کوره هیچی این ....خاصیت اینجا کور بودن ادمهاشه !
- نگار بس کن خواهش میکنم!
دهنم رو باز کردم که باز جوابشو بدم و زبانه هایی که در وجودم شعله میکشید رو داشت بدجوری میسوزوندم رو به جون اونم بندازم اما نمیدونم چرا ...چی شد که نتونستم!
چشمام رو بستم و بلند و پشت سرهم چند تا نفس بلند کشیدم...اما فضای تنگ و خفه اتاق اجازه باز شدن راه تنفسم رو نمیداد...درد همه وجودم رو گرفته بود و از شدت اش بازوی چپم سنگین شده بود و حتی نمیتوسنتم بلندش کنم!
صدای اروم و تقریبا زمزمه وارش باعث شد چشمام رو باز کنم:باورکن ...باور کن که من نمیدونم چی به سرش امده ..منم مثل تو بیخبرم...نمیدونم چی شد که این شد...
- منو احمق فرض نکن ...تحمل این یکی رو دیگه ندارم ...
- خیلی حرفها دارم که برات بگم ...از اون روزها ..از این 5 سال ...از خودم...از بلاهایی که سرم امده ...ا زاینکه چرا اینجام...و از....
با ترید ادامه داد: آرش
- بعد 5 سال چی داری که بگی؟! چی میخوای بگی ؟ اصلا روت میشه ؟ کاش جای تو اون اینجا نشسته بود و میتونستم عقده این همه سال رو سرش خالی کنم ...و بهش میگفتم اینه جواب محبت ها و از خود گذشتگی های من ؟اینه جواب فداکاری های من ؟! این بوداونهمه وعده و وعیدی که میداد ؟!
- نگار تو هیچی نمیدونی....هیچی!
- همتون همیشه همینو میگین ...همیشه برای فرار بهترین راهه و جالب اینکه هیچ وقت هم زمان گفتن نمی رسه!
- اگه تو تحملش رو داشته باشی زمانش رسید ه!
- واقعا؟
به جای جواب جدی نگاهم کرد از چشماش میخوندم که شوخی نداره ...حسی غریب در وجودم بیدار شده ...یک چیزی شبیه شادی که نمیدونی شادیه واقعا یا غم!
مثل وجودی که اسیر هزار توی تاریک شده و بهش امید روشن شدن و جرقه ای هرچند کوتاه و کم نور رو میدن!
- بهتره از اینجا شروع کینم که تو واقعا کی هستی!
- همونیکه تو فکر میکنی!
- دست بردار من دیگه هیچ فکری نیمکنم...فقط یه حقایقی که ثابت بشن و به دلایل محکم و غیر قابل انکار اعتماد دارم ...
- تو میخوای حسام پارسا رو باور کنی یا هومن اهرابی؟
- اونیکه واقعا هست!
- حقیقت همیشه اون چیزی که جلوی چشمامون رژه میره نیست !
- فکر نمیکنم تو الان تو شرایطی باشی که بخوای منکر حقیقت بشی!
- اسم واقعی من هومنه...منکرش هم نیستم اما من اون زن رو نکشتم این حقیقته ...واقعیت یا هرچیزی که تو دایره المعارف تو همچین معنی میده!
- ثابت کن!
- دلیلی ندارم ...
- اسم واقعی اون چی بود؟
- همونی که بود و میدونی!
- باید باور کنم ؟
- باور کن!
صدای باز شدن در رشته مکالمه مون رو قطع کرد ...برگشتم و دیدم سربازی که کمکم کرده بود امده و داره به ساعت اشاره میکنه!
و معنی اش اینکه مدت زمانی که در اختیارم بوده تموم شده!
- چقدر زود!
بی اونکه بخواهم این حرف رو به زبون اورده بودم و حسام هم اروم در جواب گفت: آره
با تانی بلند شدم و وسایلم رو جمع کردم و به سمت در رفتم ...برای اخرین بار برگشتم و به یک بخش از گذشته ام که حالا حقیقی و و اقعی جلوم نشستته بود خیره شدم ...اونم داشت به من نگاه میکرد ...
- بازم می ایی؟
- باید بیام ..گفتم که من وکیل تو ام....
خندید...خنده ای که منو یاد اون مینداخت!
- دنیا رو ببین ...اونشب که برای اولین بار دیدمت و داشتم باهات کل کل میکردم و برای یه لحظه هم فکر نمیکردم که یه روزی تو میشی ناجی من!
- خیلی هم مطمن نباش!
- نیستم...مراقب خودت باش...
- فعلا
- منتظرتم!
سرم رو تکون دادم و از اتاق امدم بیرون ....هنوز هم باورم نیمشد ...هضم کردنش برام غیر ممکن بود!
دو تا سرباز حسام رو دست بند به دست از اتاق بیرون بردن..
با نگاه تعقیبش کردم اونم به من خیره شده بود ..نمیدونستم چی میخواد بهم بگه!
خیلی وقت بود که دیگه از نگاه ادمها چیزی نمیخوندم ...و اگه هم میخوندم باور نمیکردم!
دیگه به هیچ چیز و هیچ کس اعتماد نداشتم جز اونچیزهایی که براشون دلیلی وجود داشت!
داشتم فرو میرفتم ! داشتم تویک هزار توی تاریک و حشتناک فرو میرفتم ...
دوباره داشتم به اون روزها برمیگشتم ...روزهایی که با درد و رنج درطی این سالها سعی کرده بودم فراموش کنم و حالا میدیدم که فراموشی یک خیال باطله !
ذهنم میون هجوم بی مهابای خاطراتم قدرتی نداشت ...دلم میخواست بمیرم...واقعا میخواستم بمیرم ...
دوباره صداش رو شنیدم به همون واضحی که روزی در واقعیت بهم گفته بود : از این حرفهای مایوس کننده نزن .دوست داشتن که میدون جنگ نیست هر کی محبتش بیشتره اون برنده است

با یاداوری اونروز چشمهام سوخت و پر اشک شد ...حسرت روزهای از دست رفته و لحظه هایی که دیگه هیچوقت تکرار نمیشدن داشت خوردم میکرد...
داشتم میسوختم ....یک سوختن تدریجی و مداوم ....و درد اینجا بود که هیچ چیزی نبود تا باهاش این شعله هار و خاموش کنم!
شاید تنهاراه برای خاموش شدنشون خامشوی ابدی خودم بود!
از دور یه پل هوایی دیدم ...بی اختیار خندیدم ...یاد دیونه بازی هامون افتادم ...انگار که اسباب بازی بچگی هام رو دیده باشم لبخندم بیشتر شد ....به یاد اونروزها رفتم سمتش و پام رو روی اولین پله که گذاشتم انگاری که دریچه ی ورود به گذشته برام باز شده باشه ...
باورم شد که این بازی دوباره شروع شده ..شروع شده که این بار تا اخر بره و اینجوری نیمه تموم نمونه!


*****
شروع شروعش از یه نیمه شب بود ...
یک نیمه شب سر و زمستونی که 5 سال ازش میگذره!
من و چند نفر دیگه تو ایستگاه قطار شاهرود چمدونو ساک به دست منتظر قطار بودیم...قراربود قطار ساعت 11:30 برسه اما هنوز که تقریبا 12:15 رو هم رد کرده بودیم خبری نبود که نبود
هوا سر بود و سیستم گرمایشی سالن هم کفاف فضا رونمیکرد و در سالن هم که مدام باز وبسته میشد و هرچی هوای گرم بود گم میشد تو سوزی که تو همون فاصله وارد میشد!
یادمه 24 اسفند بود ....ساعت12:45 ...بالاخره قطار وارد ایستگاه شد و من و بقیه مسافرها سوار شدیم ...
همه جا تاریک و ساکت بود اما گرمای دلپذیری که داشت جبران اون تاریکی رو میکرد!
با خستگی و بدن کرخت شده از سرما با هزار جور زحمت و مکافات تک و تنها چمدون روتو راهرو باریک پشت سرم میکشیدم و دنبال کوپه ام میگشتم ....
داشتم میرفتم گرگان ...
بعد ورشکست شدن بابا و دود شدن یک شبه همه مال و منالمون بابا رفته بود گرگان تا با عمو دوباره از صفر شروع کنه ...بهار و ارمان و مامان هم باهاش رفته بودن و حالا من برای تعطیلات عید و البته برای اولین بار بعد اون اتفاق داشتم میرفتم اونجا...خونه عمو!
نمیدونستم چطوری باید رفتار کنم ....یعنی میتونستم همون نگار 6 ماه قبل باشم؟
یا نه باید با تغییر پیدا کردن شرایط بابا منم عوض میشدم؟
این سوال رو از وقتی وسایلم رو داشتم تو خوابگاه دانشگاه جمع میکردم هی از خودم میپرسیدم و هر بار هم جوابم همین بود
-
چرا باید فرق کنی؟ تو هنوز هم همون نگاری...همون دختر شیطون و بگو وبخند فامیل که وقتی حقوق قبول شد و رفت شاهرود همه فامیل تونستن یه نفس راحت از دستش بکشند....همون نگاری که میخواست افتخار مامان و بابا باشه ...درسته که دیگه ثروت قبل رو نداریم اما این دلیل نمیشه که شان و اعتبارمون هم دیگه نباشه ..این ما ادمهاییم که به خودمون ارزش و اعتبار میدیدم نه اسکناس های ریزو درشت !
-
تو همین فکرها بودم تا که بالاخره کوپه مورد نظر رو پیدا کردم ...با اینکهکلا ادم کم رویی نبودم امایکمی برام سخت بود اونوقت شب باقی مسافرهار و که حتما تا حالا خوابیده بودن رو بیدار کنم ...اما چاره چی بود ...نمیتونستم که تا خود صبح بیرون بمونم...

نفسم رو حبس کردم و اروم به در ضربه زدم ...اما خبر ی نشد
دوباره و اینبار یکم ضربه رو محکمتر زدم امابازم همون وضعع قبل!
دیگه خجالتم ریخته بود و این بار ضربه ام واقعا محکم و بلند بود ...یکی از مسافرها بیدار شد و در رو برام باز کرد ...و چند لحظه بعد هم یکی دسگه چراغ رو روشن کرد ...
نور چراغ مستقیم افتاد تو چشمام و بدجوری اذیتم کرد ...
دستم ر و گرفتم جلوی صورتم و با ناله گفتم...وای کورم کردی!
- بفرمائید
دستم رو پائین اوردم و به مرد جوونی که در روباز کرده بود و نگاهم میکرد خیره شدم...به چشمهای میشی رنگ تیرع اش که معلوم بود هنوز گیج خوابه و حسابی هم سرخ شده بودن ...
یکلحظه یادم رفت چکار داشتم که باز دوباره همو ن مرد گفت: امرتون؟!
زود خودم ر و جمع و جور کردم و همونجورکه خم میشدم چمدونم رو بیارم داخل گفتم:ببخشید بدخواب شدین قطار تاخیر داشت و الا زودتر میرسیدم ....بلیطم مال این کوپه است ...
-ایـــــــــــــــــــنجا؟ !!!!!

صدای زن مسنی ا ز اونطرفم امد برگشتم سمتش و با خستگی جواب دادم:بله
دوباره همون مرد گفت :فکر میکنم اشتباه کردین ...اینجا تکمیله!میبینین که همه خوابن البته بودن تا همین دو دقیقه پیش
گیج پرسیدم: یعنی چی؟
با اوقات تلخی گفت:یعین اینکه بلیطتون رو درست نگاه کنید خانوم محترم!
لحنش خیلی ناراحتمکرد ....با غیظ جواب دادم : نخیر اقا یعنی اینکه یکی اشتباهی جای منو گرفته ....بلیط من درسته واگن 3 کوپه 7 شماره22 ...درست همینجایی که خود شما نشستی!
مرد که دشات دراز میکشید و میخواست ملافه رو روی سرش بکشه با این حرفم صاف نشست و خندید ...حالا که تقریبا هوشیار شده بود خبری از رگه های سرخ رنگ تو چشماش نبود و چشمهای درشت و رنگی اش باشیطنت و غرور تو نگاهم قفل شده بود!
با دست موهای بهم ریخته اش رو صاف کرد و برگشت بالای سرش و با خنده گفت: حسام شوخی باحالی بود مگه نه؟
صدای بم ومردونه ای با خنده ای کش دار گفت: آرش نکنه کلک جدیده!؟
دیگه واقعا بهم برخورده بود...اخم کردم و جدی گفتم : شما دراین به من توهین میکنید
پسری که اسمش حسام بود سرش رو بلند کرد و گفت: مثل اینکه هرچی ما هیچی نمیگیم شما ول نمیکنی...عجب گیری افتادیما....ببین خانوم جون ما هممون بلیط داریم از همون اولش هم همه با هم سوار شیدم ...اونیکه اشتباهی امده شمایی ...حالا هم تلابیشتر از این زابراموننکردی برو کوپه خودت...خدا خیرت بده ...
درست صحبت کنید اقا
حسام صاف نشست و جدی و بلند گفت: اصلا کو این بلیطت ببینم ...
براتونواقعامتاسفم...با شما باید به زبون دیگه صحبت کرد
باریکلا ...مگه جز فارسی زبون دیگه ای هم بلدی...
نخیر ...میرم تا با زبون مسول قطار بیام باهاتون حرف بزنم
حتما این کار رو بکن!
منتظر باشید برمیگردم
بهتره زودتر برگدی چون خیلی خسته ام الانه است که خوابم ببره
انقدر عصبانی شده بودم که حد نداشت ...از شدت خشم دلم میخواست با چمدونم محکم بکوبم تو صورتش ....
در کوپه رو بهم کوبیدم و چمدون به دست رفتم دنبال مامور قطار
با اینکه خیلی خسته بودم اما انگار برای رو کم کردن اون پسره انرژِی مضاعفی پیدا کرده باشم و یادم رفته بود که دو شبه نخوابیدم !
وقتی بالاخره با کلی مکافات مسول سالن رو پیدا کردم و مشکلم رو براش تو ضیح دادم بلیط رو گرفت و چک کرد
ازچهر ه اش چیز درستی متوجه نشدم اما مثل اینکه مشکلی پیش امده بود!جلوتر از من راه افتاد سمت کوپه تو دلم حسابی دشاتم کیف میکردم که الان روی اون پسره کم میشه داشتم پیش خودم تصور میکردم چقدرقیافه اش دیدنی دقتی مسول قطار مجبورش میکنه وسایلش رو جمع کنه و بزنه به چاک...جالب ترین قسمتش هم این بود که باید تا اخر سفر حیرون و سرگردون تو راهرو برای خودش بچرخه!حقشه تا اون باشه دیگه حق یکی رو نخوره یک لیوان اب هم روشتو همین فکر و خیال ها بودم که مسول قطار در زد و داخل شد و منم با خوشحالی پشت سرش!تقیربا همه مسافرها بیدار شده بودن و کنجکاو فهمیدن اخر ماجرا اون پسر پررویه امده بود پائین کنار دوستش که اسمش ارش بود نشسته بود!هر دوشون زل زده بودن به مامور قطار که دشات بلطی ها رو با دقت بررسی میکرد

همینجوری منتظر بودم اما مثل اینکه قرار نبود اتفاق خاصی بیفتهمامور دوباره بلیط منو گرفت و چک اش مرد و عاقبت با چهره متفکری نگام کرد و گفت: نمیدونم چی بگم!همه چی درسته!حسام فوری از خدا خواسته راحت نشست و وگفت : عرض نکردم !گیج شده بودم : منظورتون چیه؟
-
والا چی بگم ؟حتما اشکال تو سیستم صدور بلیط بوده والا همه چی درسته
-
چی میخواین بگین؟...تکلیف من اینوقت شب چیه؟مسول قطار نگاهی به ارش و حسام کرد و با مکث جواب داد : اجازه بدید با ریس قطار صحبت کنم شما لطفا همراه من بیاین-این کارها چیه؟من بلیط درام شما موظفید در قبال بلیط من خدماتی که تعهدشون رو دادین رو انجام بدین -لطفا راوم باشین خانوم ...ما به مشکلتون رسیدگی میکنیم...- چه توقع هایی دراین اقا...اگه برای خانواده خودتون هم این مشکل پیش می امد همین توصیه رو میکردین؟!-مطمئن باشید که ما به مشکلتون رسیدیگی میکنیم ....لطفا با من بیایینمگه چاره ای دیگه ای هم دارم ؟فقط امیدوارم نخوائین تا خود گرگان منو از این سر قطار به اون سرش بکشونید!ماموره بیرون رفت و همونطور از مسافرها معذرت خواست منم که حسابی کنف شده بودم و تحمل نگاهای خیره اون جمع رو ندشاتم سرم رو انداختم پائین و چمدون به دست رفتم سمت در همونطوری که داشتم میرفتم زیر چشمی به اوت دوتا نگاه کردم که دیدم ارش یه چیزی دم گوش حسام گفت و اونم خندید و جواب داد: بشین سرجات...رابین هود بازی در نیار!دیگه صبر نکردم ...مغرور تر از اون چیزی بودم که ترحم یه مرد رو قبول کنم ...
ه خودم که میام میبینم جلوی در خونه ایستادم و دارم به کلید سازی که اوردم تا قفل در رو باز کنه نگاه میکنم
باورم نمیشه انگاری از خواب پریده باشم ...من کی رسیدم خونه؟کی رفتم دنبال کلید ساز؟چطوری که هیچی یادم نمیاد؟یعنی اینقدر غرق گذشته شده ام؟همون موقع در باز شد و منم منتظر نشدم که شاهد عوض کردن قفل باشم سریع وارد خونه کوچیک و نقلی ام شدم و یکراست رفتم سراغ تلفن...3 تا پیام داشتم دکمه رو فشار دادم و مقنعه ام رو انداختم رو مبل و پنجره های اشپز خونه ر و باز کردم و رفتم سراغ یخچال...از صبح که پا شده بودم تا الان که 4:30بود هیچی از گلوم پائین نرفته بود امابه جاش تا دلت بخواد خاطرات ریز و درشت نشخوار کرده بودم صدای پیغام ها رو واضح میشنیدم
-
الو نگار جون نیستی؟ یاسی ام ...دیگه خبری ازما نمیگیری؟ شدی تارک دنیا به خودت مربوطه اما بهت بگم ترک دوستان گناه کبیره است ...امدی یه زنگ بزن به ما ...راستی یادت امد که کدوم
-
یا سی ام ؟تو یخچال جز یه پاکت مونده شیر و یه ظرف ماست ترش شده و دو تا سیب و 1 دونه تخم مرغ چیزی ندارم ...از خودم میپرسم چند ماهه یادم رفته مثل ادمیزاد زندگی کنم؟یکی از سیبها رو گاز میزنم و با دندونم نگه اش میدارم وتخم مرغ رو برمیدارم و با پام در یخچال رو میبندم ...ذهنم دنبال یاسی میگرده!یاسی...یاسی...یاسی...اما هر چی بیشتر فکر میکنم چیزی یادم نمیاد...
-
نگار...نگار نیستی؟...ساعت رو دیدی 2:45 کجایی دختر ؟زنگ زدم یادت بندازم که بهم چه قولی داده بودی ...امروز بری دکتر ...دلم برای صدات تنگ شده ...با شنیدن صدای مامان انگار که بالاخره اولین اتفاق خوب امروز افتاد باشه میخندم ...ته دلم یکم گرم میشه که هنوز یکی هست یادم باشه ...از تو کابینت دنبال ماهی تابه میگردم ته ته پیداش میکنم اما دراوردنش کار من نیست ....به هزار زحمت میکشمش بیرون و میذارمش روی گاز تماس سوم هیچ پیغامی برام نذاشته ...نمیدونم مزاحمه یا منظور خاصی داشته...شعله رو روشن میکنم و همون یه تخم مرغ رو میشکنم و میرم سراغ کلید ساز که کارش تموم شده و داره قفل رو چک میکنه ...پولش رو میدم و کلید رو ازش میگیرم و برمیگردم ...دوباره منم و این خونه ...تنهای تنها...صدای جلز جلز روغن یاد م میندازه که همچین تنهای تنها هم نیستم !!!ماهی تابه رو برمیدارم و میذارمش رو سنگ های یخ اپن و میشینم رو صندلی و به نیمرو درست حسابی اماده نشده ام خیره میشم !بغض دور گلوم رو فشار میده و میخواد خفه ام کنه ...یه چیزی روی قلبم سنگینی میکنه ...درد همیشه نیست شبیه یه حسه...یه حس که ازش سر در نمیارم...دوباره دارم پرت میشم به گذشته اما جلوی خودم رو میگیرم و سعی میکنم حواسمو بدم به نیمروم ...اما نمیشه ...درونم یه جنگ راه افتاده ...تقسیم شدم به دو تا نگار ...یکی میخواد قوی باشه و اون یکی دنبال تسلیم شدنه و من نمیدونم واقعا کدوم یکیشون منم!خود واقعی ام خسته از اینهمه فشار اولین لقمه رو برمیداره و میذاره دهنم و همون موقع اولین قطره اشکم هم اروم و بی صدا از گوشه چشمم راه می افته ...فوری با پشت دست پاکش میکنم انگار میترسم یکی ببینتم...اما مثل همیشه که باختم اینبار هم میبازم قطره بعدی جای اولی رو میگیره و پشت سرش هم ....پس تسلیم میشم...صدام تو خونه میپیچه و با سوز به گوش خودم میرسه ....و بیشتر دلمو میسوزونه!من تنها بودم...خیلی تنها...اما نباید اینجوری میشد ...قرارنبود که اینجوری بشه ...هیچکدوم همچین قراری نذاشته بودیم...

لیوان نسکافه ام رو میذارم روی میز کارم و به سختی رو ی صندلی میشینم!
تمام دیشب رو پلک روی هم نذاشتم و به جاش سعی کردم روی پرونده ی حسام کار کنم...
بیشتر از صد بار کل اظهارات شاهدان و نظر پزشکی قانونی و بازپرس رو خوندم!
حسام هیچ جا حرفی نزده..هیچی نگفته!
مقتول دختر جوانی به اسم شیلا مجد ...28ساله ...فارغ التحصیل پرستاری...هیچ خانواده و آشنایی ندراه و تو آپارتمان اش به تنهایی زندگی میکرده ...نه سو سابقه ای ...نه پیشینه ای ...هیچی...پاک..پاک!
علت مرگ خفگی تشخیص داده شده!اما قبلش حسابی کتک خورده بوده...احتمالاتی که نظر کارشناس بوده رو رد میکنم و شهادت شاهد پرونده رو میخونم که همون همسایه شیلاست!
گفته: حسام صبح وارد خونه سیلا شده و چند دقیقه بعد هم سر و صداشون رو شنیده و جیغ شیلا!و بعد هم صدای شکستن ...اما تو خونه هیچ اثری از شکستن و دعوا دیده نشده!


اصلا نمیتونم ارتباط منطقی بین این دختر و حسام برقرار کنم...حسام رو تا حدودی میشناختم...نه به خوب یارش اما میشناختمش...هرچند الان و با تجربه ای که حالا دارم میبینم تشخیص و شناختم واقعا اشتباه و نادرست بوده!




پرونده حسام رو دوباره میذارم روی میز ...درست روی عکس شیلا!
و دنبال این میگردم که بفهمم این 5 سال چه میکدره؟
کجا بوده؟
اما هیچی!
اون جا هم هیچی نیست!
انگار از اون و گذشته اش هیچ اثری نیست!
انگار این سالها اصلا نبوده..نگذشته ...گیجم! حسابی گیجم!
آرنجم رو میذارم رو ی میزو سرم رو میگیرم روی بخارهایی که از لیوان نسکافه ام بیرون میاد!
حرارت بخار داخل لیوان میخوره به پیشون یام و ورخوت دلپذیری رو بهم میده...
رخوتی که به اندازه یه مسکن قوی افکارم رو آروم میکنه اما برا یمدت زمان کوتاهی!
چشمام رو باز میکنم و به عکس خودم که گوشه میز کارم گذشاتمش نگاه میکنم....
خودم...اما...
اما 6 سال جوونتر!
درست6 ماه قبل از اشنایی با ارش این عکس رو گرفتم!وقتی هنوز همه چی سر جاش بود!
بابا هنوز مدیر اون کارخونه بود و قرار بود بفرستنش امریکا...حرف سر این بود که همه باهم بریم یا بابا تنها ....
من تازه دانشگاه قبول شده بودم و آرمان اون موقع15 ساله اش بود و بهار 8 ساله!
چه روزهای خوبی بود!
یک خانواده بودیم...همه دور هم...با هم..البته نه همیشه گاه گداری...تقریبا اغلب مواقع ...
قاب عکس رو برمیدارم و به عکس 19 سالگی ام خیره میشم!
عکسی که تو خونه قبلی مون گرفتم...
کنار همون یاس باند گوشه حیاط!
یک بلوز سبز پسه ای تنمه و سارافن گلی!
موهای بلند و پشت مشکی دورم ریخته و چشمهای سیاهم ا زتوی عکس بهم میخندن!
خنده ای گیراتر و ملموس تر از اون لبخند روی لبهام!
دستم رو روی صورت شاد و خندون اون دختر توی قاب عکس میکشم و به لبخندش حسودی میکنم !
به ططراوت یکه اون عکس داره!
به موج زندگی و روحی که از نگاه اون دختر بیرون میزنه!
اون دختر واقعا من بودم!؟
اصلا دلم نمیخواد چهره امروزم رو با این عکس مقایسه کنم...چون خوب میدونم انموقع چی میبینم...خیلی وقته که دیگه خودمو تو آینه نگاه نمیکنم ...چون نمیخوام چشمم به نگاه سردم بیفته....به لبهایی که مدتهاست رنگ یه خنده واقعی و شاد رو به خودشون ندیدن!
قاب رو میذارم سر جاش و با لیوان نسکافه ام که دیگه سرد شده و بخاری نداره بازی میکنم!
یادم می افته که اونم عاشق نسکافه بود و همیشه به چای و قهوه ترجیح اش میداد!
اصلا عادت نسکافه خوردن رو اون انداخت تو کله ام!




یک تصویر قدیمی می اد جلو چشمم ...
منم و اون تو یک کارگاه کوچیک پر از مجسمه های جور واجور که دورمون رو گرفتن و شاهد خوشی ما هستن!
خوشی؟!!!!!!!!!!!!
صدای ملایم موسیقی مورد علاقه ارش و تصویر لبخند یکه روی لبهامون نشسته!
آرش میره جلوی یک چهار پایه که روش رو پوشونده و پارچه اش رو برمیداره ....
و خیلی با هیجان میگه::: تولدت مبارک نگار!
و انموقع من تصویر چهره خودم رو میبینم که دستهای اون ساخته!









***
صدای زنگ تلفن رویای زیبایی که در مقابل چشمام جون گرفته رو از بین میبره و منو به حال و کابوسی که توش دست و پا میزنم برمیگردونه....
برمیگردم و به گوشی خیره میشم....
حرکاتم با تاخیر ...انگار مغزم قدرت فرمان دهی اش رو از دست داده!!!
آروم بلند میشم و گوشی رو برمیدارم!
- بله بفرمائید؟

اما سکوت....هیچ صدایی نیست ...کمی صبر میکنم و دوباره میپرسم
_ بله ؟ بفمرمائید؟ الو؟

اما باز هم سکوت ...برا یاخرین بار میگم: الو؟
صدای سکوت داره به گوشم فشار میاره... صدای سکوت!
یکدفعه آشوبی تو دلم به پا میشیه... یه حس غریبی دارم ...
ترس. دلهره... وحشت.. .اضطراب... نمیدونم اسمش چیه!
با ترید میگم: آرش؟
نمیدونم چرا اینو میگم!
یعنی واقعا امید دارم که برگرده؟
یعنی ممکنه پشت این سکوت غریب و ترسناک بارقه ای از امید در انتظارم باشه؟
صدای بوق ممتد یکه مثل ناقوس مرگ تو گوشم زنگ میزنه جواب همه سوالاتم رو میده!
گوشی رو میذارم سر جاش و خودم رو میندازم رو ی تختم و به ترک سقف خیره میشم و به حماقت خودم میخندم ...
یه خنده از سر سوز و حسرت!
صدای خنده ام بلند تر بلند تر و تبدیل به قهقه میشه ...یک جور واکنش عصبی!
یکم که میخندم خسته میشم از این همه حماقت و بیخیال هر چی واکنشه میشم!
روی شکم میخوابم و صورتم رو توی بالشتم فرو میکنم ...وشعی میکنم کمی بخوابم ...
روز خسته کننده و پر حادثه ای رو گذروندم...
اما صدای تیک تاک ساعت کنار تختم بلند تر از همیشه تو سرم صدا میده...امروز انگار کل دنیا با من سرجنگ دار!
به ساعت روی میز نگاه میکنم و میبینم 4:30
به خودم میگم دیگه بسه ...دیگه بسه!
پتو رو میکشم رو یسرم رو به این فک رمیکنم که چه کارهایی باید انجام بدم ؟
اما ذهنم واقعا خسته است
فقط یاد میاد که باید برم دنبال شاهدی که تو پرونده حسام اسمشو خوندم...زیر لب با خودم تکرار میکنم
حسام...حسام..حسام...حسام...حسا� �....
اما جالب اینجاست که هرچی بیشتر میگم حسام چهره اون برام پررنگتر میشه!
خاطراتم ریز به ریز و آروم آروم جلوم صف میکشن و بی آنکهعجله ای برای مرور کردنشون داشته باشم همهمنتظرن که من ورقشون بزنم
اونم دقیق و کامل!

مسول قطار به دستور رئیس قطار برای جبران اشتباهی که پیش امده بود یکی از کوپه های مخصوص کارکنان کهخالی بود رو در اختیارم گذاشت و رفت
منم که دیگه از خستگی روی پا بند نبودم ملافه ای پهن کردم و خودم رو انداختم رو ی تخت و هنو زداشتم تصمیم میگرفتم که بخوابم ...بیهوش شدم!





*****
خواب بودم یا بیدار درست نمیدونم اما انگار یکجایی داشتن نجار یمیکردن ..یا شاید هم بینایی...شاید هم هیچ کدوم!
فقط صداهای بلندی رو میشنیدم که پشت سرهم تو سرم صدا میداد!
یکم که گذشت شدت صداها بلند تر و بیشتر شد ...
حالا دیگه میدونستم کهخوابم اما نمیتونستم تشخیص بدم که صداها مال خوابمه یا از بیرونه؟
سرو رو بردم زیر بالشت و نالیدم :آرمان ...آرمان....ببین چه خبره؟


- مطمئنی کسی اینجاست؟
- مگه نمیبینی در قفله!
- شاید خرابه....از انطرف گیر نکرده؟
- یک شبه که خراب نمیشه ...
- کار دیگه یه وقت میبینی میشه!
بازم صدای ضربه امد ...یکم اجیر تر شدم...چشمهام رو به زحمت باز کردم و با منگی دور و برم رو نگاه کردم...
یادم نمی امد کجام و صدای ضربه هایی که به در میخورد هم نمیذاشت یکم حواسم جمع بشه ...
بلند شدم و قفل در رو باز کردم و به دو تا مردی که لباس کارمنان قطار رو به تن داشتن خیره شدم!
اون دو تا هم همونوطر زل زده بودن بهم !
صدام خش دار و گرفته بود: بفرمائید؟ چیزی شده؟
مرد اولی به دومی یه نگاه کرد و با تعجب گفت:چیزی شده؟!!!!بله چیزی شده ...اونم اینکه دو ساعت و نیمه که رسیدیم گرگان و همهمسافرها هم پیاده شدن..هیچکی دیگه تو قطار نمونده!
یکم به مردهه نگاه کردم بعد سرم رو کج کردم و تو سالن رو نگاه کردم که دیدم نه صدایی میاد و نه خبر یاز مسافریه!
بازم باورم نشد...برگشتم تو کوپه و از پنجره بیرون رو نگاه کردم
دیدم داره راست میگه...واقعا رسیده بودیم گرگان و هیچکسی هم تو ایستگاه نبود!
- اگه میشه یه مقدار سریع تر خانوم ..باید اینجا رو نظافت کنیم!
مکثی کردم و مثل عقب افتاده ها گفتم: چی کا رکنم؟
- کمک میخوائین؟
حواسم کم کم امد سر جاش و فهمیدم چی شده! اما هنوزم باورم نمیشد که رسیدم و همه این ساعتها رو خواب وبدم!
زود ملافه رو تا کردم و دادم به اون مرد اولیه و چمدونم رو هم برداشتم و امدم بیرون ...
از قطار که پیاده شدم ایستگاه خالی خالی بود انتظار داشتم مامان یا بابا رو ببینم ..عمو ...زن عموم...پسر عموهام!
اما هیچکس نبود!
هر چند بعید نبود قطار دو سه ساعتی میشد که رسیدهب ود و همه هم رفته بودن !
گوشی ام رو از کیفم در اوردم و دیدم بلللللللللللللللللله 23 تا میس کال دارم!
14 تاش اظ شماره مامان بود و 6 تاش م از شماره بابا و بقیه هم از یه شماره ناشناس!
چمدونم رو دنبال خودم کشیدم و رفتم داخل و در همون حال هم شماره مامان رو گرفتم و داشتم تو ذهنم دنبال حرف میگشتم که با همون بوق اول جواب داد
- الو ...نگار...نگار...کجایی دختر؟ جا موندی؟سالمی؟
- سلام مامان..خوبم ...
- کجایی؟
- دقیق تو ایستگاه گرگان روبه روی این تابلو ه که زدن به دیوار عکس یه ابشاره روش!
- چی میگی؟گرگانی؟پس کجا بودی؟ همه مسافرها امدن ...سعید همه کوپه ها رو گشت تو نبودی!
-الان کهگفتم کجام...ببخشید داستان داره باید براتون بگم...میدونم نگرانم شدین ...مامان شماها الان کجائین؟
-عموت الان دور میزنه ...داریم برمیگردیم ...تا چند دقیقه دیگه اونجائیم از جات جم نخوری ها!
-چشم خیالتون راحت ..همینجا م....
از دست تو نگار...
امدم جواب مامانم رو بدم که صدایی تو سالن پیچید!
- همه اش تقصر تویه ...نه اصلا تقصیر من الاغه که به ایده های تو گوشمیدم ...ببین چه به روزش امده؟!
برگشتم سمت صدا که دیدم همون دو تا پسرهای دیشبی ان ...
اون پسره پررویه روش به من بود و دومی پشتش و داشت با حسام حسابی دعوا میکرد ...
نمیدونم چه اتفاقی افتاده بود و چی شده بود که اینقدر عصبانی بود!@
- خب حالا انگار چی شده! خوبه تو میکلانژ نیستی اینقدر داد و هوار راه ننداز
-جواب استاد کامل رو خودت ابید بدی
- تو اروم باش من جواب کل داشنگاه و کل دنیا رومیدم!
- اره لابد همونطوری که ره ترم جواب برگه های امتحانات رو میدی!
- تا کرو شود هر انکه نتواند دید!...به به اونجا رو!با اشاره دست حسام ارش برگشت پشت سرش رو ببشنه که منم زود خودم رو کنار کشیدم و رفتم سمت در خروجی

اصلا حال و حوصله ی دوباره دیدنشون رو ندشاتم ...مخصوصا اون حسام پررو و از خود راضی رو!
- سلام عرض شد ...صبح زیبای زمستونی تون بخیر!
صداش درست پشت گوشم بود!
حسابی جاخوردم ...توقع نداشتم بیاد دنبالم!
برگشتم طرفش ...ول حسام رو پشت سرم دیدم و با کمی هم فاصله از اون ارش ایستاده بود
اخم کردم و با سر جوابش رو دادم که گفت :چه حسن تصادفی! راستش من و دوستم(برگشت و به ارش اشاره کرد)میخواستیم بابت دیشب ازتون عذر خواهی کینم ...حقیقتش یکم تند رفتیمبهر حال شرمنده!
جوابی ندادم یعنی اصلا دلم نمیخواست باهاش همکلام بشم ...به جاش به ارش خیره شدم که اونم داشت به من نگاه میکرد!
یکقدم جلو امد و خیلی جدی گفت: اگه بی احترامی شد دیشب معذرت میخوام ...قصد جسارت ندشاتیم!
مثل لحن خودش محکم و سرد جواب دادم: اهمیتی نداره!
و دیگه منتظر نشدم که حرف بیشتری بینمون زده بشه ...راهم رو. به سمت در خروجی ادامه دادم و از سالن خارج شدم!
بیرون ایستاده بودم وتمام حواسم به در بود
میخواستم بدونم حسام یا آرس میان بیرون یا نه؟
اما خبر ینبود
یک ده دقیقه ای که صبر کردم ماشین عمو رو از ته خیابون دیدم
دسته چمدونم رو گرفتم و رفتم گوشه جدولوبراشون دست تکون دادم!
عمو جلو پام ترمز کرد و من اون موقع بالاخره بعد چند وقت تونستم عموی بزرگم رو ببینم!


در کل دو تا عمو داشتم
یکی بزرگترین پسر خانواده پدرم بود و یکی کوچکترین و بابا هم پسر وسطی بود
عمو بزرگه ( بهرام) تو دوره قبل معاون وزیر صنایع کشور بود و عمو کوچیکه (بهنام) هم پزشک الوروژی
وبابا هم که تا همین چند وقت پیش رئیس کارخونه نساجی !
اما یهو همه چی بهم ریخت و اینی شد که الان هست!



همه از ماشین پیاده شدن و عمو ومامان جلوتر از همه امدن سمت من
بعدش هم بابا و کیوان پسر عمو بزرگم!
با همه سلام و احوال پرسی کردم تا رسیدم به اون!
اولش جا خوردم یعنی اصلا نشناختمش...خیلی فرق کرده بود!
از خودم یه 8 سالی بزرگتر بود! و فقط خبر داشتم که داره با دختر یکی از کله گندها ازدواج میکنه و وضعش هم خیلی خوب شده ....
چند سال پیش برای انتخاب رشته اش با بابا مشورت کرد ..میخوساتم مهندسی نساجی بخونه امابابا رای اش رو زد ...
ولی حالا شنیده بودم برو بیایی به هم زده!


کیوان چمدونم رو گذاشت صندوق عقب و خودش هم رفت پشت فرمون!
ما هم سوار شدیم ....
داشتم در ماشین رو میبستم که چشمم افتاد به حسام وآرش ...
داشتن از پله ها می امدن و پائین
آرش هنوزم داشتب ا حسام دعوا میکرد ....تو دستش یک چیزی شبیه مجسمه بود!
اما تنه نداشت ...حدس زدم هر چی هست مربوط به همون نیمه آش و لاش مجسمه تو دست آرشه!

کیوان استارت زد و راه افتاد و من تا اخرین لحظه ای که میتونستم به اون دو تا خیره موندم ....حالا اونها درست جایی ایستاده بودند که من چند لحظه قبلش اش وایستاده بودم!



****


عمو بهرام بین همه بچه های مادربزرگ وضعش از همه بهتر بود !
از بچگی وضعش بهتر بود !
البته سختی های زیادی هم کشیده بود!
هم اون وهم بابا این وسط شاید عمو بهنام یکمی راحت تر بود
خیلی از گشذته بابا نمیدونم ....یعنی رابطه چندان خوبی باهم ندشاتیم که راحت مثل یه پدر و دختر بشینیم و حرف بزنیم!
گه گداری اونم وقتهایی که میخوسات نصیحتم کنه میرفت تو قالب یک سخنرام واقعی و یک چیزایی هم لابه لای حرفاش از گذشته اش میگفت!


اینقدری میدونم که وقتی 6 ساله اش بوده پدرش رو از دست میده!
و از اون روز به بعد اون و عمو بهرام یکشبه بزرگ شدن !
وضعشون بد نبوده اما خوب هم نبوده!
سرو سامون دادن 3 تا پسر و دو تا دختر همچین اسون اسون هم نیست!
بالاخره مردی نبود که خرجشون رو بده

عمه شهلا وقتی 9 ساله بودم فوت کرد...سرطان گرفت...
هیچی ازش یادم نیست جز یه خاطره رنگ و رو رفته از یه عصر و یه مهمونی که اون مریض بود و ما رفته بودیم عیادتش و بعد یه ظهر گرم و امدن بابا و خبر رفتن اش!
اما عمه شمسی!
اون شاهرود زندگی میکنه ....منم که دانشجوی شاهرود بودم...یعین خود عمه تمام مدت تحصیلم اصرار داشت که بیام شاهرود ...




از ارزوهای بابا انقدری میدونم که هیمشه دلش میخواست دکتر بشه ....اما بخاطر وضع مالی اشون و مشکلاتی که داشتن باید یه رشته ای قبول میشده که زود تموم بشه و بره سرکار و بتونی کمک خرجی خونواده باشه
برای همین میره مهندسی نساجی میخونه
اما به جاش به برادر کوچیکش کمک میکنه و اون دکتر میشه!




******


یکم که جلو تر رفتیم عمو شروع کرد به حرف زدن با من و منم مجبور شدم برای اینکه سکت نبشام ماجرای خوابموندن و داستان شب قبل رو تعریف کنم!
مامان که غش کرده بوداز خنده اما بابا مثل همیشه اخم هاش رو کرده بود تو هم و میدونستم اگه کیوان و عمو نبودن چی میخواد بهم بگه!
همیشه هر وقت این ریختی میشد ومیخوسات منبر بره هدفون میذاشتم تو گوشم و صدای اهنگ رو بلند میکرد م انقدر بلند که دیگه هیچی نمیشنیدم اما بعدش سردردی بود که میامد سراغم!!!