با تعجب نگاهش مي كنم كه مي گويد:
- كري مهناز ؟
و سر انگشتان دستش را كه به سمتم دراز شده را... چند بار تكان مي دهد كه يعني گوشيت را بياور
بغضم شدت مي گيرد و اگر دست خودم باشد مي خواهم گريه كنم..به سمت كيفم مي روم و با جستجويي در درونش ..گوشي را در مي اورم و به سمتش با چشماني ناراحت مي گيرم كه شايد از رو برود ..اما او خوب مي داند كه چگونه از درون اتشم زند...حتي نگاهم هم نمي كند و گوشي را از دستم مي گيرد...
ايستاده و كيف به دست... نگاهش مي كنم..با دقت و بي توجه به من با گوشي ور مي رو و به تمام قسمتهايش سرك مي كشد ...و بعد از چند ثانيه اي مي گويد:
- عمادي كيه ؟
چانه ام مي لرزد و مي گويم:
- با من اينطوري رفتار نكن
- عمادي كيه ؟
- مجبور نيستم بهت جواب بدم
گوشيم را روي تخت پرت مي كند و مي گويد:
- پس بمون خونه و بي خيال مدرك گرفتنت شو
مي دانم كه تمام حرفهايش جدي است:
- شماره كسيه كه قراره تو پايان نامه كمكم كنه ...هنوز باهاش تماس نگرفتم..غزل برام پيداش كرده
مجددا گوشي را بر مي دارد و به سمتم مي گيرد و مي گويد:
- چموش بودن براي زماني خوبه كه ناز كش داشته باشي...نه براي الاني كه تو اين خونه هيچ كس حوصله هيچ كسو نداره
درونم چشمانم پر از اشك مي شود و گوشي را از دستش مي گيرم..و مي گويد:
- درس و دانشگاهتو يه جور هماهنگ كن كه به بچه هم برسي..طوري نشه كه بي خيال اون طفل معصوم بشي
از هر كلام و ترفندي براي عذابم استفاده مي كند...و در درون لذت مي برد از عذابم...
هنوز نگاهش مي كنم كه بر مي خيزد و بالشتش را بر مي دارد و به سمت مبل مي رود ...در چند قدمي به مبل بالشت را رويش رها مي كند ..و ملافه اي از كمد بر مي دارد ....به وجود اهميتي نمي دهد و دراز مي كشد.. و چشمانش را مي بند

چند ثانيه اي به او خيره مي شوم....غرق خواب است..كيفم را روي ميز رها مي كنم و لبه تخت مي نشينم

مجبورم كه با او بمانم ..فهميدنش هم انقدرها سخت نيست..بي وجود او من يك مهره سوخته ام ..مهره اي كه حركت نكرده مات مي شود و در يك دست اندازه ساده كيش

چشمانم را كه باز مي كنم مي بينم همان لبه تختم... در حالي كه پاهايم روي زمين است و نيم تنه ام روي تخت.... به خواب رفته ام ..كمي نيم خيز مي شوم و به مبل رو به رويم خيره مي شوم..خبري از پارسا نيست ..درست در جايم مي نشينم و دستي به صورتم مي كشم... ساعت از 10 گذشته

از جايم بر مي خيزم و به سمت دستشويي مي روم...امروز اول از همه بايد سري به بيمارستان مي زدم ...صورتم را خشك مي كنم و حوله به دست در كمد لباسهايم را باز مي كنم ..
از ديشب كه پارسا رفتارش را عوض كرد..از بيم تنها ماندن و رانده شدن تصميم گرفته ام مدتي به ساز او برقصم..به راستي كه با كوته فكريم بزرگترين حاميم را از دست داده بودم و خود نمي دانستم

او گفته بود ديگر آن روسري سياه كذايي را بر سرم نبيند...هرچه كرده ام خود با خود كرده ام ..پس نبايد بغض و گريه مي كردم و خود را مرتب جلويش ضعيف نشان مي دادم ...
شالي به رنگ سبز تيره را بر مي دارم و از بين مانتوهايم ...مانتويي مشكي بر مي گزينم ...اين تغيير آني را دوست ندارم ...اما حساب كار دستم امده ...
گوشيم را بر مي دارم و برايش پيغامي مي فرستم تا بداند كه مي خواهم بيرون بروم..اما جوابي از جانب او دريافت نمي كنم
با اين كه مطمئنم پيام سند شده ...باز مي فرستمش و باز بي جواب مي مانم ...مجبور مي شوم كه تماس بگيرم
چندين بار بوق مي كشد و جواب نمي دهد...باز تماس مي گيرم كه قبل از حرف زدنم مي گويد:
- الان تو جلسه ام ..يه نيم ساعت ديگه تماس بگير
و تماس را قطع مي كند
عصبي مي شوم و گوشي را روي تخت پرت مي كنم و دستانم را روي سرم مي گذارم..رسما دارد ديوانه ام مي كند ...كه گوشي زنگ مي خورد ..خود اوست ..با نفرت جوابش را مي دهم:
- بله
- اماده شو دارم ميام دنبالت ..باهم مي ريم
- من خودم مي رم..
- يه ربع ديگه اونجام
از عصبانيت بلند مي شوم و به اين طرف و ان طرف مي روم .....از اينكه مرا به بازي گرفته است خشم تمام وجودم را فرا مي گيرد ..اما براي اينكه مشكل ديگري به وجود نياورم ...سعي مي كنم خشم و نفرتم را كنترل كنم و همه چيز را تحمل ..اماده ...به انتظار او در اتاق مي نشينم ...بعد از بيست دقيقه گوشيم زنگ مي خورد و جواب مي دهم:
- بيا پايين ..تو ماشين منتظرتم
كيفم را بر مي دارم و از پله ها پايين مي روم ....به حاج خانوم كه در حال حرف زدن با تلفن است..سلام مي كنم ... رويش را بر مي گرداند و جوابم را نمي دهد و به بهانه حرف زدن با تلفن سرش را به سمت ديگري مي چرخاند ...
به شدت بهم ريخته مي شوم ...با اينكه توجه او را به خود... مهم نمي دانم اما كارها و رفتارش...بي اراده روي اعصابم مي رود... بخصوص كه پارسا هم دست كمي از او ندارد
از خانه خارج مي شوم و به سمت ماشينش مي روم.قبل از سوار شدن....نفس عميقي مي كشم و در جلو رو باز مي كنم و با سلام ارامي مي نشينم
جواب سلامم را مي دهد و حركت مي كند...چند دقيقه اي به سكوت مي گذرد كه مي گويم:
- خودم مي رفتم..لازم نبود از كار و زندگيت بزني
جوابم را نمي دهد
اما اينطور هم نمي توانم تحمل كنم بايد حرفهايم را بزنم ...دستهايم را كه در هم گره مي كنم و فشار مي دهم و خيره به دستانم مي گويم:
- معني رفتاراتو نمي فهمم...اگه قرارم باشه كسي اين وسط ناراحت باشه اون منم نه تو ...منم كه مجبور شدم زير بار هر چيزي برم ...و به خاطر داشتن بچه ام نه نگم...
اين كارا و برخوردات ...
دنده را عوض مي كند و در ميان حرفهايم مي ايد و مي گويد:
- نكنه انتظار داري مثل تازه عروسا باهات برخورد كنم ...؟...هرچي كه ميگي ..چشم بسته ...بگم چشم و قربون صدقه ات برم ؟
جلوي ريزش اشكانم را مي گيرم و مسير حرف را عوض مي كنم و مي گويم:
- تو مي خواي تا هر زماني كه زن و شوهريم ...هر جا كه مي خوام برم.. بياي و منو برسوني ؟ مگه بهم شك داري ؟
راحت و بي دغدغه و بي پروا جوابم را مي دهد:
- اره ..بهت شك دارم..و تا زماني كه بهت شك داشته باشم..روند زندگيمون همين ميشه ...
گوشه لبم را گاز مي گيرم و از پنجره به بيرون خيره مي شوم و ديگر حرفي نمي زنم و در فكر فرو مي روم..فكر اين زندگي و عاقبتي كه در انتظارمان است .
با توقف ماشين...سرم را بر مي گردانم..و به ساختمان شيك و بزرگ رو به رويم چشم مي دوزم..پياده مي شود و مي گويد:
- يكم كار دارم..كارامو انجام مي دم و بعد باهم مي ريم
از كارش ناراحت مي شوم و مي گويم:
- من تو ماشين منتظرت مي مونم...
به سمتم مي ايد و در را باز مي كند و مي گويد:
- كارم يكم طول ميكشه ...پياده شو
لبهايم را بهم مي فشرم ..از ترس اينكه اعتراض كنم و بخواهد طور ديگري اذيتم كند پياده مي شوم ...
هوا افتابي است و زياد از سرماي زمستان خبر ي نيست ...پالتويش را در دستش جا به جا مي كند و به انتظارم مي ايستد تا با او هم قدم شوم ...به سمتش مي روم و او به راه مي افتد.
در اين سالها هميشه حرف از شركتش بود و كارهاي سنگينش ..كارهايي كه باعث مي شد كمتر به خانه بيايد
خود من هرگز نديده بودم كه شركتش كجاست و در ان چه مي كند ...شركتي بزرگ و چشمگير كه باور اينكه مديرش با پارسا باشد ..مرا به فكر فرو مي انداخت كه ايا واقعا اينجا براي اوست ...؟
هر قدم كه بر مي دارد ... صداي قدمهايش طنين انداز مي شود و همه را از وجود خود باخبر مي كند ...هر كه به او مي رسد با رعايت فاصله و اداي احترام به او سلام مي كند.... ..و لفظ جناب رئيس از دهانش نمي افتد ...
اينجا دنياي ديگري است..دنيايي بدون حاجي ..دنياي پارسا ...با فضايي ديگر و انديشه اي ديگر