ساعت از دوازده گذشته بود. نفسم رو با صدا بیرون دادم. بالاخره تموم شد. لباسم رو با یه پیرهن کوتاه و حریر بنفش عوض کردم تا راحت باشم. با صدای خر و پفی که آریان به راه انداخته بود بعید می دونستم بیدار بشه؛ واسه همین پوشیدن این لباس واسم مشکلی ایجاد نمی کرد. یه لحظه دلم واسش سوخت. همه ی کارهای اصلی رو اون انجام داده بود.
این همه تهدیدم کرد که بعد از رفتن مهمون ها لجبازی هام رو جبران می کنه اما الان روی کاناپه خوابش برده بود. یه نگاه به اطراف انداختم. سالن تنها با نورآباژور بزرگ کنار مبل ها روشن بود. نور خیلی کمی بود اما دلم نیومد چراغ رو بزنم ممکن بود بیدارش کنم.
یه پتوی نازک برداشتم و پاورچین پاورچین بهش نزدیک شدم. پتو رو روی آریان کشیدم. چقدر تو خواب دوست داشتنی تر شده بود. خم شدم و پشیمونیش رو بوسیدم. لب هاش حالت لبخند گرفت. فکر کنم داشت خواب انتقام گرفتن از من رو می دید که انقدر خوشحال بود.
به چهره اش دقیق شدم. کاری کرده بود که ذره ذره عاشقش شده بودم.موهاش رو که نامنظم روی صورتش ریخته بود رو کنار زدم که تکون خورد. واسه اینکه بیدار نشه سریع از کنارش بلند شدم و مشغول جمع کردن و تمیز کردن سالن شدم. فردا سیزده به در بود و دوست نداشتم تو خونه بمونم و ظرف بشورم.
شیرآب رو یکم باز کردم و آروم و بی سر و صدا مشغول شستن ظرف ها شدم. با کشیده شدن یکی از چاقوها روی دستم صدای آخم بلند شد و همزمان صدای آریان که گفت:
-چیکار کردی؟
به طرف صدا برگشتم. روی اپن در حالی که پتوش رو دورش پیچیده بود نشسته بود و مشغول تماشای من بود. دستم رو محکم گرفتم و گفتم:
-چیزی نشد. یکم برید.
دوید سمتم و با نگرانی گفت:
-ببینم
آروم دستی رو که مشت کرده بودم دور انگشتم رو باز کردم که صدای خنده اش بلند شد.
آریان: جوجو اینکه خراش هم برنداشته.
یه نگاه به دستم کردم. راست می گفت. من از بچگی هم از بریده شدن پوستم و خون می ترسیدم و حالم بد می شد. الان هم چون نور خیلی کم بود فکر کردم خون میاد و من نمی بینم. یکی نبود بگه آخه دختر خنگ تو این نور کم کی ظرف می شوره؟
دستم رو زیر شیر آب گرفتم و گفتم:
-مگه خواب نبودی؟
چشم هاش رو چرخوند و به سقف نگاه کرد. وای....یعنی فهمیده بود بوسیدمش؟؟؟ عصبی گفتم:
-با توام آریان مگه خواب نبودی؟؟؟
از ظرفشویی کنارم زد و خودش مشغول شستن ظرف ها شد و گفت:
-نوچ
دست به کمر ایستادم و گفتم:
-پس اون صدای خر و پفی هم که تا خونه هفت تا همسایه اونور تر می رفت هم الکی بود؟
سرش رو تکون داد و گفت:
-ای ...همچین بگی نگی
جیغ زدم:
-آریان؟ خجالت نکشیدی؟ مثل بچه ها خودت رو بخواب زدی که چی؟
زبونش رو واسم درآورد و با حالت بچگونه گفت:
-تا ببینم مامانم بوسم می کنه یا نه؟
با گفتن:« خیلی دیوونه ای » آشپزخونه رو ترک. چقدر خوب بود که آریان همه ی کارها رو انجام می داد.
داد زد:
-این چه حرفی بود زدی؟ به نامه اعمالت اضافه شد. بعداً باهات حساب می کنم.
بیخیال یه موزیک پلی کردم تا خونه از این حالت تاریک و ساکت بودن خارج شه. لامپ ها رو هم روشن کردم. یه دستمال برداشتم و مشغول تمیز کردن میز ها شدم. همزما با آهنگ می خوندم و قر می دادم و روی میز ها دستمال می کشیدم. یه نگاه به آریان کردم. سرش به کار خودش بود. صدام رو بالا تر بردم و شروع به خوندن با آهنگ کردم.
من توی زندگیتم ولی نقشی ندارم اصلا
تو نشنیده گرفتی هر چی که شنیدی از من
بودو نبودم انگار دیگه فرقی برات نداره
این همه بیخالی داره حرصمو در میاره
تکلیف عشقمون رو بهم بگو که بدونم
باشم نباشم بمونم یا نمونم
میترسم که بفهمم هیچ عشقی بهم نداری
یا اینکه کنج قلبت هیچ جایی واسم نذاری
آخه دوستت دارم منه بیچاره مگه دلم تو دنیا جز تو کسیو داره
کجای زندگیتم یه رهگذر تو خوابت
یه موجود اضافی توی اکثر خاطراتت
میبینی دارم میمیرمو هیچ کاری باهام نداری
تو با غرور بیجات داری حرصمو در میاری حرصمو در میاری
من توی زندگیتم ولی
دوستت دارم منه بیچاره مگه دلم تو دنیا جز تو کسیو داره
کجای زندگیتم یه رهگذر تو خوابت
یه موجود اضافی توی اکثر خاطراتت
من توی زندگیتم ولی نقشی ندارم اصلا
تو نشنیده گرفتی هر چی که شنیدی از من
بودو نبودم انگار دیگه فرقی برات نداره
این همه بیخالی داره حرصمو در میاره
تکلیف عشقمون رو بهم بگو که بدونم
باشم نباشم بمونم یا نمونم
میترسم که بفهمم هیچ عشقی بهم نداری
یا اینکه کنج قلبت هیچ جایی واسم نذاری
آخه دوستت دارم منه بیچاره مگه دلم تو دنیا جز تو کسیو داره


اصلاً واسم مهم نبود خواننده چی میگه. دیگه رفته بودم رو دور تند و قر می دادم و می خوندم. آهنگ که تموم شد با صدای قدم های آریان که به طرفم می اومد سرم رو بالا آوردم. نگاه خیره اش رو روی لباسم دیدم. وای خدای من....اصلاً یادم به لباسم نبود. آریان هم که تازه انگار تو نور سر و وضع منو دیده بود.
کم کم نگاهش به طرف صورتم کشیده شد. روی لب هام که پر از رژ لب بود خیره شد. نزدیکم و اومد و با یه لحن خاصی گفت:
-می خوای تکلیف عشقمون رو مشخص کنم؟؟؟
تو دلم هزار بار به متن آهنگ فحش دادم. لب هام بهم قفل شده بود و آریان هر لحظه بهم نزدیک تر میشد. زیر لب گفتم:
-آریان


هر لحظه بهم نزدیک تر می شد. لب هام قفل شده بود. هیچ حرفی نمی تونستم بزنم. قبل از اینکه بخوام حرف دیگه ای بزنم بغلم کرد و به طرف اتاقمون رفت. در رو با پا باز کرد و همونطور که لب هام رو می بوسید روی تخت گذاشتم و مشغول در آوردن بلوزش شد که مخم به کار افتاد.
-داری چیکار می کنی؟
آریان: وقت تسویه حساب دیگه...از صبح تا حالا مزاحم داشتیم.
بیخیال بهش پتو رو روی خودم کشیدم و پشت بهش خوابیدم و گفتم:
-وای وای ترسیدم. تسویه حساب کردی. خوب شد؟
با تکون خوردن تشک فهمیدم اونم روی تخت دراز کشیده. محکم از پشت بغلم کرد و زیر گوشم گفت:
-پریناز دیگه نمی تونم تحمل کنم. می فهمی؟ می خوامت...دوستت دارم...
خواستم ازحلقه ی دست هاش خارج شم که محکم تر بغلم کرد و گفت:
-مگه تو من رو دوست نداری که می خوای بری؟
آروم گفتم:
-چرا...منم دوست دارم.
به خودش فشردم و گفت:
-پس دیگه چی میگی؟ تا عمر دارم عاشقتم. نمیزارم آب تو دلت تکون بخوره خانومم.
برگشتم به طرفش و گفتم:
-واقعاً؟ یعنی دیگه سیما هیچ جایی تو قلبت نداره؟
آریان: معلومه که نداره. قلبم فقط جای توئه.
-آریان؟
آریان: جانم عزیزم
نمی دونستم چی بگم. یه نگاه به اطراف کردم. بدم نمی اومد زندگیم شکل جدی تری بگیره. مخصوصاً با اخلاق اخیر آریان که کاری کرده بود عاشقش بشم.
نگاه خبیثی به در انداختم که فکرم رو خوند و محکم تر گرفتم و شروع به بوسیدنم کرد. اول هولش دادم. لب هام رو محکم بهم قفل کرده بودم تا نتونه ببوستم. اما با حرفاش کم کم خام شدم و با بوسش دیگه کم کم مقاومتم رو از دست دادم.
.................................................. .................................................. .........................................
با صدای تلفن از خواب پریدم. کش و قوسی به بدنم دادم که آه از نهادم برخاست. تمام بدنم درد می کرد. یه نگاه به اتاق کردم. انگار زلزله اومده بود. پتو و بالش های اضافه روی تخت همه کف اتاق بود. تازه یاد دیشب افتادم. شبی که از دنیای دخترونه ام خداحافظی کردم.
با شنیدن صدای آریان ملحفه رو بیشتر دور خودم پیچیدم. بالای سرم اومد و لب تخت نشست و همونطور که موهام رو نوازش می کرد گفت:
-بیدار شدی خانومم؟
اگه هر کس دیگه ای بجز آریان بود می گفتم مگه کوری نمیبینی؟ اما فقط سرم رو تکون دادم.
آریان: شرمنده تقصیر منه یادم رفت تلفن رو از برق بکشم. خوبی عزیزم؟
دوباره سرم رو تکون دادم.
لبخند زد و از اتاق خارج شد و یکم بعد با یه ظرف برگشت و گفت:
-بخور تا حالت بهتر شه. حداقل جون بگیری بتونی حرف بزنی.
یه نگاه به ظرف انداختم. نمی دونستم چیه. یه قاشق ازش داخل دهنم گذاشتم که شیرینیش دلم رو زد و گذاشتمش روی میز کنار تخت. با اخم ظرف رو برداشت و خودش قاشق قاشق دهنم گذاشت و وادارم کرد تا آخر بخورم. با دوباره زنگ خوردن گوشی به طرف گوشی رفت.
فهمیدم داره با مامان حرف میزنه. با برگشتنش گفت:
-شانس رو می بینی؟ با این حالت باید ببرمت باغ. سیزده به درِ. به مامانت گفتم نمیایم پری خسته ست گفت:« شکون نداره سیزده به در آدم تو خونه باشه. نحسی میاره» هر چی هم باهاش حرف زدم فایده نداشت. می خوای خودت باهاش حرف بزنی؟
آروم بلند شدم و همونطور که ملحفه دورم بود به طرف حمام رفتم و گفتم:
-نه...یه دوش بگیرم و بریم.
منتظر ادامه ی حرفش نشدم و در رو بهم زدم. نمی دونم چرا ناراحت بودم. یعنی از یه طرف خوشحال بودم که دیگه زندگیمون مثل زن و شوهرای دیگه ست. اما از یه طرف ناراحت از اینکه چرا انقدر زود با دنیای دخترونه ام خداحافظی کردم.
دوش آبگرم رو باز کردم وزیر دوش کلی اشک ریختم. نمی فهمیدم از چی ناراحتم فقط دلم یکم گریه می خواست. حمامم که تمام شد دیگه بغضم خالی شده بود. دیگه از شدت ناراحتیم کم شده بود. حوله ام رو پوشیدم. به محض خارج شدنم آریان روی صندلی نشوندم و مشغول خشک کردن موهام شد.
با حرکت دست هاش بین موهام حس شیرینی تمام وجودم رو پر می کرد. بعد از خشک شدن موهام مانتو شلوار ساده ای پوشیدم و بدون اینکه آرایشی کنم شالم رو روی سرم انداختم. خواستم برم که سریع گفت:
-کجا؟
یه جورایی ازش خجالت می کشیدم. سرم رو زیر انداختم و گفتم:
-مسکن بخورم. درد دارم.
سریع از جا بلند شد و گفت:
-بشین خودم واست میارم.
بعد از خوردن مسکن لقمه ای رو که واسم گرفته بود رو به دستم داد اما هر کاری کرد نخوردمش. واقعاً دیگه جا نداشتم. رژ لبم رو به دستم داد و گفت:
-میشه رژ بزنی؟
برگشتم سمتش و گفتم:
-نع نمی خوام.
از لحنم جا خورد و گفت:
-چرا؟ پریناز تو از اتفاقی که دیشب افتاد ناراحتی؟ تو که خودت اجازشو بهم دادی.
آروم گفتم:
-نه فقط کاش الان نمی رفتیم. قیافه ام رو نگاه کن. شبیه روحم.
باز نشوندم رو صندلی و گفت:
-الان خودم آرایشت می کنم. غصه نداره که عشقم.
چشمام اندازه قابلمه گشاد شد هم واسه کاری که می خواست انجام بده هم عشقمی که بهم گفت.
-مگه بلدی؟
آریان: خب یاد می گیرم. مگه چیه؟
خوشم اومد که از صبح هر کاری می خواستم انجام می داد. فکر می کردم به یه مرد بر بخوره بخواد همچین کاری کنه.
گونه اش رو بوسیدم و گفتم:
-باشه. پس خودت خواستی. شروع کن.
دلم نمی خواست بگم نه خودم آرایش می کنم. دلم می خواست ببینم چیکار می کنه.
شروع کرد به کشیدن خط چشم. اما چه خط چشمی؟؟؟ پشت چشمم کامل سیاه شده بود. حدود چهار بار پاک کرد و از نو کشید. دیگه پشت چشمم می سوخت. از دستش گرفتم و خودم یه خط باریک کشیدم. رژ رو برداشت و محکم روی لب هام کشید. سر رژ نازنینم نابود شد.
مث بچه ها شده بود. رژ رو از دستش گرفتم و گفتم:
-ببین عزیزم اینطوری می کشن. تو که همه وسایلم رو داغون کردی. تا تو آماده شی من هم خودم رو آرایش می کنم.
آروم گفت:
-ببخشید...زدم داغون کردم صورتتو. نه؟
از لحنش که شبیه بچه ها بود لبخند محوی روی لب هام اومد و گفتم:
-اشکال نداره
نیشش تا آخر باز شد و گفت:
-آخیش منتظر همین خنده بودم. دلم گرفت از بس نخندیدی. راستی پری...
برگشتم به طرفش...به مژه هاش اشاره کرد و گفت:
-از اینا هم بزن...
-از کدوما؟
آریان: از اینا که وقتی میزنی دهنت اندازه اسب آبی باز میشه.
تازه فهمیدم ریمل رو میگه. یه شونه برداشتم و به سمتش پرت کردم و گفتم:
-خیلی بی تربیتی
و با هر دو با صدای بلند خندیدیم. حالا دیگه از ناراحتی صبحم خبری نبود. خوشحال بودم که شریک زندگی مثل آریان دارم تا واسه کاشتن لبخند به روی لب هام هر کاری میکنه.

ادامه دارد.....