قسمت پنجم رمان بهادر
_آهای گل پسر واسه چی تابلو رو برگردوندی ؟؟!!
از پشت دخل بیرون اومد...
_اصلا چرا در دکونو بستی؟؟!!
باز نگاش کردم ..به غیر از زبون چرب چه چیز دیگه ای داشت که از من سرتر
باشه..تو این چند روز فکرامو کرده بودم و به یه نتیجه رسیده بودم...شاید
سمانه قسمت من نبود اما نمیتونستم نسبت به ایندش اونم با همچین کسی بیتفاوت
باشم...میخواستم قبل اینکه از این دختر سوء استفاده بشه و مثل یه تیک
اشغال دور ریخته بشه ازش محافظت کنم..عادت به حاشیه رفتن نداشتم..رو کردم
بهش و گفتم:
_یه راست میرم سر اصل مطلب...من بهادرم...فکر کنم تو جوجه پسر باید اسممو شنیده باشی؟؟
صبر کردم تا باز تاب حرفامو تو صورتش ببینم.اول تعجب کرد اما بعد سریع خودشو جمع کرد..معلوم بود از اون هفت خطاست..
_گیرم که شنیده باشم...امرتون؟؟
_عرضی نیست جز....
پیرهنشو گرفتم تو دستامو کمی از زمین بلندش کردم..
_توی بچه ریغو چه صنمی با سمانه داری؟؟
حسابی غافلگیر شده بود...سعی کرد پیرهنشو از تو دستام در بیاره...
_چه صنمی؟؟ من و سمانه خیلی قبل اینکه پاتو بذاری تو زندگیمون خاطر همو میخواستیم.
_پس میدونستی سمانه نامزد منه هی دنبالش افتادی؟؟
_کدوم نامزد؟؟!! ..سمانه به من گفت که رضا نبوده... اگرم باهات اومد ازمایش
خون به زور کمر بنده باباش بوده...خودش به من گفت ازت میترسه ...اگه چشاتو
باز میکردی خیلی زودتر از اینا میفهمیدی برادر من...
فریاد کشیدم..
_ببند اون گاله رو...میدونم توی عوضی نشستی زیر پاشو گولش زدی...
_کدوم گول؟؟...سمانه عاشق منه...اگه شک داری برو از خودش بپرس...
بی اختیار دستم شل شد ..فوری پیرهنشو از دستم کشید بیرون و در حالیکه چند قدم عقب میرفت گفت:
_الان سه ماهه با همیم...من حتی ازش خواستگاری کرده بودم ...با مادرمم حرف
زده بودم..قرار بود پاشیم بریم خونشون برا خواستگاری اما نمیدونم یهویی از
کجا پیدات شدو افتادی وسط ما ... دل اسدولله تریاکی رو با اون پولات بردی
اما مطمئن باش سمانه رو نمیتونی با اون پولات خام کنی...سمانه عاشقه من
..عاشق منم میمونه.
دستام بی اختیار مشت شد...حرفاش پشت سرهم مثله تازیانه بود که به روح و روانم ضربه میزد...
آرش که پشت سر من وایساده بود خودشو انداخت جلو..
_ببین جوجه یه هفته ست رفتم تو سایتت..امارتو بهتر از خودت دارم... کلا
شگردته ...خداییش تا حالا از چند نفر خواستگاری کردی ؟؟...بچه محلتون
میخندیدو میگفت تو محل فقط از ننه بزرگش خواستگاری نکردی...
_اینا که شنیدی همش زر مفته ...در مورد سمانه هم گفتم عاشقشم...یعنی عاشق همیم....پس بهتره راهتونو بکشید و برید...
آرش گارد گرفته بود واسه درگیری... اشاره ای بهش کردم...نفس عمیقی
کشیدم...وقت کم بود..تو همین فاصله هم چند تا مشتری اومده بودن و از شیشه
دکون داخل رو نگاه میکردند..نشستم روی صندلی...باید بدون درگیری قضیه رو
فیصله میدادم...این پسر داشت بازی میکرد..پس من هم باید یه بازی رو باهاش
شروع میکردم..منم عاشق بودم و نمیتونستم به همین راحتی عشقم رو دست همچین
کسی رها کنم..اگه سمانه تو طالع من بود باختن تو این بازی هم نمیتونست اون
رو از من بگیره.
_گفتی که عاشق همید؟؟
_سرش رو تکون داد..
_اینم گفتی که قصدت ازدواجه؟؟
_گفتم که قرار..
_قرار بوده ننت رو بفرستی خواستگاری خونه اسدالله واسه خواستگاری...درسته؟؟
_اره خوب !!... درسته..
_خوب اگه قصدت ازدواج بوده و همونطور که گفتی من اومدم وسط شما دوتا...
سرشو با یه پوزخند روی لباش تکون داد...
_باشه... من میرم کنار..
با چشای گرد شده گفت:
_چی؟؟!!
_گفتم که من به نفع تو پا پس میکشم...
برق پیروزی تو چشماش درخشید...
_خوشم اومد...ادم با منطقی هستی..کارت درست..
زل زدم بهش و در جواب خنده ای که روی لبش نشسته بود پوز خندی زدم و گفتم:
_امااااا...
_اما....اما چی ؟؟!!
_اما یه شرط داره ...
ابرواش رفت بالا..
_نترس شرط خیلی سختی نیست ...اگه قبول کنی خودم سفارشت رو به اسدالله میکنم
تا بهت دختر بده...اگرم نه پاتو میکشی کنار و شرتو کم میکنی.
با تردید گفت:
_شرطو بگو تاببینم چیه ولی اگه بخوای دست از سمانه بکشم بهتره راهتو بکشی و بری..
خندمو به سختی قورت دادم..ادای این عاشقای سینه چاکو قشنگ در میاورد.
_لابد اینو میدونی که ما برای دو هفته دیگه وقت محضر داریم..میشه سوم برج دی..
سرشوتکون داد..نفس عمیقی کشیدم...لعنت بهش که اخبار همه چیزو داشت..
_شرطم اینه ...من وقتی رو که برا محضر گرفته بودم میدمش به تو ..نمیخواد
هول شی...اونقدرا وقت داری که بری دنبال ازمایش خون و بعدشم خرید عقد...کت و
شلوار دومادیت هم با من .. از یه مارک خوب برات میخرم...هزینه محضرم
نمیخواد حساب کنی... قبلا حساب شده...
با چشماش که حالا شده بود قد یه نعلبکی نگام کرد..دقیقا همونطوری که آرش نگاه میکرد .
_خوب نظرت چیه؟؟
با لکنت گفت:
_امم..ما... اسدولله...
_گفتم که نگران اون نباش..خودم راضیش میکنم..بازم حرفی هست؟؟
هنوز تو شوک بود همونطوری که آرش بود.بلند شدم...دو لبه پالتوم رو اوردم رو هم..
_پس حرفی نمونده به جز حرف اخر... سه روزه دیگه دارم میرم سوئد...تا بیست
روزم نیستم...یعنی شش روز بعد از تاریخ محضر...اگه تا نهم دی که برمیگردم
دختر روعقد کرده بودی که هیچ..اما اگه عقد نکرده بودی پاتو واسه همیشه
میکشی کنارو گورتو گم میکنی...اینکه پسر خالم جوون بودو مرد یا عموم رحمت
خدا رفت هم نداریم...فهمیدی؟؟
اب دهنشو قورت داد...
_واسه چی اینکارو میکنی؟؟!!!
_فکر کن میخوام دو تا عاشق دلخسته ی دلسوخته رو بهم برسونم...محض ثوابش..میخوام واسه اخرتم توشه جمع کنم..
دوباره پیر هنشو گرفتمو محکم چسبوندمش به دیوار...
_فقط اینو بدون وای به حالت اگه خوشبختش نکردی...اونوقت با من طرفی نه اسدولله..
دیگه حرفی نمونده بود...با اشاره به آرش از در خارج شدم...ارش تو شلوغی بازار خودشو به من رسوند و گفت:
_واسه چی همچی...
پریدم تو حرفش...
_میخواستم دست یه نامردو رو کنم..
_چقدر روش شرط میذاری؟؟
مطمئن گفتم:
_همه چیزمو...اُل این..
**********
مهناز رو ازمربیش تحویل گرفتنم..دو روز گذشته رو مشغول سرو سامون دادن به
کارای نمایشگاه و شرکت بودم و حالا میخواستم قبل رفتنم یه مقدار وقت با
خواهر کوچولوم بگذرونم..با خوشحالی تو بغلم پریدو صورتمو غرق بوسه
کرد...حالا دیگه مثل قبل بوسه هاش صورتم رو خیس نمیکرد...اوردنش به اینجا
ایده عالی ای بود...خیلی از رفتاراش بهتر شده بود..بعضی از کلمات رو خیلی
ابتدایی ادا میکرد...از نظر ظاهری هم هیچ تفاوتی با یه دختر پونزده ساله
عادی نداشت.
_خوب امروز پرنسس من دوست داره کجا بره؟؟
با انبوهی از تنقلات کنارش نشستم واز خانمی که سپرده بودم مواظبش باشه تشکر
کردم.فیلم مناسب کودکستان دبستانی بود اما مهناز از دیدنش لذت میبرد.سرم
رو به صندلی تکیه دادم و رفتم تو فکر و خیال .دل کندن ار سمانه به اندازه
دل بستن بهش اسون نبود...تمام سعی من در فراموش کردنش ختم میشد به دوتا چشم
عسلی ...
صدای خنده بچه ها کل سالن رو پر کرده بود..مهنازم میخندید و خنده هاشم
خانمانه شده بود...حسودیم شد..ای کاش منم از این غم لعنتی خلاص میشدم.
نگاهی به پیچکایی که یک طرف دیوار کافی شاپ رو پوشونده بود
انداختم...کافی شاپ شیکی بود..با دکور طرح چوب...و رنگ مورد علاقه ی من
...رنگ چوب..قهوه ای سوخته..چند ماه پیش دکور دفترو به همین رنگ تغییر داده
بودم....میشد گفت اینجا پاتوق من و مهنازبود...مهناز عاشق اینجا بود به
خصوص نوشیدنی شکلاتیش...
این اولین باری بود که با این فاصله کم رو به روم نشسته بود...به غیر از
اون دفعه ای که برای ازمایش خون رفته بودیم و یک سانتیمتر هم از کنار مادرش
جم نخورده بود تا حالا اینقدر نزدیک به من ننشسته بود...صورت خوش ترکیبی
داشت .پوست سفید و لپای سرخ گل گلی ، بینی کوچیک با لبای قلوه ای و دوتا
چشم درشت عسلی ...یه مانتو مشکی با یه شلوار جین ابی پوشیده بود .صورتشو
تویه شال مشکی قاب کرده بود...یه گردنبند با مهره های سفید رنگ پلاستیکی از
از زیر شالش بیرون زده بود...نگاهی به گردنش کردم...خنده تلخی روی لبم
نشست...همون گردنبند دوتومنی بود...نگام رفت سمت دستاش و دستمال کاغذیایی
که داشت ریزه ریزه میشد...اضطراب رو میشد از همه حرکاتش خوند...
_چی میخوری؟؟
بدون اونکه سرش رو بالا بگیره گفت:
_هیچی ..چیزی میل ندارم..
صدای نازکی داشت ... ملیح و دلنشین .گارسن رو صدا کردم..
_یه قهوه تلخ با یه نوشیدنی شکلاتی..
این قهوه های تلخ تو ترک سیگار خیلی کمکم کرده بود...نگاهی به سمانه
انداختم با اون ابروهای گره کرده تو همش..کاش برای ترک عاشقی هم یه راهی
پیدا میشد..یه چیزی تو مایه های همین قهوه تلخ یا سیگار شارژی..
چیز دیگه ای از دستمالش نمونده بود ..به حجم دستمالای خردشده زیر پاش نگاه
کردم...دستم رفت سمت جعبه دستمال کاغذی و به بهونه برداشتن دستمال کشیدمش
سمت خودم...میخواستم ببینم بعد تموم شدن دستمالش با چی این همه اضطراب رو
مهار میکنه..گارسن سفارشارو گذاشت روی میز...بعد رفتنش سرفه ای کردم و
پرسیدم:
_اسدالله چی بهت گفت؟؟
سرش رو انداخت پایین..اخماش رو بیشتر کرد توهم .. لعنتی ، اخمش مال من بود و
خنده ش مال یکی دیگه ...نمیدونم چه حکمتی داشت که هنوزم باوجود اون همه
اخم تو صورتش خواستنی میزد..درست مثل سیب سرخ حوا...دلت میخواست بچینیش حتی
اگه از بهشت پرت میشدی بیرون.
_اقام گفت باهام حرف دارید.
کمی از قهوه رو مزه کردم...خوش طعم بود..نیمه شب پرواز داشتم... نگام رفت
سمت غروب خورشید..ازپشت پنجره عریض کافی شاپ تو یه شهر شلوغ و بی در پیکر
هنوزم قشنگ بود.
_چیز دیگه ای بهت نگفت؟؟!!
فقط سرشو به چپ و راست تکون داد..
به اسدالله گفته بودم منصرف شدم...با یه مقدار پول که گذاشتم کف دستش گفتم
دختری که رضا نیست رو به زور نمیخوام...فنجون قهوه رو گذاشتم روی میز...
_تو این دو ماه فرصت نشد منو بشناسی...من اهل حاشیه رفتن نیستم...صاف میرم سر اصل مطلب....چند وقته با جمشیدی؟؟
مات نگام کرد...بعد رنگ صورتش عین گچ سفید شد وسرش رو انداخت زیر..نگاه به دستش کردم که خالی از هر نشونی و انگشتری بود...
_اینجوری که فهمیدم سه ماهی میشه...درسته؟؟
_.....
_ درسته اون انگشتری رو که برات اوردم دستت نکردی اما این یه ماه اسم من باهات بود...لا اقل حرمت اسممو نگه میداشتی.
دستاشو گرفت به هم..حالا داشت بندای انگشتاشو یکی یکی میشکست و صدای تق تقشون رو در میاورد..
_ اسم منی که حتی اونقدر حرمتت رو داشتم که برخلاف میلت نزدیکت نشم..
هنوزم سرش زیر بود...
_میدونی چقدر سخته از زبون یکی بشنوی نامزدت رفیقه ی یکی دیگست؟؟
سرشو بالا اوردو زل زدتو چشام...
_اون دوست پسرم نیست... جمشید خواستگارمه... در ضمن من نامزد هیچ کی نیستم.
نه!! پس این دختر میتونست بیشتر از چند کلمه رو ادا کنه .تکیه م رو دادم به صندلی....
_چقدر مطمئنی که اون پسره قصدش ازدواجه؟؟
_ جمشید قرار بود مادرشو بفرسته خونمون تا اینکه...
ساکت شد...اخماش باز رفت توهم.
_تا اینکه چی ..تا اینکه سرو کله یه مزاحم پیدا شدو صاف افتاد وسط رابطه عشقولانتون؟؟
این دفعه ناخن شستشو برد سمت دهنشو شروع کرد به جویدن...چقدر از این کار
بدم میومد..همیشه با مهناز سر این موضوع در گیری داشتم..اخرشم به قهر مهناز
ختم میشد و نازکشی من...
_شما که سه ماهه با همید...چرا تو این مدت پا جلو نگذاشته؟؟
_ تو چشم اقامو با اون پولات کور کردی ......تو پول داشتی که جمشید نداشت...واسه همین جمشید ترسید قدم جلو بذاره.
_من یه ماهه که با بابات حرف زدم ...اون دو ماه دیگه رو چی؟؟..یعنی نمیتونست تو اون دو ماه ننشو بفرسته خونتون..
_واسه باباش مشکل پیش اومده بود...نزدیک بود که ورشکست بشند...جمشید همش دنبال کارای حاجی بود ..
_ببین دختر...تو الان نوزده سالته..دیگه یه دختر نوجوون با یه خروار احساسات عاشقانه نیستی..
اخماش رو بیشتر کرد تو هم..معلوم بود که زیادی لجبازه..باید جور دیگه ای توجیهش میکردم...
_بذار یه سوال ازت بپرسم...چقدر به عشق جمشید اعتماد داری ؟؟ جواب سوالمو با در صد بده..