رمان آبرویم را پس بده 2
به به سلام خانم دزده …
بی تفاوت به امیر حافظ پسر با نام ونشون حاجی به کارم ادامه دادم ..کاری که گه گاهی خوشی لحظاتم میشد..
-به به سلام خانم دزده …
بی تفاوت به امیر حافظ پسر با نام ونشون حاجی به کارم ادامه دادم ..کاری که گه گاهی خوشی لحظاتم میشد..
ردیف کردن خازن ها ومقاومت ها ..دی یود ها وزنرها ..پتانسیل ها وآی سی ها ..همه چی وهمه چی درکنار هم ….روی یه مادربورد کوچیک …قد کف دست …
این کارو دوست داشتم ..رنگهای رنگارنگ مقاومت ها رو که هرکدوم یه اندازه ای رو مشخص میکرد ..
خازن ها رو …دی یودها رو …اِل ای دی های رنگی سبز و زرد و قرمز رو ..
کارخونهءحاج رسولی پراز محصول بود ..محصول های جالب الکترونیکی ..از سنسور مخازن بزرگ اب بگیر تا کنترل سه فاز وتک فاز برق ..
حتی ساختن وتعمیر مادربوردهای کامپیوتر ..
وکار من تو این کارخونه ءبزرگ حاج رسولی …درست مثل یه چرخ دندهءمتحرک بود …یه وقت اینجا ..یه وقت اونجا ..
یه وقت درحال پیچ ومهره کردن قطعات …یه وقت درحال بسته بندی …یه وقتهایی هم اگه شانس می اوردم چینِش مقاومتها وخازن ها ..کارمورد علاقه ام ..
به سرعت از تو ظرفهای کوچیک 5در10 مقاومتهای کف بورد رو میچیدم ..جامپرها رو …دستم مثل یه ماشین سریع کار میکرد ..
عادت کرده بودم که مقاومت رو تو دستم بگیرم وبا سرانگشتهام پایه هاش رو خم کنم وبزنم رو بورد نقشه دار …
آی سی ..دی یود ..زِنِر …حالا میرفتم سراغ قطعات پایه بلند ..دنیایی بود برای خودش ومن عاشق این دنیا ..
یه وقتهایی که کنار دست نرگس وایمیستادم تا براش قطعه سوا کنم …قبطه میخوردم بهش ..اون همیشه اصل بود ومن فرع ..
توقع زیادی نداشتم .بازهم شکر ..میخواستم کم کم زمینه رو برای اقای سیاحی بچینم تا بزاره پای ثابت مونتاژبشم که این ماجرا پیش اومد وهمون نَم نَمَک دل خوشی من هم پرید .
هرچند که امروز به یُمن کمبود وقت …بازهم داشتم لذت غرق شدن تو دنیای زیبام رو لمس میکردم که با صدای نه چندان آروم پسرِ سرشناس حاج رسول داغ شدم ….سِر شدم ولذت از سرم پرید ..
-پارسال دوست امسال اشنا سرکار خانم …
سرش رو کمی نزدیک تر کرد وگفت ..
-میشه از علیا مخده بپرسم تصمیم به دزدی از کدوم قسمت کارخونه گرفتید …؟
صدای خنده های ریز ریز از گوشه وکنار بلند شد ..
-مونتاژ …؟بسته بندی ..؟قطعات انبار …؟ای وای یادم رفت ..گاو صندوق کارخونه ..؟
با این حرف صدای خنده های ریز ریز کرکننده تر شد ..نگاش نکردم ..حتی دستم هم از حرکت باز نموند ..نلرزیدم …من چیزهای بدتر از این رو گذروندم ..ابدیده شدم درمقابل حرف وکنایه …
فقط دلم سوخت ..وبا خودم گفتم ..
-شاید یه روزی ببخشمت امیر حافظ رسولی ..ولی اون روز… روزیه که مطمئنا ابروی رفته ام رو ازت پس گرفته باشم ..
که فکر نکنم هیچ وقت بشه اب رفته رو به جوب برگردوند ..این سبو شکسته اقای رسولی ..بی خیال بخشش من شو …
-یه لطفی کنید خانم نجفی… دفعهءبعد به بنده اطلاع بدید تا کارتون رو براتون راحت تر کنم ..میخواین اصلا رمز گاو صندوق رو بدم خدمتتون یه موقع خدای نکرده تو زحمت نیفتید ..
(نمیدونم اون چک بی صاحاب کجا رفت ..وچی شد ..اصلا دست کی موند؟ ..خرج شد؟؟یا دود شد رفت هوا ..؟
ولی لکهءننگش نشست رو دامن من ..وانگار قرار نیست تا اخر عمرم از رو پیشونیم پاک بشه ..حتی با وجود تمام محبت ها ودل گرمی های حاج رسولی ..
با خودم گفتم ..
-عیب نداره پسر حاج رسولی ..شما هم بتاز ..ارکیده…. پیشونی باخته تراز این حرفهاست ..)
(این روزها دلم اصرار دارد
فریاد بزند
اما . . .
من جلوی دهانش را می گیرم
وقتی می دانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد !!!
این روزها من . . .
خدای سکوت شده ام
خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا
خط خطی نشود . . .!)
-اینجا چه خبره ..؟
جمعِ خنده کنان …مگسان دور شیرینی امیر حافظ… سکوت کردند..دستهای من اما ..
نه ایستاد ..نلرزید …بلکه مثل هرروز بورد کوچیک رو گذاشت کنار و….رفت سراغ بورد بعدی .
یه جامپر ..دو تا مقاومت سیصد ونود کیلو اُهم …سه تا دی یود ..یه دونه زِنِر شیشه ای …یه آی سی مشکی که کمی باید پایه هاش رو خم کنم تا راحت رو بورد سوار بشه …
-همتون برید سرکارتون ..
سرم پائین بود انگار نه انگار که بهم توهین شد… تهمت زده شد ..باز با خودم گفتم ..
(-بزار بگن با حرف یه مشت لاف زن من که خراب نمیشم ..
ولی این حرفم دروغ محض بود ..چون خراب شده بودم ..ویرون و…سرپا شدن سخت بود …خیلی سخت ..)
صدای زمزمهءحاجی به این زخم ها مرهم شد…دست حمایتی شد برای سرپا شدن ..
-ببخش بابا جان ..جوونه وجاهل ..
همون لحظه یه سوال چسبید به بیخ گلوم ..
(مگه من جوون نبودم ..؟جاهل نبودم ..؟خبط نکردم ..؟درست مثل امیر حافظ …شاید بدتر از خبط امیر حافظ ..
ولی دیدی که بابام چی گفت ..؟گفت مرده ام براش ..گفت دیگه ارکید نداره ..
خدایا …چقدر باباها با هم فرق دارن ..یه بابا مثل بابا فرزین من …یه بابا مثل حاج رسولی …که رو زخم زبون های تک پسرش ..دردونه پسرش ..شاه پسرش …ماله میکشه..
بازهم دستهای من نه ایستاد ..نلرزید ..بلکه رفت سراغ مقاومتهای بزرگ …خازن های ایستاده …پتانسیل های سه پایه ..
دونهءتسبیح تو دست حاج رسولی یه دونه افتاد ..صلوات فرستاد یا استغفار کرد ..نفهمیدیم ..فقط صدای سین کشیده اش دلم رو نرم کرد ..
اینبار دستم ایستاد ..لرزید .. بغض تو گلوم نشست …خوب میدونستم که طاقت دل شکستهءحاجی رو ندارم ..حاجی جزو کسائیی بود که بی اختیار راجع بهشون میگفتم ..
(برآيم در رديف کساني هستي
کــــــه
به قول نيمايوشيج :
يادت روشنم ميدآرد)
وواقعا هم همین بود ..حاجی ارج وقرب بالایی پیش من داشت …حاج رسولی منجی بی قید وشرط من بود …
برای بار دوم حرف چند روز پیشم رو تکرار کردم ..
-حلالید حاج رسولی ..غصه نخورید ..
با این حرفم سبک که نشد هیچ… بدتر از قبل سنگین شد ..درست مثل یه کوه …توقع بخششم رو نداشت ولی من بخشیدمش ..به حرمت همون دونه تسبیحی که نمیدونستم استغفار بود یا صلوات ..ولی بدجور ناجوری دلم رو اروم کرد ..
بخشیدمش به این بغض تو گلوم که نه بابا میرفت ونه پائین …گیر کرده بود درست وسط سینه ام ..
سینه ای که هرروز تنگ تر میشد …مچاله تر ..ومن مدام میترسیدم که نکنه یه روزی.. یه جایی… دیگه چیزی از این قلب مچاله شده باقی نمونده ..
حاجی رفت وبازهم من چیدم …قطعات رنگی رنگی دنیام رو ..این بار دیگه لذت نبردم ..سیب قَندک تو گلوم …نمیذاشت اون همه لذت رو حس کنم ..
-نرگس جان اماده شدی …؟
پشت به من مکث کرده بود انگار رو نداشت برگرده به سمتم ..دستم رو گذاشتم رو شونه اش
-چی شده نرگس ..؟
-ارکیده ..؟
برگشت به سمتم ..چشمهاش قرمز وسرخ بود ..
-الهی بگردم ارکید ..
-خدا نکنه… چی شده نرگسی ..؟
-دلم طاقت نمیاره کسی پشت سرت حرف بزنه ومن بشنوم وچیزی نگم …اگه قسمم نداده بودی یه چند تا لیچار بار سبحانی میکردم …اون امیر حافظ ذلیل …
لب گزیدم ونگاهی به این طرف واون طرف انداختم ..خدا روشکر که کسی نبود …
-هیس نرگسی.. نکن اینکارو عزیزم ..چرا بی خودی اعصاب خودت رو خورد میکنی ..؟ ..بزار هرکی هرچی دوست داره بگه ..مهم دل من وخدای بالا سرمه …
شونه ام رو گرفت ..
-چرا اینقدر صبوری ارکید ؟..چه جوری شدی این ارکیدی که هرکی …هرچی گفت چشم میدوزه زمین وحرف نمیزنه …
زهر خنده رولبم عمیق شد..شکاف خورد و …….وصل شد به سه سال زندگی با موجودی به اسم سپهر ..
ولی نرگس که سپهر رو نمیشناخت ..فقط میدونست یه شوهر دارم ..فقط میدونست یه اقا بالا سر دارم که گه گاه با ماشین اخرین مدلش میاد دنبالم ..وهمیشه فردای اومدن سپهر ازم میپرسید ..
-چرا با این مال ومنال شوهرت ..درست مثل سنگ زیرین اسیاب میسوزی ودم نمیزنی ؟..
کار میکنی وقناعت میکشی ..وزیاد به خودت نمیرسی ؟..
ومن هیچ جوابی برای این سوالهایی که تازگی ها فقط با یه نگاه ازم پرسیده میشد نداشتم ..
چی بگم بهش ..؟تو بگو ..بهش بگم شوهرم صاحب کارخونهءریسندگی صولتی وشرکاست ..؟بهش بگم خودم یه روزی کیا وبیایی داشتم دیدنی ..؟
بهش بگم این دختر فرتوتی که تو جوونی دلش به قد یه پیرزن هفتاد ساله مرده است یه زمانی به زمین وزمان فخر میفروخت ..؟
بهش بگم این دختربدبخت…. یکی از نخبه های فیزیک بوده ولی اونقدر یه دفعه ای …بی واسطه ..بی مقدمه ..از تو خونهءکودکی هاش کشیدنش بیرون…. که حتی نتونست درسش رو تموم کنه ؟
بگم این زنی که از نظر تو صبوره ..یه روزی نه چندان دور بهترین زندگی رو داشت ولی الان شده یه دستمال کاغذی مصرف شده تو دست وبال سپهر که هربلایی که خواست سر این دختر شاه پریون بیاره …
یه آه از ته دل کشیدم …نمیشد که این دردها روبگم ..هرکدومشون یه مثنوی هفتاد مَن بود برای خودش ….
داستان عرش به فرش رسیدن من سردراز داشت وحوصلهءغیر بهش قد نمیداد ..
نگفتم …هیچی نگفتم وخندیدم ..حداقل تو میدونی که چرا ..؟تو میدونی که نمیتونستم بیشتر از این جلوی دوست واشنا خرد بشم ..بیشتر از این تحقیر وتو سری خور ..
همین انگ واضح دزدی …هفت پشت مرا بس …
-بریم نرگسی ..عیب نداره خدای من هم کریمه ..بالاخره یه روزی آبروم رو از پسر حاج رسولی پس میگیرم …
-به خدا ارکید اصلا وقتی حاج رسولی وپسرش رو میبینم اعصابم بهم میریزه ..
دستش رو گرفتم ولب گزیدم ..
-نگو نرگس جان ..حاج رسولی حق پدری به گردن من داره ..چه جوری میتونی همچین حرفی بزنی ..؟اگه همین حاج رسولی نبود من الان باید اوارهءکوچه خیابون ها در به در.. دنبال کار با یه حقوق بخور نمیر بودم ..
-پس چرا جلوی پسرش رو نمیگیره ..؟
-تونست ونگرفت ..؟نتونست نرگسی ..وگرنه من میدونم که تو دل اون بندهءخدا چی میگذره …یه سری حرفها رو نباید گفت ..باید بمونه تو سینه تا ابد ..به خاطر همون حرفهاست که دلم نمیاید جز خوبیش چیزی بگم ..
احساس کردم کاسهءچشمهای نرگس هم پر شد …درست مثل اون روز حاج رسولی… مگه چقدر حرفهام سوز داره که با نیم کلام من …نم اشک به چشمهاشون میاد ..
-خانمی به خدا ..خیلی میخوامت …
برای اینکه از اون حال وهوا دربیاد گفتم ..
-ما بیشتر ..میخوایمِــــــــــت …
یه نگاه به سرویس که تقریبا پر شده بود انداختم ..
-بجنب نرگسی که اگه از سرویس جا بمونم تا دم خونه ام باید کولم کنی ..چون دیگه جون وایسادن تو مترو وایستگاه اتوبوس رو ندارم ..
نفس نفس زنان رسیدم به سرویس وبا نرگس خداحافظی کردم سوار سرویس شدم ونشستم رو صندلی اول ..مثل همیشه ..
وحسامی خیره شد بهم مثل همیشه …
رو گرفتم ازش مثل همیشه …
خیره شد بهم مثل همیشه …
چرا دست برنمیداشت از این کار مداوم ..؟چی تو صورت من ..ظاهر من …چادرسیاه وخاکی من .. بود که خیره اش میکرد ؟..که ماتش میبرد .. ؟
روزهای اول عصبی میشدم ..چند بار جام رو تغیر دادم ..فایده نداشت ..
حتی یادمه یه بار تو کارخونه کشیدمش کنار بهش گفتم خوبیت نداره به زن شوهر دار خیره بشید ولی اون حرفی نزد وبازهم خیره شد …بازهم خیره موند ..
اوایل زنها پشت سرمون حرف میزدن ولی با خطا نرفتن حسامی وظاهر موجهءمن …حرفها خوابید ..سکوت شد
ولی حسامی دست از خیرگیش برنداشت ..
این کار شد کار هرروزش… کار هرعصر وشبش ..منم عادت کردم به این سنگینی نگاه ..عادت کردم که راحت نفس بکشم ..فراموش کردم یه نفر بااختلاف چند تا صندلی بهم خیره شده ..بی حرف ..بی کلام ..بی صحبت ..
با رسیدن به نزدیکی های خونه …فضای خفهءمحلمون… دوباره بهم دهن کجی کرد ..رسیده ونرسیده سلام کردم به بخت سوخته ام ..به جام آبروی ریخته ام ..به خونه ای که تنها پناه اشتباهم بود ….
شـبــهـــا زیــــر دوش آب ســــــــرد
(رهــــا میکـــنـم بـغـــــض زخـــمـهــایــم را
در حالی که هــــمــــه میگویند :
خــوش به حـــالــَــش …
چه زود فــــــرامــــــوش کـــرد)
-اقای روحی پور …
روحی پور… انبار دار شرکت از بین قفسه هایی که پراز قطعات مختلف الکترونیکی بود سرک کشید …
-سلام خسته نباشید ..
-سلام دخترم مونده نباشی
-میشه 20 تا آی سی بهم بدید ..؟
اقای روحی پور یه نگاهی بهم انداخت وبدون حرف به سمت قفسه های پشت سرش رفت ..لولهءکشیده وطلقی حاوی آی سی ها رو به دستم داد ..
-مرسی ممنون ..
میخواستم راه بیفتم که صدام کرد ..
-خانم نجفی ..؟
-بله ؟
دفتری رو با نوک انگشت جلوتر اورد ..
-ببخشید این حرف رو میزنم ولی میشه اینجارو امضا کنی دخترم ..؟
یه نگاه مستقیم بهش انداختم …
-یعنی چی ..؟
-ببخشید ولی اقا امیر حافظ ..
نفس کشیدم ..عمیق عمیق …تا شاید این بغض دوئیده تو گلوم رو محو کنم …
با خودم گفتم ..صبور باش ارکید ..خوب برخوردکن تا همه یه روزی شرمنده ات بشن …
یه لبخند فقط برای حفظ ظاهر زدم ودفتر رو امضا کردم ..اسمم رو نوشتم ..تاریخ زدم ..مقدار آی سی ها رو هم نوشتم …
-کافیه اقای روحی پور ..؟
اقای روحی پور که زیر چشمی میدید چی نوشتم ..فقط سری تکون داد ..
بندهءخدا شرمنده بود ..دلم سوخت ..اون چرا شرمنده باشه؟ ..امیر حافظ رسولی باید شرمش بشه وفکر عاقبت تهمت هاش رو بکنه ..
****
«سرانگشتهاش رو سرانگشتهام سرخورد …سرخ شدم وگرگرفتم ولی نتونستم جلوی تمنای دستهامون رو بگیرم …سپهر سرش رو بهم نزدیک کرد وهوای نفسهاش با نفسهام یکی شد ..
-دوستت دارم ارکید… بگو که تو هم حس من رو داری …
داشتم ..از ته دل دوستش داشتم ولی روم نمیشد ..هنوز خام بودم …پرشرم وحیا ..هنوز درمقابل هردوستت دارم سرخ میشدم ودست وپام یخ میکرد
-بگو ارکید ..حسرت یه دوستت دارم به دلم موند …نکن اینکاروبا قلب عاشقم که داره این جوری برای تو میزنه …
کف دستم رو گذاشت روی قلبش وگفت ..
-ببین برای تو میزنه ..به عشق تو ..خیلی میخوامت ارکید …بگو …بهم بگو که تو هم مثل من عاشقی ..خاطرم رو میخوای ..بگو که بدون من هیچی ..
ومن گفتم …چشمهام رو بستم وبه نوای ضربه های کف دستم که با نبض های پر تپش قلب سپهر نبض گرفته بود گوش دادم واز ته دل اعتراف کردم که
-دوستت دارم سپهر ..با همهءقلبم دوستت دارم ..
چقدر تو اون لحظه لبخندش …برق نگاهش برام شیرین بود …حتی بوسهءپشت دستم
درسته که بازهم سرخ شدم …درسته که این اولین لمس ل.ب.هاش روپوست بدنم بود ولی برام به اندازهءدنیا ارزش داشت ..من عاشق سپهر بودم وبوسه ها ولمس هاش باعث میشد شیداتر از قبل بشم ..
(حـــــــــــوا که بغض کند
حتی خـــــــــــدا هم
اگر اجازه برداشتن سیب را بدهـــــد
چیزی به جز اغــــــــــــــــــوش ادم ارامش نمی کند ….)
هیجانی که با سپهر تجربه میکردم من رو به عرش میبرد ..به بالاترین درجهءخلقت….
من عاشق بودم ودلباخته… ونمیدونستم که این دلباختگی میشه زهر هلاهل تو وجودم ..
میشه خنجری که هرلحظه بیشتر از قبل قلبم رو میشکافت ..کاش اون قدر خام نبودم …نارس ..اونقدر که نفهمم این ره که میروی به هیچستان است …
دستهام تودست سپهر مهر وموم شد ..دیگه هم جدا نشد… ولی ایکاش میشد ..ای کاش وصد ای کاش یه نفر پیدا میشد تا دستهای بهم گره کردمون رو ازهم جدا میکرد ..
ای کاش یکی میومد ومن رو با خودش به ناکجا میبرد ..شاید که این طلسم نفرین شده تموم میشد ومن از بند سپهر رها میشدم ..
دلم کمی خدا می خواهد…
کمی سکوت…
کمی دل بریدن می خواهد…
کمی بهت…
کمی آغوش آسمانی…
کمی دور شدن از این جنس آدمها»
اخر ساعت کاری بود ..بُوردهای اماده شده رو رو میز وسط چیدم… واقعا با دیدن بوردهای کوچولو کوچولو که هرروز بیشتر از قبل میشد لذت میبردم ..
-ارکید بیا بریم دیگه ..دل بِکن از این قطعه ها ..
یه لبخند بهش زدم وگفتم ..
-بریم بابا …چرا اینقدر غر میزنی ..؟
نرگس درحالی که کش وقوسی به بدن خسته اش میداد گفت ..
-اخه من موندم تو که از صبح داری کار مونتاژ میکنی دیگه اینهمه شوق وذوقت برای چیه ..؟به خدا من از بس کار مونتاژ کردم همه چی رو شبیه دی یود وزِنر میبینم …
-وای چطوردلت میاد بگی نرگس ؟من عاشق قطعه هام …هزار سال هم اینکارو انجام بدم خسته نمیشم …تازه دارم سعی میکنم آمارم رو بیشتر از حد نصاب کنم
نرگس با چشمهای گشاد شده اش نالید …
-وای نه ارکید تورخدا به من بیچاره رحم کن …من به زور میتونم شصت تا بورد رو تو یه صبح تا شب تموم کنم …چه کاریه خب؟ اروم اروم کارت رو انجام بده …
رسیدیم به رختکن پرسنل دستهامون رو شستیم وهمزمان گفتم …
-لذتش به سرعتشه ..من اگه بتونم یه روزی هفتاد تا بورد رو تو یه شیفت کاری تموم کنم شاید اقای سیاحی یا حاج رسولی بزارن بشینم پای ثابت مونتاژ ..
نرگس درحالی که مانتوش رو رو لباس استین حلقه اییش تن میکرد گفت ..
-باباجان من چند بار بگم خودم با اقای سیاحی حرف میزنم ..که جای من رو با تو عوض کنه …
با همون سرانگشتهای خیس کلید رو از تو جیب روپوش کارم دراوردم ..
-دیگه چی ..؟همینم مونده که بیام جای تو …من اگه میخوام پای ثابت مونتاژ باشم دوست دارم اینکارو کنار تو انجام بدم ..
کمد رو بازکردم وبا حوله دست وصورتم رو خشک کردم …نرگس که دو سوته اماده شده بود دستهاش رو ازپشت دور گردنم حلقه کرد
-فدای تو دوست گلم بشم که اینقده ماهی …به خدا یه دونه ای ارکید ..
-قربون تو ..
روی دستش رو بوسه زدم که حلقهءدستهاش باز شد ..همون جور که پشت به نرگس داشتم مانتوم رو میپوشیدم صداش رو شنیدم
-پنج شنبه رو چی کار میکنی ..؟
با خونسردی روسریم رو عوض کردم ..
-هیچی بلیط سفر به جزایر سلیمان َم اُکی شده میخوام با دوزتان برم به تعطیلات …خودم رو برنزه کنم ..
خودم از فکر همچین برنامه ای خنده ام گرفت ..
نرگس با مشت ارومی تو بازوم زد وگفت ..
-گمشو …هروقت ازت سوال میپرسم تو مسخره میکنی ..
-خب چی کار میخوام بکنم ؟…میشینم توخونه ..درسم رو میخونم …تو این چند وقته لای کتابهام رو هم باز نکردم …
-وای ارکید بس کن تروخدا ..
یه کم کرم مرطوب کننده رو دستهاش مالید وگفت ..
-اینقدر از خودت کار نکش دختر جان ..میدونی چند وقته یکم استراحت نکردی ..؟ما که هروقت تو رو دیدیم ..داری با کار ودرس خودکشی میکنی ..
با سرانگشت نوک دماغم رو کشید که رایحهءخوش لیمو تو بینیم پیچید …
-ادم خوب نیست با همچین شوهر پولداری خسیس بازی دربیاره …
پوزخندی که به زور داشت رو لبم جا میگرفت رو عقب فرستادم و باخونسردی جواب دادم ..
-بالاخره یه جوری باید خرج زندگی رو دراورد ..
کش چادرم رو انداختم دور سرم وبه همراه نرگس بیرون اومدم ..
-ارکید بهت دروغ نمیگم ..وقتایی که میبینم این جوری داری جون میکنی… فکر میکنم شوهرت بهت خرجی نمیده که با کار کردن زیاد داری خودتو به کشتن میدی …همه اش کار ..کار …درس
با ناراحتی برگشتم به سمتش ..
-نرگس جان هزار بار گفتم اون چیزی که تو میبینی همهءزندگی ادمها نیست ..
-اره حق باتواِ…ولی بخشی از زندگیشون که هست ..چه طور شوهر تو ماشین اخرین مدل سوار میشه ..عینک فلان مارک میزنه …
بوی ادکلنش از ده فرسخی جار میزنه بعد تو این طوری میگردی …اینقدر ساده ..اینقدر معمولی ..؟
وقتی این جوری ازم سوال میکنه برای بار هزارم به خودم میگم عجب غلطی کردم که بهش گفتم سپهر شوهرمه …
یه وقتهایی واقعا دوست دارم به تندی جوابش رو بدم ..ولی دوستی با نرگس اون هم تو زمان قحط الرجال والناس ..اونقدر برام ارزش داره که دلم نمیاد با حرف تند مانع کنجکاویش بشم
(خیلی وقت است که “بی تابم…”
دلم تاب میخواهد
و یك هل محكم
كه دلم هُـــری بریزد پایین
هرچه در خودش تلمبار كرده)
دستش رو گرفتم تا وایسه وبا تمام محبتی که تو قلبم بهش داشتم گفتم ..
- مطمئن باش یه روزی همهءزندگیم رو برات تعریف میکنم واونوقت میبینی که همچین هم چیز عجیبی نیست …ولی تا اون روز بهم مهلت بده ..
نگاه نرگس تو نی نی چشمهام چرخید ..
-باشه ارکید جان ..خدا گواهه من فقط نگران خودتم که هرروز داری بیشتر از قبل آب میشی …
-میدونم عزیزم وازت ممنونم ..
نگاه نرگس ازم جدا شد وبه پشت سرم خیره ..از لابه لای لبهای بهم دوخته اش شنیدم که گفت ..
-بهتره بری ارکید …شوهرت اومده دنبالت …
دستهام انا یخ کرد ومردمک چشمهام شروع به دودو زدن کرد ..یه نگاه به پشت سرم انداختم ..اره خودش بود ..مــــــــرد من …تو همون بنز سیاه رنگش …
نرگس که دستم رو فشرد ..برگشتم به سمتش وروش رو بوسیدم …
-پنج شنبه جمعه بهت خوش بگذره نرگس جان ..
-ممنون عزیزم …امیدوارم با این حجم کار به تو هم خوش بگذره …
اینبار واقعا دیگه نتونستم پوزخند کش اومده رو لبم رو دور کنم ..مگه میشه سپهرباشه ارکید هم باشه وبهشون خوش بگذره ..؟
گذشت اون زمونی که این دو موجود شگفت انگیز خلقت درکنار هم اسایش رو مز مزه میکردن …
(ایـنروزهـــا…
احســــاسم دم َدمــــی مــــزاج شـــده
گاهــــی آرام
گاهـی بـــــــــــارانـی)
ازش جدا شدم وبه سمت ماشین سپهر رفتم…از دور امیر حافظ رو دیدم که درست نرسیده به ماشین سپهر دم در با چند تا از مدیرها وایساده بود وگپ میزد ..
چادرم رو محکم تر تو دستهام فشردم وبا گامهای محکم بهشون نزدیک شدم …
این روزها …نمیدونم چرا ولی دیدن امیرحافظ شده برام مصیبت عظما …سخت وطاقت فرسا ..نفس گیر ونفس شکن …
همین که داشتم از کنارشون رد میشدم ..صدای پوزخند صدا دار امیرحافظ درجا قدم هام رو میخکوب کرد ..
-بعضی ها با پول دزدی به چه دم ودستگاهی که نمیرسن ..فقط من موندم چرا اینقدر رو دارن …ادم دزد ذاتش مشخصه ..نمیتونه جلوی دست کجش رو بگیره ومن یه روزی اخر سر مچ اون بعضی ها رو باز میکنم …
نفس شکسته ام رو دوباره از سر گرفتم ..قدم های ثابتم رو به زور به راه انداختم
(کاش مي شد مُرد
مثل راه رفتن
خوابيدن
خريد کردن
کاش مي شد خواست
و مُرد)
پشت به نگاه خیرهءمردها وامیرحافظ سربه زیر ومطمئن به سمت ماشین سپهر رفتم ودرجلوی ماشین رو بازکردم ..
حتی بعد از سوار شدن هم سر بلند نکردم ..دوست نداشتم نگاهم تو نگاهش بیفته ..سپهر که راه افتاد من هم یه کام عمیق از هوای ماشین گرفتم ..نیمه نفس بودن واقعا سخت بود ..
سرکه بلند کردم همزمان نگاهم افتاد به حسامی ..مرد خیره در سرویس …بازهم خیره بود ..تعجبی نداشت…
حسامی یه عمره که به من خیره مونده بود ودست برنمیداشت از این مات زدگی کاذب ..
مثل همیشه ..نگاه ازش گرفتم ودوباره خیره شدم به بند انگشتهام نمیدونم چرا سپهر اینکارو باهام میکرد ..اگه دوستم داشت پس چرا زجرم میداد؟ ..
واگه من رو نمیخواست چرا چند وقت یه بار به سراغم میومد …ازارم میداد ..کتکم میزد واز بدنم سوءاستفاده میکرد ودراخر وقتی که قشنگ تمام روحم رو خرد کرد میرفت ..؟
اصلا درکش نمیکردم ..نمیدونستم هدفش از این کارها چیه ..انگیزه اش چیه ..اصلا چرا اینکارو میکنه؟
یه وقتهایی فکر میکردم سپهر …شوهر من …مـــــرد من …یه ادم دو شخصیته است ..یه بیمار روانی که من ندونسته پا تو زندگیش گذاشتم ..
حالا بعد از سه سال دیگه از رایحهءتنش مست که نمیشدم هیچ …با هرنفس میمردم وخاکستر میشدم …
از نوازش سرانگشتهاش گر نمیگرفتم واز بوسهءلبهام داغ نمیشدم ..
دیگه هیچ حس خوبی نسبت به سپهر تو وجودم نمونده بود…جز نفرت ..جز اشمئاز ..جز حس کثافت بودن من ..
از خودم بدم میومد از اینکه هربار تحقیر میشدم ..کتک میخوردم وبازهم ازم سوءاستفاده میکرد ..من براش هم نقش یه کیسهءبوکس رو داشتم هم یه معشوق ..
نمیگم زن ..نمیگم همسر ..میگم معشوق ..چون تو اون لحظه های خاص …سپهر بدجوری شیدا میشد …..شیدای تنم ..بدنم .. شاید هم شیدای ارکیدِ گذشته
وقتی عصبانی میشد بهم میگفت بمیر …میگفت گورت رو گم کن …میگفت دیگه نباش ..
ولی بازهم وقتی باهام بود ..ازوجودم لذت میبرد ..
وضعیت حالای من درست مثل یه کلاف پیچیده بود که نه سرداشتم نه تَه ..
گره خوده بودم به هم ..وباز نمیشدم از این تکرار مسلسل …
(دوستی ها کمرنگ
بی کسی ها پیداست
راست گفتی سهراب
آدم اینجا تنهاست)
-میخوام برم خواستگاری دینا …
اوف …بالاخره به حرف اومد ومنظورش رو از این تشریف فرمائی پر طمطراق متوجه شدم ..
هیچی نگفتم ..فقط نفس کشیدم ..اروم وبی صدا ..نگاهم هنوز درگیر ناخون های دستم که به خاطر کار ….سیاه وکثیف شده …. بود ..
خیلی وقت بود که برام فرقی نداشت شوهرم مال خودم نیست ..خیلی وقت بود که فهمیده بودم مجنوی اون روزهای من ..مجنون هزاران هزار لی لی دیگه است ..خیلی وقته
بی نظم وترتیب شعر سیاوش قمیشی تو ذهنم خونده شد ..
(خیلی وقته دیگه بارون نزده ..
رنگ عشق به این خیابون نزده ..
خیلی وقته ابری پر پر نشده ..
دل اسمون سبک تر نشده ..)
نمیدونم چرا شعر سیاوش قمیشی این قدر سریع تو ذهنم نشست ..شاید به خاطر تک کلمهءاول بیتهاش ..
خیلی وقته …
خیلی وقته ..
-فکر کنم خوب بشناسیش …اصلا مگه میشه دوست زمان دانشجوئیت رو نشناسی …؟رفیق گرمابه وگلستانت رو نشناسی …؟
به هرحال اومدم اینبار مرد ومردونه باهات حرف بزنم ..به خدا دیگه نمیکشم ارکید ..بیا طلاقت رو بگیر وخلاصم کن ..
بابا اصلا همین خونه ای که توشی رو از صاحبخونه ات میخرم وبه نامت میکنم ..تو فقط راضی به طلاق شو ..
قسمت دوم شعرپابرهنه تو ذهنم میچرخید …تاب میخورد وسیاوش قمیشی با اون صدای پرهجاش ..برام میخوند ..از خیلی وقتها ..
(مه سرده رو تن پنجره ها ..
مثل بغض تو سینهءمنه ..
ابر چشمهام پراشک ای خدا ..
وقتشه دوباره بارون بزنه ..)
-باشه ارکید ..؟قبوله ..؟
جوابم یک کلام بود …
-نـــــــه ..
نه گفتن من همان وتو دهنی آنی سپهر هم همان …مزهءخون مثل یه قطره جوهر سیاه رنگ تو لیوان شفاف اب ..تو دهنم پخش شد..
صدای پراز حرصش رو ازپشت حس های مختلف درد میشنیدم .
-چقدر تو قُدی ارکید ..تا کی میخوای کتک بخوری ..؟
زبونم رو رو اماس لبم کشیدم …این نه از ته دلم بود ..سپهر من رو از ریشه سوزوند ..من هم میسوزوندمش وخاکسترش میکردم ..اونقدری که مثل گداخته های اتشفشان هیچی ازش باقی نمونه ..شاید که با این گداختن .. نفرت انباشته شده تو دلم اروم بگیره …
حتما برات عجیبه که چرا سپهری که اینقدر مشتاق جدائی از منه… خیلی راحت نمیره ودرخواست طلاق نمیده ..؟با این همه اشتیاق سپهر… چه احتیاجی به رضایت ارکید هر…زه …؟
ولی سپهر نمیتونست طلاقم بده …بابام سر عقد… نه مهریه خواست ..نه شیر بها ..نه چک زد ونه چونه ..مهمونی نخواست ..هل هله ودست وشادی هم نخواست ..فقط چند تا مورد رو مکتوب کرد …
حق طلاق با ارکید ..حق کار وحق پیشرفت تحصیلی .ودراخر اگه سپهر به هردلیلی میخواست بدون رضایتم طلاق بده ..سه چهارم اموالش به نام من میشد …
حالا ریش سپهر… گروی من بود وبدتر از اون اینکه نمیتونست من رو از همه پنهون کنه …
اون ابروریزی ای که خونواده هامون راه انداختن ..کافی بود تا تمام بازار وگردن کلفت ها بدونن که سپهر زن گرفته وحق طلاق با زنشه ..
یعنی من ..یعنی ارکیده نجفیِ سیاه بخت ..ومن به خاطر تمام بدی هاش ..به خاطر تمام کثافت کاری های که دامن من رو هم گرفته بود ..میگفتم نه ..
کتک میخوردم وبازهم میگفتم نه ..
زجر میکشیدم و….بازهم …میگفتم …نه ..
یادمه اوایل صبوری میکرد… ولی وقتی هفت ماه بعد از عقدمون حرفش رو اجرا کرد ورفتیم دادگاه خونواده ومن قرص ومحکم سر تمام حق وحقوقم موندم …
رفتارش صد درجه بدتر شد ..رزیلانه تر ..تا جایی که یه وقتهایی ازته دل مرگش رو از خدا میخواستم ..
با نه گفتنم سپهر رو به اتیش میکشوندم وخودم هم تو این اتیش خاکستر میشدم …شاید این نه گفتن یه خودکشی خود خواسته بود …
اینقدر سیر بودم از زندگی که دیگه برام مهم نبود دارم تو اتیش انتقام از مــــــردم خاکستر میشم ..
یه تو دهنی دیگه من رو به خودم اورد ..به حالی که انگار حال نبود …گذشته بود… شاید هم اینده …تو خودم جمع شدم ومزهءخون رو هیجی کردم ..
-ادم نمیشی ؟..نه ادم نمیشی ..ای خدا من چیکار کنم از دست این افریته ..؟نه میمیره نه طلاق میگیره اخه من با تو چی کار کنم ارکید …
بابا من دینا رو دوست دارم میخوام زندگیم رو درست کنم ..ولی بدبختی شرط گذاشته که تا وقتی طلاق نامه رو نیارم زنم نمیشه …
اخه چی میخوای از جون من ..؟بابا منم ادمم ..دلم یه زن درست وحسابی میخواد نه مثل تو دست خورده وهر—ه ..یکی که هرروز با یه نفر دوست نبوده …
تو این جور مواقع گوشهام رو به خواستهءخودم میبندم …نمیشنوم ..تو ذهنم ادامهءاهنگ سیاوش رو که هیچ ربطی به حال من نداره میخونم وگوشهام رو همچنان بسته نگه میدارم ..
با غیض برمیگرده به سمتم ومیجوشه ..
-ارکید یه کاری نکن که بندازمت تو خونه وحبست کنم تا از گشنگی بمیری ..؟
تو دلم یه پوزخند میزنم ..ادم مُرده رو چه باک از مُردن …اگه اینکارو میکرد مسلما لطفش شامل حالم شده بود ..
بازهم یه پوزخند دیگه از یاداوری اولین کلماتش تو دلم میزنم ..
چقدر جالب !!..حرف مردو مردونه ءمرد من ..حبس خونگی بود وتو دهنی ها ی تو دهنم ..نمیدونم اگه حرف غیر مردونه ای داشت چه میکرد …به ارومی زمزمه میکنم
- خودت میدونی که نمیتونی …
-اره معلومه که میدونم وبه خاطر همین هم خون خونم رو میخوره …اون بابای بیشرف تر از خودت فکر همه چی رو کرده بود ..حق طلاق وکار وتحصیل …کم مونده بود بگه حق مردنت هم دست دختر هرزهءمن ..
پوزخند رو لبم رو که دید انگار دیگه طاقت نیاورد که با دست راستش پنجه کشید تو موهایی که از پشت بسته بودم وزیر چادر ومقنعه ام مشخص بود ..
برخلاف تو دهنیش درد زیادی نداشتم ولی مقنعه وچادرم تو مشتش اسیر بود ..
-میدونی ارکید اینقدر ازت متنفرم که دلم میخواد همین جوری که موهات تو مشت امه سرت رو بکوبم تو همین داشبورد ..اونقدر بزنمت .اونقدر بزنمت که درجا ضربهءمغزی بشی تا از دستت راحت بشم…
بادست چپم مچ دستش رو گرفتم ودست راستم رو داشبورد ماشین گرفتم ..
از سپهر بعید نبود که همچین کاری رو انجام بده … مـــرد من تبحر وافری …تو انواع واقسام شکنجه های خاص داشت ..
با پیچیدن یه ماشین جلوی ماشینش سرم رو با ضربه به سمت داشبورد هل داد …بی شرف بدجوری هم هل داد ..پیشونیم به داشبورد خورد ودرد تو سرم پیجید ..همون لحظه از ته دل نالیدم …
-خدایا پس کی تمومش میکنی ..
سعی کرد ماشین رو کنترل کنه که ای کاش نمیتونست ..واخر سر هم بی حرف بعد از کلی فحش به من ورانندهءبی چاره…. به سمت خونه ام به راه افتاد ..
همون محلهءدل گیر ..همون پناه بی پناهی هام ..که دقیقا نمیدونستم برای من جهنمه یا بهشت .خدایا من که دیگه عادت کردم به این ذلت ….ولی تو بیا خدایی کن وتمومش کن ..همین ..
(فریاد ها مرده اند، سکوت جاریست،
تنهایی حاکم سرزمین بی کسی است،
می گویند خدا تنهاست
من که خدا نیستم پس چرا از همه تنهاترم)
تعجبم از طاقت تموم نشدنیم بود ..از اینکه این همه درد میکشیدم وبازهم درجواب طلاق خواستن سپهر میگفتم …نه …
دوباره فکرم رفت سمت اینکه چرا همیشه بهش میگم نه …چرا هربار کتک میخورم وباز هم میگم نه ..
شاید هرکس دیگه ای جای من بود یه بله میگفت وخودش رو راحت میکرد ..ولی من نمیتونستم …اون هم به هزار ویک دلیل دیده وندیده …
اولین واخرین دلیلش نفرت از سپهر بود.. مهمترینشون سوزوندن سپهر تو اتیش انتقامم بود ولی بعد از اون مشکلات وسختی هایی بود که اگه از سپهر جدا میشدم دامنم رو میگرفت …
تو این مدتی که تنها بودم کم نبودن گرگهای مرد نمایی که میخواستن بهم دست درازی کنن ..
وقتی گرگهای دوروورت بو بکشن که غریبی ..که کسی رو نداری ..اونوقته که کمین میکنن برای دریدنت ..
ومن به تنهایی از پسشون برنمی اومدم ..اون هم تو محله ای که مجبور به زندگی درش بودم ..
سپهر خیلی وقت بود که خرجی نمیداد ..خودش رو از هفت دولت ازاد کرده بود…حتی یه قرون یا به قول قدیمی ها یه پول سیاه هم کف دستم نمیذاشت ..
مجبور بودم با همون چندر غازی که که درمی اوردم هزینهءاجاره ءخونه وخوردوخوراکم رو بدم ..درسته که سپهر هیچ وقت نبود …درسته که وَر دل یه نفر دیگه بود
ولی همینکه چند وقت به چند وقت…. ماشین بنز سیاهش سرکوچه وایمیستاد ..یعنی اینکه این زن صاحاب داره ..مزاحمش نشید ..دورش رو یه خط قرمز بکشید …
وهمین برام بس بود ..بدون سایهءمرد …بدون پشتوانهءمادی ومعنوی چه جوری میتونستم سالم زندگی کنم؟ ..اون هم با شرایطی که من داشتم ..؟
من وقتی از سپهر جدا میشدم که یا میتونستم خونهءبهتری تو یه جای بهتر کرایه کنم تا کسی جرات نگاه چپ انداختن بهم رو نداشته باشه ….
یا باید پشتوانه ای پیدا میکردم که بعد از جدایی از سپهر بتونم بهش تکیه بدم واسوده زندگی کنم ..
برخلاف تمام حرفهایی که میزد ..مطمئن بودم یه ریال هم کف دستم نمیزاره …سپهر عادت کرده بود که برام خرج نکنه بعید میدونستم که حاضر بشه خونه ای به نامم بخره …
بارها بهش گفته بودم باشه خونه به نامم کن ..یه جایی که بدونم مال خودمه …قبول نمیکرد ..می انداخت پشت گوش ..
ومن میدونستم که این حرف هیچ وقت عملی نمیشه …پول به جون سپهر وصل بود ..
حالا که میدیدم هیج کدوم از خواسته هام تحقق پیدا نمیکنه پس باید باهاش میسوختم ومیساختم …این تنها کاری بود که تو این شرایط به نظرم عاقلانه میومد ..
سرکوچه ماشین رو نگه داشت ..پهنای بنز سیاه رنگ سپهر …به عرض کوچه سَربود وبه خاطر همین همیشه سرکوچه وایمیستاد
به تندی برگشت به سمتم ..
-پاشو گورت رو گم کن تا نزدم نفله ات کنم …درضمن خوب گوشهات رو باز کن ..دینا دوست صمیمی جنابعالی… برگ برندهءمنه ..
اگه باهاش ازدواج کنم خیل راحت میتونم تمام سهام کارخونه رو به دست بیارم ..پس سعی نکن سد راهم بشی چون ممکنه واقعا به قصد کشت بزنم وجنازه ات رو تو بیابون های بیرون تهران بسوزونم که هم خودت از این زندگی سگی راحت بشی وهم من …
بهم نزدیک شد وبا قاطعیت گفت
-ارکید بترس از اون روزی که من خر بشم ونذارم نفس بکشی …میفهمی ..؟
بدون اینکه جواب بدم یا حتی گوشهءچشمی بهش بندازم از ماشین پیاده شدم وقدم به کوچه گذاشتم ..صدای گاز دادن شدید ماشین از پشت سرم اومد ولی اهمیتی برام نداشت ..
خیلی وقت بود که تو زندگی من هیچ جایی برای ترس باقی نمونده بود ..
ترس وقتی به سراغ ادم میاد که زندگیت برات ارزش داشته باشه ..که زندگیت رو دوست داشته باشی
ولی من اونقدر زجر کشیده بودم که تا خرخر پر شده بودم واماده برای خلاص شدن از این درد هرروزه ..
کلیدرو دراوردم ودروبازکردم ..صفیه خانم از بین موج های پردهءحریرش سرک کشید بیرون ..
فقط به احترام سن وسالش سری به معنی سلام تکون دادم وراه افتادم به سمت اون هشت تا پلهءهمیشگی که به تک اطاق بالا ختم میشد ..
به یاد دینا افتادم ..بیچاره دینا ..نمیدونست سپهرِ عاشق پیشهءجذاب… چه شیطان پلیدی تو بطنش داره ..
نمیدونه برای سپهر جذاب … سهم شرکت مهمه …نه خودش ونه وجودش ..
مطمئن بودم که دینا هم یه بدبختیه مثل من ..که سپهر برای مال واموال پدریش دام پهن کرده بود ..
ای کاش دینا هم اشتباه من رو نمیکرد وهیچ وقت دونه های چیده شدهءسپهر رو نمیچید ..تا مثل من تو دام سپهر نمیوفتاد ..
بیچاره دینا که داشت میشد ارکید دوم ..شاید یکم بهتر ..شاید یکم بالاتر ..ولی با همون درجه ومقام ..
سپهر صولتی تمام محبت هاش به خاطر پول وسهم الارث پدری دینا بود وخدا اون روز رو برات نیاره دینا …که اه دربساط نداشته باشی
اونوقته که همین سپهرِ ِ فرشته صفتِ یوسف چهره…. میشه اهریمنِ ِ عزرائیل صفت …
اون وقته که تو میمونی وبوی ادکلن های شیرین وتند ِلابه لای دکمه های صدفی پیرهنش ….
اون وقته که تو میمونی ولمس رژهای شاتوتی وکالباسی روی یقهءلباسهاش ..
اونوقته که میشی یکی مثل ارکید …شاید یکم بهتر …شاید یکم بالاتر …
چون تو پشتوانه داری وارکید بدبخت هیچی نداره ….هیچی جز خدای بالاسر که شاید یه وقتهایی از سر تفنن صفحهات پردرد ارکید رو هم بی حوصله ورق میزنه …
(چشمانم را مي بندم
سياهپوش خاطرات شده ام…
چشمانم را مي گشايم
سوگوار حقيقت به جا مانده ام…
آی ایهالناس …
پناهی می شناسيد از اين برزخ بی پايان)
«دستهام یخ کرده بود وتو رختکن حموم دور خودم میچرخیدم ..
-خدایا چی کار کنم ؟…وای چی کار کنم …؟
لبم رو به دندون گرفتم اونقدر محکم که خون لبم جاری شد …باکی نداشتم از این خون ریزی لبهام ولی …
چشمهام رو با حرص مالیدم ونالیدم ..
-خاک برسرت کنن ارکید ..چی کار کردی ..؟حالا میخوای باهاش چی کار کنی ..؟
وای نه ..خدایا نه ..اگه مامان بفهمه …بابا ..وای نه آبروم میره..خدایا حالا با این بچه چی کار کنم ؟…کجا بندازمش ..؟
دوباره بی بی چک رو تو دستم گرفتم ..اشکهای رگبار بارانم حتی نمیذاشت به خوبی صفحهءبی بی چک رو ببینم …ولی حقیقت تلخ واضح تو از اون بود که بتونم با تاری چشمهام نفیِ ش کنم …
خدایا نه ..وای نه… دو تا خطه ..
ای بمیری ارکید …بمیری ایشالله ..بری زیر هیجده چرخ …حالا میخوای جواب بابا ومامان رو چی بدی؟ …نمیگن این بود جواب اعتمادمون به دختر دانشگاه رفتمون ..؟
وای سپهر …سپهر ..اخه چرا مواظب نبودی ..؟حالا من با این بچه چی کار کنم ..؟
بی بی چک رو گذاشتم رو کابینت رختکن وبازهم دور خودم چرخیدم .
وای خدا چی کار کنم ..چی کار ..؟چی کار ..؟اگه بابا بفهمه منو میکشه ..خونم حلاله …وای نه ….ای خدا چی کار کنم …
از اضطراب ودلشوره حس میکردم افت فشار پیدا کردم وسرم گیج میره …نشستم رو زمین وسعی کردم بدون گریه کردن فکر کنم ..
ولی تو همین لحظه یه تقه به درخورد ومامان درحموم روبازکرد ..با دیدن من تو اون وضعیت نگاهش نگران شد وسراسیمه اومد تو
ومن خوش بینانه سعی کردم با چنگ انداختن به مستطیل کوچیک بی بی چک اون رو مخفی کنم ..
ولی افسوس که دیر جنبیدم ومامان اون چیزی رو که نباید بیینه دید ..
-اون چیه ارکید..؟
دستم رو که مشت کرده بودم مثل بچه ها پشتم قائم کردم …
-هی ..هیچی ..
چشمهای مامان گشاد شده بود وبا صورتی که انگار هرلحظه بیشتر از قبل …خون صورتش رو میکشیدن پرسید ..
-میگم اون چیه ..؟
ترسیده بودم ..یه دختر ترسیدهءحامله …مامان که دید جوابی نمیدم تو یه لحظه دستم رو کشید که بی بی چک از دستم دررفت ووسط حموم افتاد ..
دو خط تیره رنگ درست مثل دو خنجر تو چشم هردومون فرو رفت ..
نگاه مامان دو دو میزد… نفس های من تند بود ومال مامان …نمیدونم کُند …شاید هم خفه ..
با لکنت گفت
-این ….اینکه ….
لبهاش درحال تقلا بودن تا اسم ازمایش گیر کوچیک خانگی رو ببره ..ولی انگار جرات حرف زدن نداشت …میترسید از به زبون اوردن اسم وسیلهءپخش شده رو کف حموم ..
من مثل بارون بهاری هق میزدم ومامان ..به ارومی دست دراز کرد تا اون وسیلهءکوچیک حاوی خبر بی ابروگی دخترش رو برداره
بی بی چک رو با چنان دستهای لرزونی برداشت که حس کردم هرآن از دستش میوفته ..
دو خط تیره رو از نظر گذروند ..
-ارکید …این بی بی چک ..دست تو چی کار میکنه ..؟
هنوز خوش بین بود ..هنوز حتی فکرش رو هم نمیکرد که تک دخترش …نمونه دخترش ..همچین بی ابروگی ای رو مرتکب بشه ..
هق هقم به زار زدن تبدیل شد ..تو میون اشکام زمزمه کردم ..
-ببخشید …نمیخواستم ..این جوری بشه …نمیخواستم ..مامان …ببخشید ..
-چـــــی ..؟
بی اراده پنجه انداخت تو موهام وبی بی چک رو به صورتم نزدیک کرد ..
-با توام خیرندیده میگم این چیه …دست تو چی کار میکنه ..؟
درد موهام زیاد بود… خیلی زیاد .ولی مامان اونقدر کلافه بود که اصلا نمیفهمید داره چه بلایی سر موهای خوشگل دخترش میاره ..
-ارکیده حرف بزن ..این برای کیه ..؟
موهام رو دوباره کشید که از درد جیغ زدم ..
-ارکـــــــــید …
ودوباره موهام رو کشید ..به ناچار داد زدم
- مال منه ..
همین …همین جمله دست مامان رو ثابت کرد نگاهش تو چشمهای اشکیم میچرخید… انگار میخواست از تو چشمهام بخونه که راست میگم یا دارم باهاش شوخی میکنن … ..
تو عرض چند ثانیه صورتش سفید شد ولبهاش ..خدایا انگار که تمام خون لبهاش رو کشیدن ..
-مال ..؟مال…؟
باهمون دستی که بی بی چک رو نگه داشته بود سینه اش رو مالش داد ..
-مال تواِ..؟یعنی چی ..؟
یه خندهءعصبی کرد وادامه داد ..
-مگه میشه ..؟چی میگی ارکید ..؟
دستهاش رو به ارومی از موهام جدا کرد وبا قوت قلب ولبهایی که دیگه نمیتونست مانع لرزششون بشه نالید ..
-حتما مال یکی از دوستاته اره ..؟
اشکایی که میبارید ونگاه پرازدرموندگیم به مامان ثابت میکرد که حرفم حقیقته ..
ولی مامان شیرین من …یه مادر بود…قلب کوچیکش هیچ وقت طاقت این بی ابروگی رو نداشت ..
اشکام رو که دید با لحنی که سعی می کرد ملایم باشه گفت ..
-راستش رو بگو ارکیدجان ..به خدا دعوات نمیکنم …بگو این رو از کجا اوردی ..
من هم گوش میدم …اصلا مال هرکی باشه مهم نیست تو فقط بگو مال کدوم دوستته؟ اصلا دست تو چی کار میکنه ..؟
من که دیگه همه چی رو تموم شده دیده بودم ..زار زدم ..
-نه مامان مال منه ..منه احمق …من …نمیدونستم ..نمیخواستم مامان ..فکر نمیکردم …مامان ..نمیخواستیم این جوری بشه ..
-پس یعنی …
یه خندهءعصبی ..درست مثل ادمهای مجنون کرد .
-یعنی تو حامله ای …؟
فقط نگاهش کردم ..
-یعنی ..دختر من …دختری که حتی ازدواج هم نکرده ..با یه مرد بوده ..؟
سرش رو با ناامیدی بلند کرد …لبم رو به دندون گرفتم …نفس برای نفس کشیدن نداشتیم ..
-اره ارکید …؟اره …؟
فقط لب زدم
-اره ..
بی بی چک از دست مامان افتاد …وتو یه لحظه چنان به سمتم یورش اورد که هیچی نفهمیدم فقط وقتی به خودم اومدم که داشتم زیر آماج ضربه های مامان له میشدم ..
-بی شرف ….هـــــ….رزه… اشغال …چه بلایی سرمون اوردی؟ ..چی کار کردی تو ..؟ میکشمت ارکید…به خدا میکشمت …
با صدای داد وفریاد مامان درحموم بی هوا باز شد وامید وپشت بندش بابا اومدن تو …
مامان که از شدت عصبانیت کف به دهن اورده بود وصورتش یه پارچه قرمز شده بود ..همچنان من رو له میکرد …
نفهمیدم چه جوری ولی ضربه ها کمتر شد وامیر مامان رو برد بیرون از حموم …ولی صدای داد وفحش هایی که میداد کافی بود تا هم امید وهم بابا همه چی رو بفهمن …
واون چیزی که نباید بشه شد …تشت رسوایی من از بوم به زمین افتاد …بابا نعره کشید
-خفه شو.. بگو چی شده …
از همون درباز حموم قشنگ صدای داد بابا ومامان رو میشنیدم ..
-چی شده ..؟؟؟؟بگو چی نشده …؟دخترت حامله است …میفهمی اقا …؟دختر شوهر نکرده ات حامله است …
تا عمر دارم هیچ وقت نگاه خون چکان امیر وبابا رو تو اون لحظه ها فراموش نمیکنم …هیچ وقت ..
اون کتک ها رو… اون ترس ولرز رو …اون ضربه هایی توی شکمم رو که بابا وامید بدون توجه کردن به موقعیتم میزدن …
همون ضربه هایی که بچهءپانگرفته تو بطنم رو از بین برد …
هیچ وقت هیچی رو فراموش نکردم ..ضربه هایی که به خاطر پا کج گذاشتن هام خوردم ..فراموش نکردم ونمیکنم …
(سقط کردم فرزنــد ِ مشــروع ـ عشقــم را
از وحشت ِ ایــن مردمــان که
عقلشان در چشمشــان است
میدانے؟
عادت کرده انــد
زن ِ آبستـن ِ عــشق را
هــَـــــر…زه خطاب می کنــند !»
برای بار هزارم فاصلهء دستشویی تا اطاق مونتاژ رو میدوئم ..اصلا نمیدونم چی خوردم که تا این حد سیستم گوارشیم رو بهم ریخته ..
اخه ارکیدی که همیشه غذاهای ساده وکم هزینه ای مثل کوکو سیب زمینی میخوره چرا باید دچار این حالت تهوع های دست وپاگیر بشه …؟
امروز به قدری بالا اوردم که حس میکنم دیگه نه معده ای برام مونده… نه دستگاه گوارشی ..انگار همه رو لا به لای زردابه های معدهءخالیم ..بالا اوردم ..
-ارکید جان خوبی ..؟
آبی به دست وصورتم میزنم ..حس میکنم تمام انرژی داشته ونداشته ام تموم شده ..نرگس کمکم میکنه سرپا بشم ..زیر بازوم رو میگیره ومثل یه جنازه من رو به دنبال خودش میکشه ..
-اخه چی خوردی که به این حال افتادی ..؟
-خودت که دیدی از صبح لب به هیچی نزدم ..
نرگس نگاه عصبی ای به من میندازه ..یه حرفی تو چشماشه که عاجزم از خوندنش ..حتی انرژی سوال پرسیدن هم ندارم ولی خود نرگس بی اینکه حرفی بزنم به حرف میاد ..
-ارکیده ..شاید …شاید یه خبری باشه ..؟
ثابت میشم ..معنای واقعی مجسمه بودن رو تجربه میکنم …امکان نداره …نه امکان نداره …خدا با من اینکارو نمیکنه ..
خدای من ..خدایی که میبینه تا کجا خرد وخرابم ..این بازی ناجوانمرانه رو با من شروع نمیکنه ..
مگه میشه با اون همه مراقبت ..اون همه نگرانی …اون همه استرس ..جنینی تو وجودم پا گرفته باشه ..؟
اصلا مگه میشه بعد از اون سقط جنین وحشتناک …که هنوز بعد از سه سال مو به تنم سیخ میکنه رَحم ناقص وبایرم …امادگی پذیرش یه جنین دیگه رو داشته باشه ..؟
من که تو تمام این مدت مراقب بودم …من که با وجود تمام ضعف اعصاب ومشکلاتی که به سراغم میومد بازهم هرشب… سروقت …با کلی خون جگر قرصهام رو میخوردم ..
که مبادا یه دفعه ای سپهر مثل بلای اسمانی رو سرم نازل بشه وکاری که نباید ….بشه …
مگه اصلا امکان داره ..؟
-آره ارکید ..؟
-نــــه ..
همین قدر قاطع ومحکم ..اونقدر مطمئنم که حرفی توش نیست ..امکان نداره حامله باشم ..اون هم از موجود منزجر کننده ای به اسم سپهر صولتی ..
-خانم نجفی ..خانم سروری ..؟
صدای پراز طمطراق امیر حافظ سریعا خون تو رگهام رو منجمد میکنه ..نه به اون موقعی که سال تا سال نمیدیدمش …نه به الان که کمین کرده برای له کردن من …برای گرفتن مچ ارکیده نجفی …
-مثل اینکه شما اینجا رو با پیک نیک اشتباه گرفتید .؟
انگشتهای دستم بی اراده با شنیدن کنایهء خوابیده درپس تک تک کلمات طعنه امیز امیر حافظ رسولی ….دردونه پسر حاج رسولی ….مشت میشن ..
نرگس لبخند خجلی میزنه ..
-ببخشید اقای رسولی ..خانم نجفی حالشون خوش نیست ..
امیرحافظ یه نگاه سخت …پراز حرص ..پراز نفرت ….واز بالا به من میندازه ..جوری که از ذهنم میگذره ..این همه نفرت برای چیه ..؟
برای اشتباهی که مرتکب نشدم ؟…یا برای اینکه حاج رسولی از روزگم شدن برگهءچک به بعد… نشون داده که حرف من رو بیشتر از حرف پسرش قبول داره ..؟
اگه این باشه حق داره ناراحت باشه ..حتی متنفر ..جایگاه من کجا وتک پسر حاج رسولی کجا …؟
تو این حالت …که داره از بالا به من نگاه میکنه …این طور سینه جلو داده وپرغرور ..حس یه بچهء بی پناه رو دارم ..پراز ترس …پراز لرز ..بی پشتوانهءمادر
میخوام سنگینی وزنم رو از رو دوش نرگس بردارم ..ولی خدا میدونه که نمیتونم ..خدا میدونه که ارکیده نجفی هیچ جونی تو پاهاش نداره ..تا قد راست کنه ..تا کنایهءامیر حافظ رو جواب بده ..
-ولی خانم نجفی که چیزیشون نیست …ماشالله هرروز سرومروگنده تراز قبل تو کارخونه میگردن ..
والله من موندم پول مفت چه جوری از گلوی این خانم پائین میره ..نه کار میکنه نه حرص وجوش.. الان هم که مثل لُردها تو ساختمون جولون میدن
تیزی وبرندگی کنایه هاش… صاف قلبم رو نشونه میگیره …خوب میدونه درد دارم ..خوب میدونه که حتی نا ندارم سرپا وایسم …خوب میدونه که با شنیدن خزعبلاتش همین اندک انرژی ای که برام مونده داره ته میکشه ..
ولی بازهم خودش رو زده به اون راهی که اسمش… علی چپه ..نرگس یه نگاه نگران بهم میندازه ..دیگه برای همگی عیان شده که امیر حافظ چند وقتیه تیشه برداشته برای از ریشه دراوردن ارکیدهء بی پناه
صدای خش دار وضعیفم رو که حتی خودم هم اون رو نمیشناسم میشنوم که جواب امیر حافظ رو این جوری میده ..
-ببخشید اقای رسولی حق با شماست ..بریم نرگس جان ..
خدا میدونه که با چه جون کندی همین چند کلام روهم از ته حلقم کشیدم بیرون وتحویلش دادم …
نمیدونم بعد از گفتن این حرف …طعنهءکلامم رو گرفت یا نه ..ولی حرف بعدیش تیکه های قلبم رو چاک چاک کرد ..
-پس اگه حق با منه دفعهءاخرتونه که میبینم وسط ساعت کاری… مونتاژ رو ول کردید واومدید بیرون ..با شما هم هستم خانم سروری ..یه بار دیگه ازتون کم کاری ببینم مستقیما با حاج اقا حرف میزنم ..
نفسهام به شماره میوفته ..یک دو ..یک دو. ..نه… مثل اینکه امیر حافظ …امروز ..این جا…همین لحظه …قصد ویرونی من رو کرده ..
ناخواسته پنجه هام مشت میشن ..اصلا نمیدونم از کجا انرژی وارد رگ وپی ام میشه ..اصلا نمیفهمم چه جوری ادرنالین خونم بالا میره ومن قصد میکنم که این مرد رو همین الان سرجاش بشونم ..
اون هم تو این لحظه هایی که دوباره تمام هجم معدهءخالی شده ام ..به نوسان افتاده ومن حتی نایی برای حرکت ندارم …ولی فشار خون پائین ودستهای سردم هم نمیتونه جلوی طغیان آنی ام رو بگیره ..
یه قدم جلو میذارم …بازهم جلوتر ..بوی تلخ وتند ادکلن امیر حافظ شدیدا معده ام رو تحریک میکنه …تمام سعیم رو میکنم تا مانع بالا اوردن… تو صورت امیرحافظ تک پسر کارخونه دار بشم …
امیر حافظ هم مثل یه گربه ..چشم تیز میکنه به سمتم ..خیره میشه به جلو اومدن های ناهماهنگم …نرگس میخواد مانعم بشه ولی دیگه دیره
من امروز قصد کردم که پوزهءاین مرد رو به خاک بمالونم ..بسه هرچی صبوری کردم ودم نزدم ..
-جناب اقای رسولی ..محض اطلاعتون باید بگم … بنده وخانم سروری موظیم شصت تا برد رو تا انتهای ساعت کاری اماده کنیم ..
پس درنتیجه اگه من وخانم سروری کارمون رو تا انتهای روز تحویلتون ندادیم شما حق دارید شکایت ما رو پیش بزرگترتون ببرید ..
درغیر این صورت بهتون اجازه نمیدم با حرفهایی که هیچ ارزشی براشون قائل نیستم وقت ارزشمند من رو تلف کنید ..
نفس میگیرم ..بازهم نفس ..معده ام از این همه هجم هوایی که رایحهءتند امیر حافظ رو با خود دارن متلاطم میشه ..درست مثل هوای طوفان زدهءدریا …
نفس های تند امیر حافظ نشون از به هدف زدن تیر حرفهای منه …بالاخره جوابش رو دادم ..سبک شدم …هرچند که ممکنه با همین جواب اخراجم حتمی باشه ولی دیگه برام مهم نیست ..
تو این لحظه ها …فقط میخوام معده ام اروم بشه ..برام مهم نیست که امیر حافظ نامی …میخواد اخراجم کنه یا نه …
واقعا از ته دل میگم …فقط میخوام بمیــــــرم …
(ایــن روزهـــا همــه بــه مــن دلـتــنـــگــی هــدیــه مـی دهنــد
لطفـــا آتــش بــس اعــلام کــنید!
بــه خـــدا
تمــــام شــد
دلـــــــــــم…!)
هوای تنفسش روی ریه هام سنگینی میکنه ..انگار که موقع عصبانیت تمام دی اکسید کربن رو تو صورت من میدمه ..
دهن باز میکنه که من رو زیر اماج حرفهاش له کنه که صدای فرشته ام یه بار دیگه نجاتم میده ..
-امیر حافظ ..
صدای ملکوتی حاج رسولیه ..پدر دوست داشتنی مرد نفر انگیز مقابلم ..برای هزارمین بار از وقتی که تو این کارخونه مشغول به کار شدم وبا حاج رسولی مومن ومعتمد اشنا ..حسرت میخورم به جایگاه امیر حافظ منفور ..
ای کاش این مرد پدر من بود …کاش دست نوازشش رو سر من بود ..ای کاش میشد یه بار.. فقط یه بار سر روی زانوی پدرانه اش میزاشتم ومثل اون قدیم ها که تو اغوش پدرم گریه میکردم دردهای دلم رو خالی میکردم ..
نگاه ام گره میخوره به صورت نورانیش ..الحق که خدا تو وجود بعضی از بنده هاش نشونه هایی از وحدانیت ومحبت خودش روگذاشته ..
حاج رسولی هم برای من جزو اون بنده هاست که تمثالی از مهربونی خدای بالای سرمه ..
تو سلام کردن به مرد مومن مقابلم پیش دستی میکنم …
-سلام حاج رسولی ..
بی اینکه چشم از امیر حافظ عصبانی بگیره ..یه لبخند گوشهءلبش میشینه ..
-سلام دخترم ..خسته نباشی ..
نرگس هم به ارومی سلام میکنه …
-سلام خانمی سروری
به جای جواب میپیچم به خودم ..خدایا معده ام ..اونقدر سوزش دارم که حتی نمیتونم جواب سوال حاجی روبدم ..
حاجی منتظر حرفم نمیشه ..
-چی شده پسرم …؟
یه لحظه از ذهنم میگذره …
پسرم .؟دخترم ..؟
من وامیر حافظ بی اراده پوزخند میزنیم ..من کم جون ..اون پررنگ ..پوزخند هامون رو میگم …
-هیچی… خانم نجفی اینجا رو با تریبون حمایت از کارگران تنبل اشتباه گرفته بود .داشتن برامون نطق میکردن ..خوب میفرمودید خانم نجفی ..
پس اگه شما وخانم سروری نتونستید تا اخر ساعت کاری …شصت تا بورد رو اماده کنید من حق دارم که به بزرگترم بگم درسته ..؟
جلوی حاج رسولی خجالت میکشم ..درسته که این پسر… مشمئز کننده ترین فرد بعد از سپهر تو زندگیمه ..ولی اصلا دوست ندارم رو درروی حاج رسولی باشم …
این مرد حق پدری به گردنم داره…امیر حافظ نامرد… چرا اینکارو با من میکنی …؟
سعی میکنم کم نیارم ..دستم رو ناخواسته رو معده ام میذارم ..چشمهام از زور درد وسوزش معده ام ریز میشه ..میخوام جواب بدم ..از حقم دفاع کنم …
ولی بوی ادکلن محرک امرحافظ که بیش از حد بهم نزدیک شده ..حتی اجازهءاینکارو هم بهم نمیده
مایع شکمم هجوم میاره به بالا که بی درنگ با اخرین انرژی ای که دارم ….میدوئیم به سمت دستشویی بانوان ..نرگس هم از پشت سرم ارکیده کنان دنبالم میاد ..
دوباره عق میزنم ..دوباره ودوباره بالا میارم وصدباره وهزار باره از خدا میخوام که مرگ ارکید نجفی رو زودتربرسونه ..
خدایا این درد چیه ..؟من رو که داره از پا میندازه ..نکنه حرف نرگس …؟؟؟
دست وپام سر میشه ..دارم میوفتم که نرگس نگهم میداره ..
-چی شده ارکیده جان ..اخه چته عزیزم ..؟
حتی نای حرف زدن ندارم ..سعی میکنم دست نرگس رو رد کنم ..
-برو نرگس …رسولی بهت گیر میده …من که نمیتونم شصت تا بورد رو کامل کنم حداقل تو به کارت برسی ..
-به جهنم که گیر میده ..کجا برم ؟.تو داری از حالی میری بعد ولت کنم برم ..؟
مشت مشت اب به صورتم میپاشه ..بازهم کمکم میکنه دردستشویی رو که باز میکنه چند قدم اون طرف تر حاج رسولی رو میبنیم که داره با پسرش حرف میزنه ..
چین افتاده وسط ابروهاش …این چین های عمیق میگه ناراحته ..
سعی میکنم قدم بردارم …سعی میکنم قوی باشم ولی تو این لحظات به شدت علاقه دارم تا یه نفر دست بندازه زیر زانوهام
منم دستم رو بندازم دور شونه اش وسر بزارم رو تخت سینه اش …
یکی که به شدت مرد باشه ومن چقدر به این مردانگی های کم واندک احتیاج دارم ..
خیلی دلم میخواد چشمهام رو ببندم ..بمیرم ..درست مثل همون تیکه متنی که همیشه تو ذهنم جولان میده ..
کــــــــــــــــآش
میــــــــشد
آدمــــــــــــــ……..
گــــــآهی
به اندازه ی نـیــآز، بمیـــــرد!!!
ولی پنجاه تا بورد ناتمومی که روی میز کارم انتظارم رو میکشه اجازهءبسته شدن رو از چشمهام میگیره .انگار که دی یود ها وخازن ها من رو صدا میکنن ..
باید برم …باید تمومشون کنم ..من جدای از حقوق اینکار… به شدت علاقهءزیادی به این دنیای رنگارنگ کوچکم دارم ..
نرگس بازوم رو میکشه که نگاه حاج رسولی وامیر حافظ میگرده روم ..
نگاه حاج رسولی نگران میشه ..حتی نگاه امیر حافظ ..
یعنی تا این حد سست وشکننده به چشم میام که نگاه همیشه پراز نفرت امیر حافظ هم نگران شده ..؟
نمیخوام این طور باشم ولی چاره ای ندارم قدم بعدیم رو میخوام بردارم که دنیا دور سرم میچرخه ..انگار که سوار یه چرخ وفلک شده ام ..دنیام شده اون چرخ وفلک ومن دارم تو دنیام میگردم ومیچرخم ..
زیر پام خالی میشه ..بی هوا چنگ میندازم به بازوی نرگس ولی برای پایدار موندن دیگه دیر شده ….تو همون تار وروشنی چشمهام میبنم که حاج رسولی وامیر حافط به سمتم خیز برمیدارن
ولی بسته شدن چشمهام با داغ شدن بدنم همزمان میشه ..ومن دیگه هیچی نمیفهمم ..
(اگه این زندگی باشه
اگه این سهمم از دنیاس
من از مردن هراسم نیست
یه حســـــــی دارم این روزا
که گــــــــــاهی با خودم میگم:
شاید مـــــــــــــردم،حواسم نیست……)