آیلا



با استرس وارد اتاق دکتر کاویانی شدم ... با دیدنم بلند شد:
کاویانی-به ... خانم خرسند خیر باشه!
لبخند بی جونی زدم ... دوباره چشمام داشت سیاهی میرفت ...
متوجه حالم شد ... با نگرانی اومد نزدیک :
-حالتون خوبه؟
-بله ...
آروم نشستم روی مبل تک رو به روی میزش اومد روی مبل رو به روییم نشست.
کاویانی-چی شده دکتر این چه حال و روزیه؟
-دکتر راستش یه مدته که قفسه سینم میسوزه و احساس خفگی میکنم ... گاهی اوقات چشمام سیاهی میره و نفس تنگی به سراغم میاد و ...
همه چیز رو جز به جز برای دکتر شرح دادم و اون هم با دقت به حرفام گوش داد و در نهایت چند تا آزمایش برام نوشت و تاکید کرد که همین امروز این آزمایش هارو انجام بدم ...
.
.
جواب آزمایشا رو که گرفتم بدون این که جرات کنم بهشون نگاه کنم به سمت اتاق دکتر رفتم و جواب آزمایش ها رو بهش دادم و گفتم که میرم بیرون ...
در اتاق رو که بستم چشمم به دختر بچه ی کوچکی که روی صندلی رو به روم نشسته بود افتاد از ظاهرش معلوم بود سرطان داره ... آروم رفتم کنارش نشستم:
من-سلام خانم کوچولو ... اسمت چیه؟
-ساحل ...
برگشت و با چشمای معصومش به نگاه کرد که چشمش به رپوشم خورد ... ادامه داد :
-شما دکترید؟
-آره عزیزم ...
با بغض گفت :
-خانم دکتر من مامان بابام پول ندارن میشه الان بمیرم !
با این چمله ای که گفت دلم آتیش گرفت و لبخند رو لبم خشک شد ... اشک توی چشمام رو یا سر انگشت پاک کردم و بدون حرف از جام بلند شدم و سریع از بخش خارج شدم و به طرف پشت حیاط بیمارستان رفتم و ایستادمو صورتمو با دستام پوشوندمو بغضمو رها کردم ...
بعد از چند لحظه که گریه ام بند اومد ... یه چند دیقه به همون حالت موندم تا اثرات گریه از روی صورتم محو بشه ... خواستم برگردم که محکم به یکی خوردم و تعادلمو از دست دادم ... اون برای این که نیوفتم سریع دستشو دور کمرم حلقه کرد ... اوف چقدر گرم بود ... یه دفه فهمیدم که کجام سریع از تو بغل طرف اومدم بیرون که دیدم آرتامه ...
من-وای من واقعا متاسفم!
با شیطنت به چشمام نگاه کرد:
-بابت؟
-این که حواسم نبود و باهاتون برخورد کردم!
-مطمئنی حواست نبود؟
با حرص و چشمای ریز شده گفتم :
-یعنی چی؟
آرتام



با شیطنت ابرومو بالا انداختم :
-آدمای زیادی گفتن که بغلم خیلی گرمو نرمه!
چشماشو ریز کرد و انگشت اشارشو به نشونه تهدید جلوی صورتم تکون داد و لباشو از هم باز کرد ولی چیزی نگفت ... یه دفعه پاشو کوبید به زمین و با غیظ روشو از برگردوند و رفت ... با این حرکتش یه قهقهه از ته دل کردم ... سرمو تکون دادم و رفتم دنبالش ولی هر چقدر گشتم پیداش نکردم ... پوفی کردمو رفتم سمت ساختمون بیمارستان ... یه نگاه به ساعتم انداختم دقیقا یک ساعت و نیم دیگه یه عمل دارم ...
.
.
با قدم های آهسته از اتاق عمل اومدم بیرون که خانواده بیمار همچین هجوم اوردن بهم که یه لحظه کپ کردم و یه قدم به عقب پریدم که چشمم به آیلا افتاد که نیشش تا بناگوش باز بود و داشت میخندید یه لحظه محو خندش شدم و دلم براش ضعف رفت ... چـــــــــــی؟خجالت بکش مرد دلت واسه یه دختر ضغف میره؟؟؟
محکم سرمو تکون دادم و با حوصله جواب همراه های بیمار رو دادم ...
.
یه نگاه به ساعتم کردم دیگه آخرای شیفتم بود باید برای آیلا هم همینطور باشه ... توی یه لحظه سریع بلند شدم و به سمت کافی شاپ بیمارستان رفتم ...
قهوه ها رو حساب کردم و به سمت اتاق آیلا رفتم ...
در زدم و بدون معطلی رفتم تو ... داشت یه چیزی مینوشت ... بدون اینکه سشو بلند کنه:
-بفرمایید!
و بلا فاصله سرشو بلند کرد و با دیدنم اونم با دو تا قهوه های توی دستم تعجب کرد:
-شمایید دکتر؟
و با اشاره به مبل های رو به روی میزش ادامه داد:
-بفرمایید بشینید.
-اوه الان تقریبا خارج از تایم کایه و تو دانشگاهم که نیستیم پس باهام راحت باش!
آروم سرشو تکون داد:
-سعیمو میکنم.
یکی از قهوه ها رو گذاشتم رو میزش و خودم نشستم روی مبل و لبخندی زدم:
من-نمی خوری؟
با سردر گمی گفت:
-چرا ... چرا ... ممنون!
لبخند محوی گوشه لبم نشست:
-پس چرا برش نمی داری؟
با هول گفت:
-ا ... الان ... الان برمیدارم!
و سریع لیوانو برداشت ... از حرکاتش خندم گرفت یعنی از دیدن من هول کرد؟
خندمو قورت دادم و گفتم:
-چند تا سوال برام پیش اومده از زمان تولد توهان تا حالا میخواستم بپرسم ...
یه قلپ از قهوه مو خوردم و ادامه دادم:
-ولی فرصت پیش نیومد ...
خودمم از پررویی خودم خندم گرفت ... با صداش به خودم اومدم:
-البته ... بـــ ... بپرسید ...
باحالت بامزه ای نگاش کردم که گرفت:
-یعنی ... یعنی ... بپرس!
لبخندی از سر رضایت زدم:
-سینا از اون کارش چه نفعی میبرد؟
اخمی کرد :
-به نظرت چی؟
کمی فکر کردم و با شک گفتم :
-ارث و میراث؟
-دقیقا!توهان بزرگ ترین نوه پسر تو فامیله و نوه پسر مورد علاقه بدر بزرگمم بود.اون مثلا میخواست با کشتن توهان جایگاه آرش و خودشو پپیش پدربزرگم به نحوی بالا ببره.
با سردرگمی پرسیدم:
-اونوقت تو اینجا چه نقشی داستی؟
-توهان هر وقت میرفت بیرون منم آویزونش بودم مسلما توهانو تنها گیر نمی اوردن.
-چرا حالت جنون بهت دست داد؟
با ناراحتی گفت:
-من بعد از اون اتفاق تا چند ماه توی بیمارستان روانی بستری بودم ... یعنی از لحاظ روحی مشکل پیدا کرده بودم ... اوایل حتی اگه از اون اتفاق حرفی هم پیش میومد تشنج میکردم ... اوایل شدید اما بعد خفیف شد و بعد از بین رفت ... البته توهانم وظعیت بهتر از من رو نداشت ...
اخم کردم ... چه بر این خواهر و برادر گذشته ...
آیلا



پامو بیشتر روی گاز فشردم ... الان باید برم دیدن دکتر کاویانی تا جواب آزمایشارو بهم بگه ... استرس داشتم ... دستام یخ کرده بود ...
به محض پارک کردن ماشین توی پارکینگ بیمارستان ماشینو خاموش کردم اما دستم طرف دستگیره نمی رفت ... بدنم قفل شده بود ... دلم گواهی بد میداد.
یه نفس عمیق کشیدم و در یه حرکت ، سریع پیاده شدم.
با استرس همونطور که انگشتامو میشکستم به سمت اتاق دکتر کاویانی رفتم ... تقه ای به در زدم و وارد شدم ...
دکتر تا منو دید یه چیزی زیر لب گفت ...
لبخند بی جونی زدم:
-سلام دکتر.
-سلام دخترم بیا بشین.
روی مبل روبه روی دکتر نشستم که گفت:
-راستش ...
قبل از این که چیز دیگه ای بگه پریدم تو حرفش ...
-ببخشید دکتر تو کلامتون ... لطفا بی مقدمه برید سر اصل مطلب.
-باشه دخترم حالا که تو میخوای حرفی نیست ... ولی قبلش بگم که آزمایشات رو با چند دکتر دیگه هم چک کردم ...
سرشو انداخت پایین و ادامه داد:
-از شواهد معلوم شما سرطان ریه دارید ...
با تحلیل و فکر به جمله دکتر خشکم زد ... نمی تونستم چیزی بگم ... انگار قدرت تکلم رو ازم گرفتن ... سرطان؟من سرطان دارم؟
با صدای دکتر به خودم اومدم...
-سرطان هنوز خیلی پیشرفت نکرده با شیمی درمانی ممکنه خوب بشید ...ولی بهتره این درمان رو در کشور آلمان یا آمریکا انجام بدید.
آلمان؟آمریکا؟یعنی اینقدر وضعم خراب بود؟
باز با صدای دکتر به خودم اومدم با یه لیوان آب جلوم استاده بود ... لیوان رو از دستش گرفتم و لاجرعه سر کشیدم و بدون هیچ حرفی از اتاق زدم بیرون ... یکم روی صندلی بیمارستان نشستم ... ضربه بدی بود ... کمی که حالت جا اومد از جام بلند شدم و به سمت در بیمارستان رفتم که همون موقع یه آمبولانس اومد ... با تکون دادن سرم افکار مزاحم رو از سرم بیرون کردم ... نمی تونستم به خاطر خودم بزارم که جون مردم به خطر بیوفته ... پرستارا سریع رفتند کمک و دو تا بلانکارد از توی آمبولانس بیرون اوردن خواستم برم نزدیک تر اما با دیدن چهره اون دوتا خشکم زد ...آلیس و رایان؟
دستمو از سر بهت روی دهنم گذاشتم به خودم که اومدم بلانکارد ها جلوم نبودن ... سریع به سمت پذیرش حرکت کردم که بین راه پیجم کردن به اتاق عمل ... سریع مسیرمو به سمت اتاق عمل تغییر دادم ...
سریع لباس مخصوص رو پوشیدم و رفتم توی اتاق عمل ... به مریض که دقت کردم دیدم رایانه ... نفس عمیقی کشیدم دکتر احتشام هم بود ... جراح قلب زبردستی بود و یکی از استادام ...
تا یه قدم برداشتم صدای بوق ممتد دستگاه بلند شد تنم یخ کرد ... سریع قبل از این که حتی دکتر هم بگه دستگاه شک رو اوردم و آمادش کردم ...
دکتر به رایان شک میداد اما هیچ تغییری توی دستگاه به و جود نمی اومد ...
دکتر احتشام-زمان مرگ 8 و 23 دقیقه و 48 ثانیه ...
از اتاق عمل زدم بیرون ،اشک جمع شده توی چشمامو پاک کردم و یه دفعه از جا پریدم ... آلیس چی شد؟دویدم سمت پذیرش ... داشتم مشخصات آلیس رو میدادم که یه نفر صدام کرد!

به سمت صدا برگشتم خانم سارمی،جراح زنان و زایمان بود:

-ایشون فوت شدن!

با سردر گمی پرسیدم:

-بله ؟

-این خانمی رو که میگید ... الان فوت شدن .

سرشو با تاسف تکون داد:

-بیچاره دو ماهه باردار بود.

آلیس مرد؟بچه داشت؟حامله بود؟

یه دفعه چشمام سیاهی رفت و از حال رفتم.

.

.

چهل روز گذشت ... امروز چهلمشون بود ... چیزی از مراسم تشیع جنازه و اینا نگم بهتره! با بغض دکمه های مانتوی سیاهم رو باز کردم ... در کمد رو باز کردم و مانتو رو پرت کردم توش که چشمم به بلیط خورد برش داشتم ... مقصد :آمریکا ... مال 4 روز دیگس ...

بلیط رو تار میدیدم ... چرا این طوری شد؟ همه چی خوب بود که!

.

.

کاترین-سلام عزیزم بیا تو ...

از جلوی در کنار رفت و من رفتم تو.

من-خوبی کتی جون.

-میگذره دیگه ...

-کتی جون؟

-جانم؟

-راستش میخواستم یه چیزی بگم!

یکم به چهرم دقیق شد و با نگرانی گفت :

-چی شده آیلا؟

-را...راستش من سرطان دارم!

با صدای هی گفتن کاترین از جا پریدم ...

-خدای من!

-من باید برای درمان برم آمریکا ... واسه 4 روز دیگه هم بلیط دارم! راستش توی این چند وقت سرطان خیلی پیشرفته شده ... میخوام شانسمو امتحان کنم ... شاید خوب شدم ... کتی جون اینارو برات گفتم چون خیلی بهم نزدیکی ... میخوام بی خبر برم ... آخه اگه مامان بفهمه سکته میکنه خدایی نکرده ...

کاترین با صدای بغض داری گفت:

-باید زود تر میرفتی آخه دختر من به تو چی بگم؟

لبخند بی جونی زدم:

-اگه رفتم هر ماه برام با ایمیل اتفاقایی رو که افتاده رو بگو ... نزار کسی پشت سرم بد بگه ...

دیگه اشکام داشت تند تند میومد پایین ...

کاترین نشست جفتم ... سرمو گرفت تو بغلش ...

-گریه نکن عزیزم ... انشاالله خوب میشی و برمیگردی اینجا ... ازدواج میکنی ... خوشبخت میشی ...

اینارو در حینی میگفت که منو آروم تو بغلش به صورت گهواره وار حرکت میداد ... آروم شدم ... تنش بوی مادرم رو میداد ... ای کاش میتونستم به مامانم هم بگم!
آیلا

با امضا کردن سند قطره اشکی از چشمم چکید ... بنز کوپه و بوگاتیمو فروختم ... به پولشون نیاز داشتم ... اما دلم نیومد فراریمو بفروشم ... کارای بانکی و همه اینارو انجام دادم ... رفتم خونه ... هیچ کس خونه نبود ... خواستم نامه بنویسم اما دستم به قلم نمی رفت ...به جاش به چندتا کلمه ساده ... نگران نباشید و فلان اکتفا کردم و سریع با برداشتن چمدونم از خونه خارج شدم و یه تاکسی گرفتم و رفتم به سمت فرودگاه ...

حتی به کاترین جون هم گفتم نیاد ...

یه نفس عمیق کسیدم ... شاید دیگه نتونم تو هوایی که اون توش نفس میکشه نفس بکشم ...
.
.

هفت ماه بعد
.
.

دانای کل


آرتام بعد از چندین ماه بالاخره از اون خونه بیرون زد ... از خونه آیلا ...کلیدشو به زور از توهان گرفته بود ... البته هر کی بود با دیدنو ضعیت آرتام پی به ماجرا می برد ... توی ماشینش نشست ... به این فکر می کرد که پدر و مادرش چه گناهی کردن که باید این رفتارش رو تحمل کنند .
با خودش گفت:
-کی منو اینقدر به خودت وابسته کردی؟کی؟لامصب کی؟
محکم با مشت روی فرمون کوبید ...
ماشین رو روشن کرد ...
نزدیک عمارت ایستاد ...
نگهبان با دیدنش چند لحظه مات آرتام شد که با اشاره عصبیش به خودش اومد و سریع در رو باز کرد ... آرتام بدون معطلی وارد باغ شد.
آروم در سالن رو باز کرد و رفت تو،اصوات نا مفهومی رو میشنید ... به سمت صدا رفت ...
پدر آرتام-آخه کاترین،عزیزم من میدونم که تو یه چیزایی میدونی،چرا نمی گی و خودتو خلاص نمیکنی؟ببین چه به روز این پسر اومده!
کاترین-آخه هاوش چیزایی که من میدونم هیچ دردی رو دوا نمی کنه!
آرتام گیج پشت در کتابخانه ایستاده بود و به این فکر میکرد که جریان از چه قراره که ناگهان با حرفی که مادرش زد زانوهاش سست شد.
کاترین-آیلا سرطان داشت ... سرطان ریه!من حتی نمیدونم الان زندس یا خدایی نکرده مرده!
که ناگهان با صدایی که از بیرون اومد سریع به سمت در رفتن ... در رو که باز کردن صدای هق هق مردونه آرتام قدرت انجام هر حرکتی رو ازشون گرفت!اینقدر گریه اش دردناک بود که چشمای هاوش هم تر شد ... کاترین همپای پسرش گریه میکرد و با کلماتی سعی در دلداری دادن او داشت ...
آیلا




دستی به سرم کشیدم اما دریق از اون موهای خوش حالتم ... لبخند تلخی زدم که به گریه تبدیل شد ... دستمو جلو دهنم بردم که صدای هق هقم شمیم رو بیدار نکنه اما بی فایده بود ... شمیم به صدا خیلی حساسه.

سریع از جاش پرید و با دیدن من با ناراحتی گفت :

-باز که گریه کردی!

و نرم سرمو تو آغوشش کشید ... هق هقم بلند تر شد ...

زجه زدم:

-شمیم دیگه نمی تونم تحمل کنم ... نمی تونم ...

کمی که گذشت دکتر اومد داخل و با دیدن اشکام اخماشو کرد توهم :

-دیگه نبینم گریه کنی ها ! آخه دختر من موندم تو با این روحیه ات چطور تا الان دووم اوردی؟اینقدر گریه نکن.

لبخندی زد و ادامه داد :

-یه خبر خوب ... درمان هات هم جواب داد.

شمیم از شادی جیغی کشید ولی من به یه لبخند بی جون اکتفا کردم .

دکتر –فقط یه سه ، چهار ماه دیگه باید اینجا بمونی تا از وضعیت بعد از شیمی درمانیت هم مطلع بشیم ... موهات هم که از الان شروع به رشد کردن میکنه.

شمیم با لبخند عریضی گفت:

-خیلی عالیه!

.

.

.

4 ماه بعد ...

دوباره با خوندن ایمیلی که کاترین برام فرستاده بود اشک تو چشام جمع شد هفته ی دیگه بجه توهان و ملیکا طبق تاریخ تعیین شده توسط دکترا،به دنیا میاد.

خدا میدونه چند بار این ایمیل رو خوندم ، تازه واسه بچه شون یه جفت کفش سفید پشمالو خریدم ... شمیم اصلا اجازه بیرون رفتن رو به من نمی داد چه برسه به خرید کردن ... همینم به زور خریدم.یه نگاه به کفشا کردم ... خیلی خوشگل بودن. سفید گرفتم چون جنسیت بچه رو نمیدونستم ...

با صدای شمیم به خودم اومدم :

شمیم-باز که داری این ایمیل رو میخونی.

برگشتم سمتش –پس چی کار کنم؟

-به جای این کارا وسایلت رو جمع کن.مگه نمیخوای هفته دیگه بری ایران؟

سرمو به نشونه آره تکون دادم.

شمیم-پس بدو ... در ضمن ، موهاتم خشک کن تازه از حموم در اومدی سرما میخوری!

با لبخند گفتم:

-باشه.

پشت چشمی نازک کرد و از اتاق زد بیرون.

منم سریع موهای کوتاهم رو که 4-5 سانتی رشد کرده بودن رو خشک کردم ...

ابرو هامم در اومده بود ولی مژه هام رشد چندانی نداشتن.

یه نگاه از توی آیینه قدی به خودم کردم . پوزخندی زدم این آیلا کجا،اون آیلا کجا ...

خیلی لاغر شده بودم ... زیر چشمامم کمی گود افتاده و رنگم مثل گچ دیوار شده ...

کپی برابر اصل ارواح شده بودم ... لبخند تلخی زدم و رفتم تا وسایلامو سروسامون بدم ...