آرتام



زنگ در زده شد!آیلا درو باز کرد ... بهش نگاه کردم! چه خوشگل شده بود!چ
اصلا وقتی میبینمش دوست دارم بگیرمش تو بغلم و تا میتونم فشار بدم حیف که نمیشه!با تکون دستای رایان و توهان به خودم اومدم ... رایان یواشکی کنار گوشم گفت:
-خوردیش بچمو!
با اخم ظریفی گفتم:
-چی رو خوردم اونوقت؟
-کوچه علی چپ ترافیکه آرتام خان!
با تعجب برگشتم سمتش:
-اینارو کی یادت داده؟
-عشقت!
-جانـــــــم؟
-خودتو به اون راه نزن عزیزم!
اومدم جوابشو بدم که زنگ در دوباره زده شد ... سه تا دختر اومدن داخل !وقتی خود آیلا باهاشون سلام کرد ،رو به اولی گفت :
-این که دختر خالمه ... آرمیلا!
رو به دومی و سومی گفت:
-پرمیس دوست دانشگاهیم و رعنا اون یکی دوستم!
همه به چرتو پرتاش خندیدیم،بدبخت چرت هم نمیگفت ها فقط طرز معرفی کردنش مارو به خنده انداخته بود !
رایان با صدای بلندی گفت خوب حالا که همه ی جوونا هستیم میخوام یه کلیپ نشونتون بدم!
و رفت سمت دستگاه پلیر!
رایان-خوب درس شد!
اما من از چیزی که میدیدم دهنم باز مونده بود آیلا،رایان،آلیس و چند تا دختر پسر دییگه بودن که لب ساحل داشتن آهنگ میخوندن البته آیلا بود که میخوند !بقیه یا با ساز همراهیش میکردن یا میرقصیدن!

ولی چیزی که منو متحیر کرد آیلا بود! یه تیشرت مشکی که پایینش رو گره زده بود پوشیده بود که باعث شده بود کمی از شکم سفیدش پیدا بشه و یه شلوار مشکی که هارمونی زیبایی با موهای صاف شده و بلند مشکیش ایجاد کرده بود پوشیده بود!چه خوشگل شده بود!


آیلا



اوخی یادش بخیر چه خوش گذشت!فیلم که تموم شد رفتم تامیوه بیارم که زنگ رو زدن ... درو که باز کردم با اون پسره ی مرموز و کتی جون و عمو علی (پدر آرتام) رو به شدم در رو که بستم دست گلی رو که دست پسره مرموز بود گرفتم و کتی جونو بوسیدم و با عمو علی دست دادم ... مهمان هارو به سمت پذیرایی راهنمایی کردم تا نشستن زنگ در دوباره به صدا دراومد!این دفعه مامان اینا و خانواده ملیکا اینا شامل سیما جون(مامان ملی)،آقا شهرام(بابای ملی) و محمد داداش کوچیک ملیکا بعد از کرفتن کادو و احوال پرسی و این جور چیزا راه افتادن سمت پذیرایی ... من رفتم سمت اشپزخونه و گل ها وکادوهارو گذاشتم رو اپن و شربتو آماده کردم رفتم تا گل میزا رو پچینم که ملیکا فهمید و سریع بلند شد و گل میزا رو چید یه نگاه تشکر آمیز بهش کردم و رفتم سینی شربتارو برداشتم و تعارف کردم ...
.
.

به ساعت نگاه کردم نه بود دیگه باید غذا میکشیدم بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه تا غذا هارو بکشم کتی مامانم و بچه ها همه اومدن کمک البته منظورم با دخترا بودها!!!قرار بود روی زمین غذا بخوریم ... پ نه پ پس رو سر من غذا میخوریم! از اون جایی که من خیلی کدبانو هستم یه قورمه سبزی مشتی با لازانیا و سالاد و دسر های زنگارنگ درست کرده بودم! هی دوران دانشجویی از ما چی میسازه ... سفره رو به طرز قشنگی چیدیم و همه نشستیم یکم قورمه سبزی و کمی لازانیا کشیدم واسه خودم که نگام به سفره افتاد ... اوف یادم رفته بود نوشابه بیارم ... معذرتی خواستم و رفتم نوشابه اهرو که قبلا تو پارچ ریخته بودم رو اوردم سر سفره گذاشتم و یه قاشق از قورمه سبزیمو گذاشته تو دهنم اما با شوری که داشت چشمامو گرد کردم اَخ این دیگه چیه؟! به زور قورتش دادمو سریع یه لیوان نوشابه ریختمو خوردم که دوباره نگام به قرمه سبزیم افتاد بغض کردم وای حالا همه از این میخورن ... به بقیه نگاه کردم که ریلکس داشتن میخوردن ... بغضم بیشتر شد ... برای این که ناراحت نشم به روی خودشون نمیارن! سریع کمی از لازانیامو خوردم و به بهونه چک کردن دسرها بلند شدم خدا رو شکر آشپزخونه به اونجا دید نداشت ... آروم نشستم رو زمین دوباره قفسه سینم داشت میسوخت داشتم خفه میشدم به زور چندتا نفس عمیق کشیدم نمیدونم چم شده باید میرفتم پیش دکتر من که خودم از این قسمت چیز زیادی نمیدونم!!!


آرتام





از آشپز خونه که اومد نشست سرجاش و مشغول خوردن شد کمی که بهش دقت کردم احساس کردم داره غذارو به زور قورت میده و هی پشت سرش نوشابه میخوره ... تعجب کردم آخه غذاهاش محشر شده بود مخصوصا قرمه سبزیش ...
مانی-آیلا خانم چیزی شده؟
با این حرف مانی همه به آیلا نگاه کردن ... با حرص به مانی نگاه کردم پسره ی ... استغفرالله !خودشیرین کثیف یعنی هرکی تورو نشناسه من یکی میشناسمت !
رایان با حالت مشکوکی همراه با شیطنت گفت:
-آیلا غذات خــیلی خوش نمک شده ها!
احساس کردم با این حرف بغض کرد!چشم غره ای به رایان رفتم:
توهان –دلتم بخواد دست پخت خواهر من تکه !
شام رو که خوردیم بر خلاف اسرار آیلا خانما بلند شدن تا کمکش سفره رو جمع کنن منم دست رایان و توهانو گرفتم و زرت رفتم کمک!
نشسته بودیم و جام های حاوی دسر تو دستمون بود ... دسرش خیلی باحال بود همه چی توش بود از ژله بگیر تا کاستر !
رایان رفت پیش آیلا نشست و در گوشش یه چیزی گفت که آیلا سرخ شد و یه مشت حواله بازوی رایان کرد!
آیلا-خیلی ... خیلی ...
رایان- بله هانی میدونم خیلی ماهم !
آیلا چشماشو به طرز قشنگی ریز کرد آخی ...
-حالا برات دارم رایان خان!
و یه نیشگون ریز از بازوی رایان گرفت ...
رایان در حالی که بازوشو میمالید بلند شد:
-آی بچه چته؟
توهان با ژست خیلی بانمکی سینه صاف کردو با صدای کلفت شده گفت:
-آی ضعیفه با خواهر من درست صحبت کن!
آلیس پاپتی پرید وسط:
-با عشق من درست صحبت کن!
ملیکا-با شوهرمن درست صحبت کن!
بعد رایان و ...
آیلا-بابا بسه دیگه !
رایان بی مقدمه گفت:
رایان-یه خاطره بگم؟
همه با سر تایید کردیم ...
آیلا-خواهشا باحال باشه!
رایان یا شیطنت نگاش کرد !
رایان-مگه میشه کارای تو باحال نباشه؟
چشمای آیلا گرد شد ولی رایان بدون توجه به آیلا ادامه داد:
-یه روز امتحان داشتیم سخـــــــــــت!خلاصه آیلا که مثل همیشه کتابو خورده بود تازه 5 بارهم هضمش کرده بود!هیچی ما رفتیم تو کلاس دیدیم ای دل غافل هیچکی نخونده ... اومدیم نقشه بکشیم که استاد رسید و برگه هارو پخش کرد ... تا 5 دقیقه کسی چیزی نمی نوشت الا آیلا! همه داشتن با مظلومیت به آیلا نگاه میکردن که یه دفعه آیلا بلند شد با این قد مثل برج ایفل و هیکل گوریلیش پرید رو صندلیش وبا جیغ گفت:
-ســــــــــــــــــــوسک!
همین کافی بود تا کلاس بره رو هوا! هیچی همه دخترا پسرا جیغ میزدن و از کلاس خارج میشدن ...
آیلا-رایان رایان بزارمن بقیشو بگم!
رایان با لبخند گفت :
-بگو!

آیلا دستاشو کوبید بهم و با هیجان شروع کرد :


آیلا





برگشتم به 4 سال پیش
...
من با صدای بلند-بچه ها وایسین
...
بعد از کلی دوندگی همه رو یه جا جمع کردم... یه نگاهی به بچه های کلاس انداختمو نفسمو با حرص فرستادم بیرون
:
-اولا که بار آخرتون باشه که نمیخونید ...
بعد با لحن شیطونی ادامه دادم
:
-اون سوسکه هم نقشه بود که از زیر امتحان درریم!
یه دفعه همه جارو سکوت فرا گرفت ولی بعد از چند دقیقه همه زدیم زیر خنده ... یه دفعه خنده بچه ها قطع شد و پشتش گوش من کشیده شد
...
من-آی ... آی
...
-پس کار تو بود وروجک؟
یه نگاه به پشت سرم انداختم ... آقای استفان یکی از مسئولای دانشگاه بود ... لبمو گاز گرفتم
...
من-اوه سلام ... چه سعادتی نسیبمون شده که
...
-بسه بسه نمیخواد سرمو شیره بمالی !
-وا اصلا هم ایــ...
-هــــیس ...
و رو به بچه ها با لحن تحدید آمیزی ادامه داد
:
-که درس نخونده بودید؟
بچه ها مظلوم سرشونو انداخته بودن پایین
...
استفان ادامه داد
:
-یه تنبیه کوچولو ...
رادارامون فعال شد
...
استفان یه لبخند خبیث زد
:
-از اونجا که فردا تعطیله ... شما میاید و حیاط و طبقه اول دانشگاه رو میکنید مثل دسته گل!
با گفتن این جمله همه مون خشکمون زد بابهت سرمونو اوردیم بالا ... به ثانیه نکشید که اعتراض بچه ها بلند شد ... اما فایده نداشت
...
با حسرت رو به مهمونام گفتم
:
-ما هم فرداش اومدیم خر حمالی!
همه زدن زیر خنده ... و من با حسرت به تعطیلی اون موقع فکر میکردم که چطور خراب شد
!


آرتام



آخی گربه کوچولو!دیگه تا آخر شب اتفاق خاصی نیوفتاد و مهمونی به خوبی و خوشی تموم شد!!!
.
.
روی تخت قلت زدم همش دو جفت چشم مشکی جلوی چشمامه ... پــــوف ... سرمو به شدت تکون دادم ... چته پسر؟
در یه حرکت سریع روتختی رو کنار زدم و بلند شدم ... بعد از گرفتن یه دوش سریع و خشک کردن موهام یه تیشرت و شلوار مشکی با پالتوی مشکیمو برداشتمو پوشیدم ... ساعتمو بستمو بعد از گرفتن دوش با عطرم از اتاق زدم بیرون ...
من-مامــــان!
-جانم چی شده اول صبحی؟
از پله ها پایین اومدم و سریع رفتم پیشش و پیشونیشو بوسیدم :
من-هیچی فقط دارم میرم بیمارستان بابا رفت شرکت؟
-آره عزیزم... راستی اول یه چیزی بخور بعد برو!
-نه مامان جان دیرم شده!
اخم ظریفی کرد:
-یه دقیقه صبر کن!
اینو گفت و به سمت آشپزخونه رفت و بعد از چند لحطه با یه لقمه بزرگ برگشت:
مامان-لااقل اینو بخور ضعف نکنی!
-مرسی!
لبخندی زد:
-دیرت نشه؟
دست تکون دادم:
-خداحافظ!
-خدا به همراهت!
همونطور که لقمه رو میخوردم ماشین رو روشن کردمو راه افتادم ...
.
.
.
ادامه دارد ...