رمان آیلا (36)
آرتام
زنگ در زده شد!آیلا درو باز کرد ... بهش نگاه کردم! چه خوشگل شده بود!چ
اصلا وقتی میبینمش دوست دارم بگیرمش تو بغلم و تا میتونم فشار بدم حیف که نمیشه!با تکون دستای رایان و توهان به خودم اومدم ... رایان یواشکی کنار گوشم گفت:
-خوردیش بچمو!
با اخم ظریفی گفتم:
-چی رو خوردم اونوقت؟
-کوچه علی چپ ترافیکه آرتام خان!
با تعجب برگشتم سمتش:
-اینارو کی یادت داده؟
-عشقت!
-جانـــــــم؟
-خودتو به اون راه نزن عزیزم!
اومدم جوابشو بدم که زنگ در دوباره زده شد ... سه تا دختر اومدن داخل !وقتی خود آیلا باهاشون سلام کرد ،رو به اولی گفت :
-این که دختر خالمه ... آرمیلا!
رو به دومی و سومی گفت:
-پرمیس دوست دانشگاهیم و رعنا اون یکی دوستم!
همه به چرتو پرتاش خندیدیم،بدبخت چرت هم نمیگفت ها فقط طرز معرفی کردنش مارو به خنده انداخته بود !
رایان با صدای بلندی گفت خوب حالا که همه ی جوونا هستیم میخوام یه کلیپ نشونتون بدم!
و رفت سمت دستگاه پلیر!
رایان-خوب درس شد!
اما من از چیزی که میدیدم دهنم باز مونده بود آیلا،رایان،آلیس و چند تا دختر پسر دییگه بودن که لب ساحل داشتن آهنگ میخوندن البته آیلا بود که میخوند !بقیه یا با ساز همراهیش میکردن یا میرقصیدن!
ولی چیزی که منو متحیر کرد آیلا بود! یه تیشرت مشکی که پایینش رو گره زده بود پوشیده بود که باعث شده بود کمی از شکم سفیدش پیدا بشه و یه شلوار مشکی که هارمونی زیبایی با موهای صاف شده و بلند مشکیش ایجاد کرده بود پوشیده بود!چه خوشگل شده بود!
آیلا
به ساعت نگاه کردم نه بود دیگه باید غذا میکشیدم بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه تا غذا هارو بکشم کتی مامانم و بچه ها همه اومدن کمک البته منظورم با دخترا بودها!!!قرار بود روی زمین غذا بخوریم ... پ نه پ پس رو سر من غذا میخوریم! از اون جایی که من خیلی کدبانو هستم یه قورمه سبزی مشتی با لازانیا و سالاد و دسر های زنگارنگ درست کرده بودم! هی دوران دانشجویی از ما چی میسازه ... سفره رو به طرز قشنگی چیدیم و همه نشستیم یکم قورمه سبزی و کمی لازانیا کشیدم واسه خودم که نگام به سفره افتاد ... اوف یادم رفته بود نوشابه بیارم ... معذرتی خواستم و رفتم نوشابه اهرو که قبلا تو پارچ ریخته بودم رو اوردم سر سفره گذاشتم و یه قاشق از قورمه سبزیمو گذاشته تو دهنم اما با شوری که داشت چشمامو گرد کردم اَخ این دیگه چیه؟! به زور قورتش دادمو سریع یه لیوان نوشابه ریختمو خوردم که دوباره نگام به قرمه سبزیم افتاد بغض کردم وای حالا همه از این میخورن ... به بقیه نگاه کردم که ریلکس داشتن میخوردن ... بغضم بیشتر شد ... برای این که ناراحت نشم به روی خودشون نمیارن! سریع کمی از لازانیامو خوردم و به بهونه چک کردن دسرها بلند شدم خدا رو شکر آشپزخونه به اونجا دید نداشت ... آروم نشستم رو زمین دوباره قفسه سینم داشت میسوخت داشتم خفه میشدم به زور چندتا نفس عمیق کشیدم نمیدونم چم شده باید میرفتم پیش دکتر من که خودم از این قسمت چیز زیادی نمیدونم!!!
آرتام
رایان بی مقدمه گفت:
آیلا دستاشو کوبید بهم و با هیجان شروع کرد :
آیلا
برگشتم به 4 سال پیش ...
من با صدای بلند-بچه ها وایسین ...
بعد از کلی دوندگی همه رو یه جا جمع کردم... یه نگاهی به بچه های کلاس انداختمو نفسمو با حرص فرستادم بیرون:
-اولا که بار آخرتون باشه که نمیخونید ...
بعد با لحن شیطونی ادامه دادم:
-اون سوسکه هم نقشه بود که از زیر امتحان درریم!
یه دفعه همه جارو سکوت فرا گرفت ولی بعد از چند دقیقه همه زدیم زیر خنده ... یه دفعه خنده بچه ها قطع شد و پشتش گوش من کشیده شد ...
من-آی ... آی ...
-پس کار تو بود وروجک؟
یه نگاه به پشت سرم انداختم ... آقای استفان یکی از مسئولای دانشگاه بود ... لبمو گاز گرفتم ...
من-اوه سلام ... چه سعادتی نسیبمون شده که ...
-بسه بسه نمیخواد سرمو شیره بمالی !
-وا اصلا هم ایــ...
-هــــیس ...
و رو به بچه ها با لحن تحدید آمیزی ادامه داد:
-که درس نخونده بودید؟
بچه ها مظلوم سرشونو انداخته بودن پایین ...
استفان ادامه داد:
-یه تنبیه کوچولو ...
رادارامون فعال شد ...
استفان یه لبخند خبیث زد :
-از اونجا که فردا تعطیله ... شما میاید و حیاط و طبقه اول دانشگاه رو میکنید مثل دسته گل!
با گفتن این جمله همه مون خشکمون زد بابهت سرمونو اوردیم بالا ... به ثانیه نکشید که اعتراض بچه ها بلند شد ... اما فایده نداشت ...
با حسرت رو به مهمونام گفتم:
-ما هم فرداش اومدیم خر حمالی!
همه زدن زیر خنده ... و من با حسرت به تعطیلی اون موقع فکر میکردم که چطور خراب شد!