رمان هوای تو 16
سوار مي شود و راه مي افتد ...از دستش خون مي رود..سر استين پالتوي روشنش..خوني شده است ..
حتي
روي حرف زدن هم ندارم ...ماشين را به سمتي هدايت مي كند و متوقفش مي كند
...از درون جعبه روي داشبورد ..چند دستمال را.. به طور همزمان بيرون مي كشد
و روي دستش مي گذارد و من ارام مي گويم:
- مي خواي بريم بيمارستان؟
مي ترسم نگاهش كنم ..گويي از چشمانش خون مي بارد
- هيچي نگو مهناز ..هيچي
انگشتان دستم را يكي يكي مي فشرم و زبان به دهان مي گيرم ...
به سمت خانه حركت مي كند...سكوت اختيار مي كنم..وارد خانه كه مي شوم ...بر روي ترمز مي زند و مي گويد:
- يه راست برو بالا تا من بيام
تند
پياده مي شوم ...و از پله ها با عجله بالا مي روم ...در را كه مي بندم
كيفم را گوشه اي از تخت رها مي كنم و با ترس طول اتاق را با فشار دادن
انگشتانم طي مي كنم ...
پارسا از ان مردهايي نيست كه قاطي كند و بزند به سيم اخر ..لااقل براي من اينگونه بوده است.
در باز مي شود و من كه قلبم به دهانم امده... به سمتش بر مي گردم...
چند ثانيه اي به يكديگر نگاه مي كنيم و او مي گويد:
- همه چي رو خودت بگو
جراتش را ندارم...مي ترسم كه بداند و فكرهايي كند كه نپرسيده جانم را در اين اتاق بگيرد
- نذار خودم واقعيتو از دهنت بكشم بيرون ..حرف بزن
دهانم قفل شده است ..رنگم به شدت پريده..بر مي گردد و در را قفل مي كند و به ظاهر وبا ارامش مي پرسد:
- بگو
- يه همكلاسي قديمي
- يه همكلاسيه قديمي. چطور همكلاسيه كه انقدر خودموني باتو حرف مي زنه ؟چطوره كه نمي دونه تو شوهر داري ؟
-هيچ كدوم..هيچ كدوم از بچه هاي دانشكده نمي دونن
- چرا؟
- بنا نيست كه من زندگيمو بريزم تو دايره تا همه ببيننش
- اما بناست كه با يه پسر نامحرم اينور و انور بري؟
- نه..تو داري اشتباه فكر مي كني
اعصابش حسابي خرد مي شود ..دستش رامشت مي كند و روي پيشانيش مي گذارد و چشمانش را مي بندد و مي گويد:
- قبلا باهاش بودي ؟
اشكم در مي ايد ..زبانم بند مي ايد ...نگاهم نمي كند ...اما مي دانم كه مي خواهد سر برتنم نباشد:
- چند وقته؟
- نه بخدا ..
چشمان به خون نشسته اش را باز مي كند و به سمتم مي ايد
-واقعا روت مي شه به من نگاه كني؟ ...به قاب عكس اون خدابيامرز چطوره...؟
به عقب مي روم ...به سويم مي ايد :
- حيف اون همه كاري كه براي تو كردم
- باور كن من فقط با اون
- از اينجا برو بيرون
- باور كن من كاري نكردم
- برو بيرون
- من فقط سه ماه پرستار باباش بودم ..پدرش مريض بود..من دنبال يه كار بخور و نمير بودم ...جايي بدون سابقه ... بهم كار نمي دادن
- نمي خوام بشنوم ...
به سمت ميزش مي رود..از پشت سر به او نزديك مي شوم
-وضع
خودشونم خوب نبود ...اما پولي كه لازم داشتم ...جور مي شد ...مادر نداشت
...خودش بود و باباش ...از طريق يكي از بچه ها فهميدم كه دنباله يه پرستاره
...
اونم كه دنبال يه ادم مطمئن مي گشت ..منو زود قبول كرد ..
اما چون پدرش فكر مي كرد كه هزينه يه پرستار براي پسرش زياده ...زير بار پرستار گرفتن نمي رفت.
براي
همين ازم قول گرفت كه جلوي پدرش بگيم بهم علاقه داريم و مي خوايم ازدواج
كنيم.. اوايل خوب بود...مي رفتم و مي امدم ..هر وقت من بودم اون تو خونه
نبود..به قران نبود.. ...اما مريضي پدرش بدتر شد..سرطان داشت ..... جراحيش
كرده بودن اما بي فايده بود...خيلي مي موند يه ماه دو ماه ..خونه اخرش سه
ماه..
پدرش
گير داده بود كه چرا عقد نمي كنيد...كه منم برم و با اونا... اونجا زندگي
كنم ...همه چي داشت بد پيش مي رفت..اون كارشو به خاطر مرخصيايي كه براي
پدرش مي گرفت از دست داد..
حقوق
گرفتن منم رفت رو هوا..دكترا پدرشو جواب كردن ...اون موقع بود كه اومد با
كلي التماس و درخواست ازم خواست براي اينكه دل پدرشو شاد كنه يه هفته صيغه
اش بشم..صيغه اي كه بتونيم جلوي پدرش يه حلقه تو دست هم بكنيم....نه اينكه
باهام كاري داشته باشه ....نه به او خدايي كه مي پرستي .....تنها اينكه يه
هفته شب و روز تو خونه اشون باشم ..و اونم به بهانه كار كمتر بياد خونه...
حتي شبا هم به بهانه هاي واهي از خونه مي زد بيرون و تا روز بعد نمي اومد
قرارم
شد كه بعد يه مدتيم من به بهانه خانواده ام برم و ديگه برنگردم ...اما
باور كن باهام كاري نداشت ..اولم خودم نمي خواستم قبول كنم ..اما همه تو
دانشكده قبولش داشتن ..پدرش داشت ميمرد ..ارزوي عروسي پسرشو داشت
دستانش مرتب مشت مي شدند و از هم باز .....
- يه هفته تموم شد منم بايد مي رفتم ...اما همون يه هفته هم كافي بود كه ازم خوشش بياد ..
صدايش خش دار است
- توام از اون خوشت امده بود؟
سرم را تكاني دادم و گفتم:
-
اصلا نمي دونم اسمشو چي بايد بذارم ...ازم خواستگاري كرد ..منم ..واقعا
نمي دونم به خاطر خودش بود؟..به خاطر حرفاي بچه هاي دانشكده بود؟.چي بود كه
...قبول كردم و به خانواده ام گفتم
پدر
كه نداشتم ....يه مادر بود و يه برادر ...برادم پاشد اومد تحقيق ..تا قضيه
پرستاري از پدرشو مطرح كردم ..داغ كرد... طاقت نيورد و اومد دانشكده و يه
دل سير كتكش زد ..ديگه نمي خواست كه منم بيام دانشگاه ...نصرتي هر روز مي
اومد و مي گفت برادمو راضي مي كنه ..اما هيچ وقت نه پيش برادم امد و نه
راضيش كرد ..
باز مادر واسطه شد كه دانشگاه بيام..اما عوضش داداشم تا يه مدت كشيكمو مي داد..
جرات نداشتم با كسي حرف بزنم ...نصرتي ديگه بهم نزديك نمي شد ..دورا دور يه پيغامايي برام مي فرستاد...
اما
اصلا خودشو بهم نشون نمي داد..تا اينكه يه روز سهراب خودش اومد و ازم
خواستگاري كرد..خيلي بي مقدمه بود ..دقيق يادمه... يه روز باروني ...هميشه
مي ديدمش تو كلاس... ولي اصلا بهش توجه نمي كردم...نصرتي كه پا پس كشيده
بود ...نمي خواستم فكر كنه من هنوز منتظرشم ..دلم مي خواست بهش حالي كنم كه
كي رو از دست داده ..
منم
..منم به خاطر وضع ماليش و اينكه نشون بدم چه كسايي عاشقم مي شن قبول كردم
......اما سهراب از اولم رفتارش خوب بود...22- 23 سالم بود طبيعي بود كه
غرق خرج كردنا و حرفاي مهربونش بشم.....اما واقعا كم كم ازش خوشم اومد..نه
براي پولش ..بخاطر رفتارش ..مهربونيايش
..برادرمم
كه ديدچنين خواستگاري دارم هيچي نگفت ...بقيه اشم كه خودت مي دوني
..مخالفتاي حاجي ..و اومدنمون به اين خونه ..بعد از اونم ديگه نصرتي كه
فهميد ازدواج كردم هيچ حرفي نزد و ديگه بهم نزديك نشد ..
تا
اينكه از طريق صدر فهميدم به حاجي و اون يه چيزايي درباره گذشته گفته
..چيزايي كه حاجي به واسطه اشون دهنمو بست ..اما نمي دونم چيا گفته ...صدر
كه اشاره اي به جزئيات نكرد
اما
گفت منو متهم به فساد اخلاقي مي كنه .امروز اولين بار بود كه مي ديدمش
....مي خواستم باهاش حرف بزنم و بگم كه چرا با ابروم بازي كرده ..بخدا همين
بود..باور كن كه همين بوده ..
نفسش را چندين بار مي دهد تو و ازاد مي كند نفسم از گريه به شماره افتاده كه مي گويد:
-
بعضي وقتا با خودم فكر مي كنم چه گناهي كردم كه مجبورم حرفايي رو بشنم كه
قادر نيستم جايي جارشون بزنم.؟..چرا بايد بشم مرحم اسرار حرفاي كسايي كه
بلاجبار ميان تو زندگيم ؟
-من
به كسي خيانت نكردم پارسا بخدا نكردم ....حتي قبل از ازدواج با سهراب...
براي محكم كاري از اينكه بعدا حرفي در نياد رفتم پزشك قانوني و
-لازم نيست كه ديگه ادامه بدي
به دست اويزانش كه از ان خون مي چكد خيره مي شوم...نگاهم نمي كند و بر نمي گردد...منتظرم كه باز بيرونم كند
-
ديشب كارو به يكي از بچه هاي شركت سپردم و خودم صبح زود برگشتم ..اينجا
كاري داشتم كه بايد خودمو امروز مي رسوندم..انجامش كه دادم به خونه زنگ زدم
فهميدم اومدي دانشگاه ..گفتم بيام دنبالت كه باهام بريم بيمارستان..ديدمت
كه اومدي بيرون ..و رفتي سر خيابون ..داشتم مي امدم سوارت كنم كه اون ماشين
جلو پات نگه داشت و توام سوار شدي ..
توقع
ندارم كه بهم وفادار بموني... چون از اولم علاقه اي در كار نبوده ...اما
از اينكه ميگي از اول عاشق سهراب نبودي ناراحتم مي كنه ..ناراحت از چيزايي
كه مي دونم و نمي تونم بگم ..و تو خيلي راحت در مورد اين موضوع حرف مي زني و
مي گي براي چزوندن يكي ديگه به جواب سهراب بله دادي و برادر منو به بازي
گرفتي
خجالت زده از رفتار گذشته با ناله و گريه مي گويم:
- اولش شايد اونطور كه بايد دوستش نداشتم.. ولي بخدا بعدش عاشقش شدم ..دوسش داشتم
پالتويش را در مي اورد و به سمت دستشويي مي رود..حرفهايم ديگر برايش ارزشي ندارند...از حرفهايم پشيمان مي شوم ..
صداي شير اب كه مي ايد .لبه تخت مي نشينم ...حق دارد كه ناراحت باشد ..
از اينكه مي بيند همسر برادرش ..ان علاقه اي كه هميشه از ان دم مي زد را به برادرش نداشته است ...
بيرون كه مي ايد بي اراده مي ايستم و سرم را پايين مي گيرم ....دور دستش را باند مي پيچد و حرف نمي زند..در خودش فرو رفته است ...
ان ظاهر مرتب با ان دعوا و گفتار من بكل اشفته شده است .
روي مبل نزديك به شومينه و به پشت به من مي نشيند و با باند دستش ور مي رود .....حرفي براي گفتن نمانده است ...
نمي دانم چه كنم كه در همان حال كه ارام باند را به دور دستش مي چرخاند مي گويد:
- مطمئنم به حاجي در مورد اون يه هفته چيز ي نگفته ..چون اگه حاجي مي دونست ..ديگه منتظر جواب گرفتن ازت نميشد ...
اما در مورد خودمون.....از اولم كه دوست نداشتي چيزي بينمون باشه ...پس بايد صبر كني ...
اونم
براي يه مدت كوتاه ....بعد طلاقت مي دم ..نگران نباش به غير از مهريه ات
يه چيزيم مي دم كه ويلون و سرگردون نشي ...در مورد بچه هم..متاسفم فكر نمي
كنم كه بتونم كمكي بهت بكنم
اين همه بي رحمي
در عرض چند ساعت از او بعيد است ..كاري مي كند كه از راستگويم پشيمان مي
شوم ...حتي نمي دانم چه واكنشي از خود نشان دهم ...
نمي بينيمش اما احساس مي كنم كه صدايش كمي لرز دارد و به بهانه ور رفتن با باندش به من نگاه نمي كند..
-اما
زورتم نمي كنم ...اگه مي بيني به خاطر بچه ات بايد بموني ...منم شرط خودمو
دارم ...هر وقت كه دلم بخواد و ببينم كه مزاحممي طلاقت مي دم .....اين
ترم... اگه درستو تموم كردي كه كردي ..در غير اين صورت اگه بخواي طلاقت
ندم..بايد بي خيالش شي ...حقم نداري بري سر كار ...تا اخر هم نبايد حرفي از
سهم و شراكت بزني ....اسم منم بايد به عنوان پدر بره تو شناسنامه سهراب
...اونطوريم كه من مي خوام بايد بگردي ..
بينيش
را با احتياط طوري كه من شك نكم بالا مي كشد ..چيزي در درون دلم ...فرو مي
ريزد و احساس مي كنم كه درون چشمانش پر از اشك است ..
-من به برادرت خيانت نكردم كه تو مي خواي .
- كي در مورد برادرم حرف زد...البته اره ...تو خيانت نكردي.. ولي هيچ وقتم واقعيتو بهش نگفتي ...و ازش به عنوان يه عروسك استفاده كرد
حالام اگه امكان داره ...يكي دوساعتي از اتاق برو بيرون ..نمي خوام ببينمت
اشكم در مي ايد و بي حرف از اتاق خارج مي شوم ...كوچكترين حمايتم را هم از جانب او از دست مي دهم
تا شب خودم را در اتاق كودك حبس مي كنم و به حماقتهايم مي انديشم ... شب هنگام زينب براي صرف شام به سراغم مي ايد
سخت است اما مي پرسم:
- اقا پارسا هنوز تو اتاقشونن؟
-نه خانوم اقا يه ساعتي هست كه پايين اومدن
او مي رود و من با نا اميدي بلند مي شوم و به اتاقمان مي روم و لباسهايم را عوض مي كنم...
همه در سالن نشسته اند... زينب و عصمت ميز را مي چينند ... حاج خانوم در اشپزخانه است... سعيد حساب و كتابهايي كه حاجي از او خواسته است را انجام مي دهد ...و پارسا برخلاف ساعاتي پيش پاي راستش را روي پاي چپش انداخته و مجله اي خارجي را مي خواند ...ارام سلام مي كنم ..سعيد جوابم را مي دهد و حاجي هم سرش را برايم تكاني مي دهد
اما پارسا بي توجه به حضورم مجله را ورق مي زند ....روي صندلي و كمي نزديك به پارسا مي نشينم كه عصمت مي ايد و مي گويد كه شام حاضر است
همه بلند مي شوند حاجي اول مي رود و سعيد به دنبالش ...پارسا با ارامش مجله را مي بندد و روي ميز كناريش مي گذارد و اخرين جرعه از فنجان قهوه اش را سر مي كشد و بر مي خيزد ...
به نزديكيم كه مي رسد بلند مي شوم و با ترديد در صورتش خيره مي شوم ..چقدر ساده ام كه فكر مي كنم باز همان پارساي سابق است:
- چرا مشكي سرت كردي ؟
نمي فهمش و خيره در چشمانش سكوت مي كنم
-اگه مي خواي پيش بچه ات بموني... اون روسري كذايي رو يا برش دار يا عوضش كن
اين تغيير موضع برايم عجيب و حشناك است..
در جايم خشك مي زنم و او بي اعتنا از سالن خارج مي شود ...با رفتنش با گرفتگي و بد حالي و غم دستي به لبه روسريم مي كشم و از پي اش به سمت ميز مي روم
حاجي سر ميز
نشسته است .سعيد و حاج خانوم طرفي و پارسا تنها اين سمت ميز ..به طبع بايد
دركنارش بنشينم ..صندلي را بيرون مي كشم و مي نشينم ...همه مشغول شده
اند... او براي خودش كمي سالاد در ظرف ريخته و ارام ارام چنگال را در تكه
هاي كاهو فرو مي برد و در دهانش مي گذارد ..دست دراز مي كنم...و يك كفگير
برنج براي خود مي كشم
-چرا انقدر زود برگشتي ؟
زير چشمي نگاهي به حاجي كه اين سوال را از پارسا كرده است مي اندازم..نه تنها من... بلكه بقيه هم نگاهش مي كنند
اما پارسا بي توجه به او.. و در حالي كه سرش را پايين انداخته و مشغول خوردن است مي گويد:
- يه كار مهم داشتم كه بايد امروز خودمو مي رسوندم ..براي همين كارو به يكي از بچه ها سپردم و خودم برگشتم
حاجي كه اين رفتار پارسا زياد به مزاقش خوش نيامده رو به من مي پرسد:
- بچه چطوره ؟
مستقيم نگاهش نمي كنم و با صداي ارامي مي گويم:
- خوبه
حاج خانوم كه تحمل صدايم را ندارد..مي گويد:
- حاجي معلوم نيست كه بايد تا كي توي دستگاه بمونه...
و در حالي به من ...كه در كنار پارسا نشسته ام چشم غره مي رود مي گويد:
-
اگه اين ماههاي اخر كمتر حركت مي كرد و بيشتر مراقب خودش بود..بچه سر
وقتش.. به دنيا مي اومد كه حالا مجبور نباشيم هر روز بريم و از پشت شيشه
ببينيمش
سرم را پايين مي اندازم ..جايي براي جواب دادن هاي دندان شكن براي خود باقي نگذاشته ام
از
پارسا هم ديگر انتظاري ندارم و از اينكه دارد كارهايم را تلافي مي كند و
ديگر نمي خواهد كه هوايم را داشته باشد حس بدي پيدا مي كنم....
سكوت همه هم... تصديقي مي شود بر حرف حاج خانوم و محكوم كردن من ...ديگر چيزي از گلويم پايين نمي رود كه حاجي بحث را عوض مي كند:
- دختر حاج رضا تازه از فرانسه اومده ...دنبال كار ميگرده..من گفتم شايد تو بتوني تو شركت.. براش يه كاري دست و پا كني
پارسا اخم ظريفي مي كند و تكه اي از گوشت درون بشقابش را بر مي دارد و مي گويد:
- شركت نياز به كارمند جديد نداره
- من بهشون قول دادم يه كاريش بكن
پارسا لقمه ي در دهانش را ...با حرص قورت مي دهد و حرفي نمي زند و بعد از خوردن دو قاشق ديگر از سر ميز بي مي خيزد
سعيد هم كمي بعد بي حوصله بلند مي شود و با تشكري به سمت اتاقش مي رود .
من هم اشتهايي براي خوردن ندارم ..بشقاب را پس مي كشم و مي گويم:
-دستتون در نكنه
بلند مي شوم ...حاجي قاشقش را در بشقاب رها مي كند و مي گويد:
- به پارسا گفتي كه مي خواي بري سركار؟
حرفهايش بيشتر متلكي است به من..اما با واقعيت هم مجبورم كه كنار بيايم:
- گفتم اين ترم درسم تموم بشه...بچه هم.. هنوز كوچيكه..يه دو سه ماهي بگذره بعد
ابرويش
را با پوزخندي بالا مي اندازد و براي خواندن روزنامه به سمت مبلش مي
رود...حاج خانوم هم... هنوز من را ادم حساب نمي كندو حرفي نمي زند ..و با
تنها شدنمان ..بلند مي شود و عصمت را براي جمع كردن ميز صدا مي زند ...
من
هم معطل نمي كنم و بي توجه به او از پله ها بالا مي روم...نگاهي به در
اتاق كودك و سپس به اتاق خودمان مي اندازم ...دستي به پيشانيم مي كشم و
ضربه ارامي به در مي زنم و وارد مي شوم ..رو به كمد ايستاده و دگمه هاي
پيرهنش را مي بند...
در را ارام مي بندم و او مي گويد:
- خوب چيكار مي كني ؟
سرم را بلند مي كنم و نگاهش مي كنم ..هنوز دگمه هايش را مي بند..
- مي موني يا مي ري؟
حرفي نمي زنم..برمي گردد...دستانش روي يقه پيرهن است و مرتبش مي كند ..
- خيلي سخته جواب دادنش ؟
لبانم را بهم فشار مي دهم و مي گويم:
- منظورت از اين كارا چيه ؟
پوزخندي مي زند و مي گويد:
-
اين كه بايد حواسم باشم ..كه زن عقديم ..يهو گند بالا نياره و آبرومو نبره
..منظوره ؟ازت مي پرسم كه تكليفم روشن شه...وگرنه وقت فكر كردن به تو و
كاراتو...نداشتم و ندارم مهناز
ناراحت مي شوم و با بغض مي گويم:
-
اين ترم درسم تمومه.....اگه دوست نداري باشه سر كارم نمي رم ...از اينكه
اسم توام به عنوان پدر بچه بره تو شناسنامه مشكلي ندارم به هر حال يه پدر
مي خواد...در مورد سهم و شراكتم كه حاجي قبلا زحمتشو كشيده و دستم
انداخته.....پس معلومه كه ديگه بهش فكر نمي كنم...
دست به سينه مي شود و در يك قديمي مي ايستد و مي گويد:
-
پس اگه اينا رو قبول كردي اين يه بندم... اضافه كن كه تو حرفات ديگه از
متلك و كنايه استفاده نكني ...هرچي كه سرت اومده ...تقصير خودته ..پس با
اين حرفا كس ديگه اي رو متهم نكن
لب پايينم را از داخل گاز مي گيرم و مي گويم:
- فقط اگه يه روي طلاقم دادي ..بچه ام چي ميشه؟
شانه هايش را بالا مي اندازد و مي گويد:
-
هنوز كه طلاقت ندادم ...اگه دادم ..براي اونم يه فكري مي كنم..دوست ندارم
براي كاري كه هنوز اتفاق نيفته بي خود و بي جهت ...وقت و انرژيمو تلف كنم
...
مي چرخد و به سمت تخت مي رود و مي گويد:
- روزا و ساعاتي كه قصد داري بري دانشگاهو برام تو برگه بنويس ...به غير از دانشگاه هم حق نداري بدون من جايي بري...حتي تا سر كوچه
از
خودم و اين همه تحقير شدن متنفر مي شوم..لبه تخت مي نشيند و گوشيش را چك
مي كند و روي عسلي مي گذارد و سپس دستش را به سمتم دراز مي كند ومي گويد:
- گوشيت