قسمت چهارم رمان بهادر
تو یه لحظه خشکش زد و ماتزده نگام کرد.....
_گفتمت چه زری زدی؟؟!!...یه بار دیگه بگو؟؟!!
یه نگاه به یقه کتش کرد و یه نگاه به دورو بر...دستاش رو گذاشت رو دستم و یواش گفت:
_اروم باش داداش ...داد نزن..همه دارن نگامون میکنند !!
تازه یادم اومد کجا نشستیم..کتشو ول کردم..بلند شد و کتم رو داد دستم..
_داداش بیرون منتظر باش ...حساب میکنم و سریع میام..اون بیرون حرف میزنیم...
نفهمیدم چطور رسیدم کنار ماشین ..حرفای آرش تو سرم میچرخید..هزارتا فکر تو سرم میومد و میرفت و اخرش همشون میرسیدن به یه نتیجه.."دختری که نامزد من بود رفیقه یکی دیگه ست."..
آرش که رسید مردد بهم نگاه کرد...بلند گفتم:
_زود بگو....با همه ی جزییات..
مستاصل گفت:
-من چی بگم اخه؟؟!!...تو که گفتی باهاش حرف زدی..خیر سرم فکر کردم از همه چی خبر داری !!
دوباره دستم رفت سمت یقه ش..
_فهمیدم یه چیزی توکیسه داری یه دستی زدم ...
_باشه..باشه... ولی از من دلگیر نشو ...خودت خواستی..
_میگی یا نه؟؟
_باشه ...امون بده..
یقه ش رو ول کردم .کتش رو مرتب کرد و گفت:
_نقل هفته پیشه...پسر داییمو میشناسی که؟؟ علی رو میگم ...همونی که مکانیکه... با اوس غدیر کار میکنه...دکونشون طرفای خونه اسدولله ست...یادت اومد؟
سر م رو تکون دادم...
_هفته پیش رفتم در دکونش...یه ساعتی که گذشت تعریف عقد و عروسی تو شد..منم گفتم تا یه ماه دیگه عقدکنونته با دختر اسدالله...یهو رفیقش که اونجا بود با تعجب ازم پرسید کدوم اسدالله..منم نشونیشو دادم...ابرو انداخت بالا و گفت اونکه رفیق داره....نقل عشق و عاشقیشونم خیلیها خبر دارند... اول باور نکردم ..اما با محسن همین رفیق علی رو میگم... پیگیر که شدم دیدم راست گفته.
دستی به صورتم کشیدم..اینبار از زبریش دلم ریش نشد ...دلم خون شده بود ..دختری که تو وجودم ازش یه بت ساخته بودم و شب و روز عاشقانه میپرستیدمش معشوقه یکی دیگه از اب در اومده بود.
_این پسره که میگی کیه؟؟ مطمئنه؟؟
_به نظر پسر بدی نمیاد...بچه ی خوبیه...
_شاید دروغ گفته؟؟شایدم با کس دیگه اشتباه گرفته باشه؟؟همینجوری که نمیشه حرف هر کیو باور کنی..
_اروم باش داداش..منم همینجور باور نکردم...منم فکر کردم با کس دیگه اشتباه گرفته تا اینکه....
_تا اینکه چی؟؟!!نکنه باهم دیدیشون؟؟!!
شرمنده یه نگاه به من کرد و پاکت سیگارشو از تو جیب کتش در اورد.
_آرش...
_ آره داداش ...یه بار... اونم نزدیک مسجد مولا... همونی که پشت بازار کهنه ست...
سیگارش رو اتیش زد..
_خداییش مونده بودم چطوری بت بگم...
حسابی غافلگیر شده بودم...سرم رو تکیه دادم به ماشین...باید فکرامو جمع میکردم..چند لحظه که گذشت سوییچ رو دادم دستش..
_خودت برون ...برو خونه..
پنجره رو کشیدم پایین تا باد بخوره به صورتم... دیگه لازم نبود نگران اون انگشتر باشم... همه چی تموم شده بود...
_طرف کیه؟؟!!
_اسمش جمشیده..باباش تو بازار کهنه راسته مسگرا عطاری داره..خودشم بادمجون واکس میزنه...گهگاهی هم دکون باباش وایمیسه.محسن دورادور میشناختش...
_این محسن که میگی چیکارست؟؟میتونه امار برداره؟؟
فصل چهارم
پشت پنجره ایستادم و سیگارمو روشن کردم...تو حیاط نمایشگاه پر بود از ماشینای سنگین کوچیک و بزرگ...بیشترشم اتوبوسای وارداتی...
با بلند شدن صدای تلفن دفتر سرم رو به سمت میز چرخوندم...
_بله...
صدای منشی توی تلفن چرخید...
_ببخشید اقای سپهرتاج...اقای شکوری اومدند.
_ردش کن بره...
گوشی رو گذاشتم و دوباره پشت پنجره ایستادم..یه پک محکم از سیگارم
کشیدم..نمایشگاه یه زمین دو هزارمتری بود با یه سوله پونصد متری و با یه
ساختمون دو طبقه که دفتر نمایشگاه بود سرجمع دوهزار و هفتصد متری میشد...
بیشتر فروشامون اقساطی بود و گهگاهی هم نقد..در کل سود خوبی داشت البته اگه
مشتریای خوش حساب به پستمون میخورد...دوباره صدای تلفن بلند شد.
_بله..
_ببخشید اقای سپهرتاج..میگند برای اتوبوسا اومدن..
_مگه من نگفتم بفرستش بره؟؟!!
_چرا ولی گوش نمیدند...بابت قراردادی که فسخ کردین اومده...میگه اتوبوسا رو
اجاره داده بوده...حالا با مستاجرا به مشکل خورده..اومده قسطای عقب افتاده
رو پرداخت کنه..
پوزخندی زدم...مرتیکه دودره باز...
_بهش بگو مگه ماشین معیوبم اجاره میره؟؟..اینم بهش بگو من از این به بعد
باهاش فقط نقد معامله میکنم...اگه پولش نقده بفرستش پیش حیدر اگه نه به
سلامت...
گوشی رو گذاشتم...هنوز گوشی رو زمین نگذاشته بودم که صدای موبایل بلند شد..
_بگو آرش..
_الو داداش...فوری خودتو برسون اون سر بازار کهنه که میخوره سرای مشیر...
چشمامو گذاشتم روی هم و نفس حبس شدمو دادم بیرون
_تا نیم ساعت دیگه اونجام.
ماشینو نرسیده به بازار پارک کردم...قدمام رو اروم برمیداشتم .از دیدن
چیزی که یه هفته تمام منتظرش بودم هراس داشتم...به ارش اعتماد داشتم ولی
نمیتونستم بدون اینکه با چشم خودم ببینم حرف کسی رو باور کنم....شاید بهتر
بود بگم نمیخواستم به این راحتی باور کنم...هنوزم تو ذهنم همون بت بود
.بدون اینکه یه ذره جاش عوض بشه...سپردم به محسن هم امار جمشید رو برام در
بیاره هم هردوشونو زیر نظر بگیره تا امروزکه...تو جدال عقل و دل بلاتکلیف
مونده بودم...عقلم میگفت برو و ببین اما دل بیصاحاب ساز دیگه ای میزد ..
_الو آرش کجایی؟؟
_داداش من جلوی ورودی سرا وایمیسم..بیا اونجا...
آرش رو که دیدم اشاره کرد بریم تو سرا..یه کاروانسرای قدیمی با یه حیاط
مرکزی که دور تا دورش حجره بود .همگی هم پر از صنایع دستی و زیور
الات...ارش پسری رو که پشت دیوار یکی از حجره ها پناه وایساده بود نشون
داد و گفت:
_محسنه...رفیق علی.
به محسن که رسیدیم آرش دست گذاش رو شونه ش...
_چه خبر داداش؟!
محسن سرشو چرخوند و بادیدن من سلامی کردو گفت:
_یه ربعی میشه رفتند تو اون حجره.
نگام چرخید سمت حجره ای که انگشتش رو سمتش گرفت..نمیدونم چرا اونجا منتظر
وایساده بودم؟؟ چرا باید همه چیزو به چشم خودم میدیدم؟؟ چرا همون لحظه اول
نرفتم پیش اسدولله و زیر همه چیز نزدم؟؟
سیگارمو از جیب پالتو بیرون اوردم و روشن کردم..چند لحظه ای که گذشت با
دیدن یه پسره چشام تیزتر شد.نه بلند بود نه کوتاه ...لاغر اندام بود بایه
شکم بزرگ که از همون دور داد میزد نتیجه یمصرف اب جویه ارزونه نه پرخوری
زیادی..قیافه بدی نداشت...موهاش رو فشن زده بود..عین جوجه تیغی.. پشت سرش
هم ....از دیدن دختری که پشت سرش از حجره بیرون زد نفسم بند اومد..دستام بی
اختیار مشت شد...چشمامو بستم..نمیخواستم چیزی رو که میبینم باور کنم..با
احساس سوزش دستمو بالا اوردم...سیگار شارژی توی دستم خرد شده بود....کف
دستم به خون افتاده بود و میسوخت ولی سوزشش در برابر سوزشی که تو قفسه سینه
ام احساس میکردم چیزی نبود... لعنتی من چم شده بود....دستی به صورتم
کشیدم..دوباره نگاشون کردم...باورم نمیشد اون بت من بود که شونه به شونه
یکی دیگه قدم برمیداشت.کسی که حتی یه بارم یه لبخند مهمونم نکرده بود حالا
به روی یکی دیگه لبخندشو میپاشیدو با اون چشمای عسلیش یکی دیگه رو مهربون
نگاه میکرد...دقیق نگاش کردم..برخلاف این چند وقت که سراپا مشکی میپوشید یه
مانتوی کرم پوشیده بود با یه شلوار جین ابی...یه شال سفیدم انداخته بود
سرش..ربع ساعتی تو حجره های بازار شونه به شونه هم قدم زدند و بعد به طرف
در خروجی رفتند...نرسیده به در پسره دست کرد و از یه بساطی یه گردنبند
برداشت و داد دست سمانه .چشام رفت سمت صورتش که با ذوق گردنبند رو از دستش
گرفت و نگاش کرد...خوشحالی تو صورتش داد میزد...تا خروجی سرا با نگام بدرقش
کردم...دلم به رفتنش راضی نبود ولی قسمت منم نبود ...سمانه انتخابش رو
کرده بود..من جسمشو نمیخواستم..میخواستم روحشم مال من باشه .. عادتم
بود...همیشه همه چی رو کامل میخواستم..
_اقا این گردنبندا چند قیمته؟؟
پیرمرد نگاهی به دست آرش کرد...
_دو تومنه...
آرش گردنبندو گذاشت زمین..
_مگه جنسشون چیه که اینقده ارزونه حاجی؟؟!!
_این گردنبندا همش پلاستیکیه..چینیه...اگه جنس بهتر بخوای نقره هم دارم ..اونایی که اونجان..
_نه حاجی ...راس کار مانیست... عزت زیاد..
دزدگیرو زدم و سوویپچ رو انداختم سمت آرش..
_تو برون..
تو هوا گرفتشو گفت:
_یه لحظه بشین تا ماشینو بدم محسن بیاره...
سرم رو تکیه دادم به صندلی...نباید دیگه بهش فکر میکردم ولی اون خنده به
اون دوتا چشم عسلی یه رنگ دیگه داده بود...منی که یه بار حتی لبخندشم
ندیده بودم حالا تصویر اون خنده قشنگش که پیشکش یکی دیگه شده بود از ذهنم
نمیرفت...چهره خوشحالش تو لحظه اخر.... اونموقع که برای یه گردنبند
پلاستیکی دو هزار تومنی اونچنان ذوق میکرد..داشبورد ماشین رو باز کردم و
جعبه ی ابی مخملی رو برداشتم...در جعبه رو باز کردم..یه گردنبند با یه
پلاک...یه پلاک از طلا که اسم خودم و خودش با حروف لاتین نقش خورده بود..
_بریم؟؟
گردنبند رو برگردوندم سر جاش و دوباره گذاشتمش تو داشبورد...آرش نشست پشت فرمون..
_کجابرم؟؟؟
_برو سمت خونه.
راهنما زد و ماشینو از پارک در اورد..
_آماره این پسره رو در اوردی؟
_اره این یه هفته بامحسن تا مارک شیرخشکشو در اُوردیم....البته مارک پوشکشو گیر نیوردیم ...گویا مامانش از کهنه استفاده میکرده...
دستمو محکم زدم رو داشبورد..
_به نظرت الان وقت شوخیه؟؟
با فریاد من آرش مات زده ماشینو کنار خیابون پارک کرد...
_چرا داد میزنی رییس من؟؟؟گفتم شوخی کنم حال و هوات عوض شه ...یه نگاه به خودت بکن...داری خودتو داغون میکنی..
نفسمو با شدت دادم بیرون...
_من بت گفتم هر چیو مربوط به این پسرست بهم بگو ..نخواستم حالو هوامو عوض کنی.
_باشه..باشه......رییس تویی ...تو این یه هفته که دنبالشون بودیم تمام
امارشو برداشتیم...بیشتر کارا رو محسن کرد..گفتم که دورادور
میشناختش....اسمش جمشیده...جمشید برزگر...البته پشت سرش بهش میگن جمشید
پیله..پیله واسه اینه که خدا نکنه خوشش بیاد به یکی پیله کنه...اجدادشو
میاره جلوی چشمش..مثل اینکه تک پسره ...باباش تو بازار کهنه حجره عطاری
داره ...گویا دیپلم ردیه...اینجور که دستگیرم شداز اون آدم چوله های
نامرده...خیلی ها رو بی اعتبار کرده...میگند قد موهای سرش دوست دختر
داره...اونقدر که امارشون از دست خودشم در رفته..شگردشم اینه که اول به اسم
خواستگاری پا میذاره جلو...یه مدت که سرش گرم بود ولشون میکنه و میره
دنبال یکی دیگه...
_وضع مالیش چطوریه؟؟
خندیدو گفت:
_اینجور که من دستگیرم شد کف دستش عینه ماتحته بچه صافه... آفتابه ننشو گرو
گذاشته..به همه بدهکاره ...دکون باباشم جای خوبیه ولی اونقدرا در امدی
نداره..بیشترشم خرج الواتی همین یه دونه پسر میشه .
نگامو برگردوندم به خیابون...هرچی تو ذهنم نکات مثبتش رو میسنجیدم کمتر به
نتیجه ای میرسیدم...دختر باز ...بدهکار...یه هیکل لاغر مردنی با یه شکم
گنده...
_میگند از اون زبون بازای روزگاره... ما که از دور دیدیم اما خودت باید
ببینی ...مارو از لونه میکشه بیرون چه برسه به این دخترای محبت
ندیده...سمانه هم سرگرمیه یکی دو روزشه..مطمئنم استفادشو که کرد ولش میکنه
به امون خدا...
دخترای محبت ندیده...دخترای محبت ندیده...سرگرمی یکی دو روزه..محبت؟؟ من که
میخواستم قلبمو از تو سینه در بیارم و به پای این دختر بریزم...
***********
نگاهی به ساعتم انداختم.ساعت یازده شب بود.یه جرعه از فنجون قهوه
خوردم...دوباره ذهنم پرکشید به گذشته ها.. حاجی که مرد کنار مادرم دفنش
کردیم..خودش بعد مرگ مادرم یه قبر خریده بود درست کنار دخترش...اونقدر بلند
بود که تو قبرای پیش ساخته جا نمیشد...به ناچار پاهاشو تو کفنی خم کردند و
خاک ریختن روش...بعد دفن حاجی اومدم خونه و رفتم زیر زمین ...تو اون همه
خرت و پرت ، همه یادگاری های دوره زورخونه حاجی رو کشیدم بیرون...از کباده
تا سنگای زور خونه... اونقدر سنگین بودن که با اون هیکلم به بدبختی
کشوندمشون تو حیاط...وسایلای حاجی رو کشیدم بیرون و یک به یک تمیزشون
کردم..یکی از میلا رو بردم بالا و گذاشتم رو شونه م و شدم اخرین مرید مرشد
در گذشته ی زورخونه ی خان نایب...حاج ارسلان واسم شد رهبرو منم رهرو..شد
استاد و منم شاگرد..شد مرشد و منم مرید..
هجده سالم که شد یه قواره از زمینای ارثیمو فروختم ...کردمش
سرمایه کار...پنج تا کامیون قسطی خریدم و یه مغازه دو دهنه...دو ماهی طول
کشید تا شرکتم رو ثبت کنم..."شرکت حمل و نقل آریامهرپیشرو"
به فوت وفن کار اشنا بودم...سنم کم بود اما جثه بزرگم و جذبه ای که به خرج
میدادم باعث میشد دست کم گرفته نشم. تجربه این چند سال شاگرد شوفری هم
کنارش ...کامیونا رو دادم دست راننده ...چندتایی هم کامیون و تریلی اجاره
کردم...ماهیانه مبلغ نسبتا خوبی ازشون در میومد..بعد از چند سال زمین دیگه
ارثیمو فروختم .باگسترش شهر حالا جزو بالا شهر حساب میشد و قیمتش چند
برابر...با پولش این نمایشگاه رو راه انداختم و زدم تو کار خرید و فروش
ماشینای بزرگ...از همه نوعش اتوبوس گرفته تا تریلی...وقتی پشتم قرص شد رفتم
سراغ بابام ...قیمومیت مهنازو با کلی بدبختی ازش گرفتم.شرط گذاشت زن وبچه ش
نفهمند..بعد مهناز پسردار شده بود..سرشون به زندگی خودشون گرم بود ..کی
یادش بود به تنهایی و بی کسی مهناز...
مهنازدوازده ساله رو بردم پیش یه روانپزشک مشهور ..ازش تست گرفت و کلی
ازمایش. بعد گفت بهره هوشیش هفتاد و پنجه... جزو معلولین اموزش پذیر رده
بندی میشه...ادرس یه مرکز توانبخشی خصوصی رو تو شمال شهر بهم دادو گفت
اونجا میتونند خیلی چیزا رو یادش بدند....ارزوم بود بیارمش پیش خودم اما
باید صبر میکردم...زندگیم رو روال درست افتاده بود و منم راضی...
همه چی تو این چند سال داشت خوب پیش میرفت تا اینکه اون روز..نزدیک مسجد مولا..اون دو تا چشمای عسلی...
دوباره بی اونکه بفهمم سه ساعت روبروی پنجره اتاق خواب ایستاده
بودم..دوباره فکر و فکر و فکر...رنگ البالویی اتاق بیخواب ترم کرده
بود...نگاهی به شماره آرش کردم و دکمه تماس رو فشار دادم.
_الو خواب که نبودی؟؟
_نه رییس...خواب کجا بود...تازه سر شب لاتاست..با بچه ها داریم شلم میزنیم..
خندیدم و گفتم:
_قراره فردا صبحم کله پاچه بدی؟؟
از پشت گوشی صداش اومد که به بچه ها میسپرد دست نگه دارند تا برگرده..چند ثانیه که گذشت صداش تو گوشی پیچید..
_قربونت داداش اینقدر نفوس بد نزن...شرط این دفعه سر شامه.
خندمو قورت دادم..خدا کنه این دفعه هر رستورانی که میرن شاه میگو داشته باشه...
_ببینم واسه کرمی بلیط رزرو کردی؟؟
_نه... فردا میرم دنبالش!!
_بلیط رو به اسمه خودم بگیر...این دفعه ای خودم برا بستن قرارداد میرم...
_واسه چی؟!
_میخوام یه مدت از اینجا دور باشم.
_اهان...باشه داداش... هرجور خودت صلاح میدونی...راستی یه چیزی ..راجب محسنه..
_محسن !!...چی شده؟!
_بهت نگفته بودم..فوق دیپلم حسابداری داره...میتونی یه کار براش جورکنی؟؟ شرکت یا نمایشگاه فرقی نمیکنه.
_سابقه کار داره؟؟
_نه ..تازه سربازیش تموم شده ..اینجوری که پسرداییم میگفت همین تازگیا
باباش فوت شده..گویا سکته کرده ..خواهرشم بعد از مرگ باباهه ،افسردگی گرفته
مثل اینکه اسایشگاه بستریش کردند...خودشم بی پول و بیکار در به در یه
کاره...چی میگی؟؟ علی میگفت همه جوره تضمینش میکنه..تو که میخوای شرفی رو
رد کنی بره..بگم بیاد؟
دستی به پیشونیم کشیدم...
_باشه بگو بیاد...یه قرارداد سه ماهه باهاش ببند..اگه کارش خوب بود به جای
شرفی بمونه...فقط خدا کنه مثله اون خرده شیشه نداشته باشه.
_باشه...از اون لحاظم مطمئن باش.
_یه چیز دیگه...این پسره جمشیدو کجا میشه تنها گیر اورد؟؟
_واسه چی میخوای؟؟!!
_واسه سر قبره...استغفرلله....
_باشه داداش..چرا عصبانی میشی...غیر اون ساعتایی که تو محل ول میچرخه دم
غروبا وقت نماز جا باباش تو دکون وایمیسه..اخه باباش موقع نماز مغرب میره
مسجد.
********
بازار حسابی شلوغ بود...موذن حی الفلاح رو میگفت که وارد مغازه شدیم .آرش
پشت سر من درو بست...با چشمام دوباره کالبدشکافیش کردم... به غیر از زیبایی
صورتش چه نکته مثبتی تو این پسر وجود داشت .سرش تو گوشیش بود اما با ورود
ما سرش رو بالا اورد و از پشت دخل عطاری بلند شد...اول با چشماش منو
برانداز کرد ولی بلافاصله حواسش رفت پی آرش که تابلوی باز است دکون رو بر
عکس میکرد.