رمان هوای تو 15
دو روز تمام از
رفتن پارسا مي گذرد ...وضع جسمانيم كمي بهتر شده است ..سعيد در طول روز چند
باري مرا مي برد و مي اورد ..بودنم در بيمارستان بي تاثير است اما قلبم هم
در خانه ماندن ارام نمي گيرد ....
وضعيت
كودكم هيچ تغييري نكرده است ...هنوز مي گويند بايد در دستگاه بماند
..ديروز غزل بعد از روشن كردن گوشيم تماس گرفت..و كلي ابراز دلنگراني كرد
از نبودن و بي خبر گذاشتنش...امروز مي خواهد بعد از ظهر براي ديدن خواهر
زاده اش به بيمارستان بيايد...
حاج
خانوم بعد از رفتن پارسا ..يك كلام هم با من حرف نزده است ...حاجي هم كه
اصلا به روي خودش نمي اورد كه سرم چه كلاهي گذاشته ...براي اولين بار به
حرف پارسا گوش داده ام..البته به خاطر وضعيت فرزندم فكري هم به كارهاي حاجي
نمي كنم...يعني وقتش را ندارم
باز
هم در كلاسهايم غيبت و تاخير دارم ..كارهايي كه بايد تحويل مي دادم ...
هيچ كدامشان را تكميل نكرده ام .. ..غزل گفته با استاد صحبت كرده و به خاطر
قانع كردنش مجبور شده كه قسمتي از زندگيم را برايش بازگو كند.... البته
اگر اين قسمت كل زندگيم نبوده باشد كه حتما هم هست ..اين دختر هيچ چيز در
دهانش نمي ماند .....
سعيد
به توصيه پارسا ميز كارم را به اتاق اورد ه است و مرتب از من مي پرسدبه
چيز ديگري احتياج دارم يا نه ...مي دانم همه اينها توصيه ها ي پارسا ست...
با اين وجود از نبودش در خانه و در اين اتاق راضيم ..و مطمئنم او هم براي فرار از هم اتاقي بودن... به اين سفر رفته است..
- خيلي كوچولوه
- پس مي خواستي اندازه تو باشه؟
-الهي .... خاله قربون اون دست و پاي بلوريت بره
اين دختر در بدترين شرايط هم دست از گزاف گويي هاي بي معنيش بر نمي دارد
- هي خاله سوسكه..مراقب حرف زدنت باش
مي خندد و دو دستش را روي شيشه مي گذارد و مي گويد:
- اسمش چيه؟
- سهراب
دستانش را از روي شيشه بر مي دارد و مي گويد:
- شوخيت گرفته؟..تو كه مي گفتي امير !
نفسم را بيرون مي دهم و مي گويم :
- بابا بزرگش اينطوري خواسته
نگاه كوتاهي به نيم رخم مي اندازد و دوباره به كودك درون شيشه خيره مي شود و مي گويد:
- تا هفته بعد مي توني نقشه ها رو كامل كني ؟
مي دانم نشدني است ان هم با ان وضع نابسامان خانه
- نه
- پس الكي مخ استادو تيليت كردم؟
- اشنايي نداري كه بتونه كارو برام انجام بده؟
لپهايش را چند بار باد مي اندازد و مي گويد:
- نصرتي
عصبي مي شوم و به او خيره مي شوم..با تعجب بر مي گردد و نگاهم مي كند و مي گويم:
- روي اين كره خاكي ..دهنت به جز نصرتي جنس مذكر ديگه اي هم ميشناسه؟
- اره
با حرص مي گويم :
- كي ؟
او هم بي دغدغه مي گويد:
- هومن خلعتبري
به خنده مي افتم و مي گويم:
- چي؟
- بابا دارم از فوتباليست مملكت حرف مي زنم
- خلعتبري ؟هومن؟
سرش را با قيافه حق به جانبي تكان مي دهد و مي گويد:
- اره
- خاك بر سرت چطوري تو درسات پاس مي كني؟ ...اون محمدرضا خلعتبريه
- بس كن مهناز ...حالا من يه چيزي گفتم.كه بخنديم...
دروغ مي گويد او هيچ چيزي در باره فوتبال و بازيكنانش نمي داند..حالا هومن خلعتبري را از كجا ديده و شنيده ..خود جاي سوال دارد ...يعني اسم قحط بود يا ادم؟
- اصلا بهش مي گم براي يكي ديگه مي خوام..اسم تورم نميارم
دست به سينه مي شوم و از پشت شيشه به درون خيره مي شوم ..و مي گويم:
- نه
- راستشو بخواي خودش گفت بهت بگم كه اگه مي خواي نقشه ها رو برات بكشه
با خشم سكوت مي كنم و او كه مي داند حرف بي ربطي زده است مي گويد:
- البته من بهش گفتم تو بي خود مي كني كه پيشنهاد مي دي ..پسره نفهم.. فكر كرده شهر هرته
از پنجره شيشه اي فاصله مي گيرم و به سمت در خروجي مي روم..پشت سرم مي دود و مي گويد:
- مي خواي خودم بكشم ...؟
سرم را به شدت تكان مي دهم
در حال نفس زدن لبش را كج مي كند و مي گويد:
- پس چيكار مي كني ؟
- يه كاري تا هفته بعد مي كنم
-امي..سهراب بايد تا كي بمونه بيمارستان..؟
- هنوز نمي دونم صبح با دكتر حرف زدم مي گه هنوز بايد تو دستگاه بمونه
- فردا بيام دنبالت بريم با استاد حرف بزنيم شايد يه هفته ديگه هم بهت فرصت داد
- چي بگم..بايد بيام ...شايد قبول كرد
-پس سر ساعت 8 دم در خونه اتون منتظرم..الان ماشين داري يا برسونمت؟
- نه برادر شوهرم هست
- منظورت پارساست؟
- نه نه..سعيد
ابروهايش را بالا مي اندازد و مي گويد:
- چه عجب دست از سرت برداشت
مايل نيستم غزل چيز ي از عقد من و پارسا بداند ...سريع به او دستي مي دهم و مي گويم:
-پس فردا منتظرتم ..دير نكني
و با عجله به سمت ماشين مي روم...سعيد كه مرا از دور مي بيند ماشين را روشن مي كند ....در جلو را باز مي كنم و مي نشينم و مي گويم:
- سلام ..خيلي وقته كه اومدي؟
- نه تازه 2-3 دقيقه است
- ببخش توام از كار و زندگيت افتادي
- اي بابا چه حرفيه ..يه خاندان حشمتيه و يه ريزه ميزه عمو
دلم مي خواهد از گفتارش... شاد و خشنود شوم .. اما بي حوصله تر از انيم كه حس هاي خوشايند به سراغم ايند...
محوطه را دور مي زند و از بيمارستان خارج مي شود ...از زماني كه به عقد پارسا در امده ام كم حرف تر شده و زياد با من حرف نمي زند
- دانشگاهتو چيكار كردي ؟
سرش را بي خيال تكاني مي دهد و مي گويد:
- حس و حالشو ندارم ...شايد ديگه ادامه ندادم
چشمانم باز مي شود و با تعجب مي پرسم:
-چرا؟
دنده را عوض مي كند و نفسش را بيرون مي دهد و بدون نگاه كردن به من مي گويد:
- مهناز خيلي از ما بدت مياد؟
خنده ام مي گيرد
- اين چه سواليه؟من چي پرسيدم تو چي گفتي ؟
- من مي دونم از پارسا خوشت نمياد و مجبور شدي كه
- من..من از اون بدم نمياد
در حين رانندگي سرش را لحظه اي به سمتم مي چرخاند و مي گويد:
- ولي ازشم خوشت نمياد
سكوت مي كنم..فرمان را مي چرخاند ..و مي گويد:
-مي دونم كوچكتر از اونيم كه حرفام خريدار داشته باشه اما براي دلخوش كنك خودم كه شده مي گم...شايد هيچ وقت نتونه برات مثل سهراب بشه كه نميشه ام..پارسا خلق و خوي خاص خودشو داره ..
لبخندي مي زند و مي گويد:
- كه دوتامونم مي دونيم كه چه خلق و خوي گنديه
واقعا خنده ام مي گيرد و لب پايينم را گاز مي گيرد ..كمي مي خندد و در پايان خيلي جدي مي گويد:
- اما مطمئنم كه بيشتر از اون هواتو داره
خنده ام محو مي شود و خيره نگاهش مي كنم ...
- منم دوست نداشتم كه اين اتفاق بيفته اما افتاده ...حالا كه افتاده انقدر خودتو اذيت نكن
چند ثانيه اي خيره اش مي شوم و سپس نگاه از او مي گيرم و درست سرجايم مي نشينم و به بيرون نگاه مي كنم ...و فكر مي كنم كه چطور انقدر مطمئن است كه پارسا بيش از سهراب هوايم را خواهد داشت
به خانه كه بر مي
گرديم عزم را جذب مي كنم كه روي نقشه ها از همين امشب كار كنم.. اما همين
كه به اتاق مي رسم خستگي و كوفتگي بدن... مجالم نمي دهد و بي شام خوردن به
تخت خواب پناه مي برم ...
با اتاق جديدم خو گرفته ام..هر چند فكر اينكه به زودي پارسا خواهد امد اين حس مالكيت را در من تضعيفتر مي كند و به فكر چاره مي افتم
يك ربعي روي تخت دراز مي كشم ..با وجود خستگي ها ..خواب به سراغم نمي ايد ..نيم خيز مي شوم ...و به كودكم فكر مي كنم
تنها
دوبار او را از نزديك ديده ام و تنها با انگشت دست توانستم دستان كوچكش را
لمس كنم ..و از اينكه هنوز قادر به در اغوش گرفتنش نيستم حسابي بي
تابم....
بر
مي خيزم و كشوي لباسهايم را بيرون مي كشم ...لباس خواب قديميم را بر مي
دارم ..همزمان به ميز نگاه مي كنم..كاش حوصله كشيدن نقشه ها را داشتم
..احساس مي كنم تازه خستگيهاي و خوابالود بودنهاي اين 7 ماه به سراغم امده
..حس انجام هيچ كاري را ندارم ..البته اين حس را اكثر مادرها بعد از به
دنيا امدن كودكانشان دارند...و منم استثنا نيستم .....بعد از تعويض لباسم
پتو را كنار مي زنم و دراز مي كشم و به سقف خيره مي شوم ...
از
اينكه پارسا اينك همسر من است و نامش در صفحه دوم شناسنامه ام نوشته شده
... حس و حال عجيبي پيدا مي كنم...نه اينكه گر بگيرم و هيجان زده بشم ..هيچ
كدام..
حسي همچون ناباوري ...و ارزوي اينكه اي كاش چنين نباشد را دارم
به
پهلو مي شوم ..هنوز كمي جاي بخيه هايم درد مي كنم ..اما نه مانند روز اول
..ارام پلكايم را روي هم مي گذارم .. صداي زنگ گوشيم در اتاق مي پيچيد
...لحظه اي چشمانم را باز مي كنم و با شنيدن مجدد زنگ گوشيم نيم خيز مي شوم
و به صفحه گوشيم كه روي ميز عسلي.. كنار تخت قرار دارد خيره مي شوم
شماره افتاده روي گوشي... شماره خود پارسا ست ...مي خواهم ابتدا جوابش را بدهم..اما دستم را پس مي كشم و تماس قطع مي شود...
اينكه
بايد چه مي گفتم و او با من چيكار داشت مانعم مي شود... كه جوابش را
بدهم....دوباره اسمش روي گوشي نقش مي بندد ..با يك دست متكاي زير سرم را
جا به جا مي كنم و خودم را بالا مي كشم ..ول كن نيست ..
گوشي را بر مي دارم و چشمانم را مي بندم و دكمه سبز را مي فشرم و بي حرف گوشي را دم گوشم قرار مي دهم ....صدايش را مي شنوم:
- الو
...
- الو
- بله
نفسش را بيرون مي دهد و مي گويد::
- سلام...كجايي تو ؟
از لحن خودماني كه به كار مي برد ..كمي رنگ به رنگ مي شوم و به دروغ مي گويم:
- من..پايين بودم
مكثي مي كند و مي گويد:
- خوبي؟
دست خودم نيست صدايم كمي لرز دارد:
- اره ...خوبم..
- تو اين دو روزه كه مشكلي نداشتي ؟
دستم به سمت بند نازك لباس خوابم كه از روي شانه ام لغزيده و روي بازويم افتاده مي رود و مي گويم:
- نه
سكوت مي كند ..او تنها مي پرسد و من تنها به جوابهاي كوتاه بسنده مي كنم
- بچه حالش چطوره؟خوبه؟
نمي دانم اين موقع شب ..اين تماس گرفتن و اين حرف زدنهايش ديگر چيست؟
- دكتر مي گه هنوز بايد تو دستگاه بمونه
- باشه ...من تا پس فردا ميام..اگه..اگه كاري داشتي باهام تماس بگير
- باشه
- كاري نداري؟
حرف زدن با او چقدر سخت شده است ..همين دو روز هم كافي بود كه از او كه دور بودم ..بيشتر و بيشتر از قبل دور شوم
- نه
- خداحافظ ..مراقب خودت باش
مي خواهم منم هم بگويم خداحافظ.. اما زبانم نمي چرخد و تماس را قطع مي كنم
به
گوشي در دستم نگاهي مي اندازم ..و با خودم مي انديشم كه چرا او بايد همسرم
باشد ...كسي كه من تمايلي به جواب دادن به سوالهايش را ندارم
گوشي را روي عسلي مي اندازم و دراز مي كشم...و با خود فكر مي كنم..
شايد اگر كمي صبر مي كردم ..بي شك راه حل بهتري پيدا مي كردم كه زير بار اين ازدواج نروم
صبح روز بعد غزل
با نيم ساعت تاخير مي ايد ..هرچند خودم هم به اين تاخيرهايش عادت دارم
...كاري نميشود براي اين عادتهاي غلطش كرد..قادر به رها كردن خواب شيرين
اول صبحش نيست و حتي حاضر نيست با چيز ديگري هم عوضش كند
تا به دانشگاه برسيم يك ساعتي طول مي كشد
به
محض رسيدن از خوش اقباليم استاد را در راهرو و در حال گفتگو با جمعي از
دانشجويان مي يابم ...هر دو خوشحاليم كه لازم نيست براي پيدا كردنش وقت
زيادي را تلف كنيم
با
رفتن دانشجويان و حرف زدن با استاد و خواهش و در خواست بلاخره با اكراه 4
روز روز ديگر به مهلت داده شده مي افزايد و در عوض ...توقعش از كار تحويل
داده شده ..بالاتر مي رود و من به ناچار مي پذيرم
غزل كه براي كاري به دفتر گروه سر زده است مرا تنها مي گذارد تا در محوطه سبز دانشگاه بعد از انجام كارش به من ملحق شود
از پله ها كه ارام پايين مي ايم ......نگاهي به اطراف مي اندازم... نصرتي را با يكي از پسران هم دوره ام مي بينيم ...
لحظه
اي در جاي خود مي ايستم ..نمي توانم بي خيالش شوم ...نگاهي به عقب مي
اندازم خبري از غزل نيست ..بند كيفم را روي شانه جا به جا مي كنم و به سمتش
مي روم ...گرم گفتگو ست ..از قديم هم همينگونه بود..سخنور و خوش برخورد
.....لحظه اي پشيمان مي شوم اما پسري كه مقابلش ايستاده متوجه نزديك شدنم
مي شو د و من صدايش مي كنم:
- اقاي نصرتي؟
به سمتم مي چرخد وبا تعجب نگاهم مي كند
- يه عرضي داشتم ..وقت داريد ؟
پسر كه خود را مزاحم مي بيند .. با لبخندي دست بر شانه نصرتي مي زند و مي گويد:
- بعدا درباره اش حرف مي زنيم ...
نصرتي سري برايش تكان مي دهد و از هم خداحافظي مي كنند ...
به سمتم مي ايد ..نمي دام چرا سه سال پيش از اين پسر خوشم مي امد..تيپي ساده و مرتب دارد و هميشه كمي ته ريش مي گذارد
مقابلم مي ايستد و مي گويد:
- بفرماييد در خدمتتونم
لبانم را تر مي كنم و دوباره به اطراف نگاهي مي اندازم و مي گويم:
- اينجا نه...يه جايي كه بچه هاي دانشگاه ما رو نبين
- من ماشين دارم ..اگه مي خوايد تا يه جايي برسونمتون ..و شما هم حرفتونو بزنيد ...
سرم را تكان مي دهم و او مي گويد:
-پس تا من مي رم ماشينو بيارم شما هم بريد سر خيابون... كه تو ديد هم نباشه
چيزي نمي گويم و به راه مي افتم ..شايد اشتباه مي كنم ..اما بايد امروز همه چيز را روشن كنم .
چند دقيقه اي است
كه منتظرش هستم...به كل يادم رفته است كه به غزل بگويم منتظرم نماند
..ماشينش را جلوي پاهايم متوقف مي كند ...در عقب را باز مي كنم و مي نشينم و
او حركت مي كند...
بند
كيفم را بين انگشتانم مي فشارم و لحظه اي به چشمانش كه از اينه به من خيره
شده است خيره مي شوم و بعد ناگهان به ان اويز چشم نظر كه زماني خودم با
دستانم از اينه اش اويزان كرده ام ميخكوب مي شوم
نگاه از او مي گيرم .... نگرانيم بيشتر مي شود و با استرس و دستاني كه مي لرزند و از ديد او پنهانند مي گويم:
-
تو دانشگاه همه رو مردونگيت و انصافت حساب باز مي كنن..دخترام به چشم
برادر ي بهت نگاه مي كنن و بعضي وقتا ازت كمك مي خوان ..مثلا راستگوي يه
دانشكده مهندسي هستي ...استادا هميشه تو را مثال مي زنن ...اونوقت نمي دونم
چرا اون ذات اصليتو هيچ وقت به كسي رو نمي كني ... جناب كاوه نصرتي
نامش را كشيده و با تاكيد مي گويم
در حالي كه هيچ كدوم از اينا نيستي ..يه دروغگويي ..يه ادم نامرد ..چقدر گرفتي كه اون چرت و پرتا رو تحويل بدي؟
او
كه تا اين زمان بي صدا رانندگيش را مي كرد با اخرين كلامم... ماشين را به
گوشه اي از خيابان هدايت مي كند و با حرص روي ترمز مي زند و به سمتم مي
چرخد و مي گويد:
- چي داري براي خودت مي گي ؟
- نامرد پست فطرت..من كي با تو بودم؟
رگ گردنش متورم مي شوم و صورتش به سياهي مي زند
-
مهم نيست قبول كني يا نه..چون ديگه قبول كردنش برام اهميتي نداره..فقط مي
خوام بدونم چرا ؟من چيكارت كرده بودم كه اونطوري با ابروم بازي كردي؟
- من نمي دونم داري درباره چي حرف مي زني ؟
- يعني مي خواهي منكر صدر و حاج ايوب حشمتي بشي ؟
انگار
كه مچش را گرفته باشم.. لحظه اي در چشمانم خيره مي شود و بعد رويش را از
من مي گيرد و بر مي گردد و دستانش را روي فرمان مي گذارد و مي گويد:
- من با ابروي كسي بازي نكردم
- براي همين اون چيزا رو به صدر گفتي ؟...گفتي كه باهم بوديم ...؟
- من فقط گفتم ...يه هفته من و تو
چشمانم را اشك فرا مي گيرد و با نا اميدي مي گويم:
- تو همه چيزو بهش گفتي اره ؟....اره ادم قدر نشناس؟
سرش را مي چرخاند و به من كه با چشماني پر اشك نگاهش مي كنم خيره مي شود و مي گويد:
- ما قرار بود باهام ازدواج كنيم... يادته ؟
سكوت مي كنم
- اما برادرت نذاشت..تا فهميد من خواستگارتم ...اومد دانشگاه و اون بلبشو رو راه انداخت
- براي انتقام از اون.. اينكارارو با من كردي ؟
- مي خواستم كاري كنم.. خيلي وقت پيش مي كردم..قبل از اينكه زن اون پسره بشي
-پشت سر شوهر من درست حرف بزن
- همچنين مي گي شوهر....كه كسي ندونه فكر مي كنه خيلي اقا بوده
از اول هم سوار شدنم اشتباه بود ..دستم به سمت دستگيره در مي رود و او مي گويد:
- داداشت منو زد و تو هيچي نگفتي ..و گذاشتي اون باعث جدايمون بشه ..عوضش تا اين پسره اومد خواستگاريت.. سه سوته زنش شدي ...
مكثي مي كند و با حرص مي گويد:
-اره
خوب... حقم داشتي..مايه دار بود كه من نبودم ..ماشين كوچيكش اون وقتا يه
زانيتا بود و براي من يه پيكان قراضه كه با كلي قرض و بدهي. گرفته بودمش
..لطفا نگو كه پولش برات مهم نبود و از سر عشق و علاقه عاشقش شدي
لبانم را گاز مي گيرم و مي گويم :
- وقتي چيزي نمي دوني حرف نزن
- كم نازتو كشيدم؟...كم براي داشتنت تلاش كردم؟ ..چيكار بايد مي كردم كه نكردم؟
عقدهايش سر باز زده بودند..نبايد مي ماندم ....اخم مي كنم و از ماشينش پياده مي شوم و به سمت پياده رو مي رم...
باز هم بي فكر ي كرده ام ...صدايم مي زند ..گوش نمي دهم ..نزديك به ظهر است و خيابانها خلوت ...
مي دود..قدمهايم را تند تر مي كنم ..صدايم مي زند
- مهناز
گوشيم زنگ مي خورد ..نگاهش نمي كنم و جوابي هم نمي دهم.. از خيابان مي گذرم و او در پيم مي ايد
ديداري به درد
نخور ...هيچ كه نكرده ام... هيچ..تازه زبانش را باز تر كرده ام ...و حالا
به حماقت سه سال پيشم فكر مي كنم ...حماقتي وحشتناك كه مانده ام چطور از ان
خلاصي يافته ام ..
براي
اولين ماشين دست تكان مي دهم ..او از راه مي رسد و مقابلم مي ايستد..مي
چرخم و به سمت ديگري مي روم و او باز جلويم را سد مي كند و مي گويد:
- چرا واينميستي تا اخرشو بشنوي...بشنوي كه با من چيكار كرد و رفتي ؟
- ولم كن من با تو هيچ حرفي ندارم ...تو نيشتو زدي و منو بدبخت كردي ...برو ..برو و شاد باش كه به قصد و نيتت رسيدي
به هر طرف كه مي روم مي ايد و دست اخر گوشه استين پالتويم را مي گيرد و نگه ام مي دارد و مي گويد :
-
من اون سالا ازت سوء استفاده كردم ؟...چيكار كردم؟ ..توام كه موافق بودي
.....نبودي ؟؟نكنه سر و وضع زندگيمو ديدي و ترسيدي كه تا اخر عمر بدبخت
بشي و همين طوري زندگي كني ..كه يهويي گذاشتي و رفتي ؟...حتي به پشت سرتم
نگاه نكردي
استينم
را از دستش بيرون مي كشم و مسيرم را به سمت كوچه پشت سر عوض مي كنم ...
پشت سرم به راه مي افت و واو به واو گذشته را مي گويد:
- بابام چند ماه بعدش مرد ..البته از اولشم موندني نبود..دوست داشت ...دِ لعنتي چرا واينميستي كه بشنوي چه به روزم اوردي ؟
اشكهايم فرو مي افتند ..دعا دعا مي كنم كسي مار را نبيند ...
در يك حركت مي چرخم و مي گويم:
- بشنوم كه چي بشه ؟زندگي من و تو از هم جداست..خيلي وقته كه جدا شده...بفهم
- اون روز اگه اومدي شركت و چيزي نگفتم ..بخاطر حال و روزت بود وگرنه اين حرفا خيلي وقته كه سر دلم مونده
قدمي به عقب مي روم و به ديوار اجري تكيه مي دهم و مي گويم:
-بذار همون سر دلت بمونه ..ديگه هم از طريق غزل چيزي رو برام پيغام پسغام نكن.
پشت دستم را به زير گونه ا مي كشم و مي گويم:
-چيا به صدر گفتي ؟
سكوت مي كند
از
سكوتش ته دلم خالي مي شود...با اينكه كه كاري نكرده ام اما اگر ان حرفها
به گوش كسي همچون صدر و يا حاجي مي رسيد ...فاتحه ام خوانده شده بود..در
مورد پارسا هم كه هيچ نظري نداشتم .. چون نمي دانستم چقدر رويم حساسيت
دارد.
- پس مو به مو همه چي رو بهش گفتي ...همه رم به پاي راستگو بودنت راست گفتي كه گناه دروغ ..رو گردنت نيفته
- مگه چي گفتم؟..تو از چي مي ترسي؟..ببخش ...ولي سهراب كه مرده..ديگه كسي نيست كه بخواي بهش جواب پس بدي
با كينه نگاهش مي كنم و او با من من مي گويد:
- هنوزم ميشه همه چي مثل سابق بشه ..البته....البته اگه تو بخواي
- غلط كرده كه خودش بخواد
شنيدن اين صدا جانم را بي روح مي كند ....
كاوه كه نميشناستش به سمتش مي چرخد و مي گويد:
- فرمايش؟
- فرمايش كه تو غلط مي كني ..مي افتي دنبال زن من
كاوه پوزخندي مي زند و مي گويد:
- زن تو؟...بروه داداش من ..برو بذار باد بياد ...
پارسا
كه از دو متري هم داد مي زند حسابي عصبانيست ...چنان با مشت به زير چشمش
مي زند كه من دردش را در دم حس مي كنم و از ترس از جايم جم نمي خورم..
كاوه بر مي خيزد و دستش را روي صورت مي گذارد و به خونهاي سر انگشتانش خيره مي شود و پارسا مي گويد:
- اوني كه بايد بره كنار تا باد بياد ...تويي ..نه من
و با عصبانيت به چشمانم خيره مي شود و مي گويد:
- يالا راه بيفت
- مگه بي كس و كار گير و اوردي كه تو روز روشن
در
يك لحظه هر دو دست به يقه مي شوند..كاوه ازپارسا لاغر تر است اما در لجاجت
با او برابري مي كند ..انقدر از ترس درمانده و مستاصل شده ام كه نمي دانم
چه بايد يكنم ..مرتب قدمي به سويشان بر مي دارم و دوباره به عقب باز مي
گردم و با فرياد از انان مي خواهم كه از هم جدا شوند...
نمي دانم پارسا امروز از كجا پيدايش شد.. او كه گفته بود دو روز ديگر خواهد امد ..امدنش ان هم اينجا چگونه بود؟
كم
كم چند نفري براي جدا كردنشان به كمك مي ايند ..اما هيچ كدام ول كن
نيستند......در لحظه اخر كاوه از غفلت پارسا استفاده مي كند و او را به
عقب هل مي دهد ... پارسا براي نيفتادن روي زمين دستش را به سكوي سراميكي
نزديك به خانه پشت سرش مي چسباند كه لبه تيزش دستش را مي برد و زخمي مي
كند ...به سمتش مي دوم ...
نفرتش از من... از سر و رويش مي بارد ..از طرز نگاهش با ترس مي ايستم و ديگر جرات نزديك شدن به او را پيدا نمي كنم
كاوه كه احساس قدرت مي كند با پشت دست لبش را پاك مي كند و به او خيره مي شود
پارسا صاف مي ايستد و با صورتي در هم به دست خونيش نگاهي مي اندازد و بي انكه نگاهم كند .با نفسي عميق و چشماني بسته مي گويد:
- برو تو ماشين
انقدر ترسيده ام كه اگر بگويد بمير هم اماده مردن مي شوم
به سر كوچه نگاهي مي اندازم و به راه مي افتم
كاوه كه باورش نمي شود با چشماني گشاد چند قدم به دنبالمان مي ايد و مي گويد:
- كجا داري مي ري؟
پارسا با نگاهي وحشتناك به او خيره شد و از من مي پرسد:
- من چيكارتم ؟
لبانم مي لرزند و اشك مي ريزم..جوابي كه از من نمي شنود..خيره در چشمان كاوه داد مي زند:
- من چيكارتم؟
بينيم را بالا مي كشم و در چشمان متعجب كاوه مي گويم:
- شوهرمه
پارسا با جوابم رو به كاوه مي گويد:
- حالا كه شنيدي من چيكارشم.. تا ندادمت دست پليس ....گورتو گم كن .....مِن بعد از اينم..از 20 متريشم رد نمي شي
و سپس به سمتم مي ايد و با دست به شانه ام ضربه ارمي مي زند و مي گويد:
- راه بيفت
گند
زده ام اساسي..نمي دانم كه چگونه بايد جمعش كنم..از كجا و از چه زماني من و
كاوه را ديده است؟ ..اصلا كجاي حرفهايمان را شنيده ؟..چرا او امروز
اينجاست..؟
در را باز مي كند و منتظر مي شود كه سوار شوم...كاوه هنوز خيره به ما مي نگرد
سوار
كه مي شوم در را محكم مي بندد تا كه به او حالي كند كه واقعا همسرم است و
اگر او از اين به بعد نزديكم شود قلم پاهايش را خرد خواهد كرد