رمان هوای تو 14
پارسا انقدر عصباني است كه ديگر هيچي چيزي را نمي بيند و نمي شنود و به سرعت به طبقه پايين مي رود
لبخند كريح عصمت بيشتر رنگ مي گيرد و مي گويد:
- وا اقا چرا همچين كرد؟ ...اقا و خانوم ديگه زن و شوهرن ..اين كه ناراحتي نداره
زينب با حرص ارنجش را به پهلوي عصمت مي زند و مي گويد :
- اون زبونتو نيش عقرب بزنه كه انقدر تلخه..اخه چه وقت لباس اوردن بود ؟...
هنوز نفهميده ام كه چه شده است ..با ترديد قدمي به سمت اتاق پارسا بر مي دارم و دستگيره در را حركت مي دهم و در را باز مي كنم ...
در جا خشكم مي زند ...و با ناباوري قدم به داخل اتاقش مي گذارم..انان به اتاق اين بدبخت هم رحم نكرده اند ...
تمام پرده هاي اتاقش..ميز كارش و حتي تخت خوابش را عوض كرده اند...تختي سفيد با تاجهايي طلايي كه حال دو نفره شده است
صداي
داد و بي داد پارسا كل خانه را برداشته است اما من هنوز با ناباوري به جاي
جاي اتاق نگاه مي اندازم ..عصمت براي لذت بردن هر چه تمامتر وارد اتاق مي
شود و ..لباسهاي در دستش را به سمت كمد لباسها مي برد و درش را باز مي كند و
مي گويد:
- اخ ببخشيد اشتباهي در كمد لباساي شما رو باز كردم
و با خنده زير زيركي لباسهاي را در كمد بغلي مي گذارد و با چشم ابرو امدني از كنارم مي گذرد و از اتاق خارج مي شود...
اهسته
و سر در گم به سمت كمد لباسها مي رم...فقط يك دست از لباسها ...لباس من
است بقيه لباسها را براي اولين بار است كه مي بينم ..قلبم هر لحظه اماده
ايستادن است ...كه با بسته شدن در اتاق و چرخيدن به سمت پارسا كه با اشفتگي
و چشمان بسته به در بسته تكيه داده است از شوك خارج مي شوم ...و با صداي
لرزاني مي گويم:
- اين يعني چي؟
چشمانش را باز مي كند و بي توجه به من به تمام تغييرات اتاق نظري مي اندازد ..او هم باورش نمي شود ...
صداي حاج خانوم از پشت در بيشتر عصبيش مي كند:
-
مادر مگه بد كردم.؟.يه پسر داشتم كه ارزوي داماديشو داشتم ..كه نشد نه
براش جشن بگيريم نه عين ادم بريم براش خواستگاري ...مگه چه گناهي كردم كه
گفتم براي دل خوش پسرم حداقل اتاقشو درست كرده باشم ؟
من كه اشفته ام اما او انقدر عصبانيست كه پره هاي بينيش مرتب از شدت خشم و نفس زدن سرخ و زرد مي شوند
- منم مادرم... ارزو دارم..حاجي كه تمام ارزوهامو كشت..لااقل مادر ...تو دركم كن..
در يك لحظه كيف و پالتويش را روي زمين پرت مي كند و در را با شدت باز مي كند و رو به حاج خانوم و با اشاره به اتاق با فرياد مي گويد:
- اينه ارزوت؟ ...اينكه منو و عروستو توي اتاق بندازي و درو به رومون ببندي ..كه حق مادريتو به جا اورده باشي ..واقعا ارزوت اينه؟
حاج خانوم كه از عصبانيت پارسا ترسيده است مي گويد:
- مادر تو با هركس ديگه ايم كه ازدواج مي كردي .. بايد توي يه اتاق مي رفتي..
و با كنايه و متلك ادامه مي دهد :
- حالا اون طرف مي خواد يه دختر باشه ...يا يه زني مثل مهناز
با كلامش قلبم از درد تير مي كشد ..و بغضم را به سختي قورت مي دهم...
- مادرِ من... چي براي خودت مي گي ؟چرا همتون خودتونو زديد به او راه ...
- چه راهي مادر؟ ....خير سرت زن گرفتي ...همه هم مي دونن...تازه چرا سر من داد مي زني؟ برو به حاجي گلايه كن كه گفته اين كارو كنيم
- تا حالا بود ارزوي مادريت...از اين به بعد شد حاجي ؟
ديگر
نمي خواهد حرفاي ضد و نقيض حاج خانوم را بشنود در را محكم مي بنددو دستي
به موهايش مي كشد ...و سپس كف دستش را روي پيشانيش مي گذارد...كه كمي فكر
كند... ناگهان به سمت ميز جديدش مي رود و تمام كشوها را در پي چيزي جستجو
مي كند ..در همان هنگام هم ...گوشيش را در مي اورد و با جايي تماس مي گيرد
...و بعد از چند ثانيه مي گويد:
-
خانوم فتحي ..قرار امروزمو كنسل كن ...جلسه عصر كاركنانو هم يه ساعت ديگه
بنداز..من الان خودمو مي رسونم شركت ...به خداوردي هم بگو لازم نيست براي
قرار داد بره اصفهان ..خودم مي رم ..فقط بگو بليطو به اسم من بگيره ...
گوشم به اوست كه يك دفعه داد مي زند و به ان بي نواي پشت خط مي گويد:
- چرا انقدر گيجي ؟وقتي مي گم خودم مي رم ..يعني لازم نيست كه اون بره ...فهميدي يا باز بگم ...؟
تماس را كه قطع مي كند...متوجه من مي شود و تنها با اخمي مي گويد:
- چرا اونجا وايستادي ؟برو يه جا بشين ..
مي دانم عصبانيست اما بايد حرفم را بزنم
- من بايد چيكار كنم؟
سرش را بلند مي كند و مي گويد:
- يعني چي كه چيكار كني ؟
- من كه نمي تونم با تو توي يه
- مي گي چيكار كنم؟مگه من خواستم يا من كردم ؟مي بيني كه ..هر بار منو مي ندازن توي يه چاه جديد...
اشك در چشمانم حلقه..مي زند
- اما من
-
مهناز خواهش مي كنم ..الان نه...ببين من سه چهار روزي مي رم اصفهان ... و
بر مي گردم ..تا اون موقع هم كه برگردم همه چي رو درست مي كنم ..باشه ؟تو
فقط يه كم تحمل كن ..اتاقتو براي خواب و استراحت مي خواستي ديگه ..فكر كن
اينجا هم اتاق خودت..منم نيستم..تو راحت باش ...
چرا نمي فهمد كه نمي خواهم در قلمرو او باشم
- اما من تو اتاق خودم راحت تر بودم..اونجا ميز كارم بود ..تمام وسايلم بود
- مشكلت ميز كاره؟..ميگم برات بيارنش ..وسايلتم كه اوردن ..بگردي.. پيداشون مي كني
بلند مي شود و كتش را در مي اورد و از كمدش يك دست كت و شلوار به همراه كاورش در مي اورد و مي گويد:
- برگشتم تكليف همه چي رو روشن مي كنم
كيفش
را از روي زمين بر مي دارد و اسنادي را داخلش مي گذارد ..دوست ندارم وضعيت
جديد را قبول كنم..چرا كه احساس مي كنم پذيرشش.. برايم حكم شكست را
دارد.ايستاده به او كه در حال گردش در اتاقش است مي گويم:
- بچه رو كه از بيمارستان بيارن منم مي رم تو اتاق بچه ...اينطوري توام راحت تري
مي ايستد و نگاهم مي كند و مي گويد:
- خيل خوب هر كاري مي خواي بكني ..بكن ..اما بعد از اومدن من ...وقتي مي گم تو همين اتاق بمون ..يعني بمون....
از امر و نهي كردنش ان هم انقدر صريح... ناراحت مي شوم و سرم را به سمت پنجره مي چرخانم و مي گويم:
- به من دستور نده
- وقتي حرف حساب تو گوشت نمي ره ..مجبورم كه دستور بدم
- گفتم مي رم اتاق بچه
كيف و زونكن در دستش را روي تك مبل نزديك به شومينه رها مي كند و به سمتم مي ايد ..انقدر نزديك كه بالاجبار قدمي به عقب مي روم
دستش را بلند مي كند و روي در كمد...درست بالاي سرم مي گذارد و رويم خم مي شود و مي گويد:
-
اگه توي زندگي با سهراب هر كاري كردي و اونم به سازت رقصيد ..بنا نيست چون
برادرشم ..منم مثل اون رفتار كنم ...خوشم نمياد باهام هي لج مي كني
...وقتي ميگم تو همين اتاق بمون يعني بمون همينجا ..من نمي دونم مي خواي چي
رو به كي ثابت كني كه هي مي گي نه...نمي خوام ...وقتي كه من اينجا نيستم
...چه لزومي داره كه بري اتاق بچه ؟
چانم مي لرزد نگاهش نمي كنم ..اما حرفم را محكم مي زنم:
-
تو زندگي با برادرت..من هر سازي نزدم كه او باهاش برقصه ..اقاي به حساب
برادر...برادرت ..فهم و شعور داشت و مي فهميد چي درسته چه غلط ..هيچ وقتم
هيچ كدوممون نظر همديگرو به اون يكي تحميل نكرديم ..هيچ وقتم برادرت برام
خط و نشون نكشيد ..كه تو داري برام مي كشي ...در ضمن تو نه شوهرمي و نه كس و
كارم ..كه وظيفه اي در قبالم داشته باشي...
دستش را كمي پايين تر مي اورد و سرش را بيشتر به من نزديك مي كند و مي گويد:
- يادت رفته يه ساعت پيش كجا بودي ؟...چي رو امضاء كردي و به كي بله گفتي ؟
با نفرت در چشمانش براق مي شوم و مي گويم:
- همش به خاطر بچــ
-
بچه ام... بچه ام ..فقط همينو بلدي بگي ...نكنه چون تو فكر كردي تنها راه
بودن پيش بچه ات ازدواج بامنه ...بايد بقيه هم همين فكر و كنن...و فكر كنن
من يه مترسك سر جاليزم
سكوت مي كنم و او مي گويد:
-
يه ساعت پيش محضر بودي خانوم به حساب همسر ..توي سند ازدواجو امضا كردي و
به منم بله دادي .....حالا يادت اومد؟....يادت اومد كه الان شوهرتم و هرچي
كه مي گمو بايد گوش كني ؟
لب پايينم را بين دندانهايم با حرص به بازي مي گيرم و به زمين چشم مي دوزم
-
مجبورت نكردم كه بياي زنم شي..خودت انتخاب كردي ..حالا كه انتخاب كردي
..بايد پاي همه چيش وايستي ...يادت رفته او روز... تو اون جگركي هر چه كه
به دهنت رسيد بارم كردي ...بخدا كه از اون روز ديگه نمي خواستم ببينمت..كه
فكر نكني منم كشته و مردتم ...
ديدم
حاجي گير داده ..هي اذيتت مي كنه...وكيل گرفته...خواستم كمكت كنم..اما منو
هم رده حاجي و كرده هاش كردي ..حتي روي ديدنمو نداشتي ...نمي دونم تو و
حاجي چرا انقدر منو پَپه فرض مي كنيد ...يعني الان پيش خودتون فكر كرديد من
نفهميدم تو ي محضر.. تو چه برگه اي گرفتي و حاجي پاي چي رو امضا كرد ؟
اگه
مراعات حالتو مي كنم ..لااقل به خودت اجازه نده كه منو احمق فرض كني
..وقتي اومدم تو رو از وجود اون وكيل با خبرت كردم ..يعني تا تهشم رفتم
ببين يارو داره چيكار مي كنه
مي خواي بگم تو جيب راست پالتوت چيه تو چپت چيه ؟
با نگراني نگاهش مي كنم و سريع دستانم را در جيب پالتويم فرو مي برم ...
پوزخندي مي زند و مي گويد:
- من نديده هم مي تونم بفهم مبلغ اون سفته ها چقدره ...فقط به يه چيز شك دارم ..اون مفاد عهدنامه اتونو
و
بي معطلي دستش را در جيب پالتو يم فرو مي برد..برگه را ميان دستم سفت مي
گيرم...دستش انقدر بزرگ است كه دست مشت شده ام در بين دستتش گم مي شود..
نمي
خواهم كه باور كنم رو دست خورده ام و با لجاجت مانعش مي شوم.... انقدر كه
....با ان دست و پا زدنهايم چون موش افتاده به دام ...در اغوشش مي افتم و
او با يك زور ضعيف به راحتي برگه را بيرون مي كشد ..از درد ضعف مي كنم و
سرم گيج مي رود. تعادلم را از دست مي دهم و پيشانيم ارام به شانه اش مي
خورد ......برگه از دستش رها مي شود و مرا محكم بين بازوانش مي گيرد كه
نيفتم
من چرا انقدر خودم را ضعيف و ناتوان نشان مي دادم...چرا فكر مي كردم كه اگر بخواهم و اراده كنم هر كاري خواهم كرد...
هر
چه بيشتر براي نجات زندگيم دست و پا مي زدم..بيشتر در خود و اشتباهاتم غرق
مي شدم و بيشتر به همگان ثابت مي كردم كه من يك احمقم...
از اينكه او همه چيز را مي دانست بسيار ناراحت بودم و در حالي كه جاني براي تكان خوردن نداشتم با چشماني گريان به او مي گويم:
- تو كه همه چيزو مي دونستي... پس چرا حرفي نزدي؟ ..چرا تا اخرش اومدي؟چرا هيچ مخالفتي نكردي ؟
سرم
را در گودي شانه اش فرو مي برم ...بي هيچ احساس و انديشه اي...ناچار است
كه وزنم را تحمل كند.. چرا كه اگر نباش ...بي جان بر زمين خواهم افتاد
حرفي
نمي زند و مرا كمي كشان كشان ...به نزديكترين مبل مي رساند و كمكم مي كند
كه بنشينم ..درد دارم ..اما درد بي عقليهايم بيشتر از هر درد جسمي ديگر
...عذابم مي دهد
دستم را حايل چشمانم مي كنم ..و تنها گريه مي كنم
كمي
خيره به من مي ايستد و سپس به سمت ميزش مي رود...و بين راه برگه را از روي
زمين بر مي دارد و با صدايي كه كمي ارامتر شده است مي گويد:
-
خودت خواستي ....حتي براي اينكه فرصت حرف زدن داشته باشي و ازم كمك بخواي
از محضر زدم بيرون... اما تو حرفي نزدي ..تو اصلا منو ادم فرض نكردي... كه
بخواي حقيقتو بهم بگي...بخواي راستشو بگي و بهم اعتماد كني ..من يكبار از
طرف تو... چوب كمك كردنمو خورده بودم...ديگه حاضر نبودم از طرف تو پس زده
بشم.
....وقتي كسي كمك و حمايتمو نخواد ...منم مرض ندارم كه مدام خودمو پيشش كوچيك كنم .
سرم را كمي بالاتر مي اورم..مشغول جمع كردن وسايلش است ..صدايم ضعيف است اما حتم دارد كه مي شنود:
- پدرت تهديدم كرد كه يا قبول كنم يا برم ..اما من نه مي خواستم قبول كنم نه برم..
وقتي
سفته ها رو نشونم داد و گفت به واسطه اشون تو دادگاه مي گه كه بدهكارم و
توانايي پرداختشونو ندارم و ممكنه به خاطر بدهيم به زندان بيفتم ..اونوقته
كه حضانت بچه رو ازم مي گيره ..ترسيدم...خودتم مي دوني پدرت بخواد ... كاري
كنه... مي كنه..حتي به قيمت از بين بردن حيثيت و ابروي ادما ...
دست
از كار مي كشد ..برگه را كه روي ميز گذاشته بر مي دارد و روي اولين صندلي
با حالي خسته مي نشيند و پاهايش را كمي دراز مي كند...و در حالي كه با دستي
برگه و با دستي ديگر پيشانيش را دست مي كشد ...مي گويد:
- خيلي ساده اي مهناز
به
او خيره مي شود...اصلا برايش مهم نيست كه بايد در اتاقش ساكن شوم ....در
پشت ان چشمان و نگاهش ..انديشه هاي ديگري خفته است كه بي شك در اينده دور
يا نزديك معلوم خواهند شد
برگه را بين دو انگشتش به سمتم مي گيرد و مي گويد:
-چرا فكر مي كني يك سوم سهام اون شركت به يه بچه شير خواره مي رسه؟
مات نگاهش مي كنم
نفسش را بيرون مي دهد و بر مي خيزد ...و برگه را چون يك شي بي ارزش روي گوشه اي از ميز رها مي كند و بي انكه نگاهم كند مي گويد:
- به حاجي نگو من چيزي از اين برگه مي دونم ..بذار ببينيم تا كجا مي خواد پيش بره
- منظورت چيه؟
برگه را بر مي دارد و به سمتم مي چرخد و مي گويد:
- اين برگه بي ارزشه..هيچ اعتباري نداره ...
- اما امضاي حاجي زيرشه
پوزخندي مي زند و مي گويد:
- اگه امضاي حاجي دلتو خوش مي كنه.... حرفي نيست..مي توني با اين باور زندگيتو پيش ببري
- اون قول داده
لبخندي مي زند كه باعث نمايان شدن دندانهاي سفيدش مي شود :
- حاجي تو زندگيش از اين قولا زياد داده
از
ترس اشكهايم بند مي ايد ..پالتوي ديگري بر مي دارد و ابتدا كت و سپس پالتو
را به تن مي كند ...و و سايل و كيفش را بر مي دارد و مي گويد:
-
تا من بر مي گردم همين جا بمون ..به سعيد مي سپرم هر وقت خواستي بري
بيمارستان ببرتت...لطفا هم تا بر مي گردم ..كاري نكن كه اوضاع از ايني كه
هست خراب تر بشه
بلند مي شوم و دسته مبل را محكم مي چسبم كه نيفتم و با جديت و نگراني و خشم مي گويم:
- اما من با قولي كه داد ....تن به اين كار دادم
مي ايستد و خيره در چشمانم مي گويد:
-
خودت گفتي اون هر كاري مي كنه.....خانوم زرنگ بايد پيش بيني اين موقع رو
هم مي كردي كه رو دست نخوري ..حالا كه خوردي ..حساب شده برو جلو ...نه با
كولي بازي ..نه با كاسه چه كنم چه كنم...
انگشت اشاره اش را روي شقيقه اش مي گذارد و مي گويد:
-
از اين به بعد زندگيت....محض رضاي خدا از اينت... يكم استفاده كنه و درست
به كارش بگير ....خودموني بگم..حساب شده قدم بر دار.. كه دفعه بعد ممكنه با
ندونم كاريت كل زندگيتو به باد بدي
خيره نگاهش مي كنم ..همه وسايلش را در يك دست مي گيرد و دست ديگرش را روي دستگير مي گذارد و مي گويد:
- بهتره زودتر به خودت بياي ...توي بازي با حاجي ...يه ثانيه هم يه ثانيه است ...ثانيه هايي كه ممكنه اينده اتو تباه كنن
اب دهانم را قورت مي دهم و مي پرسم:
- تو كجاي اين بازي هستي ؟
دستش را از روي دستگيره بر مي دارد و با لبخندي به در تكيه مي دهد و با پوزخندي مي گويد:
-
من بازيكن ذخيره ام...هر وقت كه لازم باشه ميام ...هر وقتم كه نباشه بيرون
ميرم...منتها از اون ذخيره ها كه اگه بيان تو بازي ..خيلي چيزا واسه رو
كردن دارن ...از اون ذخيره هايي كه گل زدنشون حتميه
لبانم از هم باز مي شوند..تكيه اش را از در مي گيرد و مي گويد:
- نمي خواي چيزي از اونجا برات بيارم ؟
سكوت مي كنم...از او مي ترسم ..چرا كه فكر مي كنم شايد او هم همدست حاجي است كه مرا به مبارزه با او مي طلبد...
خيره به او از اتاق خارج مي شود و در را مي بندد...
در بهت كلامش فرو مي روم ...و از زندگي جديدم به وحشت مي افتم