رمان هوای تو 13
از درد و سرما توانم رفته رفته از بين مي رود..با اين وجود مي خواهم تا اخرين لحظه از پا نيفتم ... با خجالت مي روم و كنارش با كمي فاصله مي نشينم و سرم را پايين مي گيرم و با صداي ارامي مي گويم:
- فقط به خاطر بچه امه
حرفي نمي زد.... از درد بخيه ها و درد قلبم ...چشمانم را روي هم مي گذارم و با نا اميدي مي گويم:
- هر وقت كه احساس كردي دلت پيش كسي گيره كرده...برو ..مي دونم زندگي توام خراب شد...اما خودتم نخواستي كه مقاومتي كني ...در هر صورت هر وقت خواستي بري ..برو ..من مانعت نمي شم ...الانم بنا نيست كه سد راه زندگيت باشم.
اشك از گوشه چشمانم بي اراده سرازير مي شود و او بي تامل از اتاق خارج مي شود..
.دست خودم نيست اين اشك لعنتي تمامي ندارد..اگر هم نباشد دق مي كنم
دقايقي مي گذرد و انان مي ايند دستمالي را از جعبه بيرون مي كشم و زير چشمان و بينيم مي كشم .
حاج اقايي كه قرار است صيغه را بخواند لبخندي مي زند وارد اتاق مي شود .حاجي و صدر همان دم در اتاق مي ايستند.... اخر اتاق خيلي كوچك است ..
مرد كه حالم را مي بيند كمي مزه پراني مي كند..اما لبخندي به لبهايم نمي ايد...وقتي مي بيند تمام كارهايش بي نتيجه است رو به حاجي مي گويد:
- عروس خانوم قوم و خويشي ندارند...؟
اشكها ...كمي محكم ترم كرده اند:
- نه حاج اقا... من كسي رو ندارم...شما بفرمايد صيغه رو بخونيد
لرزش چانه ام را به سختي كنترل مي كنم
ناراحت مي شود و بسم الله مي گويد و مي خواهد صيغه را بخواند...كه ناگهان صداي برخورد محكم در ورودي سالن ...به ديوار... همه مان را از جا مي كند ..پار سا از جايش بلند مي شود ... صدر و حاجي به بيرون نگاه مي كنند ..در كسري از ثانيه ...دسته گل بزرگي از گلايولهاي سفيد ... جلوي چهار چوب در نمايان مي شود و بعد صورت درهم سعيد كه دستش را روي پيشاني و بينيش گذاشته
همه مات او كه مي گويد:
- دير كه نرسيدم؟
محضر دار به خنده مي افتد و مي گويد:
- نه اتفاقا به موقع اومدي ..مگه تو اين جمعو بخندوني ..حالا....سالمي الحمد الله ...يا درمونو فرستادي اون دنيا ؟
- حاج اقا جنس دراتون از چيه ؟فكر كنم از اينجا به بعد...بايد يه راست برم بيمارستان
پارسا كه به زور در اوج عصبانيتش ...خنده اش را كنترل مي كند .... مي گويد:
- اره والا مگه تو بخندوني..حالا مطمئني درست اومدي؟
سعيد با گيجي مي پرسد :
- چطور مگه؟
-گلات يه ربان مشكي كم داره..اخه ادم با اين گلا مياد؟
سعيد نگاهي به دسته گل مي اندازد..صدر با خنده از اتاق خارج مي شود..و حاجي با تاسف و عصبي به سعيد خيره مي شود..و به دنبال صدر بيرون مي رود
به خنده مي افتم..دلم براي سعيد مي سوزد .... مثلا مي خواسته كاري كرده باشد ...براي همين مي گويم:
- خيلي قشنگه ..دستت درد نكنه
شاد مي شود و با خنده به پس كله اش دستي مي كشد و مي گويد:
- آ همينه ...اين گل براي توي نمي دونم چرا اينا انقدر خودشونو تحويل گرفتند ..
.با لبخندي بار ديگر دستمال را به زير بينيم مي كشم و او گل را در نزديكترين جا به من قرار مي دهد..به راستي كه اين دسته گل تنها يك ربان مشكي كم دارد ..كه مراسم را به يك مراسم ختم دردناك تبديل كند...از همين حالا دلم براي زن سعيد با اين سليقه اش مي سوزد
حاجي باز مي گردد و با حالتي عصبي مي گويد:
-حاج اقا زودتر تمومش كنيد..تا اخر شب كه وقت نداريم...سعيد مگه نبايد تو حجره مي موندي ؟چرا اومدي اينجا؟
سعيد دلگير مي شود و بعد از كمي رنگ به رنگ شدن مي گويد:
- حجره رو سپردم دست محمود
- محمود اخه ادمه ...
سعيد ديگر چيزي نمي گويد و به ديوار كناري تكيه مي دهد..پارسا ناراحت مي شود و من باز برمي گردم به همان حال قبليم...اين مرد بي احساس ترين موجود روي زمين است
قبل از خوانده شدن خطبه حاج اقا مي گويد:
-مهريه عروس خانوم چند سكه است؟
حاج اقا كه انگار حاتم بخشي كرده باشد مي گويد:
- يه سكه
سعيد دست به سينه مي شود و با ناراحتي به زمين خيره مي شود
حاج اقا نگاهي به من مي اندازد و مي گويد:
- درسته عروس خانوم؟
سرم را تكاني مي دهم و حرفي نمي زنم
سعيد ديگر در اتاق نمي ماند ...غم عالم به دلم چنگ مي زند..خطبه خوانده مي شود...تمام انگشتان دستم از سرما و افت فشار سِر و سرد مي شوند ..
از خطبه عقد چيزي نمي فهم و نمي شنوم ..جز پايانش كه مرا مورد خطاب قرار مي دهد و مي پرسد:
- وكيلم ؟
ذهنم به گذشته باز مي گردد..يك بار اين بله را داده ام ..ان هم با عشق ..اما اين بار ..اين بله ..بله جان دادنم است ...
بار ديگر مي پرسد سرم را كمي بالاتر مي اوردم..سعيد در استانه در ايستاده و با اينكه به قول خودش پشت لبانش سبز شده ..باز قرمزي چشمانش را نمي تواند از من پنهان كند ...به احتمال زياد او تنها كسي است كه داخل اين اتاق دلش برايم مي سوزد ...
و شايد براي دلخوشي او است كه بي اراده لبخند تلخي مي زنم و مي گويم:
- بله
همه چيز تمام شده است..احساس بدي دارم .نمي دانم شايد هم بي تفاوتي ايست... يك نوع خلع كه با هيچ چيزي نمي تواند پر شود...
حاجي
و صدر زودتر پايين مي روند.... سعيد كه بلاتكليف است هي دور خود مي چرخد و
اين طرف و ان طرف مي رود و دست اخر به حاجي و صدر ملحق مي شود و به پايين
مي رود ..
اما پارسا..متفكر به عقب تكيه داده است و گوشي در دستش را .. روي زانو گذاشته....مي چرخاند ...
با اينكه مي دانم اين پارسا همان پارساست ..اما چيزي مانع مي شود كه بخواهم مستقيم در چشمانش نگاه كنم
اين
لاغري هم.... كمك حالم شده كه بيشتر خودم را جمع و جور كنم ..و تمام
سنگينيم را بر روي دسته مبل فرسوده اتاق بياندازم ...به اين نشستن فراي
همه اين حرفها هم احتياج دارم....درد بخيه ها بي حال و رنجورم كرده
است...كه به حرف مي ايد
- حالا ميگي ؟
نگاهم نمي كند..نگاهش نمي كنم
- بايد برم بيمارستان
- خودت گفتي بعد از محضر
حرفهايش را مي شنوم ..اما سوالي كه از ابتدا ....در ذهنم بودهاست را از او مي پرسم:
- اگه منو نمي خواستي و مطمئن بودي كه نميام...پس چرا حاضر شدي كه ؟
- جواب سوالم اين نبود
سكوت مي كنم ...و او كه از جواب دادنم نا اميد شده است ..با يك حركت بر مي خيزد و مي گويد:
- بلند شو مي رسونمت
دسته مبل را محكم مي چسبم و به ارامي بر مي خيزم ..عصبي پوزخندي مي زند و مي گويد:
- جونيم داري كه بري بيمارستان ؟
بي
حرف و به جان در امدني ...قدمهايم را بر مي دارم و از كنارش رد مي شوم و
او كه با اين حركتم متوجه شده است كه ...حرفهايش اصلا برايم مهم نيست و
كمكي به او ندارم ...
با
قدمهاي بلندي از كنارم مي گذرد و با سرعت از پله ها پايين مي رود..دست به
پهلو مي شوم و از نبود بقيه... وقت را غنيمت مي شمارم و دست ديگر م را به
چهار چوب تكيه مي دهم و چشمانم را براي مدت كوتاهي روي هم مي گذارم
اما بلافاصله با صداي صدر ..پلكهايم را از هم باز مي كنم ...و به اويي كه سفته ها را به سوي گرفته خيره مي شوم
- ببخشيد داشت يادم مي رفت
با ناراحتي و بغض... دستم را از روي پهلوي بر مي دارم و سفته ها را از او مي گيرم و مي گويم:
- معامله كثيفي بود
اخم ظريفي مي كند و با يك ببخشيد ارام ... از پله ها پايين مي رود
همزمان
نگاهم به نگاه پارسا كه پايين پله ها ايستاده است مي افتد ..نگاهي كه به
من نيست..و تنها به سفته هاي در دستم است...دستم رفته رفته به مشت تبديل مي
شود و سفته ها را در ميانش مچاله مي كنم ...
سري از روي نارضايتي تكان مي دهد و به سمت ماشينش مي رود ..
از
محضر كه بيرون ميايم ..حاجي و صدر به همراه سعيد رفته اند ...خبري از
ماشين پارسا در ان طرف خيابان نيست ..دستم را با همان سفته هاي مچاله شده
در جيب پالتويم فرو مي برم و سرم را پايين مي اندازم...
كه
با صداي بوق ماشينش به خود مي ايم و سرم را بالا مي گيرم ...ماشين را
درست جلوي پاهايم متوقف مي كند و ..خم مي شود و در را برايم باز مي كند
با
حس انزجار از خود ...به سختي سوار مي شوم و در را مي بندم و به عقب تكيه
مي دهم و نگاهش نمي كنم....اما نگاه خيره اش را به راحتي مي توانم بر خود
حس كنم ..
بخاريش
را زياد مي كند و دريچه هايش را به سمتم مي چرخاند... و دنده را جا به جا
مي كند و راه مي افتد...همين كه حرفي نمي زند خيلي خوب است ...
فكر مي كنم از گرماي داخل ماشين يا خستگي و كوفتگي بيش از اندازه ام است ...
كه قدرت باز نگه داشتن پلكهايم را ندارم...و دوست دارم كه بخوابم
با تمام اين اوصاف متوجه تغيير مسير حركت ماشين مي شوم و سرم را به سمتش مي چرخانم و مي گويم:
- راه بيمارستان از اين طرف نيست
سكوت مي كند و به نرمي فرمان را مي چرخاند و به سمت خانه حركت مي كند
نگران مي شوم و مي خواهم به سمتش بچرخم كه از درد پهلو چشمانم را مي بندم و نمي توانم درست بچرخم و مي گويم:
- ميگم برو بيمارستان
عينكش را روي چشمانش مي گذارد ...و خود را به بي خيالي مي زند..گويي صدايم را نمي شنود
- با توام
از سكوتش حرصي مي شوم و مي خواهم سرش فرياد زنم كه مي گويد:
- با اين وضعت دو دقيقه هم اونجا نمي توني سر پا وايستي
- اين كه مي تونم وايستم يا نه رو.....خودم تشخيص مي دم..نه تو
حرفهايم
رويش تاثيري ندارند...او كار خودش را مي كند .لبانم را از حرص و درد بهم
مي فشرم و چشمانم را مي بندم و به ناچار به عقب تكيه مي دهم كه مي گويد:
- امروز و استراحت كن ..اگه فردا بهتر شدي مي برمت
با همان چشمان بسته و در حال حرص خوردن مي گويم:
- لازم نكرده تو منو جايي ببري ..از اولم اشتباه كردم كه سوار ماشينت شدم ...
تا اين را مي گويم با خونسردي ماشين را به كناري مي برد و پا روي ترمز مي گذارد و مي گويد:
- برو
چشمانم را باز مي كنم و با عصبانيت به او نگاه مي كنم
- چرا داري بر و بر منو نگاه مي كني ؟پاشو برو ديگه مادر فداكار
تعلل
نمي كنم و نمي گذارم كه فكر كند كه بي دست و پا هستم..دستگيره در را مي
كشم و پياده مي شوم...سوز بدي به صورتم مي خورد ...و جاي بخيه ها از درد
تير مي كشند ..گويي بدنم را نصف كرده باشند ...
در خلاف جهت
ماشين با قدمهاي سست و متزلزلي به راه مي افتم ..صداي بسته شدن را مي شنوم
..به عقب باز نمي گردم..صداي قدمهايش كه به گوش مي رسد..سعي مي كنم قدمهايم
را تند تر كنم ..اما بازويم كشيده مي شود و من از درد خم مي شوم و داد مي
زنم:
- چرا دست از سرم بر نمي داري؟كارتونو كه كرديد... بذاريد حداقل به درد خودم بميرم
- برگرد تو ماشين
بازويم را از دستش بيرون مي كشم و مي گويم:
- نمي خوام ..ولم كن
خودش را كنترل مي كند و مقابلم مي ايستد و مي گويد:
- ميگم حالت خوب نيست برو تو ماشين
دستانم را در جيب پالتويم فرو مي كنم و مي گويم:
- به تو چه...نمي خوام..اصلا تو چيكارمي كه بهم امر و نهي مي كني ؟
با عصبانيت در چشمانم خيره مي شود و مي گويد:
- شوهرت
چون بي پناهان و تحقير شدگان ..چندين بار پلكهايم را مي بندم و باز مي كنم و دست اخر براي چزاندنش مي گويم:
-نكنه با دوتا امضا باورت شده كه خبرايه؟اگه به خاطر بچه ام نبود
ناگهان
چنان بازوهايم را مي گيرد و با عصبانيت در چشمانم خيره مي شود كه لحظه اي
احساس مي كنم از شدت درد نيمي از بدنم فلج شده است...
-
منو هوا برنداشته مهناز ...از دست تو و حاجي ديگه اعصابي برام
نمونده...تنها مشكلم اينكه از اين به بعد اگه بلايي سرت بياد .من بايد
جواب گو باشم ...حوصله اين چيزا رو ندارم ..وگرنه به درك كه از درد داري
ميمري ..به درك كه به زور زنم شدي..به درك كه بايد منو تحمل كني ...
طاقت
حرفهايش را ندارم...اين بغض و تنهايي.... از سر صبح گلويم را خفه كرده است
.....حال كه كار تمام شده است و ديگر كسي نيست..احساس مي كنم كه قصد رها
شدن دارند...
او
داد مي زند و من اشكها را به همراه بغض چند روزه ام فرو مي ريزم
...ماشينها مي گذرند..و گاهي بوقي مي زنند..در اين بزرگ راه او هم فرصت رها
سازي حنجره اش را پيدا كرده است ....
هوا سرد است..و فشارم به شدت پايين..مي لرزم ان هم واضح.. طوري كه لرزش دستان و لبهايم ديگر در اراده ام نيستند .
حالم را مي فهمد و قدمي به عقب مي رود و بازوهايم را ول مي كند...پالتويش
را در مي اورد و بيشتر به من نزديك مي شود...يك سرو گردن از من بلند تر
است...ارام پالتو را روي شانه هايم مي اندازد......هيچ احساسي به او
ندارم...تمام لحظات محضر را به ياد مي اورم..خيلي بي كس بودم..خيلي
...صورتم
خيس خيس ميشود ...هنوز دستانش را روي لبهاي يقه پالتوش ثابت نگه داشته
است ....حرفي براي گفتن نيست ...سرم پايين است و او مستقيم به من نگاه مي
كند ...خودش هم مي داند كه تند رفته است ...
- منو ببر بيمارستان
- انقدر لج نكن بذار ببرمت خونه ...
- مي خوام برم پيش بچه ام
- يه نگاه به رنگ و روت بنداز
حرف
زدن با او بي فايده است دستم را بالا مي برم و پالتويش را از روي شانه
هايم به عقب مي لغزانم و مي خواهم به راهم ادامه دهم كه باز مانعم مي
شود..رو در رو و سينه به سينه
- دختر چرا به فكر خودت نيستي ؟
- اگه بري كنار هستم
نفسش را چندين بار بيرون مي دهد و جدي مي شود و مي گويد:
- برو تو ماشين
- نمي رم..برو كنار
- داري از درد و سرما مي لرزي..چرا خودتو به نفهمي زدي ؟
پهلوم
به شدت درد مي گيرد..دست به پهلو مي شوم و جوابش را نمي دهم..قدم اول را
كه بر مي دارم ..ديدم تار مي شود...سرجايم مي ايستم ...دل پيچ و ضعف و درد
...تمامي ندارد
كمي
به سمت جلو خم مي شوم..شايد كه حالم بهتر شود ...اما بي فايده است ...قادر
به ايستادن..آن هم در اين سرما... نيستم ..دستم را دراز مي كنم و مي خواهم
لبه جدول كشي بنشينم... كه از پشت سر.... ارام كمرم را مي گيرد و مي گويد:
- اينجا نشين ..سرده ..بيا بريم تو ماشين ...
با دست او را به عقب پس مي زنم و صاف مي شوم..غد بازيم از براي چيست ..خودم هم نمي دانم ...
دستي به موهايش مي كشد و مي گويد:
- همه دارن نگاهون مي كنن مهناز ..برو تو ماشين
از وجودش ان هم در اين نزديكي عصبي مي شوم ....برمي گردم و با مشت به شانه اش ضربه اي مي زنم و با فرياد مي گويم:
- برو بمير
مي خواهم باز با ان ضربه هاي كم توانم او را بزنم كه مچ دستم را مي گيرد و مي گويد:
- بزار اول برسونمت خونه.... بعد مي رم از دست همتون يه گوشه ميميرم ...
جاني در من نمانده ...وادار به حركتم مي كند ...سرسخت است و لجباز ...در را كه باز مي كند با تشر مي گويد:
- بشين
ناراحت مي شوم و بالاجبار مي نشينم و خود باز مي گردد تا پالتويش را از زمين بردارد..
پشت فرمان كه مي نشيند نگاهش به استين پالتو مي افتد و با ترديد دستي به روي قطره خون مي كشد و مي گويد:
- جاييت زخمي شده ؟
دستانم را چون كودكان در پالتويم فرو مي برم و به بيرو ن خيره مي شوم ...
- با توام
شانه هايم را بالا مي اندازم و جوابش را نمي دهم
- چرا دستاتو تو جيبت كردي ..دستات زخمي شدن ؟
نفسم را بيرون مي دهم ..من با اين ديوانه نمي خواهم حرف بزنم ...حتي اگر خودش را بكشد ...
همچنان
به بيرون خيره ام كه مچ دستم را مي گيرد و مي خواهد دستم را ببيند كه به
زور نمي گذارم ....احساس مي كنم هر دو در پي خالي كردن عصبانيتمان ان هم به
اين شكل كودكانه و احمقانه هستيم ...
وقتي لجبازيم را مي بيند با فرياد سرم داد مي زند و مي گويد:
- دستاتو بيار بيرون
حاجي
بس نبود پسرش هم به ان اضافه شده بود...با چشماني كه دوباره پر از اشك شده
بودند ..دو دستم را چون كودكان مقابلش مي گيرم ...با ديدن دستان سالم ...
..پالتويش را بر روي صندلي عقب پرت مي كند و بي حرف و عصباني به سمت خانه
حركت مي كند
چندبار پشت سر هم
بوق مي زند تا در باز بشود... دقايقي طول مي كشد.. گوشيش زنگ مي خورد و
جواب مي دهد..همزمان در باز مي شود و با يك دست دنده را يك مي كند و ماشين
را به داخل حياط مي راند و با گوشيش حرف مي زند:
- سلام...گفتم ديگه امروز تماس نمي گيري
.............
- اوهوم..دقيقا چند ماه؟
...........
- نه قبلا چرا فرق مي كرد ولي حالا مشكلي برام پيش اومده كه با وجود اين چند ماه ..راحت تر مي تونم تحملش كنم
............
- نه چيز مهمي نيست...ببين من بعدا باهات تماس مي گيرم...و مفصل راجع بهش باهات حرف مي زنم
......
- كاري نداري ...خداحافظ
با
قطع تماس ..به عمارت چشم مي دوزم..سوت و كور است با تجسم اينكه حاج خانوم
هر ان اماده كشتن من است پوزخندي به لبانم مي ايد ..كه از ديد پارسا پنهان
نمي ماند ...او كار خودش را كرده و مرا به خانه اورده ...فعلا هيچ كاري از
دستم بر نمي ايد ..جز اطاعت
پياده مي شود و ماشين را دور مي زند و در سمت مرا باز مي كند و مي گويد:
- مي توني بياي يا به زينب بگم بياد كمكت؟
از
اينكه اينگونه با من ..همچون يك كودك يا يك كالا برخورد مي كند... دلگير و
ناراحتم و چون مي دانم جواب مي خواهد ..با غضب بدون انكه نگاهش كنم در را
بيشتر باز مي كنم و مي گويم:
- هنزو پاهام سالمه..نياز به كمك هيچ كسي ندارم
سرش
را تكاني مي دهد و در عقب را باز مي كند و پالتو و كيفش را بر مي دارد...و
اماده منتظر من مي ايستد ...در دل به بخت خودم لعنتي مي فرستم و زير لب در
حالي كه پياده مي شوم مي گويم:
- اقا بالا سر هم پيدا كردم
هم
قدم با من به راه مي افتد...از اينكه همراه من است احساس خوبي ندارم بخصوي
كه بايد نگاههاي پر تمسخر عصمت و غمگين زينب را تحمل كنم..بيشتر از همه
نگاههاي حاج خانوم كه جز كينه و نفرت نيست
دم در ورودي كسي
به استقبالمان نمي ايد ...به طور يقين حاج خانوم در قهر به سر مي برد و از
اتاقش تا مدتي كه در جلوي ديدش باشم خارج نمي شود..اينم هم نوعي از اعتراض
كردنهايش است كه كسي برايش تره هم خرد نمي كند .
.پا
كه به داخل سالن مي گذاريم عصمت از در اشپزخانه خارج مي شود و به پارسا
سلام مي كند و مرا ناديده مي گيرد و مي خواهد دوباره به اشپزخانه برگردد كه
پارسا با لحن تندي مي گويد:
- عصمت چشمات مشكل داره ..يا خودتو زدي به اون راه ...يا كلا اصلا ادب بارت نيست ..كه اگه اينطوره خودم يادت بدم ؟
عصمت كه انچنان رنگ باخته و رنگ به رو ندارد با ترس مي گويد:
- مگه چيكار كردم اقا ؟
- ادم به اين گندگي رو نمي بيني كه كنارم وايستاده ؟
- اقا من كه سلام كردم
- اره جون خودت...ديگه اين طور بي ادبي رو ازت نبينم... كه اگه تكرار بشه خودم مي ندازمت بيرون
عصمت
كه كاردش مي زدند خونش در نمي امد..به زور معذرت خواهي مي كند و به
اشپزخانه پناه مي برد پشت بندش زينب اسپند به دست و با يك لبخند به سمتمان
مي ايد و مي گويد:
- اقا مبارك باشه ..خانوم مبارك باشه
باز هم زينب ..حداقل با كارش يادمان اورد مراسم عزا نبوده ايم ..
پارسا زير لب سلامي مي دهد و مي پرسد:
- حاج خانوم كجاست ؟
- سرشون درد مي كرد ..رفتن بخوابند
پارسا لبانش را تر مي كند و با تمسخر مي گويد:
- اين حاج خانومم نمي دونم چرا تو اين روزا فقط سرش درد مي كنه ...
به قصد بالا رفتن از پله ها دستم را روي نرده نقره اي رنگ مي گذارم پارسا نزديكم مي شود و رو به زينب مي گويد:
- مهناز خسته است ديگه براي ناهار پايين نميايد ...يه چيزي براش درست كن بيار بالا
- چشم اقا
پايم
را روي دومين پله مي گذارم كه خود را به من مي رساند و زير بازويم را مي
گيرد ...حس بدي بهم دست مي دهد ...كه همراه با اين حس تمام تنم هم كوره اتش
مي شود ....با اين حال ...ارام و با كينه مي گويم:
- دستتو بكش كنار خودم مي تونم
اهميتي نمي دهد و يك پله بالاتر از من در حالي كه دستش هنوز زير بازويم است مي رود مي گويد:
- بيا بالا
وقتي
مي بينم براي حرفهايم قد ارزني هم ارزش قائل نيست ...مجبور به تحمل مي شوم
و تا اخرين پله با كمكش بالا مي روم .وارد راهرو كه مي شويم..گوشيش زنگ مي
خورد ..دستش را از زير بازويم بيرون مي كشد....نفسم را راحت بيرون مي دهم و
به راه خود ادامه مي دهم و به سمت اتاقم مي روم .اما ...او مي ايستد و
جواب تلفنش را مي دهد..دست بر روي دستگيره مي گذارم و حركتش مي دهم ..اما
در باز نمي شود..دوباره حركتش مي دهم .و مي فهم در قفل است ..با گنگي سرم
را به سمتش بر مي گردانم ...
با گفتن تا عصر مي ايم شركت تماسش را قطع مي كند و به سمتم مي ايد و سرش را تكاني مي دهد و مي گويد:
- چي شده؟..چرا نمي روي تو اتاقت ؟
دستم را از روي دستگيره بر مي دارم و مي گويم:
- باز نميشه
تعجب مي كند و با اخم چون من چندين بار دستگيره را حركت مي دهد...و بي تامل زينب را صدا مي زند
زينب نفس زنا از پله ها بالا مي ايد و مي گويد:
- بله اقا ..؟چيزي مي خواستيد؟
- اين در چرا قفله ؟
زينب اب دهانش را قورت مي دهد و با من من مي گويد:
- مي دونيد..راستش حاج خانوم گفتن كه ...
در همين هنگام عصمت كه به بهانه اوردن چند دست لباس از پله ها بالا امده است براي نيش زدنم در ميان حرفهاي زينب مي ايد و مي گويد:
- اونجا اتاق بچه است ...براي همين قفله
پارسا متعجب و عصبي مي گويد:
- اتاق بچه ؟اينجا كه اتاقه مهنازه
عصمت خنده اش را با گاز گرفتن لپش از درون كنترل مي كند و مي گويد:
- حاج خانوم گفتن تمام وسايل مهناز خانومو بياريم اتاق شما اقا ...ما بي تقصريم...
و بعد براي اينكه خودش را به بيخيالي زده باشد مي گويد:
- لباساتونو اقا از خشكشويي براتون گرفتم ..بذارم اتاقتون ؟