قسمت سوم رمان بهادر
اخرین کارتن رو گذاشتم روی باقی جعبه ها...از شب که رسیده
بودم خونه خودم رو داده بودم به کار...راه دیگه ای برا ی فراموش کردن بلد
نبودم..به چمدونا نگاه کردم...غیر از لباسام و چند تا یادگاری وسیله ی دیگه
ای با خودم نمیبردم .قرار بود فردا یه سمسار بیاد و باقی اسبابا رو جمع
کنه ...خیلیاشون یادگاری بود...یادگار گذشته ها..دلم نمیومد ازشون جدا بشم
اما دیگه وقتش بود گذشته رو میبوسیدم و میذاشتم کنار..نگام رفت سمت طاقچه
اتاق...عکس مادرم با قرآنش هنوز اونجا مونده بود...قرآن رو بوسیدم و گذاشتم
تو کیفم.عکسش رو بر داشتم ...یه لایه خاک روش نشسته بود...با استینم کشیدم
رو قاب....چشمای خوشکلش پررنگتر شد..این پاییز رفتنش هفده ساله میشد.وقتی
رفت به سی نرسیده بود. همش بیست و هشت تا بهار رو دیده بود.منم اون موقع ها
یه پسر بچه ی یازده دوازده ساله بودم که هنوز نمیفهمیدم درد بی مادری با
درد بی پدری زمین تا اسمون توفیرشه.... عکسشو بوسیدم و گفتم:
_میگند خدا گل برچینه اما توبرای خاک حیف بودی...حیف خاک برای اونی که رو پیشونیت داغ سیاه بختی گذاشت.
صورت داغم رو تکیه دادم به شیشه یخ زده پنجره و به ته حیاط چشم دوختم..یه
حیاط بزرگ با درختای سر به فلک کشیده..همین حالا هم خوفناک به نظر میومد چه
برسه برای یه پسر بچه سیزده ساله.سیگار توی دستمو بالا اوردم و یه پک دیگه
زدم.....بابام ارتشی بود...مرد زحمت کشی بود..از اونایی که هفت روز هفته
رو ماموریت داشت..وقتی از ماموریتاش میومد اونقدری خسته بود که نه حوصله من
رو داشت نه مادرم...منم از روی ناچاری برای اینکه مزاحم خواب و استراحتش
نشم توپم رو بر میداشتم و میزدم به کوچه..کم میدیدمش اما زیاد بهش افتخار
میکردم...خیلی زیاد....تا اینکه....نگاهی به سیگار انداختم و باز یه پک
دیگه...تااینکه یه روز تقِش در اومد که زن دوم گرفته...بابام شلوارش دوتا
شده بود.ماموریتاش همه فیلم بود...با تلفن یه زن ناشناس لو رفت که پنهون از
همه حتی پدر و مادرش زن جوونی رو عقد کرده ...زن ناشناسی که هیچوقت معلوم
نشد کی بود...سیاست خوبی بود.. به نوک قرمز سیگار دست کشیدم..پوزخندی زدم و
گفتم:
"بهترین روش ترک سیگار".
سیگار شارژی رو خاموش کردم و انداختم توی کیفم...با امروز چهارمین روزی
میشد که سیگارو کنار گذاشته بودم و عجیب امشب میل شدیدی برای کشیدن دوباره ش
داشتم...ترجیح دادم به جای استفاده از سیگار شارژی با یه لیوان قهوه تلخ
جلوی شکستن اراده م رو بگیرم...فنجون رو گذاشتم تو ماکروویو...بهترین خوبی
ماکروویوا این بود که میشد یه فنجون قهوه رو تو سی ثانیه درست کنی..البته
اگه میشد اسمشو قهوه بذاری.
دوباره کنار جلوی پنجره ایستادم...کمی از قهوه مزه مزه کردم... خیلی تلخ نبود...
مادرم اهل طلاق نبود . نمیخواست مهر بچه ی طلاق بخوره تو پیشونی بچه ش...
میخواست بسوزه و بسازه...اما زن بابام که حالا مثل ماه از پشت ابرا بیرون
اومده بود پاشو کرد تو یه کفش و گفت "یا من یا اون"...بابای مهربونمم یه
نگاه به شکم براومدش کرد و طلاقنامه رو گذاشت کف دست مادرم..به همین سادگی و
به همین راحتی...مادر بیچارم اهل دادگاه و شکایت کشی نبود..شاید هم
نمیخواست ارزش خودشو با در گیر شدن با یه شوهر خیانتکار و یه زن خونه خراب
کن پایین بیاره..از همه حق و حقوقش گذشت تا پسرشو داشته باشه..زن با غیرتی
بود..نمیخواست بچه ش زیر دست زن بابا بزرگ بشه...حضانت من رو عوض مهرش از
بابام گرفت ...میخواست پشت پسرش باشه عین یه شیر....غافل از اینکه فرشته ها
اون بالا صف کشیده منتظرش بودند.
یه جرعه دیگه از قهوه خوردم...عجیب مزه ش تلختر از جرعه ی قبلی شده بود....از پشت شیشه سرد قاب عکس دست کشیدم رو صورتش قرص ماهش..
بعد از طلاق مادر برگشت این خونه پیش پدر پیرش ...بابا بزرگم یه پیرمرد
افلیج بود...قدیما تو زورخونه ی خان نایب واسه خودش برو بیایی داشت.از اون
پهلوونای زمون خودش بود..میگفت چند سال توی زورخونه مرشد بوده...اسم و رسمی
داشت واسه خودش..هنوز که هنوزه اسمش تو این محل پشت اسممه...تو این محل از
قدیمی های محل گرفته تا کسبه بهم میگند بهادر نوه حاج ارسلان...
یه نگاه به دیوار اتاق کردم...تابلوی عکس جوونیای حاجی هنوز رو دیوار مونده
بود...چیزی نمونده بود فراموشش کنم و جا بذارمش...هنوزم تو اون قاب کهنه
هیبتی داشت واسه خودش..
اسم بهادر رو هم خودش روم گذاشت..میگفت "اسمی بود که میخواستم یه روزی
بذارم رو پسرم..پسری که وقتی به دنیا اومد ترجیح داد تا چشماشو باز نکنه و
از این هوا نفس نکشه...میگفت "میخواستم اسم بچه هام به هم بیان...بهار و
بهادر...حالا هم گذاشتم رو نوه م...چه فرقی میکنه..بازم بهار و بهادر..."
قد و هیکلمم خدارو شکر به خودش کشید نه به بابام.....تا قبل از اون تصادف
که زنش رو ازش گرفت و خودشو ویلچر نشین ، یلی بود واسه خودش...
دختر حاج ارسلان تنها چیزی که بعد از اونهمه سال صبرو قناعت و سوختن و دم
نزدن با خودش از خونه شوهر اورد،من بودم.نگذاشت بفهمم بی پدری و بی کسی
یعنی چی.تا اینکه یه روز...هفده سال پیش تو همچین روزی...یه صبحی که رفته
بود بازار تا برای پسرش کفش ورزشی بخره یه راننده از خدا بیخبر ماشینش رو
کوبوند بهش و حتی زحمت یه نیش ترمز رو هم به خودش نداد...پر کشید تو اسمونا
و رفت پیش باقی فرشته ها...همونجایی که لیاقتش رو داشت...
تو مراسماش بابامم اومد...گریه که نه زار میزد...یکی گفت اه مادرم
گرفتتشون....بچه زن بابام عقب افتاده به دنیا اومده بود..اون کسی که این
حرفو زد مادرم رو خوب نمیشناخت...دلش بد سوخته بود اما اهل نفرینم
نبود...اونم همچین نفرینی..
مراسم رو که جمع کردند عموهای مادرم دوره نشستند...بعد اومدند گفتند :
"بهادر جان وسایلاتو جمع کن.از این به بعد میری پیش بابات..."
و من باخودم فکر کردم کدوم بابا..ساکم رو خودم بستم اما ساک حاجی رو
داداشای بی غیرتش..میگفتند حاجی پیره و ناتوون...حالا که دخترش مرده خودش
نمیتونه از پس کاراش بربیاد...کسی هم تنش رو نداره که بتونه جمع وجورش
بکنه..ای روزگار نا مرد...ساکشو بستند و فرستادنش خونه سالمندان...هنوز
لبخند اخرشو که تو این خونه به صورتم پاشید یادم نرفته...شونه های پهنش تو
همون ویلچر هم افتاده شده بود...میگفتند از اثرات داغه فرزنده اما این
نامردی و بی غیرتی دورو بریاش بود که کمرش رو خم که نه...بهتره بگم شکوند.
وارد خونه ی بابام که شدم یه جفت چشم تیله ای بود که به
پیشوازم اومد...مهناز دختر بابام بود و خواهر من..یکسال و نیمش بود اما
هنوز روی زمین گاگله میکرد..بچه شیرینی بود..رفتم سمتش ولی قبل از اینکه به
بغل بگیرمش یه دست از رو زمین بلندش کرد و با غیض از من دورش
کرد...اینقدرا سن داشتم که فرق بین برخورد دوستانه رو از خصمانه
بفهمم...خدا رو شکر زن بابام اونقدری واسم زحمت نکشید که الان مدیونش
باشم...من واسش نامرئی بودم...منو نمیدید...دلخوشیم به مهناز بود که هرچی
بزرگتر میشد رفتارای غیر عادیش بیشتر معلوم میشد.میگفتند تربیت پذیره اما
دریغ از یه ارزن توجه...راه رفتن رو من تازه وارد باهاش تمرین میکردم و
اولین باری که راه افتاد صاف اومد تو بغل خودم...
زن بابا زود تر از اونی که فکرشو میکردم کاسه صبرش لبریز شد.زیر پای بابام نشست و تو گوشش خوند...
"پسرت تو سن وسال بدیه ...موقع بلوغشه .من حتی جرات ندارم تو خونه استین کوتاه بپوشم....دائم در حال دید زدن منه" و از این مزخرفات..
یه قلپ دیگه از قهوه خوردم...قهوه ای که حالا دیگه تلخیش به تلخی زهر شبیه
شده بود..اولین کتک رو که از بابام خوردم به پاش افتادم...التماس کردم تا
برگردم تو این خونه...راضی نمیشد اما زن بابا راضیش کرد ...زحمتی واسش
نداشت ...فقط کمی از اون عشوه های چندشناکش رو خرج کرد...از همونایی که
زندگی مادرم رو به اتیش کشید.
خلاصه این شد که دوباره برگشتم تو این خونه...خونه ای که حالا واسه خودش بهشتی شده بود.
وقتی میرفتم مهناز پشت سرم گریه میکرد...بغلش کردم بوسیدمش و زیر گوشش گفتم :
"فرشته کوچولو میدونم راه بهشت رو گم کردی ...میدونم جات اینجا بین ادما
نیست. تو هم یه روزی فرشته ها میان دنبالت و میبرنت اون بالا پیش باقی
همجنسات... همونجایی که مادر منم هست.اما اگه اومدند با هاشون نرو ...بهشون
بگو داداش بهادرم غیر من کسی رو نداره." و پیشونیش رو بوسیدم...
بیخیال خوردن باقیمونده قهوه شدم..تلخیش غیر قابل تحمل شده بود..صد رحمت به
همون سیگار شارژی...یه لیوان اب برداشتم و سر کشیدم تا این همه تلخی رو
فرو ببرم..دوباره ایستادم پشت پنجره...نگام افتاد به گوشه حیاط و کباده و
میلای حاجی...میلایی که هر کدومشون پونزده کیلویی بودند...یادگار دوره
مرشدی حاج ارسلان..اینا هم جزو همون وسایلی بود که نمیتونستم ازشون دل
بکنم..چاره ای نبود...یه مدت میگذاشتمشون تو انبار نمایشگاه تا یه جای
مناسب براشون پیدا کنم....نگاهی به ساعت دیواری اتاق انداختم .ساعت دو نیمه
شب بود..دو ساعتی میشدکه سر پا ایستاده بودم...ایستادن و فکر کردن به
گذشته ها عادتم بود..بیشتر از این هم ایستاده بودم..شروع کردم به قدم زدن
تو خونه..این اخرین شب اقامتم تو این خونه بود.دلم نمیومد بخوابم
...میخواستم اخرین هواشو باتمام وجود ببلعم...قرار بود چند روزه دیگه همراه
باخونه بغلی تخریب بشه...میخواستم با کمک یه سرمایه گذار دیگه یه مدرسه
مدرن بسازم برای بچه های معلول ذهنی... زمین این خونه اونقدرا بزرگ نبود...
ناچار شدم خونه کلنگی همسایه رو با یه قیمت بالا بخرم .اسم مدرسه رو هم
انتخاب کرده بودم....
"مدرسه کودکان استثنایی مرحوم حاج ارسلان اوجی."
************
فصل سوم
در اتاق یهو باز شد...عصبانی تر از قبل سرم رو به برگردوندم تا بینم کیه بدون در زدن وارد شده که دیدم ارش تو چهار چوب در ایستاده...
_چی شده باز؟؟!!
یه دستمو حایل دیوار کردم و دست دیگم و گذاشتم تو جیبم...چیزی نگفتم و خیره شدم به حیاط نمایشگاه...
_باشمام رییس جان...
_......
_اصلا معلومه چته داداش ؟!...تو این یه هفته از این رو به اون رو شدی!!
زیر لب غریدم:
_برو بیرون.
_چشم...چشم قربان ..ولی قبلش بذار اینا رو از رو زمین بردارم..
صدای خش خش کاغذا دوباره داشت اعصاب نداشتمو تحریک میکرد.
_میری یا پرتت کنم بیرون؟؟..
ایستاد و با بهت به من خیره شد...
_نه بابا !!!... انگار راستی راستی یه چیزیته ...من که رفیق پونزده سالتم
به درک!...چرا با این شکوری دعوا راه انداختی ؟؟!... واسه چی جلو شاگردش
قراردادشو پرت کردی تو سینه ش ؟؟!!
دندونامو رو هم ساییدمو گفتم:
آرش ...شرتو کم کن...
_اکی... اصلا میدونی داداش....خر بدبخت من مادرزادی دم نداشت...بفرمایید رفتم .
با بسته شدن در دوباره چرخیدم سمت پنجره...نفس عمیقی کشیدم و اروم دادمش
بیرون.آرش راست میگفت... این یه هفته ای خودم نبودم.صابون اخلاق گندم به تن
همه خورده بود..از کارگرا گرفته تا مشتریا...منتظر یه بهونه واسه پریدن به
همه بودم..حتی خونه جدید هم نتونسته بود حال و هوام رو عوض کنه...بدجایی
گیر کرده بودم...سه هفته تا وقت محضر بیشتر نمونده بود و من هنوز تکلیف
خودم رو نمیدونستم...فقط میدونستم نمیتونم از این دختر بگذرم..میخواستمش
اما نه به زور..میخواستم نه اونقدری که من میخوامش بلکه یه کم کمترش منو
بخواد ..بد جور دلتنگش بودم اونقدری که فکرش یه لحظه راحتم نمیذاشت..لعنتی
نه راه پیش داشتم و نه راه پس...
دستی به صورتم کشیدم...از پشت پنجره دفتر نگام افتاد به آرش که داشت تو
حیاط نمایشگاه کامیونایی رو که تازه از کارخونه تحویل گرفته بودیم ، به یه
مشتری نشون میداد.
پنج سالی میشد که این نمایشگاه رو خریده بودم...شانسم خوب بود...به قول آرش
اگه به آهن دست میزدم طلا میشد.... خونه حاجی یه خونه قدیمی پونصد متری
بود... برای من سیزده ساله اونقدرا بزرگ بود که هر نیمه شب با هر صدایی یه
گوشه کز کنم تا صبح پلک رو هم نذارم.از تنها موندن تو خونه میترسیدم ..از
جنا و ارواح و اشباح اما اگر مجبور به انتخاب میشدم زندگی با همونا رو به
زندگی کردن با زن بابام ترجیح میدادم..مدرسه رو ول کردم..میخواستم خرج
خودمو خودم در بیارم..دوست نداشتم جلو چشم زن بابا دستم پیش بابام دراز
باشه ...یکی ازعموهای مادرم راننده کامیون بود...رفتم پیشش و ازش خواستم
بهم کار بده...اونم اجازمو از بابام گرفت... شدم شاگرد یکی از رفیقاش..از
شاگردی شوفر شروع کردم و همه جور حمالی واسه اوسام کردم..با آرشم همون موقع
ها اشنا شدم..مثل من شاگرد شوفر بود...باباش راننده یه کامیون اجاره ای
بود که تو یکی از سفرا تو جاده از فرط خستگی یه چرت میگیرتش و همون چرت
کوتاه واسش میشه خواب ابدی...مادرش سقف بالای سرشون رو فروخت تا تاوون
کامیونو بده..پسر با غیرتی بود..از دوازده سیزده سالگیش تا همین الان خرج
خونوادش رو میداد...یه مدرسه شبانه روزی اسم نوشتم...نمیرسیدم کلاسا رو
برم...خیلی از درس ها رو غیرحضوری میخوندم و امتحان میدادم...اونموقع تازه
نظام جدید واسه مدرسه های شبانه روزی اومده بود...بهترین خوبیش نسبت به
نظام قدیم این بود که در طول سال فقط دو بار در سال امتحان میگرفتند.
دورادور خبر بابامو داشتم...زن بابام دوباره حامله بود..هنوز وضع حمل نکرده
بود که خبردار شدم مهناز رو فرستادند یه مرکز نگهداری از بچه های استثنایی
...اونم واسه همیشه..خودشونو از زحمت بزرگ کردن یه بچه معلول راحت کرده
بودند...کادویی رو که واسه تولد سه سالگیش گرفته بودم برداشتم و رفتم اونجا
دیدنش...فرشته کوچولوی من تو یه تخت نرده دار کز کرده بود... تو یه سالن
میون یه عالم فرشته های کوچیک که همشون راه خونشونو گم کرده بودند و از سر
از این کره خاکی در اورده بودن ....بغضمو خوردم و بغلش کردم...منو یادش
نمیومد..اول غریبگی میکرد اما خیلی طول نکشید که باهام مهربون شد..به صورتم
دست میکشید و از خودش صدا در میاورد .دلم برای مظلومیتش سوخت...باخودم عهد
کردم که زود بزرگ بشم و پولدار .اونوقت مهناز رو از اونجا در میاوردمو و
حاجی رو ازخونه سالمندان...بعد سه تایی با هم میشدیم به خونواده....
وقتای بیکاریم یا میرفتم پیش مهناز یا حاجی...مهناز عاشق شیرینی
بود....برای حاجی هم شیرینی میخریدم ..خودش قند داشت اما هم اتاقیای پیرش
عاشق شیرینی بودن...هم اتاقیای حاجی ملاقاتی نداشتند...به حاجی هم غیر از
من و یکی از برادراش کسی سر نمیزد...برادری که هر از گاهی پنهون از بقیه با
یه وکالتنامه میومد و ازحاجی میخواست زیرشو امضا کنه تا از جانب حاجی
مراقب اموالش باشه که چی... یه وقت حیف و میل نشن...حاج ارسلان ویلچرنشین
بود اما خیلی خیلی زرنگ بود...عاقبتم پنهون از بقیه زیر زیرکی کار خودشو
کرد..
وقتایی که میرفتم دیدن حاجی موقعی که ویلچرشو تو حیاط حرکت میدادم با افتخار منو نشون باقی پیرمردا و پیرزنا میداد و میگفت:
"نوه مه..بهادر.."
یادمه که حاجی یه روز تو اتاقش بهم گفت :
"بهادر بابا بهترین چیزو تو دنیا از خدا برات میخوام...
گفتم: اون چیه؟
گفت: عاقبت بخیری...
خندیدم و گفتم :بابا از خدا یه چیز بهتر برام بخواه...
گفت :چه چیز بهتری تو این دنیا هست تا برات دعا کنم؟؟
منم خندیدم و گفتم: دعا کن یه روزی میلیونر بشم...
خندید و دست گذاشت رو شونه م...پیرمرد رو به موتی که چند تا تخت اونورتر
دراز افتاده بود و حتی عزراییل ازش نظر برگردونده بود رو نشونم داد و
گفت:اون ادم رو میبینی ...از میلیاردرای این شهره...همه چیزو میتونست با
پولش بخره الا یه چیز، اونم عاقبت بخیری."
دست کشیدم رو انگشتر حاجی..
میگفت بابا اگه یکی ازت پرسید اخر دنیا کجاست ادرس اینجا رو بهش
بده....میگفت ادمی با امید زنده ست..ادمای اینجا هم امید دارند..اونم یه
امید...امید اینکه یه روز خونواده هاشون بیان دنبالشونو و از اینجا
ببرنشون...امیدی که حتی وقتی چشماشونو برای همیشه میبندن میتونی از نگاه
اخرشون به این دنیا بخونی..
نفس عمیقی کشیدم..به حاجی قول دادم که زود بزرگ شم و از اونجا بیارمش
بیرون..اما نتونستم به قولم عمل کنم و پاک بدقول شدم..عمر حاجی کفاف عمل به
قولم رو نداد...تازه هفده سالم شده بود که همونجا تموم کرد..از همونجا
پرکشید و رفت پیش زن و بچه ش...
وقتی گذاشتنش تو قبر همه ی اون قد و هیکل با احتساب پارچه کفنی تبرکی که از مکه اورده بود سر جمع شصت کیلو نمیشد...
مراسم رو که جمع کردند برادرای حاجی رفتند دنبال انحصار ورثه... ورثه حین
الموت یه مادر کور هشتاد ساله بود با یه نوه دختری...اما با پیدا شدن سر و
کله یه وکیل معلوم شد برادر مرحومشون تو خونه سالمندان یه وصیت تنظیم
کرده..وصیت رو که باز کردند فهمیدند به غیر از مقداری پول نقد که برای
مادرپیرش به ارث گذاشته تمام اموالش رو داده به تنها نوه دختریش...برادرای
حاجی داد وبیداد راه انداختند و زدند زیر همه چیز...رفتند یه وکیل دیدند و
اومدند گفتند مرحوم حاج ارسلان در زمان انعقاد وصیت جنون ادواری داشته و
وصیت نامه باطله .اما حاج ارسلان زرنگتر از این حرفا بود . فکر همه جاش رو
کرده بود ...وصیت نامه رسمی بود و نامه پزشکی قانونی مبنی بر سلامت عقلیش
مربوط به همون روز هم ضمیمه ش...هرچی دویدند فایده ای نکرد..اخر هم خسته
شدند ورفتند پی زندگیشون ...من موندم و یه خونه پونصدمتری و دوتا قواره
هزارمتری زمین مرغوب تو حاشیه شمال غربی شهر... با انگشتر شرف شمسی که حاجی
هیچوقت از خودش دور نمیکرد...پول نقدی هم که برای مادرش ارث گذاشته بود
خیلی زود خرج کفن و دفن پیرزن شد.
با صدای در از پنجره فاصله گرفتم..
_بیا تو...
آرش سرش رو داد داخل..
_وقت ناهاره ..بریم رستوران ؟؟.... دعوت من.
بی اراده یه تای ابروم رفت بالا...
_چی شده داداش؟؟...از این نا پرهیزی ها نمیکردی؟!
بلند خندید:
_تریاکتم رفیق..میسوزم که بسازمت ...یه ناهار که هیچه.
نگاهی به منو انداختم...میخواستم حال گندمو عوض کنم و بهترین راه برای این
کار سربه سر گذاشتن آرش بود...با همه معرفتش تو دوستی تو پول خرج کردن
خیلی احتیاط به خرج میداد..خبرشو داشتم هفته پیش تو بازی باخته و به ایل
کله پاچه داده....رستوران شیکی بود اما گرونترین غذاش شاه میگوی پفکی
بود..خیلی اهل میگو نبودم ولی خب.... خودشم چلوکباب شش تومنی سفارش داد.
سفارشا رو که دادیم یه لیوان اب رو یه جا سرکشید و گفت:
_خوب داداش...چه خبرا؟؟؟؟
میشد فهمید دردش چیه...داشت میمرد از فضولی...
_چه خبری؟؟؟جز اینکه یکی اینجا در حال تلف شدنه....اونم از کنجکاوی زیاد...
خندید و گفت:
_حالااااا... چی شد که اونجوری شکوری رو پرت کردی بیرون ؟؟...تو که تا حالا رعایتشو میکردی؟؟..
تکیم رو دادم به صندلی و گفتم:
_خودت که خبر داری چندتا قسطشو عقب انداخته ..امروز اومده بود بایه لیست
طول و دراز..میگه ماشینایی که ازت خریدم خرج بالا اورده ندارم قسط این برجم
بدم ..شاگردش برای امیر تعریف کرده اتوبوسارو داده اجاره برجی چهار
تومن...اونوقت پاشده اومده میگه یکی از ماشینات معیوب بوده ، هرچی که داشتم
خرجش کردم.
_ببخشید اقا از اشپزخونه میگن میگومون تمام شده...اگه امکان داره یه چیزه دیگه سفارش بدید.
نگاهی به گارسن کردم و تودلم فحشی به صاحب رستوران دادم ..این دیگه چه جور
رستورانی بود.. دوباره نگاهی به منو انداختم و زیر لب گفتم:
_نیشتو ببند...
ایندفعه به قهقهه افتاد.خوبیش این بود ساعت 3 بعد از ظهر بودو رستوران خلوت...لعنتیا گرونتر از بیست تومن نداشتند.
_بیزحمت لاری گوشت.
گارسون که رفت رو کردم به آرش...
_بچه ها رو بفرست اتوبوسا رو بیارند..طبق قراردادش با سه بار تاخیر قسطاش
حق فسخ میخورد الان شش بار شده ... مطمئن شو ماشینارو چقدر اجاره
داده...همونو بابت اجاره این نه ماه حساب کن ، باقی پولشم رد کن بهش تا
گورشو گم کنه ...فقط به بچه ها بسپار درگیری راه نندازن...حوصله کلانتری
ندارم.
بعد از تمام شدن غذا سیگارشو اتیش زد و تعارف داد ...ابرومو به نشونه ی نه
دادم بالا و تکیم رو باز دادم به صندلی..به سیگار توی دستش نگاه
کردم...امروز یازدهمین روز ترک این لعنتی بود...پک محکمی به سیگارش زد و
گفت:
_یه هفته ست عوض شدی داداش ...یه ادم دیگه شدی..اگه به اجنه و ارواح خبیثه اعتقاد داشتم میگفتم تسخیرت کردند.دواشم یه جن گیره..
سرم رو بالا اوردم و نگاش کردم.
_اگه منو محرم میدونی بگو چی شده شاید تونستم کمکی کنم...
نگام ثابت شد به نوک قرمز سیگارش..آرش برام تنها دوست نبود... هر چند جلوی
بقیه کارکنا رییس صدام میزد اما همه میدونستند برام حکم برادرو داره..بین
گفتن و نگفتنش مونده بودم..یه پک دیگه به سیگارش زد و گفت:
_اگه منو هم محرم نمیدونی حرفی نیست داداش...
هر چند برام اوف داشت ولی دلمو زدم به دریا...
_راستش مربوطه به سمانه ست...
نفس بلندی کشیدم..
_هفته پیش رفتم خونشون.. فهمیدم به این وصلت رضا نیست...
آرش پک محکم تری از سیگارش کشیدو بعد هم خاموشش کرد تو بشقابش...
_خوب...
نگاش کردم ...عجیب تعجب نکرد... هیچم جا نخورد..انگار که از قبل
میدونست..یه جورایی مشکوک میزد..به روی خودم نیوردم و ساکت به گلدون روی
میز نگاه کردم..بعد چند لحظه که سکوتم رو دید پرسید:
_نفهمیدی واسه چی؟؟
دستی به روی صورتم کشیدم...
_چرا با هم حرف زدیم ..حقیقت رو گفت ...اونم با دلیل..دلیلشم قانع کننده بود...واسه همین تصمیم گرفتم بی خیالش بشم.
خندید و خوشحال گفت:
_کار خوبی میکنی داداش...الحق که عاقلانه عمل کردی ..البته منم بودم همین
کارو میکردم ...کسی که هنوز نیومده دنبال رفیق بازیه به درد زندگی کردن
نمیخوره...همون بهتر که بزاری بره...همین حاج امینی خودمون....
رفیق بازی !!! شوکه زده نگاش کردم!!!همینجوری داشت پشت سر هم میبافت ..
_.....چشاش داد میزنه که منتظره زبون بذاری واسه یکی از دختراش...حتی اگه
دومی هم بخوای نه نمیاره ...نمیگه اول بزرگتره باید شوهر کنه بره سر
خو.....
چیزی رو که با گوشام شنیده بودم سنگین تر ازاونی بود که یادم بمونه کجا نشستم ..نفهمیدم چطور یقه آرش اومد تو دستامو سرش داد زدم:
_ چه زری زدی؟؟!!...